<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Meysam Khaledian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@meysam.khaledian</link>
        <description>او نیست با خودش، او رفته با صدایش...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69865/avatar/AsyKe0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Meysam Khaledian</title>
            <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از پطرزبورگ بیه‌لی</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B7%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%84%DB%8C-diwswhxenaac</link>
                <description>✎اگر بخواهیم از نمونهٔ کامل یک رمان که رخدادهای آن در بستر شهر اتفاق می‌افتد نام ببریم، بی‌تردید باید «پطرزبورگ» آندری بیه‌لی را بر چکاد فهرست این نوع رمان‌ها قرار دهیم. شخصیت‌ها در امتداد رود نِوا، بلوار نوسکی، پل‌های نیکالایفسکی و تروئیتسکی، میدان پطر با بنای یادبود پطر کبیر، خیابان ساحلی و... جان می‌گیرند و هویت می‌یابند. نقاطی که پیش‌از‌این بنای برخی داستان‌های گوگول (برای نمونه در داستان بلوار نوسکی) و داستایوفسکی (در داستان‌های مردمان فقیر، همزاد و نیز یادداشت‌های زیرزمینی) نیز بر آن‌ها ساختار یافته‌اند. رمان پطرزبورگ در دیدگاه ناباکوف در کنار اولیس جیمز جویس، مسخ کافکا و زمان گمشدهٔ پروست یکی از چهار شاهکار بزرگ نثر قرن بیستم به‌شمار می‌رود. مارشال برمن نیز در «تجربهٔ مدرنیته» بیه‌لی را معاصر و مرتبط با متن تاریخ و فرهنگ روسیه، آثار مایاکوفسکی و فوتوریست‌ها، نقاشی‌های کاندینسکی، مالویچ، شاگال، تاتلین و همچنین هنرهای بصری می‌داند.بوریس نیکلایویچ بوگایف با نام مستعار آندری بیه‌لی بارها در طول رمان ما را با اشباح پالتوپوش متن تنها می‌گذارد و اجازه می‌دهد با آن‌ها به‌این‌سو و آن‌سوی داستان برویم و در رقم‌زدن رویدادها مشارکت کنیم. نیکلای خوش‌چهره و غم‌زده در ستیز با خود، خانواده و همهٔ شهر هیچ‌گاه مطلقاً منفور یا محبوب ما نیست، اما در میانهٔ تمام رویدادها قرار دارد. البته همیشه یک بمبِ در انتظار انفجار، میان کلمات گم می‌شود و هر آن امکان سوختن و دودِ هوا شدن کتاب را تا واپسین خطوط رمان باقی می‌گذارد. بمب یک قوطی ساردین کوکی است. یکی از همان اشباحی که باید جلوی آمدنشان به پطرزبورگ را می‌گرفتند با خود آورده و گذاشته توی دامن نیکلای آپولونُویچ آبلئِخُوف. بمب واقعاً در پطرزبورگ کار می‌کند. بیه‌لی که شیفتهٔ موسیقی آلمان به‌ویژه واگنر بود، در «پطرزبورگ» توطئه و خیانت را با زبانی شاعرانه طرح‌ریزی و اجرا کرد. او که به‌قول آریادنا افران (دختر مارینا تسوتایوا) چشم‌هایی مانند چشم‌های گربه داشت، به تغییرات ناگهانی در مواضع فکری و سیاسی‌اش مشهور بود، با شاعرانی مانند مایاکوفسکی راه‌کارهای تازه‌ای برای زبان و نویسندگی روسی یافت که البته با اجرای طرح رئالیسم سوسیالیستی به غایت خود نرسید.هر فصلِ «پطرزبورگ» با شعری از پوشکین آغاز می‌شود و درنهایت پس از فصل هشتم با یک مؤخرهٔ دورتر از زمان رمان پایان می‌یابد. این رمان با ترجمهٔ عالیِ فرزانه طاهری توسط نشر مرکز منتشر شده است.این نوشته را پیش از این در وبلاگم با عنوان اتفاق منتشر کرده‌ام.</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 14:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملات چهل‌سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%AA%D8%A7%D9%94%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-mmezh5uw6ywl</link>
                <description>عنوان: تردید - عکاس: میثم خالدیان مهم‌ترین مسأله درباره چهل‌سالگی این است که برای هیچ‌کس مهم نیست شما چهل‌ساله شده‌اید. یا این‌که از وقتی به یاد می‌آورید جوان بوده‌اید و حالا پنجاه‌سالگی پیش روی شماست. این را چند ماه پیش، درست در روز تولدم فهمیدم. وقتی از دوستی که کنارم نشسته بود پرسیدم «دیر نیست که در چهل‌سالگی بخواهم زبان انگلیسی یاد بگیرم» و او فوراً جواب داد که «تو هم که ما را کشتی با میان‌سالی‌ات.» درواقع نگفت کشتی، کلمهٔ دیگری گفت که احتمالاً خودتان حدس خواهید زد. کمی سکوت کردم و پرسیدم: «من قبلاً راجع به این مسأله با شما حرف زده بودم؟» واقعاً یک‌لحظه فراموش کردم که مدتی است اصلاً او راندیده‌ام. جواب داد: «نه، ولی...» بعد به یاد آوردم که چند روز قبل با یک نفر دیگر دربارهٔ این مسأله و چند دغدغهٔ دیگرم پیرامون آن گفت‌وگو کرده بودم که لابد اشتباه کرده بودم.☐آیا مرز، در زمان نیز وجود دارد؟ یعنی دقیقه‌ای یا لحظه‌ای می‌تواند زمان را به دو قسمت تقسیم کند، درست همان کاری که رخداد انجام می‌دهد؟ مثل جایی که اتفاق ویژه‌ای بیافتد که پیش از این نیافتاده است. از آن‌جایی که برای تقسیم‌بندی زمان ناچاریم آن را خُرد کنیم، پس تغییرات نیز در جزئیات اتفاق می‌افتند. بنابراین ظاهراً نباید چهل‌سالگی تفاوت غیرمعمولی با سی‌ونه‌سالگی یا چهل‌ویک‌سالگی داشته باشد؛ اما همهٔ این‌ها زمانی درست به‌نظر می‌رسد که تأثیرات زمان را بر روی جسم و فیزیک‌مان فرض کنیم. آیا زمان بر ساحت دیگری غیر از جسم تغییرات بنیادینی ایجاد می‌کند، اصلاً هرگونه تغییری، تو گو غیر بنیادی؟ از غشای مغز که بگذریم چیزی به‌عنوان روح وجود دارد تا سعی کنیم بفهمیم از زمان تأثیر می‌پذیرد یا خیر؟ می‌خواهم روح را بخش غیرجسمانی انسان فرض کنم که پس از مرگ نیز باقی می‌ماند. اگر این‌طور فرض کنیم تأثیر چهل‌سالگی بر جسم یک‌چیز باید باشد و بر روح چیز دیگری. چرا که زمان بر «ابژهٔ در میانهٔ راه» یک اثر می‌گذارد و بر «ابژهٔ دیرزی‌تر» تأثیر دیگری. اما چه‌طور است که فکر می‌کنیم این تفاوت میان سال قبل و بعد از چهل‌سالگی نیست که ما را به فکر وامی‌دارد، بلکه تأثیر زمان بر روح ما است که برای چهل‌سالگی تعریف و حالات ویژه‌ای پدید می‌آورد. مثل این است که درد بر روح تأثیراتی می‌گذارد که با درد جسمی هم‌پوشانی دارد. برای همین است که در ازای فقدانی بزرگ می‌گوییم کمرم شکست. انگار رنگ بپاشی روی آب. که نشان دهی آب هم فرمی دارد. حالا اگر فرض کنیم کسی نداند چندساله‌ است چه؟ مدارک تولد خود را نداشته باشد، یا اسناد مغشوشی به دستش رسیده باشد یا هرچیزی از این دست. آیا ما باید متوجه و متمرکز بر تأثیر زمان باشیم تا آن را درک کنیم و اگر این‌طور است چرا تصور می‌کنیم که این تأثیر آن‌قدر بزرگ است که حتی نمی‌توانیم با تغافل نادیده‌اش بگیریم. نباید فراموش کنیم که برخی نظرات علمی وجود ما را حاصل فعالیت کربن‌ها و پروتئین‌ها می‌دانند و تمام. پس اگر چنین باشد از منظر برخی دانشمندان،‌تأملات ما در باب تأثیرات زمان بر روح بیشتر شبیه داستان‌های گمانه‌زن و سرگرم‌کننده است که البته ما همین را هم بسیار دوست می‌داریم. مزیت علم بر دیگر دستگاه‌های شناختی این است که پیوسته خود را نقض می‌کند و دستاوردهایش را به چالش می‌کشد؛ همچنان که نتایج جدید نشان می‌دهند بخشی از ذهن که بسیار شبیه به تعریف ایمانوئل کانت از روح است، خارج از زمان و مکان و فناناپذیر است. حالا براین اساس زمان می‌تواند بر چیزی خارج از خودش که فناناپذیر است تأثیر بگذارد؟ چون جواب خیر است، پس در چهل‌سالگی چه اتفاقی در ما می‌افتد، اگر می‌افتد.فرض دیگرم این است که این ریاضی است که من را درگیر کرده است، نه مفهمومی انتزاعی، دور از ذهن و قابل جستجو. منظورم از ریاضی معادلات پیچیدهٔ آن نیست،‌بلکه خود عدد است. عدد چهل. اغلب تصور می‌کنیم رخدادی که در عددی علی‌حده اتفاق می‌افتد باید به‌همان‌اندازه ویژه باشد. کافی است به‌یاد بیاوریم چه تصوراتی پیرامون سال 2000 داشتیم. 2000 نه‌تنها توهمات و اضطراب‌های گسترده‌ای به‌صورت فردی و دسته‌جمعی بر انسان‌ها گذاشت بلکه بر علم نیز اثرگذار بود. از آن‌جایی که تصور می‌شد یک باگ فرضی هزاره تراشه‌های کامپیوترهای دولتی، خودپردازهای بانکی و سیستم‌های کامپیوتری را با خطر روبه‌رو خواهد کرد، تراشه‌های نو با مواد غذایی فاسدنشدنی فروخته می‌شدند. این اتفاق بر مبنای نظریه‌ای موسوم به y2k بود که بر آن اساس تصور می‌شد در سال 2000 کامپیوترها از کار می‌افتند. از آن‌جایی که ذخیره‌سازی اطلاعات در کامپیوترها بر اساس دو عدد آخر سال میلادی بود و حالا آن دو عدد از 99، دوصفر می‌شدند گمانه‌زنی‌هایی نظیر افتادن هواپیماها و تعطیلی کارخانه‌ها نیز مطرح شد. نکته این‌جا بود که ممکن بود داده‌ها با سال 1900 نیز که دوصفر داشت تداخل پیدا کنند. از این گذشته،‌ 2000 سالِ کبیسه هم بود. نویسنده‌ای با نام ریچارد نون ادعا کرد که 5 می 2000 از آن‌جایی که ظاهراً عطارد، زهره، مریخ،‌مشتری و زحل پس از شش‌هزار سال با زمین همسو می‌شوند زمین در اثر بلایای طبیعی از بین خواهد رفت.☐به انحنای طاق‌های پل قدیمی شهرم نگاه می‌کنم. به موج‌های رودخانه. آجر به آجر بافت قدیمی زادگاهم قصه دارد. داستان‌هایی که تاکنون آن‌ها را نخوانده بودم و حالا با کشیدن سرانگشتانم روی بافت آفتاب‌سوختهٔ شهر می‌خوانم‌شان. روایت‌های سبک‌سرانهٔ کم‌عمقی با وجوه تعلقات ناسیونالیستی از آن‌ها می‌شود که باید از آن بگریزم. آن‌چنان که داستان از واقعیت می‌گریزد. مثل باد که از خودش فرار می‌کند. یا مثل همین رود دز که روی خودش سُر می‌خورد. باید زادگاهم را بی‌بزرگ‌داشت و خوارداشت بشناسم و داستانش را بفهمم. داستان شهری که نزدیک‌ترین نقطهٔ زمین به آفتاب است. تابستانش آسفالت را ذوب می‌کند و زمستانش شبنم‌های روی گیاهان را به مرواید‌های یخ‌بسته تبدیل می‌کند. در چهل‌سالگی فکر می‌کنی که قصهٔ خودت چه؟ جنوب، اما کمی این‌طرف‌تر. مایل به غرب. شط نه، رودخانه. بعداً شاید بریزد به دریا، ولی هنوز نه. من چندباری بیشتر دریا را ندیده‌ام، تازه بی‌آن‌که لخت شوم و لمسش کنم. این جا هم باید قصه‌ای داشته باشد. بین کوه و دریا. در چهل‌سالگی فکر می‌کنی که باید داستانی بنویسی دربارهٔ جایی که به‌دنیا آمده‌ای،‌نه دربارهٔ واقعیت.☐حالاتی هستند که برای تو تعیین می‌کنند و آن‌ها را همچون یک اصل و الگوی زندگی آن‌قدر تکرار می‌کنند که هرگونه فراروی از آن گستاخی نابخشودنی‌ای محسوب می‌شود. از جمله‌ این‌که تا بیست‌سالگی آن‌ کار را بکن،‌تا سی‌سالگی این کار را و حالا در چهل‌سالگی باید باروبنهٔ زندگی‌ات را بسته باشی. آه که هنر به روان‌شناسی انگیزشی نه تنها پشت نمی‌کند،‌ بلکه محل هم نمی‌گذارد. انسان مشغول به داستان – زن یا مرد هنرمند – از طبقه‌بندی‌ها و اصل‌انگاری‌های ژانر خودش هم دهن‌کجی می‌کند. نه خوب‌تر و نه بدتر، اما به‌هرروی چهل‌سالگی یک هنرمند فرق می‌کند. شاید هم چنین نباشد. آرتور رمبو در بیست‌ویک سالگی شعر را کنار می‌گذارد و به قاچاق اسلحه و انسان که بعضی به آن تجارت برده می‌گویند دست زده است و به گفتهٔ آلبر کامو خودکشی معنوی کرد. ونگوگ نیز در سی‌وهفت سالگی به زندگی‌اش خاتمه می‌دهد.☐با این اوصاف، همچنان باید در چهل‌سالگی منتظر چیزی باشیم؟ خواهیم بود. چیزی خارج از جملات انگیزشی یا خواست نظام آموزشی. در چهل‌سالگی باید نویسندهٔ محبوبت از داستایوفسکی به ویرجینیا وولف تغییر کند، وگرنه چهل‌سالگی هیچ است. باید در فضایی غوطه بخوری که نتوانی درکش کنی، که مدتی افسرده شوی و سعی کنی، واقعاً سعی کنی شانس بیاوری. نه‌این‌که همین‌طوری شانس بیاروی! سعی کنی شانس بیاوری و سر از چهل‌سالگی بیرون بیاوری که ببینی دنیا همان گهی است که در سی‌وپنج‌سالگی بود و فقط انگار حالا پایت روی آن رفته است. عددی را در وسط اعداد له کرده‌ای. آن‌وقت پیشاپیش خواهی فهمید که در چهل‌وپنج‌سالگی چیست؛ اما باز هم ادامه دهی فقط به این خاطر که می‌دانی همین‌چیزی را هم که فهمیده‌ای اشتباه است از قضا. به این‌جا که برسی، به این نتیجه، بهترین دستاورد تو خواهد بود. همین که دستت را بگذاری روی قفسهٔ سینهٔ چهل‌سالگی، دهانت را زیر لالهٔ گوشش بگذاری و بگویی: «هی رفیق! دیگر همه‌چیز با سابق بر این توفیر دارد.» بعد از آن بگذری و پشت سرش بگذاری. سپس با خود بگویی همین را هم نباید به او می‌گفتم. در نمایشنامهٔ اورپید، مده‌آ زن قدرتمند و جذابی است که به میان‌سالی نزدیک شده و خود را در شرایطی باز می‌یابد که همسرش جیسون او را با زن جوان‌تری طاق زده است. مده‌آ می‌گوید: «من برات توله پس انداختم. به چش خودم دیدم یه سروسِر تازه با آدما چی کار می‌کنه. من بچه‌م نمی‌شد ولی بچه‌هات رو آوُردم به این خراب‌شده. تو قسم خوردی به خداها. اون خداهایی که حتماً مُردن که تو این‌جور مث آب خوردن می‌زنی زیر همهٔ قول‌وقرارایی که باهاشون داشتی. این دست من که دستاتو گرفت باید قلمش کنم. اون زانوهایی رو که ولو شدن و راه دادن، تا تو بکارت‌مو ازم بگیری. حتی خاطرهٔ اون تنِ گَندت که به تنم خورد، حالمو به‌هم می‌زنه.» شاید باید در چهل‌سالگی شروع کنیم به درک مده‌آ. درک مده‌آ پشت کردن به اوست. گریز از کینه،‌جادو، یادآوری کارهای گذشته و انتقام. در مده‌آ همسرایان می‌گویند: «خشمی هست که علاج‌ناپذیر است، آن‌گاه که عشق بدل به نفرت می‌شود.» دستاورد چهل‌سالگی شاید باید این می‌بود؛ درک تنهایی - به هر روی - و گریز از خشمی که علاج‌ناپذیر است.این نوشته پیش از این در اتفاق منتشر شده است.</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 00:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا در اندوه «باختن» نیز لذتی پنهان است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%84%D8%B0%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mqpdgnr5smk3</link>
                <description>مری کاسات، دختر کوچک در صندلی راحتی آبی، 1878، رنگ روغن روی بوم، 89.5 در 129.8 سانتی متر (گالری ملی هنر، واشنگتن دی سی)آنا! دخترم! امشب من در شرایطی از ورزشگاه به خانه بازمی‌گردم که تیم محبوبم باخته، هواداران تیم مورد تمسخر قرار گرفته‌اند و از آن‌جایی که اقساطم را پرداخت نکرده‌ام از بانک پیام اخطار دریافت کرده‌ام. تازه در راه باد سردی هم لای سروها می‌وزید؛ اما تمام طول مسیر را به تو فکر می‌کردم. غمگین بودم و دنبال راهی می‌گشتم که اگر روزی با «باختن» مواجه شدی باید چه‌کار کنی. عسلم! عمداً از مصدر فعلِ «باخت» استفاده می‌کنم. سال آینده معنای مصدر را در مدرسه خواهی آموخت، اما عجالتاً بگویمت که برای نمونه در جملهٔ «خواستن، توانستن است» از دو مصدر استفاده شده است. دخترم! یادت می‌آید که دوسال قبل وقتی در پارک قدم می‌زدیم، گنجشکی را دیدی که سنجاقک کوچکی را با نوکش گرفته بود و تو به سمت گنجشک دویدی که سنجاقک را نجات دهی؟ یادت می‌آید که آن‌شب تو را به کافه بردم و دیرتر به خانه برگشتیم تا برای تو توضیح بدهم تقصیر تو نیست اگر گنجشکْ سنجاقک را می‌خورد؟ تو درحالی‌که بستنی می‌خوردی به من زل زده بودی که قهوه‌ام داشت سرد می‌شد و ازقضا آن‌شب هم باد برگ‌ها را روی زمین جابه‌جا می‌کرد. هنوز اندوهگینم که چرا دیر جنبیدم و نتوانستم تو را در آغوش بگیرم و حواست را پرت کنم. نمی‌خواهم مثل پدرهایی که حکیمانه و قاطع دربارهٔ چیزی حرف می‌زنند بالای منبر بروم و بگویم باید از شکست‌ها تجربه کسب کرد، اما فکر می‌کنم – نفسم، مطمئن هم نیستم – فقط فکر می‌کنم که اگر آدم همه‌اش برنده شود، احمق می‌شود. چیزی که تو را غمگین خواهد کرد خود «باختن» نیست، بلکه این احساس است که نکند من به‌دردبخور نیستم. اما بگذار به تو بگویم حتی ذره‌ای از عشق مرا از دست نخواهی داد اگر در مدرسه نمرات خوبی کسب نکنی. این هیچ تضادی با خوش‌حالی بیش‌ازحد من از کارنامهٔ درخشان تو ندارد. خیلی سخت است، اما باید بدانی که «باختن» را تجربه خواهی کرد، عده‌ای که شاید منظور شیطانی‌ای هم نداشته باشند تو رامسخره خواهند کرد و شاید روزی نیازمند چیز احمقانه اما مهمی مثل پول شوی. ممکن است این‌طور روزها از روزهایی که «بردن» را تجربه می‌کنی بیشتر باشد. عزیز دلم، اخیراً دارم یک کتاب می‌خوانم با عنوان «دائو: نور سیاه درون». ببین! توی کتاب نوشته شده: «کوزه را با خاک‌رس شکل می‌دهیم؛ اما این درونِ تهیِ میان کوزه است که آنچه را می‌خواهیم در خود نگه می‌دارد.» حالا بیا «بردن» را مثل «در، دیوار و سقف» بدانیم و «باختن» را شبیه فضای خالی داخل خانه. آنای دوست‌داشتنی من! اگر اشتباه املایی داشتم مرا ببخش. اگر پیراهن آبی‌ام را روی مبل جا گذاشتم مرا ببخش. اگر این دنیا جای امنی برای تو نیست مرا ببخش؛ اما به تو قول می‌دهم تمام تلاش، واقعاً تمام تلاشم را بکنم تا جهان تو امن باشد؛ و هرچه‌قدر توان دارم می‌گذارم تا «بردن»ات از «باختن» بیش‌تر باشد. باید تا چندروز آینده داستان تازه‌ای که شروع به نوشتنش کرده‌ای را تمام کنی؛ چراکه هفتهٔ آینده تو را برای تماشای بازی بعدی با خودم به ورزشگاه خواهم برد. آخر کاپیتان تیم‌مان را با قدرت‌های غیرعادلانه از ما گرفته‌اند و تیم به حمایت بیشتری نیاز دارد. حالا آرام بخواب که به‌تو قول می‌دهم زندگی واقعاً زیباست.+ این نوشته پیش از این در وبلاگ اتفاق منتشر شده است.</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 23:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخستین روزی که مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-hfdb7kzbigfe</link>
                <description>«که این‌طور» وقتی از مرگ برخاستم با خودم این جمله را گفتم. روی دیرک بلند چراغِ برقی نشسته بودم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم که قدم‌زنان، بی‌تفاوت از هم عبور می‌کنند. دنبال مادرم گشتم که در آن میان نبود. خواستم گریه کنم، چشمی نداشتم. گفتم «پس که این‌طور». دیروز صبح زود مرده بودم. دراثر یک تصادف. همه همین‌طوری می‌میرند. روی دیرک کناری زنی سیاه‌پوست آوازی غم‌انگیز می‌خواند، اما اندوهی در چشمانش نبود. نگاه‌مان به هم افتاد و لبخندی زد، دست‌هایم را به‌هم زدم، اما صدایی از آن در نیامد. زن سیاه‌پوست یک آن آوازش را قطع کرد و گفت: «تازه مرده‌ای؟» سری به‌نشانۀ تأیید تکان دادم. به فارسی حرف زده بود؟ نه. اما انگار زبان مادری‌ام باشد.رفتم نشستم سر قلۀ بلندی که در آن نزدیکی‌ها بود. هواپیمایی از بالای کوهستان رد می‌شد که کنجکاوی‌ام را برانگیخت. پس روی دماغۀ هواپیما هم می‌توان نشست. نه باد می‌بردم، نه بیمی داشتم. خونی در رگی نبود، بااین‌حال آدرنالینی در من می‌جوشید. مرگ آزادی بود و من تا به‌حال این را نمی‌دانستم. تمام احساساتم با من بود و حتی غمی را که سال‌ها قفسۀ سینه‌ام را می‌فشرد در خود احساس می‌کردم. عور بودم، بی‌آن‌که شرمی درکار باشد. هواپیما از دریا گذشت و من سه نهنگ را دیدم که در سطح بازی می‌کنند. چرخی زدم میانشان و به اعماق سرک کشیدم. ترسناک بود، اما نمی‌ترسیدم. دنیا را گشتم، یک‌آن در تمام شهرهایی که آرزوی دیدنشان را داشتم  قدم زدم. اول نیویورک، بعد توکیو و بعد هم پراگ. هرسه‌شان فوق‌العاده‌اند و باید بگویم، پاریس چیزی از آن‌چه در کتاب‌ها آمده کم ندارد. از این شهر به آن شهر. آدم‌ها یکی‌یکی می‌مردند و تعداد زنده‌ها، نسبت به تمامی مردگان ناچیز می‌نمود. می‌توانستم خودم را برای باقی مردگان نمایان کنم، یا این‌که پنهان باشم. چه اختیار بزرگی. درون زمین مثل دیگ می‌جوشید. خورشید کوچکی در دل زمین، چه زیبایی بزرگی. باورم نمی‌شود که همین‌چیزها، وقتی زنده بودم مرا می‌ترساندند. اندوه‌ها و شادی‌هایم را چیدم روی میزی که دیگر حالا نمی‌دانستم در پارکِ چه شهری است. هم می‌توانستم شاد باشم، هم می‌توانستم اندوهگین باشم؛ اما این‌چیزها نمی‌توانست آسیبی به من بزند. داشتم برای خودم توضیح می‌دادم: «مثل ابرها که سیاهند یا سفید. ابر سفید شاد است، ابر سیاه غمگین است.» نه مثل آهن، یا سیمان، که سیاه یا سفید باشد. دختری با چشم‌های سیاه، مثل دو دکمه، انگار چشم عروسک باشند؛ آمد نشست روبه‌رویم. دید شادی‌ها و غم‌هایم را چیده‌ام روی میز؟ گفت: «همین؟» چیزی نگفتم. گفت: «این‌قدر رنج در شبانه‌روز زیاد است، اما از این بدتر هم خیلی دیده‌ام. به‌هرحال فرقی نمی‌کند، به زودی این‌ها را می‌اندازی دور.» و خندید. مثل عروسکی که خنده عضوی از لبانش باشد. گفتم: «می‌خواهم تنها باشم.» گفت: «باشد، اما زیاد در این مرحله نمان. هرچه زودتر رها شوی، آزادی بیشتری به‌دست خواهی آورد. من دوست دارم این‌چیزها را به تازه‌واردها بگویم. اگرچه دیگر زمانی برای فرسودن درکار نیست، اما خب؛ این‌جا هم دیر و زودهای خودش را دارد. بی‌نهایت زمان، کُلّی کهکشان و تا بخواهی آزادی. سعی کن قبول کنی که مرده‌ای. نمی‌خواهم پرچانگی کنم، اما یک‌روزی تو هم می‌خواهی دست تازه‌ورادها را بگیری. چون این‌جا زیبایی به‌صورت تصاعدی کار می‌کند، و به رنج نباید دامن زد، چون باید فهمیده باشی که کمش هم زیاد است.» حالا می‌خواهم بیشتر حرف بزند، اما به‌آنی محو می‌شود. خوب است باز هم می‌توان رازی داشت؛ چون او نفهمید که من چقدر دوست داشتم بازهم برایم بگوید. هرچه روی میز است را جا می‌گذارم و می‌خوابم ته یک برکه. لای خزه‌ها، حلزون‌ها و ساقه‌های سبز رقصان. هیچ‌چیز در سرم نیست، اما کلمه‌ای روی لبم سُر می‌خورد: «مادر.» شب می‌شود و من فکر می‌کنم که آزادم در شب باشم، یا به سمت روز بروم. سرجایم می‌مانم. ستاره‌های درشت درخشان در آسمان ظاهر می‌شوند. به‌سرم می‌زند که از زمین بروم. از خودم می‌پرسم: «یعنی تا کجا می‌شود رفت؟» انگار فراموش کرده باشم که مرده‌ام. من مرده‌ام و آزادم؛ و خوشبختانه کهکشان بی‌نهایت است. هیجان‌زده، از سر شوق فریاد می‌زنم: «من مرده‌ام». یک ستارۀ درخشان را نشان می‌کنم و به سمتش اوج می‌گیرم.#وبلاگ‌نویسی #عکاسی</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 03:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلا خون شو، خون ببار...</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D8%AF%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-yy8jo9efnffb</link>
                <description>-چیزی باید بنویسم، چیزی؛ وگرنه مرگِ در حنجره من را خواهد کشت. بی‌نهایتْ سرد است. همه‌جا را توده‌ای خاکستری فراگرفته است. از شعر کاری ساخته نیست و در سر چیزی است که کار شعر را ساخته است. اخبار ترسناک است و تلویزیون مرگ را نشان می‌دهد. در خیابان کسی نمی‌خندد.جایی، آدم گاهی می‌رسد که نمی‌تواند سکوت نکند. فروشنده جز این‌که پول را بگیرد و کالا را تحویل بدهد کاری نمی‌کند و رانندۀ تاکسی مانده حالا چه بگوید. هیچ‌چیز قابل تحلیل نیست و تحلیل‌گران هیچ حفره‌ای را روشن نمی‌کنند. یکی می‌گوید عمدی بوده، یکی می‌گوید اشتباه شده و متأسفانه حالا دیگر هیچ فرقی نمی‌کند. خیلی، باید خیلی باران ببارد که این غبار فرو بنشیند. آن‌قدر باید باران ببارد که سیل توده‌های سربی را جابه‌جا کند، ببرد بریزد دریا. دریا باید آن‌قدر بزرگ باشد و اقیانوس باید آن‌قدر عمیق باشد که رنگ نبازد. تا کودکی دوباره سربرآورد که ببینید؛ آسمان آبی شد.امروز، آه ما از امروز چگونه گذر خواهیم کرد؟ ما امشب چگونه خواهیم خوابید و صبح چه‌طور برخواهیم خاست؟ خواستم، نتوانستم. ضرب‌المثل دروغ بود. امروز غروب که شد، خورشید به لکّه‌های ابر تابید و آن‌ها را سرخ کرد. لکّ‌های سرخ را در آسمان دیدم، دلم ریخت. دلم را تکّه‌تکّه از روی زمین جمع کردم، باز ریختم توی قفسۀ سینه‌ام. آفتاب رفت و بدر کامل درآمد. گِرد و درشت، بالای زمین. چیزی چون تهدیدی یا بشارتی. یکی سرش درد می‌کرد، به او قرصِ کامل دادم، او رفت بی‌آن‌که بدانم خوب شد، یا خواهد شد یا نه.می‌آیم خانه، سلام می‌کنم. تلویزیون روشن است؛ پشت شیشه، هرکه، هرچه می‌خواهد می‌گوید. ملاحظه نمی‌کند. دلِ خانه گرفته است. دلِ دوستانم گرفته است. تلفن را زمین می‌گذارم می‌روم پشت لپ‌تاپم. توی پوشه‌ها دنبال چیزی می‌گردم، کسی را می‌یابم. شجریان می‌گذارم و عکس‌هایی که این چندروزه گرفته‌ام را مرور می‌کنم. نه، نمی‌توانم عکس ببینم، فیلم ببینم یا کتاب بخوانم. می‌خواهم شجریان بخواند. خوب است که می‌خواند. بالاخره بغضم می‌ترکد: «دلا خون شو، خون ببار / بر کوه و دشت و هامون ببار / به سرخی لب‌های سرخ یار / به یاد عاشقای این دیار / به داغِ عاشقای بی مزار، ای بارون...» کاش این روزها تمام شوند، امسال تمام شود یا من تمام شوم. انسان در سختی‌ست و انسان در خسارت است؛ اما خیلی‌وقت‌ها احساس می‌کنم که سخت ناتوانم. کاری از دستم بر نمی‌آید جز رنج‌بردنِ پنهان. از هرچیزی اشک، به چشم‌هایم نزدیک‌تر شده. به هر بهانه بغض می‌کنم. می‌خواستم قوی و قدرتمند باشم. کاری بکنم، کسی بشوم. کاش کمی وضع بهتر بشود. حس می‌کنم آرزوهایم هم کوچک شده. باید می‌گفتم کاش اوضاع خیلی بهتر بشود. بهتر از همیشه، بهتر از همۀ دوران‌ها. کاش دوباره آفتاب، مثل قرص نان، آن بالا، از بسیط فیروزه‌ای بتابد بر زمینِ سراسر سبز.</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 02:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنگ‌ها عکس می‌گیرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-hc05jmabxcqp</link>
                <description>رنگ‌ها؛ میثم خالدیاندر طول تمام این سال‌ها فهمیده‌ام که نوشتن چیزی‌ست و عکس گرفتن چیز دیگری. سال‌هایی که غزل می‌گفتم؛ وقتی در یک فستیوال شعر آزاد نفر اول شدم، یکی‌دو نفر به داوران اعتراض کردند که من غزل‌سرا هستم و نمی‌بایست در شعر آزاد جایزه می‌گرفتم. قبل از نوشتن شعر کلاسیک، داستان می‌نوشتم که فکر می‌کنم تا زنده‌ام هم خواهم نوشت. وقتی که شعر یا داستان - یا هرچیزی که پشت میز مطالعه یا در کتابخانه انجام می‌شود – می‌نویسم، مشکل خاصی جز پرداختن به ساختار و وجوهِ ادبی نوشته وجود ندارد. چالش از آن‌جایی شروع شد که باید دوربینم را برمی‌داشتم و در بازار، بافت تاریخی، خیابان‌ها یا هرجایی که آدم‌ها از هر دسته‌ای حضور دارند، شروع به عکاسی می‌کردم. تقریباً هیچ‌وقت نبوده که حرفی در میان نیفتاده باشد. هیچِ هیچش، ناگهان یکی مرا صدا کرده: «عکاس!» و من سر برنگردانده‌ام؛ چون می‌دانم که هیچ قصدی نداشته مگر این‌که بگوید تو را دیدم. خب، مرا دیدی. که چه؟ این یک ماجراست. تو را دیدم که از چیزی عکس می‌گیری. لابد چیز مهمی بوده، وگرنه صلاتِ ظهر (که البته از لحاظ حرفه‌ای هم وقت مناسبی برای عکاسی نیست) که یکی به اداره‌ای می‌رود، یکی میوه می‌فروشد و دیگری کیسه‌های سیمان را جابه‌جا می‌کند، تو چه می‌کنی؟چند بار نیز با این سؤال مواجه شدم که «برای تلویزیونه؟» هر بار که می‌پرسند برایم عجیب است. می‌مانم چه بگویم. واقعاً این عکس‌ها برای کجاست؟ من عکاس معماری، مستندِ اجتماعی یا فاین‌آرت نیستم. شاید بتوانم بگویم که من عکاسِ «وضعیت»م. توضیح این برای کسانی که همیشه عکاس بوده‌اند هم سخت است، چه‌طور می‌توانم با میلِ درونی‌ام به کم‌حرفی توضیح مناسبی به پرسشگر بدهم؟ می‌گویم: «برای تلویزیون نیست، برای خودمه!» چنین جوابی می‌تواند اوضاع را بدتر کند؟در بافت‌های قدیمی، وضعیت بغرنج‌تر است. مردم آن محله‌ها اغلب تصور می‌کنند که تو فرستادۀ اداره یا سازمانی هستی. حق دارند. دیوار و سقف‌شان در حالِ فروریختن بر سرشان است و برای دیگران این وضعیتْ یک سوژۀ گردشگری است. مردم این محله‌ها فکر می‌کنند که همین خانۀ نیمه‌ویران هم به زودی از آن‌ها ستانده و منبع درآمدی برای سازمانِ دیگری خواهد شد. گاهی آن سازمان‌ها عکاسان میان‌مایه و بی‌شرمی دارند که عبوسانه شات‌شات از درودیوارشان عکس می‌گیرند. توضیح دادنِ «من یک عکاس آزاد هستم» سخت است. به‌جز آن‌هایی که فکر می‌کنند «برای تلویزیون است»، عده‌ای دیگر هم بر این تصورند که «برای اینترنت است»؛ که البته این اشتباه بزرگ‌تری است و شرح دشوارتری دارد. جایی در کنار ساحل، پر از رنگ بود. قایق‌ها، اسکله و مابقیِ رنگ‌ها که در شهر یا طبیعت هستند. وقتی عکاسی می‌کنم، متوجه می‌شوم که رنگ‌ها، بیشتر و گسترده‌تر از آن چیزی هستند که وقتی رهگذر بودم تصور می‌کردم. سؤالی که اینجا از من پرسیده شد این بود: «از چی عکس می‌گیری؟» اگر حتی چکشی در دست می‌گرفتم و شروع می‌کردم به زدنِ ضربه‌های محکم به اسکله و قایق‌های فلزی، درصورتی‌که نگهبان آنجا نبود، هیچ‌کس نمی‌گفت چه می‌کنی‌؟ «از رنگ‌ها عکس می‌گیرم.» هرچه کم‌تر با دیگران حرف می‌زنم، بیشتر با خودم حرف می‌زنم. چه جواب احمقانه‌ای. لابد روزی هم خواهی گفت که از «صدا» عکس می‌گیری و آن‌وقت پاسخِ این حرف‌های تمسخرآمیز را دریافت خواهی کرد.  وقتی در یک روز شلوغ در حال عکاسی از مردم با پس‌زمینۀ دیوارهای آجری بودم، مادری پسرِ کوچکش را آورد و گفت از او عکس بگیر. مثلِ کسی که کفشش را داده باشد به واکسی. گفتم چشم. پسرش مؤدب ایستاد و از او عکس گرفتم. اما کار در اینجا تمام نشد. خواهرِ آن زن آمد و خواست که از دخترش هم عکس بگیرم. گفتم چشم، اما دختر کوچک به شکل عجیبی از دوربین (فکر نمی‌کنم از دوربین، شاید از کلِ رفتارِ عکاسی کردن) می‌ترسید. به‌هیچ‌وجه در نورِ مناسب نمی‌ایستاد و می‌خواست به آغوش مادرش برگردد. مادرش می‌خواست به‌زور او را وادارد که سر جایش بایستد و کار به‌جایی رسید که شروع کرد به دعوا کردن با دختر خردسال. شاید اگر گروه‌های حمایت از کودکان خردسال آنجا می‌بودند، قشقرقی به‌پا می‌کردند؛ اما خب، آن زن فکر می‌کرد مگر می‌شود خواهرزاده‌اش پرتره‌ای داشته باشد، اما فرزند خودش نداشته باشد. این یک شکست خانوادگی است. باید حتماً او هم پرتره‌ای می‌داشت برای آینده؛ اما حتی فکر نمی‌کنم برای آینده بوده باشد، برای همان لحظه بود.رنگ‌ها 2؛ میثم خالدیانپلیس هم به عکاسان به دیدۀ تردید می‌نگرد و هر وقت که بخواهد می‌تواند آن‌ها را مؤاخذه کند؛ اما در مراسمِ مذهبی اوضاع کمی بهتر است. دیگر چندان لازم نیست توضیح بدهی «من عکاس وضعیت هستم» یعنی چه. تقریباً همه داخلِ وضعیت هستند، بی‌آن‌که شرحی بر آن وضعیت داشته باشند. آن‌ها، شلوغی را وضعیتِ طبیعی تلقی می‌کنند و دیگر مطمئن‌اند که برای تلویزیون است، پس دیگر تو را به حال خودت رها می‌کنند. اما اگر وضعیتی که من دنبالش هستم، در همان‌روز، اما خارج از جمعیت اتفاق بیافتد؛ دشواریِ دوباره‌ای‌ست.  روزی یکی از دوستانم خواست در خیابان از من عکس بگیرد. مرا کنار دیوار، جایی که می‌خواست نگه داشت. پشت سرم دیواری قرمز بود که با اسپری رویِ آن چیزی نوشته و سپس آن‌را خط زده بودند. وقتی دوستم، نور و ترکیب‌بندی مورد نظرش را تنظیم کرد و خواست عکس بگیرد، مردی آمد و با تلفن همراه‌ش شروع کرد به عکس گرفتن از ما. خب، ما عکاس بودیم و خرده گرفتن به آن رفتار، اگرچه هجومی به نظر می‌رسید، کار ما نبود. وقتی بی‌تفاوتی ما را دید، سؤال کرد که چه می‌کنید؟ ماجرا این بود که دیوار، دیوارِ خانۀ پدر اوست و شب گذشته یک نفر آمده و روی آن فحش نوشته. آن مرد هم، صبح، روی فحش با اسپرۀ دیگری خط کشیده و فحش را محو کرده. حالا که بعدازظهر شده بود، ما داشتیم از تمام این ماجرا عکاسی می‌کردیم، پس چه بسا همه‌چیز زیر سر ما بوده. این تصور آن مرد بود. تصور ما این بود که یک عکس پرترۀ معمولی می‌گیرم.من نمی‌توانم با همه خو بگیرم و گپ بزنم، ازشان بخواهم بایستند و ژست بگیرند. این مانعِ بزرگی سرِ راه نوعی از عکاسی است، اما همچنین نمی‌توانم عکاسی نکنم. پر از میل به عکاسی هستم و می‌خواهم یک عکاسِ وضعیت باشم. صدها عکسِ مینیمال، انتزاعی و مستندِ اجتماعی گرفته‌ام، اما وضعیت چیزی‌ست که نمی‌توانم دربارۀ آن حرف بزنم و تنها تصوراتی از آن دارم و فکر می‌کنم در تمام این سال‌ها چهار یا پنج عکسِ وضعیت گرفته‌ام، اما منتشر نکرده‌ام. آن را یک ژانر - مثلِ عکاسی خیابانی، مستند اجتماعی، جنگ، آبستره و... - تلقی می‌کنم و فکر می‌کنم که روزی یک نفر آن‌را به اوج خواهد رساند. یا من، یا کسی که دوستش خواهم داشت.امیدوارم روزی عکاسی؛ مانند دست‌فروشی، مهندسی راه و ساختمان، وزارت صنعت، معدن و تجارت، مداحی، نقاشی، شست‌وشو و نصب روکشِ مبلمان، آدم‌فروشی، سیگارفروشی، پرستاری، نشر، کاشتِ ناخن و تزیین سالاد الویه به‌رسمیت شناخته شود و طبیعی جلوه کند.وبلاگ من: اتفاق</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 01:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغاز «وبلاگ‌نویسی» بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam.khaledian/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rcq2ywnajzdo</link>
                <description>شانزده شهریور را که اولین نوشتۀ اینترنتی منتشر شده، روز وبلاگ‌نویسی فارسی می‌دانند. من هم روی روزِ این رخداد اختلاف‌نظری ندارم. برخلاف روز شعر و ادب پارسی، که با سال‌روز مرگ شهریار هماهنگ شده. آنجا می‌گوییم کاش با فردوسی، حافظ یا نیما هماهنگ می‌شد.شانزده شهریور را که اولین نوشتۀ اینترنتی منتشر شده، روز وبلاگ‌نویسی فارسی می‌دانند. من هم روی روزِ این رخداد اختلاف‌نظری ندارم. برخلاف روز شعر و ادب پارسی، که با سال‌روز مرگ شهریار هماهنگ شده. آنجا می‌گوییم کاش با فردوسی، حافظ یا نیما هماهنگ می‌شد.من هم در آغاز وبلاگ‌نویس بودم. اولین نوشته‌ام را در پرشین‌بلاگ منتشر کردم که یک ترانه بود. اگرچه آن سال‌ها سَرم پُر بود از «داش آکل»، «تنهایی پرهیاهو» و «چشم‌هایش». وقتی خودم به برگ نخست وبلاگم نگاه می‌کردم شگفت‌زده می‌شدم. یعنی حالا، هرکس، هر جای جهان می‌تواند این ترانه را بخواند؟ این یک معجزه بود. اما انگار معجزه وقتی تکرار شود و اَشکال مختلف به خود بگیرد، دیگر خاصیّتش را از دست می‌دهد. خب، چه بهتر. امروز ما منتظر یک نرم‌افزار هستیم تا بسته‌های پستی ما را از اتاقمان به آن‌سوی جهان ارسال کند و ما به روی خودمان هم نیاوریم که: معجزه! با یافتن وردپرس، خیلی زود بساطم را از پرشین‌بلاگ برچیدم و هرچه می‌نوشتم، می‌گذاشتم آنجا. من برنامه‌نویس نبودم، اما عاشق آن‌هایی بودم که وردپرس را با افزونه‌هایش فارسی می‌کردند. هرچندمدت یک‌بار نسخۀ جدید وردپرس می‌رسید که همیشه یک کاستی‌ای داشت، اما در ویرایش بعدی بهبود پیدا می‌کرد. یک جهانْ پوسته. در تمام سال‌هایی که با وردپرس می‌نوشتم، دو پوسته داشتم، یکی سیاه بود، دیگری کِرِمی. سیاهَش بِلَک نبود که شورِ سیاهی را در آوَرد، یک پس‌زمینۀ خاکستری داشت انگار. می‌رفتم آن‌هایی را که در وردپرس راجع‌به هنر و ادبیات – و البته ما به سال‌هایی رسیدیم که سیاست با همه‌چیز در آمیخت – پیدا می‌کردم و می‌خواندم. گاهی چیزی از کتاب‌خواندن کم نداشت. دارم یکی‌یکی به یادشان می‌آورم. وب‌سایت‌های زیادی دربارۀ ادبیات، سینما و شعر فعال بودند. راستش خیلی‌هایشان هم خیلی خوب بودند. آن سال‌ها گلایۀ کمتری بود، بیشتر می‌خواندم و می‌نوشتم. وردپرس به ما یک تقویم می‌داد که نصب می‌کردیم کنج وبلاگ. افزونۀ پخش موسیقی و ساعت که من از آن استفاده نمی‌کردم. مدیریتِ وردپرس برای من خیلی جذاب بود. می‌شد افزونه‌ها را با موس کِشید، جای دیگر رها کرد؛ و می‌شد تِم خود بخش مدیریت را هم عوض کرد حتی. احتمالاً تمام این جذابیت‌ها از سر ناآگاهی من بوده و حرفه‌ای‌ترها حق دارند بگویند: این‌ها که چیزی نیست. بعد به این صرافت افتادم که یک وب‌سایت با موضوع هنر و ادبیات دست‌وپا کنم. این کار را کردم و نامش را گذاشتم «اقیانوس». الآن که فکرش را می‌کنم، نامش زیادی رمانتیک بوده. اما، کار می‌کرد. از تعدادی از دوستانم خواستم که در جمع‌آوری مطالب به من کمک کنند. می‌خواستم مطالبی که ترجمه می‌شوند، حتی اگر نوشتۀ نویسندۀ مشهوری هستند، پیش‌تر در وب‌سایت دیگری منتشر نشده باشند. درآمدی نداشتم، اما نمی‌توانستم بگویم این یک شغل نیست. مدت‌ها در اقیانوس مشغول بودم که با ای‌میل‌های عجیب فروشندۀ میزبان و دامنۀ سایت روبه‌رو شدم. با این‌که وب‌سایت را برای یک سال خریده بودم، از من خواسته بودند که باز برایشان پول واریز کنم. شاید من دارم این وسط یک اشتباهی می‌کنم، اما آن‌موقع فکر می‌کردم که با پولی که پرداخت کرده‌ام برای یک سال دیگر اقیانوس مال من است. (این سال دوم بود که در اقیانوس بودم.) به‌هرروی من دانشجو بودم و از پس فاکتورهای ماهانۀ آن شرکت فروشندۀ وب‌سایت برنیامدم و یک روز ناگهان اقیانوس از صفحۀ اینترنت پاک شد. دانشگاه تمام شد و به خدمت رفتم. در آن مدت چیزی ننوشتم. سال 1394 مجموعه‌شعر «چنین نیست» را منتشر کردم و دوباره در بلاگ‌فا شروع به نوشتن کردم. از آن‌موقع تا حالا شعر، داستان، نمایشنامه و فیلم‌نامه می‌نویسم. من واقعاً مشتاقم که بنویسم و بخوانم. عکاسی می‌کنم و این‌کار من را سر ذوق می‌آورد، به سینما علاقۀ زیادی دارم و تئاتر خودم را در برابر خودم قرار می‌دهد. ده‌ها کتاب ویراستاری کرده‌ام و این یعنی طورِ دیگری آن‌ها را خوانده‌ام. کتاب‌هایی دربارۀ سینما، ادبیات، فرهنگ، هنر و جامعه‌شناسی. دربارۀ همۀ این‌ها در وبلاگم می‌نویسم. می‌بینم که گاهی کسی می‌آید و به وبلاگم سر می‌زند، گاهی می‌رود و گاهی صفحات «اتفاق» (نام وبلاگم در بلاگ‌فا) را ورق می‌زند. آن‌موقع که وردپرس مسدود نشده بود و اینستاگرام به همه‌جا دست‌درازی نکرده بود، با این‌که نویسندۀ تازه‌کاری بودم، اما بازخوردهای خیلی بیشتری می‌گرفتم. هربار که وارد بخش مدیریت می‌شدم، پیام‌هایی داشتم که خودم را موظف به پاسخ‌گویی به آن‌ها می‌دانستم. کار بدی که شبکه‌های مجازی پُرمخاطب کرده‌اند این است که انگار می‌شود پیامی را بی‌دلیل بی‌پاسخ گذاشت. به‌هرترتیب گلایه‌ای نیست، چراکه هر موقعیتی مناسبات ویژۀ خود را دارد.این سال‌ها که زندگی، بیش از آنچه که باید دشوار شده؛ آنچه که در بیرون اتفاق می‌افتد غم‌انگیز است و انتظارِ یک چشم‌انداز روشن را داشتن می‌بایست با میزان زیادی از خوش‌بینی و امید همراه باشد، همچنان، گاهی نشستن پشت میز مطالعه، به شجریان گوش دادن، جرعه‌ای چایِ معطر نوشیدن و برای وبلاگِ خود مطلب تازه‌ای نوشتن، خوشایند است. بوَد که قرعۀ دولت به نام ما افتد.این بود پاره‌ای از زندگی.</description>
                <category>Meysam Khaledian</category>
                <author>Meysam Khaledian</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 15:33:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>