<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mezzo Staccato</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mezzo</link>
        <description>نسبتاً جدا جدا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:51:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5939/avatar/qR8WRo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mezzo Staccato</title>
            <link>https://virgool.io/@mezzo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به تو نگاه می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@mezzo/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-bjrcnqnjsnsr</link>
                <description> −صدای موشک را شنیدم−به تو نگاه می‌کنم، تا بار دیگر بگویی همه چیز درست می‌شوددستت را می‌فشارم، تا بار دیگر به زندگی مطمئن شومتو را در آغوش می‌گیرم، تا بار دیگر فقط صدای نفس های تو در گوشم باشد−می‌گویند هواپیما در حال سقوط است−به تو نگاه می‌کنم، می‌دانم دیگر همیشه با تو هستمدستت را می‌فشارم، می‌دانم دیگر از من جدا نخواهی ماندتو را در آغوش می‌گیرم...که با تو سقوط هم، خود خود پرواز استو بی‌تو انگار جهانی زندانیست.به یاد ۱۶۷ مسافر و ۹ خدمه پرواز PS752</description>
                <category>Mezzo Staccato</category>
                <author>Mezzo Staccato</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 00:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دوری‌های باطل</title>
                <link>https://virgool.io/@mezzo/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-z6emypct1xev</link>
                <description>در دور باطل عجیبی گیر کرده ام. همیشه به همینجا که میرسم، میفهمم هیچ ندارم که به آن تکیه دهم. پشتم همیشه خالی می‌ماند. حتی آن وقت که خیلی مطمئن شدم. واقعا حس بدی است ولی برای من دیگر تکراری شده. دیگر مثل دفعه اول مات و مبهوت نمی‌مانم، فقط کمی خیره می‌شوم و بعد در دور دیگری فرو می‌روم. درماندگی بین خطوطنمی‌دانم جهان بیرون از این دور‌های مسخره چه شکلی است. گاهی مطمئن می‌شوم این همان چیزی است که خودم انتخاب کردم و جز این راه دیگری برای من، در این دنیا نیست. باید فرو بروم و انقدر فرو بروم تا دیگر از خودم برای خودم چیزی باقی نماند. خیلی در لحظات می‌مانم. فکر کنم چند لحظه ی محدود در زندگی‌ام هستند که من حضور بیشتری در آن ها دارم تا لحظه‌ی جاری. هزار بار لحظات را می‌چرخم، و خودم را در همه‌ی ابعاد آن می‌گذارم که مبادا آن‌ها از من و من از آن‌ها خالی شوم. مثل همه‌ی آن لحظه‌هایی که به تو گفتم دوستت دارم یا به من گفتی دوستم داری یا به تو گفتم دوستت ندارم یا به من گفتی دوستم نداری یا دلت را شکاندم یا دلم را شکاندی، مثل یک لحظه قبل از خداحافظی مثل لحظه ی قبل از دوست داشتن مثل لحظه ی بعد از دوست نداشتن مثل تمام لحظه‌های بیخود انتظار مثل لحظه‌ی برخورد دو خورشید و مثل لحظه‌ی فشار آدرنالین و مثل آخرین لحظه‌ی زندگی.حرف باید کوتاه باشد و باید در همان کوتاهی همه را به مقصد برساند. حتی نگاه را به تمام حرف‌های زده شده می‌توان ترجیح داد چون نگاه‌ها حرف‌های زده نشده − که اتفاقا اصلی‌ها هستند − را با خود حمل میکنند. مثل نگاهی که از تو دزدیدم تا حرف‌های ناگفته شنیده نشوند.</description>
                <category>Mezzo Staccato</category>
                <author>Mezzo Staccato</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2020 01:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نوزده سالگی یا تو چرا بازنگشتی دیگر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mezzo/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-eeevsfqfufct</link>
                <description>یکم آذر مرا دقیقا یاد نوزده سالگی می‌اندازد. نمیدونم... تا حالا حس کردی چقدر این لحظه رو دوست داری؟ چقدر این غذا خوشمزست؟ چقدر این دختره خوشگله؟ چقدر هوا خوبه؟ ... من دقیقا آخرین بار این ها رو توی  نوزده سالگی حس کردم.  نمیدونم فرق دقیق نوزده سالگی با حالا چیه، شاید اولین فرقی که خاطرم باشه همین وجود فیزیکی خیلی کمرنگ &quot;تو&quot; توی اون روزا بود. همین که گاهی به هم سلام میکردیم و گاهی باهم میخندیدیم. البته من خودم توی یک لحظه نوزده سالگی رو رد کردم، اون لحظه ولی تولد بیست سالگیم نبود، اون روزی بود که فهمیدم ضرر نوزده سالگی برام مثل سیگار کشیدن بعد عمل قلب باز توی صد سالگیه. اون لحظه ای بود که تصمیم گرفتم تو رو توی مغزم زندانی کنم و نذارم هیچکسی - حتی خودت - بهش نزدیک بشه. اون روزا این بهتر بود، البته اینطوری فکر میکنم ولی اطمینان ندارم. اصلا چیزی واقعا قابل اطمینان هست توی این دنیا؟یه روز همین گوشه نشسته بودی ازم پرسیدی چرا حرف نمیزنی؟ (که احتمالا الان خودت یادت نمیاد) و من بازم حرف خاصی نزدم ولی هزار بار توی ذهنم بهت گفتم چون من هنوز به اندازه کافی خوب نگات نکردم و من فقط میتونم توی یک لحظه یک کار رو به خوبی انجام بدم و اون موقع میخواستم فقط خوب نگات کنم. هزار تا ازین مکالمات نیمه کار توی ذهنم هست و الان فقط حسرت اینکه چرا یدونش رو بهت نگفتم، منو هر روز سنگین تر میکنه.کاش یک روز دیگه میتونستم توی نوزده سالگی زندگی کنم و بعدش به مرگ هم رضایت میدادم.آری، آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستممعنیِ «هرگز» راتو چرا بازنگشتی دیگر؟آه ای واژه ی شومخو نکرده ست دلم با تو هنوزمن پس از این همه سالچشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم، آه&lt;سایه&gt;</description>
                <category>Mezzo Staccato</category>
                <author>Mezzo Staccato</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 14:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین چند ساعت بین دو دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mezzo/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-hhfv984ipuhk</link>
                <description>همین چند دقیقه پیش دیدم که در توییتر پستی با کلید واژه های &quot;دلتنگی&quot;، &quot;دوست قدیمی&quot; و &quot;حرف نزدن&quot; نوشته شده بود. نمیدانم شاید من هنوز کمی از حس و حال ۱۹ سالگی را با خود به یادگار دارم یا جدی جدی دیوانه ام. به قول چهرازی: ‍‍‍ بدهکاری انقدر زیاد شد که ناچار باید بیرون می زد من هم میدانی گرفتار میشوم اگر بنا به گفتگو باشدمن واقعا بدهکارم. بعد سه سال من مانده ام با چندین بدهی بزرگ به خودم و به تو که شاید در همان لحظات اول با گفتن همان &quot;دوستت دارم&quot; یا &quot;دوستت ندارم&quot; تمام میشد. اما مثل پول نزول میماند. دیگر با این جملات به همین سادگی ها تمام نمیشود. دنیا دنیا دل تنگ را با لحظه لحظه فکر کردن و سردرد و پشیمانی جمع کرده ام و قرار نیست ساده از دستشان بدهم. خیلی فکر میکنم که ای کاش من هزار سال زودتر به دنیا می آمدم، یا حتی هزار سال دیرتر. البته فکر کنم یک لحظه جابجایی هم کفایت میکرد تا در آن لحظه نگاهم به تو نمیفتاد و الان که ساعت ۰۲:۱۱ است دنبال کلمه برای جمله های بعدی این نوشته نمیگشتم. لحظات مهمند. من باید ۲۲ سال قبل در همان لحظه به خصوص چشمانم را باز میکردم تا ۱۸ سال بعد از آن در همان لحظه و فقط در همان لحظه به صورت تو خیره شوم. مثل تمام مردمان دیگر تاریخ. مثل هیتلر در لحظه دستور حمله به لهستان، مثل آرمسترانگ در لحظه قدم گذاشتن روی ماه، مثل خلبان هواپیما در لحظه برخورد به برج های دوقلو در ۱۱ سپتامبر و مثل من در لحظه دیدن تو.از آخرین باری که به این حد از عجز در مقابل خیالات تو رسیده بودم خیلی نمیگذرد، شاید فقط چند روز یا چند ساعت و شاید از ابتدا هم مقرر شده که من در همین چند ساعت بین دو دلتنگی تعریف شوم و بقیه ی لحظات را در حال تعریف تو در ذهن خودم.دوستی گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و گاهی ساکت.</description>
                <category>Mezzo Staccato</category>
                <author>Mezzo Staccato</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 02:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>