<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahdi Fazeli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mfdesign</link>
        <description>جوانی جویای راه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1996242/avatar/LBj6CT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahdi Fazeli</title>
            <link>https://virgool.io/@mfdesign</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری | قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%90-%DB%8C%D9%80%D9%80%DA%A9-%DA%A9%D9%8F%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-cd2u9cn3mha9</link>
                <description>یادآوری: کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری حاصل تجربیات شخصی بنده هست و من مشاور کنکور نیستم، بنابراین خوندن این مجموعه، میل شماست.

&quot;قسمت سوم: برنامه‌ریزی&quot;از نظر من کلاً یه کنکوری بدون برنامه‌ریزی فلج محسوب میشه؛ منظورم هم از برنامه ریزی لزوماً ماژیک هایلایت و کاغذ فانتزی یا به قول معروف از این قرتی‌بازی‌ها نیست؛ شما باید کارایی که قراره انجام بدید رو برای خودتون مشخص کنید، حالا می‌خواد با خودکار بیک روی یه تیکه مقوا باشه، یا ماژیک چندرنگ و دفتر و برچسب و...ظاهرش عمدتاً اهمیتی زیادی نداره، مهم اینه که بتونه شما رو راهنمایی کنه، البته اگه فکر می‌کنید ظاهر بهتر می‌تونه روی عملکردتون تاثیر مثبت بذاره، خب انجامش بدید.گوربابای قرتی‌بازی :)هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، توی مدرسه یکی از بچه‌ها بود، درسش خیلی خوب بود، کنکور دی‌ماه، فیزیک رو 51% زد، (درحالی بود که هنوز تقریباً نصف مباحث تدریس نشده بود) رسماً استاد فیزیک بود؛ توی پایگاه مطالعاتی موقع شروع مطالعه، یه تیکه سفید از کاغذ گوشه‌ی آزمون‌های قبلی که بشه روش چیزی نوشت، پاره می‌کرد و چندتا خطوط ناموازی می‌کشید و بین‌شون رو پر می‌کرد با درس‌هایی که قراره اون روز یا اون هفته بخونه؛ درواقع برنامه ریزی می‌کرد.می‌بینید؟! پس ذات برنامه‌ریزی مهم‌تر از شکل و شمایلشه و قرار نیست به کسی که خوشگل‌تر برنامه نوشته باشه رتبه بهتری بدن، پس زیاد خودتون رو اذیت نکنید؛ این حتی راجع به جزوات هم صدق می‌کنه، براتون مهم نباشه که خیلی تمیز و مرتب باشه، براتون این مهم باشه که آیا چیزی که در دفتر یا جزوه‌تون نوشتید رو فهمیدید؟! با عرض پوزش، اگر مرتب نوشتید و دیدید چیزهایی از جروه رو سرکلاس متوجه نشدید، باید بگم اون جزوه به‌درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره، چون اون مرتب‌نویسی بیش‌ازحد باعث شده تا شما نتونید درس رو کامل یاد بگیرید. مراقب این موضوع باشید.شاید بگید کلاً دارم نظم رو رد می‌کنم، نه اشتباه نکنید، منظورم اینه که یه‌طوری نشه که به اصل ماجرا، یعنی یادگیری و مطالعه شما آسیب بزنه. این موضوع شاید به‌درد دانش‌آموزای سال‌پایین‌تر هم بخوره.انواع برنامه‌ریزیشما نمی‌تونید اول بسم‌الله بیاید و برای تمام هفته‌هاتون تا کنکور همین الآن برنامه بریزید، خیلی خیلی آرمان‌گرایانه هست، اصلاً نمیشه! شما دوکار باید انجام بدید، از نظرمن دو مدل برنامه برای یه کنکوری بسنده می‌کنه، البته اسم و تیپ‌بندی‌شون اهمیتی نداره، مهم کاربردشونه ?1. برنامه‌ی بلندمدتخب ما مدرسه‌مون نمونه‌دولتی بود و هرسال برای بچه‌ها برنامه‌ی کنکوری هم می‌چیدن؛ مثلاً تابستون 1401، قرار شد که دوسال دهم و یازدهم به‌علاوه‌ی بخشی از اول سال دوازدهم رو جمع و جور کنیم در حدتوان و قدری که زمان یاری کنه؛ از مهر تا اسفند هم دوازدهم رو پیش ببریم و باقی‌مونده‌ی پایه رو هم طبق بودجه‌بندی آزمونی که هرماه می‌دادیم، جمع‌و‌جور کنیم.پس شما تو این مدل برنامه باید برای خودتون مشخص کنید که توی بلندمدت چی‌کاره‌اید و باجزئیات کاری نداشته باشید. می‌تونید از افراد مختلف، مشاور و امثال این‌ها کمک بگیرید.2. برنامه‌ی هفتگی یا روزانهمن و بچه‌های مدرسه‌مون، هفتگی برنامه می‌چیدیم و هرروز رو به چند واحد تقسیم بندی می‌کردیم.+ منظور از واحد چیه؟!خب ما برای اینکه درحین مطالعه، تسمه‌تایم پاره نکنیم، یک ساعت و ربع مطالعه می‌کردیم (تست، مطالعه یا هرچیز درسی) و یک ربع الی بیست دقیقه هم استراحت بود. روزایی که کلاس نداشتیم اگه از حوالی 7 صبح شروع می‌کردیم، تا حوالی 8 شب، ازش می‌شد 9 یا 10 واحد دراورد؛ حالا این 10 واحد رو ضرب‌در 75 دقیقه کنید، میشه 12.5 ساعت!یه نکته خیلی خیلی مهم! مبادا جوگیر بشید و استراحت رو از برنامه‌تون حذف کنید یا یه دقیقه براش بذارید! مطمئن باشید اثرمنفی داره، ما که به یه ربع الی بیست دقیقه بسنده می‌کردیم.+ تایم استراحت چی‌کار می‌کردید؟!خب عمدتاً هرکاری جز درس؛ بچه‌های تجربی همیشه می‌رفتن حیاط و بسکتبال بازی می‌کردن اونم چه خشن! البته مشاورمون ورزش سنگین رو منع می‌کرد، راست هم می‌گفت خب، چون بعد از اون ورزش، دیگه کیفیت مطالعه طرف میاد پایین.بااین‌حال تجربیا دنبال یه بهونه بودن تا انرژی‌شون رو یه جا تخلیه کنن، (حق دارن خب، زیست چه کارا که با آدم نمی‌کنه) بچه‌های ریاضی هم گوشه کنار باهم دیگه اکیپ گفتگو تشکیل می‌دادن و یه سری هاشونم می‌رفتن ورزش. یه سری‌ها هم سریال‌هایی که قبلاً دیده بودن رو تحلیل و بررسی می‌کردن...سعی کنید کاری انجام ندید که ذهنتون رو درگیر کنه، خودتون بهتر می‌دونید چی براتون بهتره. طوری باشه که برای واحد یا پارت بعدی مطالعه جون داشته باشید.آهان یه چیزی، شاید بگید مگه شما کجا درس می‌خوندید؟ ما توی پایگاه‌مطالعاتی مدرسه بودیم.اینم بگم، بودن کسایی که پایگاه‌مطالعاتی نمی‌اومدن و توی آزمایشی‌های سنجش رتبه تک رقمی یا دو رقمی می‌اوردن.پس مبادا فکرکنید هرکس که خونه بمونه باخت داده، نه اینطور نیست، مایی که می‌رفتیم اونجا، چون خونه عواملی باعث می‌شد نتونیم خوب درس بخونیم، یکی داداش کوچیک داشت، یکی داداش بزرگ داشت (مگه داداش بزرگ هم شلوغ می‌کنه؟! برای بعضی بچه‌ها دیده شده :) )اما اگه دیدید خونه محیط مناسبی برای مطالعه نیست، یه گزینه‌ای که خیلی‌ها سراغش می‌رن، کتابخونه‌ست!مُنعَطِف باش!مبادا فکر کنید که بعد از نوشتن برنامه‌ی این هفته‌تون، دیگه امضاء خورد پاش که این اقدامات به همین نحو انجام میشه! دربرابر تغییرات و چیزای ناگهانی، آغوش باز داشته باشید.قرار نیست لزوماً همه‌ی برنامه به نحو احسنت انجام بشه، همیشه هست چیزایی که گند بزنه به برنامه.آیا میشه جلوی این عوامل رو گرفت؟! نه نمیشه.پس چیکار باید کرد؟! شما باید بتونید هرلحظه برنامه‌ریز خوبی باشید، یعنی آمادگی داشته باشید تا درصورت بروز هرتغییر و یا مشکلی، برنامه‌تون رو آپدیت (update: به‌روز‌رسانی) کنید و مثلاً اگه قرار بوده چندتا درس رو توی 7 واحد یا پارت مطالعاتی بخونید ولی الآن فقط 5 تا پارت در اختیارتون هست، بتونید تشخیص بدید که کدوم موارد مهم‌تره تا اون‌ها رو در اولویت قرار بدید و الباقی رو بذارید برای روزهای بعد.پس موقع برنامه ریختن، حواستون باشه که ممکنه دستخوش تغییر بشه و همیشه یه گوشه‌ی خالی برای این تغییرات یهویی درنظر داشته باشید؛ این چیزهایی یهویی هم می‌تونن هرچی باشن، از حوادث ناگوار تا تعطیلی‌های اداری و...فرض کنید خدایی‌نکرده، دست راست‌تون یا دستی که باهاش می‌نویسید بشکنه، رسماً برنامه‌تون به فنا می‌ره یه بخشی‌ش؛ یا همین دی‌ماه 1401، کلاً دوچیز ازش یادمه، تعطیلی به‌خاطر آلودگی و کنکوری که دی دادیم.خب دی‌ماه فصل امتحانات ترم‌اول بود و آخر دی هم کنکور داشتیم، بچه‌ها تو اون برهه زمانی به سه دسته تقسیم شده بودن، کسایی که فقط تشریحی می‌خوندن، کسایی که فقط کنکوری می‌خوندن و کسایی هم که هردو رو پیش می‌بردن (با اون دسته‌ی چهارمی که اصلاً نمی‌خوندن کاری ندارم)، خب مشکل اینجا بود که برای مثال اگه ما طبق برنامه‌ی امتحانی، فردا امتحان گسسته داشتیم، به خاطرآلودگی هوا تعطیل می‌شد و برنامه‌ریزی ما از هم می‌پاچید، هرروز کلی تغییرات ناگهانی... می‌خوام بگم انتظار و آمادگی چنین چیزهایی رو داشته باشید.مبادا این آشفتگی‌ها شما رو بهم بزنه و بهونه دست‌تون بده تا وسط جاده بایستید و بقیه از شما جلو بزنن، شما آماده باشید.برنامه‌ی غلط، بهتر از بی‌برنامگیاین جمله‌ی تیتر بالا رو یکی از رتبه برترهای تجربی سال 96 مدرسه به ما گفت اگه اشتباه نکنم، اسمش آقای علیمردانی بود و رتبش هم دو رقمی شده بود، می‌گفت به برنامه‌تون پایبند باشید و مدام از خودتون نپرسید که: فلان کنم؟ یا فلان درس الآن بهتره؟ یا مثلاً رفیقم الآن داره ریاضی می‌خونه پس منم برم ریاضی بخونم و از این تصمیمات مخرب، می‌گفت به برنامه‌تون تعهد داشته باشید. روی بهترین درسی که الآن می‌تونید بخونید وسواس نداشته باشید و مثلاً اگه با شیمی حال می‌کنید، اما طبق برنامه‌تون الآن باید هندسه بخونید که ازش متنفر هم هستید، مبدا بردارید شیمی بخونید؛ اجازه ندید یه‌سری درسا برن قله و یه سری‌ها هم پایین بمونن... توازن!زیاد طولانی‌ش نکنم، به عنوان یه جمع‌بندی، برنامه‌ریزی نه تنها برای کنکور، بلکه توی هرکاری خیلی مهمه، روشش زیاد مهم نیست، به خود طرف بستگی داره، مهم اینه که شما سردرگم نباشید و بدونید که قراره چه کارهایی انجام بدید. دربرابر تغییرات هم آماده باشید تا اگه دیدید برنامه‌تون بهم ریخته، بتونید سریع اصلاحش کنید.قسمت‌های قبلی این مجموعه:قسمت صفرقسمت اولقسمت دوم</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 12:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرگ، فقط برای پیرها نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tczzsgneogu7</link>
                <description>کلاً به‌صورت پیش‌فرض اینطوری توی ذهن اکثر ما تعریف شده که مرگ در سنین بالا رخ میده، اما هیچ قاعده و قانونی راجع‌به زمان وقوع این پدیده وجود نداره!!هیچکدوم از ما از مرگ در امان نیستیم، و حتی اگه توی یه پناهگاه آخرالزمانی مثل این هم مخفی بشید:بازهم از دست مرگ درامان نخواهید بود! پس هیچ‌ راهکاری برای فرار ازش مؤثر نیست.چندسال پیش یکی از بچه‌های مسجدمون، که سنی هم نداشت، شاید حدوداً چهارده، پونزده، خیلی نمی‌شناختمش؛ قاری قرآن بود و درکل پسرخوبی بود.یه روز با موتورسیکلت توی خط اتوبوس بی‌آر‌تی تصادف می‌کنه و به رحمت‌خدا میره. وقتی شنیدم شوکه شدم، واقعاً انتظار نداره آدم، یه نوجوان؟!یکی دوسال پیش تو محله قبلی‌مون، اینطور که روایت شده، یکی از دوستای مادرم، خونه‌شون موقع غذا خوردن، غذا می‌پره گلوش و سرفه پشت سرهم، اما ادامه پیدا می‌کنه و متأسفانه فوت می‌کنه.خیلی راحت، با یه لقمه غذا! فکرشو بکنید، واقعاً آدم به هیچی بند نیست، یه چیز ساده و کوچیک می‌تونه به این زندگی پایان بده.چندوقت پیش یه کتابی می‌خوندم، اسمش: &quot;هنر خوب زندگی‌کردن&quot;، نوشته‌ی رولف دوبلی، یه جایی‌ش می‌گفت این تصور که ما موقع مرگ مثلاً روی یه تخت بیمارستان باشیم و عزیزانمون دور و برمون باشن و آخرین صحبت‌ها و وصیت‌هامون رو بهشون بگیم، چرندی بیش نیست! ما تعیین‌کننده آخرین لحظات زندگی‌مون نیستیم.آدم باید مدام به‌یاد بیاره که هرلحظه ممکنه آخرین لحظه زندگی‌ش باشه، البته نه طوری که افسردگی بگیریم و خودکشی کنیم، ولی خب یاد مرگ رو به مقداری برای خودتون تجویز کنید که مثل یه بازدارنده یا چراغ خطر براتون عمل کنه، راجع‌به این توی پُست مرگ، شاید یه ابزار صحبت کردم و آخرسر نتیجه‌گیری این شد که به یاد مرگ بودم می‌تونه مثل یه ابزار کمکی توی زندگی عمل کنه و به شما کمک خواهد کرد علی‌رغم محدودیت‌هایی که ایجاد می‌کنه.اما الآن بحث ما اینه که ما، مثلاً من هجده ساله، یه نوجوان یا یه آدم بیست‌و‌خورده‌ای ساله، نباید منتظر باشه تا هفتاد، هشتاد سال‌ش باشه تا مرگ بیاد سراغش! آره مرگ شتریه که دم خونه هرآدمی می‌خوابه اما در نمی‌زنه! بی‌صدا و کاملاً نامحسوس، یهو به خودتون میاید و می‌بینید که بلــــــــه... اون‌موقع خدا به دادمون برسه.کی امضاء زده؟!یه دیدگاهی خیلی رایجه بین همه آدما، مثلاً وقتی با یه آدم سالخورده یا به اصطلاح پیرمرد یا پیرزن، مواجه می‌شن، باخودشون می‌گن: این دیگه لب گوره بابا، از عزرائیل مرخصی گرفته... و از این چرت‌و‌پرت‌ها که همه‌مون شنیدیم؛ خب من یه سوال دارم، چرا من یا اون کسی که داره اون حرف رو می‌زنه، به خودش نمی‌گه؟! کی تضمین کرده، کی پای برگ انتقال اون آدمو از دنیای مادی به دنیای بعدی رو امضاء کرده، کی ضمانت کرده و ریش گرو گذاشته که اون زودتر از اون پیرمرد یا پیرزن نمی‌میره؟! یا با حضرت عزرائیل قرارمدار گذاشته که چندسال دورتر برن اون‌ور؟!هیچکدوم، هیچ ضمانتی نیست، کی‌ می‌دونه که من بتونم این پست رو به مرحله انتشار برسونم یا نه؟! چقدر برای مرگ آماده‌ایم؟! من که صفر، اصلاً منفی، اول باید منفی رو به صفر برسونم تا بعدش بتونیم حرکتی بزنیم. الآن اگه امشب آخرین شب زندگی‌مون باشه، چیکار می‌خوایم کنیم؟! شما بگید خب... اصلاً بهم می‌رزه آدم، مثل آدمی که صبح جمعه درحالی که زیرپوش تنشه، از خواب بیدارش کنن و بگن پاشو بریم عروسی خان‌دایی :)اولین بار که به این موضوع فکرکردم، یکی‌ دو روزی ذهنمو مشغول کرد اما بعدش عادی شد برام، این بَده! آدم باید مدام به خودش یادآوری کنه که این سیم زندگی هرلحظه امکان داره disconnect (قطع ارتباط) بشه، و اون‌هم برای همیشه! درواقع دکمه‌ی power آدم زده میشه.یه دیدگاه دیگه هم که خیلی دیدم بین آدما، اینه که مثلاً ما تا الانش زنده بودیم و زندگی کردیم، پس تا دم هشتاد سالگی همینطوری یه فرمون جلو می‌ریم دیگه بابا... سخت نگیر، شل کن لذت ببر و از این حرفا، خب اینم مثل چندتا پاراگراف قبلی، کی گفته که همینطوری ادامه‌وار پیش خواهیم رفت؟! جایی به ثبت رسیده، اصلاً فرض کنیم ثبت شده باشه، کی ثبت کرده؟! من یا فلانی؟! اهمیتی نداره، خداست که باید امضا کنه.این Call Of Duty نیست داداچ!زندگی با call of duty فرق داره، وقتی که بمیری، دوباره زنده نمیشی مگر روز داوری و حساب‌رسی که اون‌موقع دیگه کار تحویل داده شده :) توی بازی‌ها، آدم یه آسودگی خاطر داره که حتی اگه این مرحله بمیره، می‌تونه دوباره بیاد و مرحله رو انجام بده، اما وقتی قرار باشه که به چندین مرحله قبل‌تر برگرده و حالت save هم نداشته باشه، اون‌موقع فرد گیمر تمام حواسشو جمع می‌کنه تا مبادا خطایی انجام بده، هرچند بازم راه بازگشت داره.خب یه گیمر وقتی برای یه بازی غیرواقعی این‌همه حواسشو جمع می‌کنه، منی که توی یه جهان واقعی زندگی می‌کنم، چرا نباید حواسمو جمع کنم؟! چون بعدش حتی به چندمرحله قبل‌تر هم برنمی‌گردم، اون موقع دیگه PC یا کنسول رو از برق می‌کشن و نابودش می‌کنن، بعدش می‌برنت زیر ذره‌بین تا ببین چطوری بازی کردی، حالا هی بیا بگو حواست نبود gun (تفنگ) اشتباهی برداشتی، اِسنایپ خوب نبود باید شات‌گان برمی‌داشتی، کسی گوش نمی‌کنه که آخه.نه من، نه شما، و نه هیچکس دیگه، براش هیچ سند و تضمینی وجود نداره که فقط در دوران پیری مرگ سراغش میاد! حتی یه‌ذره هم ضمانت وجود نداره!آقاجان یه کلام، مرگ فقط برای پیرها نیست! تمام.مرسی از اینکه مطالعه کردید.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 23:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری | قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%90-%DB%8C%D9%80%D9%80%DA%A9-%DA%A9%D9%8F%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ociczswuubil</link>
                <description>&quot;قسمت دوم: آمادگی روانی&quot;با توجه به قسمت اول، به‌نظر میاد که کنکور رو انتخاب کردید یا قصد دارید که انتخاب کنید و الآن اومدید سراغ قسمت دوم؛ تقریباً میشه گفت از این قسمت به‌بعد، دیگه روی صحبتمون با دوستانی هست که می‌خوان کنکور رو درپیش بگیرن ولی استثنائاً این قسمت می‌تونه برای سایر دوستان هم مفید باشه.یه ضرب‌المثل نه‌چندان معروف داریم که میگه: &quot;اول عمق آب رو بپرس، بعدش توش شنا کن&quot;، اینو اولین بار توی یه کتاب داستان دوران بچگی خوندم.چرا این ضرب‌المثل رو گفتم؟! چون خیلی‌خیلی مهمه، اگر یادتون باشه، قسمت اول، گفتیم که شما باید اول کار تکلیف خودتون رو مشخص کنید، شناخت راه هم بی‌ربط به این موضوع نیست، پس باید بدونیم در مسیر کنکور با چه‌ چیزهایی قراره روبه‌رو بشیم.استخرت رو بررسی کن!حالا اینجا یه استثنائی داریم، و اون‌هم اینکه، عمق این استخر (در ضرب المثل)، برای افراد فرق داره و هرکس عمق منحصر به فرد خودشو داره، البته شاید برای بعضی‌ها مشابه باشه، ولی شما باید عمق استخر خودتون رو بررسی کنید، نه برای دوست خرخون‌تون یا پسرخاله و امثال این‌ها.گذشته‌ی آموزشی افراد یکسان نیست!!یکی مثل من، سال‌های دهم و یازدهم به کرونا خورده و آسیب جدی از لحاظ درسی دیده، اما یکی هم، دو سال اول دبیرستان براش طلایی و پرثمر بوده.اصلاً بریم عقب‌تر، مدرسه‌ی دوران راهنمایی، اینکه تیزهوشان بوده، نمونه بوده، غیرانتفاهی و یا دولتی بوده، اینا بی‌تاثیر نیست برای یه کنکوری، البته در عرصه‌ی مسیر و نه لزوماً نتیجه نهایی!پس از اون‌جایی که من نمیدونم شما چه وضعیتی دارید و گذشته‌ی آموزشی‌تون چطور بوده، نمی‌تونم بگم دقیقاً باید آمادگی روانی برای مواجه شدن با چه چیزهایی رو داشته باشید، اما میشه مثال زد خب!مثال: خودم (عمق استخر: 1000 متر)توی قسمت صفر، درباره‌ی خودم اشاراتی کردم اما الآن کامل‌تر می‌گم.دوران راهنمایی، مدرسه عادی دولتی می‌رفتم، جنوب‌غرب تهران، خب عمدتاً کم بودن بچه‌هایی که واقعاً پیگیر درس بودن، تعریف از خود نباشه ولی منم اوضاع‌م زیاد بد نبود.کیفیت آموزش معلم‌ها با معلم‌های نمونه‌دولتی و یا تیزهوشان قابل قیاس نبود، همزمان که ما سال هشتم یا نهم، کتاب درسی رو پیش می‌رفتیم، رفیق‌های الآنم که قبلاً نمونه‌دولتی بودن، داشتن چیزهایی فراتر از کتاب و مربوط به سال‌های بالاتر رو می‌خوندن.سال نهم شد و از اون‌جایی که می‌دونستم دبیرستان های دولتی عادی هم مثل همون مدرسه‌ای که بودم تعریفی ندارن، سراغ آزمون نمونه‌دولتی رفتم و خداروشکر قبول شدم، اما این تازه شروع کار بود! همین که خواستیم سال دهم رو شروع کنیم، پدیده‌ی خانه‌خراب‌کن کرونا، سر و کلّش پیدا شد!لعنت‌باد بر آموزش مجازی و هرچی کلاس آنلاینه، البته ما از بسترهای مجازی مثل اسکای‌روم و امثال این‌ها استفاده می‌کردیم اما راجع به آموزش و پرورش یا دوران مدرسه، مخصوصاً ابتدایی‌ها، آموزش مجازی به‌درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره.بیچاره اون‌هایی که با شاد سر و کله می‌زدن! مگه با پیام‌رسان هم میشه درس‌خوند آخه؟!!سال دهم ما کلاً یک روز حضوری کلاس داشتیم، اون‌هم به صورت زوج و فرد، همراه با ماسک، الکل و یه نیمکت فاصله بین بچه‌ها.معلم ریاضی اومد داخل، اسمش آقای اسکندری بود، معلم مَشتی‌ای بود؛ شروع کرد به درس دادن اتحادها.کلی اتحاد جدید نوشت پای تخته که من فقط اتحاد جمله مشترک و مزدوج رو پایه‌ی نهم از معلم‌مون یاد گرفته بودم.مثل بقیه پول خیارشور به تخته نگاه می‌کردم و چیزی که باعث تشدید این حیرت من می‌شد، این بود که بچه‌های کلاس چون چندجلسه زودتر از من درکلاس بودن، این‌ها رو بلد بودن و من بلد نبودم!!! واقعاً عذاب‌آور بود و احساس گناه می‌کردم از اینکه بلد نیستم، اون‌هم چیزی که بهم یادندادن.دهم به صورتی کاملاً فجیع (دلیلش در قسمت صفر) سپری شد و یازدهم نصف سال حضوری بود، باز شرایط بهتر شد اما وقتی به آخر سال رسیدیم، یعنی تابستون 1401، من توشه‌ی خیلی سنگینی از دوسال پایه نداشتم علی‌رغم اینکه خودم رو جرواجر کردم، و این باعث شد که عمق استخر من، خیلی زیاد شه، شاید صدها متر!پس مجبور شدم بار سنگینی رو متحمل بشم، سه سال دهم، یازدهم و دوازدهم که درپیش بود رو باید در کمتر از یک‌سال کلکش رو می‌کندیم! بقیه بچه‌ها وضعشون چطور بود؟! خب به لطف کرونا، همه یه ترکشی تو بدنشون فرو رفت اما برای بعضیا در حد یه بخیه، برای بعضی‌ها هم (من :) ) در حد خمپاره!بودن بچه‌هایی تو مدرسه که مشکل خاصی تو پایه نداشتن و فقط ایرادات رو رفع می‌کردن، مثل ساختمونی که پی‌ریزی شده و فقط مونده پنجره‌ها و جزئیات بصری...ساختمون من چی؟! خب اصلا زمینش برای پی‌ریزی حفاری نشده بود که بخواد درب و پنجره‌ای نصب شه :)))پس آمادگی این رو پیدا کردم که تابستون، پاییز، زمستون، بهار و یکی دو هفته‌ی اول تابستون سال بعد رو پیگیر درس باشم و خودمو برای کنکور آماده کنم!!! هیچ تفریح خاصی، بازی، سفر، نوروز و یا فیلم و سریالی درکار نبود، درس و درس و درس...عمق استخر من زیاد بود.+ مجبورت کردن؟! نه خودم خواستم.حالا این شمایید که تعیین می‌کنید چه میزان باید زحمت بکشید و وقت‌بذارید و ببینید عمق استخرتون چقدره، وقتی متوجه شدید که با خودتون چندچندید، اون موقع باید آمادگی روانی‌ سختی‌ها و چالش‌های مسیر رو داشته باشید تا بتونید کار رو بدون استرس شروع کنید.قسمت های قبلی این مجموعه:قسمت صفرقسمت اول</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 22:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%90-%DB%8C%D9%80%D9%80%DA%A9-%DA%A9%D9%8F%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mvihtrcr5gdq</link>
                <description>سلام و درود؛ همونطور که قول داده بودم، این اولین قسمت از مجموعه‌ی &quot;کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری&quot; هستش، امیدوارم براتون مفید باشه، سعی می‌کنم کوتاه بنویسم.&quot;قسمت اول: نیازمندی به کنکور&quot;آدم هرکاری که بخواد انجام بده، باید هدف‌گذاری کنه، با هدف پیش بره و بدونه که مسیر حرکتش چطوریه.احتمالاً شمایی که الآن دارید این متن رو می‌خونید، دانش‌آموز دبیرستان و یا شاید پشت‌کنکوری باشید، اگر قصد دارید که برای کنکور تلاش کنید و زحمت بکشید، قبل از هر اقدامی باید هرگونه شک و ابهامی رو برطرف کنید!این خیلی مهمه که با اطمینان، کارِتون رو شروع کنید، یعنی طوری نباشه که میانه‌ی راه، مدام بایستید و از خودتون درباره‌ی مسیری که دارید طی می‌کنید سوال بپرسید که مثلاً: کجا دارم می‌رم؟ نکنه اشتباه اومده باشم! اصلاً من آدم کنکورم؟ کنکور چیه بابا! عجب اشتباهی کردم وارد این بازی کثیف شدم... و امثال این سوالات رایج و کاملاً طبیعی برای هر دانش‌آموزی.پس شما باید تکلیف خودتون رو مشخص کنید همین اول کار تا وسط راه مدام ترمز دستی نکشید و احساس بلاتکلیفی نکنید.+ آهان یه نکته، ما قصد ندارم کنکور رو نقد کنیم، به چند دلیل:1. اصلاح و تغییر ساختار کنکور دست من و شمای دانش‌آموز نیست.2. برای کسی که به کنکور نیازمنده، بهانه‌تراشی فقط بهش آسیب می‌زنه، پس بهتره با شرایط کنار بیاد.3. با توجه به موارد 1 و 2، قصد دارم راه‌کارها و تجربیاتی برای کنار اومدن با کنکور به شما معرفی کنم.نسخه‌ی هرکس منحصربه‌فرده!شاید یه نفر اصلاً به صلاحش نباشه کنکور بده، برای مثال پدرش یه جایی مشغوله و می‌تونه بره اونجا شاگردی کنه و اینطوری شرایط بهتری پیدا کنه، اما فراموش نکنید نمیشه برای همه یه نسخه یکسان تجویز کرد! هرکسی راه موفقیت خودشو داره و هیچ راه واحدی برای موفقیت وجود نداره!پس کنکور تنها راه موفقیت نیست و بسته به شرایط هرفرد، میشه راه‌های متفاوتی رو درپیش گرفت.بالاخره جامعه علاوه بر دکتر و مهندس، به مشاغل دیگه هم نیاز داره و هر شغل و جایگاه اجتماعی، اهمیت خودشو داره و همه به‌هم نیازمندن.سعی کنید نیازمندی یا عدم نیازمندی خودتون به کنکور رو متوجه بشید، اون موقع اگر بنا به ادامه راه باشه، با خیالی راحت و مطمئن پیش می‌رید و اگر بنا به ترک این مسیر هست، بدون هیچ شک و تردیدی سراغ راه‌های دیگه‌ای که درنظر دارید می‌رید.حالا چطوری بفهمیم که نیازمندیم یا نه؟!خب شما باید شرایط خودتون رو بررسی کنید، از استعداد و توانایی‌هاتون و پتانسیل رشد و پرورش اون‌ها، تا سطح اجتماعی و اقتصادی خانواده... می‌تونید از مشاور کمک بگیرید، حالت‌های مختلف رو درنظر بگیرید و به یه نتیجه‌گیری کلی برسید تا تکلیف خودتون مشخص باشه؛ بازم میگم، نه کسی که راه کنکور رو در پیش بگیره لزوماً موفقه و نه کسی که از این مسیر خارج بشه لزوماً بدبخته، هیچکدوم! شرایط شماست که تعیین می‌کنه.به نظرم تا همینجا کفایت می‌کنه و طولانی‌ش نکنیم؛ به‌عنوان نتیجه گیری در این قسمت، شما باید مطمئن بشید که می‌خواید کنکور بدید یا نه و اگر بله، دلیلش چیه و اگر خیر، بازهم دلیلش چیه، چون اگر دلیلی قانع‌کننده نداشته باشید، میانه‌ی راه، شک و تردید یاور شما خواهد بود :)درپناه حق باشید، یاعلی.قسمت های قبلی این مجموعه:قسمت صفر</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 12:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری | قسمت صفر</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%90-%DB%8C%D9%80%D9%80%DA%A9-%DA%A9%D9%8F%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%DB%8C-wkumad6c7c3b</link>
                <description>تیرماه سال 1401 بود که به‌طور جدی وارد فضای کنکور شدم، خوشبختانه مَرَض کرونا و کلاس آنلاین هم که خودش یه مَرَض دیگه بود (حاضر بودم کرونا بگیرم ولی کلاس‌ها حضوری برگزار شه)، بارسفرش رو بسته بود داشت خداحافظی می‌کرد.دوسال دهم و یازدهم به خاطر همین بساط آموزش مجازی، آسیب جدی خورده بودم از لحاظ وضع درسی؛ منی که سال نهم تونسته بودم معدل بیست بگیرم، حالا سال دهم به این فکر می‌کردم که مبادا تجدید بشم!قلم و چرک‌نویس، دَوای دردخب من از اون‌جایی که رشته‌ی ریاضی‌فیزیک رو انتخاب کردم، و سال‌های قبلش علی‌رغم دروسی مثل ادبیات، عربی و دینی، توی درس ریاضی نسبتاً ضعیف بودم، سال دهم لطمه جدی خوردم، به این صورت که:تو فضای آنلاین، معلم ریاضی درسش رو می‌داد و ما جزوه رو یادداشت می‌کردیم، فیزیک هم همینطور، بالاخره جنبه‌ی محاسباتی هم داشت.عصر همون روز جزوه‌ها رو مطالعه می‌کردم، ورق می‌زدم و می‌خوندم، خوب هم می‌خوندم، اما ریاضی و فیزیک برای یه کنکوری، خوندنی نیست که! باید حل کنی! دانش‌آموز رشته‌ی ریاضی، به دوچیز نیاز داره: قلم و چرک‌نویس! باید حل کنه تا یادبگیره، با خوندن اتفاقی نمی‌اوفته.خوندن هم لازمه ولی اگه قراره مثلاً دوساعت وقت بذارید، یه ساعت و نیم‌ش باید حل‌سوال باشه!یکی نبود به ما بگه مرد مؤمن، بشین حل کن! داری چیو می‌خونی؟! ریاضی و فیزیک کنکور رو که نمیشه با مطالعه جمع‌و‌جور کرد!این یکی از عواملی بود که در سال‌های اول دبیرستان، به بنده ضربه‌ی مهلکی زد و تا متوجه روند کار بشم، نصف سال گذشت...افتادم رو دور!اما اون تابستون، تابستون پارسال رو می‌گم، همراه با بچه‌های مدرسه کار  رو استارت زدیم؛ قرار بود کار سه سال رو توی یه سال انجام بدیم، خب بار سنگینی بود، راحت نبود، استقامت می‌خواست.تو این یه سال تجربه‌هایی به دست‌اوردم، راه‌هایی برای غلبه بر کنکور، یه‌سری چیزا که خوشحال می‌شدم اگه اول راه کسی اینا رو به من می‌گفت، اونطوری شاید راه برام هموارتر می‌شد.&quot;کــوله پُشتــیِ یــک کُنکــوری&quot; قراره به امید خدا مجموعه‌ای باشه از چیزایی که یادگرفتم تو این یه سال در قالب چند قسمت، خواهم نوشت و با شما به اشتراک خواهم گذاشت، شاید به درد کسی خورد، شایدم نه.آهان یه نکته، شاید انتظار داشته باشید کسی که بخواد تجربیاتش رو بگه، یه رتبه برتر یا به قول معروف، خرخون باشه، خب راجع به مورد اول مطمئن نیستم اما من خیلی تلاش کردم طوری که نتیجه هرچی بشه، من از خودم راضی‌ام؛ به هرحال ادعایی ندارم.شما مختارید که نوشته‌های این بنده حقیر رو بخونید یا نه، به هرحال من دلم نمیاد این‌ها رو به فراموشی بسپارم، پس می‌نویسم.این مقدمه بود، منتظر قسمت‌ اول این مجموعه باشید.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 14:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رانندگی با دایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iwxf66zenfls</link>
                <description>اون روز دقیقاً شبیه همین عکس بودرانندگی از جمله مهارت‌هایی هست که این روزا تقریباً واجبه، مخصوصاً برای یه پسر.هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، تک‌تک لحظاتش مثل یه فیلم 4K توی ذهنم ثبت و ضبط شده، این خاطره برام خیلی صاف و واضحه.تابستون سال 1399 بود، ما برای عملیات بازسازی خونه‌ی مادربزرگم، درواقع عملیات بنّایی، رفته بودیم روستامون.عصر بود و خورشید هم رفتنی، خونه‌ی پدربزرگم بودم، دایی‌م می‌خواست بره شهر، یه‌کاری داشت؛ خب منم بی‌کار بودم و بهش گفتم: &quot;منم بیام؟&quot; ، موافقت کرد و رفتیم پایین.تقریباً نو بود و نوک‌مدادی، توی پارکینگ سیمانی که 5 متر ارتفاع داشت پارک می‌کردش، البته جای دیگه‌ای نبود خب.کرکره رو داد بالا و آروم دنده عقب اومد، علی‌رغم اینکه جوان بود، پایه‌یک داشت ولی خب چون جلوی درب ناهموار بود و یه تیربرق مزاحم، باید احتیاط می‌کرد.راه افتادیم؛ جاده موقع غروب خیلی تماشایی می‌شد، هیچکس نبود، نباید هم باشه، مگه چند نفر گذرشون به روستا می‌خورد اونم ساعت 5 عصر؟بعداز اینکه کارِش توی شهر تموم شد، برگشتیم و رفتیم بنزین زدیم؛ صحبت از رانندگی شد، ازم پرسید: &quot;رانندگی کردی تاحالا؟&quot; ، منم گفتم نه، کناردست جاده نگه‌داشت، گفت بیا بشین؛ من با تعجب نگاه کردم و گفتم من؟!!جاهامون رو عوض کردیم و من هم که قالب تهی کرده بودم دو دستی فرمون رو چسبیدم.از اون‌جایی که راننده‌ی حرفه‌ای بود و قبلا سابقه‌ی مربی‌گری توی آموزشگاه رو هم داشت، خیلی آکادمیک و جدی یه سری توضیحات ریز داد؛ از بستن کمربند و چک کردن آینه‌ها، تا تنظیم کردن صندلی و آینه سقفی.مدام از این می‌ترسیدم که نکنه جلوی ماشین رو خوب نبینم، آخه پژو 405 نسبت به پراید، کاپوتش خیلی بلندتره؛ حس می‌کردم یه دوربین روی سپر جلو لازمه :)رفتیم تو فاز عملیاتی، طبق چیزایی که بهم گفت، ترمز دستی رو خوابوندم و زدم دنده یک، کلاچ رو در عین حال که آروم ول می‌کردم، پدال گاز رو فشار دادم و ماشین مثل شیر پرید جلو! اولین تجربه‌ی رانندگی من؛واقعا حس خوبی بود!ماشین در حرکت بود و من متوجه قالبیت استفاده از فرمون شدم، خب هول شده بودم، اونجا هم هر 5 دقیقه یه ماشین از لاین (line) مخالف رد می‌شد، آفتاب هم محو تماشای ما شده بود و تا این ماجرا تموم نمی‌شد، قصد غروب نداشت.فرمون پژو از اونجایی که مدل 96 بود، هیدرولیک بود و خب ماشین ما سنش به این تکنولوژی های پیش‌پا افتاده قد نمی‌داد، برای همین عادت نداشتم و تا یکم فرمون رو می‌چرخوندم یه‌ور ماشین می‌رفت تو خاکی حاشیه‌ی جاده؛ دایی‌م می‌گفت زیاد نچرخون.کمی که جاده رو طی کردیم، متوجه شدم میشه دنده رو عوض کرد :) کلاچ رو گرفتم و زدم دنده دو؛ این جدی با Need for Speed فرق داشت، اونجا خبری از کلاچ نبود خب.دایی بهم گفت نگه‌دار یه جا، منم دنبال یه موقعیت مناسب برای ترمز گرفتن، خب کلا کناره ها خاکی بود ولی بعضی‌جاها مناسب‌تر به نظر می‌رسید :)آروم ترمز رو نگه داشتم، هنوز دستم نیومده بود که دامنه‌ی حرکت پدال چقدره، برای همین وقتی پیچیدم خاکی و دیدم همچنان درحرکتیم، تا ته ترمز رو فشار دادم و یه توقف جانانه! واقعاً کمربند ایمنی چیز مهمیه.بعد از یه سرزنش چشمی، نکات اصلاحی رو بهم گفت و توصیه هایی کرد که بتونم بهتر برونم؛ پیچیدم و رفتیم سمت ورودی روستا، روستای ما تو یه مکان کوهستانی و دشت و تپه‌ای قرار داره، وقتی بخواید وارد روستا بشید، اولش باید یه جاده‌ی مارپیچ‌مانند رو طی کنید و کمی دورتر خونه‌ها دیده می‌شن.جاده‌ی ورودی از هر دوطرف با کوه پوشیده شده بود و سراشیبی و درعین‌حال پیچ‌دار، من باورم نمی‌شد که دایی‌م بهم اعتماد کرده و من الان تو این موقعیت دارم می‌رونم؛ سرپایینی جاده طوری بود که نیازی به گاز دادن نبود، نیروی جاذبه شخصاً این وظیفه رو به عهده گرفته بود و من فقط باید ترمز می‌گرفتم تا کنترل کنم ماشین رو.اون وسطا بازم فرمون رو زیاد می‌چرخوندم و ماشین هرازگاهی می‌رفت تو خاکی و این دفعه خطرناک بود اگه زیادی ماشین منحرف می‌شد، تازه جاده دوطرفه بود و از جلو معلوم نبود که ماشین دیگه‌ای داره میاد یا نه، چون مارپیچ بود و دید نداشت، از عمده دلایل اینکه میگن تو این مدل مسیرها سبقت نگیرید همینه.با خودم می‌گفتم، دایی‌م عجب دل بزرگی داره ماشین نو رو داده دست من توی یه جاده خطرناک، منم کاملا ناشی و نوپا در عرصه‌ی رانندگی! اگه ماشین آسیب ببینه چی؟!خلاصه سرتون رو درد نیارم، بالاخره رسیدیم روستا و خورشید تقریباً لب بوم بود؛ خیلی جالبه، چیزخاصی از بعدش یادم نیست و فقط اون یکی‌دو ساعت مثل فیلم سینمایی تو ذهنم ثبت شده.عجب روز قشنگ و پرچالشی بود، ممنون دایی!</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 20:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَـــرگ، شاید یه ابزار!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D9%8E%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-dctm4djla655</link>
                <description>می‌گن هر شروعی یه پایانی داره، عمر آدم هم یه‌جایی شروع میشه و بالاخره یه‌جا خاتمه پیدا می‌کنه.خب فکر کنم مقدمه تا همینجا کفایت می‌کنه، اینطوری هم برای مخاطب خوبه و هم برای من :)بریم سر اصل مطلب.مرگ حقه، راه فراری ازش نیست، پیر و جوان هم نمی‌شناسه و هرموقع عشق کنه میاد خدمت من و شما (البته عمرتان دراز بادا)، نوع نگاه و دیدگاه ما نسبت به این حقیقت می‌تونه توی زندگی تاثیرگذار باشه.عمدتاً آدم‌ها از مرگ گریزان‌اند وقتی به اون فکر می‌کنن، یه حالت افسرده‌مانند یا غمناکی پیدا می‌کنن و خب این طبیعیه چون خلقت آدم بر این اساسه که دنبال جاودانگی و کمال بی‌نهایت باشه و برای بقای خودش تلاش کنه؛ من نمی‌خوام این اساس رو نقض کنم، من می‌خوام که راجع به نوع دیدگاه آدم‌ها نسبت به پایان عمرشون (مرگ)، صحبت کنم.در ادیان مختلف دیدگاه های متفاوتی وجود داره نسبت به اینکه بعد از پایان عمر یک انسان، چه اتفاقی برای اون می‌اوفته، بعضی‌هاشون معتقدند که عملاً انسان بُعد جسمانی داره و بعد از مرگ همه چیز تموم میشه، درست مثل یه بازی کامیپوتری؛ بعضی دیگه به بُعد روحانی توجه دارن که اون‌ها هم تفاوت هایی با همدیگه دارن، مثلا تناسخ، به این معنی که بعد از مرگ، روح انسان در غالب موجودی دیگه، زندگی جدیدی رو در همین دنیا آغاز می‌کنه و به حیات ادامه میده، ولی بعضی دیگه مثل مسلمون‌ها، معتقد به جهان آخرت و روز قیامت هستند که در کتب الهی مثل قرآن به اون‌ها اشاره شده.همه‌ی این اعتقادات محترمه و نباید به اون‌ها اهانت کرد.+ خودت چی؟!من؟! خب از اونجایی که مسلمون هستم، به روز قیامت و معاد اعتقاد دارم.+ حالا این نوع دیدگاه چه تاثیری داره؟!برای مثال اگه من اینطور نسبت به مرگ ذهنیت داشته باشم که باید فراموشش کنم و بهش فکر نکنم تا بتونم زندگی نرمال و ایده‌آل خودمو داشته باشم؛ وقتی طی جریانات زندگی به یه بحرانی برخورد کنم و با این پدیده (مرگ)، نسبت به خودم یا دیگران مواجه بشم، اون موقع دلسرد میشم، غمگین، ناامید و هراسناک میشم و دیاپازون ضربان زندگیم، یه پالس بزرگ می‌اندازه رو کاغذ، درست مثل همین:خب، آیا این خوبه؟! که مواجه‌شدن با این پدیده مثل یه دست‌انداز (از اون بزرگاش که شهرداری تو خیابون‌ها میذاره)، آدمو این‌ور و اون‌ور کنه؟ شاید تا قبل از مواجه‌شدن یا فکرکردن بهش همه چیز خوب و بر وفق  مراد باشه اما وقتی مجبور شدید بهش فکرکنید چی؟!اما فرض کنید هرروز بهش فکر کنیم، هرلحظه و طی هرکاری که می‌خوایم انجام بدیم گوشه‌ی ذهنمون یه جای  VIP بهش اختصاص بدیم، اون موقع چطور میشه؟!خب در اون شرایط از اونجایی که مدام بهش فکر‌ می‌کنید، اولش دلهره می‌گیرید، درست مثل حالت قبلی، و طبیعتاً به این فکر می‌افتید که علت این دلهره و نگرانی چیه و اصلا میشه ازش خلاص شد؟!اون موقع احتمالا ذهتون توی قسمت جست‌و‌جوی خودش دنبال پوشه‌ی &quot;دین&quot; می‌گرده تا اون فایل رو باز کنه؛ اون موقع بحث این مطرح میشه که طبق قوانین کدوم دین می‌خواید این دلهره رو از بین ببرید و طوری زندگی کنید که دچار اضطراب نشید وقتی که با واژه‌ی مرگ مواجه شدید.خب شما حق انتخاب دارید، می‌تونید تحقیق کنید، مقایسه کنید، البته من اینترنت رو برای منابع دینی توصیه نمی‌کنم و به‌نظرم منابع مکتوب بهتر می‌تونه باشه.وقتی انتخاب کردید، اون موقع از دستورالعمل اون دین نسبت به ابعاد مختلف زندگی‌تون استفاده خواهید کرد و مطمئناً مرگ هم از مواردی هست که بهش اشاره شده.+ حالا دین اسلام چه توصیه‌ای داره برای از بین بردن این نگرانی؟!خب تا اونجایی که من میدونم، توصیه‌ی زیادی شده به یادمرگ در طول زندگی، طوری که آدم حواسش باشه ممکنه سال بعد، فردا، یا حتی یه ثانیه بعد زنده نباشه، که کاملا منطقیه، علم احتمال اینو میگه! از کجا معلوم همین‌الان که دارید این پاراگراف رو می‌خونید، زلزله نیاد، یا یکی بهتون از پشت پنجره تیر نزنه؟! (البته مورد آخر راجع به ایالت‌های آمریکا بیشتر صدق می‌کنه تا ایران).یادمه نهج‌البلاغه رو می‌خوندم، دقیقش رو یادم نیست ولی اینطور نوشته بود از زبان امام‌علی‌(ع): وقتی پلک می‌زنم، اطمینان ندارم که وقتی پلک‌هام رو باز می‌کنم، زنده باشم یا نه...یادمرگ، برای من مثل یه ابزار کمکی توی زندگی می‌مونه، شاید یه تابلوی اعلان خطر، یا مثل همین آقای دست‌انداز خودمون؛ از خیلی اتفاقات و کُنش‌های نامطلوب جلوگیری می‌کنه، هیچی مثل این یاددآوری ساده کارساز نیست برام! عجیبه...آدم طوری حواس‌جمع میشه که نسبت به خودش و دیگران و حتی مورچه‌ای که روی سرامیک داره راه میره، احساس مسئولیت می‌کنه، حواسش هست که یه دوربین با حافظه‌ی نامحدود داره همه چیزو ثبت و ضبط می‌کنه و فیلم‌بردارش هم 24 ساعته سر شیفته و خواب و خوراک نداره و همه‌جا باهات میاد، خواب، بیداری، wc، خونه، خیابون، ماشین، کوچه و حتی توی یه جعبه تنگ و تاریک که هیچی دیده نمیشه، ولی اون دوربینش حالت دید در شب داره!یادتون باشه همه‌ی آدم‌ها، اعم از بی‌دین و دین‌دار، موقع سختی و تنگنا، به یاد مرگ می‌افتن و حتی شاید توبه‌کنن و از خدا کمک بخوان؛ ولی توصیه می‌کنم، هروقت که شاد و مسرور بودید هم به یادمرگ باشید و خدا رو از یاد نبرید.احتمالا شندید که یه ضرب المثل میگه:  &quot;خَرِش که از پل گذشت...&quot; دقیقا حکایت ما توی سختی و آسونی های زندگیه، چه از پل گذشت و چه نگذشت، شما حواستون به اون بالاسری باشه تا اون‌هم حواسش به شما باشه.نمیدونم شاید اصلا به زندگی بعد از مرگ اعتقاد نداشته باشید، ولی اگه اعتقاد دارید که یه روز همه‌ی ما جمع می‌شیم و بین‌مون عادلانه داوری میشه و ذره‌ای از رفتارهامون، گفته‌هامون و زندگی‌مون، چه خوب و چه بد، پنهان نمی‌مونه، به شما توصیه می‌کنم، توصیه می‌کنم بیشتر به یاد مرگ باشید، به چشم یه ابزار بهش نگاه کنید، شاید محدودیت براتون ایجاد کنه و حتی اذیت بشید، ولی این به نفع شماست! قول می‌دم.از کجا معلوم بعد از اتمام این پاراگراف زنده باشم؟! هیچ تضمینی وجود نداره...- بخشی از خطبه‌ی 83 نهج‌البلاغه، ترجمه‌ی مرحوم دشتی:ای بندگان خدا! هم‌اکنون به اعمال نیکو بپردازید، تا ریسمان‌های مرگ بر گلوی شما سخت نشده، و روح شما برای کسب کمالات آزاد است، و بدن‌ها راحت، و در حالتی قرار دارید که می‌توانید مشکلات یکدیگر را حل کنید. هنوز مهلت دارید، و جای تصمیم و توبه و بازگشت از گناه باقی مانده است. عمل کنید پیش از آن‌که در شدت تنگنای وحشت و ترس و نابودی قرار گیرید، پیش از آن‌که مرگ در انتظار ماند، فرا رسد، و دست قدرتمند خدای توانا شما را برگیرد.در پناه حق، یاعلی مدد ...</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 10:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور، بالاخره تموم شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-c4f52ntbafrc</link>
                <description>دوازدهم تیرماه بود، دقیقاً دو روز تا کنکور، توی پایگاه مطالعاتی مدرسه دیگه همه شل شده بودن و خبری از تلاش و تمرکز و این حرف‌ها نبود.من روزای آخر رو با مرور سپری می‌کردم، مخصوصاً تورق کتاب درسی‌های شیمی؛ آزمون هم می‌گرفتیم از خودمون، مثلا کنکور سال های اخیر. اون اواخر، میانگین درصدام تو آزمون‌ها اینطوری بود که ریاضیات بین 15 تا 20 درصد، فیزیک بین 50 تا 70 درصد و شیمی هم بین 30 تا 60 درصد نوسان داشت.عصر همون روز، مشاورمون اومد تا آخرین جلسه رو باهمه‌ی بچه‌ها، اعم از ریاضی و تجربی بذاره، همه بچه‌ها جمع شدن توی راه‌رو و اون جمع برای آخرین بار دور هم جمع بودند.مشاورمون از روز قبل کنکور گفت که چه کارهایی بهتره انجام شه و از چه چیزهایی پرهیز بشه، مثلا می‌گفت سرجلسه کنکور اگه دیدید سخته، به هم نریزید، یا اگه آسونه، جوّگیر نشید، چون هردو حالت برای همه شرکت کننده‌هاست و شما استثناء نیستید.گفت سعی کنید سوالی نباشه که بلد باشید و نزنید، هرچی که بلدید رو پیاده کنید و سرچیزاهایی که بلد نیستید ناراحت نشید سرآزمون.گفت روز قبل آزمون تا ظهر بیشتر مطالعه نکنید و انرژی‌تون رو ذخیره کنید، از توکل به خدا خیلی می‌گفت، حتی معلم حسابان‌مون هم تاکیید می‌کرد با وضو برید سر آزمون.روز بعد، 13 تیرماهصبح ساعت 5 بیدار شدم و ساعت 6 رفتیم پارک پیاده‌روی، و ساعت 8 مطالعه رو شروع کردم تا حوالی 4 بعد‌ازظهر، از اون ساعت به‌ بعد دیگه هیچی نخوندم و شب هم زود خوابیدم.روز موعودبالاخره انتظارها به سررسید، انتظاری که از تیرماه سال پیش به طور جدی همراه من و بقیه بچه‌ها بود، زودتر از چیزی که فکرشو می‌کردم تموم شد.ساعت 5 صبح بیدار شدم و بعداز خوردن صبحونه‌ی کامل، حوالی 6:15 راه افتادیم.خب علی‌رغم کنکور دی ماه که جمعه بود و 6 صبح خیابونا خلودت بود، 14 تیرماه چهارشنبه بود و ملت تو جاده‌ها...جالب اینجا بود که حوزه امتحانی ما دقیقا همون‌جایی بود که دی‌ماه امتحان داده بودیم، و با اغراق، دورترین نقطه‌ی ممکن در تهران نسبت به خونه‌ی ما.رسیدیم به خیابون دانشگاه و تا چشم کار‌ می‌کرد، والدین بودن و بچه‌هاشون؛ یکی با پدرش می‌رفت، یکی مادرش داشت بهش تذکر می‌داد که فلان کن و فلان نکن، یکی تنها بود، یکی خوابیده بود و یکی هم از دوستش می‌پرسید: &quot;به نظرت با 4% ریاضیات میشه آزاد جنوب قبول شد؟!&quot;نمیدونم چرا، چرا با اینکه ما حوزه امتحانی‌مون ولنجک بود، ولی عمدتاً سرزبون‌ها صحبت از دانشگاه آزاد و درصدای تک رقمی بود، حس می‌کردم عده‌ی کمی واقعا خوندن و زحمت کشیدن، البته واقعا هم همینه، چندصدهزار نفر شرکت می‌کنن و 0.1 درصد از افراد نتیجه‌ی درست‌حسابی کسب می‌کنن.هرکی که می‌خواست بره داخل، یه آقایی بود کارت‌ها رو یه نیمچه نگاهی می‌انداخت و رفتیم داخل؛ به بازرسی رسیدیم و گوشی‌ها رو تحویل می‌گرفتن، بازرسی بدنی هم در حد یه لمس کردن پارچه‌ی شلوار، واقعا امنیت برقرار بود :)))روی کارت ورود به جلسه نوشته بود ساعت 8 آزمون شروع میشه ولی 8:36 دقیقه شروع شد، کلاسی که ما بودیم، شماره‌ی 206 بود و راحت بگم، عمدتاً با یه مشت اراذل و اوباش همکلاس بودیم که اومده بودن تی‌تاپ و آب‌معدنی‌شون رو بخورن و 0 الی 5 درصد هم ریاضیات دفترچه‌ی اول رو بزنن و بدون اینکه فیزیک و شیمی رو شروع کنن، پاشن از جلسه برن.اگه رشتته‌تون ریاضی یا تجربی هست، حتماً می‌دونید که شیمی 30 تا سواله و 30 دقیقه وقت، ولی بذارید راستشو بگم، 30 تا سواله و 20 الی 25 دقیقه وقت، چون سر اینکه دفترچه‌ها رو پخش یا جمع کنن و این حواشی، راحت چند دقیقه‌ای از دست خواهید داد، پس 30 دقیقه نیست!ساعت 10:55 بلندگو: &quot;دواطلبان گرامی، وقت آزمون به اتمام رسید.&quot;، شما وقتی برای چیزی کلی تلاش می‌کنید و انتظار می‌کشید، وقتی که خیلی ساده و الکی‌الکی تموم میشه و ازش عبور می‌کنید، یکم براتون عجیب خواهد بود؛ اصلا باورم نمیشد که تموم شد، جدی؟! کنکور رو دادیم رفت؟! همون کنکوری که خودمون رو براش به آب و آتیش می‌زدیم؟! چقدر الکی و راحت تموم شد.وقتی اومدیم بیرون، خب سرظهر بود و گرمای سگ‌پزون؛ انگار نه انگار که دی‌ماه همینجا کنکور دادیم و هوا مثل چی سرد و تن‌لرزون بود.خب بالاخره تموم شد، نتایج یه ماه بعد میاد و همه‌چیز مشخص میشه، حتی درصدام رو با پاسخنامه تصحیح نکردم که ببینم چند درصد زدم، چون ارزشی نداره این کار، نتایج میاد دیگه، این کارا چیه.توکل برخدا، ما که از جون مایه گذاشتیم، میگن از تو حرکت از خدا برکت، خب ما حرکت کردیم، حالا منتظر می‌مونیم تا ببینیم چی میشه.یاعلی!</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 22:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امنیت آزمون | کنکور vs امتحان‌نهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-vs-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yn7vysya2ty6</link>
                <description>سلام و درود؛به عنوان یه کنکوری که همین امروز از کنکور فارغ شده، می‌خوام یکی از پرحاشیه‌ترین بحث‌ها درباره‌ی کنکور و امتحانات‌نهایی رو طبق چیزی که خودم دیدم و از نزدیک تجربه کردم، با شما به اشتراک بذارم.خب امنیت آزمون یکی از مولفه های مهم و حساس در هر ارزیابی محسوب میشه و آزمون بدون امنیت، عملاً اعتبار خودش رو از دست میده و کارایی نداره.یکی از آزمون های پرچالش و پرحاشیه در کشور ما از قدیم الایام تا به الآن، کنکور سراسری هستش که در این یک سال اخیر یک تغییر اساسی پیدا کرده و رنگ‌ و رویی تازه به خودش گرفته.حالا اون تغییر چیه؟!1. حذف دروس عمومی از تمامی رشته‌ها در کنکور2. تاثیر معدل نهایی به صورت مستقیم و 40%اما درباره‌ی نحوه برگزاری این دوتا گذرگاه چطور؟!امتحانات نهاییخب حوزه‌ی امتحانی ما در یکی از مناطق جنوبی تهران بود، دم درب ورودی حوزه‌ آزمون، هر دانش‌آموز تک‌به‌تک بازرسی بدنی می‌شد که اگه گوشی یا وسیله‌ی خاصی همراهش باشه، تحویل بده؛ حالا این بازرسی چطوریا بود؟!خب راستش رو بخواید، برای مخفی کردن گوشی و از این قبیل چیزا، قسمت های مختلفی از بدن می‌تونه کاربرد داشته باشه، جیب‌ها، آستین‌ها، زیرکمربند یا بین پاها و... مسئول بازرسی با فلزیابی که داشت، علاوه بر چک کردن جیب‌ها از روی شلوار، فلزیاب رو بین پاهای افراد هم می‌گرفت تا مطمئن باشه که کلکی تو کار نیست. وقتی رفتیم داخل سالن امتحان، اونجا هم یه آقایی به صورت چشمی نظارت می‌کرد.شاید خیلی از افراد به امنیت امتحان نهایی معترض باشن ولی طبق چیزی که بنده دیدم، عملاً امکان تقلب به صفر میل می‌کرد ولی خب فرد ماهر و زبل شاید می‌تونست حقه‌ای پیاده کنه، ولی خب اونی که حرفه‌ای نباشه یا تازه‌کار باشه در حیطه‌ی امر ناشایست تقلب، کاری ازش ساخته نبود. (حداقل در حوزه امتحانی ما که اونم در جنوب غرب تهران بود).کنکوربه خیابون حوزه امتحانی رسیدیم، سیلی از والدین و بچه‌هاشون اونجا رو احاطه کرده بود، رفتم سمت درب ورودی، اونجا یه نفر در حد یه نیم‌نگاه (در اصل 0.1 نگاه) به کارت ورود‌به‌جلسه نگاه می‌انداخت و ما می‌رفتیم داخل حیاط، بعدش یه آقا بود که مسئول بازرسی بدنی بود، خب ساده بخوام بگم، فقط جیب بچه‌ها رو لمس می‌کرد و تمام! یعنی اگه کسی واقعا می‌خواست حرکتی بزنه یا چیزی ببره داخل، با مشکل خاصی مواجه نمی‌شد، واقعاً امنیت کنکور باید بالاتر از این حرفا باشه ولی خب طبق چیزی که من دیدم، اصلا قابل قبول نبود.خلاصه به نظرم امنیت امتحانات نهایی خیلی از کنکور بهتر بود و امکان تقلب کمتر بود تا کنکور...نظر شما چیه؟!</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 16:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـــن برگشتـــم! یه روز تا کنکـــور...</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1-cxuea2bsri54</link>
                <description>دقیقاً با همین جس و حال :)حدوداً بهمن‌ماه سال 1401 بود که تو یکی از پست‌هام، گفتم که تا تیرماه 1402 این آخرین پست منه؛ چون دیدم بودن در ویرگول و نوشتن مطلب، علی‌رغم اینکه یه کار جالب و مفید بود، حس کردم یه خورده می‌تونه باعث آسیب به روند درسی بنده بشه، این شد که دیگه ما رفتیم پی خودمون...بالاخره الوعده وفا! خداروشکر که تونستم به حرفم عمل کنم و با خیالی آسوده‌تر به درس و کنکورم برسم؛خب خیلی طاقت فرسا بود، نه تنها این مدت شش‌ماهه، بلکه از تیرماه سال پیش تا الان، من و بقیه‌ی دوستام مشغول کنکور بودیم و حسابی تلاش کردیم؛از تفریح و عید و سفر و بازی کردن زدم، تا خودمو برای فردا آماده کنم، فردا 14 تیرماه 1402، روزیه که یه سال منتظرش بودیم، قراره یه بخشی از سرنوشت آینده‌مون رو توی دو ساعت و سی‌وپنج دقیقه تعیین کنیم :)کلی حرف دارم، از این سالی که گذشت، اتفاقات، تجربیات و سختی هایی که تو این مسیر چاشنی کار بود، به امید خدا اگه عمری باشه، از همه‌ی اون‌ها خواهم نوشت...فردا بچه‌های رشته‌ی ریاضی و هنر کنکور دارن، ریاضی‌ها صبح و هنر هم عصر؛ خب از این سیل جمعیتی که میان برای کنکور، خیلی‌ها سیاهه لشکر هستن و خیلی‌ها هم حسابی خودشون رو تیکه‌پاره کردن تا یه آزمون خوب بدن.امیدوارم فردا آزمونی خوبی باشه برای همه، مثلا توی درسی مثل ریاضیات با فاجعه‌ی تیرماه 1400 مواجه نشیم، البته هرطوری هم که باشه، یادتون نره که اگه سخته، برای همه سخته، و اگه راحته، برای همه راحته...علی‌آقا، آقاجواد، براتون آرزوی موفقیت دارم، بریم که کار رو تموم کنیم.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 14:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نامه را &quot;علی&quot; بخواند</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-kdinz8svk8gu</link>
                <description>همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم، کلی ایده‌ برای نوشتن دارم که دارن گوشه ذهنم خاک می‌خورن، حتی کاور بعضی‌هاشونم آمادست...ولی خب رک و روراست بگم، اصلا وقت برای نوشتن و گذروندن وقت تو ویرگول ندارم، نه به خاطر اینکه سایت خوبی نیست، به خاطر اینکه اولویت نیست برام؛ خیلی مهمه که تو زندگی طبق اولویت عمل کنیم و حواسمون باشه که چه چیزی رو بهتره در چه زمانی انجام بدیم تا نتیجه‌ی مطلوب‌تری داشته باشه.من یه کنکوری‌ام و از تیرماه همین سال هست که درگیرم؛ چندماه پیش یکی از دوستام توی مدرسه که اسمش علی‌آقا هست، یه پستی از پست‌هاش توی ویرگول رو برای من فرستاد و من از بستر این سایت خوشم اومد، خلاصه من هم اومدم و دست به قلم شدم؛ ولی خب هرچیزی که بخواد مطلوب ذهن آدم باشه، باید براش زمان هزینه شه و وقت کافی می‌خواد.علی‌رغم اینکه به نویسندگی و نوشتن درباره‌ی دغدغه های خودم و جامعه علاقه‌مندم، ولی خب وظیفه مهم‌تری دارم که باید تا موقع مقرر به اتمام برسونمش، بله، باید برای یه آزمون دو سه ساعته بی‌رحمانه خودمو آماده کنم، خب چاره‌ای ندارم چون بهترین کاریه که می‌تونم انجام بدم تو این شرایط.هدفم دانشگاه دولتیه، نه آزاد و این چرت و پرت ها...+ مگه آزاد چِشه؟!بگید چِش نیست!! من عقیده دارم که اگه آدم بره و بازار پادویی کنه شرفش از رفتن به دانشگاه آزاد (به غیر از رشته تجربی)، بیشتره، شما چند سال از عمر باارزش جوانی خودت به‌علاوه‌ی پول و زمانت رو میدی و آخرسر هم یه مدرک خشک و خالی بهتون می‌دن و درآخر باید دنبال یه پراید باشید تا راننده اسنپ بشید.اگه می‌بینید بعضیا می‌گن ما فوق لیسانس داریم ولی بیکاریم، خب باید ببینید از کدوم دانشگاه فارغ التحصیل شدن، بالاخره فرقه بین دانشگاه شریف و دانشگاه X آزاد فلان‌جا.البته اینم یادمون نره که وضعیت اقتصادی مملکتمون رسماً رو به فناست و با یه اقتصاد مریض رو در رو هستیم ولی خب سری بعدی که یه راننده اسنپی چیزی بهتون گفت من لیسانس دارم و فلان، ازش بپرسید کدوم دانشگاه؟!+ مگه هرکی اسنپ کار می‌‎کنه نمی‌تونه دانشجو یا فارغ‌التحصیل دانشگاه شریف باشه؟!چرا می‌تونه، ولی خب نه تمام وقت :)والا فشار اقتصادی طوری شده که دیگه طرف به هر دری می‌زنه تا کسب درآمد کنه؛ حتی شغلش Y هم باشه، بازم موقع برگشت دوتا مسافر می‌‌زنه.با این حساب، برخودم لازم می‌دونم تا سخت تلاش کنم برای کنکور و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به درس بپردازم هرچند قبلش هم تمام وقت درس می‌خوندم ولی دیگه باید آمپر تا ته بچسبه این سری، فقط چندماه مونده، چندماه!علی‌آقا، اینا رو به تو هم میگما، نه فقط به خودم :)هرروز وقتتو با اومدن به ویرگول هدر نده! اون پست قاتل زمان رو که خوندی، فرض کن چندین روز، روزی یکی دوساعت، یه عدد قابل توجهی میشه!! ول کن آقاجان! اولویت بده به کنکورت، بشین پا درس، تو اگه بهترین نویسنده ویرگول هم بشی بازهم برات رتبه کنکور نمیشه، چندماهه، صبر کن، دندون رو جیگر بذار، منم دوست دارم بنویسم، ولی خب الان وقتش نیست!! باید با اولویت پیش بریم! به شما هم میگم محمد‌جواد آقا...همینجا اعلام می‌کنم، این پست آخرین پست بنده تا تیرماه 1402 خواهد بود؛ یاعلی مدد.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 23:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاحالا دزدی کردی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%AA%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ihf0uaa1nc3g</link>
                <description>توی جوامع انسانی، یه سری چیزا با فرهنگ عمومی سازگاره و یه سری چیزا هم ضدفرهنگ محسوب میشه؛ بعضی چیزها هم بین جوامع مختلف مشترکه و همه اون رو قبول دارن.چیزی مثل دزدی توی هر جامعه‌ای ناپسند و ضدفرهنگ تلقی میشه و اوصولاً برای فرد سارق مجازاتی وجود داره.به‌نظرم کمتر کسی با میل و اشتیاق میره به سمت دزدی و اونایی هم که دست به این عمل می‌زنن عمدتاً از روی اجبار بوده، هرچند دزدی راهش نیست.مطمئناً اگه از من و شما بپرسن، یه درصد قابل توجهی‌مون با دزدی مخالفیم و به عنوان یه کار ناشایست بهش نگاه می‌کنیم؛ اما واقعاً ما تاحالا دزدی نکردیم؟!+ خودت دزدی بابا، چی داری میگی؟!بله، شاید من هم دزد باشم.در خیلی از کشور‌های دنیا قانونی به اسم کپی‌رایت وجود داره که اگه کسی اون رو رعایت نکنه، تقریباً دزد محسوب میشه، حالا این قانون چی هست؟!به مجموعه‌ای از حقوق انحصاری که به ناشر یا پدیدآورندهٔ یه اثر اصل و منحصربه‌فرد تعلق می‌گیره و حقوقی از قبیل نشر، تکثیر و الگوبرداری از اثر رو شامل میشه می‌گن قانون کپی‌رایت (copyright).مثلا یه فیلم رو در نظر بگیرید که سازنده اثر اون رو با قیمتی مصوب به فروش می‌رسونه و درآمد کسب می‌کنه، ممکنه مردم در نگاه اول باخودشون بگن که حالا مگه یه نسخه از این فیلمو ما رایگان ببینیم چیزی از سازندش کم میشه؟ کالای مصرفی نیست که طرف ضرر کنه، یه نسخه فایله دیگه بابا...خب این تصور واقعا درست نیست؛ گروه کارگردانی، تیم تهیه و تولید، فیلم‌برداری، تدوین، تدارکات، تیم نویسندگان، گریم، طراح دکور و صحنه، امور مالی و هزارتا دیگه عنوان شغلی که برای همون یه نسخه فیلم زحمت کشیدن و کارکردن، خب انصاف نیست که چون اثر اون‌ها ماهیت فیزیکی نداره، حاضر نباشیم تا حقوقی براش قائل باشیم.مطمئناً تو فضای مجازی با آگهی هایی از این قبیل که مثلا:  &quot;قسمت چهارم فلان سریال رسید، رایگان تماشا کنید!!&quot; برخورد کردید.خب این سریال‌ها عمدتاً در یه سری بسترهای مجازی و قانونی منتشر و به فروش می‌رسن و مردم می‌تونن با پرداخت حق اشتراک مربوطه، فیلم‌ها رو تماشا کنن.اما بعضی افراد میان و به صورت غیرقانونی این سریال‌ها یا فیلم‌ها رو در بسترهایی مثل اینستاگرام و دیگر بسترها منتشر می‌کنن و عملا دزدی می‌کنن!!!چرا راه دور بریم؟!شاید الان دارید با لپ تاب یا کامیپوتر این متن رو می‌خونید، حالا یه سوال ازتون دارم، لطفا یه نگاه به نوار پایینی حاشیه‌ی مانیتورتون بندازید (taskbar)، احتمالاً نرم افزار هایی از قبیل word، excel، Photoshop و... دارید، خب آیا این‌ها رو از سازندگان اصلی‌شون خریداری کردید؟!می‌دونم پاسخ اکثریت افراد منفی هست و عمدتاً به صورت رایگان از سایت های مختلف دانلود و یا از بیرون DVD نرم‌افزار رو خریدن.+ وایستا ببینم، خب من پول دادم و DVD نرم‌افزار رو خریدم، مشکلش چیه؟!خب به چه قیمتی خریداری کردید؟! بدون شک بازه‌ی بین 40 تا حدودای 100 هزارتومن هست، حالا اگه بهتون بگم این قیمت واقعی اون محصول نیست چی می‌گید؟!یه مثال راهبردی:مطمئنم اسم نرم‌افزار فتوشاپ به گوشتون خورده، افراد در حیطه کاری خودشون استفاده های مختلفی ازش می‌برن، یکی به عنوان طراح، یکی عکاس، یکی معمار، یکی گرافیست...حالا قیمتش؟ کافیه یه سرچ ساده کنید.:به عبارتی می‌تونید ماهانه با پرداخت 20.99 دلار، یا سالانه 239.88 دلار که هرکدوم به ترتیب حدوداً برابری می‌کنه با 960,000 و 11,000,000 تومن با نرخ دلار 46,000 تومنی!ببینم، گفتید DVD رو چند خریدید؟! 50 هزار تومن؟!+ پس اون هزینه DVD چی بود؟ خب یه سری شرکتای ایرانی (در برخی کشورهای دیگه هم نظیزش هست) میان و نسخه‌ی کِرَک شده‌ی این نرم‌افزارها رو شیک و مجلسی بسته‌بندی می‌کنن و با هزینه‌ی کمی می‌فروشن... البته بحث ما اینا نیست.این راجع به برنامه های Microsoft Office هم صدق می‌کنه.+ پس ما که الان دزدیم کلا! چیکار کنیم؟! خب بریم پرداخت کنیم :))))خب به این راحتی‌ها هم نیست، ما به دلیل برخی تحریم ها نمی‌تونیم راحت با شرکت های اصلی سازنده محصول ارتباط تجاری برقرار کنیم، البته امکانش هست ولی زیاد راحت نیست.حتی وبسایت شرکت سازنده‎ی همین نرم‌افزار فتوشاپ از طرف بیرون تحریمه و نمی‌تونید وارد سایتش بشید، مگر با تغییر آی پی و از این قبیل اقدامات.+ از لحاظ شرعی حکم استفاده از این نرم‌افزارها چیه؟!اگه جواب سرراست پیدا کردید به منم اطلاع بدید لطفا، من خیلی پرس و جو کردم ولی جواب درست و حسابی پیدا نکردم، بعضی افراد گفتن به مسلمون بودن یا نبودن طرف مقابل بستگی داره، بعضیا گفتن به دلیل محدودیت های موجود ایرادی نداره و بعضی‌ها هم عملاً دزدی خطابش کردن...خلاصه خواستم بگم تو دنیای امروز شاید بعضی وقتا سارق باشیم ولی حواسمون نباشه. امیدوارم روزی تو کشورما هم به این قانون اهمیت داده بشه.یاعلی.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 22:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هامون رو باز کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-x06e9iz20yfg</link>
                <description>خیلی از ما از جمله خودم، بیشتر از اینکه ببینیم، نمی‌بینیم و حس نمی‌کنیم.+ یعنی کوری؟! نه خداروشکر، ولی خب شاید بعضی وقتا یه آدم کور، بهتر از من و شما ببینه.یه عده‌ی قابل‌توجهی از ما به لطف و کرم خداوند و نعمت های اون اعتقاد دارن و اون‌ها رو انکار نمی‌کنن (حداقل در ذهن خودشون)؛ ولی واقعا تصور ما از نعمت و لطف خدا چیه؟!طرف از 7 صبح تا دیروقت کار می‌کنه، زحمت می‌کشه و فعالیت داره و منتظر یه پاداشه، شاید یه نعمت، یه لطف و بخشش؛ مثلا یه خودروی BMW 2023، یا یه ویلا تو شمال، یه i Phone 14 و...خب یه سوال پیش میاد، آیا این موارد بالا نمی تونن نعمت و لطف خدا نسبت به یه نفر باشن؟! البته که می‌تونن، ولی دامنه‌ی نعماتی که خدا به ما داده به همین سبک چیزا ختم میشه؟! فقط پول و از این قبیل موارد؟!!+ نه مطمئناً، مثلا تن سالم و سلامتی، یه نعمت بزرگه.دقیقا، اما همین فقط؟! به همین ختم میشه؟!توی ریاضیات وقتی که شمارش یه‌سری مولفه مثل اعداد یه مجموعه‌ای سخت باشه و وقت زیادی ببره، از اصل متمم استفاده می‌کنن.به این صورت که مجموعه‌ی مورد نظر رو از مجموعه‌ی مرجع کم می‌کنن تا همه‌ی اعضا به جز اعضا خواسته شده به دست بیاد و اون رو به مجموعه‌ی اصلی تعمیم می‌دن.به نظرم از همین اصل متمم میشه برای نعماتی که ما ازشون بهره‌مند هستیم استفاده کنیم، خب همه‌ی ما چیزهایی داریم و چیزهایی هم نداریم، و این شامل همه‌چیز مثل اموال و صفات اخلاقی و... میشه.+ من چرا نمی‌تونم ماشین جدید بخرم؛ حقوقم کمه، این چه وضعشه آخه...اینکه ما یه سری نیازها در زمینه های مختلف داریم امری کاملا طبیعی و شفافه، نیازهای مادی و معنوی... اما تاحالا علاوه‌بر چیزهایی که نداریم، به چیزهایی که داریم فکر کردیم؟! شاید نه، شایدم خیلی کم.خودمو مثال می‌زنم؛ خب من یه جوان هفده، هجده ساله هستم که دارم خودمو برای کنکور رشته‌ی ریاضی‌فیزیک آماده می‌کنم، در خانواده‌ای با تمکن مالی عالی قرار ندارم و در مناطق جنوبی شهر زندگی می‌کنم، زندگی شیک و تجمل‌گرایانه‌ای هم نداریم؛ به گرافیک و انیمیشن‌سازی علاقه‌ی زیادی دارم و تا حدی واردش شدم اما شاید از نظر سیستم موردنیاز برای انجام بعضی‌فعالیت های مربوط بهش، دچار مشکل باشم.خیلی مطالعه می‌کنم (برای کنکور)، از صبح حوالی ساعت 7 تا ساعت 9 شب؛ بدون تفریح و اوقات فراغت، خب راحت نیست...اما؛ خداروشکر سالمم، سلامتم، مشکل خاصی از نظر جسمانی روانی ندارم، حواس پنچ‌گانم به خوبی کار‌ می‌کنه، هرروز بدون مشکل پیاده می‌رم مدرسه، بدون اینکه زانوم، کمرم دردبگیره یا تنگی نفس و آسم داشته باشم؛ شاید پدرم درآمد آنچنانی نداشته باشه، اما برای من صفات اخلاقی خوبی مثل تعهد، سخت‌کوشی، مسئولیت‌پذیری، خوش‌اخلاقی و... به ارث گذاشته.در خانواده‌ای سالم زندگی می‌کنم، با چالش هایی مثل اعتیاد و بیماری های خاص درگیر نیستیم خداروشکر.شب وقتی از پایگاه مطالعاتی مدرسه می‌رسم خونه خسته‌ام، اما شب می‌تونم راحت بخوابم و صبح با شارژ 100% بیدار شم و یه روز دیگه رو شروع کنم.هر صبح که چشممامو باز می‌کنم، با خودم میگم خداروشکر، یه روز دیگه زنده‌ام (حداقل تا اون لحظه)، من می‌تونستم صبح بیدار نشم...هر موقع که بخوام می‌تونم از آب تصفیه شده استفاده کنم، از برق، گازاراده دارم، اختیار دارم، طوری که می‌تونم همین الان به زندگی‌م پایان بدم یا برای سرپا نگه داشتن اون تلاش کنم؛ عقل دارم، فکر دارم، استقلال فکری، اعتماد به نفس، البته شاید عزت نفس نه.و کلی چیزای دیگه که حوصله‌ام نمی‌گیره تایپ کنم...+ خب الان اینا رو که خیلی‌ها دارن و چیزخاصی نیست که!!بله، ولی کسایی که ندارن چی؟!یه مثال دیگه لازم شد.یکی دوسال پیش رفته بودیم شهرستان، روستامون؛ تابستون بود و کم‌آبی.هر روز صبح آب لوله‌کشی رو از چشمه اصلی روستا باز می‌کردن و هر خونه‌ای تو یه مدت زمان معین وقت داشت که با پمپ آب تانکر آب خودش رو پر کنه.مثلا اگه می‌خواسنید حموم برید، خیلی نمی‌شد آب رو باز گذاشت یا حتی وقتی واقعا نیاز بود باید سریع انجام می‌دادی و می‌اومدی بیرون.ما برای بازسازی خونه‌ی مادربزرگم رفته بودیم، خب هوا هم گرم و آب هم کم و کار هم سخت، شرایط جالب و طاقت‌فرسایی بود. ما حدوداً یه ماه اونجا بودیم.روزی که به سمت تهران حرکت کردیم، شب دیر‌وقت رسیدیم خونه، رفتم تا دستام رو بشورم، وقتی شیر آب رو باز کردم یه مقدار برام عجیب و خوشحال کننده بود، خب آب شهری فشارش خیلی بالاست و کیفیت خوبی داره؛ اونجا تازه فهمیدم هرروز نسبت به چی بی‌اهمیت یا کم اهمیت هستم، هرچند می‌دونستم که آب ارزشمنده ولی خب تجربه کردن شرایط نبودش یه چیز دیگست، یه دید دیگه به شما میده...راحت‌تر بگم، شما هرچیزی که دارید، اعم از ثروت، خانواده، فرزند، اموال، تحصیلات، شرایط محیطی، خونه و صفات اخلاقی، با تجربه‌ی نبود اون چیز، اون رو یه نعمت تلقی خواهید کرد.این می‌تونه شامل هرچیزی باشه، حتی چیزهایی که به نظر بدیهی و همگانی میاد، ولی فقط کافیه نبود و عدم اون احساس شه، اون موقع ارزشش آشکار میشه.زندگی همه‌ی ما، از جهات مختلف پر از نعمت و لطف خداست؛ فقط کافیه چشم‌هامون رو باز کنیم.همین انگشتایی که الان دارم باهاشون پاراگراف آخر رو تایپ می‌کنم، اگه نبودن، من بیچاره می‌شدم! زندگی‌م یه جورایی ناقص می‌شد...نعمات‌تون رو ببینید.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 21:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان + مشکل = زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fqqk11bcdvee</link>
                <description>این رابطه به ازای هر ایکسی (انسانی) برقرار است.ذات انسان کمال‌گراست، به طور پیش‌فرض سعی‌میکنه تا یه زندگی آرمانی برای خودش درست کنه؛ اما افسار زندگی رو نباید به‌دست توهمات آرمانی سپرد.اگه یه سری به پایین‌شهر بزنید، یه چالش و مشکلی که بین عمده‌ی مردم مشترکه، مسائل مالی هست، هرکسی یه طور گلایه می‌کنه، یکی صاحب‌خونش اجاره رو برده بالا، یکی جنساش مونده رو دستش، یکی مغازشو دزد برده، یکی خودش دزده، یکی کرایه مغازه رو نمی‌تونه بده، یکی...اگه درباره افراد ثروتمند از این افراد بپرسید، درصد قابل توجهی می‌گن که اونا مشکلی تو زندگی ندارن و راحت به زندگی ادامه می‌دن، بدون هیچ دغدغه‌ای؛ واقعا اینطوره؟!+ تو خودت پولداری مگه؟! من؟! نه اصلاً، به هیچ‌وجه+ پس چطور می‌خوای راجع به افراد ثروتمند صحبت کنی؟!بعضی اوقات لزومی نداره که آدم هرچیزی رو تجربه کرده باشه تا دربارش آگاهی داشته باشه، به نظر من از زمان حضرت آدم تا به همین الان، هیچ انسانی به دنیا نیومده که با مشکلات دست و پنجه گرم نکرده باشه.مشکلات با زندگی انسان پیوند خوردن، شما هرطوری که باشید، سالم، بیمار، ثروتمند، فقیر، مشهور، غریب، معلول و... شک نکنید، شک نکنید که با مشکلات مواجه خواهید شد، حالا این مشکلات برای همه یکسانه؟!در واقع نه، هرکسی یه طور مشکل داره، یکی مالی، یکی جانی، یکی عاطفی، یکی خانوادگی، یکی روحی، و شاید هم یکی همش...خب پس وقتی قراره تو زندگی با این‎همه مشکلات مواجه شیم، چیکار باید کنیم؟! سخت درس بخونیم؟! کار کنیم؟ دزدی کنیم؟! مطالعه کنیم؟ بانک بزنیم؟! دکتر شیم؟نه، اشتباه نکنید، هیچکدوم.شما اگه سوپرمن هم باشید، نمی‌تونید از دست مشکلات زندگی فرار کنید.خیلی از جوانان و نوجوانانی که تلاش می‌کنن، درس می‌خونن؛ غالباً هدفشون یه زندگی آرمانی بدون دغدغه‌ست (از جمله خود من)، اگه کنکوری بوده باشید یا همین‌الان باشید، حتماً این حس القایی رو تجربه کردید که بعد از کنکور اگه نتیجه‌ی خوبی بگیرم، دیگه زندگیم اوکیه، خیالم راحته و مهر تاییدی میشه برای آینده درخشان من... دانشگاه تهران! مگه میشه بری دانشگاه فوق‌العاده‌ای مثل تهران و آیندت درخشان نباشه؟! من آیندم درخشان و رویایی تر این حرفاست... برید کنار :)این جمله‌ای که میخوام بگم شاید برای منی که 17، 18 سالمه، یکم بزرگ باشه، ولی خب باید بگم؛ از من می‌شنوید، دنبال زندگی آرمانی نباشید.+ چرا؟! اول از همه اینکه شما نمی‌تونید تضمین کنید که تا چه زمانی زنده هستید، هرچقدر مرگ رو به خودمون نزدیک تر ببینیم، برامون بهتره؛ طوری که حتی وقتی پلک می‌زنیم، مطمئن نباشیم که موقع باز کردن پلکامون زنده هستیم یا نه!زندگی آرمانی وجود نداره، حتی اگه شما انسان خوبی باشید، برای مثال بااخلاق، راستگو، نیکوکار، مهربان و... باشید، هیچ تضمینی برای زندگی خوب و آرمانی وجود نداره.امام حسین (ع)، نوه‌ی پیامبر (ص) که یکی عزیرترین افراد نزد خدا بود، توی کربلا، هوای گرم و داغ، تشنه و اسیر، زخمی و بی‌جان، سرش رو بریدند و خانوادش رو به شدت اذیت کردند؛ که مطمئناً برای ما (من)، قابل درک نیست.حالا سوال، اگه امام حسین انسان خوبی بود، چرا اون‌طوری پس؟! چرا زندگی آرمانی و خوبی نداشت!؟خب این زندگی آرمانی تعریفش برای افراد متفاوته، شاید ما عمدتاً انتظار داشته باشیم تا اگه قرار بود امام حسین زندگی خوبی داشته باشه، باید یکی از بزرگان شهر، ثروتمندان و صاحب نامان می‌بود... ولی خود حضرت هدفش از قیام چیز دیگه‌ای بود.خودم رو خیلی کوچک‌تر از این می‌بینم که بخوام درباره امام حسین صحبت کنم و همین الان که دارم این جملات رو تایپ می‌کنم، از گوشه ذهنم میگذره که پاراگراف قبلی رو پاک کنم...اصلا زندگی یعنی چی؟! یعنی شما برای زنده بودن و زنده موندن و ادامه حیات تلاش کنید، با مشکلات رنج‌آور دست و پنجه گرم کنید و از پس اونا بر بیاید و خودتونو برای مشکلات بعدی آماده کنید.آرمانی فکر نکنید، انتظار هرچیزی رو داشته باشید.+ هرچیزی؟!دقیقا هرچیزی، حتی خدایی ناکرده یه زلزله 10 ریشتری در تهران، فکرشو بکنید! فاجعست! ولی فقط یکم خودتونو تو اون شرایط قرار بدید، ببینید با اون اتفاق فرضی چقدر از زندگی آرمانی خیالی‌تون فاصله گرفتید...طراح هستید؟! هنرمند یا تایپیست؟! خب اگه بله، یه سوال دارم، اگه یه روزی دستتون قطع بشه، اون موقع چیکار می‌کنید؟! دیگه نمی‌تونید با ماوس و کیبورد کار کنید؛ اون موقع برنامتون برای زندگی چیه؟!یا هر مثال دیگه‌ای...تو زندگی برای هرچیز از جمله مرگ خودتونو آماده کنید، به دنبال رهایی از مشکلات آینده نباشید، به دنبال آمادگی باشید!تو یه دونه از پستای قبلی بهش اشاره کردم، دنبال اون روز طلایی زندگی نباشید تو کتاب زندگی... فقط یه توهمه، یه توهم! همین حال هست که اهمیت داره.:)</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 12:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قـــاتل زمـــان</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D9%82%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B2%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D9%86-euqupispurdf</link>
                <description>عمر، باارزش‌ترین سرمایه‌ای هست که به هرکدوم از ما انسان‌ها تعلق گرفته و عملاً از طلا هم ارزشمند تره. زمان خواص جالبی داره، نه میشه ذخیره‌ش کرد، نه میشه متوقفش کرد و نه میشه اون رو به عقب برگردوند (حداقل تا همین الآن).خب وقتی به جامعه نگاه می‌کنید، افراد رو پیر، میانسال، جوان و نوزاد می‌بینید؛ سوال: آیا همه‌ی انسان‌ها تا مرحله‌ی پیری و کهن‌سالی پیش می‌رن؟! خیر.پس تضمینی وجود نداره که مدت زمان عمر ما چقدره و این سرمایه‌ی گذرا، تا کی قابل‌استفاده هست.رک بگم، هرطوری که بررسی کنید، باارزش تر از عمر پیدا نمی‌کنید؛ واقعا غیرقابل قیاس با هر سرمایه‌ی دیگه‌ایه. حالا افراد قدر این عمر رو می‌دونن؟!هرکس به نحوی این سرمایه رو خرج می‌کنه برای اهداف مختلف و هر کسی راجع به نحوه استفاده از این سرمایه، اختیار تمام و کمال داره به طوری که می‌تونه همین الآن به زندگی خودش پایان بده و یا تا موقع مقرر برای ادامه حیات تلاش کنه.همین الآن شما می‌تونید هرکاری کنید؛+ هرکاری؟!بله دقیقا، هرکاری.+ ولی نمیشه.بله شما به خاطر بعضی عواقب و تعهدات نمی‌تونید خیلی راحت به خودتون اجازه دست زدن به هرکاری رو بدید، ولی اگه دقت کنیم، ما تمام روزمون یعنی بیست و چهار ساعت در هر شبانه‌روز در اختیار داریم و انتخاب با ماست.راستش من نمی‌خوام وارد بُعد فیزیکی ماجرا از لحاظ زمان و نسبیت بشم، برای همین از این جهت به این متن نگاه نکنیم.هرچقدر بیشتر جلو می‌ریم، به نظر می‌رسه امکان هدر دادن این سرمایه بیشتر و راحت‌تر از قبل میشه و درست مثل باز کردن شیر آب اون رو هدر داد و از بین برد، حتی طوری که خودمون متوجه‌ش نشیم.اینکه متعهد و مسئول باشیم در قبال تک‌تک ثانیه هایی که هرلحظه ما رو به مرگ نزدیک‌تر می‌کنه، می‌تونه کمک شایانی به ما در زندگی کردن کنه؛ بالاخره وقتی ارزش یه چیز روشن باشه، کسی دوست نداره راحت از کنارش رد شه و اهمیتی نده.یکی از چیزایی که این روزا باعث هدررفت ساعات و عمر آدما میشه، تلفن همراهه...بیاید یه حساب‌کتاب ساده انجام بدیم، فرض کنیم یه فرد، روزانه یک ساعت از تلفن همراه برای امورات غیرضروری و صرفاً برای گذران وقت استفاده کنه (بی هدف)، اگه ضرب در 365 کنیم، میشه 365 ساعت در سال! به عبارتی 15 روز از 365 روز زندگی‌ش در طی یک سال رو به باد میده، یعنی تقریباً دو هفته.این یه مثال معقول بود، خیلی از افراد ساعات بیشتری صرف می‌کنن، شاید 3،4 یا حتی 5،6 ساعت! حساب کنیم تقریبا دو ماه از هرسالشون رو این افراد از دست می‌دن با این ساعات...بذارید برای کنکوری ها مثل خودم، یه مثال بزنم، اگه یه کنکوری هر روز فقط نیم ساعت صرف گوشی کنه، در ماه میشه 900 دقیقه یعنی 15 ساعت؛ یه کنکوری خوب میدونه 15 ساعت یعنی چی! + یعنی از تکنولوژی استفاده نکنیم؟!!من چنین چیزی نگفتم، من منظورم اینه که اگه واقعاً نیاز و ضرورتی به صورت هدفمند برای استفاده از تلفن همراه وجود نداره، و فقط برای گشت و گذار و از روی بیکاری قراره وقت صرفش بشه، لطفا وقتتون رو نسوزونید.+ خب حالا مگه چقدر زمان میره، اصلا بذارم کنار که بیکار می‌مونم!اون اعداد ارقام بالا رو یادتونه؟! مثلا اون فردی که فقط به خاطر گوشی حدوداً یکی دو ماه از 12 ماه سال رو از دست میده، تو اون مدت خیلی کارا می‌تونه انجام بده که براش سودمند باشه.ولی بازم میگم، هرکس برای زمان خودش، مختاره.تا چندماه پیش که کلاس زبان می‌رفتم، دو نفر بودن که وقتی می‌اومدن سرکلاس بلافاصله گوشی رو در می‌اوردن و مشغول می‌شدن، این در حالی بود که معلم درس می‌داد و از اون‌ها سوال می‌پرسید... خب چرا باید سرکلاس مشغول کار دیگه باشن؟! هرچیزی جای خودش.خلاصه که مراقب ساعات و دقایق عمرمون باشیم که پیوسته می‌گذرن و به آخر نزدیک می‌شن.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 16:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولی‌ش تموم شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%B4-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-etvrebihw1pw</link>
                <description>جمعه روز سی‌اُم دی ماه 1401، صبح ساعت 5:50، آلارم گوشی زنگ می‌زنه؛ این آلارم با آلارم های همیشگی متفاوته، یه خبر مهم می‌ده! علی‌رغم پتوی گرم و خواب شیرین صبح جمعه، وقت رفتنه، مسیری طولانی در پیشه ولی خب جاده‌ها شلوغ نیست و خوشبختانه تهران هنور بیدار نشده؛ ساعت 6:30 راه افتادیم.اگه بخوام روند مسیر رو بگم، به ترتیب اینطوری اینطوری بود: کسی جز ما در خیابون نبود، خیلی خلوت بود، خلوت بود، شلوغ نبود، شلوغ شد، ترافیک شد، جایی برای سوزن انداختن نبود.وقتی نزدیک حوزۀ امتحانی بودیم، برام این سوال بود که وقتی دورترین حوزۀ امتحانی ممکن در شهر رو برای من تعیین کردن، پس موقع ثبت نام، آدرس برای چی لازم بود؟!!سرد بود، هوا سوز داشت، با یه لرزش نسبی از سرما، از درب ورودی اصلی رفتم داخل و از راهنماها محل دقیق حوزه رو می‌پرسیدم، خوشبختانه یخ نزدم و بالاخره رسیدم...وقتی نزدیکای درب حزوۀ مربوطه بودم، یه بنده خدایی دنبال فندک می‌گشت، حتی از منم پرسید: داداش فندک داری...بازرسی؟؟! در این حد بگم که اگه کسی می‌خواست اونجا عملیات انتحاری انجام بده، می‌تونست و عملیات موفق آمیز انجام می‌شد.نگاهی به تابلوی کلاس‌ها انداختم، شماره‌ی من اولین شماره‌ی آغازین کلاس شماره 7 بود، ردیف اول، صندلی اول کنار شوفاژ :) داخل کلاس که شدم تعدادی از همکلاسی‌هام رو دیدم، دوستای قدیمی، جدید، غریبه... خلاصه هرجور آدمی بود اونجا.سر و صدای بچه‌ها بیداد می‌کرد! انگار نه انگار که کنکوره، جوّ کلاس اصلا سنگین و جدی نبود، بیشتر شبیه دورهمی بود تا جلسۀ کنکور. مراقب وقتی اومد داخل همه فکر کردن خیلی جدیه ولی خب با خوشمزگی یکی از دوستان، دیدیم خیر، جدی که نیست هیچ، اهل شوخی هم هست؛ راستش حداقل جنوب تهران مراقب آزمونا خیلی جدی ترن و اینجا نمیدونم چرا اینطوری بود... بالاخره کنکوره! شوخی نیست که.هنوز نیم ساعت به آغاز امتحان مونده بود، وقتی اونجا بودم، خودم رو بیشتر از قبل نیازمند کنکور دیدم؛ خب شاید بپرسید حالا چرا کنکور؟! مگه چیه که بهش نیازمندی؟! خب می‌دونید افراد برای رسیدن به خواسته‌هاشون همیشه شرایط یکسانی ندارن، یه نفر پدرش پولداره و ممکنه نیازی به درس و کنکور به صورت جدی و سخت‌کوشانه پیدا نکنه ولی خب من مثل اون‌طور افراد نیست شرایطم.افرادی مثل من که ارث پدری و مادّی خاصی قرار نیست بهشون برسه (از این موضوع اصلا ناراحت نیستم و ارث واقعی رو در مادّیات نمی بینم!!)، کلا دو راه دارن، یا باید سخت‌کوشانه درس بخونن و تحصیل کنن یا اینکه برن جایی مثل بازار و شاگردی کنن... برای کسب حلال، راهی جز این‌دو برای اینطور افراد نمی‌بینم.بالاخره شروع شد و دفترچه‌ها رو اوردن، یکی دو دقیقه اول به پر کردن مشخصات گذشت و بالاخره شروع کردم.دفترچۀ اول ریاضیات بود، علی‌رغم اینکه می‌دونستم همش رو نمی‌تونم جواب بدم، ولی با آرامش اونایی رو جواب دادم که بلد بودم.بغل دستی‌هام به نظر می‌اومد بیشتر برای کیک و آب معدنی اومدن تا کنکور، یکی‌شون سرش با زوایه 90 درجه به سمت برگه من خم بود و می‌خواست تقلب کنه، مراقب هم علی‌رغم ظاهر سالمی که داشت، فکر کنم نابینا بود :)) از قرار معلوم ترتیب گزینه‌ها برای افراد متفاوت چیده شده بوده ولی خب من خبر نداشتم، برای همین نمی‌ذاشتم تا اون از من تقلب کنه، توی دفترچه اگه مثلا به گزینه x می‌رسیدم، گزینه y رو تیک می‌زدم تو دفترچه و گزینه صحیح خودم رو وارد پاسخبرگ می‌کردم :) ولی خب همین بخشی از تمرکزم رو سلب کرد و باعث یه سری خطا شد...تازه حرف یکی از مشاورامون رو فهمیدم که میگه شما معلوم نیست روز کنکور چه وضعیتی داشته باشید، خودتونو برای آزمون دادن تو کویر هم آماده کنید! واقعا همینه، باید آمادگی هرچیزی رو داشته باشید.نیم ساعت پایانی بود، من اول سراغ شیمی رفتم، بعدش فیزیک؛ ولی متاسفانه حدوداً ده دقیقه زودتر از زمانی که باید، پایان آزمون رو اعلام کردن.+ حالا ده دقیقه مگه چیه؟! مهم نیست که...شاید در ظاهر مهم نباشه اما توی کنکور، ده ثانیه هم ده ثانیه‌ست، چه برسه به ده دقیقه!!!بلندگو: دواطلبان محترم، زمان آزمون به اتمام رسید...وقتی از روی صندلی بلند شدم خیلی خسته بودم، رفتیم بیرون و به درب خروجی رسیدیم. اونجا توده‌ی عظیمی از پدر و مادرا منتظر بچه‌هاشون بودن، بعضی هاشون از دور یه طوری دست تکون می‌دادن، که من علی‌رغم اینکه قرار بود برادرم بیاد دنبالم، فکر می‌کردم منم باید با یکی از پدر و مادرا برم :)یه چیز خیلی جالب بود، اینکه شما وقتی بین اون‌همه فرد هم سن خودتون راه می‌رید، این احتمال رو می‌دید که شاید یکی از همین افرادی که الان از کنارم رد شدن، رتبه های تک رقمی و یا رتبه های پنج یا شش رقمی باشن، و سوال اینجاست که من چطور؟!در نهایت برخلاف تنش ها و بلاتکلیفی هایی که سازمان سنجش در رابطه با تغییرات کنکور در نیمه‌ی اول همین سال به ما وارد کرد، ولی خب جای تشکر داره به خاطر دومرحله‌ای کردن این آزمون نفس‌گیر.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 20:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقیده‌ی اکتسابی</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-p7kd9ojudigk</link>
                <description>همه‌ی آدمای روی کره زمین برای خودشون عقایدی دارن، حتی کسی هم که به چیزی عقیده‌ای نداره، اونم یه عقیده محسوب میشه :)حالا این باور ها و عقاید افراد از راه های متفاوتی در ذهنشون شکل می‌گیره و مستحکم میشه.بعضی وقتا باور هایی که ما داریم اکتسابی نیست، یعنی چی؟! خب اکتساب از ریشه‌ی &quot;کَسَبَ&quot; بر وزن اِفتعال در زبان عربی میاد و اینطور میشه گفت که فرد چیزی رو خودش کسب می‌کنه و خودش دنبالش می‌ره.به نظر من عقاید یه سری از ما که ایرانی هستیم، از نظر دینی مذهبی، اکتسابی نیست، یعنی ما خودمون نرفتیم پی تحقیق و جست‌وجو و خودمون تصمیم بگیریم تا مسلمون باشیم.+ یعنی تحمیل شده بهمون؟! نه راستش، در واقع یه سری چیزا به فرهنگ گره می‌خوره و از دوران طفولیت ما با اون فرهنگ مواجه می‌شیم و ازش تاثیر می‌گیریم.یه نمونه خیلی ساده، همین ماه محرم و عزاداری امام حسین (ع)، خب تقریبا همه‌ی مردم ماه محرم تو مراسمات حضور دارن و شرکت می‌کنن، اگه دقت کنید، مستقل از عقاید مردم که واقعا مسلمون باشن یا نه، همه حال و هوای محرم می‌گیرن؛ چرا؟! خب چون عزاداری امام حسین از قدیم الایام جزئی از فرهنگ و رسوم ماست.+ خب که چی؟! من به شخصه خیلی دیدم از افرادی رو که در همین ماه عزاداری آقا امام حسین (ع)، میان و عزاداری می‌کنن (ایشالا که قبول باشه عزاداری‌هاشون، ما نمی تونیم قضاوت کنیم)، ولی بعد از هیئت یا مراسم می‌رن پی همون عادات ناپسند قبلی خودشون :(روایت هست که امام حسین (ع) دلیل قیام خودش رو اینطور میگه: من برای امر به معروف، نهی از منکر و ادامه سیرت جدّم قیام کردم.خب امام حسین علیه ظلم دوران خودش قیلم کرد تا تو بعد از هیئت نری دوباره همون کارای ناجورت رو تکرار کنی! خب اون افراد چرا بی تفاوت هستن نسبت به کارشون در حالی که برای نوه‌ی پیامبر اسلام عزاداری می‌کنن؟! به نظر من اینجا پای عقیده‌ی اکتسابی میاد وسط... فرقه بین باوری که آدم خودش کسبش کنه تا باوری که یه چیز رایج باشه و همه از اون پیروی کنن.خیلی از ما جوانان و نوجوانان از بچگی با یه سری عقاید مذهبی که ریشه در فرهنگ ما داشتن بزرگ شدیم و بهشون پایبندیم، ولی گاهی اوقات من خودم یه سری جاها خلاء احساس ‌می کنم و از سرتا پا شبیه علامت سوال میشم.برای همین بر خودم لازم می دونم تا مستقل از جمله‌ی: (من مسلمونم)، برم و کتابای دینم از جمله قرآن کریم، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه و کلی کتابای دیگه که خیلی هامون اسمشون رو هم نمیدونیم، رو بخونم و مطالعه کنم، بخونم تا عقیده‌ی خودم رو ریشه دار کنم؛خیلی از ما به خودمون می‌گیم مسلمون، ولی در عمل واقعا کردار و گفتارمون خیلی با چیز هایی که در دین اسلام گفته شده اختلاف داره و اصلا مطابقت نداره، (خودم رو عرض می کنم).خب من عقایدم اکتسابی نبوده...اگه بنگلادش بودیم چی؟!+ یعنی چی؟! خب اگه مثلا من و شما تو کشوری مثل بنگلادش به دنیا میومدیم اون موقع بازم بلد بودیم نماز بخونیم یا مثلا برای امام حسین عزاداری کنیم یا اصلا مسلمون بودیم؟! نه قطعا...چون اونجا مردم یه عقاید دیگه‌ای دارن و شاید بر فرض مثال اگه من ایران به دنیا نمی اومدم، الان بودایی، مسیحی یا... بودم.پس شرایط محیطی و فرهنگی خیلی تاثیرگذاره.اگه یه فردی از کشور مثل آمریکا پیدا کنید که مسلمون شده باشه، خیلی از من و شما (در واقع خودم)، بهتر به اصول دینش عمل می کنه و پایبنده.+ اون که کشورش اسلامی نبوده!! دقیقا!! به خاطر اینکه خودش رفته دنبال عقایدش و باور هاش، برای همین متعهده نسبت به وظایف دینیش.+ ما چیکار کنیم؟! ماهم مثل همون در حد توانمون باید سعی کنیم درباره دین مون تحقیق کنیم و دربارش مطالعه کنیم تا صرفاً رو هوا از چیزی پیروی نکنیم و آگاهانه باشه.اینکه ما کشورمون جمهوری اسلامیه و ما هم عمدتاً مسلمونیم، دلیل نمیشه خودمون رو از مطالعه اصول دینی تبرئه کنیم! باید آگاه باشیم از عقیده‌ای که داریم و دربارش مطالعه کنیم!</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 12:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالصانه، فقط برای تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ft0qchhxcvd7</link>
                <description>نیّت آدما همیشه و همه جا توی کار هاشون تاثیرگذار بوده و هست، نیّت یعنی قصد و اراده، هر کدوم از ما هرکاری که می‌کنیم یه قصدی پشتش داریم، حالا یا خوب یا بد.این نیّت خیلی مهمه، خیلی! یه حدیث از حضرت محمد (ص) داریم که میگه: نیت مومن از عمل او برتر است.یکی میاد میگه: &quot;داداش مخلصتم!&quot; خب یعنی چی مخلصتم؟ یعنی احترام می‌ذاره دیگه، مگه غیر اینه؟! نه؟!!خب راستش نه.اخلاص در لغت به این معناست که چیزی رو از غیر اون پاک و خالص کنیم؛ و در بُعد دینی خودش یعنی اینکه فقط و فقط برای رضای خدا زندگی کنیم. میدونم این جمله آخریه براتون تکراریه یکم ولی خیلی از ما معنای واقعیش رو در عرصه‌ی عمل نمی دونیم و باهاش آشنایی نداریم.اتوبان شلوغه و صدا به صدا نمی‌رسه، یه خانوم جوان کنار اتوبان زده بغل و به نظر سردرگم میاد.یه آقایی که با سرعت 80 تا تو لاین کناری رانندگی می‌کرد، اون خانوم رو می‌بینه و متوجه میشه که مشکلی برای ماشینش پیش اومده...- عه، نگا کن اون خانوم ماشینش پنچره انگار..! تنهاست بنده خدا، خودش می‌تونه لاستیکو عوض کنه؟! نه.. نه فکر نکنم... بزار برم کمکش کنم، یه خودی نشون بدیم!- سلام خانوم؛ چیشده؟!- سلام آقا، تو راه داشتم می‌اومدم وسط جاده فکر کنم یه چیزی رفت توی لاستیک پنچر شد، منم از ماشین فقط رانندگی‌ش رو بلدم :(- اشکالی نداره من کمکتون می‌کنم.خلاصه اون آقا لاستیک رو عوض کرد و رفت...حالا به نظر شما کار این آقا چطور بود؟!+ خب معلومه دیگه، کمک کرد به اون خانوم، کار خوبی انجام داد.خب آره کارش خوب بود ولی چرا اینکارو کرد؟! واقعا فقط و فقط می‌خواست کمک کنه؟! یعنی اگه یه پیرمرد هم بود بازم کمکش می‌کرد؟+ آممم، خب مطمئن نیستم، شاید؛ ولی گفتش: برم یه خودی نشون بدم... خب اینجا دیگه کار خراب شد، اون آقا قصدش درست نبود، برای رضای خدا، برای کمک خالصانه نرفت اونجا... هرچند که کارش رو راه انداخت ولی موقعی که خواست با ماشین بزنه بغل و پیاده شه قصدش رضای خدا نبود.+ یعنی آدم بدی بود؟!نه بابا، بد چیه، فقط نیتش خالص نبود.+ خب حالا چی میشه؟!!خدا اون کار خوبی که انجام داد رو ازش قبول نمی‌کنه :)+ عه... به همین راحتی؟!؟ فقط به خاطر یه لحظه نیّت؟آره.ظهر تابستونه و هوا داغ مثل تنور... هادی از سرکار میاد خونه؛ 24 سالشه، با پدر و مادرش تو یه خونه کوچیک زندگی می‌کنن.- هادی جان بابا، چند وقته دیر میای خونه؟! طوری شده؟!!- والا اضافه کاریه بابا جان، سر برج می‌خوام ماشین بخرم، باید زودتر پولش رو آماده کنم.- ایشالا به خوبی و سلامتی بابا جان.یک ماه بعد؛- آقا رضا، بی زحمت این رینگای ماشین ما رو یه جنس خوب بنداز، اسپرت و مشتی! عصر هم می‌خوام ببرم بدم مرتضی سیستم‌بند، یه سیستم صوتی خفن بندازه عقب ماشین!!- حله آقا هادی، ساعت 3 بیا ماشینو تحویل بگیر.- مرسی رضا جان.شب ساعت 23:30 و هادی می‌رسه خونه.- هادی مادر، این صدای بوم بوم توی محل رو تو هم شنیدی تو راه؟! خیلی بلند بود مادر، بابات از خواب پرید بنده خدا.. صدای چی بود؟- عه، آممم؛ راستش چیز بود دیگه، اون ... چیزه هست اون کوچه بغلی؛ آمم... - چی؟!!- همون دیگه، همون ... آ...- میدونم مادر خسته‌ای الان مغزت کار نمی‌کنه، برو شامتو بخور بخواب.- آ... حله حله؛مادر هادی پرده پنجره رو کشید کنارو و چشمش به ماشین هادی افتاد.- هادی، این ماشین توعه؟!- چی؟! اون؛ آره فکر کنم، آره آره برای منه دیگه :)- شبیه اون ماشیناییه که تو خیابون آهنگ بلند می‌ذارن گوش ملت کَر میشه.. ببینم تو بودی محل رو گذاشته بودی رو سرت؟!- والا... والا... اره مادرجان، عصر رفتم اسپرتش کردم و... چی بگم...خب الان چرا این داستان رو گفتم؟ چون نیّت هادی خرید ماشین برای رفاه حال خودش و خانوادش نبود، اون می‌خواست خودنمایی کنه و فخرفروشی کنه... اون نیّت برای خدا نبود!حتی منم که الان دارم تایپ می‌کنم نیتم مهمه! بله!! مثلا اگه برای بازدید و لایک بنویسم خب به درد نمی‌خوره، اما اگه بدون توجه به این چیزا بنویسم و قصدم اینا نباشه خب ایرادی نداره!! داره؟! فکر نکنم.می‌گن خدا شریک خوبیه؛+ عه یعنی میخوای بگی خدا شریک داره؟!نه آقا جان، یعنی اگه یه نفر یه کاری رو خالصانه برای خدا انجام نده و برای غیرخدا مثل آدما، ثروت و شهرت انجام بده، خدا حتی یه ذره هم از اون عمل رو قبول نمی‌کنه... خب شریک خوب همیشه به فکر طرف مقابلش هست دیگه :)پس باید مراقب باشیم، مراقب نیّت‌مون باشیم، مراقب باشیم حتی، حتی اگه یه کاری رو اولش با نیت رضای خدا شروع کردیم، تا آخرش با همون نیت ادامش بدیم و قصدمون عوض نشه...خیلی مهمه ها! خیلی.مراقب باشیم.ممنون از اینکه مطالعه کردید، یاعلی مدد.</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 21:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواست هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-ezkivs4yzefw</link>
                <description>توی هر برهه‌ای  از زمان که به دنیا اومده باشید، بدون شک با پدر و مادرتون اختلاف سنی دارید، برای بعضی‌ها زیاد و برای بعضی‌ها نسبتاً کم، که همین کم و زیادش تفاوت هایی در کُنِش های ما ایجاد می‌کنه؛ حتی با قطعیت راجع به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها هم صدق می‌کنه و اختلاف نسلی بین ما و اون‌ها کاملاً ملموسه.مطمئنم که این حقیقت رو لمس کردید که افراد با هم سن و سال های خودشون خیلی راحت تر ارتباط برقرار می‌کنن نسبت به افراد کوچکتر و بزرگتر.حتی اگه یه شخصی در زمان جوانی خودش از لحاظ اجتماعی و شغلی جایگاه خیلی خوبی توی جامعه داشته باشه، با فرزندان و افراد آینده نسل خودش اختلاف سن و در نتیجه اختلاف سلیقه در یک سری عقاید و باور ها خواهد داشت و کسی نمی‌تونه از این موضوع فرار کنه.این خیلی جالبه که افرادی که از یک DNA هستن، ذات و ویژگی های فطری یکسانی دارن اما بنا به زمانی که به دنیا اومدن، با هم‌ژن های خودشون که پدرها و مادراشون باشن، در یه سری چیزها متفاوتن.اما این تفاوت ها و اختلافات نسلی نباید باعث بشه تا حرمت ها، احترام و تکریم زیر پا گذاشته بشه و رعایت نشه.من خودم با پدرم حدوداً سی و خورده‌ای سال اختلاف سنی دارم و همیشه در برخورد با همدیگه، من علی‌رغم رفتار مهربان و آرام پدرم؛ نمی‌تونم اونطور که باید به عنوان یه فرزند عکس العمل نشون بدم و انگار که قدری خشک هستم.وقتی با خودم بررسی کردم که چرا من اینطور با پدرم رفتار نسبتاً خشکی دارم؟ اون که پدر فوق العاده‌ایه و برای من این همه زحمت کشیده، پس چرا اینطوری؟ چرا نباید رفتار و برخورد من با پدرم از یک دوست مدرسه یا یک فرد آشنا در خیابان صمیمی‌تر و گرم تر باشه؟! بالاخره اون افراد آشنا به اندازه پدرم برای من زحمت نکشیدن و سختی ندادن به خودشون... دلیل این مدل رفتار من چیه؟؟!به این نتیجه رسیدم که به خاطر اختلاف سنی که بین ما وجود داره، هرچند پدرم مُسن نیست، ولی خب یه سری چیزا بینمون متفاوته؛ نیازی به مثال زدن نیست چون هرکسی که تجربه زندگی با پدر و مادر خودش رو داشته باشه منظورم رو متوجه میشه.خب آیا این خوبه؟ پس ادب و قدردانی کجا میره؟! راستش رو بخواید من مسلمونم، در دین من به احترام به والدین تاکیید بسیاری شده و طبق احادیث و روایات اهل بیت (ع)، تقریبا میشه گفت زحمات پدر و مادر غیرقابل جبران هست.چندوقت پیش یه کتابی خوندم، اسمش بود: چگونه یک نماز خوب بخوانیم؛ نوشته‌ی آقای پناهیان؛ توش یه جمله داشت که می‌گفت: &quot;کسی با ادبه که در برخورد با افراد تکراری خوش رو و گرم برخورد کنه&quot;.و الا شما اگه شارلاتان ترین فرد تهران رو هم ببینید، در برخورد اول به شما می‌گه: نوکرم داداش/آبجی، قربون شما...آدم با ادب حتی اگه به کسی علاقه‌ای نداشته باشه، بازهم ادب رو رعایت می‌کنه و بی ادبی نمی‌کنه، مثل عمده‌ی مردم که توی خیابون می بینید.- آقا پسر، ببخشید؛ یه لحظه میای.- جونم داداش، بفرما!- بازار آهن تهران اگه بخوام برم، حدوداً کدوم سمت میشه؟!- داداش گلم، شما الان توی بزرگراه آیت الله سعیدی هستی، همینو برو جلوتر بپیچ دست راست بعدش ...- مرسی گل پسر.- نوکرتم داداش، فدایی داری :)دیدید؟! این دو شخص تا حالا همدیگه رو ندیده بودن، ولی باهم دیگه گرم برخورد کردن و ادب رو رعایت کردن.حالا شما فرض کنید پدر و مادرتون که این همه براتون زحمت کشیدن، نباید رفتار شما با اونا بهتر از افراد دیگه باشه؟! صد در صد باید بهتر باشه، چون بهتر از اونا رو توی کل دنیا گیر نمیارید، البته اگه در قید حیات باشن.این می‌تونه راجع به دیگر بزرگترها هم صدق کنه، دیدم افرادی رو که با خاله، دایی و... زندگی کردن، خب اون اون موقع همون افراد هم باید مورد احترام قرار بگیرن.حواسمون باشه یه وقت این اختلاف سن و اختلاف عقاید جزئی که داریم، باعث نشه که بی احترامی صورت بگیره، حرمتی شکسته شه، بی محلی شه، بی ادبی شه و... بالاخره هرچی که باشه ما به هیچ عنوان حق بی احترامی به پدر و مادرمون رو نداریم، حالا این احترام فقط کلامیه؟! معلومه که نه!!!شما اگه یه لیوان آب هم دست پدرت بدی، این احترامه، شما اگه وقتی توی اتاقت هستی و بابات صدات کنه و بخواد که کنترل تلویزیون رو براش پیدا کنی، و بری و این کار رو انجام بدی، این احترامه...شما اگه یه رفتاری که شاید به نظرت غیر منطقی بیاد و با عقاید شما ناسازگار باشه رو از والدینت ببینی و جوش نیاری و داد و بیداد نکنی، این احترامه.+ خب آخه رفتارشون غیرمنطقیه! چیکار کنم؟!خب مگه تو جوان نیستی؟! هستی دیگه! نباشی هم از اونا کوچکتر و به نسبت جوان تری.خب برای تو خیلی راحت تره که رفتارت رو تغییر بدی و کنترل کنی، تا اینکه اونا بخوان خودشون رو تغییر بدن.از یه جایی به بعد، انسان براش راحت نیست که رفتارش رو تغییر بده یا اصلاح کنه... ولی برای بچه‌ها، جوانان و نوجوانان خیلی راحت تره! چون هنوز شخصیتوشن کامل شکل نگرفته.پس تو رفتارت رو عوض کن! تو مدارا کن، تو حواست باشه!! یادت نره یه روزی حتی نمی‌تونستی بدون پدر و مادرت زنده‌ای بمونی، و فقط بلد بودی گریه کنی!! آره؛ یه روز کوچیک تر از این حرفا بودیم، درست نیست که الان یادمون بره چی بودیم و کیا ما رو به اینجایی رسوندن که الان من دارم اینجا تایپ می‌کنم و شما می‌خونید، حواسمون باشه!! یادتون نره!من که بعضی وقتا حواسم نیست، ولی سعی می‌کنم، که حواسم باشه، سخت‌تر از چیزیه که فکرشو بکنید ولی این حداقل کاریه که می‌تونیم انجام بدیم.حواستون به پدر و مادرتون، و یا هرکسی که زحمت شما رو کشیده باشه؛ خیلی مراقب باشید، اول به خودم توصیه می‌کنم، دوم به شما :)</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 10:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو نمی‌دونم! تمام...</title>
                <link>https://virgool.io/@mfdesign/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-bfwn3pncbbqe</link>
                <description>بدون شک برای خیلی از ما پیش اومده، در موقعیت هایی قرار گرفتیم که دیگران از ما پرسشی کردن یا انتظار داشتن سوالشون رو جواب بدیم؛اینکه آدم وقت بزاره و مشکل دیگران رو حل کنه یا جواب سوال کسی رو به طور صحیح بده، واقعا کاری‌ست قابل ستایش و ارج نهادن.اما لازمه‌ش اینه که انسان در رابطه با اون پرسش و یا ابهام، دانش و تخصص کافی داشته باشه و صرفاً از روی شک و تردید یا از ترس گفتن واژه‌ی: &quot;نمیدونم&quot;، خودش رو مجبور به پاسخ دادن نکنه و باعث گمراهی هرچه بیشتر اون فرد نشه.- ببخشید، ببخشید آقا؛ خانم... فلان خیابون کجاست!؟- عه، آمممم... راستش رو بخواید، فکر کنم که اون ور... آممم؛ آهان یادم اومد اگه از این میدون رد شید و... نه نه این نیست، الان میگما؛ از چهارراه بعدی که بگذرید...باباجان خب بگو: نمیدونم!!! خلاص... چرا می‌خوای خودت رو علامه‌ی دهر نشون بدی؟!قرار نیست کسی تو رو با گفتن واژه‌ی: نمیدونم؛ اعدام کنه که؛ بگو نمیدونم، بلد نیستم. راحت :)- محسن جان بابا، یه دقیقه بیا ببین دایی رضا گوشیش چِش شده!!؟ بدو آباریکلا- دایی رضا: ماشالا، محسن جان تعمیر کار گوشی هستن؟!- بله بله!! آمم.. البته رشتش مهندسی برق بوده، ولی خب استاده! استاد...استاد چیه؟ رشته‌ی برق چه ربطی به گوشی و نرم افزار و سخت افزار داره؟! مگه کشکه؟؟ چرا اون بنده خدا رو میخوای تو جمع ضایع کنی، نکن آقا جان، نکن.از وقتی تمدن سر و کلش پیدا شد، سر و کله‌ی آدمای تک بعدی هم پیدا شد، تک بعدی؟! بله، یعنی افرادی که فقط یک تخصص منحصر به فرد دارن و دانش همه جانبه ندارن؛ یعنی چی؟همین الان همه‌ی آدمایی که تو کوچه و خیابون می‌بینید تک بعدی هستن، از قصاب سرکوچه تا پارچه فروش ته چهارراه... هرکسی فوت و فن کار خودشو بلده، قصاب نمیتونه بیاد تو پزشک قانونی نظر بده و به تبع موبایل فروش هم نمی تونه بیاد باتری گوشی رو تعمیر کنه.حالا مگه قبل از پیدایش تمدن چه طوری بود؟ خب اون موقع هرکسی یه محل بود برا خودش و نیازی به کس دیگه نداشت و همه فن حریف بود.- مثلا کیا؟ انسان های اولیه :)اگه الان هرکدوم از من و شما رو ول کنن توی جنگل، بدون شک 97 درصدمون بعد یه مدت خوراک ببر و پلنگ و... می‌شیم.همه‌ی افراد جامعه به هم دیگه نیازمند هستن و هر شغل و حرفه‌ای ارزشمنده؛ با این حال برام سواله که که چرا بعضی پدر و مادرا به بچه هاشون می‌گن: باید دکتر شی!!!!! باید مهندش بشی!!خب مگه جامعه فقط به دکتر و مهندس نیاز داره؟ بقیش چی پس؟به عنوان کلام آخر، اگه چیزی رو کامل نمی‌دونید و تخصص و حرفه‌ای در اون ندارید، لطفا اگه کسی دربارش ازتون سوالی کرد بگید: نمیدونم، همین :)امام علی (ع): آنچه را نمیدانی مگو، که در بیان چیزهایی که می‌دانی متهم [به دروغگویی] می‌شوی.غررالحکم | حدیث 10426</description>
                <category>Mahdi Fazeli</category>
                <author>Mahdi Fazeli</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 22:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>