<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mona</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mglz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:25:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1303045/avatar/rpqHFd.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mona</title>
            <link>https://virgool.io/@mglz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چسب زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%B2%D8%AE%D9%85-hba7mbelbnm0</link>
                <description>امروز دستم رو به صورت اتفاقی بریدم، بهش نگاه کردم دردی نداشت نگاهم روی دستم چرخید پر از زخم و زبر شده بود دیگه مثل قبل نبود. اشک هام روی زخم هایم سرایز شد بخاطر درد نبود بخاطر بی توجهی م به خودم بود. نمیدونم تا حالا این حسو داشتین که انگار خودتونو احساساتتون و نادیده گرفته باشین؟ با این که احساساتتون و جسمتون زخم هاش رو بهتون نشون میده نگاهتو بدزدین و نخواین بیشتر بدونین؟ بلند شدم رفتم بیرون یک چسب زخم خریدم اومدم ، و به ارومی روی زخم هایم گذاشتم. با لبخند دستم رو روی چسب زخم کشیدم . قول دادم مراقب خودم باشم بیشتر از قبل</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 01:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و زیبایی راه</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-qxmpfc8dfsmi</link>
                <description>صدای پیانو در تاریکی شب، زیبایی شب را چند برابر می‌کندانعکاس نورپردازی رنگی ساختمان قدیمی بر روی رودخانه مرا لحظه ای مردد میکند که بایستم و با تحسین به این صحنه  نگاه کنم رهگذران با عجله از کنارم به مقصد خود عبور میکنند دیدن راه رفتن سریع آن ها انگار به من تذکر میدهد که زمان در حال گذشتن است دستانم را دراز میکنم میخواهم زیبایی آن لحظه را جمع کنم اما آن زیبایی در مشت کوچک من جا نمی‌شود، باز برمیگردم. شاید من هم باید مانند رهگذر ها بی تفاوت عبور کنم! زمان در حال گذشتن است و من گاهی حس میکنم مقصدی ندارم. به راستی به کجا داشتم می‌رفتم؟ گیج به اطرافم نگاه میکنم. انگار که در جایی از شهر که نمیدانم کجاست گم شدم هیچ چیز برایم تکرای نیست. نه خیابان ها نه آدم هابه چهره ی مصمم دیگران که نگاه میکنم این ترس بیشتر می‌شود، ترس بیشتر می‌شود و نمیگذارد دیگر متوجه زیبایی اطرافم بشوم. !نباید خود را مقایسه کنم، نباید اجازه بدهم که  رویم تاثیر بگذراند چه تمسخرشان چه تحسینشان هیچ کدام همیشگی نیست مسیر ما جداست مقصد هم جداست. و همان طور که سهراب گفت:&quot;چه خوب یادم هستعبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.&quot;</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 00:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشت یک ذهن اشفته</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-zpjwiozm05si</link>
                <description>ذهن شلوغم باعث میشد نتونم کلمات رو درست کنار هم بچینم، تا الان حس میکنم با گذشت روز ها هر تیکه از خودمو یه جایی پشت سر گذاشتم تا اسیب نبینم اما شاید بدتر اونقدر اسیب دیدم که نمیشه پنهانش کرددرست زمانی که باید تصمیمم رو بگیرم گیج تر شدم، مثل قاصدکی که با باد همراه شده و حالا جایی روی زمین گیر کرده باشه... صدای نم نم بارون اما تو این اوضاع اشفته دلم رو اروم تر میکنه انگار اسمون در حین این که منو غمگین نگه میداره ارامش هم بهم میده، شاید حسی که بهم میده مثل یک عشق یک‌طرفه ست‌.گفتم عشق... الان که فکر میکنم خیلی وقته که درگیر احساسات دوست داشتن و دوست داشته شدن نشدم. داره فراموشم میشه که دوست داشتن یعنی چی... با کسی قدم زدن و براش با ذوق کادو خریدن و خندیدن، وقتی بهش فکر کنی لبخند بزنی و حداقل در میان این ذهن شلوغ یه جای ارامش بخش داشته باشی. #دلنوشت یک ذهن اشفته</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 02:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-d3o04jspcyyp</link>
                <description>این حرفایی بود که میخواستی بهم بزنی؟گاهی وقتا انتظارم زیادی بالاست. شاید نباید اصلا انتظاری رو تو وجودم پرروش میدادم که تهش بیشتر  بشکنم و ناامید بشم.میدونستی که حتی اگر بعدا هم خوب رفتار کنی اون حرف ها فراموش کردنشون سخته؟ هر وقت که حالم بد بشه و بخوام خودخوری کنم یه وسیله میشه که باهاش بیشتر اسیب ببینم و بی خواب بشم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 03:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DB%B2-tkapsjayhizp</link>
                <description>درست همون طور که سهراب گفتکنار تو تنها تر شده ام همین حس رو داشتم. وقتی که برگشتم و بهت نگاه کردم فکر میکنم توی چشمات حس خسته بودن رو دیدم. بعد از اون فهمیدم که همه چیز شاید ظاهری بوده. راستشو بخوای منم خسته بودم از این که کنار تو نمیتونستم خودم باشم‌. روز تولدم فکر میکردم با یه تماس خوشحالم میکنی چیز زیادی نمیخواستم نه کادویی نه جشنی..واقعا با یه تماس و شنیدن صدات خوشحال میشدم...یه جورایی راحت شدم ولی چرا احساس غم میکنم؟ شاید حس تنهاییه. اما هر چی باشه از اون حس ظاهری بهتره.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 03:15:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-x723910ea6wc</link>
                <description>به آسمان نگاه می‌کنم برایم مهم نیست ماه کجاست ستاره ها کجایند ذهنم درگیر چیز های دیگری است چشم هایم خسته نبودنت را کنارم حس میکردم اما عجیب است به تازگی یا شاید هم مدت طولانی تری است  که نبودنت برایم عادت شدهدر غم هایم به دنبالت میگشتم تا در آغوش بگیرمت و لحظات شادی هر چند کوچک تو را صدا میزدم تا برایت همه چیز را تعریف کنم اما تو هیچ وقت کنارم نبودی. حالا دیگر برای پررنگ کردن سایه ات دیر است.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 01:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور افتاده</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-uiav9tswj4xo</link>
                <description>امروز ناراحتم. حس میکنم با ادمای دیگه خیلی فرق دارم میگن تفاوت ها خوبه و اینه که دنیا رو رنگارنگ میکنه اما برخی از تفاوت ها هم خوب نیست. کاری که بقیه به راحتی انجامش میدن منو مضطرب میکنه یا حداقل فک نکنم بقیه به اندازه من براش نگران باشن. نمیدونم ریشه ترس ها و نگرانی هایی که دارم از چیه؟ گمونم خودمو زیادی دست کم میگیرم. این جمله که بهترین راه مقابل با این ترس رو به رو شدن باهاشه واقعا درسته؟ من ترس های کوچیک و بزرگ گرفته مثل  ارائه دادن صحبت کردن در جمع و حس تنها موندن همه رو تجربه کردم ولی نمیدونم اولین قدم برای مقابله باهاشونو چجوری بردارم؟</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 02:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-inxamrqhwsyt</link>
                <description>انتظار حرف‌های دلگرم کننده را خیلی وقت است که ندارم، اما گاهی به جای نصیحت ها دلم آغوش گرم می‌خواهد.حقایق زندگی به اندازه قهوه تلخ است اما در کنار یک دوست شیرین می‌شود. </description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 02:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارامش نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-pkx2zjmbvn4q</link>
                <description>شما یادتون میاد از کی با نوشتن احساس کردین می‌تونین به ارامش برسین؟ نوشتن برای من راه فرار بود از نگرانی های زندگی، دریچه ی خیال به سمت دنیایی که توش پر از اتفاقای خوبه و شخصیت هایی که خلقش می‌کنی منتظرن تا بری پیششون و داستانو ادامه بدی.اما الان هر کلمه که بخوام بنویسم یاد زخم ها و دلتنگی هام می‌افتم. درسته احساسات واقعی تر شدن. اما بهایی که برای هر نوشته باید بپردازم به یاد افتادن اونه و در نتیجه فراموش نکردنش.باید یه داستانی بنویسم که حتی به طور ناخوداگاه شخصیتش بر اساس اون نباشه. هر دفعه بدون این که بفهمم درموردش می‌نویسم حتی الان.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 01:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدون فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-vv0lsycsfvg5</link>
                <description>امروز متوجه گلدونی شدم که مدت ها بود بهش سر نزده بودم روی برگ هاش گرد و غبار نشسته بود.خوشبختانه پژمرده نشده بود چون به اب کمی نیاز داشت و هنوز هم داشت تلاش می‌کرد زنده بمونه، این چیزی بود که از جوونه ای که روی گیاه با امید خاصی رشد کرده بود فهمیدم.تا دیدمش دلم گرفت.رفتم با یه کاسه اب برگشتم بهش اب دادم و پارچه ای رو نم دار کردم با حوصله تمیزش کردم. بنظر میومد سرحال تر شده.یه فکر ذهنمو درگیر کرد یعنی ممکنه منم مثل همین گیاه خودمو رها کرده باشم؟ دلم تنگ شد این دفعه نه برای دیگران..برای خودم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 16:39:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر شما چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-npyipyolezxp</link>
                <description>خیلی وقته چیزی ننوشتم.نه این که نخوام فقط فکرم خیلی درگیره. کسی هنوز منو یادش هست؟ کسی هست بخواد نوشته هامو بخونه؟ اصلا برای دیگران اونقدری که اونا برام ارزشمندن ارزش دارم؟خیلیا میگن مهم نیست بقیه چه فکری در موردت دارن خودت زندگی خودتو بکن و ادامه بده، اما نادیده گرفتن می‌تونه بهم کمک کنه؟ به هر حال هر ادمی دوست داره با چند نفر در ارتباط باشه هر چند به قول بعضیا درونگرا باشم اما دوست دارم گاهی اوقات شنیده بشم...درک بشم... رها کردن آدمایی که متقابلا دوستم ندارن باعث میشه خوشحال بشم یا فقط تنها تر میشم...این سوالیه که دارم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 01:18:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ رودخانه</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-yxo8tqkm9gbi</link>
                <description>بوی شکوفه های بهاری مرا سمت خود کشاند به سوی احساسات قدم برداشتم و رودخانه ای کنار خود دیدم.زیبایی اش مرا مسحور کرد.دستانم را در آب زلال و سرد رودخانه بردم و سرمای آن به من آرامشی بخشید. لبخند زدم و با رودخانه دوست شدم.بعد از آن هر روز کنارش می ایستادم و با او صحبت می‌کردم.یک روز باران بارید.رودخانه طغیان کرد و نتوانستم به دیدنش بروم.دلتنگ رودخانه شدم.با خود فکر کردم &quot;نکند یک روز بیاید که دیگر نتوانم او را ببینم&quot; و بعد فهمیدم چقدر به او وابسته هستم.از ترس وابسته شدن به او جلوی خود را گرفتم.هر بار می‌خواستم به سمتش قدم بردارم احساساتم را  نادیده  گرفتم. اما رودخانه گمان کرد من از ترس طغیان اوست که مدت هاست به دیدار او نرفتم. زمانی که دلتنگی ام به اوج خود رسید دوباره به سمت رودخانه قدم برداشتم.اما رودخانه دیگر برای من جریان نداشت.می‌توانستم ببینم به طرف دیگری نگاه می‌کند.دیگر دستان مرا نمی‌خواهد. او خاطراتمان را فراموش کرده بود و من با این دلتنگی تنها ماندم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 23:20:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش دهنده یا نگران کننده؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-q7ebhtizeq5h</link>
                <description>بذارین یه حقیقتو بگم.من تا چند روز پیش سنمو اشتباه حساب می‌کردم و فکر می‌کردم یک‌ سال کوچیکترم!  طی یک ماجرایی متوجه شدم اوه! اشتباه فکر می‌کردم! راستش رو بخوام بگم اولش یکم شوکه شده بودم و نمی‌خواستم بپذیرمش. مدت ها کلنجار رفتم و حساب کتاب کردم دیدم حق با بقیه است  و اونا درست میگن.بعدش یه چیزی ذهنمو مشغول کرد. به این فکر کردم که چرا احساس ناراحتی می‌کنم بابت این که یک سال بزرگ تر از اونیم که تصور می‌کردم...دلایل مختلفی به ذهنم اومد.شاید چون نفهمیدم چطور گذشت؟ انگار که اون یک سال و ازم دزدیده باشن و زمان رو  زده باشن جلو و بعد بهم گفته باشن :هی این حقیقته تو واقعا بزرگ تر شدی! یه جا خونده بودم که می‌گفت :&quot;زمان منصفانه ترین چیزیه که تو دنیا هست چون برای همه ادم ها میگذره&quot;.ولی زیاد باهاش موافق نیستم.مهم اینه که زمان چجوری برامون میگذره.توی این مدت من درگیری های مختلفی داشتم.طوری که نفهمیدم واقعا دارم چه چیزی رو از دست میدم.وقتی به خاطرات قدیمی ام فکر می‌کنم می فهمم همه چیز زود تر از اون چیزی که فکر می‌کنیم میگذره.گاهی اوقات این آرامش دهنده است و گاهی اوقات نگران کننده.نظر شما چیه؟</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 01:17:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانه#2</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%872-wbfohcmfk0nr</link>
                <description>امشب هم بی خوابم. قرار بود دیگه افسوس نخورم اما شب ها بدون اون که بخوام یکدفعه غرق در گذشته ها و خاطراتی که می شد ساخت میشم.اره ممکنه...ممکنه هر کسی تو زندگیش دوران رکودی داشته باشه. اونوقت حرفای انگیزشی دیگران بیشتر شبیه شعاره تا حرفی که بتونه ارومت کنه. این خودتی که باید باور داشته باشی.بار ها خودخوری کردم و بار ها شکستم اما این قضیه بهم کمک کرد یکم بالغ تر بشم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 01:18:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-vyxbj0cn4zm2</link>
                <description>امروز دوست دارم دنیا کمی ساکت تر باشد.در جایی تنها بنشینم و به منظره رو به رویم نگاه کنم. باد افکار منفی مرا با خودش ببرد و طبیعت جوانه ای از امید را در قلبم بکارد. راز هایم را به آسمان بگویم و با او درد و دل کنم.دستانم را به سمت خورشید بگیرم و گرمایش را لمس کنم. این روزها دلم کمی احساسات واقعی میخواهد. دیگران که اطرافم هستند اشتباها امیدوار میشم که ممکن است تنها نباشم. </description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 14:37:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-zdl0ovqihv9j</link>
                <description>یادمه معلم ادبیاتمون میگفت شخصیت داستانایی که واقع گرا هستند نه کاملا سیاهن نه سفید.یعنی اگر اینجوری باشن یه جای کار می لنگه..توی دنیای اطرافمونم همه جور ادمی هست.این هفته من متوجه شدم که فریب خوردم..و اعتمادی که کرده بودم قراره کار دستم بده.داشتم به همه بدبین میشدم.اما در اوج ناامیدی دیدم شخصی که قبلا کمکش کرده بودم دستشو به طرفم گرفت.درسته اون از اتفاقاتی که برام افتاده بود خبر نداشت.اما وقتی سعی داشت راهنماییم کنه یه حسی بهم گفت که شاید..نباید بذارم این اتفاقا منو نسبت به همه چی سرد و بی اعتماد کنه.به جاش میتونم با تجربه تر از قبل و محافظه کار بشم.بعدا نوشت: فعلا هم برام دعا کنین به فنا نرم :))</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 18:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-emhyrmmvblx6</link>
                <description>می‌دونی گاهی اوقات ادم ناامید میشه نه از دیگران ، در واقع به نظرم ناامید شدن از دیگران به اندازه این دردناک نیست، از خودش...مخصوصا کسایی که خودشونو دوست ندارن.من امروز از خودم ناامید شدم.شایدم قبلا هم ناامید بودم ولی به زبون نمیاوردم.من نمیدونم بقیه چی میگن ولی من میگم وقتی وارد یه کار سختی شدی مطمعن باش خیلیای دیگه مثل تو هستن که نمیتونن به راحتی از پسش بر بیان.پس خودتو دست کم نگیر.خیلی از راه هایی که نصفه نیمه رفتم بخاطر همینه که اینو نمی‌دونستم.فکر می‌کردم فقط خودمم.ولی نه! این جوری نیست.با خودم میگم مگه من چند سال زنده ام که همشو استرس بکشم؟ تا الان چقدر از زندگی م لذت بردم ؟جوابش غم انگیزه...پس بیخیال! من تلاشمو می‌کنم به درک هر چی شد، شد...</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 01:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قول می‌دهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-jn7enqkevmlr</link>
                <description>من به تو می‌نگریستم مانند کودکی که به آسمان آبی رنگ نگاه می‌‌کند با کنجکاوی و اشتیاق..دستم را به سمت دستانت دراز می‌کردم و گمان می‌کردم تو ابری شبیه به قلب در دنیای آبی رنگ منی.اما نگاه سردت مرا از دنیای آبی رنگم جدا کرد.یعنی فقط من بودم که خیره به تو، سرگردان می‌چرخیدم؟که وقتی صدایت را می‌شنیدم لبخند می‌زدم‌ و با چشمانی منتظر به جای خالی ات نگاه می‌کردم؟دوست دارم درِ قلبت را باز کنم و ببینم مرا برای یک لحظه ام که شده دوست داشتی؟همین برایم کافی است...قول می‌دهم بعد از آن فراموشت کنم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 01:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاک کن جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@mglz/%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-inzpimjkpoj1</link>
                <description>امروز دوست داشتم از اون پاک کن استفاده کنم.همون پاک کنی که دوستام تو مدرسه بهش میگفتن پاک کن جادویی‌...شاید مسخره بنظر بیاد اما من وقتی راهنمایی بودم هر پاک کنی که میخریدم و گم می‌کردم.یه روز یه پاک کنی خریدم که دوستش داشتم نمی‌خواستم گم بشه پس باهاش یه گردنبند درست کردم هر جا که اشتباه می‌نوشتم با اون پاک کن که دم دستم بود جوابو پاک می‌کردم.بقیه فکر می‌کردن جادوییه، چون معلم ها کم تر منو صدا می‌زدن درس جواب بدم و فکر می‌کردن برای خوش شانسی آویزون کردم...هر چند من میدونستم بخاطر اون نیست و مدیون نام خانوادگی مم که ته لیستم!ولی گذاشتم اسمش همون پاک کن جادویی بمونه.من اون پاک کن رو لازم دارم تا اشتباهاتی که کردم و پاک کنم اما انگار نمره م از قبل ثبت شده و نمیشه چیزی و عوض کرد.انگار مثل اون روزا معلم برگه رو بهم داده که به اشتباهاتم نگاه کنم و بهم میگه:تلاشتو بیشتر کن... بهای اشتباهات از دست دادن زمانه و آدم‌هایی که دوستشون داری و نتیجه اش تجربه س.چیزی نمی‌گم و به جوهر قرمز روی برگه نگاه میکنم‌...</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 23:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق خیال</title>
                <link>https://virgool.io/Wormhole/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-lk3tdndj6cql</link>
                <description>از بیرون صدای پرنده ها شنیده می‌شد، باریکه ای از نور آفتاب به چشمام می‌خورد.به سقف اتاق نگاه کردم و بخاطر یک خواب طولانی،پر از رویاهای خوب و شیرین، لبخند زدم.نگاهمو توی اتاق چرخوندم‌.با حس حضور خیالات به جای واقعیت کم کم ذهنم خالی شد.نسیم ملایمی از پنجره وزید و پرده اتاقم رو تکون داد.واقعیت خودش رو نشون داد...اشتباه دیده بودم.بی‌حرکت دراز کشیدم.دیگه یادم نمیومد برای چی لبخند می‌زدم اون رویای شیرین از خاطرم رفته بود.انگار که هیچ وقت نبود...</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 12:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>