<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیگل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mh.mobarhan76</link>
        <description>قصه زندگی هر آدمی میتونه یک داستان مارول باشه، فقط باید به قهرمان بودنت ایمان داشته باشی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/165326/avatar/zxlDfE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیگل</title>
            <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع یک پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-mrdknggtz3do</link>
                <description>دیروز داشتم برای خودم تو اینستاگرام میچرخیدم و کلی آدم دیدم که ایده های بیزینسی جدید داشتن و برام جالب بود چه طور پیشرفت کردن. یکیشون بود که چند سال پیش فالوش داشتم و حالا دیدم رفته هلند خیلی برام جالب بود و خیلی تحسینش کردم. چون میدونست چه طور از طریق جذب آدما پیجشو بالا ببره رفته بود بیزینش خونده بود و با این سیستم پیش میرفت و خیلی برام جالب انگیز ناک بود. با خودم گفتم چرا من نتونم؟ نشستم پادکست اوپرا وینفری گوش دادم super soul و راستش هرچی بیشتر گوش میدادم بیشتر میفهمیدم چقدر آدما نیاز دارن موعظه بشنون. تو این دنیای پر از تلاطم که همه دارن سوق میدن تورو که بیا اینو بگیر بیا اونو داشته باش تاحالا اینو نداشتی؟ نصف عمرت بر فنا ( یعنی نمود های بارز مصرف گرایی) به نظرم در همچین فرهنگی ادامه دادن همچین چیزی خیلی سخت میشه. انگار تو این دنیای شلوغ به آدمی نیاز داریم که بهمون بگه بیا یکم خلوت کن با یکم آروم تر پیش برو و فکر میکنم هرکسی با هر سبک نگارشی این کارو انجام بده بازهم حرف خاص و منحصر به فرد خودش رو داره که بگه و هیچ وقت چیز تکراری نمیشه. برای همین دلم میخواد شروع کنم به این ایده پادکست که بارها بهش فکر میکردم بارهای بار دلم میخواست انجام بدم و بارهای بار روش فکر کرده بودم. یکی از چیزایی که اومرا وینفری تو یکی از امیزود خاش بهش اشاره کرد قدرت عمل و عکس العمله. شما هرچقدر با شادی و عشق و محبت به دنیا خیر برسونی به خودتم خیر برمیگرده و فکر میکنم با این ک این حرف شاید از دید خیلیا مذهبی به نظر بیاد و آدم ها با مذهب الان ها خیلی مشکل دارن اما حس میکنم نیازه باشه وگرنه گم میشیم. ما نیاز داریم یک عقیده این مدلی رو داشته باشیم و کارهای خوب کنیم تا من و تو و دیگری باهم بتونیم دنیای بهتری بسازیم. یادمه بچه که بودم از ناعدالتی دنیا خیلی شاکی بودم و پدرم یک جمله کلیدی بهم گفت که تا همین الان به یاد دارمش :بهم گفت تو شاید نتونی رئیس و بالا دستی ظالم خودتو تغییر بدی اما اگر به اندازه کافی قوی بشی که برای خودت کسب و کاری داشته باشی میتونی در جایگاه خودت در دنیایی که خودت ساختی رئیس عادلی باشی که با احترام با کارکنانش برخورد میکنه.این حرف خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و راست میگفت. من نمیتونم آدمای ظالم و بد برخورد دنیای رو عوض کنم نه نمیتونم قوانین نانوشته دنیا رو عوض کنم نمیتونم قانون ۸۰ ۲۰ رو عوض کنم نه نمیتونم اما میتونم از خودم یک چیزی برای ارائه داشته باشم میتونم برای خودم کار جدیدی کنم کاری متفاوت که اثری روی دنیا بذارم و بابت این خیلی خیلی خوشحالم. میتونم صبح از خواب بیدار شم با این داستان که من میخوام زندگی یک نفر رو تغییر بدم. یک داستان تعریف کنم تا یک نفر حال بهتری داشته باشه یک موضوع رو پیش بگیرم که زندگی فردی عوض بشه. نمیدونم گاهی فکر میکنم شاید فکرم اشتباهه ولی این تنها چیزیه ک اونقدر قدرتمنده که بخواد زندگیم رو به جلو ببره و بهم این باور رو بده که من میتونم تغییری ایجاد کنم و واقعا بابتش خوشحالم.اوپرا وینفری کسیه که تو برنامه هاش با دعوت از آدم های خیلی بزرگ و موفق سعی میکنه طرز فکری رو جا بندازه که با اون طرز فکر دنیا عوض بشه . حال بهتری رو تجربه کنیم و حال بهتر از طریق دنیای بهتر و افکار بهتر ایجاد میشه و من راستش رو بخوای خیلی با این موافقم خیلی زیاد و امیدوارم بتونم این کار رو کنم واقعا.حس میکنم این calling منه و دوست دارم بهش جواب مثبت بدم و ادامه بدم ببینم به کجا میرسه. چی بهتر از این که با اون چیزی که بیشتر از هرچیز بهت حس خوب میده حس flow  میده همراه بشی. وقتی دارم چیزی مینویسم یا پادکست های پر انرژی و self help میخونم انگار در دنیایی دیگه هستم و بابت این خیلی خیلی خیلی خوشحالم.  میخوام این روش رو ادامه بدم و میخوام به همین خاطر حتی برم روانشناسی بخونم تا بتونم بهتر به دیگران کمک کنم. سلامت روان بهتری داشته باشن. انگار این کار منه دلیل به دنیا اومدنمه و دلیلی ادامه دادنمه❤️خیلی خوشحالم که این راه رو دارم انتخاب میکنم و این چیزیه که میخوام به دنیا نشون بدم و امیدوارم خوب پیش بره. اسم پادکست چی باشه؟ ترمیم قلبها❤️Healing Heartsفرهنگی</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوال این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-l2yjqtb2zqmz</link>
                <description>آخیش بالاخره تونستم وارد اکانتم بشم... در دوران جنگ 12 روزه که اینترنت ها قطع شده بود به ذهنم رسید یه اکانت دیگه درست کنم اما اونم نشد وخوب شد که نشد چون دوست دارم همه چیزمو یک جا بذارم نه این که تقسیم کنم. شاید برای خیلی ها عجیب به نظر بیاد اما من بخاطر دو اسمه بودنم زندگیم رو هم به دو قسمت یا حتی قسمت های بیشتر تقسیم کرده بودم سال های سا هر وقت زندگی برام سخت میشد. برای فرار از اون همه غم با یک هویت جدید خودم رو به صحنه میاوردم تا مجبور نباشم با تمام گذشته ام و بارش و سنگینیش مواجه بشم. حالا شایدم نگاه کنی اونقدر سنگین نباشه ولی سخته بخوای پیچیدگی های زندگیت رو ببینی و بپذیری و با تمام غم هاش کنار بیای.گاهی با خودم فکر میکنم که چرا اینقدر برام سخت بوده؟ و دلیلی که میارم اینه که مواجه شدن با غم میتونه خیلی سخت باشه. اما اگر اینو بپذیری که چیزایی که داریم تحکل میکنیم همیشه سخته ولی با این وجود باید ادامه داد و نترسید از این که غم گذشته بیاد و تا حدی تسخیرت کنه و بتونی با این وجود ادامه بدی و باز هم بنویسی و باز و باز بنویسی میبینی به مرور شدت اون احساسات کم و کمتر میشه. برای همین دلم میخواد اسم این اکانت رو عوض کنم به مسیر هانیگل با زندگی هانیگل یا یک چیز مشابه این و بدونم این دیگه همینه که هست. قراره از الان تا آخر عمرم اینجا بنویسم از احوالم از موقعیتم از چیزایی که تجربه اش میکنم و همه اینها و تنها چیزی که برام واقعا تو تمام اینها مهمه اینه که به نوشتن ادامه بدم. بنویسم و دنیام رو داستان سرایی کنم. این روزا بیشتر به این موضوع داستان سرایی فکر میکنم باور دارم هر وقت با خودت صادق باشی احتمال این که کمتر مشکل بخوری بیشتره. صداقت یعنی چی؟ یعنی بپذیری که من ضعف هایی داشتم و دارم یک سری چیزها هست که بلد نیستم یک سری مهارت های اجتماعی هست که یاد نگرفتم و بدونی عیبی نداره. در مقابلش آدمهایی در زندگی من بودن که همیشه به چشم الگو بهشون نگاه میکردم. گاهی حس میکردم اشتباه کردم رهاشون کردم. گاهی حسرت میخورم که وقت بیشتری رو باهاشون نگذروندم. گاهی حسرت این که اگر در گذشته کاری رو متفاوت انجام میدادم آیا هنوز ارتباطمون بود؟ و چه طور میشد این ارتباط؟ گاهی حسرت ارتباطایی رو میخورم که به مرور از بین رفتن واقعا حسرت میخورم گاهی فکر میکنم چقدر خوب میشد اگر میتونستم کمی از این ارتباطات رو برگردونم گاهیم یک ارتباط رو سر میگیرم و میبینم طرف مقابل اونقدر مایل نبود و نیست که بیشتر در مورد من بدونه پس چه بهتر که تموم شد حداقل بار اون همه عذاب وجدان از رو دوش من برداشته میشه که من باید کاری میکردم تا این ارتباط بمونه و من کم کاری کردم. حس میکنم ارتباطات نقش مهمی در خوشبختی آدم داره. یک تحقیقی خونده بودم که در پایین مینویسم.راز خوشبخت زیستن چیست؟ طولانی‌ترین دوره مطالعه درباره خوشبختی بشر سه معیار اصلی برای داشتن زندگی همراه با موفقیت و رضایت را فاش کرده است و نه‌خیر، پول جزو این سه عامل نیست.براساس مطالعه هشتاد ساله گروه مطالعه هاروارد درباره رشد بزرگسالان در دانشکده پزشکی هاروارد واقع در کمبریج ایالت ماساچوست، کتاب تازه‌ای با عنوان زندگی خوب منتشر شده است. این مطالعه که حالا سرپرستی آن را پروفسور رابرت والدینگر و پروفسور مارک شولز برعهده دارند از سال ۱۹۳۸ آغاز شده است و پژوهشگران شروع به تحقیق در این مورد کردند که چه چیز به زندگی معنا می‌دهد. واقعا چه چیزی میتونه معنا بده؟تنهایی کشنده استپروفسور والدینگر در سخنرانی تد خود گفت روابط اجتماعی برای سلامت مفید است و هشدار داد تنهایی می‌تواند کشنده باشد. بر اساس یافته‌های این مطالعه هاروارد، مردانی که گفته‌اند با خانواده، دوستان یا هم‌گروهان خود صمیمی‌ترند، معمولا خوشبخت‌تر و سالم‌تر از همتایان خود بودند که کمتر اجتماعی‌اند. طول عمر آن‌ها نیز معمولا بیشتر بود.در مقایسه، کسانی که گفتند تنهاترند، احساس شادی کمتری داشتند و همچنین، وضعیت سلامت روانی و جسمانی‌شان بدتر بود. یادمه در دوران نوجوانیم و ابتدای جوانی بسیار آدم تنهایی بودم. نه تنها من بلکه خانوادم هم همینطور. بودن در یک محیطی که از نظر فرهنگی همسو باشما نیست و افراد دوست ندارند با دیگران ارتباط برقرار کنند باعث ایجاد یک حس غربت بدی میشه. من این غربت رو از بچگی حس کردم و همیشه همراهم بود و باعث تله ای در زندگی من شد به نام تله تعلق نداشتن. ناخودآگاه در هر جا دنبال نشانه هایی بودم از افرادی که من رو فراموش کردند موضوعات یا موقعیت هایی که من شاملشن نبودم و همیشه بابت این حسرت میخورم. از طرفی در نوجوانی که سنی هست که شروع میکنیم به یاد گرفتن چه طور تعریف کردن خودمون کسی رو نداشتم که بتونم باهاش حرف بزنم و خودم و کسی که هستم رو باز تولید کنم یا حتی با کلمات بیان کنم پس رفته رفته از خود واقعیم فاصله گرفتم بیشتر و بیشتر و بیشتر. حالا با این تفاسیر میتونم درک کنم چرا اینقدر از خودم فراری بودم. و اسم های متفاوت و هویت های جدید مثل یک جاسوس به خودم نگاه میکردم. وقتی از گذشته ات خاطره ی قشنگی نداشته باشی این اتفاق میوفته. اما میتونم این رو با آرامش و لذت بگم کخ با وجود تنها بودن و در غربت بودنم که اوقات زیادی داشتم که به تنهایی بگذرونمشوم شروع کردم به یادگیری زبان انگلیسی و یک وبلاگ زدم تا کارتون مورد علاقم رو تبلیغ کنم . کلی کد نویسی یاد گرفتم و میتونستم یک سایت رو خودم بالا بیارم و از نظر بصری زیباش کنم و واقعا هم تمام این مدت با عشق کار میکردم و غرق در کاری که بودم میشدم و واقعا برام دلنشین بود. و تمام چیزهایی که بعدش باعثش شد هم بسیار دلنشین بودن. بابتش به خودم افتخار میکنم واقعا.الان رفتم دنبال وبلاگم دیدم کلا از دسترس خارج شده و از بین رفته! بله ! یه روزی اطلاعات اینجام میره و یک روزی ماهم میریم. چه عیبی داره پس خود واقعیم باشم تا وقتی که فرصتش هست و خودمو بیان کنم. البته که من باور دارم هرچیزی در هر سطحی نباید بیان بشه و بسته به نزدیکی و دوری آدما باید بهشون اطلاعات داده بشه پس قاعدتا برای بعضی ها در فضای مجازی چیزهایی رو میگم که برای خیلی ها نمیگم و خوبه که اینو بدونیم.کیفیت در برابر کمیتطبق توضیح پروفسور والدینگر تنهایی زیان‌بار است، اما در محاصره دیگران بودن هم لزوما به خودی خود مفید نیست، بلکه برای پیش‌بینی سلامت جسم و روان خود در گذر زندگی باید به قدرت رابطه با دیگران نگریست.او در برنامه تد تاک گفت: «می‌دانیم ممکن است در جمع هم تنها باشیم و علی‌رغم ازدواج‌کردن، تنها باشیم.»در واقع زندگی زناشویی پرتنش می‌تواند به اندازه تنهایی ناخوشایند باشد و گاهی از طلاق‌گرفتن بدتر است. در همین حال، او گفت: «زندگی درمیان روابط گرم و مطلوب [از آدم]حفاظت می‌کند.»صرف وارد شدن به رابطه اهمیتی ندارد. طبق یافته‌های مطالعه هاروارد، زوج‌های متاهلی که گفتند مدام دعوا می‌کنند و دلبستگی کمی به هم دارند- طبق تعریف محققان درگیر «ازدواج پرتعارض»‌اند- در واقع در قیاس با کسانی که اصلا ازدواج نمی‌کنند، شادی کمتری دارند.با این حرف کاملا موافقم چون در زندگی شخصیم تجربه اش کردم. باز کردن موضوع کمکی به درک بیشترش نمیکنه بستگی داره به این که آیا تجربه اش کرده باشید یا نه اما در این زمونه میتونم بگم داشتن ارتباطاتی خوب و تاثیرگذار و گرم که حس امنیت بیشتری بهت میده و حس پذیرفته شدن بهت میده واقعا نعمته. نعمت پذیرش هرکس همونجور که سهت دقیقا همونجور که هست و مطمئنم به مرور زمان این خودش رو نشون میده.رابطه قوی برای جسم و روان مطلوب استکسانی که احساس می‌کنند در مواجهه با ناملایمات می‌توانند به فرد دیگری تکیه کنند حافظه قوی‌تری دارند، اما آن‌هایی که رابطه قوی ندارند زودتر به سراشیبی افول می‌افتند.البته والدینگر تاکید کرد رابطه خوب بی‌نقص نیست و گفت بسیاری از زوج‌های مورد بررسی بحث و جدل می‌کنند، اما در نهایت می‌دانستند که در دوران ناملایمات باید کسی را برای اتکا کردن داشته باشند.او در پایان به شنوندگان گفت حفظ رابطه خوب کار دشواری است و راه حلی سریع برای رسیدن به سلامت و شادی نیست، اما تاکید کرد این مطالعه بار‌ها مزیت‌های استقامت و ثبات را اثبات کرده است.کار‌های ساده مثل وقت‌گذراندن بیشتر با دیگران و حفظ روابط ماندگار می‌تواند سلامت فرد را تقویت کند و به زندگانی شاد و طولانی منجر شود.گاهی با خودم فکر میکنم کسی رو که نمیشه عوض کرد و باید پذیرفت و چه خوب میشه که ما پذیرای زندگی با اطرافیانمون باشیم. و چه خوبه که بشنویم بیشتر از گفتن و چه خوبه که یاد بگیریم بیشتر از بیان کردن.خلاصه که این روزا کمی سرم خلوت بود نشستم برای خودم از روزهام بنویسم و این داستان ک دیگه نمیخوام خودمو چند تیکه کنم حداقل بیام و بیان کنم من هم اینم هم اونم هم اون یکیم همه اینها هستم حداقل یک نفر باشه که بدونه حداقل درون زندگی شخصیم بیانش کنم بیارم تو اتاقم تو خونم تو زندگیم نشونش بدم. همیناهم باشه کافیه از دید من و بسیار بسیار دوست داشتنی...</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 15:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی مادربزرگه</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87-sc8jmstejust</link>
                <description>به مرور که وارد کار و زندگی شدم و درگیری های فکری و احساسی و استرس ها بیشتر شد جای خالی چیزیو حس کردم که دوست دارم امروز در موردش صحبت کنم.چند روز پیش از فشار زیاد کاری تصمیم گرفتم بیام پیش تنها مادربزرگم _که هنوز در قید حیات هستن و امیدوارم خدا بهشون عمر طولانی با سلامتی و نشاط بده _ احوالشون خوب بود و بهشون گفتم دارم میام رشته خشکار بریزم پیشت. باهم نشستیم داشت الویه درست میکرد باهم غذا خوردیم از خاطرات کودکی بچه هاش گفت و من در آرامش و سکون بهش گوش دادم. چایی دم کردم که باهم بخوریم و دیدم چه طور با وجود این ک به سختی میتونست راه بره و یک سری کارهای عادی براش سخت بود همچنان به انجامشون ادامه میداد. بلند کردن کتری پر آب که بذاره رو گاز، آب کش کردن یک قابلمه بزرگ برنج، نشستن و پیچیدن رشته خشکار، ایستادن طولانی مدت جلو گاز و سرخ کردن برگ سیر برای سیرواویج ، همه اینا براش سخت بود با این ک من کمکش میکردم اما اصرار داشت خودش انجام بده انگار نمیخواست اینو بپذیره که یک سری کارا براش سخته انجامش. درکش میکنم و براش احترام قائلم و تحسینش میکنم. اما در کنارش با خودم به فکر فرو میرم ، مادربزرگ من که در دهه ۲۰ زاده شده در نسلی که اینترنت نبود و سرعت سریع انتقال اطلاعات وجود نداشت نسلی که همه چیز کند تر بود و فراغت و سکون و بی حوصلی و وجود داشت بزرگ شده و الان در این سن هنوز وقتی میری پیشش بهت حس اون آرامش و سکون رو میده و آدمی رو از دنیای پر سر و صدا و پر هیاهوی دور و ور رها میکنه دنیایی که اطلاعات با سرعت میلی ثانیه منتقل میشه و اگر بیش از ۵ ثانیه برای باز شدن یک صفحه اینترنتی که در واقع برای خرید آنلاین وسایل منزله صبر کنیم بی قرار میشیم. اینو مقایسه میکنم با مادری که برای رفتن و خرید کردن همزمان ۳۰ دقیقه برنامه پیاده روی میذاشت و تک تک جنس هارو خودش میدید و انتخاب میکرد گاهی دوسه جا میرفت تا بتونه انتخاب بهتری داشته باشه برای خرید یک پنیر لیقوان. دنیای اینترنت با ما چه کرده؟ وقتی پیامی به کسی میدی و نمیبینه همون لحظه جواب نمیده بی قرار میشیم. در قیاس با نامه به محبوبی که برای رسیدن جوابش یک ماه باید صبر میکردی. نسل های قبلی صبور تر بودن. نسل های قبلی با سکوت و بی حوصلی و جای خالی که با چیزی جز بودن در اون لحظه پر نمیشد عجین شده بودند. اما ما کجاییم؟ نسل امروزی به کدوم سمت داره میره؟ آیا یادمون هست زمانی ک برای بدست آوردن فیلم مورد علاقمون باید صبر میکردیم که آقای فیلم چی بیاد دم خونه تا نوار اجاره ای رو بذاریم تو دستگاه و ببینیم؟ حالا با یک دکمه هر فیلمی ک بخوایم رو استریم میکنیم. سرعت ها زیاد شده و این کارایی  رو بالا میبره ولی من میگم آیا این با ذات طبیعی بدن ما سازگاره؟ یا داریم تبدیل میشیم به ربات؟ رباتی که پردازش اطلاعاتش چندین هزار برابر مغز انسانه اما آیا این چیز خوبیه؟ آیا پردازش اطلاعات تنها چیزیه ک نیازه برای کارایی بهتر؟ من میگم نه‌. یک کار زمانی بهتره که توش شخصیت و فردیت و منحصر بودن اون فرد انجام دهنده لحاظ شده باشه یک &quot;لمس لطیف انسانی&quot; درونش دیده بشه. بله &quot;انسانی&quot; انگار ما داره کم کم یادمون میره انسان بودن چه شکلی بود و هست چه مزایایی داشت و هرچی بیشتر خودمون رو داریم وقف میدیم با دنیای دیجیتال و ربات ها بدون در نظر گرفتن طبیعتمون. بله طبیعت! چه طور یادمون بیاد؟ با برگشتن بهش. به طبیعت!طبیعت خیلی چیزا برای آموزش به ما داره که با ذات انسان همسوعه و گاهی ما اینو یادمون میره. ربات ها نمی‌میرند خسته نمیشن فصل بهار و پاییز ندارند ولی طبیعت داره و اگر یادمون بره ذات طبیعیمون رو تو فصل زمستون بدنمون هل میدیدم که بهار باشیم و پر از نشاط در حالی ک این خلاف طبیعته. یک درخت سرو چندین و چند ساله رو در یک تحقیق بهش هورمونی زدند که زمستان نداشته باشه و سال بعد از درون پوک شد! این نشون میده وقتی تلاش میکنی بدنت رو همیشه فعال نگه داری با کافئین زیاد با سیگار با ورود هر لحظه هورمون آدرنالین بخاطر تماشای ۳ ثانیه ای ریل های اینستاگرام و تیک تاک بدون تمرکز عمیق و طولانی روی یک مسئله خاص، بدن از درون پوک‌میشه یا دچار انواع اقسام مشکلات سلامتی از جمله اضطراب و استرس میشیم و همین استرس از درون بدن رو تحلیل میده. تماس با طبیعت کمک میکنه یادمون بیاد وقایع طبیعی چی هستن و باهاشون کنار بیام. دیدن طبیعت باعث میشه مرگ رو بپذیریم ، تغییر و تکامل رو بپذیریم، ناعدالتی رو بپذیریم، تنوع رو بپذیریم این که جایگاه هرکسی در این نظام طبیعی خاص خودشه و همه مثل هم نیستن ولی وجود همگی لازمه رو بپذیریم  همه حیوانات ببر نیستن و همه هم مورچه نیستن اما حضور هردوی اونها لازمه ی طبیعته. اکوسیستم رو درک میکنیم، همزیستی مسالمت آمیز رو درک میکنیم ، نظام حاکم در طبیعت رو درک میکنیم قوانین نا نوشته ی طبیعت رو درک میکنیم و یاد میگیریم چه طور برخورد کنیم تا خورده نشیم. اما در عین حال ما انسانیم و منحصر به فرد و متفاوت با تمام خلایق طبیعی و برای همین اینترنت و رباتها رو خلق کردیم. و این تناقض رو خودمون باید در تلاش باشیم که در تعادل نگه داریم. نیاز به پیشرفت و صنعتی شدن و نیاز به طبیعی بودن.همه ایناها رو گفتم که بگم تو طول هفته یک تایمی رو داشته باشین برید خونه مادربزرگه. پای سماور قدیمیش بشینین و باهاش چایی بخورین و به سختی در حرکت هاش نگاه کنین که یادتون نره روزی شمام همینجا میرسید. نقاطی از هفته رو برای سکون و سکوت و طبیعت گردی بذارید و به ذات انسانی درونتون برگردین. از تکنولوژی فاصله بگیرید و بذارید دنیا همون طور ک هست پیش بره شما خودتون رو از برق بکشید و بذارید استراحت کنید. کارهای دستی انجام بدید. آشپزی، خمیر ورز دادن برای نون، کیک درست کردن ، بافتنی ، کار چوب ، موسیقی پیانو هرچیزی که ذهنتون رو با بدنتون هماهنگ میکنه . بذارید در تعادل بین ذهن و بدن باشین مطمئن باشین نتیجه بهتری میگیرید. در مدیتیشن اصطلاح grounding هم به همین معناست. وصل شدن به زمین تا افکاری که مثل بادبادک های هراسان تو آسمون پر باد درحال فرارن به زمین محکم وصل بشن و جایی نرن همینجا بمونن و به مرور نخشون رو کوتاه کنیم تا برسن به زمین.به خودتون و غریضه اتون توجه کنید و ایمان داشته باشید بدن شما بیشتر از خودتون شما رو میشناسه !</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 10:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دراومدن از افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vuclduffs9m8</link>
                <description>دلم میخواد یک تجربه ی شخصی رو بازگو کنم. هفته ی گذشته بخاطر شرایط کاری نامعلوم دچار اضطراب زیادی شدم و چند روزی برام زندگی خیلی سخت بود. تا این که تصمیم گرفتم یک داروی ضد اضطراب موقتی برای یک هفته رو شروع کنم. و با اثر کردن دارو همه چیز تغییر خیلی بهتری پیدا کرد. دوست دارم امروز از اثرات دارو بهتون بگم. نه که بخوام کسی رو تشویق به استفاده ازش کنم برعکس خودم اعتقاد دارم داروها کمکی نمیکنن اگر شما در عمل یاد نگیرین چه طور با تغییر عادت های غلط و جایگزینیشون با عادت های درست تغییراتی در سبک زندگی ایجاد کنید.در افسردگی  امید هست اما اون لحظه شاید نشه دیدش!روزی که تصمیم گرفتم دارو بخورم برای چند روز میشد که از فشار عصبی تمام بدنم درد میکردبه صورت رشته ای درد عصبی به عضلاتم میرسیدو عضلات دست و پا و گردن رو تحت تاثیر قرار داده بود و بعدم عضلات فکم.  جوری که از شدت درد فک نمیتونستم راحت حرف بزنم. سعی میکنم زیاد اون اوضاع رو بزرگ نکنم و با یادآوریش خودم رو اذیت نکنم ولی در مجموع دوران بدی بود و تاثیراتشو رو بدنم میدیدم. با خوردن قرص کمی از اون فشارات کم شد و به مرور کیفیت زندگی من بهتر شد.خب اینجای داستان مهمه: از افکار منفی و سرزنشگرانه و از تکرار یک سری حرف ها توی ذهنم بیرون اومدم و تونستم راحت تر بگیرم و رها کنم تا حدی. امروز که دارم باهاتون حرف میزنم صبح بیدار شدم برای خودم نیم ساعت پیاده روی کردم و یک قسمت از پادکست مادو رو گوش دادم همزمان باهاش تمرینات عضلات و دمبل زدم و کارهای کششی. و از صبح که بیدار شدم هیچ دست به گوشیم نزدم سعی کردم با ورزش و نقاشی و خلاقیت بگذرونم و بدون وروردی اضافی به ذهنم پیش برم. تو پادکست مادو در مورد یک کتابی حرف میزد که من چندین مدت بود دلم میخواست بخونمش و تو یوتیوب فیلم های روخوانی نویسنده با همکارش رو دیده بودم. اسم کتاب هست &quot;How to do the work?&quot;  خیلی کتاب جالبیه. در این کتاب میگه همه ما روزی میرسیم به نقطه ای که در اوج افسردگی فرو میریم و با دیدن گذشته و خونه و زندگی که ازش اومدیم با خودمون میگیم این چه زندگی ای بوده؟ هممون روزی میرسه که با نیمه تاریک وجودمون که مدتها بود مدفونش کرده بودیم رو به رو میشیم و وقتی به اون نقطه کف کف میرسیم از اونجا شروع میکنیم به ساختن دوباره خودمون. روزی ک میفهمیم دلیل خیلی از چیز های ناراحت کننده ی زندگی ما خودمونیم. روزی که میفهمیم بخاطر خانواده و محل زندگی و فرهنگ و نحوه ی بزرگ شدنمون دچار یک سری مشکلات شدیم دچار یک سری مسائل. مثل استرس فشار  اضطراب حمله پانیک کمالگرایی سرزنشگری. حداقل که برای من همچین چیزیه و بودن در همچین محیطی با همچین آدمهایی منو بیشتر و بیشتر به همون سبک سوق میده. اما اگر با حقیقت تاریک وجودیت واقعا آشنا بشی میفهمی که با وجود سختی دیدن و پذیرفتن تمام این تجربیات میبینی که همه چیز خوب پیش میره و بعدش حالت خیلی خیلی بهتر میشه. البته امیدوارم...من میخوام این کتاب رو شروع کنم و در کنارش یوتیوب همین نویسنده هم پیش ببرم برام آرزوی موفقیت کنین و باز برمیگردم با نتایجی بیشتر از این زمینه. پی نوشت: امروز بی تلاش میخندیدم شاد بودم خودمو دوست داشتم و از لحظاتم بدون هیچ نگرانی لذت میبردم چقدر زندگی راحت تره وقتی اونقدر سخت گیر نباشی. بجاش دلتو پر کنی از بودن کنار بقیه لذت بردن ز یک آهنگ و خیلی چیز های دیگه. چقدر خوب میتونه باشه واقعا. زندگی چقدر میتونه آسونتر باشه.</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 16:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر وسواسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-c4k9d08jswdg</link>
                <description>رها کن... امروز می‌خوام در مورد یک موضوع خیلی مهم صحبت کنم و روش جالبی که پیدا کردم برای تقلیل این موضوع نمی‌دونم تا حالا با افراد وسواسی برخورد داشتید یا نه من خودم یه فرد وسواسی هستم و در یک خانواده وسواسی بزرگ شدم بنابراین روش فکر کردنی که با اون دنیا رو می‌شناسم کمی سخت و پیچیده است خصوصاً وقتی که این وسواس همراه با کمال گرایی و ترس از شکست باشه بیاین براتون یک مثال بزنم : فکر کنید شما می‌خواین برای یک قرار آماده بشید حالا این قرار می‌تونه یک قرار کاری یا یک قرار عاشقانه برای اولین بار باشه یک فرد وسواسی فکر می‌کنه که تمام المان‌های لازم برای اینکه بهترین نحو ممکن دیده بشم چه چیزهایی می‌تونه باشه و همه اون‌ها رو فراهم می‌کنه تازه فکر می‌کنه که این‌ها کافی نیست همچنین تمام سوالاتی که ممکنه پرسیده بشه رو فکر می‌کنه و در موردشون پاسخی پیدا می‌کنه همچنین تمام چیزهایی که ممکنه در این یک جلسه بد پیش بره رو شناسایی می‌کنه و در موردشون دنبال راه حل می‌گرده چون نمی‌خواد هیچ چیزی در این قرار اشتباه پیش بره و می‌خواد همه چی به نحو ایده‌آل اتفاق بیفته! و حتی اگر همه چیز خیلی خوب پیش بره این فرد وسواسی بعد تموم شدنه قرار به تمام قسمت های ریزی که می‌تونست بهتر پیش بره فکر می‌کنه و برای دفعه بعدی حواسش هست که اون‌ها رو رعایت کنه ولی اما اگر قرار خوب پیش نره تا مدت‌های بسیار زیاد خودش رو سرزنش می‌کنه و تا مدت‌ها خواب بد می‌بینه و حتی برای قرار بعدی میزان اضطراب و استرس بیشتری رو تحمل می‌کنه و ترس از انجام قرار دیگه به دلیل اینکه ممکنه در اون شکست بخوره  همیشه درش هستاین روش فکر کردن با وجود اینکه می‌تونه شما رو از خیلی مشکلات دور بکنه اما برای سلامت روان و آرامش شما بسیار مضره قبول دارم که هر اتفاق جدیدی می‌تونه تا حدی استرس داشته باشه و لزوماً حضور استرس به معنی چیز بدی نیست استرس در بدن به عنوان هورمون‌هایی برای آماده باش بدن عمل می‌کنند و حضورشون بسیار مفیده و باعث تمرکز اعصاب و قدرت و قوای بیشتری در عضلات میشه اما این رو باید در نظر بگیرید که حضور دائمی این هورمون‌ها باعث فرسودگی زودرس بدن می‌شه و خستگی مفرط رو همراه داره حتی در موارد مزمن باعث ایجاد افسردگی میشه از اونجا که تحقیقات ثابت کردند اضطراب و افسردگی دو روی یک سکه می‌باشندتفکر وسواسی در مشکلاتی که هنوز راه حلی براشون پیدا نکردیم می‌تونه بسیار آزاردهنده باشه خصوصاً مشکلات یا مسائلی که قابل حل نیستند یا فقط با گذر زمان شدت مشکل کم می‌شه مثلاً از دست دادن یک عزیز که غم بسیار بزرگیه حالا اگر این غم همراه با احساس عذاب وجدان باشه کار بسیار سخت‌تره .این یک مثال بسیار شدید از شرایطیه که یک فرد وسواسی نیازمند استفاده از قرص و رفتن به تراپیسته مسلماً در مقیاس‌های کوچکتر هم ممکنه نیاز به استفاده از قرص یا تراپی باشه اما مهمتر از همه این‌ها آگاهی فرد وسواسی به روند پیشبرد ذهنی خودشه و تا جای ممکن اگر خودش دلش بخواهد تغییر این روند فکریه چرا دارم این حرفا رو الان می‌زنم به خاطر اینکه من خودم یک فرد وسواسی هستم و رفتم پیش روانشناس کمکم کرده با واقعیت خودم روبرو بشم از اونجا که همیشه دلم می‌خواسته خودم رو بهبود ببخشم دونستن تله‌هایی که درش گیر می‌افتم کمکم می‌کنه که بتونم از درون اونها بیرون بیام همچنین بتونم این تله‌ها رو در دیگران راحت‌تر تشخیص بدم و حداقل خودم درون تله‌های دیگران نیفتم و خودم رو بیرون بکشم روشی که بیشتر از همه تونسته اخیرا به من کمک کنه برای بیرون اومدن از تله وسواس فکری گفتن جمله&quot; رها کن&quot; بوده. رها کردن برای یک فرد وسواسی می‌تونه سخت‌ترین کار کل دنیا باشه ی یک فرد سخت کوش که همیشه سخت‌ترین قسمت‌های داستان رو میره تو دلش تا پیدا بکنه و حلشون کنه گفتن &quot;این جمله که رهاش کن فراموشش کن بسپار دست خدا &quot;سخت‌ترین جمله است. ولی تمرین رها کردن می‌تونه جز رهایی بخش‌ترین تمرین‌های زندگی باشه باور اینکه یک سری چیزها تحت اراده من نیست در صورت حضور اون‌ها تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که رهاش کنم. به خودم سخت نگیرم تحت اراده من نیست و من در مورد این مسائل ناتوانم و این هیچ ایرادی نداره...در بیان به نظر راحت میاد اما در عمل برای من خیلی سخت بوده شاید برای بعضی از شما باور این سخت باشه و بعضی دیگه کاملاً با من همزاد پنداری کنید اما از دید من رها کردن و سپردنش به دست تقدیر خیلی خیلی سخته اما من تونستم این کارو کنم هر روز و هر لحظه در تلاشم و هر روز دارم با خودم تمرین می‌کنم و هر روز با خودم یادآوری می‌کنم&quot; یه سری چیزا هست که نمی‌تونی کنترلشون کنی فقط کافیه رهاشون کنی&quot; رسیدن به این نقطه برای من بسیار تسلی بخش بوده باعث شده بتونم خودم رو بیشتر و بهتر بپذیرم چون حتی گاهی وقتا چیزهایی در مورد خودم هست که نمی‌تونم کنترل کنم. و پذیرش این موضوع باعث شده بتونم با خودم آروم‌تر و ملایم‌تر باشم و در نتیجه بیشتر و بیشتر خود واقعیم باشم و راستشو بخوای این خود واقعی رو خیلی خیلی دوست دارم. برای کسایی که این تجربه را نداشتند آرزو می‌کنم که روزی به این نقطه برسن چون بسیار شیرینه.و چیز جالب دیگه‌ای که در واقع به خاطرش این متن رو نوشتم این بود که وقتی به این نقطه رسیدم تونستم دیگران و اطرافیانم که دچار تفکر وسواسی بودن رو پیدا کنم و تشخیص بدم و برای من شبیه آدمایی بودن که تو زندان ذهنی خودشون گیرند با اینکه در زندان بازه و می‌تونن پرواز کن. این منو یاد مثال کبوترهایی می‌ندازه که انقدر به قفسشون وابسته شدن که حتی وقتی در قفسو باز می‌کنند کمی پرواز می‌کنند و دوباره برمی‌گردن داخل قفس انقدر به قفسشون دلباخته شدن که آسمون آزاد رو فراموش کردن و شایدم می‌ترسن از اون آسمون آزاد و اون همه آزادی نمی‌دونم واقعاً.برای آدمایی که مثل این کبوترا در قفس ذهنیشون و تفکر وسوااسیشون گیر افتادن فقط یک توصیه دارم در اون لحظه که گیرند بهشون یادآوری کن که تو یک لوپ فکری افتادی داری دور خودت می‌چرخی از اینجا هر چقدر پیش بری جواب‌ها یک چیز بیشتر نیست اگر دنبال جواب متفاوتی فقط کافیه یه سوزن توی این موضوع بزاری و بری به زندگیت برسی در موقعی دیگه می‌تونی با دید متفاوتی به داستان نگاه کنی و شاید اون موقع بتونی جواب های دیگه‌ای پیدا کنی راه حل این موضوع تغییر مسئله است مثلاً با یک شوخی و جوک داستان رو تغییر بدی اگر بلدی البته فقط کافیه کمی از موضوع فاصله بگیریرها کن دوست من رها کن زندگی ساده‌تر از این حرفاستممنونم که حرف‌های منو خوندیامیدوارم دلت آروم باشه رها کن....  </description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 22:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-se5vfjceiqis</link>
                <description>امروز می‌خوام باهاتون در مورد یک موضوع بسیار شخصی صحبت کنم اونم اینه که مدت‌هاست احساس می‌کنم یک غریبه اماز وقتی یادم میاد از همون کودکی همیشه با همه اطرافیانم فرق می‌کردم چیزهایی بهشون علاقه داشتم کارتون‌هایی که می‌دیدم آهنگ‌هایی که گوش می‌دادم و تا همین امروز که صحبت می‌کنیم همچنان احساس می‌کنم که یک خارجی هستم فکر می‌کردم که وقتی به شهر مادریم برگردم همه چیز تغییر می‌کنه و اون احساس تعلقی که همیشه دنبالش می‌گشتم به زندگیم برمی‌گرده اما اشتباه فکر می‌کردم با وجود اینکه برگشتم متوجه شدم چقدر اطرافیانم همچنان با من متفاوتن و چقدر هنوز در هیچ گروهی قرار نمیگیرمبودن در جمع و حس تنهایی کردن جزو بزرگترین احساساتی هست که منجر به افسردگی میشه قبلاً من این رو فقط زمانی که تنها در یک شهر دور افتاده بودم حس می‌کردم اما الان در شهر مادریم دقیقاً همین هست رو مجدداً دارم شاید دلیلش به این خاطره که دارم از یک برهه‌ای از زندگیم وارد برهه بعدی می‌شم این بی‌خبری و نداشتن پلن مشخص برای زندگی منو با ترس‌های بنیادین درونم روبرو می‌کنه قبلاً‌ها خیلی از این ترس‌ها فرار می‌کردم روبرو شدن با خودم و احساسات دردناکم برام مثل یه کابوس بود اما اخیرا پیش روانشناس رفتم و فهمیدم که بهترین راهی که بتونم با این احساسات روبرو بشم پذیرفتن حضور تمام اون ترس‌ها و احساسات دردناکه وقتی که باهاشون روبرو شدم خیلی حجم عظیمی از درد رو تحمل کردم اما نکته زیباش این بود که فهمیدم با وجود اون همه درد من همچنان زنده می‌مونم و ادامه می‌دم و توانایی تحمل دردم بیشتر میشهاین روزها خیلی کمتر عصبی میشم خیلی راحت‌تر از مسائل خیلی سخت می‌گذرم غمگین شدنم آنچنان عمیق نیست و شادیم هم آنچنان هیجان آمیز و بزرگ نیست این روزا طیف عواطفم از نسبتاً خوب به نسبتاً بد نوسان می‌کنه و هیچ چیز فوق العاده یا بسیار وحشتناکی وجود نداره این روزا انگار به نسبت قبل افسار احساساتم بیشتر در دستمه و خیلی راحت‌تر می‌تونم بپذیرم که احساسات یک قسمت جدایی ناپذیر از روح ما هستند که بسیار متغیرند و بسیار نامتعادل و نمیشه روی اونها حساب باز کرد چیزی که بیشتر میشه روش حساب باز کرد منطقه و منطق زمانی که احساسات بسیار شدید هجوم میارند قدرتشو از دست میده بنابراین احساساتی که حجم کمی دارند کمک ممی‌کنند تا بگیرم و بزارمشون تو جیب بغل کتم و با منطقم در مورد زندگی تصمیم بگیرم و به اون نگاه کنمبرگردیم به داستان غریبه آشنا همیشه فکر می‌کردم که وقتی برگردم به شهر وطنیم همه چی درست میشه احساس تعلقم برمی‌گرده و جایی که بهش تعلق دارم خودشو نشون میده و دوباره احساس شادی می‌کنم اما چیزی که نمی‌دونستم اینه که وقتی برای مدت طولانی از شهر وطنیت فاصله می‌گیری بخشی از تو در شهرهای دیگه جا می‌مونه و اون موقع هیچ وقت به یک جا تنها تعلق نداری بلکه تیکه تیکه میشی و انگار یه چیزی رو برای همیشه گم می‌کنی که حتی وقتی برمی‌گردی به وطنت باز همون چیز اونجا نیست اخیراً که تجربه افرادی که مهاجرت کردن را می‌شنوم اون‌ها هم حس مشابهی دارند آنها هم حس می‌کنند که وقتی برمی‌گردن به وطنشون دیگه اونجا جایی نیست که وقتی ازش رفتند حضور داشت، یک چیزی برای همیشه گم میشه و باید با این حس کنار بیایم که هیچ وقت هیچ وقت اون چیز گمشده برنمی‌گردهمدت‌ها نشستم و برای این چیز گم شدم که حالا مطمئن بودم برنمی‌گرده گریه کردم اما امروز با خودم گفتم چه جالب که یک عالمه آدم حس مشابه حس من در شرایط متفاوت رو تجربه می‌کنند و شاید فقط شاید این هم یکی از همه اون حس‌هایی است که تو زندگی همه ما به نحوی تجربه می‌کنیم پس نشستم و با خودم در مورد فرضیه غریبه آشنا صحبت کردم غریبه آشناهر کدوم از ما می‌تونن باشن که به خاطر اتفاق یا شرایط یا موقعیتی که براشون پیش اومد جایی در زندگیشون احساس کردن تنهای تنهان و کسی جز خودشون نمی‌تونه شرایطشون رو درک کنه و از اون نقطه به بعد یک سفر تک نفره بین تو و خودت شکل می‌گیره که تنها همسفرت خودتیو تجربیات و خاطراتت و تو این سفر که همیشه در حال گذری خونه تو خودت میشی میشی یک فرد خانه به دوش که امنیتش رو از‌کوله پشتیش میگیره کسی که می‌تونه هرجا باشه می‌تونه جایی سکنا کنه دوست‌هایی برای خودش انتخاب کنه و کنارشون حضور داشته باشه اما می‌دونه که خونه واقعیش هیچ جا جز کولش نیست یک غریبه آشنا که می‌تونی کنارش خاطرات خوبی بسازی و به تو احساس خونه بودن میده اما می‌دونی که روزی تمام خونش که یه کوله پشتی رو دوششه رو جمع می‌کنه و برای سفر بعدی میرهدونستن تئوری غریبه آشنا برای من بسیار رهایی بخشه به خاطراین که حدوداً تمام زندگیم دنبال جایی برای داشتن تعلق می‌گشتم جایی که حس می‌کردم در این نقطه می‌تونم خودم باشم پذیرفته میشم دوست داشته می‌شم دقیقاً به همان شکلی که هستم بدون هیچ تلاشی بدون هیچ سختی خیلی دنبال این حس تعلق در دیگران گشتم اما دونستن اینکه این تعلق رو هیچ جا جز درون کوله پشتی روی دوشت پیدا نمی‌کنی برای من بسیار بسیار رهابخش و بسیار بسیار دلنشین بودغریبه آشنا غمگین نیست این غریبه آشنا افسرده نیست فقط باور داره به خاطر تمام رنجی که در اون دوران تنهایی و بی تعلقی کشیده و به خاطر ارج نهادن به اون رنجی که شاید با گذر سال‌ها کمرنگ شه اما هرگز از بین نمیره به خاطر سوگ یادآوری اون رنج و یادآوری اینکه ما همه تنهاییم به این شکل به زندگی ادامه میده غریبه آشنا در تمام فرصت‌هایی که برای شادی گیر میاره حضور پیدا می‌کنه می‌خنده می‌رقصه شاده از لحظاتش لذت می‌بره چون می‌دونه همه این‌ها در گذرند فرصت‌ها می‌گذرند فقط حسرت انجام ندادن تجربیاته که می‌مونه غریبه آشنا غرق در شادی و نور می‌شه و تمام زمان‌های غم انگیز و حسرت‌ها و احساسات شرمی که ممکنه بهش بازگرده رو پذیراست غریبه آشنا می‌دونه که همه احساسات ناپایدارند هم غم هم شادی مهمون این خونه ان و بعد جاشونو باهم عوض می‌کنند غریبه آشنا با این طرز فکر میتونه از جزیره غم به سلامت عبور کنه و بین جزیره شادی اندوه شرم خوشحالی در گذر باشه غریبه آشنا می‌دونه که هیچ جا موندگار نیست و خونه واقعی اون کشتی‌ای هست که بین تمام این جزایر در گذره تا وقتی پایان بازی فرا برسه</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 20:50:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چه طور با دوران طرحم سر کردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ibbywq0kfnns</link>
                <description>وقت زیادی میگذره از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم و در واقع برای دل خودم نوشتم. الان در ماه آخر طرحم به سر میبرم و دوست دارم در مورد چیز هایی که فهمیدم از خودم بگم. در مورد درونیاتم. اول از همه بهتره بگم من از نظر روحی حساسم و تمام این مدت طرح برام خیلی سخت گذشت چون استرس و فشارهای وارده رو بلد نبودم جوری مدیریت کنم که آسیب نبینم. با وجود این که فکر میکردم دارم خیلی خوب پیش میرم و پیشرفت میکنم و هر روز نسبت به روز قبل بهتر مدارا میکنم اما الان که به اون دوران نگاه میکنم میبینم به نسبت اون تایم تغییرات الانم مثل نسبت قطره و رود میتونه باشه و البته شاید اگر اونقدر خوش شانس باشم تا اوقاتی در آینده همین رود بشه دریا و اقیانوس (ایشالا که بشه). اخیرا اتفاقی برام افتاد که کل سیستم بدنیم رو تغییر داد. برگشتم شاید به 16 سالگیم از نظر روحی و یک نقطه حساس و کلیدی در شکل دهی روحیه ام بود. من همیشه آدم فعال و اکتیوی بودم از نوجوانیم و بیشتر از اکتیو بودن برای خودم و به دل خودم بود مثل داشتن وبلاگ و موسیقی و نقاشی اما وقتی صحبت کنکور پیش اومد و من پذیرفتم که زندگی رو برای خودم برای چند سال تلخ کنم تا برای رشته ای بخونم که هیچ دیدی ازش نداشتم فقط بخاطر داشتن آینده خوب و تمام نیازهام و خواسته هام رو نادیده بگیرم و با تمام زور و توانم برای چیزی تلاش کنم که حتی نمیخوامش ... این شد نقطه ی حساس شخصیتم. آره تلاش کردم و باید بگم خیلی سخت بود خیلی درد داشت خیلی رنج داشت و در این حین خودم رو نادیده گرفتم ،احساساتم رو ، خواسته هام رو ، خستگی هام رو ، درد هام رو و با تمام این احوال حتی تلاش مضاعف کردم که افسرده نشم و شاد باشم ، برای خودم انواع و اقسام داستان های فضایی میگفتم تا بتونم دلیل این رنج و تلاش و سرکوب رو توجیه کنم. کارساز ترین داستانم این بود که به خودم میگفتم تو یک رقصنده ای و هر هفته میرقصی اونقدر دوسش داری که خستگی ناپذیری و بعد میخوای برای یک اجرای شاید 4 دقیقه ای بری روی صحنه. تمام زندگیت تو اون 4 دقیقه خلاصه میشه درسته اما راهت مهم تره تلاشت مهم تره و تو دوست داری رقصنده بودنو و بخاطر همین ادامه میدی. بدون در نظر گرفتن نتیجه میرقصی زمین میخوری بلند میشی زخم برمیداری اما ادامه میدی حتی داورها نظرات منفی میدن و تو خودت رو بهتر میکنی چون تو عاشق رقصی. احساس آزادی داری وقتی میرقصی. احساس شادی داری وقتی میرقصی. لبخند میزنی وقتی مریقصی. عمیقا دوسش داری. آره... این طوری از رنجی که میکشیدم انگیزه میساختم تا ادامه بدم و با سرکوب احساساتم فقط به بیشتر و بیشتر شدن اضطرابم دامن میزدم. و این اضطراب هرچی نزدیک به کنکور شدیم بیشتر و بیشتر درونم اوج گرفت و منو خیلی اذیت کرد. دوران سختی بود و بعد کنکور هر بار یادآوریش میکردم تا سال ها گریم میگرفت. خودم نمیدونستم دقیقا چقدر بار روم بوده و به مرور زمان فشارش کمتر شد و فراموش کردم و میتونم بگم وقتی آزاد شدم از اون فشار احوالم بهتر شد شاید یک سال بعدش.اما اتفاقی که عادت شد و درونم موند این بود که در حضور و اعمال فشار بیرونی ، بپذیرمش و هرچقدر لازمه به خودم فشار بیارم تا کار رو پیش ببرم. و این شاید برای کنکور خوب بود اما در زندگی چه طور؟ وقتی بری سر کار و همکارا بهت زور بگن؟ وقتی حجم کار زیاد باشه و خودتو له کنی فقط بخاطر این که حجمش زیاده؟ وقتی سختته و خستگی شدیدی داره هر روز نزدیک 2 ساعت رانندگی تا سر کار ولی انجام بدی؟ وقتی تو طول روز تغذیه مناسبی با خودت نبرده باشی و گرسنگی بکشی و همین بیشتر له ات کنه؟ وقتی نیاز به استراحت داری ولی همچنان خودتو مجبور به کار میکنی؟ وقتی داری درد میکشی ولی همچنان ادامه میدی و بی توجهی به درد واقعیت. من اینقدر به درد روحیم بی توجه بودم که بعد که تبدیل به درد جسمی شد هم بخاطرش وای نمیستادم و نمیرفتم دکتر! اوقات خیلی سختی بود تا بالاخره بدنم مریض شد و منو بالاخره وایسوند! اینجا نقطه عطف ماجرا برای من بود...دوست دارم از شمایی که تا اینجای متن رو خوندی بخوام یک نفس عمیق بکشی . چون از این به بعد قصه خیلی آرامش بخش و دلنشینه. آره بدنم نیاز به استراحت داشت ولی همچنان روحم هم همینطور و حالا من بودم با یک عالمه درد برگشته درد جسمی و رنج روحی. برای درد بدنی که مسکن میخوری آروم میشه بالاخره اما درد روحی رو چه کنم؟ رفتم پیش روانشناس. تراپیستم آدم خیلی خوبی بود برعکس خیلی از قبلی ها که رفته بودم زد به دل داستان از همون اول. ازم میخواست آروم پیش برم و به خودم فشار نیارم که تو چند جلسه و سریع همه چیز حل بشه. برعکس همه جای زندگیم این یک جا &quot;Don’t Push! &quot;. حرفش برام خیلی زیبا بود. زدمش به دیوار ذهنم. به خودت فشار نیار... به خودت فشار نیار... چرا اینقدر این جمله برام دلنشین و تسکین دهنده است؟ شروع کردم به نوشتن یک سری ریمایندر تو گوشیم که تو روز بهم یادآوری کنه یک سری چیزا (اول ساعت قرص هام بود و بعد شد چیزهای انگیزشی). جالب این بود که من زیادم حرف تراپیستمو گوش ندادم چون اصولا ذاتا آدم اکتیویم و با اون همه درگیری ذهنی بهترین چیز برام کتاب خوندن بود پس هرچی کتاب معرفی میکرد رو میرفتم تو دو روز تموم میکردم. اونقدر زیاد معرفی کرد و خوندم که به جایی رسید که کتابایی که هنوز معرفی نکرده بودم میخوندم و میومدم براش تعریف میکردم. با سرعت جت در حال یادگیری یک موضوع جدید ینی احساسات و عواطف و داستان دلبستگی و نیازهای عاطفی کودکی بودم. و راستش هر کدوم از کتاب هایی که معرفی میکرد به نحوی منو با خودم بیشتر آشنا میکرد و در طول هرکدوم ا اون کتابا حسابی گریه میکردم. خیلی گریه کردم. خیلی خیلی! اما خب لازم بود . وقتی میخوای رشد کنی و از قالبی که توش هستی بزرگ تر بشی همیشه در ازای رنجه. یک کرم ابریشم که میخواد پروانه بشه هم همینه و یک جوانه درون پوسته ی سفتش. جا داره اینجا یک متن زیبا از جبران خلیل جبران رو بنویسم که برام خیلی دلنشین بود.&quot;درد شما شکستن پوسته ای است که فهم شما را محصور کرده است.همانگونه که هسته میوه باید بشکند تا مغز آن افتاب را ببیند شما نیز بایستی درد بکشیدو اگر میتوانستید قلب خود را از اعجاز های روزانه زندگیتان در شگفت بدارید درد شما نیز کمتر از خوشی هایتان شگرف نمی نمودو آنگاه فصل هاي قلب خود را میپذیرفتید چونان که همیشه فصل هایی را که بر کشت زارهاتان می‌گذرد پذيرفته ایدو زمستان های اندوه خود را با آرامش و متانت نظاره میکردید&quot;این یک سفر درونی بود سفری که انتظارشو نداشتم و براش برنامه ای هم نداشتم اما خیلی چیزا تحت کنترل ما نیست و جنگیدن با چیزای خارج از کنترل درد بیشتری داره. اما من رنج داشتم رنجم این بود که میخواستم شاد باشم ولی یک عالمه غم و خشم و شرم سرکوب شده درونم بود که حالا در گنجینه باز شده بود و ریخته بودن بیرون و تا بهشون نمیپرداختم نمیتونستم ذهنم رو از آشفتگی نجات بدم. در طول این پروسه فهمیدم اتفاقا اشتباه میکنم که فکر میکنم مغز باید منظم باشه. فکر میکردم مغز مرکز فرماندهی احساس شادی و انگیزه برای هدفی خاصه و سایر هیجانات جاشون اون پشت مشتاس تو یک اتاق در بسته. شاید آخر روز بهشون یه نگاهی بندازی وقتی خسته و بی رمق از سر کار اومدی زیادم حوصله اشونو نداری. اما در طول این فرآیند فهمیدم که اتفاقا تمام هیجانات مفیدن و حضورشون برای مراقبت کردن از ماست و اگر یاد بگیری چه طور به هرکدوم گوش بدی و برای هر کدوم وقت بذاری اتفاقا خیلی میتونن مفید باشن و کاملا لازم و ضروری. یاد گرفتم هر کدوم از هیجانات وقتی بروز پیدا میکنن دارن از تو و درونت میگن و بهترین راهنمان که بفهمی الان به چه چیزی نیاز داری و به طور کلی به خودت در ارتباط قرار بگیری. ببینی من کیم؟ چی میخوام؟ چی خوشحالم میکنه؟ چی ناراحتم میکنه؟ پس نشستم و به احساساتم دونه دونه اشون گوش دادم. اما فقط گوش دادن فایده نداشت وقتی اون حجم از غم ، خشم ، شرم ، خود سرزنشگری بالا میزنه من کاملا بی دفاع بودم راهی جز سرکوب بلد نبودم اگر بلد بودم که این همه سال سرکوبشون نمیکردم. خلاصه کتاب خوندم چون روانشانس هم اونقدر کمکی هنوز نتونسته بود بکنه. خیلی خیلی کتاب خوندم. وبینار رفتم. بازم کتاب خوندم. و امان از کسی که دنبال یک جوابی میگرده که با تمام وجود و دلش میخوادش و براش خیلی خیلی مهمه. برام مثل اکسیژن بود. باید چی کار میکردم که احوالم با وجود این احساسات خوب باشه؟ و از اون مهم تر وقتی برگردم سر کار چی؟ با فشار های وارده سر کار چی کار کنم؟ اونا قراره دوباره منو تحت فشار بذارن. چه طور قراره آرامشمو حفظ کنم در دنیایی پر از شلوغی و هرج و مرج؟امیدوارم تا اینجای قصه اونقدر علاقه مندتون کرده باشم که بخواین بدونین در ادامه چه اتفاقی افتاد و آیا واقعا راه حلی براش پیدا کردم یا نه؟من خودمو خیلی خوش شانس میدونم که در دنیایی پر از اطلاعات پر از کتاب، فیلم ، مقاله ، کانال های یوتیوب، در دنیایی که هر کسی یک تریبون داره برای بیان شخصی خودش و همه چیز توش گم میشه تونستم یک کتاب واقعا کاربردی پیدا کنم. البته باید بگم چیزی که بهش رسیدم قطعا اثر تجمعی تمام کتاب هایی بود که خوندم. و لیستشون میکنم که اگر دلتون خواست بخونین اما این کتاب بخصوص انواع و اقسام راه حل رو جلو پام گذاشت که به صورت علمی و تحقیق شده برای درمان کمک میکنه. نمیتونم بگم من خودم رو درمان کردم این یک پروسه طولانی و زمانبره که در کنار یک فرد متخصص با گذر زمان اتفاق میوفته و بارها بازگشت داره و بارها باید خودت رو مورد بررسی قرار بدی که ببینی آیا در مسیر رشد و ترمیمی یا داری برمیگردی به عادات گذشته ات؟ یک مثال بسیار جالب که تو این کتاب میزنه اینه که شما تصور کن داری تو یک جنگل قدم برمیداری و هرروز از یک مسیر بخصوص میری. بعد بیست سال اون مسیر میشه یک راه مشخص که کمی گود تر از اطرافه. حالا فکر کن بارون بیاد در این جنگل ناخودآگاه از اون مسیر پای ایجاد شده حرکت میکنه. ذهنم همینه وقتی اتفاقی میوفته در شرایط اضطراری که اونقدر تمرکزی رو انتخاب رفتارت نداری میری از اون مسیر های از قبل آماده شده راحت پاسخ میدی. ولی عیبی نداره. تکرار و تمرین میخواد هر بار برگشتی به اون مسیر قبلی و متوجه شدی یک نفس عمیق میکشی و از جاده میای بیرون و میای تو اون مسیر جدید که داری میسازی. زمان میبره. تلاش میخواد. انرژی صرف میشه. ولی اگر دنبال تغییر عادت هاتی این تلاشها مطمئنا با ارزشن. اسم کتاب &quot; درمان متمرکز بر شفقت به زبان ساده&quot; راهنمای درمانگر برای انجام درمان متمرکز بر شفقت نوشته ی دکتر راسل کولتس هستش. و من این رو به مرور دوست دارم توضیح بدم. در کنار تمام کتاب های دیگه ای که تو این زمینه خوندم. بیشتر دلیل نوشتنم اینه که برای خودم مروری بشه و من باور دارم برای تثبیت یک چیزی تو ذهنت بهتره به کس دیگه ای یادش بدی. و فعلا تنها راه یاد دادنش از طریق این پلت فورمه. امیدوارم در آینده راه های بهتری پیدا کنم برای بیان و بروز خودم ولی فعلا با همین پلت فورم خیلی حس نزدیکی میکنم. موقع نوشتن این متن همزمان از یوتیوب آهنگ های آرامش بخش پیانو میشنیدم و این کمکم میکنه زیادی مته به خشخاش نوشتنم نذارم. و یادم میاره کی لازمه کمی بلند بشم و برم کمی بچرخم و تمام مدت نشینم. این اواخر شروع کردم به دوباره نقاشی کشیدن و اینو راهی میدونم برای ارتباط برقرار پیدا کردن با خودم واقعیم. راه دیگه موسیقیه. و همیشه خدا دلم روانشانسی خصوصا Motivational Speaking سخنرانی انگیزشی رو دوست داشت. دلم میخواد به سمتم چیز های واقعی درونم پیش برم و به قول برنه براون آسیب پذیری اولین اقدامه تو این زمینه و کسی که آسیب پذیره شجاعت داره که خودشو نشون میده نه یک تصویر ایده آل بلکه تمام وجودش با ضعف ها شکنندگی ها با احساسات متفاوت با تمام آشفتگی هاش. و این هیچ عیبی نداره. من پر از حس شرم بودم. یک دلیل اصلی بیان نکردن خودم با وجود تمام استعدادی که در این زمینه داشتم همین بود و فکر میکنم خیلیا این حس رو تجربه کردن. حالا که کتاب خوندم و علمی تر درکش کردم دلم میخواد باشم پای احساساتم و بمونم و مراقبت کنم از خودم ولی در عین حال به خودم این شجاعتو بدم و این تشویق رو که برو جلو به سمت استعداد هات برو و ریسک کن برو و کشف کن چه افق های روشنی اون بیرون در انتظارته؟ و این سفر رو عاشقانه دوست دارم و با وجود ترسش دلم میخواد درونش قدم بردارم.میدونم با وجود همه این هابازم وقتی میخوام دکمه نشر رو بزنم و خودم رو در معرض آسیب پذیری بذارم خیلی برام سخت و سنگین میشه. اما اگر امتحان نکنم و ریسک نکنم زندگی نکردم مگه نه؟ این از نوشته ی امروزمه بازهم در آینده مینویسم و بیشتر از چیز هایی که یاد گرفتم میگم. آرزو دارم دلت امن باشه. تا بعد!</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 18:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ی ربع قرن</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%82%D8%B1%D9%86-hsjb0pt2s1to</link>
                <description>تولدم نزدیکه! ربع قرن رو سپری کردم. گاهی سر کار دیگران که سنم رو میپرسن بهم میگن خیلی کوچیکی! ولی شکر خدا با همین سن کم به جاهای خوبی رسیدم. مسیر زندگیم بی توقف پیش رفت. درس خوندم دانشگاه رفتم. فارغ التحصیل شدم حالا طرح میگذرونم و تا چشممو ببندم و باز کنم زندگی به نقطه ای میرسه که تماما ابهامه! عجیبه نه تا الان همه چیز مشخص بود ، اما حسی بهم میگه هر چی بزرگتر میشم علاوه بر حس خودساختگی که پیدا میکنم و جدا شدن بیشتر عقایدم از خانواده ، بیشتر و بیشتر زندگی مبهم میشه و انگار دنیای بزرگسالی پر از ابهامه ، انگار طبیعت زندگی مستقل و رو پای خود وایسادن تا حد زیادی ابهامه. ابهام از این که تصمیماتت مجهولن و نتیجه اشون نا مشخص ، خیلی قسمت ها قراره ریسک داشته باشه و تو باید این ریسک رو بپذیری. و شکست عمریست طبیعی و باید از شکست هات درس بگیری. اره این سالی که گذشت خیلی نقش های زندگی من عوض شد از دانشجو به کارمند تبدیل شدم با آدم ها و موقعیت هایی اشنا شدم که در حالت عادی هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم بهشون برسم کارهایی رو به ثمر رسوندم که اول شک داشتم بتونم. قشنگیش این بود که کم کم لود فشار رو رو خودم بیشتر کردمو کم کم مهارتم در کار بیشتر و بیشتر شد و این خیلی خوبه. واقعا بابتش راضیم. سبک خودم رو در فشار اوردن پیدا کردم سبک من آروم و یواشه قرار نیست همه چی با سرعت و دقت پیش بره قرار نیست بدویی به سمت چیزی و بیش از حد به خودت فشار بیاری فشارهای معقول ولی مستمر کافیه همین!این سال جدید خودم رو بیشتر و بیشتر دوست داشتم. این سال جدید سالی پر از شادی بود. این سال جدید بینهایت سفر رفتم سفرهایی که تو ذهنم غیر ممکن میزد اما ممکن شده بودند. این سال جدید پر بود از انواع و اقسام اتفاق های خوب و دوست داشتنی ومن بابتش بسیار خوشحالم بسیار. آدم های جدید وارد زندگیم شدند و به این نتیجه رسیدم چقدر زندگی میتونه رو های مختلف داشته باشه یاد گرفتم دوستی های حتی نزدیک بازم عیب و ایراد خودشون رو دارن و هیچ ادم ایده الی وجود نداره. یاد گرفتم ارتباطات مثل تیغ دو لبه ان خیلی باید مراقب باشی تا چه حد نزدیک دیگران میشی میتونه از دور دیگران خیلی جذاب باشن ولی وقتی نزدیک میشی عیب هاشون بیشتر آزارت بده. یاد گرفتم با تمام سختی ها و مشکلات ارتباطات نگهشون دارم چون آدمی به ارتباط زنده است اما یادم نره این ارتباطات اونقدراهم قابل اتکا نیستن در نهایت تنها کسی که داری خودتی و بس.یاد گرفتم بیشتر و بیشتر با خودم خلوت کنم. خودمو علایقم رو بشناسم چه طور حال خودم رو خوب کنم. بابتش واقعا سپاسگزارم. یاد گرفتم چه طور بتونم تو شرایط سخت خودم رو آروم کنم و چی کار کنم که زندگی بهتر بگذره. یاد گرفتم نذارم روزام سخت بگذرن و نذارم رفتار و افکار دیگران منو آزار بده. یاد گرفتم شاد باشم و قدردان اتفاقات اطرافم. یاد گرفتم روابط سمی رو تشخیص بدم و ازشون دوری کنم. یاد گرفتم بپذیرم آدما اخلاق های خاص خودشون رو دارن و باید با این اخلاق ها کنار اومد وگرنه زندگی خیلی سخت میشه. یاد گرفتم روزها و لحظه هام رو با تفکر مثبت پیش ببرم به خودم بگم اقا امروز خوب هارو ببین عشق هارو ببین. وقتی ذهنت رو پیدا کردن لحظات خوب باشه کمتر یاد خاطرات بد میوفتی.خدایا شکرت! بابت همه ی این تجربه ها واقعا دلنشین بود. بریم ببینیم با بقیه این قرن چه میکنیم!</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 10:50:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر نگرش</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B4-pvd6q2xjugcu</link>
                <description>یه نوشته ای از پونه مقیمی میخوندم که میگفت باید یاد بگیریم تحملمون رو افزایش بدیم تحمل در روابط یعنی تو بالغانه رفتار میکنی و میتونی بپذیری یک آدم میتونه هم جنبه های مثبت داشته باشه هم جنبه های منفی و این هیچ اشکالی نداره. میتونه هم زمان کسی باشه که دوستش داری و ازش شدیدا متنفری و این خیلی زمان میبره تا بهش برسی و درکش کنی و بپذیریش ولی وقتی میپذیریش همه چیز خیلی متفاوت میشه. میتونی ببینی دنیا همش سیاه و سفید نیست حالت خاکستری داره یک طیف وسیعی از خاکستری و این هیچ ایرادی نداره اگر تو این طیف وسیع پیش بری. گاهی اون ادم کمرنگ تره گاهی پررنگ تر و این خیلی هم خوبه. از وقتی عمیقا دارم به این نوشته پونه فکر میکنم با وجود این که قبلنا هم خونده بودمش ولی انگار الان حس متفاوتی داره الان بیشتر میفهممش انگار از دید دیگه ای دارم بهش نگاه میکنم و این نگاه متفاوتم رو دوست دارم واقعا.این روزا دارم به اطرافیانم به دید متفاوتی نگاه میکنم ، من عادت داشتم همش و همش با خودم برخورد های منفی آدم ها رو مرور کنم و بزرگش کنم و به خودم یادآوری کنم که مورد بی توجهی قرار گرفتم ولی حالا سعی کردم نیمه پر لیوان رو ببینم، جاهایی که بهم توجه کردن بهم گوش دادن نگاهم کردن حسم کردن اون ها رو ببینم. جاهایی که همراهم بودن و باهام خوب برخورد کردند رو ببینم جاهایی که زندگیم رو آسون تر کردند رو ببینم و بدونم یک آدم تلفیقی از چیز های خوب و بده و این هیچ عیبی نداره. یک آدم میتونه روزی شدیدا ناراحتت کنه اما ماه بعد باعث خوشحالی عمیقت بشه. یک آدم میتونه احساس خوب رو در تو ایجاد کنه یا باعث احساس بد درونت بشه همه اینها باهمه و این هیچ عیبی نداره اصلا و ابدا.و یاد گرفتم زمان خیلی چیز ها رو حل میکنه و هیچ چیز غیر قابل حلی وجود نداره. میتونی زمان بذاری و یک آدم رو بشناسی میتونی به اون آدم زمان بدی تا تمام وجنات خودش رو نشون بده و میتونی همراه اون آدم بشی تا در تغییر حالت هاش و چیز هایی که بهش فکر میکنه پیش بره همه این ها شدنیه و چرا که نه. و اگر با کسی دچار مشکل شدی و دیدی ازش بدت میاد باز هم زمان بده همه چیز همین طور ثابت نمیمونه و شاید بعد یکی دوماه باز بتونین به هم نزدیک بشین ولی این بار با دونستن تمام نقطه ضعف های همدیگه.خلاصه که دیدن هردو نیمه لیوان و واقف بودن به تصویر کامل یک آدم لازم اما این که کدوم قسمت رو با خودت دوره کنی وقتی به اتفاقات روزت در انتهای روز یا ابتدای روز بعد فکر میکنی این دیگه دست خودت و فقط خودته. خوبه آدم به عشق فکر کنه و دنبال عشق در اتفاقات بگرده این حس آدم رو نسبت به زندگی به کلی تغییر میده و این خیلی خوبه.خداروشکر عشق در لحظات زندگی من جاریه و بیش از این نیازی ندارم خدارو صد هزار مرتبه شکر.ممنونم که افکار من رو خوندی دوست عزیز. روزت پر از شادی و عشق و برکت.</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 20:40:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه در دنیای پر هیاهوی امروز تمرکزمون رو حفظ کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ek0mg0echb0a</link>
                <description>این روزها با وجود پلت فرم هایی مثل اینستاگرام و یوتیوب که با سرعت زیاد و بدون وقفه اطلاعات رو وارد زندگیمون میکنن و حتی فرصت برای فکر کردن به ما نمیدن و خیلی راحت ما رو به آدمهایی مصرف گرا تبدیل کردند و پلت فرمی مثل توییتر که با منفی‌گرایی و غر زدن های بیجا مارو بسیار منفی نگر کرده چه طور میشه ذهنمون رو سامان بدیم؟ برای منی که از چالش های سختی مثل کنکور رد شدم فاصله گرفتن از تمام این فضاهای مجازی عامل موفقیتم بوده. اما ما الان ادم های اجتماعی ای هستیم قرار نیست برگردیم بریم تو غار تنهاییمون فقط چون ذهن متمرکزی نداریم. پس چه میشه کرد؟ چه طور تمرکز کنیم؟ چه طور نذاریم وقت و انرژیمون بیهوده هدر بره؟قدم اول شروع صبحه! هرکاری رو اول صبح انجام بدی تا آخر روز همون طور پیش میری پس وقتی از خواب پا شدی فضاهای مجازیت رو چک نکن لطفا ابدا چک نکن! بجاش یه آهنگ ملایم بذار آروم بشین و کمی با خودت خلوت کن شاید کمی نرمش اول صبحی بد نباشه.قدم دوم برای خودت برنامه بریز که چه میزان از وقتت رو برای فضاهای مجازی و چه میزان برای بقیه ی کارهای زندگیت میذاری‌. یک آپشن خوبی که این روزها در همه گوشی های هوشمند سامسونگ دیده میشه آپشن Focus mode هستش که طبق اون با سه فضای جداگانه میتونی یک سری کارهای خاص رو در هر فضایی انجام بدی و این طوری تقسیم بندی میشه که از نظر من آپشن بسیار خوبیه مثلا تو میخوای الان یک ای بوک رو برای یک ساعت بخونی میری تو مود خواندن کتاب و تا وقتی تموم نشده کارت استفاده از بقیه ی اپلیکیشن ها منع میشه. حتی پیام و زنگ هم برات نمیاد.یک آپشن دیگه استفاده ی سالم از اپلیکیشن هاست که توگوشی های جدید دیده میشه یعنی شما میتونی مثلا سی دقیقه تایم برای اینستاگرام بدی و بیشتر از اون  مجاز نباشه برای استفاده و خود گوشی اون اپ رو میبنده تا فرداش. من این آپشن رو بسیار مفید میبینم از اونجا ک زیاد معمولا  غرق اینستاگرام میشم این آپشن خیلی خوبیه.قدم سوم بررسی عملکرد خودت در طول روز و هفته و ماهه چقدر زمان صرف هر کاری کردی؟ کجا ضعف داشت کجا قوت؟قدم های فرعی یکی از چیزهایی که برای من بسیار موثر بوده برای آروم کردن حالم و ذهنم ویدیو های یوتیوبstudy with me هستش. یک ساعت تمام میشینه و در یک فضای آروم درس میخونه  و ما همراهش میشیم واقعا تجربه ی جالبیه اگر دوست داشتین امتحان کنین!اینها فعلا تکنیک هایی بود که به ذهنم رسید. اگر چیز دیگه ای به ذهنتون میرسه ممنون میشم باهام به اشتراک بذارید. </description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 20:19:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیتیشن من</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%85%D9%86-xixsjhdqxw7t</link>
                <description>هرکسی سبکی رو برای نوشتن انتخاب میکنه . معمولا نوشتن زمانی به کمک آدم میاد که بیشتر از همیشه ذهن آشفته ای داره و ممکنه کسی مثل سهراب شعر بگه یا مثل نویسنده های دیگه متنی بلند بالا بنویسه. امروز درگیر سهراب بودم از صبح باهاش غرق رویا شدم غرق بارون و دریا باهاش تا شهرهای دور رفتم و مثل یک غریبه نا آشنا درگیر افکار ذهنیش شدم باهاش پر کشیدم تو آسمون و از درخت ها شنیدم.حالا نوبت منه یک وان داغ اونقد ذهن آدم رو آروم‌میکنه که کلمات از نوک زبونت به سر انگشت هات جاری بشن و بنویسی و تایپ کنی. البته که دنیای مدرن جایی برای نوشتن روی کاغذ نمیذاره و همه چیز شده لمس صفحه ی نمایش.گاهی همدمی داری که باهاش در مورد تردید های ذهنیت حرف بزنی گاهی همدمت هم تردید داره و با بیانش تورو آشفته میکنه سعی میکنی قوی باشی و حامی ولی در اندرونیات خودت گاهی بهم میریزی و به تردید های خودت از زندگی بر میگردی. گاهی فکر‌میکنی دنیا از این بدتر نمیتونه باشه با این ک صبحش حال خوبی داشتی و این طبیعیه همیشه احوالات یکسان نمیمونن و اگر بمونن عجیبه. حال و هوای آدمی مثل یک موج سینوسی بالا و پایین داره مثل هوای شمال وسط تابستون‌گرم بارون میباره و همه جا یخ میشه و وسط زمستون بادهای گرم تابستونی میزنه. همه چی در چرخش و نوسان هست و ثابت نیست و چقد خوب که نیست. تنوع میتونه خیلی وقتا حال مارو عوض کنه و از اتوپایلت درمون بیاره تا دوباره به زندگی نگاهی تازه کنیم از بیرون آیا درست میرم راهو؟ یا لازمه تغییر و تلنگری داشته باشم؟امروز سوال اصلی این بود من برای آینده ام چه برنامه ای دارم آیا با تغییر شرایط و بدتر شدن اوضاع  باز هم اینجا میمونم؟ یا میرم؟ ایا واقعا مهاجرت بهتره یا نیست؟ جوابی آیا برای این سوالات دارم؟ خیر! قبلا هم گیرم انداختن و جوابم بهشون این بود من تلاشم رو میکنم و تمام شانس هارو باز میذارم شاید شد شایدم نشد. زندگی خیلی بالا پایین داره چرا سختش کنیم؟به خدا ایمان دارم ک راهی رو جلوی روی من باز میذاره شاید سخت باشه اون راه ولی حاضرم تلاشم رو بکنم بار ها و بارها. هرچقدر که لازمه براش میجنگم و گاهی هم نمیجنگم میشینم و تسلیم سرنوشت میشم . باید یاد بگیریم کی بجنگیم و کی بپذیریم و تسلیم باشیم این تنها راهه.از خدا ممنونم که این فرصت رو برام گذاشت ک بتونم انتخاب کنم و بیشتر و بیشتر ازش ممنونم‌ک‌ هوامو داره‌. منم تلاشم رو میکنم و بقیه اش دست من نیست.</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 07:59:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خودتو خوب کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-gfivwwfuuz7h</link>
                <description>اخیرا اتفاقات زیادی تو زندگیم افتاده که شدیدا منو مایوس کرده و فشار روحی و جسمی و استرس و اضطراب رو به همراه داشته به علاوه ی میزان زیادی سرکوب احساسات! حالا بعد مدتی از این فشار ها راه حل هایی پیدا کردم و گفتم خوبه تو این فضا به اشتراک بذارم.اولین چیزی که به ذهن آدم میاد حرف زدنه. سعی کردم با دیگران قابل اعتماد در مورد مشکلاتم حرف بزنم اما انتخاب این آدما خیلی مهمه چون تو این زمانا اگر از فردی بد بین یا منفی نگر مشورت بگیری شرایط رو بدتر از اون چیزی که هست قلمداد میکنه و به ناراحتی بیشتر تو دامن میزنه. از این جا بود که فهمیدم فرد مناسب برای صحبت کردن چه کسی هست و بهتره با هر فردی ولو بسیار معتمد حرف نزنی چون اونها بر اساس نظر خودشون دنیا رو بهت نشون میدن.دومین چیز نوشتنه. خوبه افکارتو بنویسی هر چیزی که به ذهنت میاد. من سعی کردم این نوشته ها رو هر روز داشته باشم. وقتی به نوشته هام نگاه میکنم یادم میاد از چیا گذشتم و هیچ حال بدی ابدی نیست و این منو بسیار آروم میکنه.سوم این که به خودم سخت نگرفتم. افکار منفی و افکار وسواسی مرتبط با موضوعات ناراحت کننده چیزایی نیستن که بتونی به راحتی فراموش کنی یا با یک شیفت دیلیلت از بین برن. پس اگر بار ها و بارها سراغت اومدن میتونی پذیراشون باشی ولی بهشون بها ندی دنباله اش رو نگیری مثلا افکار وسواسی میاد سراغت تو در ثانیه ی اول به صورت نا خودآگاه بهش فکر میکنی ولی بعد از اون ثانیه ی اول بقیه اش ادامه دار بودن ذهن خودآگاه توعه. تکنیکی که برای این افکار پیدا کردم تکنیک برچسب زدنه. بعد ثانیه ی اول ظهور، اسم بذار روش مثلا این کارِن هستش که داره حرف میزنه افکارت رو از خودت جدا کن و یادت باشه باید به کارن بی توجه باشی.چهارم این که با صدای بلند به آهنگ های رقصی و شاد گوش بدم و باهاشون بخونم به طرز عجیبی ذهنم رو آروم میکنه. به صورت کلی شروع روز با یک آهنگ خاص به این می انجامه که بیشتر روز رو با اون آهنگ پیش ببری و این چیز خوبیه اگر آهنگ انتخابیت آهنگی با سرعت ملایم و آرامش بخش باشه.پنجم دیدن فیلم خصوصا فیلم های مرتبط با موضوعی یکسان که به تو این حس رو القا میکنه که من تنها نیستم و آدمای دیگه هم هستن که این شرایط رو گذروندن و این حال من رو ناخودآگاه بهتر میکنه فیلم های اخیر که دیدم Dead poet society و Good Will Hunting بوده.ششم این که دست از سرزنش کردن خودم بردارم . هر بار که فکر وسواسی کارن سراغم میاد به خود یاداوری کنم تقصیر من نیست و دیگران هم در این شرایط اگر بودند همین قدر آزار میدیدند و همین کارها رو انجام میدادند.هفتم یادآوری دایره ی اختیار هستش. یک سری کارها در دایره ی اختیار ماست یک سری خارج اونه. مثلا مدل برخورد همکار با من خارج دایره ی اختیار منه اما احساس من و برخورد من جزو دایره اراده منه. پس تو ذهنم جنگ و دعوا کردن با این آدم که چرا بد برخورد کردی هیچ سودی برای من نداره. بجاش یادم بمونه میتونم تو دایره ی اراده ی خودم آسوده زندگی کنم بدون آزاری. برای درک بهتر این موضوع یک مثال عینی میزنم هفته پیش به یه روستای زیبا سری زده بودم و یک بوقلمون نظرم رو جلب کرد پای بوقلمون رو به درخت بسته بود با یک طناب یک متری دقیقا کنار درخت غذا برای این بوقلمون بود و در حد معقولی چراگاه و چمن در این شعاع یک متری حضور داشت اما این بوقلمون بد بخت با وجود گرسنگی به جای غذا خوردن با تقلای بسیار میخواست از این حریم یک متری خارج بشه و هر بار طناب پای پرنده رو میکشید و زخم میکرد ولی باز ادامه میداد بارها و بارها اصلا ول کن معامله نبود. یاد خودم افتادم گاهی اینقدر تقلا میکنم تا خودم رو زخم میکنم درحالی که تنها کاری که لازمه پذیرش محدودیت هاست و تسلیم شدن در مقابل چیز های غیر قابل کنترل من.مولانا میگه:
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر *** آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر *** رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیرهشتم و آخرین چیزی که فعلا به ذهنم رسید تمرین بخشیدنه. بخشش در قدم اول خود آدم رو رها و آزاد میکنه و سودش به خود آذم خیلی بیشتر از سایرین هستش. تمرین بخشش جزو بهترین تمرین ها برای رهایی از افکار مزاحمه. ببخش و بسپار به خدا و تمام.این بود داستان این مدت من. امیدوارم هر کسی که سراغ این نوشته اومده حال دلش خوب باشه و بهت یاداوری میکنم توتنها نیستی و سختی ها ابدی نیست هستن تا ما رو قوی تر کنن . از سختی ها به عنوان تمرین برای قوی کردن روحیه و ذهنت استفاده کن و بدون تا الان که پیش اومدی خیلی دست مریزاد داری به شونه ی خودت دست بکش و از خودت بخاطر همه چیز تشکر کن.تابستان 1401</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 22:19:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزار اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-amfkinkbb49r</link>
                <description>قول داده بودم یک مطلب جداگانه در مورد social bullying  درست کنم و سلام! خب این چی هست؟ وقتی شما در اجتماع به یک دلیلی طرد بشی. دیگران تورو از چیز های جمعی بیرون کنند یا وقتی ازشون میخوای که بیای راهت ندن که این میتونه مستقیم یا غیر مستقیم باشه.مثلا تو پشت سرت حرف میزنن و میگن با این آدم نباشین (پیف پیف بو میده) یا تو روت !چه مدل هایی داره؟شایعه های الکی و دروغ در موردت بگنتشویق کردن بقیه که مخالف تو بشننادیده گرفتن و فراموشی یک نفر از کارهای گروهی و دیگران هم تشویق کنند که همین کار رو کننداسیب زدن به تصویر اجتماعی  و آبرو یک نفر در فضای مجازی نادیده گرفتن طرف و نوشتن کامنت های منفیصدا زدن فرد با نام های مسخره کننده و ادامه دادن به این کار با وجود خواهش به تمام کردن این کاراین یک سری از کارهایی هست که ممکنه انجام بدن ممکنه چیز های دیگه هم باشه. مثلا تو با کسی دعوا کردی و اون تورو نادیده میگیره و نمیاد که در موردش صحبت کنه یا حتی وقتی تو میخوای صحبت کنی میگه نه یا تو به کسی میگی اقا بیا بریم‌بیرون بارها و اون هر دفعه بهانه ای میاره و میخواد دست به سرت کنه ، کسی که در موضع قدرت نسبت به تو نشسته و رفتار ناشایست باهات داره و ....خب دلیلش چیه؟ دنبال توجهن چه مثبت چه منفیچیزی که میخوان رو اینطوری بدست میارنحس میکنن دارن مشهور میشن یا با خراب کردن تو یک نفعی میبره و پوزیشن تو رو ازت میگیرن و به اون میدنطرف عقده قدرت داره و در مقام قدرت رو تو خالی میکنهحرص و حسادش نسبت به تو رو این طوری خالی میکنهاز درون آشوبه و دنبال خالی کردنش رو یک نفرهواقعیت اینه که وقتی کسی برعلیه تو حرف میزنه و این حرف جواب میده اولا طرف به تو حسودیش میشه یا یه دعوایی کردید هرچی هست بخاطر حسادتهدوما این آدم اونقدر ظریف این کارو میکنه که خودش آدم بدی به نظر نمیاد به صورت خیرخواهی جوری که به نظر بیاد تو صلاح بقیه رو میخوای رفتار میکنه و نتیجه این رفتارمیشه این.حالا چرا بقیه بهش گوش میدن؟ چون ادما خیلی ترسو تر یا پر مشغله تر از این حرفان که بخوان صحت یک فرضیه در مورد تورو بررسی کنن میگن خب این میگه اینجوریه شاید باشه!!!این اتفاقا بیشتر تو جمع هایی میوفته که تاثیر فشار اجتماعی رو بقا اثر داره مثلا تو مدرسه یا تو گنگ بچه خفن هایی یا راهت ندادن طرد شدی شایدم خودت انتخاب نکرده باشی ولی بازهم درهرحال درونش نیستی میتونه تو یک گروه خوابگاهی باشه که همه باهم تو یک شهر غریب دارن زندگی میکنن و حضور جمعی و حمایت جمعی در بقا و رفاه نقش داره. حالا تصور کن تو این شرایط تنها شی. آزار دهنده است دیگه.یا مثلا رفتی سر کار ولی نتونستی درست ارتباط برقرار کنی با اطرافیان و همکارات بازهم طرد شدی یا به هر دلیلی میخواستن بهت ترفیع بدن بهتری از بقیه یه جو منفی علیه تو ایجاد شده و کاریش نمیشه کرد. یا کسی دنبال پایین کشیدن تو توی محیط کاریهمسئله اینه که آدما در موردهم دیگه حرف میزنن و زیاد هم میزنن و نمیشه جلوی این رو گرفتایا میشه اصلاحش کرد؟ شاید! ولی تو جامعه خراب نمیشه و تو جامعه بیمار تو میتونی خودت رو درمان کنی ولی جامعه رو نهمن چی کار کنم؟ تو باید احساسات خودت رو نسبت به قضیه درست کنی و رو مهارت هات کار کنی. نباید از تنها بودن یا تنها موندن بترسی به هیچ عنوان. فشار طرد شدن اجتماعی فشار سنگینیه برای کسی که نمیدونه هدفش چیه و میخواد برای همه دلنشین باشه و رضایت همه رو جلب کنه.اول بشین فکر کن آیا کاری کرده بودی که همچین جوابی داشته؟ اگر اون برخورد اشتباه توبوده سعی کن اصلاحش کنی این موقعیت ها شرایط خوبین که بتونی بفهمی کجای کار ایراد داشته. میتونی از دوست نزدیکی بپرسی که صادقانه بهت بگه مسئله چیه؟ و خب رو خودت کار کن و اصلاحش کن. از تنها بودن نترس و سعی کن خوش بگذرونی.اما اگر مشکل از تو نبوده و اون کاری که موجب این مشکل شده رو باز هم برگردی عقب انجام میدی. خب این دیگه چیزیه که هست باید زمان بدی تا اوضاع آسون تر و آسوده تر بشه و بعد دوباره شروع کنی. چیزی که مهم اینه که به خودت و منش و روش خودت ایمان داشته باشی و ثابت قدم روش بمونی. این خیلی مهمه ها!!!!!یک مثال دیگه این داستان سر قضیه چطور نشون دادن خودت در خانواده همسره. یه چیزیو همین اول بهت بگم هرررررجور که از اول خودت رو نشون بودی تااا ته همون میشی. اگر از اول بری خونه مادرشوهر ظرف بشوری درحالی که بقیه این کار رو نمیکنن از اون به بعد میشه وظیفت. پیشنهاد من به تو اینه اوایل کار خیلی سنگین برو ببین شرایط چه طوریه آدمای اطرافتو بسنج مادرشوهر ، خواهرشوهر و بقیه فامیل ببین هر کدوم چه اخلاقی داره و بعد خودت انتخاب کن تو کدوم سبک باشی. همون قضیه گربه رو دم هجله کشتن میمونه. البته این در صورتیه که همچین وضعیتی تو خانواده همسرت باشه. ولی اگر آدمای خوب و راحتی باشن دیگه این آماده شدن ها معنی نداره. داستان ما در مورد زمانیه که ممکنه پیش بیاد و از قبل باید براش آماده باشی :)مسئله بعدی اینه که یادت باشه هر جور هم رفتار کنی باز یکی ممکنه پیداش شه که رفتاری کنه که تو همینطور هاج و واج بمونی. از رفتار خیرخواهانه ی تو سوء برداشت کنه و حتی تورو متهم کنه به بدطینتی و بدرفتاری!!!!!!! گفتم بد رفتاری یه چیزی یادم اومد. یه موقع یه آدمی خودش رفتار بدی با تو داره ولی وقتی تو جوابشو میدی بهت میگه خانوم فلانی شما خیلی بد برخورد میکنیا من ناراحت شدم!!!!!! بهش میگن مظلوم نمایی! انتظار جواب ندادن ندارن و با جواب دادن تو میرن تو سبک این که من که کاری نکردم این با من بد رفتاری میکنه و حتی میرن پشت سرت حرف میزنن به بالا دستی ات!!!! خب تو میتونی انتخاب کنی که رفتار نادرست اونها با خودت رو بپذیری از ترس شکایت حرفی نزنی و فقط تحمل کنی یا جواب بدی و از خودت دفاع کنی و به طرفت بگی من میفهمم هالو نیستم خودتو جمع و جور کن! که در این صورت وقتی بالادستی چیزی میگه هم باید برای بالادستی دقیق و روشن توضیح بدی چی شده و چرا رفتاری که کردی رو انجام دادی! اما جدای از این یه چیز یادت باشه یه سری جاها ما نمیتونیم جواب بدیم! مثلا خود بالادستی رفتار بدی داره! جواب بدی بدتر میشه شر میشه اصلا!!!!!!این جور زمانا که کاری از دست تو بر نمیاد و نمیتونی جواب این آدما رو بدی و خودتو خلاص کنی! باید فقط تحمل کنی ! تحمل چه طوریه؟ یه نفس عمیق بکش با خودت بگو اینی که من الان حس میکنم که بخاطر اتفاق ناگواریه که برام افتاده آیا تحت کنترل منه؟ نه نیست! خب حالا که نیست با هر دم و باز دم مثل این که داری شیشه نوشابه باز میکنی سعی کن بدیش بیرون! همه این عصبانیت رو بده بیرون و شاید گریه کردن هم بد نباشه ولی یادت باشه این تقصیر تو نبوده خودت رو سرزنش نکن و به خودت ازار نرسون و خودخوری نکن! یا به سبکی دیگه بشور و ببرش! شوپ شوپ شوپ از این ور میاد انگار تو نامرئی ای ازت رد میشه میره مثل آب روون! دیدی آب که تو رودخونه داره میره وقتی به سنگی میخوره سعی نمیکنه تکونش بده راهشو از اطرافش پیدا میکنه! مثل آب آروم باش و روون و جاری!پ.ن1:یه چیز دیگه هم میخوام یادت بدم برای دنیا و آخرتت خوبه! لوند بودن در جاهایی که لازمت میشه!:) اینو یه پست جدا میگم!!!! پ.ن2:این چیزایی بود که تا الان به ذهنم رسید همون طور که با خوندن نوشته های یک نویسنده با سیر رشدی ذهنش آشنا میشید این هم در حال رشد و پروسه است ! تا اینجا ولی به نظرم برای فعلا کافیه!همون طور که شاعر میگه
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
در آخر یه چند تا نکته میگماولبدون که هیچ وقت کار درست و صادقانه و اصولی بی جواب نمیمونه اگر از یک جا زدنت و تورو پایین کشیدن حتی، بالاخره از یک جای دیگه جواب این کارهای خوبتو میبینی از جایی که انتظار نداری و از آدمایی که انتظار نداری با راه هایی که انتظار نداری!دومخودت باش و رو چیزی که هستی قسم بخور! عاشق خودت باش و بهترین دوست صمیمی خودت باش! اینطوری دنیا دنیا اتفاق بیوفته تو میدونی بزرگترین حامی خودت همیشه هواتو داره!ولی در کنارش یاد بگیر اگر جایی اشتباه از تو بوده و تحت کنترل توعه اون شرایط ناگوار ! بشینی فکر کنی و سعی کن درستش کنی ازش یاد بگیر. اینم کاریه که دوستای خوب برای هم میکنن ، نقص های همدیگه رو با وجود تمام علاقه ای که به هم دارن میان میگن و  باعث رشد هم میشن!و در آخر یادت نره تو قهرمان زندگی خودتی! بشین و بنویس از زندگیت و به خودت بابت تمام راهی که تا اینجا اومدی افتخار کن! اینو بدون من بهت کلی افتخار میکنم!</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 18:58:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز های آخر دانشجویی دندانپزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-wbpgeyrxxygm</link>
                <description>خب بعد یک تاخیر چندین و چند ماهه برگشتم. حرف برای گفتن زیاده اما آیا همشون رو میشه گفت؟ در حال نوشتن پایان نامه هستم. داده هام جمع شدن. بخاطرش مجبور بودم هرروز برم بیمارستان بخش &quot;امید&quot; بخش مربوط به بیماران سرطانی و ازشون بخوام یک پرسشنامه ای رو تو شرایطی که زیر داروی شیمی درمانی درحال درد کشیدن بودن و با کلی مورفین آروم میشدن پر کنند. صادقانه بگم اصلا کار دلنشینی نبود.و با یک سری از بیماران که حضور نداشتند تلفنی صحبت میکردم و گاهی با این صحنه رو به رو میشدم که بعد معرفی خودم همراه بیمار بهم میگفت &quot; ای اقا فلانی دو هفته پیش فوت کرد&quot; یا &quot; الان تو مراسم ختمشم&quot; یا یکی که از همه بدتر بود شروع کرد به فحش دادن به من و بیمارستان که شما مادر من رو کشتید!!!!! هر بار که با همچین برخوردی رو به رو میشدم باید مینشستم یک بغل و خودم رو آروم میکردم تا بتونم باز به بعدی زنگ بزنم. این روزا چقر مرگ به ما نزدیک شده. معمولا بیمارها با این که سوالت واضح بود ولی یک شرح حال کامل از وضعیتشون میدادند که عموما هم خیلی طولانی و پر از اتفاقات ناراحت کننده بود که باعث میشد احساس کنم چقدر متخصصین انکولوژی سختی روی رو تحمل میکنند البته به اندازه بخش کرونا قطعا نیست ولی اینم حرفی برای گفتن داره.از طرفی میتونستم امید و روحیه بالای پرستاران این بخش رو ستایش کنم ، مهربون ترین و خوش برخورد ترین بخش رو داشتند. و این تلفیق ناراحتی و درد و امید در کنارهمدیگه برای من خیلی ترکیب جالب و در عین حال درداوری بود. زندگی هم همینه مگه نه؟ دردی میکشی و بعد دوباره بلند میشی و ادامه میدی. باید ادامه داد. و البته الان همه بیمارهای سرطلنی شهرمون رو میشناسم و حس عجیبیه. چند روز پیش تو کانال گروه کوهنوردی ای که تازه باهاشون آشنا شدم پیام تسلیت رو برای فردی گذاشتند که اسمش برام آشنا بود . دردناکه بدونی هر کدوم از این تفراد که باهاشون صحبت میکنی ممکنه فردا نباشند. ولی خب همه هم این مدلی نبودند. بعضی ها خوب شده بودند. بعضی ها 10 سال بود با این بیماری دست و پنجه میزدند و دوباره عود کرده بود. وی میدیدم امید دارند میدیدم یه حس من یک بار شکستش دادم باز هم میشه رو دارند. در کل بخوام بگم داستان تو این فاز خیلی زیاده ولی به همین میزان گفتن بسنده میکنم. از بخش امید به عنوان بخش تلفیق غم و شادی میشه یاد برد، تلفیق امید توانستن در عین ترس.دیگه در مورد روز های آخر چی بگم؟ پایان نامه نوشتن خیلی رو اعصابه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ولی خب همه باید بنویسن ولی هرچی توش وسواست رو کمتر کنی نتیجه بهتر میشه. در واقع اعصابت کمتر خرد میشه وقتی فایلت برای 1325 امین باااااار جهت اصلاح فرستاده میشه!!!!این روزا باز کرونا وضعیت قرمز شده پیک پنجم! باز دانشکده بسته میشه! و باز بیمارهای پروتز عقب میمونن.یک چیز جالب ولی فهمیدم. برای پیش بردن کارهات تو زندگی باید خجالت رو بذاری کنار و بدونی با هر قشری چه طور باید رفتار کنی . و در هر صورتی نباید جا بزنی و از حقت پایین بیای فقط باید روش بیانش رو عوض کنی. البته همه جا جواب نمیده شاید بعد از 3 تا 5 بار تلاش باید بفهمی این جزو مواردیه که نشدنیه و باید بپذیری که اوکی این طبق خواسته من پیش نمیره بیخیالش شو.پیدا کردن این مرز و پیدا کردن رگ خواب هر ادم و هر قشری ولی یه جورایی باهوشی تورو میطلبه. یکم نگاه کن دور و وریا چی کار میکنن. ازشون یاد بگیر:) زرنگ بودن بد نیست خصوصا تو مسائل اجتماعی سعی کن کمی EQ ات رو بالا ببری. و کم کم میخوام سعی کنم بیشتر از خودم بنویسم و تحمل social bullying ام رو مدیریت کنم و تا حد امکان بالا ببرم. :) ( شاید جدا در مورد این نوشتم ! پسر از این به بعد کلی چیز هست که میخوام بنویسم :))سعی کردم وقتی به بن بست میخورم یک راه بسازم تا جای امکان و یک نکته ای هم که یاد گرفتم اینه که آقا وقتی یه جا بن بسته بیا یکم دنده عقب یه کوچه فرعی پیدا میکنی که نجاتت بده یکم عقب نشینی کن یک نفس عمیق بکش و دوباره برگرد. اینا که همه میگم با کلی فکر کردن و بررسی شرایط و موقعیت برا من شده ملکه ذهنا:)))) پ.ن: زیاد عادت به نوشتن ندارم هنوز زود خسته میشم همینقدر برای امروز بسه:)و نکته کنکوری اخر. تویی که داری این متن رو میخونی . تو دوست عزیز. اول از همه مرسی که خوندیش. و دوم: اعــــــــــتمــــــــــــــــــاد به نــــــــــــفــــــــــــس داشته باش  و در مورد خودت بنویس. همین الان! شروع کن به نوشتن. داستان هر کسی ارزش خونده شدنو داره و تو داستان تو ، خود تــــــــــــــــــــو شخصیت اصلی و قهرمانشی. پس بنویس و به اشتراک بذارو برا منم بفرست بخونم.مرسی که چشماتون رو چند دقیقه ای به من قرض دادین! روزتون بخیر و شادیروزهای اول مرداد قرن نو </description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 19:13:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ذهنی دندانپزشک اینترن قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-shh50wy43jmm</link>
                <description>در حالی که دارم آهنگ  swan lake  رو گوش میدم، شروع به نوشتن این قسمت کردم. دقت کردید تو آثار بزرگ موسیقی جهان ، گاهی سمفونی ها بازگوی داستان و روایتی هستند با حضور احساسات مختلف که با شنیدنشون در تو حماسه ای رو تداعی میکنند ؟  بعد هر بالا رفتنی در تون موسیقی دوباره پایینی درکاره و آرامش بعد طوفان درون موسیقی طنین اندازه. وقتی یک سختی به تو اعمال میشه در عین حال که داری سعی میکنی خودت رو قوی کنی که ازش بگذری بعدش که گذشتی یک حس تحسین خاصی نسبت به خودت و شرایطت داری که تورو از جایی که هستی راضی و خشنود میکنه. در زندگی کاری من هم یه همچین اوجی در کار بود. سختی های رشته ام کمی منو ازش فاصله داده بود و اونجور که باید با عشق و علاقه و شور به سمتش نمیرفتم. تا که زد و کرونا شد. کرونا برای خودش ترس و اضطراب خاصی داشت تو خونه موندن از ترس جونمون و بقیه مسائلش. اما برای من ترسش متفاوت تر هم بود چون با بازگشت به کار من در برخورد مستقیم با این بیماری بودم و منی که برای یه همچین چیزی وارد این رشته نشده بودم خودم رو با یک تصویر متفاوتی از رشته ام دیدم انگار پرده ی اخر نمایش رسیده باشه و تورو با شوکی بزرگ رو به رو کرده باشه. تا مدت ها با خودم کلنجار میرفتم. واقعا وظیفه ی من چیه؟ باید از کارم و رشتم صرف نظر کنم برای حفظ جونم؟ یا تمام خطراتشو بپذیرم و برگردم سر کار؟ اگر خودم درگیرش بشم چی؟ اگر خانوادم رو درگیر کنم چی؟خلاصه که افکار ترسناک میرفتن و میومدن تا این که کم کم تونستم راه حل ها رو ببینم. با دیدن افراد فامیل شروع کردم افرادی که خودشون در  همین رشته بودن و با آرامش پیش میرفتن حتی در مورد مبتلا شدن شوخی میکردن. کم کم فهمیدم آره اونقدر ها هم نباید تو ذهنم حساس و ترسناکش کنم. مرحله دوم کارم این بود که با دیدن این همه آمار مرگ و میر و احساس این که مرگ از اونی که هست میتونه به آدم نزدیک تر باشه به این باور برسم که بخوای یا نخوای هر کسی روزی آخرین روزش میشه و اینو نمیتونی تو تعیین کنی و دست تو نیست پس تا وقتی &quot;هستی&quot; ، نگران &quot;نبودن&quot; نباش و وقتی هم که &quot;نبودی&quot; که دیگه نیستی که بخوای بهش فکر کنی.&quot;با مرگ سر و کاری ندارم. وقتی من هستم، او نیست؛ وقتی او باشد، من نیستم&quot; / اپیکوربعد پذیرفتن این موضوع لازم بود چیز دیگه ای و هم بپذیرم اون هم ذات رشته ام بود. گاهی پذیرفتن این جزو سخت ترین کارهاست. وقتی سختی هاشو میدیدم تقصیر رو گردن دیگران مینداختم و از پذیرش مسئولیت انتخابم سرباز میزدم و این باعث میشد نتونم با سختی هاش کنار بیام و دوستش داشته باشم. باور دارم برای زندگی کردن ( نه فقط زنده بودن ) تو باید از زندگیت لذت ببری و با شور و شوق انجامش بدی و گویی انگار این تصمیم تو بوده که هر روز بیدار بشی و بری سر کار و بیمار ببینی و تا آرنج بری تو دهانشون و براشون کار کنی. خب چه طور این شور و شوق رو داشته باشم؟ با &quot;پذیرش&quot;پذیرش این که تو مسئولیت زندگیت رو بر عهده داری ، این که بدونی بله سختی هایی داره ولی تو تصمیم گرفتی که تو این زندگی، این رشته ، این کار باشی و این تصمیم گیری باعث میشه قسمت های نسبتا تاریکش رو هم ببینی و بپذیری و با پذیرشش، نصف راه رو رفتی خودت رو آزاد کردی از بند اون راه های فرار به ظاهر تسکین دهنده و زدی به دل مسئله. مثل کسی که دندان درد داره و بهش مسکن میدن اما برای اتمام درد باید بری خود دندون رو درمان کنی بله شاید درد بیشتری بکشی اولش ولی با پذیرشش آرام میشی و از بعد پذیرش همه چیز بهتر میشه. و بعد پذیرشت کم کم اون رضایت قلبی هم ایجاد میشه، کم کم و ذره ذره چون با برداشته شدن قسمت های منفی یک پدیده میتونی بارقه های مثبتش رو هم ببینی و تحسین های کوچک کم کم همراهش میشه و تورو ذره ذره به دوست داشتن و شوقش نزدیک میکنه.وقتی میپذیری که مسئول زندگیت خودتی ، پذیرش ات بیشتر میشه، در نتیجه رضایت ات هم بیشتر!اما چه زمانی بود که این شوق های اندک منو با خودش همراه کرد و شد اوج لذت؟ میرفتم سرکار بیمار میدیدم اما هنوز دوستش نداشتم. تا این که بخش اطفال رفتمو بیمار های دوست داشتنی کوچولو همراه من شدن. برای این که بچه ها باهات همکاری کنن تو باید یونیت و وسایل دندانپزشکی رو مثل یک بازی بهش نشون بدی مثل یک شهربازی ، هر وسیله رو ببینه و بدونه چی کار میکنه. آدما و خصوصا بچه ها از چیز هایی که نمیدونن چیه میترسن اما به محض این که بدونن چی کار میکنن ترسشون  از بین میره. نشون دادن و اجازه دادن که اونها خودشون لمس کنن خودشون حس کنن و طرز کار وسایل رو ببینن بسیار کمکه. یک زمان دیگه در مورد طرفند های بخش اطفالم به تفصیل صحبت میکنم. اما اینجا به این اکتفا میکنم شوقی که از حضور بچه های کوچیک به من و دندونپزشکی میدیدم ، این که بهم زنگ میزدن میگفتن دلم برات تنگ شده ، این که مشتاق بودن تا دفعه بعدی باز بیان، این که سر کار باهاشون کلی حرف میزدم بچگانه طور و با بازی و خنده میگذروندمش برای خودمم جذاب و دوست داشتنی بود و این جایی بود که تحسین من از رشته ام به حد کمالش رسید. واقعا بهش علاقه پیدا کردم . جوری که هر چی بیشتر پیش میرفتم با شوق دیدن بیمارام میرفتم سر کار و البته اینم بگم مدیریت کردن یک بچه میتونه خیلی سخت باشه ولی با تمام این اوصاف حس خوبی که میدادن به همه اون سختی می ارزید. دوستش داشتم و دوستش دارم با تمام وجود.(chopin nocturne op9 no 2 این با فضای این تیکه کاملا مناسبه )آره دیگه اینطوری شد که من از فرش به عرش رسیدم و به تونستم با علاقه به رشته ام نگاه کنم و فکر کنم و هر روز بیشتر از روز قبل ازش لذت ببرم. و این امکان پذیر نمیشد مگر با تغییر عظیمی مثل کرونا. یک جمله جالبی هست میگه &quot; برای بهتر شدن باید اول بدتر بشه&quot;جمله ی دیگری که میگه :&quot; اگر زندگیت خوب نیست بدون هنوز به آخر داستان نرسیدی&quot;خلاصه که جملات تاکیدی گاهی تنها پناه ما در شرایط بحرانی هستن و تنها روزنه امید برای ادامه دادن در این تونل تاریک تا به نور برسیم.این بود داستان کرونای من ، امیدوارم از شنیدنش لذت برده باشین. خوشحال میشم که در مورد تجربه های مشابه اگر داشتید برام بنویسید. تا سلامی دیگر، بدرود!</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 13:05:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ذهنی دندانپزشک اینترن قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-yewqiicshqtx</link>
                <description>خودمو مجبور میکنم هر روز بنویسم. تا به این طریق پنجره ی خلاقیتم رو باز کنم و درِ افکارم همواره روی ایده های جدید گشوده باشه. کم کم خیلی چیز ها رو مینویسم، کم کم به خیلی چیز ها اشاره میکنم. امروز میخوام از رشته ام کمی بیشتر بگم. روز اول قبولی و حتی دو سال قبل قبولی ( من از سال سوم دبیرستان میدونستم میخوام دندونپزشکی بخونم و با هدف مشخص به سمتش دویدم ) با این حال هیچ ایده ای نسبت به چیزی که دارم واردش میشم نداشتم. دو سال اول دانشگاه و علوم پایه برخوردی که با ما میشد مثل همه رشته های دیگه بود . دروس خاصی که تنها الان قسمت های کاربردیش یادم مونده کمی از فیزیولوژی کمی از ایمونولوژی ، قطعا چیزی از بیوشیمی یادم نیست و قطعا خیلی بیشتر از اونچیزی که در آناتومی یاد گرفتیم بعدها نیازم شد و باعث شد بارها و بارها به کتاب های مرجع برگردمو دوباره ببینم. فک کنم تنها چیزی که از اون دوران دلم میخواست برمیگشتمو دوباره طعم یادگیری اش رو میچشیدم کلاس های عملی اناتومی در کنار جسد بود. اگر الان برمیگشتم اون زمان دلم میخواست لوس بازی رو میذاشتم کنار و بوی وحشتناک جسد رو تحمل میکردم و تا آرنج میرفتم و همه قسمت های سر و گردن جسد رو بررسی میکردم هرچی دستم بهش میرسید. محل تزریق هامون نوع اتصال عضلات به فک و محل اتصال و موقعیت دندون نسبت به استخوان چیزایی که بعد ها با بودن در بخش جراحی کم کم برام روشن شد. شاید بهتر بود یک جراح فک و صورت آناتومی سر و گردن رو به ما یاد میداد تا عملی تر باهاش برخورد میکردیم. اون طوری دید باز تر و دقیق تری نسبت به محیط دهان داشتیم. محیط دهان محیطیه که پر از انواع اعصاب و عروق و عضله است جوری روی هم جمع و جور شدن که درک و تمایزشون از هم کار سختیه و دیدن عملی اینها و دست زدن به تک تک عضلات حس لامسه آدم رو خیلی بیشتر قوی میکنه. شاید یک روزی قبل از فارغ التحصیلی دوباره رفتم دانشگاه و نشستم جلو ی جسد و اینها رو از نزدیک لمس کردم. البته دلیل دیگه ای هم برای این کار دارم. نظریه های اگزیستانسیالی که بعد 6 سال در من شکل گرفته باعث میشه به اجساد اونجا به دید دیگه ای نگاه کنم خیلی متفاوت از وقتی 18 سالم بود و با حس ترس خاصی به پوست شکم جسد که مثل چرم سفت و شکننده شده بود نگاه میکردم. باید جالب باشه دیدن دوباره یک چیز یکسان اما با دیدی کاملا متفاوت این دفعه.از علوم پایه و اون امتحان سنگین که بگذریم وارد پری کلینیک میشیم. پری کلینیک جاییه که شما برای یک سال دانشکده دندانپزشکی شب و روز تورو شامل میشه. بعد از ظهر ها تا وقتی که به ما اجازه میدادن و حتی 5 شنبه ها میرفتیم و تمرین میکردیم در جایی به نام فانتوم ( یه جور کارگاه دندانپزشکی ). و خب تصور کن من کلاس ویولون میرفتم با وجود همچین سال سنگینی به هیچیم نمیرسیدم علنا بعد مدتی تصمیم گرفتم عطاش رو به لقاش ببخشم و بچسبم به دندونپزشکی چون اونم مهارت مهمی بود و لازم بود یادش بگیرم. این که فانتوم ها چه شکلی میگذشت کم کم در موردش حرف میزنم و اینقدر داستان برای گفتن داره که حسابی زمان میگیره.*بعد پری کلینیک وارد قسمت کلینیک و کار برای بیمار میشیم اول از بخش های ساده مثل تشخیص و پروتز ساخت دندان مصنوعی، پوزیشن های نشاندن بیمار ، چه جوری باهاشون صحبت کنیم، چه جوری کم کم تریپ دکتری بگیریم و دانشجویی که نمیدونه چی کار میکنه به خانم دکتری که با آرامش و صلابت صحبت میکنه تبدیل بشم جوری که با توضیحم برای بیمار ، اون بیمار به من اعتماد کنه و کارشو دست من بسپره و خب در این پروسه من از اساتیدم خیلی یاد گرفتم که چه طور مردم دار باشم. استاد ها با ما سخت گیر و جدی بودن ولی جلوی بیمارها همیشه روی مهربان و شادی داشتنو این همیشه برای من جالب بود و جای احترام داشت. قطعا بیشترین یادگیری من در حین کار بود که اساتید با وجود انواع افراد مختلف به ما یاد میدادن هر بیمار و هر مشکل رو چه طور مدیریت کنیم و فکر میکنم این پروسه ی یادگیری سال های سال ادامه داره و خیلی خوبه که آدم در دوران دانشجوییش با اساتیدش اونقدر صمیمی بشه که بتونه بیشتر و بیشتر ازشون بپرسه و حتی وقتی رفتن سر کار هنوز ازشون چیز های زیادی یاد بگیره و وقتی سوالی براش پیش  از تجارب اساتیدش استفاده کنه برای یادگیری بیشتر و بهتر.کم کم تعداد بخش هامون بیشتر شد و هر بخشی که وارد میشدیم تکه ای از پازل دندونپزشکی پیدا میشد. خیلی جالبه دانشکده ما یک بیمارستان قدیمی بود که دوباره بازسازی و نو اش کردن و در نتیجه تیکه به تیکه کامل میشد. جایی که سال دوم دیوار بود بعدا تبدیل شد به یه راهروی بزرگ با سه بخش اطفال و ارتو و اندو. یا آموزش اول یه اتاق کوچیک بود بعد فهمیدیم این دیوار کاذب رو گذاشتن چون پشتش هنوز درست نشده بود بعد شد یک فضای بزرگ برای اتاق روئسای دانشکده . اول کلاس های درسی 2 تا بیشتر نبودن ولی سال به سال که پیش رفتیم کلاس ها بیشتر شد و بعد یک زیر زمین کلی کلاس شد برای هر دوره. اول بخش جراحی و پروتز در یک بخش عظیم بود الان هر کدوم یک جای جداست. این تیکه تیکه باز شدن دانشکده برای من دقیق شبیه بازی های کامپیوتری بود که مرحله به مرحله چیز های بیشتری از محیط بازی برات نمایان میشد. غول مرحله رو میکشتی وارد مرحله بعدی میشدی و این تو بخش ها هم بود. اوایل غول ما بخش رادیو بود و خوب درآوردن عکس ها بعد شد یه قسمت جدایی ناپذیر از اندو و باید مثل آب خوردن عکس میگرفتی. یه زمانی ظهور ثبوت و مدت زمان نگه داشتن هر عکس در هر محلول خیلی سختم بود بعد شد آب خوردن. اندو یک رو میگذروندی میرفتی مرحله بعد اندو دو و دندان خلفی. یکی از شیرین ترین بخش ها برای من پریو بود چون با آموزش بیمار سرو کار داشت و من عاشق آموزشم و این که میتونستم به بیمارام جوری توضیح بدم که اهمیت سلامت لثه هاش در کنار دندون ها رو میفهمید و بعدش میدیدم مسواک بهتری میزنه یا از نخ دندون استفاده میکنه و رفتن بهبود میزان جرم و پلاکش رو میدیم برام خیلی ارزش داشت. بعد ها در مورد تک تک بخش ها حرف میزنم و چیزایی که عامه فکر میکنن و اهمیتشون و چیزایی که من تو هر کدوم یاد گرفتم. ***هر بخشی که میرفتم منو یک پله در شناخت رشته ام نزدیک تر میبرد و بر خلاف نظر عموم واقعا دنیای بزرگیه . این که یک دندانپزشک عمومی میتونه انواع و اقسام کار دندانپزشکی رو انجام بده نشان از تجربه و همه فن حریف بودنشه اما واقعا دنیای بزرگیه و باید دقیق و اصولی به هر گرایشش نگاه کرد. دلیل ارجاع هایی که همه اساتید میدن برای بخش های دیگه رو باهم بررسی میکنیم و کلا قصد دارم با زبانی ساده به بررسی دندونپزشکی بپردازم به طور علم گونه و با چاشنی طنز و امثال ساده در کنارش.* در مورد احساس هایی که بیمارا دارن وقتی در مورد دندونپزشکی فکر میکنن و علنا دلایل اصلی مراجعه اشون این که خیلیا تا درد نیاد دندونشون نمیان و این درد چه موضوع مهمیه و چقدر باعث ترس و اضطراب در بیمار ها میشه.*و کمی در مورد بخش مورد علاقه من اطفال بیشتر میگم و چی شد که این بخش به قولی برای من حکم نجات دهنده رو ایفا کرد.6 سال دندونپزشکی من همراه شد با برخورد کرونا و تمام ترس و اضطرابی که به همراهش آورد. و با این که خود من رو هم دچار تشویش زیادی کرد ازش گذشتم و تونستم رشته ام رو با تمام سختی هاش در آغوش بکشم. در مورد این که چه طور باهاش کنار اومدم براتون میگم *و خیلی اتفاقات و داستان های فان که در این دوران 6 ساله همراه من بود رو میشینم و تعریف میکنم. از اونجا که طرفدار روده درازی نیستم به گفتن لب کلام اکتفا میکنم فکر میکنم برای امروز این قدر از دریچه ی دنیای من بسه. بذارید اینجا پایان قسمت سوم باشه. تا سلامی دوباره! بدرود!</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 20:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ذهنی دندانپزشک اینترن قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-z2dosfslsqxk</link>
                <description>الان درحالی که دارم به آهنگ ملایم شوپن گوش میدم در یک روز پاییزی دل انگیز با چایی در کنار میزم اقدام به نوشتن کردم. آرمشی که امروز حس میکنم و لذتی که از نوشتن دارم وصف نشدنیه و این رو میشه در جای جای زندگیم ببینم. همون طور که حتی یک آهنگ ملایم کلاسیک تنها از نشیب ساخته نشده و فراز و نشیب در کنار هم یک آهنگ رو زیبا میکنه در زندگی هم بالا و پایین هایی هست که در کنار هم اون بار حسی درست رو ایجاد میکنند. میشه مگه مشکل نباشه. میشه مگه چالش نباشه؟ ولی این که انتخاب کنیم اون چالش ها چه درصدی از مغز ما رو صاحب بشن این دست ماست، مسئولیت ماست و عواقبش هم دست ماست.میخوام امروز در مورد انتخاب حرف بزنم. انتخاب افکارمون. امروز با یکی از هم رشته ای های خودم صحبت میکردم و چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که ما همیشه در حال صحبت در مورد موضوعات ثابتی هستیم و اون معمولا نگرانی های دانشکده و رشتمون هست. جالب توجه این که این آدم فردی دقیقه نودی هستش که همه کار ها رو تا لحظه آخر لفت میده آدم با خودش میگه خب پس بقیه زمان ها به زندگی میپردازه ، این الگو رو در آدم های بیخیال زیاد میبینم. نگران چیزی نیستن تا اخرین لحظه اون موقع مثل بولدوزر میوفتن سرش و کار رو تموم میکنن و تعداد افرادی که عظم جزم مثل این دارن در قشر ما بالاست. اما در مورد این شخص به خصوص داستان فرق میکنه این آدم کاری نمیکنه ولی نگرانیش رو حمل میکنه. ینی تو داری بار 40 کیلویی رو میکشی نه به مقصد میرسونیش تا از دستش راحت بشی ، نه میذاریش زمین تا در زمان مشخص برش داری و برسونیش. خب این الگو ی رفتاری تورو شدیدا خسته میکنه  و وقتی ذهنی آماده نباشی در حین عمل هم میتونی خودت رو همش در سرزنش قرار بدی و در واقع فرسوده و فرسوده تر. من به دو الگوی رفتاری اینجا اشاره کردم یک نگرانی پیش از موعد برای چیزی که الان قصد عملی براش نداریم و دو سرزنش کردن های زیادی وقتی در حین عمل دچار مشکل میشیم و درست پیش نمیره.چه خوبه آدم با باگ های ذهنی ای که میتونه وجود داشته باشه در ذهنش آشنا باشه. گاهی اینها جایی در پستو های ذهن خونه میکنن و اونقدر به حضورشون عادت میکنیم که یادمون میره مهمان های ناخوانده ای بودن که حالا شدن افرادی که زندگی در خونه ی ما رو حق مسلمشون میدونن. در آینده در مورد این الگو های رفتاری بیشتر حرف میزنم و در این نوشته ها دنبال یافتن ایراداتم، حداقل برای خودم تا ببینم چه چیزا هایی میتونه نباشه تا بشه راه رو آسوده تر پیش برد. هیچ درست و غلطی وجود نداره این صرفا نظر شخصی منه که با تحلیل اطرافیان و اتفاقات سعی میکنم بیشتر درکی از اطرافم داشته باشم. دوستی داشتم که به من میگفت به جای خوندن کتاب های روانشناسی، داستان بخون چون با این روش میتونی ماجراها رو دنبال کنی و این دید باز تری بهت میده . با حرفش موافقم ولی به نظرم جای داستان های خیالی که زاده ی ذهن نویسنده ایه که خودش دچار ضعف هایی در شخصیت بوده که انزوا رو انتخاب کرده برای تولید داستان هایی زاده ی ذهن درحال جنبشش که در واقع بتونه اون صدای ذهنیش رو آرام کنه، بهتره رفت دنبال زندگی آدم های واقعی و چالش های واقعی که باهاشون دست و پنجه نرم میکنن. حداقل میشه فهمید من تنها نیستم و این تنها راه نیست. همه دچار مشکلات میشیم یکسان نیستن  ولی ذات در مشکل افتادن بینمون یکسانه. همه دچار باگ های ذهنی میشیم تفکراتی که در ما ایجاد شدن در نوجوانی و اونها روابط و رفتار های مارو تحت تاثیر قرار میدن و این هیچ اشکالی نداره و زندگی یعنی این باگ ها رو پیدا کنی رفعشون کنی و پیش بری که بهتر زندگی کنی که چی؟ بیشتر لذت ببری! من دارم با تفکر حل مسئله گویانه پیش میرم چون ذهن من ذهن ریاضی طور بوده ، شاید فرد دیگه ای به خودش این همه زحمت برای تحلیل داستان ها و اتفاقات نده اما من میدم و این برام لذت داره این که بفهمم دلیل شروع رفتار یک فرد به سمت و جهتی خاص از کجا ناشی میشه چه حسی باعث رفتار های آدم میشه. همه رفتار های مااز یک احساس درونی ناشی میشه که ما رو به پیش میبره و گاهی برامون اونقدر عادی میشه یادمون میره این از یک محرک قبلی یه حس دردناک یک خلا سرچشمه گرفته. حتی منفعل بودن بعضی آدم ها هم سرچشمه از حسی درونیه. شاید بشه گفت حس ترس از شروع زندگی. حس شکست خوردن. و همه اینها بر میگرده به کودکی در درون ما که در سنی خاص رفتاری باهاش شده که اون در ذهنش قانون در اومده.در مورد اینها بیشتر و بیشتر حرف میزنمو بیشتر بازش میکنم. کتاب های روانشناسی ای که تا امروز خوندم من رو به این نقطه رسونده و هر روز با مطالعه بیشتر اطلاعات من کامل تر میشه. واقعیت اینه که بیان من در اینجا برداشت من از جهان بیرون از لنز دوربین چشمان منه و این داستان سرایی من به سبک خودمه. و این به من حس رضایت و لذت میده.</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 22:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت های یک دندانپزشک انترن</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86-oi395ke4tgfv</link>
                <description>اخیرا بر اساس شرایط تنها زندگی میکنم. زندگی تنهایی هم عالم خاص خودش رو داره. تورو با خودت، با علایقت ، با ترس هات و با تمام افکاری که مدت ها سرکوبشون کردی و به گوشه ای از مغزت هل دادی تا فراموشش کنی آشنا میکنه. و حالا زمان ثبت کردن همه ی این اطلاعات هستش.امروز با مسئله جالبی رو به رو شدم، دوستی از من دلخور شد و من میدونستم این دلخوری بیمورده و رفتارم دلیل بر همچین جوابی نیست. اما بر عکس منوال سابقم سعی بر ثابت کردن خودم نکردم. بجاش حق رو به اون دادم و بهش گفتم بیا حضوری با هم مکالمه ای داشته باشیم. برای خودم عجیب بود این تغییر رفتار. با خودم گفتم چی مهم تره این که من حق دارم ؟ این که اول من دلخور شدم؟ این که اون دل نازکه؟ بعد کمی دقیق تر شدم و دیدم نه &quot;منی&quot; در کار نیست، صحبت در مورد اونه. کوچیک یا بزرگی مشکل در قیاس اونه و در چشم اونه، بله در چشم اون رفتار من باگ بزرگی داشته و باعث دلخوری اون شده و اون نیاز داره ترمیم بشه ، اروم بشه و از من بشنوه که &quot; حق با اونه &quot; تا بتونه حال درونیش رو در مورد این مسئله درست کنه و به تعادل برگرده. چرا این رو میگم؟ چون این شخص در شرایط دیگه هم برخورد های زیاد از حد به محرک های کوچیک داده. حالا وظیفه ی من به عنوان دوست چیه؟ مسلما وظیفه من یاددادن این مطلب بهش نیست هست؟ من همیشه به عنوان دوست حضور داشتم و گوش شنوایی به مشکلاتش بودم. اما اون روز تصمیم گرفتم برای اولین بار این نقش رو از منفعلانه به فاعلانه تغییر بدم. واقعیت این بود که من نقصی در اون دیدم که خواستم با بیانش بهش یاداوری کنم این نقص در تو هست و ببینش چون من میبینمش و دوست ندارم به عنوان یک دوست که خیر تورو میخواهم این نقص در تو باشه. دوستی خاله خرسه یعنی بذاری هر کسی همونجور که هست رفتار کنه کمانکه اون رفتار اشتباه باشه و به ضرر اون فرد تموم بشه. ولی من خواستم نقش تلنگر رو داشته باشم. وایستادم ببینم پاسخ تلنگر من رو چه جوری میده و قابل درکه که فردی که نقشش رو در یک رابطه عوض میکنه افراد مقابل دچار سردرگمی و تا حدی دلخوری میشن. &quot; من همیشه ازت میخوام حامی من باشی و از من حمایت کنی! &quot; شماتت کردن و سرزنش کردن دیگران اون افراد رو از تو دور میکنه . سوال قابل تامل آیا لازمه من چیزی که میبینم رو بگم یا منفعلانه بشینم؟ آیا میتونم به عنوان دوست باعث رشد دوستانم بشم یا باید ایرادات رو ببینم اما در پروسه رشدشون حضور نداشته باشم؟ اگر اجازه حضور رو دادن میتونم باشم و اگر اجازه حضور رو دادن میتونم خورشیدی برای ماه عمل کنم وگرنه میشه یک رابطه یک طرفه با کلی ایراد قطعی. اما این رو هم باید در نظر گرفت که هر آدمی به زمان نیاز داره برای رسیدن به یک نقطه خاص و هیچ کوآنزیم خاصی نمیتونه این معادله رو تسریع کنه و گاهی انسانها نیاز به زمان دارن تا به اون نقطه دلخواه برسن و من مایلم که این زمان رو به اونها بدم. فکر میکنم نهایتا به این جمع بندی میرسم که باید در رابطه انواع روش ها رو امتحان کردتا به خط قرمز ها و مرز بندی های طرف مقابل رسید از اونجا به بعد باید پشت اون خط راه رفت و نباید زیاد دیگه نزدیک شد چون هرکسی یک مرزی داره و این مرز برای افراد مختلف خطوط باریک یا پهنی هستند که قابل جابه جایی اند اما به زمان و همت خود شخص نیازمنده.به تاریخ 9.9.99</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 19:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت قدم اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-ccmlewgoqtpn</link>
                <description>دیروز اپلیکیشنAI رو دانلود کردم و با وجود این که اصلا نپسندیدمش و طی ۳ ساعت تصمیم گرفتم حذف شه اما چیزی رو برام مطرح کرد ک تو خاطرم موند. ازم پرسید رویات چیه؟ گفتم میخوام سخنران انگیزشی شم. گفت چی جلوتو گرفته؟ گفتم به این خاطر که خجالت میکشم . گفت چی شد به اینجا رسیدی. گفتم محیط متفاوتی که توش زندگی میکردم و زندگی با آدمایی که هر لحظه اعتماد به نفس آدم رو سرکوب میکنن. گفت خب بیا از یه جا شروع کن قدم اولت چیه؟با خودم فکر کردم. قدم اول؟ یعنی همه این بهانه ها رو شنید با این حال گفت قدم اول؟ و اون یه رباته! یعنی اون برنامه ریز پشت این هوش مصنوعی با خودش گفته برای حل این مشکل باید پیشنهاد قدم اول بدم وگرنه یک لوپ بی پایان بهانه ها و نمیتونم ها و دلسرد شدن ها طی میشه و آخرش هم هیچ نتیجه ای حاصل نمیشه.با خودم گفتم ما آدما خیلی وقتا اینجوری ایم. به جای دنبال راه حل گشتن دنبال قصه ها اییم، به جای حل دعوا به بگو و مگو ها میپردازیم،  به جای دنبال راه حل گشتن دنبال بهانه ایم هی گذشته و اشتباهات رو زیر و رو میکنیم هی خودخوری میکنیم. در یک کلام به جای&quot; چه طوری&quot; دنبال&quot; چرا&quot;هستیم!به جای این که بگیم چه جوری ثروتمند بشم همش میگیم چرا فقیرم؟، به جای گفتن چه جوری موفق شم میگیم چرا شکست میخورم ؟ عوض کردنش به&quot; چه جوری&quot; باعث میشه که به جای این که مغز در گذشته دنبال یافتن جواب باشه بلکه درحال و آینده بگرده و قطعا این میزان سرزنش رو کم میکنه و زودتر راه حل پیدا میشه.بله &quot;چه جوری&quot; یعنی دور و ورت رو نگاه کن برو از چهار نفر دوست و آشنا و افراد متخصص بپرس بخواه که حلش کنی ولی &quot;چرا&quot; یعنی این که پیش اومد هیچی برو عقب ای کاش این کار رو نکرده بودم فلان حرف رو نزده بودم و از این قبیل چیز ها.برگردیم به سوال این هوش مصنوعی، گفتم قدم اول ها؟ قدم اول من اینه که دوباره وبلاگ بنویسم و از انجام این کار میترسم و خب جواب اون این بود ک برو دنبالش اولین قدم سخت ترین قدمه.این شد که شروع دوباره نوشتن من سر رسید. این داستان باز هم ادامه داره و پیش میرم ببینم منو به کجا میرسونه فقط قدم اولش سخته. ممکنه حسابی خیست کنه ، ممکنه ندونی چه اتفاقی برات بیوفته،  ولی هرچی هم بشه بد هم باشه بازهم ارزش امتحان کردن داره چون در آخر اون چیزی که حسرتش به دل آدم میمونه کارهایی است که انجامشون نداده.</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 17:07:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان زندگی خودت باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.mobarhan76/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-cxfbu9ecxefx</link>
                <description>سلام به دوستان ویرگولی عزیز، این اولین پست منه و بالاخره تمام جرئتم رو جمع کردمو با خودم گفتم شروع نوشتن من در ویرگول باید با شعار صفحه ام باشه!!!قصه زندگی هر آدمی میتونه یک داستان مارول باشه، فقط باید به قهرمان بودنت ایمان داشته باشیوقتی داشتم به ایده ی این نقاشی فکر میکردم خیلی جمله ها در ذهنم بود کلی احساست متفاوت و کلی جملات انگیزشی اما الان که وقت نوشتن شد به خاطر وسواسم مینویسم و پاک میکنم پس بهتره سخت نگیرم و فقط اون چیزی که به نوک انگشتانم جاری میشه رو با شما به اشتراک بگذارم.در مورد این تصویر فقط میتونم‌بگم که چقدر طرز فکر آدم رو زندگیش تاثیر داره وقتی تو اول صبح پامیشی و میری جلو آینه و با چشای پف و موهای پریشون به خودت نگاه میکنی به خودت چی میگی ها؟ اون جمله همه چیزه اون جمله کل روزتو میسازه میدونستی فقط ۲۰ درصد صحبت های ما با دیگرانه و ۸۰ درصد بقیش با خودمونه؟ میدونستی چیز هایی که تو روز به خودت میگی و نگرشی که به خودت تزریق میکنی باعث اتفاق افتادن وقایع با وزنی مشابه افکارت میشه؟ میدونستی اگر به خودت بگی امروز خوبی رو میبینم خوبی میاد سراغت؟ میدونستی اگر به خودت بگی امروز دنبال شادیم ، شادی راهشو به سمتت باز میکنه؟همون طور که شاعر ما مولوی میگه تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنیمیخوام بگم بیا وقتی خودتو اولین بار تو آینه دیدی بگو امروز رو فوق العاده میسازم بگو من از پسش برمیام فکر کن داری واندر وومن رو میبینی و تصور کن دستا رو کمرشه و اون شنل بلند از کنار شونش در باد تکون میخوره !!!باور داشته باش که زندگی به تو همون چیزیو میده که خودت میخوای اون چیزی که یک فرد فقیر رو با فردی ثروتمند متمایز میکنه طرز تفکر اونهاست. وقتی هر روز به خودت بگو نمیتونم ، از پسش بر نمیام ، این کارا برای آدمای دیگه است خب ذهنت و بدنت و روحت هم در راستای افکارت حرکت میکنند. اما وقتی با خودت تکرار میکنی من از پسش بر میام ، اگر من نتونم هیچ کس دیگه ای هم نمیتونه ، من حواسم هست ، من مراقب خودمم ، اون موقع بدنت هم در راستای مراقبت و موفقیت از تو بر میاد . پس حواست به جملاتی که هر روز با خودت تکرار میکنی باشه  و حتی اگر الان به جملات تاکیدی باور نداری بدون اولش با تظاهر شروع میشه اما اگر ادامه اش بدی کم کم وارد گوشت و خونت میشه و تورو تغییر میده.یه جمله معروف هست که میگه: مثبت اندیشی یک عضله است که با تمرین قوی تر میشه !!!قهرمان زندگی خودت باش این شعار منه &quot;قصه زندگی هر آدمی میتونه یک داستان مارول باشه، فقط باید به قهرمان بودنت ایمان داشته باشی...&quot; و این بود اولین پست من در ویرگول، کم کم بیشتر و بیشتر براتون مینویسم و باهم آشنا میشیم، فعلا این رو به عنوان دستگرمی از من بپذیرید امیدوارم مقبول بیوفته. منو با نوشتن نظراتتون بسیاااار خوشحال میکنید و من مشتاقم که شما رو بشناسم.والسلام  تیر 99 در خلال ایام کرونا</description>
                <category>هانیگل</category>
                <author>هانیگل</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 19:38:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>