<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hassan Sepasi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mh.sepasi99</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:43:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/484274/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hassan Sepasi</title>
            <link>https://virgool.io/@mh.sepasi99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>I&#039;m still alive...like my hopes</title>
                <link>https://virgool.io/@mh.sepasi99/im-still-alivelike-my-hopes-slh7uqjbmeqx</link>
                <description>دقیقا ساعت 10 صبح بود، خمیازه ای کشیدم و چشامو مالیدم&quot;عجب کلاس خسته کننده ای&quot;پاشدم و رفتم سمت دسشویی، به در یه تنه ریز زدم و رفتم تو+دستگیره رو اختراع کردن که باهاش درو باز کنی...اومدی بیرون زیر سما...مامانم بود که طبق معمول دنبال موضوعی برای گیر دادن می گشتاوه! راستی سلاممن آرمانمکوچک ترین عضو خانوادهو میخوام خاطره یه روز از روزایی که کل دنیا درگیر یه موجود ریز بودنو براتون بگمشنیدم میگن کل ویروسای کرونایی که تو دنیا هستو جمع کنی میشه اندازه یه قاشق چایی خوری!اصلا چرا قاشق چایی خوری باید اختراع میشد؟_ ایزی مَن... انقد جدی نگیر...راستی ایشونم ندای درون بنده هستن که معمولا نقش مایکرافت رو بازی میکنه_ واو...چطوری شرلوک؟اجازه میدی بریم سراغ #روایتگرباش مون؟_یس سِر!خب قضیه از اونجایی شرو شد که 7 اسفند دانشگاه تعطیل شد و بنده به خونه تبعید شدم_عخییییی...خیلی اسفناک بود که باید زندگی شلخته و جذاب خوابگاهو با زندگی تو خونه عوض می کردم_داره اشکم در میاد برات...میشه یه دیقه نمک نریزی وسط حرفم؟کجا بودم...؟اهااما خب...چه میشه کرد؟از اون روز تا امروز که یکشنبه 30 آذر و مصادف با روز پرستاره بنده نهایت تلاشمو کردم که ضمن موفقیت تحصیلی قوانین خونه رو تا حد امکان بشکنم و به زندگی خوابگاهی نزدیکش کنماما از امروز براتون بگم:امروز که همون روز پرستاره طبق معمول از خواب پاشدماونم به شیوه جذاب هر روز...به این صورت که ساعت 7.30 بیدارشدم و مشعوف از اینکه تا 8 میتونم بخوابم تا 9 خوابیدم سپس با در زدنای مادر گرام...+پاشو ارمان...ساعت چند کلاس داری؟_بیخیال بخوابباشه پاشدم+میگم چند کلاس داریفک کنم 9...پاشدم دیگه_لایر(دروغگو)ساعتو نیگا کردم و گوشیمو برداشتمپترنشو زدمو نتو روشن کردمیا ابلفضل!حالا وایسا تا نوتا همشون بیان...هووووف..._خخخدردهی به بابام میگم خب برام یه گوشی بهتر بگیراین بدبخت دیگه نیمسوز شدهمیگه نه همین خوبه خدارم شکر کنهعیییی روزگار..._من بودم همینم برات نمیگرفتمپس خداروشکر که یه توهم بیشتر نیستی_من...توهم...نیستمممممماوک...منم پادشاه انگلستانم_انگلستان پادشاه ندارهپس چجوری ملکه داره؟_همونجوریکه پنگوئن زانو دارهاول صبم بیخیال نمیشی...نه؟_نهمرسی...پس از مراسمات و تشریفات هنگ و رد کردن نوتای شبکه های محترم اجتماعی رفتم تو بروزر و وارد کلاس انلاین شدمالبته با 35 دقیقه تاخیر!با سلامی گرم و پرانرژی حضورم رو اعلام کردم و پاسخی به گرمای &quot;اصلا چرا اومدی&quot; دریافت کردملامصب این استاده منتهی الیه انرژیه!_عاشقشمالقصه رفتم تو کلاسو و هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و با چشمای نیمه باز تا ساعت 10 سر کردم...از دسشویی خارج شدم و برگشتم تو اتاقحداقل تونسته بودم تو محدوده اتاق خودم که مهمولا با نام غار شناخته میشه زندگی آنارشیستی خودمو ادامه بدم_آره...آره...چرا نمیشه صدای مغز رو خاموش کرد؟_چون نور واقعیت خاموش شدنی نیست!سیریسلی(جداً)؟به گوشیم نگاهی کردمبرش داشتم و رفتم تو پلیرشلیست فیلمامو مرور کردمهمه رو دیده بودمچقد بد_اوهوم منم حوصلم سررفته...چرا دیشب بسته شبانه نزدی؟چون ایشون یه دانلودر خوب نداره_خب نصب کنجا نداره_شتبنظر من مهمترین ضعف گوشیا نداشتن یه دانلودر خوب و یه پلیر قویهگوشی که دانلود و نمایش فیلم و پخش آهنگش ضعیف باشه چه فرقی با 1100 داره؟_خب نصب کن براشسنگین میشه...بفهم!یه گرند پریم پرو که بیشتر نیست_اوکی مَن...بعد کلی خود درگیری رفتم و یه دوری تو توییتر زدمهرچی اینستا چرته...توییتر عالیهحرف زدن نیاز به مغز داره!اما اینستا چی؟فلانتو نشون بدهفالوور جذب کن!بگذریماخبارو که مرور کردم دراز کشیدمرفتم تو فکر...چقد دلتنگ خوابگام...هووووففففگوشیمو برداشتملیست کانتکتامو چک کردم نوبتی به کل لیست پیام دادم:&quot;سلام بی معرفت چطوری&quot;یه نصیحت دوستانه:هیچ وقت...هیچ وقت اینکارو نکنیدچرا؟به علت رعایت موازین اخلاقی از گفتنش معذورم!چرا؟چون معمولا اونی که پیام نمیده و پیاما رو جواب نمیده منمخب بالاخره هرکی یه اخلاقی داره دیگه_ایشونم کسل کننده ترین ادمیه که تاحالا دیدم!باوز کنین تو ذهنش بودن خیلی حوصله سربره!ممنون میشم تو ذهنم نباشی!_تا روانیت نکنم باهاتم!مطمئنم!از مسنجرا بیرون زدم رفتم تو اپای دیگمیه سر به بورس زدم..._خخخمرضرفتم تو دیوار و آگهیای فروش محصولات بابامو چک کردمطبق معمول...هیچی!اخه کی میاد یکی و یکاره محصولات مارو بخره پدر من؟درسته میگی طبیعی و اورگانیکه و فلانوقتی قیمتای بازار نصف قیمت مائه...چه فایده؟_ملت با همین گوشی میلیونی درآمد دارنا...خب به من چه؟_عرضه نداریخب به تو چهچشام برق زدیس!_دوباره چی شده موجود متوهمتوام یکیشونی!_نیستموقت بحث باخودمو ندارم...باید داستان بنویسم_چرا؟سامسونگ مسابقه گذاشته!اگه بتونم برنده بشم..._خب؟صدای خنده هام بلند شددیوانه وار می خندیدم!_چته؟دنیای ما آدمای معمولی چقد کوچیکه_هن؟میخوام نوت 20 38 میلیونی برنده بشم که بفروشمش 30 تومنیه لپ تاپ استوک خوب میخرم با یه گوشی مدل پایینتر مثلا A51 ..._تو اصلا شانسیم داری؟&quot;کاشته بی حاصل بهتر از نکاشته بی ضرره!&quot;_توام که با همین امیدای بیخودی زنده ای!به تو ربطی داره؟_من تواما!باش تا صبح دولتت بدمد_فاز ادبیات برت داشت باز؟اصلا ربطی داشت؟بازم به تو ربطی نداره_اوک...خودتو خسته کن...ببینم چی میشهساعت نزدیک 2 بود که نوشتنم تموم شدبه امید بدست آوردن آرزوهام نوشتممن هنوز زندم...امیدامم زندنمگه بدون امید هم میشه زنده موند...؟#روایتگرباشthe end...</description>
                <category>Hassan Sepasi</category>
                <author>Hassan Sepasi</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 13:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>