<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhadavi</link>
        <description>به کسب و کار اینترنتی و دیجیتال مارکتینگ علاقه دارم. عاشق مطالعه مقالات نه کتاب ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 05:48:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/51741/avatar/yoG6sM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</title>
            <link>https://virgool.io/@mhadavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کامپیوتر کندو-کاری که حالم رو خوب میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadavi/candocomputer-tgrb5pmpxi9j</link>
                <description>امروز بعد از مدت ها اومدم سراغ ویرگول تا بررسیش کنم.دیدم آخرین بار نوشتم باید تمرکز کنم و فقط یک کار رو پیش ببرم ولی ... واقعیت اینه بعد از عمیق شدن تو اون کسب و کار که در واقع یه مجله بود به این نتیجه رسیدم که نمیتونه اسکیل آپ خوبی داشته باشه و باز هم رفتم سراغ یه کار دیگه، چند سال پیش توی یه فروشگاه فیزیکی کامپیوتر شریک شده بودم ولی خیلی سر نمیزدم و با قطعی اینترنت جایی بجز اونجا رو نداشتم.تا اینکه الان باز اومدم و سایت کامپیوتر کندو (https://candocomputer.ir) رو راه اندازی کردم و گفتم شاید این زمینه رو بتونم بهتر پیش ببرم.کلا به فروش علاقه مند هم هستم و از طرفی در زمینه واردات هم اندک سابقه ای دارم و همین باعث شد بتونم قیمت های عالی و همینطور دستگاه های با کیفیتی رو توی واردات های اخیرم بیارم و بتونم از لحاظ قیمت و کیفیت حرفی برای گفتن داشته باشم.ان شاالله که بتونه این کسب و کار پر رونق و پر برکت باشه</description>
                <category>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</category>
                <author>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 19:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکز روی یک کسب و کار به جای داشتن چند کسب و کار!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadavi/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-ekgz3c4zplzh</link>
                <description>اخیرا بین چندین کسب و کاری که توی اون ها سهام دارم، دست به یک انتخاب سخت زدم. انتخابی که نمیدونم میشه گفت اولویت بندی بوده، تمایل به واگذاری اختیارات بوده و یا چی ؟من از سال 1388 تقریبا دارم توی اینترنت کسب درآمد میکنم و از زدن سایت با جوملا شروع کردم و کارهایی مثل کار با وردپرس و پرستاشاپ و فروشگاه داری و سئو و مدیریت سایت محتوایی و سایت خدماتی و سایت فروشگاهی و ... رو تجربه کردم.ولی این روز ها وقتی به دوستانی که در اوایل مسیر با هم آشنا شده بودیم نگاه میکردم به این نتیجه رسیدم این شاخه به شاخه پریدن باعث شده رشد کمتری رو شاهد باشم و به همین دلیل دست به این انتخاب سخت زدم. تقریبا تو چند تا ازین کسب و کار ها مشارکتم و همکاریم به صفر رسیده و فقط با مدیر اون کسب و کار ها به حرکتشون ادامه میدن و کار من نهایتا بررسی ماهانه گزارشات هستش. انصافا کار سختی هستش که کامل از کسب و کارت خبر نداشته باشی ولی برای تمرکز روی یک گزینه این تصمیم گیری لازم بود.حالا از بین همه کسب و کارها یکی رو انتخاب کردم و روی این کسب و کار که سال ها فقط بعنوان یک سهام دار باهاش همراه بودم و مشارکت خیلی کمی در اون داشتم، تمرکز کردم و دارم بصورت جدی تری سعی میکنم تو این عرصه فعالیت کنم. کسی نمیدونه تا چه حد روی این تصمیمم بمونم و تمرکز کامل روی یک کسب و کار رو پیش ببرم.ولی ...فعلا حسم اینه که این مجموعه پتانسیل های خوبی داره و میشه رشد مقیاس پذیری رو در اون رقم زد ( و همیشه نقطه ضعف من توی کسب و کارهام دقیقا همین مرحله هستش)این کسب و کار در حوزه مدلینگ و پوشاک، آرایشی و مواردی که بیشتر به حوزه بانوان مربوط هست فعالیت داره.تو مرحله اول هم اضافه کردن سه تا بخش رو ، بصورت همزمان داریم برای این کسب و کار بررسی میکنیم :)شما هم تا بحال تعدد کسب و کار رو تجربه کردین ؟ تجربه ای در مورد تمرکز روی یک کسب و کار دارین ؟ ممنون میشم من رو از تجربیات ارزشمندتون بهره مند کنین.</description>
                <category>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</category>
                <author>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 13:49:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه کرونا به من داد ( خوب و بد )</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadavi/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-bavc9cmpidpv</link>
                <description>تیتر رو ساده و کوتاه نوشتم، این روز ها داریم با کرونا سر و کله میزنیم  و تمام تلاشمون بر حداقل ارتباط حضوری و فیزیکی با اطرافیان و دوستان و همکاران هستش، مونس و همدممون شده گوشی و لپتاپ و ابزار های دیجیتال، چرا که بیشتر ارتباط ما با جامعه مون و حتی برای رفع نیازهای روزمره مون در این ابزار ها خلاصه میشه...راستی انسان اگه ارتباطات اجتماعی نبود، چه اتفاقی براش میفتاد ؟ منقرض شده بود شاید ... یا این روزها اگه ابزارهای دیجیتال نبود، اونوقت چه اتفاقی میفتاد یعنی ؟ چه کابوس ترسناکی بود زندگی در اون صورت ....بگذریم...اخیرا یه پویش به نام #روایتگرباش در ویرگول دیدم و چون اخیرا تمایل بیشتری به نوشتن پیدا کردم، تصمیم گرفتم با نوشتن این پست، هم در این پویش شرکت کنم و هم به چیزهایی که کرونا به من داد! یا از من گرفت! اشاره کنم.اوایل اسفند ماه 1398 و اوایل شروع زمزمه های شیوع کرونا در ایران بود که ناگهان مریض شدم و چند روز تب شدیدی داشتم و مرخصی گرفتم و توی خونه موندم تا کسالتم کامل رفع بشه و فکر کنم اون تب و مریضی در واقع کرونا بود. اما روی دیگر ماجرا این بود که اون زمان تا یک ماه کلا سعی کردیم از خونه خارج نشیم و خودم و همسر و فرزندم جایی نرفتیم تا اگر مریض بودیم هم به کسی انتقال ندیم و این شروع وقت گذروندن با خانواده بود و همینطور داشتن وقت آزاد بیشتر برای خودم...در همین دوران ناگهان بسیاری از شرکت ها و افراد مشهور در حوزه مورد علاقه من ( دیجیتال مارکتینگ) شروع به برگزاری رویدادهای آنلاین و وبینارهای زیادی بصورت رایگان کردند. شب ها توی اینستاگرام لایو ها اینقد شلوغ بود که نمیدونستم کدوم رو دنبال کنم.بسیاری از اساتید داشتند توی ساعت های شش تا یازده شب آموزش های رایگان ارائه می دادند و همین بود که تلفن همراه و اینستاگرام و وبینارها شده بود دریچه حضور ما در دوره های آموزشی رایگان و پولی بسیاری از اساتید دیجیتال مارکتینگ و حوزه های جذاب دیگه برای من.توی این مدت سعی کردم از همه اون کلاس ها و رویدادها کامل استفاده کنم و حتی در صورت تداخل زمانی سعی میکردم یکی رو با کامپیوتر ضبط کنم و یکی رو با لپتاپ و در نهایت یکی رو هم با گوشی دنبال کنم و توی تایم خالی اون چند تا رو هم نگاه کنم. واقعا روزهای عالی ای بود و ما شهرستانی ها اصلا عادت نداشتیم اینقد مطالب جذاب رو رایگان و اون هم از اساتید مطرح تهران و شهرستان های دیگه، یکجا ببینیم و دنبال کنیم. لذت زیادی داشت و دوران خوبی بود.غافل از اینکه یواش یواش این جلسات آنلاین تبدیل شد به یه عادت و زمینه فعالیت دائمی، فکر میکنم حالا حالا ها هم ادامه داشته باشه و بتونیم شاهد حضور جدی و جدی تر افراد مطرح زیادی در اینترنت باشیم و آموزش های این بزرگواران رو هم دنبال کنیم و دیگه ازین ببعد حتی بچه های شهرستانی و روستایی هم به افراد باتجربه در زمینه های مختلف دسترسی داشته باشند (در حالیکه قبلا باید برای استفاده از دانششون توی ورکشاپ ها یا ایونت هایی که در تهران برگزار میشد حضور میداشتیم)اما این تنها فرصتی که کرونا ایجاد کرد نبود. کرونا با وجود همه بدی ها و دردهایی که بوجود آورد و عزیزانی که از میان برخی از ما برد (روحشون شاد)، مزایای دیگری هم داشت.یکی دیگه از مزایای این ویروس منحوس، ایجاد دورکاری بود. شرکت های بزرگ زیادی و حتی سازمان های دولتی بعد از کرونا، مجبور به ایجاد روال های دورکاری شدند و این اتفاق از دیدگاه من چندین خوبی داشت: خوبی اول کم شدن تردد در شهر های بزرگ و کاهش آلودگی هوا بود ( بخصوص اوایل شیوع کرونا) خوبی دوم لزوم ترویج فرهنگ دورکاری و اینکه دورکاری، بیکاری و کار نکردن نیست و اینکه شرکت ها و مجموعه ها به فکر افتادند تا روال های دقیق تری رو در این زمینه به کار بگیرند تا بتونن حداکثر استفاده رو از نیروهای دورکار داشته باشند و شاخص هایی برای بررسی عملکرد این نیروها وجود داشته باشه ( خود من توی همین دوران با میزیتو آشنا شدم و تجربه کار با اون رو داشتم البته پیش از اون هم اندکی با ترلو کار کرده بودم) خوبی سوم کرونا باز هم برای ما شهرستانی ها بود چون معمولا در شهرهای کوچک، نیروی کار متخصص وجود نداشت یا تعدادشان اندک بود و بعد از کرونا که بسیاری از نیروهای متخصص ترجیح دادند دورکار و یا فریلنسر شوند و از طرفی فرهنگ دورکاری نیز رواج یافته بود و این باعث شد تا دسترسی ما شهرستانی ها به کارمندان و متخصصین نیز بیشتر بشه.نکته دیگری که وجود داشت که باز هم من به عنوان یک شهرستانی، این نکته رو هم بد و هم خوب میدونم، لزوم بروز شدن و آشنایی با ابزارهای دیجیتال و اینترنت برای عوام جامعه بود. درسته ما در شهرستان های کوچک و محروم، افراد بسیاری رو داشتیم و دیدیم که برای تهیه تلفن همراه هوشمند یا کامپیوتر و ... دردسر های معیشتی بسیاری رو تحمل کردند و میکنند ولی اینکه برخی از فرزندان این خانواده ها با اینترنت و درآمد اینترنتی آشنا شدند. نکته بسیار مهمی بود که میتوانست روال توزیع این محصولات که بعضا محصولاتی منحصر به فرد هستند ( مثل زعفران، زرشک ، عناب و....) را نیز دچار تحول کند و بجای عرضه محصولات از تولید کننده به دلال ها سپس به خرده فروش ها و در نهایت مصرف کننده، به کمک مارکت پلیس هایی نظیر باسلام ، توزیع مستقیم از تولید کننده به مصرف کننده انجام میشد تا هم مصرف کننده با قیمت مناسبتری خریداری کند و هم تولیدکننده با قیمت مناسبتری فروشش را انجام دهد. (بخصوص در شهر هایی مثل شهر ما که  عمده درآمد مردم از کشاورزی و فروش محصولات کشاورزی است.)آنچه بد بودحال اگر بخواهیم بدی هایی که برای بسیاری از خانواده ها بسیار بسیار ناگوار و تلخ بود و هست را نیز برشمریم، یکی از آن بدی ها را میتوان از دست دادن عزیزانی دانست که از بین ما رفتند و چندین خانواده را داغدار کردند.یا شرمنده شدن پدرهایی که به دلیل مشکل مالی نمیتوانستند امکانات لازم را برای خانواده و فرزندانشان فراهم کنند تا از آموزش و مدرسه و ... عقب نمانند.نظر شما چیه ؟ ممنون میشم خوبی ها و بدی های کرونا رو شما هم بگین و خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.</description>
                <category>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</category>
                <author>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 17:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کن، از کاری که میکنی لذت ببر و دنبال یادگیری باش</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadavi/enjoy-working-and-learn-lkhwongajh55</link>
                <description>تیتر اولین پستم رو چیزی گذاشتم که از اصول کاریم هست، دیشب وقتی توی گروه، پست هم دوره ای و دوست خوبم مهدی احمدی رو خوندم ترغیب شدم که منم بنویسم. در ادامه داستانی در مورد تجربیات و کارهایی که کردم و نکردم رو مینویسم، امیدوارم خوندنش برای شما هم لذتبخش باشه، همونطور که به یاد آوردنش برای من لذتبخشه.چقدر معتقدم به این جملهتوی وبیناری که دیشب با آقای طالبی و هم دوره ای های عزیز داشتیم، عادل طالبی در مورد داستان زندگیش و اینکه چجوری در تهران از یک کارگر پارکینگ به یک دیجیتال مارکتر و کارآفرین تبدیل شد برامون گفت و همین بود که منم ترغیب شدم داستان خودم رو بنویسم. البته مدت هاست تصمیم دارم یه وبلاگ شخصی درست کنم ولی خب مشغله بسیار اجازه این کار رو نمیده، بنابراین تصمیم گرفتم اینجا و توی ویرگول بنویسم. واقعیت اینه که تیتر این پست، در واقع یکی از اصول و عقاید من هستش و همیشه بیشترین لذت رو از یادگیری میبردم، بخصوص یادگیری چیزهایی که کاربردی باشه و نتایجش رو بشه دید ( شاید برای همین بود که جز اولین نفراتی بودم که دوره دیجیتال مارکتینگ عادل طالبی رو شرکت کردم) خب بریم تا بگم داستان تعاملم با دنیای دیجیتال چجوری بود، البته داستان رو روی دور تند میگم و چیزایی که برام جذاب تره رو ذکر میکنم. ( البته اینکه مطلب رو ساعت یک شب مینویسم هم ممکنه رو عدم تمرکز در جمله بندی یا فراموش کردن برخی قسمت ها و ... تاثیرگذار باشه که امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید.)داستان منسال 1385 بود که با اینترنت آشنا شدم و با یه وبلاگ شروع کردم به نوشتن، اوایل توی وبلاگ در مورد چیزایی که یاد میگرفتم مینوشتم، بعد از مدتی موضوع وبلاگم مطالب دانلود نرم افزار شد و چون سرور دانلود نداشتم نرم افزار های مختلف رو معرفی میکردم و لینک دانلود رو هم از سایتای بزرگ مثل پی سی دانلود و ... می دادم ( اون موقع دانشم در حد سرویس های بلاگدهی بود و اصلا نمیدونستم سرور دانلود چیه و ...)مدتی بعد شنیدم برادر یکی از دوستانم سفارش طراحی سایت میگرفت و وقتی ازش درخواست کردم به من هم تو این زمینه آموزش بده، یه نایلون پر از کارت اینترنت بهم نشون داد و گفت: پول اینا رو بدی اوکیه و بهت آموزش میدم، راستش اون زمان چون دوست بودیم ( فکر کنم مقطع راهنمایی درس میخوندم و اون اوایل دانشگاهش بود، برادر کوچکش هم همکلاسیم بود) انتظار چنین پاسخی نداشتم و ناراحت شدم... از بین صحبت هاش یه کلمه &quot;جوملا&quot; یادم موند و رفتم که ببینم چی گفته، بعد از مدتی بدلیل مشغول بودن مدام تلفن خونه و قبض سنگین تلفن و... پدرم شاکی شدن و کامپیوتر رو به اتاقی منتقل کردن و دربش قفل شد و روزانه یکی دو ساعت بیشتر حق نشستن پای کامپیوتر نداشتم. خب اون زمان هنوز adsl  تو شهر ما نبود و باید با dial up به اینترنت وصل میشدیم و خب تلفن مشغول میشد. ( چه قیژ قیژ دوست داشتنی ای هم داشت)یادش بخیر، صفحه اتصال به اینترنت dial upاون زمان آموزش و پرورش یه جایی زده بود مشابه کافی نت که برای دانش آموزان رایگان بود، البته دانش آموزان دبیرستان، ولی من یه مدت خودمو دبیرستانی جا زدم و میرفتم اونجا، وقتی فهمیدن مقطع راهنمایی هستم، چون ویندوز عوض میکردم و تو این مدل کارها کمکشون میکردم مشکلی با حضورم نداشتن و تقریبا به کمکم نیاز داشتن...البته اینو هم بگم، اونجا هم adsl نداشت، یه اینترنت دایل آپ رو بین شش هفت سیستم شیر میکردن و بچه ها استفاده میکردن ( حالا در نظر بگیرین برای باز شدن گوگل جیگرمون در میومد، سایر سایتا که جای خود دارد) ... من همیشه  نفر اول میرفتم اونجا و وقتی میخواستن تعطیل کنن میومدم بیرون ( قبل اینکه مستخدمش عصر ها بیاد، من درب ساختمون منتظر بودم) خلاصه که اونجا با جوملا و هاست رایگان، اولین سایتمو بالا آوردم، دقیق یادم نیست ولی فک کنم آدرسش sarayan.22web.net یا همچین چیزی بود.بعد از یه مدتی کار کردن با جوملا و بالا آوردن چند سایت، adsl هم اومد و یاهو مسنجر و پرشین تولز و شاپیکیپر شروع شد. اون زمان بجای تلگرام و اینا، ما یاهو مسنجر رو داشتیم و بجای دیوار و شیپور و گروه ها و کانال های آموزشی هم فروم های پرشین تولز و شاپیکیپر و وب هاستینگ تالک...مدتی بعد با پرستاشاپ آشنا شدم و یه فروشگاه باهاش بالا آوردم، خب قبلش تا حدود html  و  css  و php  و سی و اینا رو کار کرده بودم و میتونستم بخونم چی نوشته و دستکاری کنم ولی خب نمیتونستم خودم از صفر بشینم و کد بزنم. یه قالب خریدم برا پرستاشاپ و سایت redgoldshop.ir  رو بالا آوردم، یادمه اولین فروش هایی که داشتم خیلی لذت میبردم. بعد از یه مدت بی خیال ماجرا شدم و کلا اون سایت رو ول کردم و رفتم تو کار فروش پنل پیامک ( تازه مد شده بود و آمده بود ولی چون سنم زیر 18 سال بود، به نام پدرم نمایندگی گرفته بودم) همزمان سایت netsc.ir رو هم بالا آوردم و با یه نمایندگی هاست، کار فروش هاست رو هم شروع کردم، آنتی ویروس هم میفروختم و ...دقیق یادم نیست ولی فکر کنم اولین سایت واقعی با وردپرس هم همین مرکز خدمات اینترنتی بود (تست و لوکال و اینا هم زیاد داشتم) که الان فقط بخاطر مشتریای سابقم، پنل پیامکش تنها مونده و بیشتر مشتریا رو به پنل جدید bankads.ir منتقل میکنم.البته خیلی چیزا رو جا گذاشتم و تند تند گفتم. ولی خب حداقل الانکه ساعت حدود یک نیمه شبه و اینو مینویسم، همینا یادم میاد :Dهمون دوران بود که وایبر خیلی توی ایران طرفدار پیدا کرده بود و من این ایده به ذهنم رسید که چرا ما این پیامکای تبلیغاتی رو از طریق وایبر نفرستیم. ایده رو توی پونیشا که فکر کنم اولین سالهای شروع فعالیتش رو میگذروند، گذاشتم تا یه برنامه نویس پیدا کنم. برنامه نویس اولی ایده رو دزدید و خودش نرم افزار رو زد و فروخت. یادمه اون زمان توی یه هفته برا خودش یه پراید خرید. (میخواستم یه ربات باشه تا شماره رو توی وایبر دسکتاپ بگیره و دکمه ارسال پیام رو بزنه، بعد متن رو کپی کنه اونجا و ارسال رو بزنه و شماره بعد رو بگیره)خیلی ناراحت بودم که ایدم رو دزدیدن و دوباره درخواست دادم ولی اینبار یه دوست عزیز از فولادشهر اصفهان پروژه رو قبول کرد و سری اول یه نسخه اولیه خیلی ساده ساختیم ( علی هنوز هم از دوستای خیلی گلمه و اون روزا یه دانش آموز دبیرستانی بود و بعدها رفت دانشگاه شریف و ماه آینده هم داره میره کانادا برای ادامه تحصیل) که مثل یه نرم افزار ضبط حرکات موس و کیبرد و تکرار اون و به کمک وایبردسکتاپ عمل میکرد ، شروع کردم به فروش و پول خیلی خوبی درآوردم، تازه دانشگاه میرفتم و نمیدونستم چجوری باید وضعیت رو مدیریت کرد و تجربه ای تو این زمینه نداشتم. یادمه اون زمان خیلی از شرکت هایی که لیست قیمت های رو ایمیل میکردن ، تو هفته های اول اومدن و نرم افزار رو ازمون خریدن( اون زمان هر روز تو برخی از کسب و کارها مثل قطعات کامپیوتر و ... لیست قیمت رو برای خرده فروش ها ایمیل میکردن) یه روز یادمه از شدت خستگی و از بس تلفن صحبت کرده بودم گوشیمو خاموش کردم تا فقط یه نفس راحت بکشم و ببینم پولامو چجوری باید خرج کنم ? ( خب یکی نیست بهم بگه حالا که اینقد درآمد داری برو یه نیرو بگیر بیاد کمکت کنه) خلاصه بعد از یه مدت کلی رقیب پیدا شد و من هم دیگه نمیتونستم با همچین افرادی رقابت کنم چون هم برنامه نویس تمام وقت نداشتم و هم تیم پشتیبانی و هم اونا خیلی نرم افزار های بهتر و دقیق تری نوشته بودن. علی که نسخه اولیه رو نوشته بود هم محصل بود و سرش شلوغ بود، علی در وقت خالیش یکم نرم افزار رو بهبود داد و توی ورژن دو از پردازش تصویر استفاده کرد و باز هم فروش انجام دادیم. یادمه همون زمان فروش به خارج از کشور رو هم تجربه کردم و حتی از روسیه ( یه آقایی بود اصالتا افغانستانی بود که تو روسیه کار میکرد)، مراکش ، عراق و فیلیپین هم مشتری داشتم ( فک کنم از گوگل پیدام میکردن چون صفحه اول بودم و اون زمان گوگل ترنسلیت یه افزونه داشت که نصب میکردی و صفحه رو ترجمه میکرد و نصبش کرده بودم و چون تحریم بودیم پول رو هم با وبمانی میگرفتم.) یادمه با سایت آفتاب که یکی از سایتای بزرگ اون زمان بود هم تبلیغات رو با یه نسخه از نرم افزار معاوضه کردم و برامون تو سایتشون بنر تبلیغاتی گذاشتن.یه نکته بگم که من زود ازدواج کردم (سال دوم دانشگاه بود) و هنوز این ماجرا های وایبر ادامه داشت که خانمم خیلی شاکی بود از دستم چون همش با تلفن حرف میزنم. یه روز گوشیمو سایلنت کردم و نشستیم که فیلم آواتار رو ببینیم. یهو دیدم داره زنگ میخوره با یه شماره از انگلیس (دیگه پا شدم ببینم کیه ?، دوستانی که با اسکایپ کار کردن احتمالا میدونن وقتی تلفنی زنگ میزنن معمولا شماره های عجیب میفتاد یا شماره از کشور های دیگه مثل انگلیس و آمریکا) گوشیو برداشتم و دیدم طرف داره انگلیسی حرف میزنه، باز یه تیکه عربی حرف میزنه، با خودم گفتم احتمالا از رفقا یکی داره سرکارم میزاره و اینا: دقت که کردم دیدم بنده خدا داره به انگلیسی و عربی میگه به چه زبانی میتونم باهاش صحبت کنم؟ منم گفتم بهتره تایپ کنیم من انگلیسیم خیلی خوب نیست و گفتم بیاد اسکایپ. تو اسکایپ دست و پا شکسته و به کمک مترجم ها، فهمیدم یه نسخه از نرم افزار رو میخواد با وبمانی پولشو گرفتم و یه نسخه بهش فروختم و گفتم علی دکمه ها رو انگلیسی کنه و بهش تحویل دادیم. خب اینجا باز همون نسخه انگلیسی رو هم شروع کردم تبلیغ کردن، تو شهر کوچیک مترجم هم نبود و نمیتونستم سایت یا وبلاگ انگلیسی بزنم، از گروهای اسکایپی بزرگ شروع کردم و اونجا تبلیغ میکردم، یا یه سری مسنجر دیگه که اسماشون یادم نیست، فک کنم ردکال و کیو کیو و اینا بود.اونجا هم یه تعداد فروختم که یه دوستی از عراق هم یه نسخه رو خرید و بعد از یه مدت پیشنهاد داد خودمون ارسال انجام بدیم. ما هم به ازای هر پیام ارسال شده یه مبلغی میگرفتیم و تبلیغات ارسال میکردیم براش و اون اونجا بازاریابی میکرد( هنوز اون گروه تلگرامی که آرشیو تبلیغاتا اونجا بود رو دارم و گاهی میرم و یاد خاطراتی میکنم چون دوران شیرینی بود.) علی باز هم توی تعطیلات نشست و یه پنل تحت وب اوکی کرد تا راحت تر بتونیم vps  ها رو مدیریت کنیم و اگه سروری نرم افزارش کرش کرد یا مشکل داشت متوجه بشیم. اون موقع من دانشگاه میرفتم (لیسانس رو مشهد خوندم) همزمان یه خونه قدیمی هم سه تا از دوستام هر روز میرفتن و اونجا پیام های سفارش عراق رو میفرستادن. و چند تا خانم خانه دار هم نشسته بودن تو خونشون و برامون خط مجازی درست میکردن تا بتونیم باهاشون پیام وایبری بفرستیم.خلاصه دوران خیلی خوبی بود تا اینکه وایبر تو ایران فیلتر شد. البته ما تو عراق کار میکردیم ولی علی که تنها برنامه نویسمون بود کنکور داشت و خودم هم سعی میکردم مزاحمش نشم تا درس بخونه. دیگه اون کار هم چون برنامه نویس نداشتیم داشت سخت میشد و یواش یواش کمرنگ شد و در نهایت به صفر رسید.بعد از اون چون به کار چاپ علاقه داشتم با دو تا از دوستان رفتم یه دستگاه چاپ بنر خریدم و چاپ خونه زدم. دیگه از کارهای اینترنتی خسته شده بودم و چون اواخر لیسانسم بود، میخواستم تو شهر خودمون یه کار فیزیکی برا خودم اوکی کنم. (البته شغل اصلیم چیز دیگه ای بود و چاپخونه رو برای اوقات فراغت میخواستم) اون زمان سعی میکردم همه نمایشگاها رو برم و انصافا کار چاپ و تبلیغات خیلی لذت بخش بود. کتابای حوزه بازاریابی و تبلیغات و روانشناسی اجتماعی رو میخوندم و خیلی از کاری که میکردم لذت میبردم و سعی میکردم خلاق باشم (یبار میخواستم یه پروژه به نام چاپیست رو با علی که وایبر رو هم باهاش کار کرده بودم بالا بیاریم، که مشابه چاپ آقا بود. علی توی دانشگاه تیم رو هم چیند تا شروع کنیم ولی خب نشد که بشه و بعد از چند ماه چاپ آقا هم ران شد و کلا بی خیال شدیم یا یه دفعه دیگه میخواستیم اتوماسیونی رو برای راحت تر کردن کار مشتریا اوکی کنیم که بتونن اینترنتی روال چاپشون رو پیگیری کنن و ...)کارمون خیلی گرفته بود و سهم بازارمون توی منطقه خیلی زیاد بود به نسبت رقبا که یکیشون تعطیل کرد و یکی دیگه هم فروخت به شخص دیگه ای، ولی ما داشتیم با پنج شش همکار توی چاپخونه پیش میرفتیم.تا اینکه مشکلاتی پیش اومد و خانمم هم شاکی شد که همیشه نیستم ( تا دو و نیم سر کار اولم بودم و شریکم کارا رو انجام میداد، از دو و نیم به بعد هم مستقیم میومدم چاپخونه تا دوازده یا یک شب) و خب ترجیح دادم سهمم از چاپخونه رو بفروشم.اوایل بعد از فروش چاپخونه خیلی کارمندی زندگی میکردم ولی منکه به ولخرجی عادت داشتم، میتونم با حقوق کارمندی و اون همه قسط زندگی کنم ؟ نه !!!!کلی قرض بالا آوردم و اوضاع مالیم داغون شد. یاد یه جمله افتادم که میگفت اگه میخوای پولدار باشی نباید هزینه ها رو کم کنی، بلکه باید درآمد رو افزایش بدی... ( فک کنم مال کتاب پدر پولدار پدر بی پول بود)دوباره سایت داری رو شروع کردم. اوایل یه سایت بالا آوردم با یکی از دوستان ولی خب چون خیلی وقت بود از گوگل دور بودم نمیدونستم زود کپی کار رو میشناسه و بصورت دستی از نتایج حذف میکنه. دو سایت رو که از دست دادم فهمیدم گوگل جدید با اونی که قبلا ما میشناختیم فرق کرده ( متن های اسپم میزدیم قبلا و رنگش رو با بکگراند یکی میکردیم یا متن های بزرگ الکی درست میکردیم و میومدیم صفحه اول)خلاصه دوباره شروع کردم به یادگیری سئو و اینا و همزمان با دو دوست سایت تفریحی و فیلم و سریال سبزپندار زدیم. بعد از مدتی یکی از دوستان از گروه خارج شد و دو نفر شدیم. اوضاع خیلی خوب شد یهو!!! فروش بالا رفت و یهو رکورد درآمد رو با فروش یه فایل زدیم. اونم چه رکوردی، فک کنم این قضیه میشه چهار پنج سال پیش...اوضاع خوب بود و یواش یواش زمینه کاری سایت رو هم تخصصی تر کردیم و درآمد هامون مناسب بود تا اینکه گفتیم حالا یه سایت دیگه هم بزنیم. زمینه مدلینگ رو انتخاب کردیم و ساتیشو رو زدیم. زدن سایت دوم همانا و بعد از یه مدت افت کردن هر دو سایت...شریکم از کار دلسرد شده بود و در نهایت هر دو سایت رو کامل خریدم و خودم تیم خودمو راه انداختم و این روزا هم دارم کماکان یاد میگیرم و سایت های دیگه ای هم راه انداختیم ولی برای هر کدوم نیرو جدید میگیریم و دارم یاد میگیرم که چجوری تیم رو مدیریت کنم و چجوری کارها رو روی یه مسیر مستقیم و مشخص حرکت بدم و ...این روزا دارم فقط یاد میگیرم. یادگیری و سایت ها رو هم یواش یواش پیش میبرم. ان شاالله که بتونم سایت ها رو بزودی بصورت قوی تر پیش ببریم.اینم داستان زندگی کاری و دیجیتالی من...نوشتن این داستان چه بعنوان تمرین دوره بازاریابی دیجیتال ( که باید خیلی قبل مینوشتم و ننوشته بودمش) و چه بعنوان یادآوری خاطرات و چه بعنوان ثبت تجربیاتم برای خودم، برام لذتبخش بود. امیدوارم شما هم از این متن و وقتی که براش گذاشتین رضایت داشته باشین. خوشحال میشم نظرات و داستان های شما عزیزان رو بخونم.و در پایان: اگر به بازاریابی یا بازاریابی دیجیتال علاقمند هستین، حتما دوره ی عادل طالبی رو تهیه و دنبال کنین. معاشرت با عادل طالبی و یادگیری از ایشون، اون هم یادگیری ای از جنس تجربه خیلی لذت بخشه (البته معاشرت های من با ایشون صرفا اینترنتی و غیر حضوری بوده و هنوز قسمت نشده حضوری ببینمشون هر چند واقعا مشتاقم بصورت حضوری هم ایشون رو ملاقات کنم.) من شاید بخشی از مفاهیمی که در دوره گفته میشه رو پیش از این بلد بودم یا کار کرده بودم ولی بعد از شرکت در این دوره، تازه فهمیدم خیلی از مواردی که بلدم رو بصورت سطحی یاد گرفتم و عمیق نشدم و چقد فرصت های خوبی رو از دست دادم بخاطر این عمیق نبودن ...راستی پروفایل من توی سایت دوره آموزشی دیجیتال مارکتینگ رو اینجا میتونین ببینین.</description>
                <category>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</category>
                <author>Mostafa Hadavi مصطفی هادوی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 21:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>