<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhadip</link>
        <description>قصه طولانیه..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 09:05:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/376/avatar/o45iGH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی</title>
            <link>https://virgool.io/@mhadip</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرسشگری از جان در پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-djwvoefzmqzy</link>
                <description>هفته ی گذشته تئاتری دیدم که در آن کارگردان با شخصیت هایش درگیر می شود و آن ها طغیان می کنند علیه ذات خود،علیه &quot;بازی&quot;کردن.این سرکشی هرجایی شکل می گیرد،مثل گوش نوازنده ای که بعد از سال ها شروع به سوال کردن می کند،پای راننده ای که از پدال پرسشگری می کند و روپوش سفیدی که می خواهد جسم بی حوصله ی زیرش را له کند.نویسنده در دنیای ذهن زندگی می کند،راننده در دنیای پدال ها و دنده ها و پزشکی در دنیای نجات جان ها و کم کردن دردها.اما پرسشگری در دنیای پزشک،یعنی شک به اساس بودن خودش.یعنی سوال کردن از مسیری که برای دیگران می سازد و خودش می خواهد با آن کلنجار برود،می خواهد سنگلاخش را برود و اصلا جایی در میانه اش بایستد.اما شخصیت های نمایشنامه ها و داستان ها با کلمه کشته می شوند،چون با کلمه زاده میشوند.پاها قبل از فشاردادن پدال ها استراحت می کنند،اما یگانگی تجربه ی مرگ فرصتی برای دوبارگی به تن نمی دهد.و حالا این جاییست که تو به همه ی روایت های ذهنیت،به همه ی ارزش ها و لحظه های پشت می کنی و خودت را از عمد گم میکنی.رو میکنی به داروهایی که سال ها برای دیگران می نوشتی و مسیر هموار می کردی تا با عصایشان آرام جلو بروند و حالا خودت به این نتیجه رسیده ای که مسیر را باید چشم بسه دوید.پرسشگری از عادت و بازی هر روزه در پزشکی یعنی نقطه ی پایان.توقف در مسیری که استراحتگاهی ندارد.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 17:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان/اسب، پنجاه/پنجاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-fnjpw3zpeanc</link>
                <description>روایت از نقطه ی میانی آغاز می شود.جایی که دو نفر آمده اند که به مکان قدیمی ای سر بزنند.مکانی که روزی در آن شکنجه می شدند و آنها تنها کسانی هستند که از آن رهایی پیدا کرده اند.اما جلوتر در روایت متوجه میشویم که آن ها از آنجا رهایی پیدا نکرده اند و معتقدند تا همیشه آنجا مانده اند،در همان تاریکی های شکنجه گاه.اما جنس این شکنجه گاه با دیگر شکنجه ها فرق می کند.کارگردان این شکنجه گاه،از آنها میخواهد که برایش بازی کنند.بازی کنند و بازی کنند و ما شاهد سرکشی گاهگاهی و درگیری آنها با یکدیگر هستیم.اما داستان تئاتری که بازی می شود هم پر پیچ و خم است.داستان پادشاه جدیدی که بر منطقه ای حکم فرما شده و آدم ها را بر اساس شکل سرشان دسته بندی می کند و حالا همین قانون جدید باعث شده که اربابی زندانی و محکوم به اعدام شود و خواهرش مجبور به خوابیدن با رییس زندان برای رهایی اش بشود اما این اتفاق هم رخ نمی دهد چون خواهرش به ازای پول،دختر شاکی را به همخوابگی با رییس زندان وادار می کند و بعدتر هم همان برده ای که شکایت کرده است اعدام می شود.داستان به خودی خود کنش دراماتیک زیادی همراه دارد اما اضافه شدن موزه و المان های آن و یادآوری شکنجه کردن آدم ها ابعاد تازه ای از ارتباط بین رویدادها ایجاد می کند.تمام</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 17:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تصویر گذرا از لحظه هایِ تکراریِ پر اهمیت در بیمارستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vajkgpqm1blk</link>
                <description>یکقصد کردم از چند تصویر در بیمارستان بنویسم.کارم را تقریبا به عنوان اینترن تمام کردم.نفس های آخرش است.خب.نفس های آخر.از همین شروع می کنم.اینترن ها در بیمارستان هستند،اما چندان هم نیستند.مفهومِ بودن،اگر از بطنِ مسئولیت بیاید،قبل تر ها بیشتر بودیم.تو هستی و مسئولیت هایی داری،اما بیشتر وقت ها تصمیمات تو عواقبی برای بیمار ندارد.پس خیلی هم نیستی.اگر وجدانتِ مدامِ رویِ خستگی و بی پولی و پوچی ات خط بیاندازد،برای ساکت کردنش کاری میکنی.من بیشترِ وقت ها نمیکردم.وجدانم زیاد اهل شلوغ کردن نیست و عادت و تعهدم خودش کارهایم را جلو می برد.برای همین نیاز نبود درگیرش باشم و حوصله ام می کشید به چشم های مریض هایی که نفس های آخرشان را می کشند بیشتر نگاه کنم.یکی از آخرین هایی که یادم مانده پیرمردی بود با سرطانی که از معده رفته بود و چرخیده بود و خیلی جاها را درگیر کرده بود.ساعت سه شب بالای سرش بودیم و شستشوی معده می دادیم.پسرش خوشحال شد و تشکر کرد.هرچند که هردویمان میدانستیم ماندنی نیست.داخل دهنش گاز استریل بود و دست هایش گره خورده به دست های پسر.نگاهش،نگاهِ خداحافظی بود.میلِ زیادی دارد نگاه های آخر.انگار هر چه حسرت جمع کردی میخواهد با نگاه کردن حل کند.انگار اگر حسرت ها زیاد باشند با یک سکه تو را با قایق رد نمی کنند.قایق غرق می شود و تو میخواهی رد بشوی.چشم ها انگار می خواهند چند تصویر را با هم ببینند.انگار آرزو میکنند کاش همه جایمان چشم بود.اطراف را کامل می دیدیم.وقتِ خداحافظی،هر چیزِ بی ارزشی هم با ارزش می شود.کیمیایِ باورِ تمام شدن.مثلِ چشم هایِ من که سعی می کنم نگذارند گول بخورند و به بهانه ی خداحافظی زشتی ها را زیبا نکنند.تمام.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 21:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتِ بی فکر برای بچه های کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-tzsfyqlhq1xz</link>
                <description>سلام.این یادداشت رو بدون قصد قبلی دارم می نویسم چون شاید از این جایی که الان هفت عصر هستم خیلی راضی نیستم اما خب ناراحت هم نیستم.این حرف هارو احتمالا شنیدید و صرفا یک تجربه ی بی اهمیتِ غیرقابلِ انتقاله.جواب کنکورِ سراسری یه چند هفته ی دیگه میاد و خب بچه ها میفتن دنبالِ انتخاب رشته و این داستانا.من حدودا 6 ساله که درگیر دانشگاه و پزشکی! هستم.نه البته خیلی درگیر چون کرونا تو دوران بیمارستان ما باعث شده که ما تقریبا مثل توریست ها بگردیم و کار خاصی نکنیم اما به هر حال توی این سیستم هستم.حرف هایی از این مدل که این رشته برای فلان تیپ آدما خوبه یا بده رو فک کنم زیاد گفتند و منم چون اصلا تیپ های شخصیت رو خیلی نمیشناسم نمیتونم تشخیصی بدم که خوبه یا بد.حتی نمیشه به کسی گفت که مثلا نیا پزشکی یا دندون پزشکی یا هر رشته ای که به هر حال به نظر آینده ای داره.چیزی که هست اینه که تو شرایط اقتصادی جدیدی که توش هستیم هممون یه جوری درگیر یه استثمار نامرئی شدیم.یعنی مثلا تو میدونی که ممکنه بری یه جایی یه کاری بکنی و اصلا پولشم بهت ندن یا خیلی وقت دیرتر بدن ولی راهی نداری جز اون.همین باعث اعمال قدرتی میشه که مثلا اینهمه کارگرای کارخونه ها ماه ها بدون حقوق دارند کار می کنند و نمی تونند از اونجا بیان بیرون و خب بالادستی ها هم براشون مهم نیست.این حرف رو همه میدونیم.توی دانشگاه و حالا شهری که من هستم،من افسردگی و خستگی شدیدی رو بین تقریبا همه ی بچه ها می بینم.هر کدوم حالا به یه دلیلی.بعضی ها به خاطر بی پولیِ این رشته تا یه مدت زیادی،بعضی ها به خاطر برخورد هر روزه با مریض و محیط بیمارستان،بعضی ها تکراری شدن و هزارتا دلیل دیگه.چیزی که من خودم برام یکم فرق داره مواجه هر روزه با مرگ،اضطراب و خشونته.ببینید شما از یه جایی به بعد هر روز توی بیمارستان هستید.بیمارستان یه جورایی مضطرب ترین و عصبانی ترین جایِ هر شهریه.مواجه با مرگ درد چه برای خود مریض چه برای اطرافیان ترسناک ترین چیزای این دنیاست و خب شما در اوج جوونی و شور و حال باید هر روز زیر مهتابی های تکراری بیمارستان پله هارو بالا و پایین کنید و کارهای در واقع بی ارزشی بکنید که هیچ کمکی به رشد خودتون و حتی کس دیگه ای نمیتونه بکنه.وقتی ما به هر دلیلی با این فشار زیاد وارد دانشگاه و بیمارستان میشیم در واقع ترک بیمارستان اینقدر سخته-مثل ترک همون کارخونه ها-که با هر شرایطی و هر کاری رو انجام میدی تا باقی بمونی.این شرایطِ افسردگی و بعدترش تنفر از خود باعث یه ضعف وحشتناک تو ادامه ی داستان میشه.تو این رشته ها کاری که باید بکنی نجات دادن جون آدماست.تو وقتی خودت به این شدت دچار افسردگی و خستگی میشی،دیگه ناخودآگاه از کانسپت زندگی حتی برای خودت هم دلزده میشی و خب کسی که از یه همچین چیز بزرگی حتی برای خودشم دلسرد شده،چه جوری میخواد جون بقیه رو نجات بده؟این داستان برای خیلی ها پیش میاد،برای بعضی هام نه.بعضی هام اینقدر عاشقن که خوب جلو میرن تو هر شرایطی.اینا از اون چیزاس که منم همیشه می گفتم نه بابا برای من نمیشه و این چیزا ولی خب شد.بچه ها دوباره میان از بهمن دانشگاه و تو این سیستم خسته میشن و میرن.تقصیر هیچ کدوم ما نیست فک کنم.تقصیر یه جاهایی بالاتره که ول نمی کنند این کشور رو.اما به هرحال مراقب سلامت روح و روان خودتون باشید.اگر واقعا زودتر به پول می خواید برسید و فقط پولش مهمه برید یه رشته ای که زودتر شر دانشگاه براتون کنده بشه.دانشگاه علوم پزشکی با اون دنیای دانشگاهی که همه جا فکر می کنند فرق داره.مواجه ی هر روزه با بیمارستان و مرگ،برای خیلی آدما خسته کننده و عجیبه ولی واقعیت همین شکلیه.طولانی شد.تموم.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 19:39:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلِ زرد،گلِ سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DA%AF%D9%84%D9%90-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D9%84%D9%90-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-axqmm69fnm2x</link>
                <description>رضا گفت:&quot;بریم واسه نهار؟&quot;گفتم:&quot;دو دقیقه دیگه میام.&quot;می خواستم این سری آخر را هم رنگ کنم و بعد برم نهار.از صبح ما را فرستاده بودن تقاطع بهشتی و سهرودی که خط های عابر پیاده را پر رنگ کنیم.ده سالی میشد که با شهرداری روزمزد کار می کردیم.تهران اینقدر ماشین دارد که هر روز روی یکی از خط های عابر پیاده اش  خطّ ترمز سیاهی بیفتد.دوده و رفت و آمد آرام آرام خط های سفید روز اول را سیاه می کنند و دوباره شهرداری ما را صدا می کند تا عروسشان کنیم.عروس بودنشان عمرش دو ساعت هم نمیشود ولی آدم هایی که روز اول پایشان را روی خط ها میگذارند حتما لذت می برند.لذتِ کثیف کردنِ سفیدی ها.به رضا گفتم دو دقیقه دیگر می آیم.شروع کردم رنگ کردنِ خط آخر.قلمو را زده بودم توی رنگ و می خواستم بکشم کفِ آسفالت.هنوز بادِ خرداد، آفتاب تهران را قابل تحمل می کرد.قلمویم نزدیک آسفالت بود که چشمم به گلی افتاد که از درزِ آسفالت بیرون زده بود.گلِ زرد،بیست ساله پیش،خردادِ دشتِ لار.دراز کشیده ام بین گل های زردِ ناتمامِ لار.با سیاوش از رودخانه دو تا ماهی گرفته ایم و زیرِ آفتاب روی زیرانداز ولو شده ایم.سیاوش از پاترولش ادویه می آورد و می ریزیم روی ماهی ها.آتشِ کوچکی درست کرده ایم و دم غروب شروع می کنیم به کباب کردن ماهی ها.اولِ تاریکی ماهی ها را می خوریم و چایی را می گذاریم.سیاوش از روزهای خدمتش که تازه تمام شده تعریف می کند،من از عشقِ یک طرفه ام به سهیلا.تا نصفه شب می نشینیم،ستاره می بینیم و بعد توی کیسه خواب می خزیم و می خوابیم.سیاوش پنج سالِ پیش مرد،از تنگی نفس.از سیگار و دودِ تهران.قلبش دیگر جواب نمی داد.دود و شلوغی خسته اش کرده بود.روی گل زرد به آرامی با قلمویم رنگ سفید می کشم.یک گلِ سفید برای یادِ سیاوش.گلبرگ هایش را آرام یکی یکی رنگ می کنم.به یادِ همه ستاره هایی که آن شب با هم دیدیم.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 23:09:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنج خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DA%A9%D9%86%D8%AC-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-igrur5yq8skk</link>
                <description>حالا که حتی طعمِ اجبار رو هم داری اجبارا فراموش میکنی میبینی که طعم هیچی دیگه رو نچشیدی.از بچگی مسیر برات معلوم شده بود و خوشی و ناراحتیت از قبل معلوم شده بود.یه قدم بیرون مسیر یعنی جا موندن از رفیقات و آدما.یه قدم سریع تر از بقیه یعنی خوشحالی بیشتر.میبینی؟چرا داری اذیت میشی؟چون واسه خودت قصه ای نداری.قصه ات همیشه اون بیرون تعریف شده.حالا اون ترس واقعیت دوباره برگشته.تنهایی.آدمی که هر روز تنها بوده این روزا راحت تره.دیگه لازم نیست هر روز به خاطر فاصله اش از بقیه توضیحی بده.مثل همون قصه ی معروفی که کی تو زندان بیشتر زنده میمونه؟یه آدم چاق یا یه آدم لاغر؟وقتی چهار پنج سال غریبه بودی حالا تازه انگار به خونه برگشتی.تازه انگار غربتت تموم شده.این عطشِ برگشتن به دانشگاه و ... از سرِ دلتنگیه یا از سر اینکه این کنج خلوت خیلی ترسناکه؟خیلی ترسناکه کسی آدم رو نبینه؟من دلم بیشتر برای آفتاب ده صبح تنگ میشه تا خیلی از کسایی که میدیدم.میخوام برگردم چیکار کنم؟صبر کنم تا تموم شه و بعد یه معجزه بشه؟من که میدونم معجزه ای نیست.ولی هیچی ترسناک تر از خودم نیست.هرچند که آدم ترس واقعیش رو خوب فهمیده و بهش پیروز شده.مگه این دنیا میذاره دو ساعت بری تو عمق خودت؟این گوشی تو جیبت هیچ وقت نمیذاره.چه فکری میخواد دربیاد از این کلّه ها وقتی فقط از یه جا فرار میکنم یه جای دیگه که حتی نیم ساعت هم به حال خودمون نباشیم؟میدونی انگار اگه بری دیگه گم میشی و نمیتونی برگردی.من کسایی رو دیدم که رفتن و دیگه برنگشتن.دیگه بعدش خیلی چیزا مهم نیست.مهم نیست کی بهت چی میگه.کی فک میکنه احمقی و کی فک میکنه نابغه ای.از دنیا متنفر میشی و عاشق میشی و تنفرت هر روز بیشتر میشه.همینه.همینه که نمیخوای تنها باشی.همینه که دلتنگی میکنی که برگردی به آغوشِ هر کثافتی که توش بودی.مهم نیست چی بوده یا هست.مهم اینه که باشه.مهم بودنشه.همین</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 23:31:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینجا جای بلاگر ها نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uyzejuehhuzl</link>
                <description>سلام.من حدودا از سال 87 بلاگ مینویسم.بلاگ همیشه برام یه فضای خصوصی بود برای نوشتن حرف ها.اون موقع ها یادمه تلگرام و اینستاگرام نبودن و خب فضای بلاگ فارسی اوضاعش خیلی بهتر بود.بعد از تلگرام تقریبا وب فارسی از بین رفته و اینجا هم شاید آخرین پناهگاه های مونده برای بلاگر هاست.اما اتفاقی که بعد از چند سال توی بلاگ فارسی افتاد پیشرفت سایت ها به سمت حرفه ای شدن نوشتن بود.مثلا سایت هایی مثل یک پزشک شروع به نوشتن سایت به صورت حرفه ای کردن.یعنی عکس مناسب با متن یا مثلا هایلایت قسمت های مهم و الی آخر.اما فضای بلاگ برای خیلی ها فکر میکنم فضای خالص نوشتن بود.نوشتن و گم شدن تو لحظه های آدم ها.اما اینجا فضا بیشتر به سمتی پیش میره که هر کس مطلبی راجع به موفقیت یا با عکس خوب داره میره بالای بقیه مطلب ها و مطلب هایی که حالت بلاگ نویسی دارند گم میشن بین بقیه مطلب هایی که حتی خیلی هاشون کپی از جاهای دیگه است یا حتی فقط یک عکس خوب دارند.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 00:38:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-ppus0ibtumhp</link>
                <description> خب،دو هفته ای میشه که رسیدم به همان کلبه ی جنگلی قدیمی مان.چند سال پیش بود که با هم آمده بودیم اینجا؟چه شب های فوق العاده ای بود.دو ماه دور شده بودیم از همه ی دنیا.صبح آفتاب نزده میرفتیم جلوی در،همراه نسیم و پرنده ها به خودمان کش و قوس میدادیم.راه میافتادیم تا پایین روستا و نان و پنیر به دست برمیگشتیم.نفس نفس می افتادی همیشه.عاشق همان آخرهایش بودم که دستم را مجبور میشدی بگیری و خودت را بکشی تا خانه.برای همه ی مرغ و خروس ها اسم گذاشته بودی.میگفتم آحر یلدا جان شاید این ها نخواهند با هم مراوده ای داشته باشند.هر روز که نمیشود گلی از دست امیر ناراحت شود.میگفتی خودم بهتر میدانم.تو چه میدانی دختر ها از چه چیزهایی ناراخت میشوند.ظهر ها آفتاب می افتاد روی پشتی های ایوان.مینشستیم کنار هم،چایی میخوردیم و بعد سرت را روی پایم میگذاشتی و از پایین زل میزدی به چشم هایم.با دست هایم با موهایت بازی میکردم و هر تار را از بقیه جدا میکردم.میگفتی قول میدهی ده سال بعد هم که موهایم کم میشود باز هم بگذاری روی پایت دراز بکشم؟و میدانستیم جواب همه این سوال ها نه گفتن من و خنده های بی پایان است.بوی غذا که راه میافتاد همان هاسکی چشم رنگی مان هم میدویید جلوی در.برای غذا میریختی و بعد خودمان غذا میخوردیم.عصر ها به تار زدن من و کتاب خواندن تو میگذشت.شب ها زیر آسمان دراز میکشیدیم.میگفتی ببین هر ستاره چند میلیون سال است همانجا مانده.من و تو یک لحظه هم نیستیم در این زندگی.بیا قدر همدیگر بدانیم و من بهت میگفتم دیگر میخواهی چه کارت کنم آخر دختر!حالا هم ستاره ها هستند.شاید تو هم شب ها باز هم از آن سر دنیا نگاهشان میکنی.چه زود همه ی خواستنی ها تمام شدند.رفتی تا به رویاهایت برسی،ولی من هنوز هم در همان ستاره در جستجوی رویاهایم هستم. </description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jun 2018 01:49:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی پنج نفر!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%81%D8%B1-lcldsoqileli</link>
                <description> بسم اللهچند بار شده است که از تهِ دل آرزو کنی که آزاد باشی.آزاد و رها.اما بعد از رسیدن به آن حس میکنی تمام چیزی را که داشته ای از دست داده ای.انگار از هیچ باید برای خودت مسیر جدید بسازی.مسیری که هیچ چیز از آن نمیدانی.و این شروع سخت ترین قسمت های زندگیست.دین،عشق و همه ی دلبستگی ها چیزی برای ما که از این آزادی مطلق فرار کنیم.در واقع شاید از داشتن آزادی مطلق میترسیم.در دنیایی که هیچ امتحانی در آن برگزار نمیشود تلاش چه معنی ای میدهد.در آزادی مطلق آدم چه کاری دارد که انجام دهد.فقط درگیر یک تکرار میشود و باید برای خودش مسیر جدیدی بسازد.مسیری که هیج تابلوی راهنمایی ندا</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jun 2018 01:45:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت وقت نداشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-dphlqsk04id6</link>
                <description> سلام.اول بگویم که بی نهایت دلم تنگ شده است.این مهم ترین حرفم هست.بقیه اش را مینویسم که همین یک جمله را زیباتر کنم.ساعت پنج صبح است.روزها درگیر تکرار شده اند.میدانم که هیچ کدام از این حرف ها را نمیخوانی.چون وقت نداری.یعنی هیچ وقت برای این حرف های غم انگیز وقت نداشتی.میخواستی فقط شاد باشی و بروی.چند باری بود که میخواستم برایت شعر خوبی بنویسم.قبل تر ها یادت بیاید شعر های خوبی مینوشتم.اما خب چند وقتیست که خیلی چیزی نمینویسم.نه اینکه نتوانم.آدم برای خودش که نمیتواند تا همیشه بنویسد.اگر دلیل نوشتنی بود حالا دیگر نیست.فکرم خسته است.خیلی.نمیدانم از این دنیا چه میخواهم.روزهایی بود که با خودم میگفتم دارم برای یک نفر در این دنیا به درد میخورم.اما حالا باید برای خودم کاری کنم.همان کار که هیچ وقت بلد نبودم.اصلا اگر تو بودی به خاطر این بود که بتوانم محبت های دلم را به سوی یک نفر سرازیر کنم.حالا اما برای خودم سرازیر نمیشوند.میدانی محبت مثل آب است.باید جاری شود تا فاسد نشود.اگر بماند راکد میشود، خراب میشود.من تلاش کردم جاری شوم.از هر راهی رفتم.بالا و پایین شدم تا به تو برسم.اما تو همه ی راه های محبت را بسته بودی.این آب دیگر شوق جوشیدن ندارد.در کویری دورافتاده میرود زیر زمین و دیگر والسلام.هیچ کس خبر دار نمیشود رودی بود و آبی بود و جریانی... .به هر حال خواستم بگویم این رود دیگر امیدی به جریانش نیست.قبل از اینکه این سنگ آخر را هم روی این سرچشمه بگذارم اگر دوست داشتی به من سر بزن.</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 05:34:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی از جبر مکانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-syaftipmc7tl</link>
                <description> بسم اللهالان حدود چهار ماهی میشه که به احبار از دانشگاه دورم.باید امتحان علوم پایه رو پاس میکردم و به مرحله ی ! بعد میرفتم ولی قبلش یه واحد عملی رو افتادم و مجوز صادر نشد!الان حدود سه تا چهار ماهه که ارتباطم با دانشگاه قطع شده تقریبا.این برای من یک معنی جانبی هم داره!رها شدن از جبر مکانی ای که درگیرش بودم.تا وقتی درگیر این جبر هستی به چشم شاید نیاد ولی وقتی ازش فاصله بگیری گاهی وقتا فک میکنی این من بودم که با این آدم ها رفیق بودم؟این کار هارو میکردم؟و با خودت غریبه میشی حتی!حرف اینکه خلاصه خیلی از کارهامون به خاطر شرایط پیش اومدست و ایده آلیستیک شرایط زندگی من اینه که همه جا و همیشه یه شخصیت قدرت مند و حدودا ثابت داشته باشم و باهاش برم جلو!میتونید؟</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 01:30:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی پشت اون کوهه!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87-rq7skwmkhjf3</link>
                <description>بسم اللهدیروز بحث این بود که این رشته ای که میخونم رو ول کنم،برم خارج و مثلا در یک دانشگاه معتبر یک رشته ی مربوط به علوم انسانی که حس میکنم شانسِ خوشحال بودنِ بیشتری بهم میده بخونم.زنگ زدم به یک دوست و شروع کردیم بررسیِ دقیق این ایده.اینکه هزینه ی تحصیل در خارج چه قدر است،مشکل بلد بودن زبان،سربازی و هزار و یک مشکلِ دیگه.ایده ی خارج رفتن من یک فکرِ برنامه ریزی شده و آینده نگرانه نبود.ریشه اصلی این فکر این بود:&quot;من از وضعیت فعلی خودم راضی نیستم.احتمالا وضعیت من به خاطر شرایطیِ که توش قرار گرفتم و اگه بتونم از این شرایط خارج بشم خوشحال خواهم شد.&quot;اما این فکر به دلایلی یک فکر گنگ و مبهم است.دلایلی مثل اینکه شاید من اصلا علاقه ی دقیق و فیلد موردنظر برای فعالیت هایم را انتخاب نکردم.یا شاید این فقط یک فرار از وضعیتِ موجود به مسیر جدیدیست که از پیچ و خم های آن هم آگاه نیستم.حتی اگر دو سال بعد از همان هم بدم آمد آیا انگیزه ام اینقدر قدرتمند است که برایش بجنگم؟حرف من یک چیز است:&quot;من همیشه فکر میکردم موفقیت و خوشبختی اگر اینجا نیست،در پشت آن کوه است.در دهکده ی دیگری که من در آن ساکن نشده ام.اما این فکر یک فکرِ شفاف نیست.این یک خیال پردازیست برای فرار از واقعیت.اینکه اگر خواستیم بیخیال همه چیز بشویم و زندگی ای که به نظرمان ایده آل هست را بسازیم،اول چند قدم راه برویم تا بالای کوه،آن طرف کوه را نگاه کنیم و اگر همه چیز رو به راه بود و یا قابل رفتن راه بیفتیم.&quot;</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Apr 2018 02:29:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خستم لعنتی،خسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-r9tswctamwri</link>
                <description>بسم اللهخستگی،طبق تعریفش باید احساسی باشه که بعد از یکسری فعالیت-از هر نوعی-ایجاد بشه.این جنس از خستگی اگر بعد از فعالیتی باشه که ما بهش علاقه داریم میتونه یکی از بهترین حس های دنیا باشه!ولی خب،مشکل اینجاست که چه قدر از خستگی هامون رو میتونیم توی این دسته جا بدیم؟صبح پا میشی،به زور حاضر میشی میزنی بری سره کار ،دانشگاه یا هرجای دیگه.تو مترو خیابون همه  با عجله و اعصابِ خورد دارن میرن اینور اونور.تو اتوبوس همه نگاه ها خسته به خیابون فقط منتظر اینکه زودتر برسن.حتی روزهایی که بیرون نمیری هم دچار یه خستگیِ دایمی هستی.دلیلش چیه واقعا؟اینا همش یه سری هورمونِ که یه روزایی حالمون رو خوب میکنه و یه روزایی بد؟ما اصلا احساس آرامش داریم؟من یکم آدمِ معتقد به دینی هستم.به نظرم یه دلیلِ این خستگیِ همیشگیِ خیلی از ماها &quot;وسط&quot;قرار گرفتنه.حالا یعنی چی؟توضیح میدم.منظورم از وسط قرار گرفتن بلاتکلیفیِ دایمی تو همه چیزه.تو میخوای دیندار باشی ولی خب چیزی که بدست میاری اون چیزِ ایده آل نیست.پس یکم احساس دوگانگی پیدا میکنی و به سمت هیچ کدوم نمیتونی بری.تو میخوای تو ایران یه برنامه ریزیِ ساده واسه زندگیت کنی.خب خیلی وقت ها نمیتونی.این وسط تو میمونی و دغدغه هات.اینکه همیشه یه فکری توی ذهنمون داریم.اینکه حتی توی بهترین شرایط هم وقتی به یه سکون میرسیم دوباره فکر و خیالمون شروع میشه.نمیدونم راه گریز از این اتفاق چیه شاید در لحظه زندگی کردن هنریِ که من ندارم و بعضی ها دارن و شاد هستند.من منکرِ لحظات خوبِ زندگیم نمیشم اما همیشه بعد از پایانِ اون لحظات یه سری فکر میاد سراغم که یه جدالِ درونیِ دایمی برام به وجود میاره که خیلی وقت ها شاید لذت بخش نیست.شاید هم همش به دیدِ نادرست نسبت به زندگی برمیگرده که مارو اسیر کرده!ببخشید که پراکنده نوشتم عادته!</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Aug 2017 14:58:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ نوجوونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%DB%8C-npvish7fvryt</link>
                <description>زنجان کلا یه کتاب فروشی خوب داره که خب من که به خاطر درس باید!زنجان زندگی کنم یکی از معدود دل خوشی هام همین یک کتاب فروشیه.میرم اونجا و با یه خانوم خوبی که کلی رفیقیم شاید سه چهار ساعت میشینم و حرف میزنیم و کتاب میخونم.حدود دو هفته پیش که رفته بودم اونجا-یکی از علاقه هام نشستن و نگاه کردن مردمیِ که میان کتاب بگیرن-یه دختری اومد حدود 16 17 ساله.آزمونِ مدرسه ی نمونه دولتی قبول نشده بود و فکر میکرد بدبخت میشه و این حرفا.من خودم تهران مدرسه علامه حلی 2 و دبیرستان هم مدرسه ی علامه حلی یک درس خوندم(تیزهوشان)که خب بهترین دبیرستانِ ایرانِ تقریبا و خب شاید درکی که از بیرون نسبت به این مدارس هست رو ندارم.دختره میگفت بابام مثلا شاکی میشه و این حرفا و نگرانی هایی داشت که به نظر من بخش زیادیش از طرف خانواده بهش تحمیل میشد تا خودش.ما در حقیقت کنکوری پیش رویِ اکثر بچه ها قرار دادیم که به اندازه ی کافی زندگی رو برای خودشون و خانواده هاشون سخت میکنه.کنکوری که الان توی تجربی خب خیلی سخت تر شده و از هم دوره ای های من کسانی هستند که امسال برای بار سوم کنکور دادند.پیام هایی به من میدند که مثلا دکتر شدی از ما خبر نمیگیری و این حرفا.در حالی که واقعا من همچین آدم درس خونی هم نبودم و با آرامش خوبی درس خوندم.ولی ماها توی 16 17 سالگی مگه نباید خوشحال ترین آدم های روی زمین باشیم؟چرا همش با این فکرها تو عذاب قرار میگیریم.ما خوشحال زندگی کردن رو بلدیم؟شاید این تنها درسیِ که باید بهمون بدن...به قولِ حافظ گل در بر و می در کف و ...</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2017 17:50:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%9F-lo9fywuovmzf</link>
                <description>بسم اللهدیروز با یازده نفر از دوستانم رفته بودیم سمت دریاچه تار و هویر(نزدیک شهر دماوند).برنامه یه برنامه ی سبک بود و کمپینگ و استراحت!عمق دریاچه ابتدای مسیر کم و کم کم زیاد میشه و آب دریاچه چون از برف ها تامین میشه خیلی سرد(در حد 4 5 درجه).من شناکردن رو نسبتا خوب بلدم و توی دریا و استخر زیاد شنا کردم.بعد از نهار با دو تا دیگه از دوستام تصمیم گرفتیم بریم یکم تو آب شنا کنیم.اونا یکم جلوتر زدن به آب و منم پشت سرشون شروع کردم کرال سینه رفتن به سمت جلو.حدود صد متر که از ساحل دور شدم سردی آب باعث شد عضلاتم دچار گرفتگی بشه.من دچار سینوزیت شدید هم هستم و سرمای آب باعث شوکی شدید برام شد.من کاملا مطمن شده بودم که غرق میشم و به صورت وحشتناکی ترسیده بودم.ترس های زیادی توی زندگیم داشتم و خودم به شدت اهل هیجان هستم!به طور مثال صبحش روی کاپوت هایلوکس نشستم و کلی مسیر رفتیم.ولی ترس اون لحظه برام چیز خیلی عجیبی بود.از آب به زور خودمو کشیدم بیرون و داد زدم :هومن کمک!همون موقع دوباره یکم آب خوردم و رفتم زیر آب.همزمان تصمیم گرفتم برم سمت دیواره ولی یکم که رفتم دیدم نمیرسم بهش و مسیرم رو سمت ساحل کردم و هر چی توان داشتم به کار گرفتم و یه جا دیگه واقعا توانم تموم شد و لطف خدا بود که پام دقیقا اندازه قدم به زمین میرسید و رفتم تا ساحل.توی ساحل وحشتناک ترین سردرد تمام عمرم رو تجربه کردم.بدنم تا نیم ساعت میلرزید و تو شوک بسیار شدیدی بودم و نفس نفس میزدم.اما اتفاق عجیبی که برام افتاد اون لحظاتی بود که داشتم غرق میشدم.واقعا کسایی که دوستشون دارم اومدن جلو چشمم.اینکه مامانم چه قدر ناراحت بشه و چرا باید اینجوری بمیرم!الان زندگی واقعا برام یه جور دیگه شده.هم یه جوری بی معنی و بی ثبات که مرگ هر لحظه انگار همین کنارمه هم سعی میکنم همه رو دوست داشته باشم!</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2017 16:20:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیلاندر</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/%D8%B4%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-qdgxpn1b0m05</link>
                <description> بسم اللهچند روزی شده که مجبور شدم برای یه امتحان عملی بمونم زنجان و بیشتر بچه ها رفتن و من موندم و تنهاییم!ضبح ساعت 11 به زور از خواب پا شدم و تصمیم گرفتم بزنم به یه وری ببینم چه خبره.تصمیم اولم این بود برم آبشار هشترخان رو پیدا کنم چون تعریفش رو زیاد شنیده بودم.توی سرچ کردن هام فهمیدم باید به سمت طارم 35 کیلومتر برم بعد یه جاده ی فرعی و .... . اما نکته ای که هست اینه که جاده ی طارم زنجان دو تا جاده داره.که یکیش از سمت غرب شهر و یکیش از سمت شرق شهر (توی اتوبان تهران)جدا میشه.من اشتباهی جاده ی غربی رو رفتم که به سمت شیت میره و خب بعده 35 کیلومتر فهمیدم که یکم دارم اشتباه میرم!ولی خب تصمیم گرفته بودم که با خودم تنهایی یه مسافرت برم پس برگشتم به سمت شیلاندر.شیلاندر حدود 15 کیلومتر از سمت زنجان سمت راست جاده داره.جاده تا 3 کیلومتر تقریبا آسفالته ولی بعدش خاکی میشه که یه جاهاییش واقعا ناجوره.اگر با دو دیفرانسیل برید مشکلی پیش نمیاد ولی خب من با ماشین سواری خودم (ال نود)رفتم و مجبور بودم کلا آروم برم. از سر جاده ی خاکی حدود 15 کیلومتر راه هست تا شیلاندر.هوا تا قبل از ظهر خوبه ولی آفتاب ظهر یکم اذیت کننده میشه.من تنها بودم و راهنما نداشتم و خب قبلا هم نرفته بودم.ولی جاده سر راسته و مستقیم.البته توی راه سه چهارتا موتور با هفت هشت نفر آدم دیدم که رفیق شدیم و تا اونجا پشتشون رفتم.شیلاندر روستاییِ که بهش میگن ماسوله ی متروک.من ماسوله رفتم و قطغا ماسوله معماری و طبیعت خیلی فوق العاده تری داره.ولی سبک شیلاندر هم مثل همونه تقریبا و پلکانی ساخنه شده.یکی از دوستان من که تو راه باهاش آشنا شدم بهم توضیح داد که به اینجا چهل آهنگر میگن چون کارگاه سکه سازی یکی از پادشاهان ایران-احتمالا ایلخانی -بوده.توی جاده درخت های گیلاس رو میتونید ببینید و توی دره یه رودخونه جاری هست.دقیقا کنار روستا مسیری به سمت پایین هست که یه پل با قدمت تقریبا 300 سال وجود داره.نکته ی چالبِ این پل ارتفاعشه که حدود 35 متر از سطح رودخونه ست و خیلی جذابیت داره.من جمعه رفته بودم و چون تیر ماه بود و هوا خوب حدود 30 40 نفر اومده بودند کنار رودخونه.منم رفتم اون پشت مشتا و یه تنی به آب زدم که خیلی هم چسبید.من دوربین هم برای عکاسی برده بودم اما خستگی راه و گرما باعث شد ترچیح بدم عکس نگیرم و برگردم.یه اتفاق بامزه هم که افتاد این بود که یه بچه سه چهار ساله به باباش گفت بابا مو فرفری منم براش دست تکون دادم بغد باباش منو نگاه کرد گفت از بچه های علوم پزشکیِ که!من اصلا نفهمیدم آقاهه کیه ولی بازم میگم زنجان چای کوچیکیه!</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2017 05:50:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت؛درد یا افتخار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhadip/uni-aor0gj9ls</link>
                <description>من  دانشجوی این کشور در رشته ی پزشکی هستم.در ایران آزمون ورود به رشته های دانشگاهی از این جنس که در رابطه ی دایمی و مستقیم با مردم خواهد بود هم از طریق کنکور است.آزمونی که با هوش اجتماعی اندک و حتی سایر فاکتورهای ضعیف اجتماعی و تنها با اتکا بر درس خواندن و پر کاری میتوان در آن پذیرفته شد.حالا من یک دانشجوی پزشکی شده ام.حس میکنم علاقه ای به این رشته ندارم.جان و آسایش سایر مردم دغدغه ی اصلی زندگی من نیست.به دانشگاه به عنوان محلی برای خوش گذرانی و اتلاف وقت نگاه میکنم.حالا چه آینده ای میشود برای من متصور شد؟جز یک انسان بی علاقه و بی رمق که تشخیص هایش همه از سر ندانستن است ؟حالا کنکور جواب جان مریض های مرا میدهد؟</description>
                <category>هادی</category>
                <author>هادی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2017 19:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>