<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حسن آزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhazadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 21:36:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1603405/avatar/lfWGAP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حسن آزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mhazadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناگهان یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-cfdaduwpfmk1</link>
                <description>💖 ناگهان یک‌روز💖میان اسپندهایی که روی ذغال هلهله می‌کنندو شمعدانی‌هایی که رنگ‌به‌رنگ می‌شوند از ذوق،و کوچه‌هایی خیس‌خورده از اشک شوقِ باران،تو از راه می‌رسی.و من خسته از انتظار می‌گویم:سلام آرزوی من!خوش آمدی....اللهم عجل لولیک الفرجبیا موعود ؛ هنگام قیام استجهان مجروحِ یک جو التیام استزمان لبریز شوق و انتظار استزمین بر رجعتت امّیدوار استبیا امشب شب قدر است ما راعلمدار تو در صدر است ما رامیلاد آخرین شکوفه ی باغ احمدی، حضرت مهدی(عج) بر شما مبارک🪷محمد حسن آزاده🪷</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتلتِ تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%DA%A9%D8%AA%D9%84%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D9%84%D8%AE-mnu8riiscbzz</link>
                <description>🍪🍪 کتلت تلخ 🍪🍪💠ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ماهیتابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.💠پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.💠 بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.💠دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .💠صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد.💠 ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.💠 خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.💠برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.💠من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...💠 چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!😥😥😥😥😥😥😥😥😥💠شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !💠پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند.💠 و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.پدر و مادرم هردو فوت کردند.😥😥😥😥😥😥😥😥😥💠چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟😥😥😥😥😥😥😥😥😥💠آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: &quot;من آدم زمختی هستم&quot; زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم؟ آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه .من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،💠 اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟💠 چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی رارامی فهمی....</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارد دلم برای حرم تنگ می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-zs53b1ifyp52</link>
                <description>دارد دلم برای حرم تنگ می شود😭😭😭😭😭😭😭😭دارد دوباره موسم یک جنگ می شوددارد محاصره بس تنگ می شوددارد هوای کربُبلا تار و سرخ و سرددارد دل یزید و شمر و سنان سنگ می شوددارد عزیز فاطمه بس تشنه و غریبدارد دلِ  رباب بسی تنگ می شوددریا کبود و خسته، زمین سینه می زنددارد زمان دلش برای حسین تنگ می شودبگذار سفره ی دل من وا کند دهاندارد دلم برای حرم تنگ می شودمحرم ۱۴۴۸ - دوم تیرماه ۱۴۰۵</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او حواسش به ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%A7%D9%88-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zlnvqznqxq45</link>
                <description>💖او حواسش به ماست💖‌بَچه که بودیم،وقتی یهویی برق میرفت؛ بابامون هرجای خونه که بود داد میزد،نترسید من اینجامالان تویِ جایی از زندگیم دلم یکی و میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی،اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره،یهو داد بزنه و بگه نترسیا من اینجامإِنَّا غَیرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکمْ وَ لاَ نَاسِینَ لِذِکرِکمْ وَ لَوْ لاَ ذَلِک لَنَزَلَ بِکمُ اَللَّأْوَاءُ وَ اِصْطَلَمَکمُ اَلْأَعْدَاءُ فَاتَّقُوا اَللَّهَ جَلَّ جَلاَلُهُ » - الاحتجاج، جلد۲ ، ص۴۹۵(اباصالح المهدی)ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم، که اگر جز این بود گرفتاری ها به شما روی می آورد و دشمنان، شما را ریشه کن می کردند. از خدا بترسید و ما را پشتیبانی کنید</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 23:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز کن پنجره را</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A7-y5rvfwsxpwjl</link>
                <description>🕋 باز کن پنجره را 🕋شربتی آر که این سینه ی ویران کُنَد آرامشربتی،یکه سواری،دل من در هوس دیدن او زار نشستهنفسم تنگ از این آتش و خاکسترِ خستهدل من در هوس نور سر کوچه نشستهباز کن پنجره شاید که بتابد پسر نورباز کن پنجره تا خیمه زند نورِ علیٰ نور بر این قلبِ شکسته</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 09:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای دشمنِ شماره یکِ نانجیب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7-ou4nfj3bzbmu</link>
                <description>👊ای دشمن شماره یکِ نانجیب ها👊💚ای پاسخ گرامی اَمٌَنْ یُجیٖب ها💚تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب هاچشم جهان به چشمه ی دستان سبز توستجاری شو از ورای فراز و نشیب هاتکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟خون مسیح مانده به روی صلیب هابرخیز و بزم شب زدگان را به هم بزنای آشنا به ندبه و اشک غریب هاتعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم🤲ای پاسخ گرامی اَمَّنْ یُجیبها🤲</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 19:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی رنگین کمان قد می کشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-sduydoza7ose</link>
                <description>🌈کی رنگین کمان قد می کشد؟🌈💚🌹💚🌹💚🌹💚🌹وقتی منتظرم؛ حالم خوب می شودانتظارِ اتفاقی سبزرعد و برقی آبیصورت های شاداب و گل بهیلبخندهای تر و تازه ی صورتیدل های شادِ نارنجیاو که بیاید،رنگین کمان قد می کشداز ریا خسته شدماز دروغ فراری اماز کینه متنفرمدر مدارِ صفر درجه دور خودم می چرخممشت می فشارم سیلی می خورملگد مال می شوماما چشم از پنجره بر نمی دارمتا بیاید عدلتا بیاید انصافتا بیاید « مهدی »الها،این بارانِ نجات را بر مافرو ریز🤲نیمه شعبان ۱۴۴۷۱۵ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 04:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارانِ من،مهدی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-r39kvgopprw8</link>
                <description>💖 💧بارانِ من، مهدی💧 💖👈چه زود جای خالی باران را حس کردیم و برای آمدنش دست به دعا برداشته و نماز خواندیم!!! و حتی مهمترین دعای مجالسمان را طلب باران قرار داده ایم❗️💥اما جای بسی شگفتی است که پس از گذشت هزار و اندی سال هنوز جای خالی امام زمان خویش را حس نمی‌کنیم و برای آمدنش کاری نمی‌کنیم! و آنقدر که کمبود آب را حس می کنیم کمبود امام حی و حاضر خود را حس نمی کنیم ❗️💔آن امام مظلومی که در مسجد جمکران به مرحوم فشندی فرمود اگر شیعیان من به اندازه آب خوردنی مرا می‌خواستند خداوند فرج مرا می‌رساند❗️🔥وای بر ما که با بی شرمی تمام، همیشه در سختی‌ها و مشکلات به یاد خدا و اهل بیت و امام زمان می‌افتیم و آنها را برای خودمان می‌خواهیم نه خود را در خدمت ایشان❗️💥ما باران رحمت الهی را می‌خواهیم اما به فکر حجت الهی نیستیم! آیا نمی‌دانیم که همه موجودات به یُمن و برکت وجود ایشان روزی داده می‌شوند؟💥پس چرا برای آمدنش دست توسل و تضرع برنداشته، نذر و نیاز و ختم صلوات و نماز و ... نداریم ؟!!! 🔥 ما همچون برادران یوسف، مولای مظلوممان را در چاه غیبت نگه داشته و او را به قیمت ناچیزی فروخته ایم❗️ اگر هم لطف خدا و دعای امام زمان شامل حالمان شود و باران ببارد بعد از آن دیگر دچار غفلت می‌شویم و به زندگی خود و مشغله‌هایمان سرگرم می‌شویم و  با غفلت از ایشان و انجام اعمال ناپسند برای نجاتش هم کاری نمی‌کنیم !!!🔥حال با چه رویی از خداوند طلب باران می‌کنیم؟!!! اگر خداوند هم از روی مهر و ترحم و کٓرٓمش قطره بارانی بر سر ما شیعیان نمک نشناس بباراند به برکت و شفاعت مادر سادات خواهد بود...👈بیاییم در این ایام فاطمیه،  مهمترین دعایمان، فرج مولایمان باشد که با آمدنش همه نعمتها بر جهانیان سرازیر شود🤲 الهی عجل لولیک الفرج 🤲</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 22:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>💖مهرورزی ؛مَرهمِ دلهای پاک💖</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%F0%9F%92%96%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%8E%D8%B1%D9%87%D9%85%D9%90-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%F0%9F%92%96-cq3brbm9a5jp</link>
                <description>💖مهرورزی ؛مَرهمِ دلهای پاک💖دارو دردِِ جسم را آرام می‌کنداما دوستی‌ مرهمِ دل‌است نه تاریخ انقضا دارد؛نه اندازهبیاییم عادت کنیم به مهرورزی و تمرین کنیم،آئین محبت و عشق</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 20:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداوندِ سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-qefpjivtinlw</link>
                <description>😷 خداوندِ سکوت 😷بگذار بگویند و بگویند و بگویندما خسته ی تهمت و طرفدارِ سکوتیمبگذار بگویند که ما خوب و شما بدما مردمِ بد حبس ، به زندانِ سکوتیمبگذار بگویند ؛ جهان زیرِ پرِ ماستما پرپرِ چنگالِ شغالیم ؛ خداوند سکوتیمبگذارتو را سُخره کند؛ قومِ ریاکارما خونِ جگر خورده به زندانِ سکوتیمبگذار عدو تیرِ حسادت زند از کینما کشته ی صد طعنه و مرغانِ سکوتیماین شهرِ پر از مردمِ پر لودگیِ زشتناچار که تبعیدیِ این شهر سکوتیمما جمله گرفتارِ سگِ حالِ شغالانلیکن به خموشی سرِ حالیم و سکوتیمسرودم اول آبان ۱۴۰۴محمد حسن آزاده</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 15:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا کمی غصه بخوریم</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-zn2jhorlfczm</link>
                <description>سلامتی متولد ۲۰،۳۰،۴۰،۵۰ مقدار  کوتاه وقت بزارید و بخونیدلذت ببریدوقتى جوان‌هاى امروز از ما مى‌پرسند:شما چطور می‌توانستید زندگی کنید قبلا؟!بدون تکنولوژیبدون اینترنتبدون کامپیوتربدون تلفن همراهبدون ایمیلبدون شبکه‌های مجازی؟!🤔بايد پاسخ بدهيم:همان طور که نسل شما امروز می‌تواندبدون دلسوزیبدون خجالتبدون احترامبدون عشق واقعیبدون فروتنیزندگی کند.😞ما بعد از مدرسه مشق‌هايمان را می‌نوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم؛ بازی واقعی!*ما با دوستان واقعی* بازی می‌کردیم نه دوستان مجازی*ما خودمان با* دست‌هايمان بازی‌هایی مثل یویو و بادبادک و فرفره می‌ساختیمما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیمولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مى‌شديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه می‌رفتیم و در روزهاى گرم کیم دوقلويمان را با هم نصف می‌کردیم.💕نسل ما در مغازه‌هايش با خط درشت ننوشته بود: «لطفا فقط با کارت‌خوان خرید کنید»!سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود: «پول نداری صلوات بفرست»!👌🏼زمان ما تخت‌خواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رخت‌خواب‌های گُل گُلی و در بهارخواب، ایوان و پشتِ بام، از هر خوابی شیرین‌تر بود!🌸🌸ما موبایل نداشتیم ولی در عوض، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که می‌خواستیم، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم!☎️☎️*خانواده‌هايمان به علت ترافیک سنگین و ...* دیر به مهمانی‌ها نمی‌رسیدندزودتر می‌رفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و ...🥒🥒ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود ...✌️✌️ما بلاک کردن نمی‌دانستیم چیست؛ نسلِ ما نسل دل‌هاى بی‌کینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت ...🤍🤍🤍💚🤍🤍🤍ما نسلی بودیم که اگر کسانی با هم قهر میکردندیگران  مرام و معرفت بخرج میدادن بساط آشتی‌کنان  براه مینداختن وآنها  راآشتی میدادن ما نسلی بودیم که برای دیگران وقت می‌گذاشتيم 🌼🌼🌼🌼🌼در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمی‌آورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار می‌خرید و برايمان مى‌آورد، با هزار تا پیتزا عوض نمی‌کنيم!در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى  نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادایِ شیشه‌ای لذتی داشت که هنوز هم مزه‌اش زير دندانمان است ...ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدم‌فروشی بود ...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض، جشن‌هاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشی‌های رنگارنگ و دل‌هاى واقعا شاد و لب‌هاى واقعا خندان ...😁😆ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط  چراغانی  برگزار می‌کردیم و خيلى هم خوش مى‌گذشت ...🥳🥳ما نذری‌هايمان را در ظروف یک‌بارمصرف نمی‌دادیمتویِ چینی گل سرخی پخش می‌کردیم و همسایه‌مان هم توى ظرفِ خالی‌اش نقل و نبات مى‌ريخت🍬🍬ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض، مشق‌هايمان را زیر نور چراغ گردسوز  و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوش‌عطر بود، می‌نوشتیم ...تازه مادرمان یک سه پایه روی چراغ گردسوز می گذاشت و از حرارت آن تا صبح، یک غذای لذیذ مثل دونی برای صبح یا آبگوشت را برای ظهر، آماده میکرد.💐💐ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد، احساس راحتی کند!🎪🏕️⛺🛖🏠🏘️🏚️ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنت‌ها و بازی‌هایِ کودکانه می‌شکستیم، اگر خانم جون دعوامون می‌کرد؛ولي تازه برامون اسفند دود می‌کرد، تخم مرغ می‌شکست و می‌گفت قضا بلا بوده، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد! و اگر شکستگی آن زیاد نبود آنرا به چینی بند زن میداد برای بند زدن و دوباره استفاده کردن از آن.🔴🟠ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود ...🥃🧋🍯🍺🫖☕🍵ما از ذوقِ یک پاک‌کُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمی‌بُرد!🥰ما نسلی منحصر به فرد بودیم؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم و اولین نسلى که مطيع فرزندانمان شديم ...😓*تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید🌹</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 08:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگِ دورهمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-xgcdv7xqgkeu</link>
                <description>دلتنگِ یک دورهمی هستمدور هم بودن بدون گوشی ، بدون تلویزیون،بدون رادیو ...کنار هم توی بهارخواب خانه ی پدریباد ملایمِ اردی بهشتی و عطر گل های رازقیسر و صدای اردک ها ، شُرشُر آب و ترانه ی جیرجیرک هاچای،آجیل،میوهدردِدل،حرف های نو،حرف های کهنهبغض،اشک،لبخندبا نور چراغ گردسوز، بدون نگرانی قطع برق</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 05:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزمی برای خوب شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@mhazadeh/%D8%B9%D8%B2%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-pvugrpzhvio5</link>
                <description>باید خوب شد.با تمرین،با مراقبت،با همنشینی خوبان،یک چله می گیرم و یک عزم مقدس برای خوب شدن ?چله خوب شدن(۱)زبان خود را غلاف کنید و هرجا لازم بود سخن بگویید.زبان نشانه‌ عقل انسان است.</description>
                <category>محمد حسن آزاده</category>
                <author>محمد حسن آزاده</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 18:47:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>