<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی نادری نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhdinaderinejad</link>
        <description>دانشجویی هستم که سعی می کنه ببینه، ثبت کنه، فکر کنه و تا اونجایی که ذهن و فکرش توان داره، راه حل ارائه بده. می نویسم که نشون بدم، می نویسم که رد یا قبول بشم، می نویسم که جاودانه شم =)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:36:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/277355/avatar/i84szn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی نادری نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@mhdinaderinejad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط ببین!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhdinaderinejad/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-o7lm570rmf02</link>
                <description>خوشحالم تو دوره‌ای زندگی می‌کنم که تاریخ رو فقط فاتحان نمی‌نویسن و ناراحتم که باید از زبان مغلوب روایتگر زمانه باشم.تصمیم داشتم از کرونا و دورانش چیزی ننویسم تا روزی که اعلام بشه دنیا به حالت عادی برگشته، اونوقت میومدم مفصل از این روزگار می‌نوشتم، چیزایی که برام اتفاق افتاده، درسایی که گرفتم، اونچه که دیدم و سرمون اوردن. ولی میترسم با این روند اون روز رو هیچ وقت نبینم و حافظه‌ هم دیگه یاری نکنه که مهم‌ترین دغدغه‌های این روزامونو بگم، پس قلم رو همین حالا روی کاغذ می‌ذارم.زندگی مردم ایران و کرونانکنه یه وقت همه‌مون مغلوب بشیم و فاتحان فایزر زده بخوان به نسل بعدمون بخورونن که :ما تونستیم به عنوان یکی از کشورهای پیشگام در مدیریت و کنترل کرونا، با وجود همه‌ی تحریم‌ها و فشارهای خارجی، ناممون رو در جهان زنده نگه‌داریم.دو هفته‌ی پیش بالاخره بعد از ۴ ماه برگشتم باشگاه، با دو تا ماسک روی هم و یه اسپری الکل، حوله. تو تایمی که فقط خودم توی باشگاه بودم و بعد از هر حرکت ضدعفونی و... .  سه روز گذشت و خونه نشین شدیم :) همون روزی که من به این نتیجه می‌رسم هنوز فرصت باشگاه نیست، مادربزرگم با اینکه دو دوز واکسن زده، کرونا می‌گیره. خاله‌م هم می‌گیره. از کجا و چطورش بماند… .پیش از این به مدت سه-چهار ماه فقط خبر شنیدیم که همه‌ی کشورای جهان صف کشیدن که از نتایج تحقیقاتمون بهشون بدیم تزریق کنن.دقیقا وقتی مسابقات یورو ۲۰۲۰ برگزار می‌شد، داشتیم عروسی گرفتن همسایه‌ها رو می‌دیدیم. با این تفاوت که تو مملکت غریب، واکسیناسیون و پروتکل، اینجا هم می شنویم:من که کرونا ندارم! ادای خانوم بهداشتا رو در نیار!با ماسک نمیشه نفس کشید!کریستیانو رونالدو در حاشیه برگزاری یورو 2020دنیا المپیک معوقش رو هم برگزار کرد، هم پروتکل و تست رو نشونمون داد، هم اجتماع ایام کرونایی و هم مدیریت!در حاشیه رقابت های المپیک توکیو 2020ما نگران حال تک تک عزیزامون که باید بیرون از خونه باشن، باید برن سر کار، باید یه لقمه نون سر سفره‌هاشون بذارن؛ در مقابل هم آقایونی که از عزاداری حسین(ع) فقط سر و صدای طبل و سنج نصف شبش رو یاد گرفتن و اجتماعاتی که فرقش با کیپ‌ تو کیپ های قبل، فقط اضافه شدن کلمه‌ی &quot;پروتکل&quot; قبلشونه. اما تعطیلات حسینی هم به مزاج عده ای همیشه خوشه؛ کرونا باشه یا نباشه، شمال و دریا و جوجه!واکنش داریوش فرضیایی (عموپورنگ) به سفرهای دوران قرنطینه تاسوعا و عاشورااز وقتی پرزیدنت بایدن واکسیناسیون ملی رو شروع کرد، اینور فقط نشستن و برامون از شباهت فایزر و مدرنا با سایر واکسنای هم‌پیماناشون گفتن. هیج کدوم فرقی نداره و باید هر چی هست رو تزریق کرد. کادر درمان هم فقط همه رو تشویق به تزریق کردن ولی واکسنی بود؟ از من که تو این روزا هستم بپرسین! واکسن بود، فقط برای دشمنای نامسلمون بود و بوی استکبار و سلطه می‌داد.گروه های جهادی و پر برکت اما در همین حین تولید واکسن رو شروع کردن. ولی نه از پر کردن ویال، از پی ریزی سوله های تهیه و تولید واکسن!وقتی همون واکسنای کفار درگیر تستای دقیق و علمی و شواهد قابل اثبات بودن، اینجا ملاها و اطبای گل و برگی، دمنوش و روغن بنفشه (نه به قصد نوش) تجویز می‌کردن. آقایی نشست و گفت تو واکسنا GPS میذارن که مردم ما رو هک کنن! حالا یا نمیدونست GPS چیه یا از هک فقط یه چیزایی شنیده بود. شایدم واکسن رو تا حالا ندیده بود.میگن اگه یه نفرو بکشی، انگار همه آدما رو کشتی. حرف خدای بالاسره ها! حالا چطور روزی هفتصدتا (ضربدر 2.5 به گفته ی سخنگوی خودشون) میکشن و باکیشون نیست؟ بهش میگن &quot;سنّت استدراج&quot;مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًاهر کس نفسی را بدون حق و یا بی‌آنکه فساد و فتنه‌ای در زمین کرده، بکشد مثل آن باشد که همه مردم را کشته است.(سوره مائذه، آیه 32)داره ده روز میشه که هر روزش ثبت یه رکورد مرگ و میره. فدای چی؟ فدای سیاست‌هایی که جز خودشون هیچ کس و به تاریخ امروز هیچ کس قبولشون نداره. یه مشت متعصب بی‌فکر که کارشون شده پنهان کردن گندکاریای اظهر من الشمس اونایی که مدعی وراثت امامتن! چیز یعنی‌ جانشینی و امانت داری امامت ... .آمار کرونا در ایران مورخ 2 شهریور 1400تویی که دوشادوش منی و ترس و اشک بهت غلبه کرده!تویی که نسل بعد از منی و این روزها رو ندیدی!منِ مهدیِ خواننده از آینده که ممکنه این روزا رو یادت رفته باشه!بدون که کرونا هر چی نداشت، یه چیز داشت! اونم اینکه هر کسی خواست از عظمت و برکت دستاورداشون بگه و دفاع کنه و هر چی که شد استقلال و امنیت و نانو و مقالات ctrl+v علمی‌شونو به رخت بکشه، تو دیگه برای اثباتش با سهل‌های ممتنع دست و پنجه نرم نمی‌کنی.تو یه کلام بهش میگی ((فقط ببین!)) https://www.aparat.com/v/gCiQc </description>
                <category>مهدی نادری نژاد</category>
                <author>مهدی نادری نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 02:09:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بهراد عزیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhdinaderinejad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-i6qjfbygkihk</link>
                <description>بهراد فرخنده دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران و فعال محیط زیست، بر اثر سقوط از صخره در پارک ملی کیاسر درگذشت.بهراد را خیلی دیر شناختم. بهراد یک متخصص طبیعت بود. زبان طبیعت را می فهمید و زیبایی های طبیعت را بیشتر از ما درک می کرد. بهراد در آغوش طبیعت جان سپرد. بهراد مودب بود و با اخلاق. بهراد افتاده بود و متواضع. بهراد نتیجه ی یک تربیت درست بود. بهراد همه ی آن چیزی بود که با از دست دادنش می توانیم بگوییم &quot;گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است!&quot;همکلاسی ما، استاد من شد. از بهراد آموختم که انتخاب یک مسیر، آن قدر ها هم آسان نیست. مسیری که انتخاب می شود باید تا ته پیموده شود. جایی این مسیر سختی می طلبد، باید هدیه کرد؛ جایی جان می طلبد، باید فدا کرد. پس مسیر باید ارزش پیمودن هم داشته باشد تا جان را ارزش فدا باشد. آن وقت می روی، تا تهش می روی، جان می دهی و صدایت پر رنگ می شود. اگر درست رفته باشی، دغدغه هایت، تلاش هایت، و زندگانیت جاودانه و مثمر می شوند.بهراد عزیز! با همه ی نشناخته هایم از تو، بسیار آموختمت. این چند خط نیز، با کمال اندوه و بغض نهفته در واژه واژه اش، تقدیم روح بهشتی تو باد!</description>
                <category>مهدی نادری نژاد</category>
                <author>مهدی نادری نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 21:36:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ثمره یک استارتاپ ساده، یادگاری از اولین ذوق من برای جاودانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhdinaderinejad/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AB%D9%85%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-hdts15fsste9</link>
                <description>بیست و هشتم آذر ماه نود و هشت، بعد از ظهر، متروی تهران، از میدان شهدا به سمت انقلابعلی از من می پرسد :(( تو واقعا دنبال چه می گردی؟)) و من معتقدم ناخودآگاه ترین جواب ها که بدون تامل سر زبان می آیند، درست ترین و صادقانه ترین گفته ها هستند. با پیگیری همین روند پاسخ می دهم :(( جاودانگی!)) و راستی که هر حرکتم را با جاودانگی توجیه می کنم.شهریور ماه نود و نه، منزل، سامانه جامع آموزش دانشگاه تهراندرخواست ثبت دوره کهاد را ثبت می کنم. بالاخره ورودم به عرصه کارآفرینی را رسمی می کنم. با این همه دبدبه و کبکبه خواستم که کارآفرین شوم. خواستم که جاودانه شوم: هر بار گره ای باز کنم، به شمار مفتوحاتم اضافه کنم. آن وقت مفتخرانه در زندگی یک یا چندین نفر جاودانه می شوم. جاودانگی جز یاد نیکویی که در یادها باقی بماند؟آذر ماه نود و نه، منزل، لینک ادوبی کانکت کلاس مهارت های کارآفرینیاستاد ایده ی یکی از دوستانش را مطرح می کند. آن جلسه که از قضا یکی از پنج شنبه صبح هایی بود که سر کلاس خوابم نبرد. توجهم جلب شد، تیزتر و دقیق تر حرف ها را شنیدم. یک بازار خالی، نیازی برای مشتری ها، و فرصتی برای جاودانگی: اجاره دستگاه زردی نوزاد. اتفاقا یکی از مهارت هایی که کارآفرین به آن نیاز اساسی دارد، کشف فرصت است و همین نگاه سریعی که باید فرصت را شکار کند. لحظه ای خودم را در خط مقدم کارآفرینان اثر گذار تاریخ دیدم که مهارت های اکتسابی و خلق و خوی ذاتیم را به کار گرفته ام و برای رفع نیاز های بشر، ارزش، کار، ثروت و رفاه رقم می زنم.آذر، دی، بهمن نود و نه؛ در ایده پردازی و اجرااولین کاری که پیش از هر بررسی و مطالعه انجام دادم انتخاب یک نام شیک برای کسب و کار بود، آخر باید می دانستم وقتی در خیالم می خواستم خودم را موسس فلان جا معرفی کنم، جای فلان چه بگویم. نی نی زردی را انتخاب کردم. کسب و کارهای مشابه شهر های دیگر را بررسی کردم. شهر خودمان هم تنها دو سه نفر همکار شناخته شده داشت. سری بهشان زدم و دیدم به به! دقیقا همان که می خواستم: دستگاه هایی فرسوده و قدیمی و ارائه خدمات ناقص. به روزترین دستگاه موجود در بازار را پیدا و خریداری کردم؛ همین نو بودن و مجوز داشتن از سازمان تجهیزات پزشکی اولین ارزشی بود که می آفریدم. بعد از آن خواستم که آسان ترین دسترسی برای مشتری را ایجاد کنم. پدر و مادری که می آید نوزادش را زیر دستگاه بگذارد، به سبب نا آگاهی که از زردی و درمانش دارد، بسیار متلاطم و نا آرام است. سیستم پشتیبانی 24/7 راه اندازی کردم و از برادرم خواستم که یک سایت شیک طراحی کند و پاسخ به پرسش های متداول را آن جا نهادیم. یکی از دوستان حرفه ایم در حیطه ی SEO را هم به یاری گرفتم و وبسایتمان با &quot;دستگاه زردی نوزاد نجف آباد&quot; و جایگشت هایی از همین کلمات به اولین لینک گوگل رسید. دوستی دیگر آمد و با همه زبردستی اش، گرافیکمان را خوشگل کرد. همه چیز آماده بود که جدی ترین استارتاپم را (به قول مارکتی ها) لانچ کنم. وبسایت را به همان استاد درس مهارت های کارآفرینی نشان دادم و کلی ذوق کرد. یک خانم دکتری از Health MBA دانشگاه شهید بهشتی که در دوران پزشکی عمومی تِزِشان را روی زردی نوزاد تحقیق کرده بودند هم به ما معرفی کردند. یک بار هم به تهران رفتم تا با استاد ملاقات حضوری داشته باشم و ریزه کاری های کسب و کارهای نوپا را برایم بیش تر شرح دهد. در همین بازه ی ایده تا اجرا، زیاد خواندم و اطلاعاتم را افزایش دادم: این که زردی چیست؟ چگونه درمان می شود؟ چه خطراتی دارد؟ مادر نوزاد چه بخورد؟ باید و نباید های بارداری، و با همین اطلاعاتی که امروز دارم، می توان چند شکم زایید :)))  (البته اگر بیولوژی اجازه می داد!)تایپوگرافی نی نی زردی - اثر محمد معین امینیفروردین ماه هزار و چهارصد، در یأس و تردیداولین روز از سال هزار و چهارصد، تبلیغاتمان را آغاز کردیم. با وجود تلاش های گسترده، تعداد مشتری پیش بینی شده را نداشتیم. دلیل اصلی را وجود یک شکاف می دیدم. نتوانسته بودم مشتری را راضی کنم که برای درمان سریعتر نوزادش و برای کاهش نگرانی های خودش سراغ من بیاید. مشتری هنوز تمایل داشت که قید دستگاه به روز تر را بزند و نوزادش را زیر دستگاه بیست هزارتومانی قدیمی بخواباند. آن وقت شبی هشتاد هزار تومان را پرداخت نمی کرد. هر کس که ظاهر کسب و کار را می دید تحسین می کرد و آرزوی موفقیت روزافزون می کرد، غافل از این که من هنوز در اقناع مشتری ها مانده ام و چه برسد به موفقیت که روزافرونش باشد! گله کردم که این شهر کوچک است و مردمانش نمی فهمند. همین دستگاه در پایتخت شبی دویست هزار تومان کرایه می شود و مردمش برای سلامت نوزادشان هزینه می کنند. حتی شک کردم که جای من اشتباه باشد و نکند من اصلا آدم کارآفرینی نباشم! مایوس شدم و از یک جایی هیچ یک از تماس های مشتری ها را پاسخ ندادم. تعداد تماس های دریافتی بالاتر می رفت. اما اصلا اهمیتی نداشت، آخرش قیمت را می پرسیدند و مطمئن می شدند که سراغ همان بیست هزار تومنی را بگیرند. چیزی که آزارم می داد هیچ کدام از مواردی که حدس می زنید نبود: نه سود، نه مشتری، نه فروش. تنها یک مورد: من با هر تماسی که جواب می دادم یا نمی دادم، یک قدم از جاودانگی فاصله می گرفتم. من از همه ی آرمان هایم دور می شدم و مشتری ها بیش تر و بیش تر تماس می گرفتند. من جواب نمی دادم و بعد از هر تماس از دست رفته، به این می اندیشیدم که مشکل از من است! من اگر بازاریاب باشم، اگر مارکتر باشم، اگر کارآفرین باشم، باید این مسئله را حل کنم. یکی از دوستانم که دورادور پیگیر امور بود، مدام روی قیمت مانور می داد و می گفت این بازار، کشش این قیمت را ندارد؛ اما من معتقد بودم که ارزش آفریده ام. ارزشم بهادار است و باید هزینه اش را بپردازند. اگر هم مجاب نمی شوند که بپردازند، این عیب و ضعف من است. اگر من ادعای فروش و بازاریابی دارم، باید با همین قیمت بازار را بگیرم. و دوباره: نکند من کارآفرین نباشم!درد دلی با هم کلاسی عزیزمفروردین ماه هزار و چهارصد، در سماجت و تکاپوبه دنبال راه حل جست و جو کردم، وبینارهای بازاریابی و دیجیتال مارکتینگ رفتم، کتاب های کارآفرینی و استارتاپ خواندم، مشورت گرفتم و در نهایت پاسخ مسئله مرا در بهت رها کرد! هر تماسی که جواب می دادم و قیمتی که می گفتم یکی بر شمار مشتری های رقبا می افزود. در واقع تبلیغ بیشتر من، فروش بیشتری برای آنان بود. رقم من یک مهر اطمینان بر تصمیم پیشین آنان بود که همان دستگاه ارزانتر را انتخاب کنند. من طعمه بودم! نی نی زردی، چیزی بین قیمت کلان تهران و قیمت مفت این شهرستان بود و چون دسترسی به خدمت تهران نبود، قیمت مفت را بر می گزیدند. اگر من توانستم طعمه ی خوبی باشم، چرا طعمه ی خوبی خلق نکنم؟ یک طعمه آفریدم و همان قیمت بالاتر را در بازار ثبت کردم! و ثابت کردم که من جایی درست ایستاده ام! دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران هم انتخاب خوبی برای گذراندن رشته ماینور بود.با این چرخش استراتژیک، فقط کافی بود منتظر بمانم و اولین تماس را دریافت کنم.دوزادهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد، مفتخرتلفن زنگ خورد. یک ساعت مانده به امتحان میانترم درس روش های تولید، یکی از اساسی ترین درس های این ترم! اول خواستم این یکی تماس را هم رد کنم و از بعدی شروع کنم. برای کسی که هر لحظه را آخرین فرصت می داند، بعدی وجود ندارد. شاید این آخرین فرصت برای ثبت جاودانگی باشد. جزوه و اسلاید و ویدیو را کنار گذاشتم، تماس را جواب دادم. واو به واو آنچه باید را گفتم. منتظر جواب ماندم که شنیدم :(( آدرستون کجاست؟)) و این یعنی من توانستم یک مارکتر باشم! مشتری آمد و دستگاه را گرفت و در همین بازه، چندین بار سوال پرسیده است و از جانب تیم پشتیبانی جوابش را داده ام و نوزادش دارد بهتر می شود. در همین لحظه های انس من با کیبورد و واژگان و مرور گذشته، جایی در یکی از خانه های همین شهر، پدر و مادری نوزادشان را با اطمینان زیر دستگاه نی نی زردی خوابانده اند و این نوزاد درمان می شود. این نوزاد بزرگ می شود و این نوزاد آینده دارد. من در ثانیه ثانیه این انسان جاودانه شده ام و این همان چیزیست که به دنبالش بوده و هستم.بیست و هشتم آذر ماه نود و هشت، صبح، واتساپببین مهدی! تو خیلی بچه ای برای این کارا. تو فعلا باید یاد بگیری. باید بری کار کنی. باید بزرگ بشی. بعدا شاید تونستی کاری هم راه بندازی. کسی که به تو میدون نمیده که. کسی نمیگه بیا آقای نادری نژاد این بازار. بیا کسب و کارت رو جلو بنداز. شاید بعدا بتونی ولی حالا نه.دوزادهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد، مفتخرهیچ گاه به کس میدان نمی دهند. میدان را باید یافت و اگر یافت نشد، باید ساخت. اگر چیزی در سرشت آدمی رخنه کند، همه ی اعمال و رفتار و اقدام او را به سیطره در می آورد تا ظهور کند، تا جلوه کند و حقیقت یابد. کاش او که مرا ناتوان خواند، این ثبت اثر امروزم را می دید! کاش...من معتقدم ناخودآگاه ترین جواب ها که بدون تامل سر زبان می آیند، درست ترین و صادقانه ترین گفته ها هستند. و کاش آن روز چند ساعت زودتر هم لال نبودم و با پیگیری همین روند پاسخ می دادم :(( جاودانگی!)) که رشته ی افکارم با جاودانگی تنیده شده است.</description>
                <category>مهدی نادری نژاد</category>
                <author>مهدی نادری نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 06:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پایان تلخ = یک تلخی بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@mhdinaderinejad/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-rqhqxvsgerpr</link>
                <description>دمبل­ های پنج کیلوگرمی را زمین می ­گذارد. با همه ­ی داداشی ها خداحافظی می­ کند. به رختکن می­ رود و با اسپری گران قیمتش، که از سوپری سر کوچه خریده است، دوش می­ گیرد. بالاخره فرصت شده که محبوبش را بعد از یک روز دشوارِ زیر کولر مغازه، به پشتوانه پول زیادی که جیب زده است و برای یک آب معدنی خانواده و دو تا بستنی قیفی کفایت می کند، ملاقات کند و ذوق عشق دوران جوانی­ش را کند. او خود را یک مرد می­ پندارد.زیباترین لباس­ هایش را از کمدش در آورده، به تن می­ کند. همان طور که مراقب است ناخن­ های مانیکور کرده اش لب­ پر نشود،  صورتش را بزک می­ کند و می ­رود که ساعت پنج نشده مقابل باشگاه بوی فرندش بایستد. دلش می­ خواهد اولین دختری که بوی فرندش به محض خروج از باشگاه می بیند، خودش باشد. آن وقت می ­آید او را در آغوش می­ کشد و آن هیکل دم کرده و سیکس پک دارش (که خودش دانه دانه پک هایش را شمرده) مطمئن ترین جای دنیا می شود.این دختر نسل نوجوان و جوان ما شاید از سر دیده نشدن بلکه هم به قصد یافتن احترامی متقابل و آن پسر نسل نوجوان و جوان ما شاید به دلیل سرکوب های شدیدی که نثار احساس تامین گری او می شود، بلکه هم به سبب نیافتن محیطی امن برای بیان و اجرای نظراتش، با پیروی از کشش ذاتی جنس مخالف دم از استقلال و عشق می زنند. آن وقت شرایط فراهم است تا نیمچه تامین و محبتی که پسر می آورد و کمی عشوه و ناز و نیاز فریبنده که دختر خانم زحمتش را می کشد، ملاط ساخت رابطه ای پر از دام را مهیا کند.اساسی ترین هدفی که منجر به این روابط عاطفی دنیای مدرن امروزی می شود، که خود ماهیت رابطه مخالفین و موافقین بسیاری دارد (و من نویسنده قصد اعلام موضع ندارم)، همین رفع بنیادی ترین نیاز های ذاتی­ ست. از طرفی هم نسل جوان ما با این چشم و گوش بازی که پیدا کرده و آثاری که نویسنده ­ها و خواننده­ ها به نام عشق و با زمینه­ ی هوس وارد افکارشان کرده ­اند، تاییدی از به اصطلاح روشنفکران و بیداران جامعه ­اش می­ گیرد و چرا باید به این اندیشه کند که در یک رابطه چه اتفاقی می افتد؟در نهایت اگر این دختر و پسر جوان از آن عده کثیری باشند که موفق به ساخت یک رابطه نشوند، می روند پست و استوری می گذارند که خسته و نالانند و عشق آن ها را پیر کرده است و مسیر زندگیشان می پیچد به سمت و سویی که حال و آینده شان را تباه کنند. پس سعی می کنند که مدام بگویند ((‏اگه دو نفر از هم جدا می­شن دلیل نداره که آدم­های بدی بودند، شاید آدم­های خوبی بودند که برای هم ساخته نشدند.)) و یا بعد از مدتی که آدرنالین و سروتونین بدنشان کمتر شد، بیشتر به طرفشان و رفتارش فکر کنند و بنشینند بگویند ((زمان معلوم می­کنه که کی از دست داده و که نجات پیدا کرده.))کلام اصلی من هم با همین جنس عشاق ناکام است. بیاییم به این دید بیندیشیم که رابطه یک مهارت می خواهد، یک بلدی می­خواهد و نگه داشتن شرایط یک رابطه در بهترین حالتش و مدیریت همه­ ی تنش ها و بحران های زندگی، این بار برای دست کم دو نفر، همین ­طور کشکی و جذاب نیست. آن وقت همین که شندرغازی در جیبمان ریختند و هالتر خالی را به دست گرفتیم، یا همین که اجازه دادند زیر ابروهایمان را برداریم و موهایمان را مِش کنیم، آمادگی کافی شروع یک رابطه و پذیرش مسئولیت را نداریم. در این صورت، ضمن اتمام یک رابطه بهتر می اندیشیم که کدام یک از ما، کسی را که برتریش باعث بروز آدم بهتری در وجودمان می­شود، دور می اندازیم؟ پس این وسط یک نفری به اشتباه انتخابش پی برده است. می آید رابطه را تمام می­کند. مگر شروع یک رابطه الکی الکی بود که پایانش باشد؟ وقتی شروع کردند، تمام نمی­ شود؛ تمام می­ کنند. بعد او که تمام کرده است، می رود پی زندگی­اش و با همه درد و غمی که از این دلتنگی و دوری دارد، با همه حال ناخوشش، تحمل می­ کند و این پایان را یک نجات تلقی می­ کند. طرف دیگر ماجرا هم هنوز در انتظار زمان است که بیاید و ثابت کند که هر کسی او را ندارد، از دست داده است.این نسل جوان و نوجوان نیاز دارد بداند و یاد بگیرد که این رابطه های خالی از مهارت محفل خوبی برای ارضای نیاز های اساسی و سرکوب شده ­اش نیستند. ما (نسل جوان و نوجوان) باید یاد بگیریم که گزینش ماهرانه کنیم و رفتار ماهرانه بروز دهیم تا اگر رابطه ای تشکیل دادیم، پیشرفت هایی فراتر از نیازهای اساسی داشته باشیم، مسئله ها را حل کنیم و آدم های بهتری شویم. تا آن رابطه­ مان رابطه ای نشود که وسطش بگوییم ((ای بابا! اونی که می خواستم نبود!)) به انتها نرسیم و اگر هم به انتها رسیدیم، به تله ­ی قربانی تن ندهیم و جای همه چیز و همه کس، اول خودمان را مسئول بدانیم؛ اگر آدم خوب رابطه بودیم که دریابیم از کجا شکست خورده­ ایم و تکرار اشتباه نکنیم. اگر هم کسی بودیم که دور انداخته شدیم، راه ­های پیشرفت را بشناسیم و از چیزی که هستیم جلوتر رویم. آن بیرون کسی دلش به حال ما و رابطه ­های ما نمی سوزد، حالا برویم هی بایوی سنگین و استوری دپ بگذاریم که ثابت کنیم ما را از دست داده ­اند. اگر از دست داده بودند که مدام ثابتش نمی کردیم =)))</description>
                <category>مهدی نادری نژاد</category>
                <author>مهدی نادری نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 01:21:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>