<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسن جمشیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhjamshidi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:12:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/177672/avatar/3Dttsj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسن جمشیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mhjamshidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای هزارمین بار گریستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mhjamshidi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ugujfflhwni5</link>
                <description>امروز با به خاطر آوردن پدرم برای هزارمین بار گریستم. درست نمی‌‌دانم اولین تصاویرم از پدر مربوط به چه زمانی است. شاید قدیمی‌ترینش آنی باشد که با مینی‌بوس به جایی در خیابان انقلاب و یا شاید در خیابان کارگر و یا حتا ولیعصر ‌می‌رویم. پدر حتما در چنین روزهایی خیلی جوان‌تر است. همیشه این خاطره هوایی دودآلود دارد. انگار که مثلا بیست و هشت/نه سال قبل هم هوای پاییزی تهران آلوده بوده است. بعد پیاده می‌شویم و در انتهای کوچه‌ای نسبتا پهن به درب سفید‌رنگی می‌رسیم که تصور می‌کنم باید مهدکودک جدیدی باشد. این تصویر متعلق به دورانی است که او تازه بازنشست شده است و احتمالا به دنبال کار جدیدی برای دوران بازنشستگی‌اش می‌گردد. انگار که هیچ‌‌وقت قرار نبوده که حقوق بازنشستگی کفاف زندگی روزمره را بدهد. اما جالب این‌جاست که در این تصویر پدرم را بی‌کار به خاطر می‌آورم. و اضطرابی از به یاد‌آوری این حس در دلم رخنه می‌کند. گویی در ذهن کودکی ۵ یا ۶ ساله‌ هم پدر با کار خیلی زود گره می‌خورد و کار گویی قدرتی برای پدری است که قرار است همیشه پشتیبان و همراه باقی بماند. تصور می‌کنم ذهنیت پدری که همیشه می‌تواند کارها را رو به راه کند خیلی دیر در من شکست. شاید جایی همین چندسال پیش در اواخر دهه سوم زندگی‌ام. یک‌بار که به ایران برگشته بودم قرار بود کاری را انجام دهد که او را به صرافت انداخته بود. درست یادم می‌آید که به عادت همیشه‌اش داشت کیف سامسونایت سیاهش را با دفتر و دستک‌های بیهوده‌اش مرتب می‌کرد. روی زمین چهارزانو نشسته بود. وقتی برایش توضیح دادم و سعی کردم اضطرابش را با همراهی و گفتن از آن که می‌تواند از پس ‌کار بربیاید کم کنم، روبه من کرد و گفت: بابا‌جان من دیگه حتا درست و غلط خودم را هم نمی‌دانم. هرچه شماها بگویید من انجام می‌دهم! بعدتر که به ایتالیا برگشتم، نیمه‌شبی از به یاد آوردن تصویر آن اضطرابش برای چند صدمین بار گریستم....تصویر دیگری که در ذهنم نقش می‌بندد احتمالا عصری پاییزی است که پدرم مرا به بوستان ساعی برده است. هوا گرگ و میش است و آدم‌های کمی در بوستان قدم می‌زنند. اما او با دقت و حوصله تک‌تک پرنده‌ها و حیوانات در قفس را به من نشان می‌دهد. سعی ‌می‌کند قدری برای هرکدام از خودش توضیحی ببافد و مرا آشناتر کند. انصافا هم که در بافندگی مجرب است. تصور می‌کنم بخش زیادی از قصه‌های شبانه‌اش را هم خودش سر هم می‌کند تا خوابم ببرد. قصه‌هایی از سگی که در حیاط خانه‌شان در اراک داشته‌اند و نام غریبش جیران بوده است. داستان مبارزه جیران و گرگ‌ها. قصه خرید‌هایی که به گردن جیران می‌انداخته تا به خانه برساند. قصه عمه‌م که جیران او را از غرق شدن در حوض حیاط نجات داده است. در خلال نوجوانی یک‌بار از عمویم در مورد جیران پرسیدم تا مطمئن شوم حداقل واقعا وجود داشته است! شاید حضور جیران در کودکی پدرم باعث علاقه‌اش به حیوانات شده باشد. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من تقریبا تمامی پارک‌های حیاط وحش شهر را به دفعات با پدرم بازدید کرده‌ام، بی آن‌که از او خواهشی کرده باشم! آن بعد ازظهر، بعد از از تور حیات‌وحش شبانه احتمالا برایم از یک ساندویچی، یک همبرگر آبدار - در آن نون‌های گرد دهه ۷۰ که آن‌قدر بزرگ بود که برگر در آن‌ها گم می‌شد اما نانی خمیر شده را باقی می‌گذاشت - می‌خرد. طی این سال‌هایی که آلزایمر او را ذره‌ذره می‌بلعید فراوان اندیشیده‌م که آیا او چیزی از روزهای خوشمان به خاطر می‌آورد؟ و از تصور این‌که او در میان جمع‌مان بود و جایی در درون خالی خودش تنها نشسته بود - بی خاطره و بی تصویر- بارها و بارها گریستم....تصویر مه‌آلود دیگری مرا با خودش می‌برد به روزی تابستانی در بوستان روبروی آپارتمان جدیدمان. جایی که دوطبقه خانه حیاط‌دار را دادیم تا آن آپارتمان کوچک‌ را در طبقه دوم بخریم! اما در آن روز تابستانی پدر چرخ‌های کمکی دوچرخه بی‌ام‌ایکس نارنجی رنگ را باز کرده است. به من اطمینان می‌دهد که از پشت زین دوچرخه‌ را گرفته است و همراه من خواهد دوید. من فقط باید به جلو نگاه کنم و پیش بروم. همین کار را می‌کنم. دستش را پشتم احساس می‌کنم و صدایش را از نزدیک می‌شنوم. انگار معجزه رخ می‌دهد. توانستن را برای نخستین دفعات دارم آگاهانه حس می‌کنم. تشویقم می‌کند. صدایش انگار قدری دور شده باشد. اما در تصورم دستش را هنوز در پشتم احساس می‌کنم. چنان‌که مست موفقیتم هستم شک می‌کنم و به عقب بر می‌گردم. چند ده‌متر عقب‌تر ایستاده و با دیدنم بلند می‌گوید جلویت را نگاه کن. موفقیتم دیری نمی‌پاید و زمین می‌خورم!آن نیمه‌شبی که در تاریکی گریستم، داشتم به همین موضوع فکر می‌کردم.که من بدون او چقدر می‌توانم تنهایی رکاب بزنم؟ ...فردا او را به خاک می‌سپاریم. حالا دیگر بابا جایی میان خاطره‌هایمان به زندگی‌ش ادامه می‌دهد. آن‌جا برای او دیگر خبری از رنج نیست. دیگر با خیال راحت او را جوان، خندان و سرزنده تصور می‌کنم. خندان روی حصیری نشسته زیر درختی تنومند در دشتِ بهاره‌ی سبزی در حوالی شهمیرزاد. یا که جوان و سرزنده پشت فرمان نشسته و همگی روانه‌ایم به سوی محلات و همزمان صدای آواز شجریان که “چنان مستم”را می‌خواند در گوشم طنین‌انداز است. حالا دیگر باید فقط تنهایی رکاب بزنم. تنهایی رکاب بزنم و به پشتم نگاه نکنم. امروز اما از تصور این تنهایی رکاب زدن و زمین نخوردن برای هزارمین بار گریستم! .شروع ژانویه ۲۰۲۳پایان ۲۸ جولای ۲۰۲۴</description>
                <category>محمدحسن جمشیدی</category>
                <author>محمدحسن جمشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 23:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه کن؛ موهایمان عین هم شده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@mhjamshidi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-qmdlxznkhzbt</link>
                <description>احتمالا باید یکی از سخت‌ترین چیز‌ها در این جهان فهم واژه “هرگز” باشد. چه بسا حتی “هرگز” شکل دهنده بخشی از تاریخ انسان بوده باشد. وقتی به این فکر می‌کنم که دیگر “هرگز” بابا را نخواهم دید، جایی در عمق قلبم تیر می‌کشد. این خیلی هولناک است که تو دیگر هیچ‌وقت دوباره نتوانی فردی/چیزی را تجربه کنی. نه چون آن فرد/چیز ارتباطش با تو قطع شده است. چون وقتی ارتباطت با کسی/چیزی قطع بشود حداقل می‌دانی که او جایی “هست”. اما این‌جا پای “نیستی” در میان است و او دیگر اصلا وجود ندارد. این میل به دوباره تجربه کردن آن‌چه زیسته‌ایم باید خیلی خیلی درونمان ریشه داشته باشد. آن‌قدر که حاضر شده‌ایم این همه داستان برایش سر هم بکنیم. آن‌قدر که نیمی از تاریخ بشریت مربوط بشود به قصه‌های ما برای زندگی پس از مرگ. پس از مرگ و امید بستن به زیستی جاودانه در جهانی دیگری که “رنج” در آن جایی ندارد. نیستی و قید هرگز آن‌چنان عذاب آور بوده‌اند که ما را واداشته تا به چیزی برساخته خودمان چنگ بزنیم تا بلکه اندکی بر این “رنجِ وجودی” پیروز شویم.این هفته مادر رییس آلمانی‌م فوت کرد. هفته اول بعد از فوت بابا که سر کار رفتم، روزی نزدیک غروب پیشم آمد و با من خوش‌و‌بش کرد. از پدرش گفت و چشمانش زلال شد. بعد از سال‌های فراوان همچنان انگار آن “چیز” ته‌نشین شده همچنان تلخ باشد. گفت که پدرش موزیسن بوده است و هر وقت می‌خواند، به اوپرا می‌رود یا ساز می‌زند یاد او میفتد. از من پرسید چه چیز نو را یاد “بابا” می‌اندازد؟ یادم نیست آن لحظه چه گفتم. اما در روزها و ماه‌های گذشته مدام به این سوال اندیشیده‌م. مرا هم احتمالا شنیدن موسیقی‌هایی که به قول بابا با “تارهای دلم بازی کنند”  یاد بابا می‌اندازد. بیش از هر چیز شاید صدای آواز ایرانی و شجریان. دیگری‌ش شعر خواندن است. بابا شعر می‌گفت و فراوان شعر دوست می‌داشت.  حتی تازگی‌ها سارا فیلمی را پیدا کرد که بابا دارد از  دفتر شعرش یکی را می‌خواند و دیگر مثل سابق واژه‌ها را نمی‌شناسد و من اصلاحش می‌کنم.  چیز دیگر باید نظمش باشد. بابا خیلی منظم بود. در لباس‌هایش. در کنابخانه و اسنادش. در مسائل مالی‌ش و هر آنچه که به نظم نیاز دارد. به گمانم این را هم به خوبی در ما به ودیعه گذاشته است. دیگری‌ش باید موهایم باشد. موهای سیاه پرپشتش هم هدیه‌‌ای ژنتیکی است به ما. این اواخر که هر بار ایران بودم و شانس این را داشتم که به حمام ببرمش، وقتی سرش را می‌شستم بلند می‌گفت “آخیش”. کیف آب گرم و شستشویش را بلند ابراز می‌کرد. این هفته که مادر رییسم فوت کرد با او خوش‌بشی کردم. و گفتم انگار اصلا آسان نمی‌شود نه؟ گفت آره همین‌طور است. انگار دو تا شده باشم. منی که اینجا کار می‌کند و منی که در آن دو ساعت آخر با مادرم تنها بودم و برای چشمان بسته‌اش ساز زدم و خداحافظی کردم. راست می‌گوید. انگار تکه‌ای از من هم بالای تخت شماره ۱۰ سالن مراقبت‌های ویژه بیمارستان، در آن روز چهارشنبه اردیبهشت که رسیدم و بابا چشمانش رو برای آخرین بار هشیارانه گشوده بود جا مانده است. این هفته تولدم بود. ۳۴ سالگی‌م تمام شد. راه کمی نیامده‌م. خیلی از اوقات و سال‌های پیشینم را به قول فرنگی‌ها کریستالی به یاد دارم. از کودکی و بازی‌هایش تا نوجوانی و مدرسه. از دانشگاه و هنرهای زیبا تا مهاجرت و ایتالیا و شهرهای بسیار که پیموده‌م. آدم‌های فراوانی که سر راهم بوده‌ند و با هم همکاری و دوستی و رفاقت کرده‌ایم و دست آخر مانده‌ایم یا رفته‌ایم. اما حالا که نگاه می‌کنم همه‌شان انگار مثل یک ابر شناور محو شده‌اند و مثل شیره‌ای گس در وجودم ته نشین. از دفتر که در میایم یادم میفتد که سال ۲۰۱۹ که آلبوم جدید گروه انگلیسی Coldplay آمده بود و بیماری بابا تازه داشت شدت می‌گرفت آهنگ Daddy را به یاد او گوش می‌کردم. فوری هدفونم را توی گوشم می‌گذارم و آهنگ را پخش می‌کنم و به سوی خانه پیاده روانه می‌شوم. شعر و صدای کریس مارتین روز و اندوهم را تکمیل می‌کند. “بابایی اونجایی؟بابایی میای بازی کنیم؟بابایی حوصله نداری؟چیزی نمیخوای بگی؟ می‌دونم که تو هم اذیت شدی.بهت واقعا نیاز دارم.بابایی اگه اونجایی،تنها چیزی که میخوام بهت بگم اینه که؛تو خیلی دوری.…بابایی خوبی؟بابایی میخوام بگم نگاه کن موهامون عین هم شده‌ن.بابایی امروز تولدمه.همه‌ی ‌چیزی که میخوام بهت بگم اینه که؛تو خیلی دوری.ولی اشکالی نداره.طوری نیست.”  نوامبر ۲۰۲۴-در راه مالاگا</description>
                <category>محمدحسن جمشیدی</category>
                <author>محمدحسن جمشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 14:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>