<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhmdhsen</link>
        <description>معلق بین این شاخه و آن شاخه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:10:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/425301/avatar/G5lglg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسین</title>
            <link>https://virgool.io/@mhmdhsen</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رفاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@mhmdhsen/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-fqmqmk0o09mb</link>
                <description>به نام خدارفیق از ریشه رِفْق (به کسر راء و سکون فاء) به معنای مدارا است. رفیق کسی است که مدارا می کند و و بلد است که به ساز شرایط شما برقصد. مدارا کردن وقتی معنا دارد که زمان، هم برای شما و هم برای او به سختی می‌گذرد، وگرنه در گرمابه و گلستان که نیازی به مدارا نیست. رفیق هواخواه ماست اما بخاطر چیزی ارزشمندتر از سختی‌ها. به همین دلیل کسانی رفیق می‌شوند که دور اندیش باشند و نگاهشان به نوک بینی‌شان نیست که فقط شرایط بد و به‌هم ریخته حال حاضر را ببینند.پس اگر یک نفر دوراندیش باشد، فقط نیاز است نفر دومی هم مثل او باشد که هر دو در افق‌های دور چیزی ارزشمند برای ارائه به هم داشته باشد در اینجاست که رفاقت شکل می‌گیرد و هر دو در لحظات سخت و برای چیزی گران‌بها کنار هم می‌مانند. اما کسی برای تحمل سختی،‌ یک رفاقت را شروع نمی‌کند چون هیچ‌کس بی‌دلیل خودش را در شرایط سخت قرار نمی‌دهد، مگر اینکه لذتی در میان باشد. زیرا تا به حال دیده نشده که کسی در جایی بخوابد که زیرش آب برود، مگر اینکه آن هم علتی داشته باشد.خوب می‌دانیم که بسیاری از روابط به این حد نمی‌رسند و نمی‌شود نام آن‌ها را رفاقت گذاشت. و در اینجا همیشه آن تفاوت معروف بین رفیق و دوست مطرح می شود: ممکن است من با کل شهر دوست باشم اما رفیق، نهایتا سه یا چهار نفر بیشتر نخواهد بود. حالا می خواهم در این نوشته در مورد این رفاقت‌ها صحبت کنم؛ دقیقا بعد از اینکه این رفاقت‌ها به ثبات نسبی قابل قبولی رسیده‌اند و این دغدغه به وجود آمده که تا کی می توانند ادامه دار باشند.برای اینکه سریع تر به نتیجه برسیم، چند دقیقه از زندگی یکی از دو نفر دوراندیش را که در بالا صحبتشان شد از نزدیک می‌بینیم:صدای هشدار تلفن همراه، با نت‌های زیر و کوبشی، سکوت اول صبح اتاق خواب را می‌شکند. او در تخت تکانی می‌خورد و با کرختی پتو را کنار می‌زند. دست‌هایش را در هم چفت می‌کند و به بالا می‌کشد. پاهایش را همزمان با نفسی عمیق به پایین فشار می‌دهد، انگار می‌خواهد مطمئن شود همه‌ اعضای بدنش در جای خودشان قرار گرفته‌اند. بعد، تلفن را برمی‌دارد و به رفیقش پیام می‌دهد: «سلام داداش! بیداری؟» کمی برای رفتن زود است اما با عجله نگاهی به خودش در آینه می‌اندازد. بعد یکی دو خرما از یخچال برمی‌دارد تا معده‌اش را کمی آرام کند. شیره‌ی خرما انگشتانش را چسبناک می‌کند. او در حالی که انگشت اشاره و شصتش را از بقیه‌ی انگشت‌ها جدا می‌کند، به اتاق برمی‌گردد تا لباس‌هایش را عوض کند. سعی می‌کند بدون آن دو انگشت لباسش را بپوشد، اما نمی‌تواند دکمه‌ها را سریع ببندد. و چون عجله دارد، علی‌رغم میلش، دو انگشت چسبناک را در دهانش می‌مکد و آن‌ها را با پشت شلوار خشک می‌کند. در همین لحظه، تلفنش زنگ می‌خورد:«داداش بیداری؟ پیام دادی بعدش جواب دادم. دیگه جواب ندادی. گفتم شاید خوابت برده».«نه داداش، دارم آماده می‌شم».«حله، دو دقیقه دیگه دم درم، بیا پایین».خب تا همنیجا کفایت می‌کند. با کمی دقت در کارهای این فرد در همین چند دقیقه، به راحتی می توانیم بفهمیم که هر کنش و واکنشی که از او سر میزند یا برای به دست آوردن و یا از دست ندادن چیزی است. صبح از رختخواب جدا می‌شود، برای اینکه به کلاسش برسد چون اگر غیبت کند درسش حذف می‌شود، خود را در آینه می‌بیند تا قیافه اش قابل تحمل‌تر باشد، خرما میخورد تا گرسنگی اول صبح معده‌اش را اذیت نکند و زودتر با دوستش هم مسیر می شود برای غنیمت شمردن هم‌صحبتی با او تا در اول صبح کمی دلش باز شود؛ ولو اینکه مجبور باشد کمتر بخوابد و زودتر به دانشگاه برسد.همه‌ ما همینطوریم. اگر شخصی را به طور اتفاقی در هر جایی از جهان انتخاب و فعل و انفعالاتش را در یک روز مشاهده و سپس عوارض شخصیه‌اش را از آن جدا کنیم، می‌فهمیم که هر چیزی که از او سر می‌زند، برای به دست آوردن و یا از دست ندادن چیزی است. فرقی هم نمی‌کند که با چه ایدئولوژی و جهان‌بینی روز خود را شب می‌کند. حتی کسی که به دنبال خودکشی است گمان می‌کند که با از بین بردن خود می‌تواند درد مرتبه هزار را به مرتبه صفر برساند. پس این ویژگی در ما فطری است.آن دو نفر دور اندیشی هم که در بالا ذکر خیرشان بود، از این قاعده مستثنی نیستند. رفاقت نیز یکی از افعالی است که از آن ها سر می‌زند و برای یک منفعتی شکل می‌گیرد. بله، قبول دارم، رفاقت یک مرحله بالاتر از دوستی مخصوص به روزهای خوب است و اتفاقا بر پایه درک متقابل، احترام، فداکاری و غیره شکل می‌گیرد اما مسئله این است که آیا همیشه این رابطه در صدر اولویت‌ها و منافع آن دو نفر می‌ماند یا نه؟  این رفاقت تا کجا ادامه دارد؟ بالاخره تعارض منافع درکجا زهر خود را در این ارتباط میریزد؟ آیا همه چیزخواهی آدم ها بالاخره مجبورشان نمی‌کند که روزی، یک نقطه سرِ خط رفاقتشان بگذارند و یا در بهترین حالت، رفاقتشان به دوستی معمولی تبدیل شود؟ مطمئنم که تعارض منافع قطعی است و این اتفاق دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه.اگر رفاقت های اینچنینی را تجربه کرده باشید و طرف مقابلتان هم آدم حسابی بوده باشد، طوریکه نخواهید او را از دست بدهید، همیشه این موضوع در ته ذهنتان، شما را اذیت کرده که: «تا کجا با هم رفیق می مانیم؟» زیرا می‌دانید که اگر او نباشد، سوراخی در زندگی‌تان به وجود می‌آید که دیگر پر نمی شود و احتمالا از خودتان سوالات این چنینی پرسیده‌اید که: «یعنی هیچ وقت به تعارض نمی‌خوریم و همیشه رابطه‌مان پر رنگ خواهد بود؟» زیرا اگر از هر دو نفری که رفیق هستند بپرسیم: «آیا میخواهید رفاقت شما در یک فضای کاملا دلنشین تا ابد ادامه دار باشد؟» قطعا جوابشان مثبت است. همه رفیق‌ها همینطورند.البته ممکن است شما خیلی کمال‌طلب و رفیق باز نباشید و بودونبود این مسائل شما را آزار ندهد. اما می‌دانم که شما هم اگر بتوانید یک رفاقت مطلوب را با همه شرایط آرمانی‌تان تصور کنید، حتما دلتان می‌خواهد که آن را داشته باشید. یک پله بالاتر، آنهایی هستند که از این نعمت را دارند و حتما در طول رفاقتشان به این موضوع فکر کرده‌اند که چگونه رفاقتشان را تبدیل به رفاقتی مدام کنند، رفاقت هایی ادامه دار تا بی‌نهایت.اضافه کردن بی‌نهایت به هر چیزی، کار را سخت می‌کند. اما نمی شود از آن فرار کرد. تنها کسی که مدعی بی‌نهایت است خداست. من در بین مکاتبی که اسمی در کرده‌اند، ندیدم که بی نهایت را ادعا کنند. لااقل تا الان که می‌نویسم خبری از آن ندارم. ولی همین که هیچ کس به جز خدا، بی‌نهایت را- حتی درحد ادعا- برای ما تضمین نمی کند، جالب است.ما همه بی‌نهایت را می‌خواهیم و این مهم فقط پیش خداست. در موضوع بحث ما، اینطور می‌شود که اگر می‌خواهیم رفاقت‌هایمان تا بی‌نهایت ادامه‌دار باشد باید آن را به چیزی وصل کنیم که خودش بی نهایت است. بعد از اتصال هم فقط باید دوراندیش بمانیم و تمام. اینجاست که رفاقت‌های ما تا بی نهایت ادامه‌دار خواهد بود. چون منفعت‌هایی که در رفاقت دنبالشان هستیم به بی‌نهایت وصل شدند؛ یعنی همیشه چیزی ارزشمندتر وجود دارد که بخواهیم برای رسیدن به آن، در سختی‌ها کنار رفیقمان بمانیم.این اصل نه فقط در رفاقت بلکه در کل زندگی ما جریان دارد. ما هر چیز خوبی را تا بی نهایتِ آن می‌خواهیم. ساخت وجودی ما بی‌نهایت را طلب می‌کند. فقط باید آن را دُرست در ذهنمان تصور کنیم و به محض تصور، دلمان آن را میخواهد. مثلا همین الان به یک زندگیِ راحت و پرنشاط ابدی که همراه با رشد و تازگی باشد، فکر کنید! کسی هست که آن را نخواهد؟! بدون تعارف اگر هر صفت خوبی را در حد بی‌نهایت به ما تعارف کنند، دلمان آن را می‌خواهد. خب، به نظر شما آیا این خواستن‌ها نشان نمی‌دهد که ما می‌خواهیم مثل خدا، بی نهایت باشیم؟ فقط بحث در این است که آیا واقعا می‌شود به بی‌نهایت رسید یا این آرزو بیشتر شبیه یک فانتزی است؟وقتی شما یک رد پای بزرگ به عرض دو در چهار متر را در باغی می‌بینید- با فرض اطمینان به ساختگی نبودنش- می‌فهمید که پای بزرگی هم وجود دارد. بی‌نهایت نیز همینطور است، وقتی آرزوی بزرگ بی‌نهایت در ما وجود دارد پس حتما خودش هم واقعی است که ما را شیفته خودش کرده. و اگر رسیدن به بی‌نهایت محال بود، خدای حکیم این میل را درون ما قرار نمی‌داد.بله، پشت پرده مفهوم بی‌نهایت دست خداست چون بدون محدودیت از هر خیری را دارد. او این آرزو را در ما قرار داده تا به سمت بی‌نهایت حرکت کنیم و در این مسیر تنها کاری که باید انجام دهیم پرش از روی موانع است.</description>
                <category>محمدحسین</category>
                <author>محمدحسین</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 23:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای معنادار کردن زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhmdhsen/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-p5lvzvsh6j1k</link>
                <description>سریال The good place فقط یه بهونه بود!الان و دقیقا توی این لحظه، خیلی دوست دارم که از حالم بنویسم. این لحظه مثل هزاران لحظه دیگه‌ی زندگیم یادم میره ولی نوشتن‌ش باعث میشه بعدا یه چیزایی رو به یاد بیارم. و تنهایی کاریه که ازم بر میاد.‌بعد از تموم شدن سریال  The good place، که همین چند دقیقه پیش بود، احساس خیلی خوب و سبکی داشتم؛ رها از سنگینی های ذهنی. یه چیزی تو مایه های خلاء. البته که خلاء کلمه خوبی واسه توصیفش نیست چون هیچکدوممون تا حالا درکش نکردیم. بیشتر شبیه حس خوب یه نوجوون وقتی به راحتی و بدون هیج چالشی داره وارد بزرگ سالی میشه و واقعا بزرگ میشه، یعنی از بزرگ شدن و فهمیدن لذت می‌بره؛ از اینکه دیگه بچه نیست. که البته بعید میدونم تو چند دهه گذشته و آینده یه همچین نوجوونی پیدا بشه؛ الان بزرگترا دوست دارن به نسخه کودک خودشون تبدیل بشن، دیگه نوجوون که جای خود داره. نوجوون الان خیلی طول میکشه و دیر میشه تا بفهمه دیگه مثل خرس بزرگ شده و باید یه تکونی به خودش بده.به هر حال، داشتم از حسم میگفتم. حس سبکی دارم. من وقتی راجع به زندگی بعد از مرگم فکر میکنم و انقدر فکر میکنم و تصور  میکنم تا ازش تاثیر بگیرم و برام معنی دار بشه، سبک می‌شم. تمام زندگی الانم با زندگیم بعد از مرگم معنی میشه. و وقتی زندگی الان برام معنی میشه و میفهمش، از گیجی درمیام. گیج بودن رومخه. استرس می‌سازه. تعادلت رو بهم میزنه. خستت میکنه. گیجی شاید واسه یه مدتی جذاب باشه ولی واسه همیشه جوابگو نیست.دوست دارم اینقدر بدونم تا بفهمم زندگی بعد از مرگم چطوریه. درک کنم چطوری کار میکنه. لمس کنم چیزی رو که نمی‌بینم. یه‌جوری که انگار می‌بینم. انقدر برام نزدیک باشه تا بتونم همیشه کارای اینجام رو باهاش بسنجم. دیدن پشت پرده خیلی برام جذابه. چون اینجارو برام قابل تحمل می‌کنه.منظورم این نیست که چشمم باز بشه و با ماورا مرتبط بشم. نه، من میخوام عمیقا بفهمم اونجا چه خبره. مثل وقتی که با شخصیت محبوبت توی فیلم همدردی می‌کنی و یهو به خودت میای و می‌بینی که داری باهاش گریه میکنی. در صورتی که تو موقعیت اون قرار نگرفتی اما واقعا ازش تاثیر گرفتی.من دوست دارم به زندگی بعد از مرگم نزدیک بشم، تا بتونم اینجا زندگی کنم. انگار این تنها راهه.تا الان خیلی چیزارو تجربه کردم ولی تجربه غرق شدن تو احتمالات دنیای بعد از مرگ خیلی لذت بخشه. که البته قبلا هم اتفاق افتاده، چون به نظرم برام آشنا میاد.البته که سریال The good place با هیچکدوم از عقاید من سازگار نبود و در نهایت جز پوچی چیزی برای ارائه نداشت ولی همینکه بهونه ای شد که من رو به زندگی بعد از مرگم متوجه کنه، برام ارزشمند بود. و البته که داستان پرکشش و جذابی داشت.</description>
                <category>محمدحسین</category>
                <author>محمدحسین</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 17:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در جمع‌های بیشتر از ۴ نفر رضایت‌بخش نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhmdhsen/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%B4-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-f0ets1jktmd2</link>
                <description>مغرم حرف میزنه. نمیذاره بخوابم. یک ساعت دارم تو جام غلت میزنم. صدام مدام تو سرم می‌پیچه و اتفاقاتی که امشب برام افتاده رو ادامه میده. احتمالا قبلاها زیاد اینطوری شدم ولی فقط سه چهار دفعه‌اش رو یادم میاد. نمیدونم مشکلم با جمع های زیاد و شلوغ چیه؟ وقتی توی یه جمع شلوغی هستم، همش به این فکر میکنم که الان نقش من بین این همه آدم چیه؟ من چطوری میتونم ارتباط برقرار کنم؟ چطوری میتونم بهترینشون باشم؟ چطور تاثیر بذارم و مدیریت کنم؟ بخندونم و بخندم؟ محبوب باشم و بقیه رو دوست داشته باشم؟توی جمع خودم رو گم میکنم. نمیتونم به خودم مسلط باشم. خیلی چیزا از دستم در میره. مثلا اگر بخوام حرف بزنم و شرکت فعال داشه باشم شاید خیلی باحال، جذاب و دوست داشتنی به نظر نیام. اگرم نخوام قاطی بشم، یه از دماغ فیل افتاده‌ی مغرورم. اوضاع عجیبیه.میخوام عالی باشم ولی نمیشه. یعنی نمیتونم. دوست دارم عالی بودن رو از یه زمین خاکی‌ای یا هر نقطه‌ای شروع کنم ولی انگار شروع کننده‌ی خوبی هم نیستم.میدونی چی میگم؟ نمی تونم بدون استرس خودم باشم. از طرفی &quot;خودم بودن&quot; هم زیاد چنگی به دل نمیزنه.شاید بخاطر اینه که هنوز نمیدونم قراره چیکار کنم. اون چیزی که من رو توی زندگی سر شوق بیاره پیدا نکردم. یعنی هدف جزئی و مشخصی که از درونم بجوشه و تکونم بده. یه چیزی که اینقدر برام مهم باشه تا بتونم راجع بهش حرف بزنم و بقیه رو مجاب کنم که یه نسبتی باهاش برقرار کنن. خودم رو تا یه حدودی میشناسم؛ من اگر واقعا علاقه‌مند کاری یا چیزی باشم، و بخوام که اون کار رو غلتک بیوفته، سرم رو میندازم پایین و با هر کسی که احتمال کوچک ترین تاثیر رو بدم صحبت میکنم تا بشه اونی که باید بشه.شاید مهارت ارتباطی قابل قبولی ندارم.شاید دنبال اینم که همیشه نقش اول همه جمع ها باشم، بخاطر همین وقتی با یه جمع بزرگ که پر از شخصیت‌های مختلف و استعدادهای مختلف و قطعا آدم‌های سر تر از خودم روبه‌رو میشم، ناامیدانه از ارتباط گرفتن و جانمایی پازل خودم توی اون جمعیت فرار میکنم. یعنی بخاطر اون انتظار بالا و بی‌جا از خودم سرخورده میشم و کز میکنم یه گوشه.شایدم یکی از علت‌هاش این باشه که نمیدونم‌ توی اون جمع باید چی کار کنم. اصلا هدف اون جمع چیه تا نسبت خودم با اون هدف رو پیدا کنم.تازه بعد از تموم شدن صحنه و خارج شدن من از محل حادثه، مغزم مثل یه اسب عربی شروع میکنه به تازیدن که؛ اگر فلان کار رو میکردی اونطوری میشد و اگر بهمان کار رو میگردی... . سه پیج میشه و پشت‌به‌پشت صورت های اصلاحی احتمالی اتفاق‌هایی که افتاده رو ادامه میده‌، همینطوری الکی. هیج جوره هم ساکت نمیشه. صداشم انقدر بلند هست که خواب رو از چشمام بگیره. بعد من می‌مونم و شب و یه مشت نشخوار مغزی. و البته فردایی که حسابی بی کیفیت و خوابالوده است.تنها ایده‌م برای این رفلاکس ذهنی اینه که هر چی به ذهنم میرسه رو بنویسم شاید دیگه تموم بشه. بخاطر اینه که الان دارم این سطور رو پر میکنم.خب دیگه کف گیرم ته دیگه و احتمالا حوصله شمام سر رفته. فقط بین همه اون شاید و اگرها، قطعی ترین چیزی که میتونم‌ بگم اینه که اعتماد به نفس کافی رو برای حرف زدن و ارتباط گرفتن ندارم. یعنی اینقدری مطمئن نیستم که بخوام توی یه جمع ده، بیست، سی، چهل پنجاه، شصت، هفتاد (جدی داری با لحن میخونی؟ ) یا ۱۰۰ نفری آروم باشم و جای خودم رو پیدا کنم.شاید هیچ‌کدوم از شاید‌ها نباشه، و این بی خوابی زیر سر این باشه که امشب تصمیم گرفتم روی یکی از تشک های قدیمی‌مون بخوابم، از اونا که صدسال یه بار استفاده نمیشه. احتمالا بهش عادت ندارم که خوابم نمی‌بره.اوضاع ساده‌ای نیست.</description>
                <category>محمدحسین</category>
                <author>محمدحسین</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 05:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعدا به چی شناخته بشم خوبه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhmdhsen/%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-seg9w0v1mgcz</link>
                <description>سلاماین روزها و شاید این سال ها مدام به این فکر می کنم که من در آینده قرار است به چی شناخته شوم؟ من با تمام شخصیتم به چه کار و شغلی منتسب شوم؟ تمام من در اِزای چه چیزی می ارزد؟ مثلا بعدها راجع به من چه بگویند؟ بگویند که فلانی جامعه شناس ماهری است که می تواند دقیق بفهمد و نسخه بپیچد، یا پژوهشگر و عالم خوبی است که خلاء نظری جامعه ایرانی را پر می کند، یا معلم توانمندی است که شاگردان سالم و کارآمدی تحویل جامعه می دهد، یا داستان نویس و راوی خوش قلمی است که کتاب ها و نوشته هایش منتهی به کنش جمعی می شود، یا روحانی یک محله ای است که توانسته جامعه مخاطب خود را مثل طناب به هم متصل کند و رشد دهد، یا سیاستگذار صاحب ایده ایست که توانسته ساختار های منسوخ شده ها کنار بزند و حرکت های اجتماعی و &quot;همه باهمِ&quot; مردمی در جهت ساخت آرمان ها را جایگزین کند؟نمیدانم.نمی دانم برای کدامیک عمرم را سر بدهم. همه گزینه ها خوب اند اما مسئله این است که من در کدامشان بهترینم. من یکبار زندگی می کنم و اصلا نمی خواهم که آخر عمر حسرت بخورم و ای کاش بگویم.  این روزها و شاید این سال های اخیر سردرگمی و بلا تکلیفی کچلم کرده.آیا استعدادیابی و مراکز تخصصی می توانند همه من را بیرون بکشند؟ چه تضمینی وجود دارد که استعداد بالقوه ای از من جا نماند که اتفاقا اگر کشف و تبدیل به مهارت می شد، خوشبخت تر می بودم؟از طرف دیگر این خودخواهی نیست که فقط به فکر خودم و استعدادها و علاقه ام باشم؟ شاید نیازی در جامعه باشد که حیات جامعه به آن بسته است و من از آن غافلم. میدانم که نسبت به اطرافیانم و جامعه ای که در آن زندگی می کنم مسئولم و نباید سرسری از کنار آن عبور کنم. از کجا شروع کنم؟</description>
                <category>محمدحسین</category>
                <author>محمدحسین</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 00:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا قضاوتم کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@mhmdhsen/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ndebxehltxv7</link>
                <description>سلام و وقت بخیرمحمدحسینم. ۲۶ سالمه و فکر میکنم اندازه عمری که کردم بزرگ‌ نشدم. به نظرم رسید که بهترین راه برای بزرگ شدن فکر کردنه. عمیق فکر کردن. باید راجع به خودم فکر کنم و خودم رو بهتر بشناسم. ضعف‌هام رو بدونم و براشون تصمیم گیری کنم. چون حافظه ضعیفی دارم تصمیم گرفتم از خودم بنویسم و خودم رو روی کاغد پیاده کنم تا بعدا هم بتونم بهش سر بزنم. اما عقل خودم به تنهایی از پس &quot;من&quot; بر نمیاد. من گرفتار خودم هستم و نمیتونم به درستی خودم رو قضاوت کنم. پس باید از بیرون آدمایی باشن که بهم تذکر بدن. همیشه به این فکر میکردم که اگر یه آیینه نامرئی همیشه همراهم بود که من رو با همه کنش‌ها و واکنش هام از بیرون به خودم نشون می‌داد، حتما بهتر از الانم بودم. از طرفی کسایی که من رو از نزدیک نمیشناسن و نفع و ضرری از ارتباط با من نصیبشون نمیشه، میتونن بهم لطف و کمک کنن تا حرکت تو این‌مسیر آسون تر بشه.</description>
                <category>محمدحسین</category>
                <author>محمدحسین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 19:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>