<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مـ.ـحـ.ـر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhr117</link>
        <description>محمد حسین رخشانی | علاقه مند به نوشتن در پس پرده های بی انتها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:41:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1637630/avatar/IDg8ym.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مـ.ـحـ.ـر</title>
            <link>https://virgool.io/@mhr117</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چنین در سکوتیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mhr117/%DB%B3-qehwnrqgufzx</link>
                <description>سکوتی به جان است و ما جان‌سپارچو گلدان خالی پر از انتظارصداها درین برزخ از درد، سردچنین در سکوتیم و دل گشته زارهراسان به سازیم و در سوز خویشبه گردن کشاندیم ما بند داررها از فلک، مانده در جور خاکچو قبری شدستیم خالی و خوارسری سرکشید از سری، سرو گشتو ما آن سری کو شدش سنگساردو روز است و شادی و غم در خم‌اندو کاشش که غم کمتر آید به بار#محمدحسین‌رخشانی</description>
                <category>مـ.ـحـ.ـر</category>
                <author>مـ.ـحـ.ـر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:11:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی گاو است...</title>
                <link>https://virgool.io/@mhr117/%DB%B2-e6hgy5vofkat</link>
                <description>پرده اول:منش را در که می‌جویید؟ در دردش دلش جوشید و هر آنش نفس می‌مرد، از نفسش کمی نوشید و پایان داده بود عشقی که در آغاز می‌کوشید و او پیراهنی با رنگ مشکی را کمی با درد می‌پوشید و بی هنگام و بی معنی مدادش را فرو می کرد و از گاوی که در نقاشیش خط خورده بود انگار، با دشمن طرف باشد، بسی اندوه می‌دوشید...پرده دوم:و دیشب بوده انگار از سفر برگشته او حیران و در تاریک ظلمانی کوهی او روانش گشته چون مهمان و جسمش پر شدست از هیچ و چشمش بند در ماندست و گشتست او اسیری بی قفس در حبس و خود گم کرده می‌پایید آبی های بی‌پایان و از گاوی که در نقاشی‌اش می‌دید می‌پرسید احوال از الاغی سست و بی‌پالان و این تصویر بی مفهوم ذهنش کرده بس نالان...پرده سوم:هوا سردست و دل خون است و این باور به ما گوید که این تصویر گنگ از آدمی تنها و در رنجست و کل از جزء این شعر این گمان آرد که احوالات این آدم فقط دردست و بیمارست و مجنونست! من اینگونه می‌بینم که در قلب خودش دیوانگی را در نقابی چیره کردست او و شاید در غمش ماندست و روحش تیرگی خواندست و شاید فکرش این باشد که دیوانست و درماندست اما صورتی دارد که از قلبش برون افتد همین بس باشد او را زندگی شاید همین تصویر گاو اندر پس کوهست...</description>
                <category>مـ.ـحـ.ـر</category>
                <author>مـ.ـحـ.ـر</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 04:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان یک آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@mhr117/1-bs2seurasy3p</link>
                <description>شب بودجلال با پیرهنی خون‌آلود و اندکی چاک خورده با زحمت خود را به داخل اتاقک نقلی‌اش کشاند. بدون توجه به هیچ چیزی در سیاهی که حاضر نبود حتی با نور کم سوی ماه هم شریکش شود، روی تخت چوبی مورزده‌اش ولو شد و خیلی سریع از هوش و حواس افتاد.درِ اتاق با قژقژ نه چندان گوش خراشی باز شد!یک صدای سست به آرامی و پچ‌پچ گونه گفت: یک.. نه نه واستا هروقت من گفتم.. دو.. سه.. حالانور کم فروغی مابین داربست های چوبی نم خورده اتاقک را پر کرد و صدای تولد تولد، پشت‌بند فریاد و همهمه، در محیط پیچید!جلال از سروصدای ده دوازده نفری که بی‌خبر از احوال او تولدش را جشن میگرفتند بیدار نمی‌شد. پنجاه نفر دیگر هم اگر می‌آمدند او عین خیالش نبود!حتما حالا انتظار می‌کشید بانگ شادی را در گریه‌هایی که قرار بود آغاز شوند گم شده ببیند...</description>
                <category>مـ.ـحـ.ـر</category>
                <author>مـ.ـحـ.ـر</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 21:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>