<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهران فرخنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhrnfdh</link>
        <description>دانشجوی کامپیوتر | شطرنج‌باز سابق | علاقه‌مند به کتاب | برنامه نویس | دیجیتال مارکتر | مشتاق به جامعه‌شناسی | و در اینجا، دربارۀ چیزهایی که برام جالبه، می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22373/avatar/o6RTS9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهران فرخنده</title>
            <link>https://virgool.io/@mhrnfdh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیتا ساینتیست: جذاب ترین شغل قرن بیست و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-mtiu3ebfa0f8</link>
                <description>این مطلب، ترجمۀ مقاله معروف Data Scientist: The Sexiest Job of the 21st Century است که در سال 2012 در سایت مجلۀ مشهور Harvard Business Review توسط دی.جی.پاتیل و توماس اچ.داون‌پورت منتشر شده. با گذشت 8 سال از انتشار، این مقاله همچنان به عنوان یک مقالۀ مرجع شناخته می‌شه. هر چند ممکن هست که آمارها قدیمی باشه، اما به کلیت متن آسیبی نمی‌زنه.خواندن این مقاله برای چه کسانی مفید است؟ حتماً برای شما هم پیش اومده که واژۀ دیتا ساینتیست رو شنیدید، اما هیچ‌وقت دقیقاً متوجه نشدید که دیتا ساینس چیست یا دیتا ساینتیست کیست. و از طرفی شما علاقه دارید که با دیتا ساینتیست و نقشش در یک سازمان آشنا بشید، اما نمی‌دونید که از کجا باید شروع کنید. یا شاید شما مدیری باشید که به دنبال استخدام یک دیتا ساینتیست هستید، اما نمی‌دونید که سازمان شما آیا واقعاً به همچین فردی نیاز داره یا خیر. در این مقاله که توسط دو فرد مطرح این حوزه نوشته شده، شغل داغ این دهه، کامل بررسی شده و به جواب تمام سوالات‌تون می‌رسید. از طرف دیگه، اگر هم تابحال با دیتا ساینس آشنا نبودید، این مقاله؛ به شما دید کلی از این شغل جالب و جذاب میده. مقاله با لحن داستانی جلو میره. پس نگران خسته شدن بخاطر طولانی بودنش نباشید. :)امیدوارم از وقتی که برای مطالعه این مقاله می‌ذارید، لذت و استفاده کافی رو ببرید. زمانی که جاناتان گلدمن در ژوئن سال 2006 برای پیدا کردن کار در لینکدین، وارد این شبکه اجتماعی شد؛ این سایت همانند یک استارتاپ، تازه در شروع کار خود بود. سایت لینکدین کمتر از 8 میلیون کاربر داشت و البته تعداد کاربران این شبکه اجتماعی به سرعت در حال افزایش بود؛ زیرا کاربران عضو شده، دوستان و همکاران خود را به فعالیت در این شبکه اجتماعی دعوت می‌کردند. با این حال، کاربران نمی‌خواستند با افرادی که قبلاً در سایت عضو بودند، ارتباط برقرار کنند. ظاهراً چیزی در تجربۀ اجتماعی از دست رفته بود. همانطور که یکی از مدیران لینکدین اظهار داشت: «اینگونه بود که به یک کنفرانس بروید و متوجه شوید که کسی را نمی‌شناسید. بنابراین شما فقط در گوشه‌ای می‌ایستید، در حالی که نوشیدنی‌تان را می‌نوشید و احتمالاً، کنفرانس را زود ترک می‌کنید.»گلدمن، که دکترای فیزیک از دانشگاه استنفورد را در رزومه تحصیلی خود دارد، به مرور علاقه‌مند به پروفایل‌های حرفه‌ای کاربران شد که او را متعجب کرد. همۀ پروفایل‌ها با داده‌های کثیف و تجزیه‌ و تحلیل نامناسب انجام می‌شد؛ اما با شروع جستجو در بین ارتباطات افراد با یکدیگر، او پتانسیل و امکانات این شبکه اجتماعی را دید. او شروع به تئوری‌سازی، حدس زدن و یافتن الگوهایی کرد که به او امکان پیش‌بینی پروفایل‌های مشخص در شبکه را بدهد. او تصور می‌کرد که ویژگی‌های جدید با بهره‌گیری از اکتشافاتی که در حال توسعه بود، ممکن است که برای کاربران، ارزش ایجاد کند. اما تیم مهندسی لینکدین، علاقه‌ای به طراحی مقیاس‌های چالش‌برانگیز سایت نشان نداد. برخی از همکاران، آشکارا عقاید گلدمن را رد کردند. خوشبختانه، رید هافمن، بنیانگذار و مدیرعامل لینکدین در آن زمان (که اکنون رئیس اجرایی آن است)، به دلیل تجربیات خود در سرویس پی‌پال (سامانه پرداخت آنلاین)، به قدرت تحلیل باور داشت و استقلال بالایی را به گلدمن داد. از طرفی، او به گلدمن ماژول‌هایی برای تبلیغات آنلاین کوچک بر روی صفحات وب‌سایت‌های پرطرفدار، برای دور زدن روش‌های تبلیغاتی سنتی، ارائه داد. از طریق یکی از این ماژول‌ها، گلدمن شروع به آزمایش کرد که چه اتفاقی می‌افتد؛ اگر به کاربرانی که یکدیگر را نمی‌شناسند، پیشنهاد ایجاد یک ارتباط باتوجه به علایق مشترک‌شان می‌کرد؛ به عنوان مثال، افرادی که در دوره‌ای از زندگی، محل کار یکسان و یا مدرسه مشترک داشته‌اند. او این کار را، با طراحی یک تبلیغ با موضوع «بهترین سه نفری که با شما بیشتر هماهنگ هستند» در پیش‌زمینۀ پروفایل هر کاربر لینکدین شروع کرد. طی چند روز، واضح بود که اتفاق قابل توجهی در حال وقوع است. نرخ کلیک در آن تبلیغات، بالاترین میزان دیده شده تاکنون بود! گلدمن در ادامه تصریح کرد که چگونه، پیشنهادات ایجاد شده و ایده‌ شبکه‌ای «رابطه متعدی» در این کار، صورت گرفته است. برای مثال، اگر شما لری و سو را می‌شناسید، شانس بالایی وجود دارد که لری و سو نیز با یکدیگر آشنا باشند. گلدمن و تیمش، این اقدامات، برای پاسخ به یک پیشنهاد را با یک کلیک انجام دادند. «کمبود دیتا ساینتیست‌ها در برخی بخش‌ها، به یک محدودیت جدی تبدیل شده است.» طولی نکشید که مدیران ارشد لینکدین، یک ایده خوب را شناسایی کنند و آن را تبدیل به یک ویژگی استاندارد کنند. تبلیغات «افرادی که ممکن است بشناسید»، 30% بیشتر از نرخ کلیک توسط کاربران در مقایسه با دیگر آگهی‌ها و ویژگی‌های این شرکت، کلیک شد. صفحات جدید، میلیون‌ها بازدید برای لینکدین به ارمغان آورد. به لطف این ویژگی جدید، مسیر رشد لینکدین به طور قابل توجهی به سمت بالا تغییر کرد. بازیگر جدید وارد می‌شودگلدمن، مثال خوبی از بازیگر اصلی و البته جدید سازمان‌هاست: شخصی که امروزه از آن به عنوان «دیتا ساینتیست» یا دانشمند داده نام برده می‌شود. دیتا ساینس، یک تخصص حرفه‌ای همراه با کشف و کنجکاوی در دنیای داده‌های بزرگ یا همان Big Data است. شاید جالب باشد که بدانید دیتا ساینتیست، تنها یک عنوان چند ساله است و قدمت آن به بیش از 12 سال حتی نمی‌رسد. (برای اولین بار در سال 2008 توسط دی.جی.پاتیل و جف همربارکر نام‎‌گذاری شد.) اما هزاران دیتا ساینتیست در حال حاضر مشغول به کار در استارتاپ‌ها و شرکت‌های بزرگ هستند. ظهور ناگهانی آن‌ها در صحنۀ کسب‌وکار، نشان‌دهندۀ این واقعیت است که شرکت‌ها، اکنون در حال جنگ با اطلاعاتی هستند که در انواع و حجم‌های مختلف، قبلاً با آن‌ها روبه‌رو نبوده‌اند. اگر سازمان شما، چندین پتابایت داده را ذخیره می‌کند، اگر اطلاعاتی که برای تجارت شما بسیار مهم است به اشکال دیگری غیر از ردیف‌ها و ستون‌های اعداد دسته‌بندی می‌شود، یا اگر پاسخ به بزرگ‌ترین سوالات شما منجر به ترکیب‌شدن چندین تلاش تحلیلی می‌شود، شما فرصت استفاده از داده‌های بزرگ را دارید!بخش عمده‌ای از اشتیاق فعلی به داده‌های بزرگ مبتنی بر فناوری‌هایی است که امکان تنظیم آن‌ها را فراهم می‌سازد. از جمله آپاچی هدوپ (یک چارچوب نرم‌افزاری برای ذخیره و پردازش کلان داده‌ها) و ابزارهای نرم‌افزار متن‌باز، محاسبات ابری و مصورسازی داده. در حالی‌که این پیشرفت‌ها بسیار مهم هستند، به همان اندازه افراد با مهارت و ذهن‌آگاه باید وجود داشته باشد، تا از این ابزارها بتوانند استفاده کنند. در اینجا، تقاضا بالاتر از عرضه قرار دارد. در واقع، کمبود دیتا ساینتیست‌ها در برخی بخش‌ها، به یک محدودیت جدی تبدیل شده است. سازمان گری‌لاک، که یک شرکت سرمایه‌گذاری در مراحل اولیه و پشتیبانی شرکت‌هایی مانند فیسبوک، لینکدین، پالوآلتو نتورک، و ورک‌دی است، به اندازه کافی نگران کمبود متخصصان دیتا ساینتیست است. دن پورتیلو، می‌گوید: «وقتی داده داشته باشند.» او که هدایت تیم را بر عهده دارد، نظرش این است: «آن‌ها واقعاً به افرادی احتیاج دارند که بتوانند دیتا را مدیریت کنند و درکی از آن‌ پیدا کنند.»دیتا ساینتیست یا دانشمند داده کیست؟ اگر سرمایه‌گذاری در داده‌های بزرگ به استخدام دیتا ساینتیست‌های کمیاب بستگی دارد، پس چالش مدیران این است که یاد بگیرند؛ چگونه استعداد را شناسایی کنند، او را به سمت شرکت بکشند و از آن محصول بسازند. هیچ‌کدام از این وظایف به اندازه‌ای ساده نیست که با سایر نقش‌های سازمانی انجام شود. با این واقعیت باید شروع کرد که هیچ مقطع تحصیلی وجود ندارد که دارای دورۀ دیتا ساینس باشد. هم‌چنین سازمان‌های کمی وجود دارند که نقش دقیق دیتا ساینتیست را در یک سازمان مشخص کند، که چگونه آن‌ها بیشترین ارزش را خلق می‌کنند، و چگونه باید عملکرد آن‌ها سنجیده شود. بنابراین، اولین مرحله که احساس نیاز به دیتا ساینتیست دارید، درک کارکرد آن‌ها در تجارت است. سپس بپرسید، آن‌ها به چه مهارت‌هایی نیاز دارند؟ و این مهارت‌ها در چه زمینه‌ای یافت می‌شود؟آنچه بیش از هرچیز دیتا ساینتیست‌ها انجام می‌دهند، اکتشاف در هنگام شنا در داده‌ها است. این روش ترجیحی آن‌ها برای پیمایش در دنیای اطراف آن‌ها است. با سهولت در قلمرو دیجیتال، آن‌ها قادر به شکل دادن ساختاری به داده‌های بی‌ساختار (کثیف) هستند که تجزیه و تحلیل داده‌ها را ممکن می‌سازد. دیتا ساینتیست‌ها، منابع اطلاعاتی غنی را شناسایی می‌کنند، آن‌ها را با دیگر داده‌های ناقص ترکیب می‌کنند، و مجموعه حاصل را تمیز می‌کنند. در منظر رقابتی که چالش‌ها تغییر می‌کند و البته داده‌ها هرگز متوقف نمی‌شوند، دیتا ساینتیست‌ها به تصمیم‌گیرندگان کمک می‌کنند تا از تجزیه و تحلیل موقت برای یک سوال مشخص، به مکالمۀ مستقیم و مداوم با داده‌ها روی بیاورند. دیتا ساینتیست‌ها متوجه می‌شوند که آن‌ها با محدودیت‌های فنی روبه‌رو هستند، اما اجازه نمی‌دهند که این امر به جستجوی راه‌ حل‌های جدید پرداخته نشود. آن‌ها وقتی کشف می‌کنند، با آنچه که آموخته‌اند؛ ارتباط برقرار می‌کنند و پیامدهای آن را برای مسیرهای جدید تجاری ارائه می‌دهند. غالباً آن‌ها در نمایش اطلاعات بصری و ایجاد الگویی که به نظر آن‌ها واضح و قانع‌کننده است، خلاق هستند. آن‌ها به مدیریت و مدیران محصول در مورد نتایج داده‌ها برای محصولات، فرایندها و تصمیم‌گیری‌ها مشاوره می‌دهند. با توجه به وضعیت تازه تجارت آن‌ها، اغلب به دیتا ساینتیست‌ها پیشنهاد می‌شود تا ابزارهای خود را بسازند و حتی تحقیقاتی به سبک دانشگاهی انجام دهند. یاهو، یکی از شرکت‌هایی است که اوایل، گروهی از دیتا ساینتیست‌ها را استخدام کرد که در توسعۀ آپاچی هدوپ نقش مهمی داشت. تیم دادۀ فیسبوک، زبان هایو را برای برنامه‌نویسی پروژه‌های هدوپ ایجاد کرد. بسیاری از دیتا ساینتیست‌های دیگر، به ویژه در شرکت‌های داده محور مانند گوگل، آمازون، مایکروسافت، والمارت، ای‌بی، لینکدین و توییتر، مجموعه‌ای از ابزارها به آن اضافه کرده و یا بهبود بخشیده‌اند.چه شخصی، همۀ این کارها را انجام می‌دهد؟ چه توانایی هایی باعث موفقیت یک دیتا ساینتیست می‌شود؟ به او به عنوان ترکیبی از هکر داده، تحلیل‌گر، ارائه‌دهنده و یک مشاور قابل اطمینان فکر کنید. بدست آوردن این ترکیب، بسیار قدرتمند و نادر است. اساسی‌ترین و اصلی‌ترین مهارت جهانی دیتا ساینتیست، توانایی نوشتن کد است. و البته ممکن است در مدت زمان کمتر از پنج سال، رسیدن به آن دست‌یافتنی باشد، همانطور که بسیاری از افراد عنوان «دیتا ساینتیست» را بر روی کارت ویزیت‌شان دارند. مهم‌تر از آن، نیاز دیتا ساینتیست‌ها برای برقراری ارتباط زبانی است تا همۀ افراد، بتوانند توضیحات آن‌ها را درک کنند - و مهارت‌های ویژه‌ای را که داستان‌گویی با داده‌ها وجود دارد، چه به صورت کلامی، بصری داشته باشند که هر دوی آن‌ها را داشتن اگر بخواهیم ایده‌آل گرایانه فکر کنیم، فوق‌العاده است.  اما ما می‌گوییم ویژگی غالب دیتا ساینتیست‌ها، یک کنجکاوی شدید است. تمایل رفتن به لایه‌های زیرین یک مشکل، یافتن سوالات در قلب مسئله، و کنار یکدیگر گذاشتن آن‌ها در مجموعه‌ای کاملاً واضح از فرضیه‌هایی که بتوان آزمایش کرد. این تفکرات، اغلب نیازمند تفکر ترکیبی است که از خلاقیت دیتا ساینتیست‌ها نشات می‌گیرد. به عنوان مثال، ما گروهی از دیتا ساینتیست‌ها را می‌شناسیم که دربارۀ یک کلاه‌برداری مطالعه می‌کردند و متوجه شدند که این مشکل، شبیه به توالی‌یابی دی‌ان‌ای است. تیم دیتا ساینتیست، با گردهم‌آوردن دو دنیای کاملاً متفاوت از هم، توانستند راه‌حلی را تهیه کنند که به‌طور چشمگیری جلوی کلاه‌برداری را بگیرد.شاید مشخص شود که چرا کلمۀ ساینتیست (دانشمند) متناسب با این نقش نوظهور است. به عنوان مثال، فیزیک‌دانان تجربی نیز باید تجهیزات را طراحی، داده‌ها را جمع‌آوری کنند و آزمایش‌های متعددی انجام دهند و نتایج خود را توضیح دهند. بنابراین، شرکت‌ها به دنبال استخدام افرادی هستند که می‌توانند با داده‌های پیچیده کار کنند، افرادی که سابقۀ تحصیلی و کاری در علوم فیزیکی یا علوم اجتماعی دارند. برخی از بهترین و قوی‌ترین دیتا ساینتیست‌ها دارای دکترای در زمینه‌های اکولوژی و بیولوژی هستند. جورج روملیوتیس، رئیس یک تیم علوم داده در شرکت اینتویت واقع در سیلیکون‌ولی است که دارای مدرک دکترای اخترفیزیک است. خیلی تعجب نمی‌کنیم، اگر بدانیم که بسیاری از داده‌هایی که امروزه دیتا ساینتیست‌ها در آن کار می‌کنند به طور رسمی در علوم رایانه، ریاضیات یا اقتصاد دیده می‌شود. آن‌ها می‌توانند در هر زمینه‌ای که دارای داده‌های قوی و تمرکز محاسباتی باشد، بیرون بیایند. مهم است که تصویر دیتا ساینتیست را در ذهن خود بسپارید، بخاطر اینکه کلمۀ «داده» می‌تواند به راحتی شما را از مسیر اصلی گمراه کند. همانطور که مایکل پورتیو گفت: «پیشینۀ سنتی مردمی که شما 10 تا 15 سال پیش دیده‌اید، این روزها دیگر کافی نیست.» یک تحلیل‌گر کمی می‌تواند در تجزیه و تحلیل داده‌ها بسیار عالی باشد اما در جمع کردن داده‌های بدون ساختار و تبدیل آن به شکلی که بتوان آن را تجزیه و تحلیل کرد، نمی‌تواند به همان اندازه در کارش موفق باشد. یک متخصص مدیریت داده ممکن است در تولید و سازمان‌دهی داده‌ها به شکل ساخت‌یافته بسیار عالی باشد، اما در تبدیل داده‌های ساختاری به داده‌های ساخت‌یافته و هم‌چنین تجزیه و تحلیل آن‌ها به اندازه کافی خوب نباشد. و در حالی که افراد فاقد مهارت‌های اجتماعی قوی ممکن است در حرفه‌ داده‌های سنتی شکوفا شوند، دیتا ساینتیست‌ها باید چنین مهارت‌هایی را داشته باشند تا موثر واقع شوند. چگونه دیتا ساینتیست شویم؟روملیوتیس به واضحی گفت که او بر اساس قابلیت‌های آماری یا تحلیلی، استخدام نمی‌شود. او برای استخدام دیتا ساینتیست‌ها، با این سوال شروع کرد که آیا آن‌ها می‌توانند نمونه‌های اولیه را با یک زبان برنامه‌نویسی مانند جاوا توسعه دهند یا خیر. روملیوتیس به دنبال یک مجموعه‌ای از مهارت‌ها است. یک پایۀ قوی در ریاضی، آمار، احتمالات، علوم کامپیوتر و عادات خاصی از ذهن. او افرادی را می‌خواهد که نسبت به مسائل تجاری و همدلی با مشتریان احساس نگرانی کنند. او می‌گوید، با آموزش‌های دوره‌ای در کار و کورس‌های آموزشی، همه‌چیز ممکن است. چندین دانشگاه در حال برنامه‌ریزی برای راه‌اندازی برنامه‌های تحصیلی دیتا ساینس (علوم داده) هستند و برنامه‌های موجود در زمینه تجزیه و تحلیل، مانند کارشناسی ارشد Science in Analytics در ایالت کارولینای شمالی، مشغول اضافه کردن تمریناتی برای کار با داده‌های بزرگ هستند. برخی از شرکت‌ها در تلاش هستند تا دیتا ساینتیست‌های خود را توسعه دهند. شرکت ای‌ام‌سی، پس از خرید شرکت گرین‌پلام؛ تصمیم گرفت که به دیتا ساینتیست‌های خود اجازه دهد که از داده‌های بزرگ در رابطه با مشتریان، بهره ببرند. بنابراین بخش آموزش و پرورش خود را در یک برنامۀ آموزش و صدور گواهینامه در زمینه دیتا ساینس و تجزیه تحلیل بیگ دیتا راه‌اندازی کرد. ای‌ام‌سی، این برنامه را هم برای مشتریان و هم برای کارکنان خود در دسترس قرار داد، و برخی از فارغ‌التحصیلان آن در حال حاضر روی ابتکار عمل داده‌های بزرگ داخلی کار می‌کنند. دیتا ساینتیست‌ها می‌خواهند چیزهای جدیدی بسازند، نه اینکه فقط توصیه کنند. یه بار یکی گفت که مشاور بودن، منطقۀ مرگ دیتا ساینتیست‌ها است. هر چه دوره‌های آموزشی بیشتر، راه برای کشف استعدادهای جدید نیز پیدا می‌شود. فروشندگان داده‌های بزرگ هم در تلاش هستند تا استفاده از آن‌ها را ساده‌تر کنند. در این میان، یک دیتا ساینتیست با رویکرد خلاقانه‌ای این فاصله را کاهش داده است. برنامه دیتا ساینس، که یک دورۀ پست‌دکترا توسط جیک کلامکا (فیزیک‌دان) طراحی شده، دانشمندان را از محیط آکادمی به یک دورۀ شش هفته‌ای برای تبدیل شدن به یک دیتا ساینتیست موفق می‌برد. این برنامه شامل مشاوره توسط کارشناسان داده از شرکت‌های محلی (مانند فیسبوک، توییتر، گوگل و لینکدین) با قرار گرفتن در معرض چالش‌های بزرگ داده‌های واقعی است. در ابتدا، کار با 10 نفر شروع شد و در ادامه 30 نفر از 200 متقاضی برنامۀ کلامکا پذیرفته شدند. اکنون سازمان‌های بیشتری نیز مشارکت دارند. کلامکا در این باره گفت: «تقاضای شرکت‌ها شگفت‌انگیز بود.»، او در ادامه توضیح داد: «شرکت‌ها فقط نمی‌دانند چگونه از این استعدادهای باکیفیت می‌توانند استفاده کنند.»چرا دیتا ساینتیست شویم؟در حالی که تقاضای برای دیتا ساینتیست‌ها برجسته است، رقابت برای یافتن استعدادهای برتر همچنان شدید است. از داوطلبان انتظار داشته باشید که فرصت‌های شغلی را بر اساس چگونگی جالب بودن چالش‌های داده‌های بزرگ بررسی کنند. همانطور که یکی از آن‌ها گفت: «اگر می‌خواستیم با داده‌های ساختاریافته کار کنیم، الان در وال‌ استریت بودیم!» با توجه به اینکه واجدین شرایط، فرصت‌های شغلی جدید را بدون پیشینه از آن فرصت شغلی بدست می‌آورند، ممکن است مدیران استخدام، این موضوع را مدنظر قرار دهند که چگونه تصویری هیجان‌انگیز می‌توانند از پتانسیل‌های پیشرفت مشکلات شرکت، بدست بیاورند. دستمزد، یکی از فاکتورهاست. یک دیتا ساینتیست خوب، خیلی از درها را به روی خود باز می‌کند و حقوق و دستمزد رو به افزایشی دارد. چندین دیتا ساینتیست که مشغول به کار در استارتاپ‌ها هستند، اظهار داشتند که خواستار سهام شرکت هستند. حتی برای شخصی که به دلایل دیگر این شغل را انتخاب می‌کند، سطح احترام بالا و ارزشی که به شرکت می‌دهد، نشان از نقش مهم او در نقشه‌های تجاری شرکت است. اما بررسی غیررسمی ما از اولویت دیتا ساینتیست‌ها چیزی مهم‌تر از همه را به ما نشان می‌دهد. آن‌ها می‌خواهند «مرکز توجه» باشند. با توجه به دشواری یافتن و نگه داشتن دیتا ساینتیست‌ها، می‌توان تصور کرد که یک استراتژی خوب، استخدام آن‌ها به عنوان مشاور است. حتی بزرگ‌ترین شرکت‌ها نظیر اکسنچر، دیلویت، سرویس جهانی آی‌بی‌ام، در مراحل اولیه هدایت پروژه‌هایی با داده‌های بزرگ برای مشتریان هستند. مو سیگما، یکی از اولین شرکت‌هایی است که در رابطه با تجزیه و تحلیل شرکت‌ها عمل می‌کند. اما با دیتا ساینتیست‌هایی که صحبت کردیم، آن‌ها نظرشان این است که می‌خواهند چیزی بسازند، نه این که فقط به تصمیم‌گیرنده مشاوره دهند. یکی از مشاوران، منطقۀ مرگ را اینگونه توصیف کرده است: «تمام کاری که باید بکنید این است که به بقیه بگویید تجزیه تحلیل‌ها می‌گویند که چکار کنید.» با ساخت راه‌حل‌هایی که کار می‌کنند، آن‌ها می‌توانند تاثیرگذار باشند و می‌توانند به عنوان افراد حرفه‌ای و پیشگام این عرصه لقب بگیرند. استخدام دیتا ساینتیستدیتا ساینتیست‌ها در زمان کوتاه خوب عمل نمی‌کنند. آن‌ها باید آزادی عمل برای تجربه و کشف فرصت‌ها را داشته باشند. به روایت دیگر، آن‌ها نیاز دارند تا یک ارتباط نزدیک با تمام بخش‌های شرکت داشته باشند. مهم‌ترین روابط و ارزش برای کارشون، کار کردن با مدیران محصول و مدیران سرویس‌ها است تا اینکه با آدم‌هایی سر و کله بزنند که بر عملکردهای شرکت نظارت می‌کنند. همانطور که داستان جاناتان گلدمن به ما نشان داد، بزرگ‌ترین فرصت آن‌ها برای خلق ارزش در تهیۀ گزارش‌ یا ارائه برای مدیران ارشد نیست، بلکه در نوآوری با محصولات و فرآیندهای مشتری مداری است. لینکدین تنها شرکتی نیست که از دیتا ساینتیست‌ها استفاده می‌کند تا ایده‌هایی برای محصولات، ویژگی‌ها و خدمات ارزش افزوده‌اش ایجاد کند. در شرکت اینتویت از دیتا ساینتیست‌ها خواسته شد تا شروع به توسعۀ کسب‌وکارهای کوچک با درک مدل رفتاری مشتریان و مصرف‌کنندگان کنند و به معاون ارشد داده‌های بزرگ، طراحی اجتماعی و بازاریابی گزارش دهند. شرکت جنرال‌الکتریک از قبل‌تر با استفاده از دیتا ساینس برای بهینه‌سازی قراردادهای خدماتی و نگهداری محصولات صنعتی استفاده می‌کند. گوگل البته، از دیتا ساینتیست‌ها برای اصلاح اصول هستۀ جستجو و الگوریتم‌های ارائه‌دهنده تبلیغات خود استفاده می‌کند. شرکت زینگا، از دیتا ساینتیست‌ها برای بهبود تجربۀ بازی برای طولانی شدن نرخ درگیری کاربران و درآمد استفاده می‌کند. شرکت نت‌فلیکس، جایزۀ شناخته‌شدۀ نت‌فلیکس را بخاطر طراحی بهترین «سیستم توصیۀ تماشای فیلم به کاربران» را به دیتا ساینتیست‌ها اهدا کرده است. شرکت آماده‌سازی آزمون کاپلن از دیتا ساینتیست‌های خود برای کشف استراتژی‌های موثر یادگیری استفاده می‌کنند.دیتا ساینتیست‌های امروز، شبیه «تحلیل‌گر های کمی» وال استریت در دهه 1980 و 1990 هستند.اگر چه، یک پتانسیل منفی در رابطه با داشتن افرادی با مهارت‌هایی در سطح بالا در زمینه‌ای که به سرعت در حال تحول است، و زمانشان را با مدیران عمومی می‌گذارنند، وجود دارد. به علت اینکه آن‌ها با متخصصان کمتری ارتباط خواهند داشت و از طرفی باید همیشه مهارت‌های خود را به روز نگه دارند و از پیشرفته‌ترین مجموعه ابزارها استفاده کنند. دیتا ساینتیست‌ها باید چه در شرکت‌های بزرگ و چه در خارج از شرکت، با انجمن‌های عملی ارتباط برقرار کنند. کنفرانس‌های جدید و انجمن‌های غیررسمی برای حمایت از همکاران و به اشتراک‌گذاری فناوری‌های جدید در حال پیشرفت هستند و شرکت‌ها باید دیتا ساینتیست‌ها را ترغیب کنند که با آن‌ها بیشتر درگیر باشند با این درک که «آب بیشتر در بندر، تمام شناورها را شناور می‌کند.»وقتی از دیتا ساینتیست‌ها انتظار بیشری دارید، آن‌ها انگیزۀ بیشتری پیدا می‌کنند. چالش‌های دسترسی و ساختاردهی داده‌های بزرگ در بعضی اوقات، وقت و انرژی کمی را برای تجزیه و تحلیل پیشرفته شامل پیش‌بینی یا بهینه‌سازی باقی می‌گذارد. با این وجود، اگر مدیران اظهار کنند که گزارش‌های اولیه کافی نیستند، دیتا ساینتیست‌ها تلاش بیشتری را برای تجزیه و تحلیل پیشرفته خواهند کرد. داده‌ها بزرگ مساوی با مسائل سادۀ ریاضی نیستند. دیتا ساینتیست: شغل داغ این دههمعروف است که هال واریان، اقتصاددان ارشد گوگل، گفته: «شغل جذاب 10 سال آینده، آمار خواهد بود. مردم فکر می‌کنند که من شوخی می‌کنم؛ اما چه کسی فکر می‌کرد که مهندسی کامپیوتر شغل جذاب دهه 1990 بود؟»اگه «جذابیت» به معنای برخورداری از خصوصیات نادری که تقاضای زیادی دارند باشد، دیتا ساینتیست‌ها در حال حاضر همان افراد هستند. استخدام آن‌ها دشوار و گران است و با توجه به بازار بسیار رقابتی برای خدماتشان، نگه داشتن آن‌ها بسیار سخت است. افراد زیادی با ترکیبی از سوابق علمی و مهارت‌های محاسباتی و تحلیلی وجود ندارد. دیتا ساینتیست‌های امروز، شبیه «تحلیل‌گر های کمی» وال استریت در دهه 1980 و 1990 هستند. در آن روزها، افراد با پیش‌زمینۀ فیزیک و ریاضی به فعالیت در بانک‌های سرمایه‌گذاری و صندوق‌های مالی می‌پرداختند؛ جایی که می‌توانستند الگوریتم‌ها و استراتژی‌های کاملاً جدیدی را ابداع کنند. سپس دانشگاه‌های مختلف؛ دوره‌های کارشناسی ارشد مهندسی مالی که نسل دوم استعدادهایی که بیشتر در دسترس شرکت‌ها بودند را توسعه داد. در اینجا یک سوال پیش می‌آید. آیا برخی از شرکت‌ها می‌توانند صبر کنند تا نسل دوم دیتا ساینتیست‌ها ظهور کنند و نامزدهای بیشمار، ارزان‌تر و آسان‌تر در یک موقعیت تجاری را پیدا کنند. چرا کارآفرینان بزرگ و شرکت‌های مطرحی چون والمارت و جنرال‌الکتریک، برای یافتن استعدادهای داده‌های بزرگ، هیچ‌چیز جلودارشان نیست؟مشکلی که در این استدلال وجود دارد، این است که داده‌ها بزرگ (بیگ دیتا)، نشانه‌ای از کند شدن خود بروز نمی‎دهد. اگر شرکت‌ها در این روزهای ابتدایی، این روند را فقط به علت کمبود استعداد متوقف کنند، خطر سقوط را می‌پذیرند؛ زیرا رقبا و شرکای آن‌ها، مزایای تقریباً غیرقابل جبرانی را به دست خواهند آورد. به داده‌های بزرگ (بیگ دیتا)، به عنوان یک موج خروشان نگاه کنید، که تبدیل به یک موج عظیم خواهد شد. اگر می‌خواهید همراه این موج باشید، به افرادی نیاز دارید که موج‌سواری بلد باشند. با حمایت‌تون از این مقاله، دلگرمی من باشید برای ترجمه‌های بیشتر و خفن‌تر در این حوزه :) اگه می‌تونید جایی به اشتراک بذارید، حتماً شیر کنید و اگر کسی رو می‌شناسید که دنبال همچین مقاله‌ای هست، الان وقتشه که بهش بگید اون مقالۀ خفن رو براش پیدا کردید. با لایک کردن، به هرچه بیشتر دیده شدن این پست کمک کنید. :) و در آخر، مرسی از شما که این مقاله رو به پایان رسوندید. حتماً نظرتون رو دربارۀ کم‌وکیف ترجمه باهام در میون بذارید.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 18:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید فیلم The Great Debaters (2007) را ببینیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-great-debaters-2007-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-drtu1sqcyohv</link>
                <description>جملۀ The Great Debaters به معنی «مناظره کنندگان بزرگ» استفیلم The Great Debaters (مناظره کنندگان بزرگ)، ساختۀ 2007 کشور آمریکا و به کارگردانی و بازیگری دنزل واشینگتن (Denzel Washington) است. نمرۀ بالا و قابل قبول 7.6 از 10 IMDB، و هم‌چنین عنوان جذاب فیلم که اشاره به یک فیلم دیالوگ‌محور دارد، انتظارات را از این فیلم انگلیسی زبان بالا برده است. انتظاراتی که در پایان فیلم، لاقل اگر شما را با بغض همراه نکند، لاقل مایوس هم نخواهد کرد! [از آخرین فیلم‌هایی که معرفی کردم (فیلم پیانو و موج)، خیلی وقته میگذره. اصولاً تا وقتی، فیلم یا کتابی در نظرم انقدر جالب نباشه که نتونه به من چیزی اضافه کنه، خیلی ارزش وبلاگ‌ نوشتن در موردش هم نداره. برای همین، فیلم‌ها یا کتابایی که معرفی میشن، بدون شک ارزش دارن که اینجا به اشتراک می‌ذارم. :)] فیلم The Great Debaters، نامزد بیش از 10 عنوان جایزه از جمله بهترین فیلم درام گلدن گلوب در سال 2008 و برندۀ بیش از 11 عنوان از جوایز جشنواره‌های فیلم از جمله برنده جایزۀ بهترین 10 فیلم برتر انجمن منتقدان فیلم آفریقایی-آمریکایی با رتبۀ 1 شده است. پس اگر در هنگام انتخاب فیلم، به جوایز و نمره خیلی دقت می‌کنید، این فیلم می‌تواند انتخاب مناسبی برای آخر هفته لقب بگیرد. دنزل واشینگتن، پس از کارگردانی فیلم Antwone Fisher (2002)، در دومین تجربه کارگردانی‌اش، بار دیگر توانمندی‌های خودش را نه تنها در نقش بازیگر، بلکه در نقش کارگردان نیز اثبات کرد. اشاره به یک موضوع اجتماعی و مهم، بازی گرفتن از بازیگران نه چندان معروف، دیالوگ‌های جذاب و عمیق، استفاده از یک داستان قوی، فیلم‌برداری حرفه‌ای و فیلمی تماشایی، خلاصه‌ای از صحنه‌هایی‌ست که دیدن آن، ما را به وجد خواهد آورد. چرا باید فیلم مناظره کنندگان بزرگ را ببینیم؟ فیلم مناظره کنندگان بزرگ، در ژانر درام و زندگی‌نامه قرار دارد و بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است. بازی درخشان دنزل واشینگتن (در نقش ملوین تلسون)، دنزل ویتاکر (در نقش جیمز فارمر جونیور)، جرنی اسمالت (در نقش سامانتا بوک)، جرمین ویلیامز (در نقش همیلتون برگس)، نیت پارکر (در نقش هنری لوو) با حضور فارست ویتاکر (در نقش دکتر جیمز فارمر) ما را نه تنها با یک اثر درخشان، بلکه با یک فیلم به یادماندنی روبه‌رو خواهد کرد. اصولاً، فیلم‌های که بر اساس زندگی‌نامه اشخاص مهم ساخته می‌شوند، در بطن خود شامل داستان و اتفاقاتی خواهند شد که درس‌های زیادی را برای سرگذشت تاریخ، می‌توان در میان آن‌ها یافت. لزوم شناخت این سرگذشت‌ ها، ما را با حوادث آینده آشنا خواهد کرد. حتماً جملۀ: «تاریخ تکرار خواهد شد.» را شنیده‌اید. اگر هنوز به این جمله اعتقاد ندارید، شاید لازم باشد این فیلم را ببینید و مطمئن باشید، هیچ بی‌قانونی‌ای دوام نخواهد آورد، و هیچ ظلمی، تا به ابد پایدار نخواهد ماند. تنها راه، مبارزه است. فیلم مناظره کنندگان بزرگ، این مبارزه مدنی و بدون خشونت را به خوبی به تصویر کشیده است. مبارزه‌ای که همراه با مدارک، آن را نه یک واقعیت خیال‌پردازانه، بلکه یک حقیقت انکار نشدنی تبدیل کرده است. از راست به چپ: جیمز فارمر جونیور، سامانتا بوک، همیلتون برگس، هنری لووداستان فیلم مناظره کنندگان بزرگ دربارۀ چیست؟داستان فیلم، حول محور یک گروه از دانشجویان کالج وایلی، که در یک موسسه آموزش عالیِ مخصوص سیاه پوستان در ایالت مارشال تحصیل می‌کنند، در سال 1935 روایت می‌شود. پروفسور ملوین تلسون، سرپرست این گروه دانشجویان است و هدف آن‌ها، تقویت روحیه مناظره‌گری و بحث‌های سازنده پیرامون مسائل مهمی است که در جامعۀ آن زمان در کشور آمریکا با آن دست‌وپنجه نرم می‌کردند. موضوعات مناظره، شدیداً عمیق است و اصلاً سعی نمی‌کند که یک فیلم سرسری با دیالوگ‌های سطحی را به نمایش بگذارد. به عنوان مثال، موضوعات مناظره شامل «کمک هزینه بیکاری باید بعد از اتمام افسردگی پایان یابد.» و یا «سیاه‌پوستان باید در دانشگاه‌های ایالت پذیرفته شوند.» که بین دو گروه مناظره از طرف دانشگاه‌های مختلف شکل می‌گیرد و هر کدام از آن‌ها با پذیرفتن یکی از نقش‌های مثبت یا منفی، شروع به مناظره می‌کنند و در پایان، هیات داوری، برندۀ مناظره را اعلام می‌کند. در واقع، موضوعات مناظره نیست که فیلم را جذاب‌تر می‌کند، بلکه دلایلی که هر تیم مناظره‌کننده آن را دنبال می‌کند و سعی دارد تا حرف خود را تعیین کند، نقش به سزایی در هرچه زیباتر شدن این فیلم دارد. ما در کنار این فیلم، آموزش نحوۀ درست مناظره کردن را حتی آموزش می‌بینیم. دنزل واشینگتن را حتماً با فیلم American Gangster (2007) (گانگستر آمریکایی) به یاد می‌آورید! گروه مناظره کالج وایلی، که از 1 دختر و 3 پسر تشکیل شده، ما رو به اندازۀ کافی میخکوب می‌کنه تا جایی که، لحظه‌ای نمی‌توانیم از گفتگوی آن‌ها دست بکشیم. مناظره‌ها جنبۀ سیاسی-اجتماعی دارد و به مشکلات سیاه‌پوستان و داستان تلخ تبعیض آن‌ها با اکثریت جامعه در دهۀ 1900 در آمریکا می‌پردازد. نقش اصلی فیلم، که اکثر داستان حول محور او می‌چرخد، جیمز لئونارد فارمر جونیور است که به عنوان رهبر جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان آمریکایی مشهور است. در ادامۀ این مقاله، با این شخصیت الهام‌بخش، بیشتر آشنا می‌شویم. در کنار او اما، از نقش ملوین تلسون نیز به راحتی نمی‌توان گذشت. ملوین تلسون؛ شاعر، پروفسور، ستون‌نویس روزنامه و سیاستمدار آمریکایی بود. او به عنوان یک شاعر، تحت تاثیر مدرنیسم و زبان و تجربیات آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار بود که سعی در اصلاح قانون‌های اشتباه و ضد نژادپرستی فعالیت می‌کرد. وجه تشابه این فیلم با وضعیت اجتماعی ایران چیست؟مدرسه، تنها مکانی است که می‌توان تمام روز در آن مطالعه کرد. به جز زندان. - هنری لووحضور احزاب و تفکرات گوناگون در یک جامعه، به شرطی که به همۀ آن‌ها تریبونی اختصاص داده شود، در نهایت منجر به پیشرفت و شنیده شدن طیف‌های مختلف جامعه می‌گردد. در این صورت، دیگر فرقی نمی‌کند شما کارگری باشید در هفت‌تپه که به مشکلات معیشتی اعتراض دارید، و یا جزو صنف دانشجویان تشکل دانشگاه‌تان باشید که در صدد اصلاح قانون حجاب باشید. شما می‌توانید از طریق حزب، همراه با طیفی از همفکران خود و تاثیرگذاری در سیاست‌های کلان کشور، در جهت بهبود شرایط بکوشید.در قسمتی از فیلم، سخنرانی همیلتون برگس  در یکی از مناظره‌های دانشجویی را در موضوع «کمک هزینۀ بیکاری باید بعد از اتمام افسردگی پایان یابد.» را گوش دهیم:وقتی دوران سرمایه‌داری نوپا بود، مفهوم قدیمی و کامل وظیفه این بود: «کسی که کار نمی‌کنه، نباید چیزی بخوره.» این معنی می‌داد ...، هنگامی‌که بیشتر از افرادی که کار میکردن، کار وجود داشت ... . اما اون روزها تموم شده. الان میلیون‌ها نفر هستن که دنبال کار میگردن ...، اما به نون شبشون محتاجن. حالا ...، اونا بخاطر اینکه کار نیست، نباید غذا بخورن ... ؟ مردم!، ما امروز به یک مفهوم جدید از وظیفه نیاز داریم: مطالبه حقوق هر شخص از جامعه، به همان مقدار که جامعه از شخص مطالبه می‌کنه. لزوم آموزش، نقش مدارس و دانشجویان در کشوردانشجویان تاثیرگذارند. در این جمله شکی نیست. همانطور که در فیلم نیز می‌بینیم، از دل این گروه دانشجویی، رهبر جنبش مدنی سیاه‌پوستان در آمریکا، جیمز فارمر، پدیدار شد. بنابراین، هیچ‌کس نمی‌تواند نقش دانشجویان را انکار کند. اما چرا در جامعۀ ایران، صدای دانشجویان شنیده نمی‌شود؟ چرا تشکل‌ها در پایین ترین سطح امکانات خود بایستی فعالیت کنند؟ در کنار همۀ این مشکلات بیرونی، آیا مقصر دانشجویان هستند که به خودی خود به دنبال یادگیری و آگاهی نمی‌روند و یا نظام آموزش‌پرورش، مقصر درجه یک آن است؟ به نظر من، دانشجوی امروزی، محصول سیستم خراب و ضعیف آموزش‌پرورش دیروز است. زمانی که شما را از پایه، تفکر را به او آموزش نمی‌دهید، چه انتظاری دارید که فردا روزی، همان کارمند بانکی که می‌گویید چرا اینگونه با من رفتار می‌کند، و یا چرا رشوه می‌گیرد و فساد ایجاد می‌کند، از کجا آمده. نمی‌خواهد دنبال جای خاصی باشی دوست من. اگر جامعه، امروز به دنبال کلاه گذاشتن بر سر دیگری‌ست، ریشۀ اصلی آن را در میان آموزش‌پرورش دنبال کن. اگر می‌بینی، دانشجویان نمی‌توانند برای 15 دقیقه، سخنرانی کنند، از آموزش‌پرورش ایراد بگیر که در طول 12 سال تحصیلات، چه چیزی جز حفظیات به فرزندان این کشور آموخته؟ مناظره‌کنندگان بزرگ، هدف مهمی را نشانه رفته است. به ما نشان می‌دهد که فعالیت دانشجویان، در بهبود شرایط تاثیر شگرفی خواهد گذاشت. فقط تصور کنید که اگر در هر یک از دانشگاه‌های ایران، یک گروه مناظره داشتیم و در طول ترم تحصیلی، مسابقاتی تحت عنوان مناظره در باب موضوعات مهم جامعه شکل می‌گرفت که نظر اصحاب رسانه و شبکه‌های اجتماعی را به خودش جلب می‌کرد، چه تاثیر مثبتی می‌توانست داشته باشد! تاثیری که در رشد فردی و جامعه می‌گذارد، قابل کتمان نیست. آزادی بیان، در اینجا مفهوم خودش را نمایش می‌دهد. ما نیازمند آزادی بیان و البته آزادی پس از بیان هستیم. چیزی که متاسفانه در کشور ما، وجود خارجی ندارد. مناظره‌کنندگان بزرگ، شاید برای ما تنها یک فیلم نباشد، یک حسرت باشد که می‌بینیم آمریکا در سال 1935 درگیر چه مسائل بنیادینی بود، و ایران در سال 2020، هنوز در حقوق اولیه هر فرد در جامعه مانده است. ملوین تلسون: قاضی کیست؟سامانتا، هنری، جیمز، همیلتون: قاضی خداست.ملوین تلسون: چرا او خداست؟سامانتا، هنری، جیمز، همیلتون: چون او تصمیم می‌گیرد چه کسی برنده و بازنده است. نه رقیب من.ملوین تلسون: چه کسی رقیب توست؟سامانتا، هنری، جیمز، همیلتون: همچین کسی وجود ندارد.ملوین تلسون: چرا همچین کسی وجود ندارد؟سامانتا، هنری، جیمز، همیلتون: او تنها یک صداست که مخالف با صحبت‌های درست من است. James Leonard Farmer Jr.جیمز لئونارد فارمر جونیور که بود؟ما کاری را که باید انجام دهیم، انجام می‌دهیم؛ تا بتوانیم کاری را که می‌خواهیم، انجام دهیم.- جیمز لئونارد فارمر جونیورجیمز لئونارد فارمر جونیور (زادۀ 12 ژانویه 1920 و درگذشتۀ 9 جولای 1999)، یک فعال حقوق مدنی آمریکایی و رهبر جنبش حقوق مدنی بود که در اعتراض به جداسازی سیاه‌پوستان با دیگر اقشار جامعه و سرکوب خشونت‌آمیز آن‌ها، در کنار مارتین لوتر کینگ جونیور، خدمات بسیاری به سیاه‌پوستان آمریکایی کرد. او آغازگر و سازمان‌دهندۀ جنبش «مسافران آزادی» بود که سرانجام منجر به از بین رفتن قانون منع نشستن سیاه‌پوستان در کنار سفیدپوستان در مسافرت‌های بین ایالتی در ایالات متحده آمریکا شد. بیل کلینتون، چهل‌ودومین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا در سال 1998، نشان افتخار آزادی ریاست جمهوری را به خاطر خدمات ارزشمند جیمز فارمر در راستای عدالت‌خواهی و آزادی‌بخشی میلیون‌ها نفر از سیاه‌پوستان به او اعطا کرد. فارمر در سال 1942، کمیته برابری نژادی در شیکاگو را به همراه جورج هوسر، جیمز رابینسون، ساموئل ریلی، برنیس فیشر، هومر جک و جو گین بنیانگذاری کرد که بعداً به کنگرۀ برابری نژادی (CORE) تغییر نام پیدا کرد و به جدایی نژادی در ایالات متحده از طریق خشونت اختصاص داده شد. فارمر از سال 1942 تا 1944، ریاست این کمیته را بر عهده داشت. از او به عنوان یکی از بزرگترین رهبران حقوق مدنی در دهه 1960، در کنار مارتین لوتر کینگ جونیور، روی ویلکینز، رئیس انجمن ملی پیشرفت سیاه‌پوستان و ویتنی یانگ، رئیس اتحادیه ملی شهری سیاه‌پوستان یاد می‌کنند. خوشحال میشم اگه این فیلم رو دیدین، برام بنویسین و یا اگه از فیلم‌های مشابه این ژانر خوشتون اومده، بهم معرفی کنین. امیدوارم که از بررسی این فیلم، لذت برده باشین و لذت تماشای کامل فیلم رو به خودتون واگذار می‌کنم. :)</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 18:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;درباره معنی زندگی&quot; از ویل دورانت /بزرگان چه می‌گویند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%86-pwyzuldalwsb</link>
                <description>جلد کتاب دربارۀ معنی زندگی از ویل دورانتکتاب «درباره معنی زندگی» از ویل دورانت، همان پرسشی را مطرح می‌کند که مدت‌هاست درگیرش هستم؛ مفهوم زندگی. شاید هر کسی، در هر جایی که زندگی کند و در هر مقطع زندگی‌اش که باشد، این پرسش دست‌کم یک‌بار او را به فکر فرو برده باشد که: «معنای زندگی من چیست؟»، «این همه دویدن برای کار، برای درس خواندن، برای پول درآوردن و خیلی چیزهای دیگر که به اجبار، مجبور به انجام دادنش هستم، در آخر مرا به کجا خواهد برد؟»، «از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟».به معرفی دوست عزیزی، این کتاب را مطالعه کردم و از خواندش لذت بردم که دلیلی شد تا پس از مدت‌ها، شروع کنم به نوشتن. این کتاب، نقشۀ مسیر مناسبی برای شروع کتاب‌هایی در این باب، به شمار میاد. کتاب دربارۀ معنی زندگیِ دورانت، نه چندان پیچیده بود که خواندن آن سخت باشد و نه چندان کم‌عمق بود که خواندنش خالی از لطف باشه. هم‌چنین باید اشاره کنم متن کتاب دربارۀ معنی زندگی، دلنشین و مورد انتظار، همراه با وقایعی است که روزانه با آن‌ها درگیریم. مترجم کتاب نیز، شهاب‌الدین عباسی، از عهدۀ ترجمه کتاب برآمده است و با یک کتاب با کیفیت طرف هستیم.کتاب دربارۀ معنی زندگی ویل دورانت خواندنی‌ست.یکم خودمونی‌تر حرف بزنیم؟صادقانه بگم که من واقعاً به این مسئله خیلی فکر می‌کنم. با اینکه برنامه‌های خودم رو دارم، کارام با انگیزه پیش میره، کار و فعالیت شغلیم رو دوست دارم، از برنامه‌نویسی لذت می‌برم و احساس می‌کنم که در مسیر درستی قرار گرفتم، اما یه موقع‌هایی واقعاً میگم ولش کن. دیگه نمی‌تونم، اگر قرار باشه که همه‌ش بی‌معنا باشه. یعنی نمیشه که... نمیشه که هیچی نباشه، اصلاً شاید تو همین هیچی نبودن یه چیزی هست. [کتاب «افسانه سیزیف» آلبر کامو، یه جورایی همینو داره میگه. کتابی که یک سال پیش باهاش ارتباط نگرفتم و پرتش کردم اونور. شاید الان فرصتی باشه که دوباره برم سراغش.] اما وقتی کتاب «بیگانه» آلبر کامو رو خوندم، واقعاً لمس کردم اون حس پوچی رو. اون بیخیالی رو. آیا من فقط زندگی می‌کنم تا مثل هزاران نفر دیگه، همون کارای تکراری رو بکنم؟ همون مراحل تکراری رو برم؟ کار پیدا کنم، یک دختری رو پیدا کنم که عاشقانه همو دوست داشته باشیم، باهاش زندگی کنم، یک کار خوب پیدا کنم، مهاجرت کنم، دوباره تلاش کنم برای ساخت یک زندگی با حداقل‌هایی که یک جوون اروپایی از بدو تولد براش قابل دسترسه؟ همینه واقعاً زندگی من؟ تو خلوت خودم اینا من رو راضی نمی‌کنه. به نظرم زندگی ارزشمندتر از این حرفاست. [اصلاً معیار ارزشمند بودن زندگی چیه؟] این ارزشمندی، برای هر شخصی متفاوته؟ اما چجوری، من مال خودم رو پیدا کنم؟شما برام بنویسید. زندگی براتون چه معنی‌ای داره؟ اصلاً زندگی چیه؟ چجوری به خودتون میگید که بازم باید ادامه داد؟ به آخرش فکر می‌کنید؟ برایم بنویسید تا بیشتر در موردش صحبت کنیم. تا بیشتر در تکاپو بیفتیم، تا بیشتر آگاه بشیم... احساس می‌کنم بخشی از مشکلات جامعه، نه بخاطر حرف زدن‌های بسیار، که بخاطر حرف نزدن‌هاست. نقد جدی‌ای دارم به روشنفکران جامعه. به کسانی که می‌تونن فکر کنن. کجا هستن الان؟ فیلسوفان ما کجا هستن؟ می‌دونم مجبور به روزه سکوت‌اند. می‌دونم در زندان‌ها به سر می‌برند. می‌دونم تعدادشون کمه. می‌دونم... اما الان نیاز داریم به جامعه‌شناسان‌مان. نیاز داریم که برای‌مان بنویسند. برای‌مان حرف بزنند. پس تا زمانی که آن‌ها روزۀ سکوت گرفته‌اند، ما بنویسیم تا این چراغ را روشن نگه داریم. مارتین لوترکینگ میگه: «در پایان، نه گفته‌های دشمنان خود، که سکوت دوستان خود را به یاد خواهیم آورد.»آیا این کتاب، به شما جواب خواهد داد؟ یا معنای زندگی را به شما هدیه خواهد کرد؟ و یا فراتر از آن، این کتاب می‌تواند راهی برای نجات لقب بگیرد؟ قطعاً خیر. اما راه را به شما نشان می‌دهد و سرنخ‌هایی که می‌دهد، که در ادامه این سیر مطالعاتی به کمک شما خواهد آمد. با اینکه مدت‌هاست از آخرین کتابی که درباره‌اش نوشته‌ام می‌گذرد...، [بگذار نگاهی کنم...]، درسته. 8 ماه، از نوشته‌ام درباره کتابی که هر ایرانی باید بخواند، می‌گذرد، با اینحال نمی‌خواهم دست از نوشتن بردارم، چرا که اگر هر کسی از دلخوشی‌هایش از این دنیای بزرگ و عجیب، چند مورد را نام ببرد، قطعاً وبلاگ‌نویسی برای من در حال حاضر، یکی از آن‌هاست. [پس باید به فکر یک برنامه‌ریزی دقیق هفتگی برای نوشتن باشم.]ویل دورانت در کنار همسرش، آریل دورانت - کتاب «تاریخ تمدن» با همکاری آریل، نوشته شده استویل دورانت کیست؟ویل دورانت در سال 1885 در آمریکا چشم به جهان گشود. از او به عنوان فیلسوف، تاریخ‌نگار و نویسندۀ نام می‌برند که کتاب «تاریخ تمدن» او، معروف‌ترین اثرش به شمار می‌آید. او برای نوشتن کتاب تاریخ تمدن، بیش از پنجاه سال از عمرش را صرف نوشتن این کتاب کرد و 92 سالگی، کتاب «قهرمانان تاریخ» را منتشر کرد. از دیگر کتاب‌های او می‌توان به «تاریخ فلسفه»، «لذات فلسفه» و «درس‌هایی در تاریخ» اشاره کرد. ویل دورانت در سال 1968، برندۀ جایزه پولیتزر و در سال 1977، برندۀ مدال آزادی شد. وی سرانجام در سال 1981 دار فانی را وداع گفت. نگاهی به کتاب دربارۀ معنی زندگی در ابتدا فهرست کتاب را ببینیم. کتاب به 3 بخش تقسیم می‌شود که هر کدام شامل چندین فصل است. بخش اول: تمنای معنی، شامل فصل‌های «یک‌ نامه»، «مسئله و دین»، «مسئله و علم»، «مسئله و تاریخ»، «مسئله و آرمان‌شهر» و در انتها، با «خودکشی عقل» به پایان می‌رسد. بخش دوم: اندیشه‌هایی دربارۀ ناخشنودی کنونی ما، شامل فصل‌های «اهل ادبیات پاسخ میدهند»، «بازیگران، هنرمندان، دانشمندان، مربیان و رهبران وارد بحث می‌شوند»، «دیندارها پاسخ می‌دهند»، «سه زن پاسخ می‌دهند»، «اندیشه‌هایی از زندان» و با فصل کوتاه «شکاکان سخن می‌گویند» ما را با هزاران سوال، تنها می‌گذارد.و در انتها، بخش سوم: نویسنده پاسخ می‌دهد، «دربارۀ معنی زندگی» نظرات انتهایی نویسنده است که ما را با یک پایان باز، بدرقه می‌کند. کتاب با روایت یک داستان کوتاه شروع می‌شود. در پاییز سال 1930، ویل دورانت، در خانه‌اش در لیک‌هیل نیویورک، سرگرم جمع کردن برگ‌ها بود که مرد خوش‌پوشی نزدیکش شد و با صدایی آرام به او گفت که قصد خودکشی دارد. در ادامه، دورانت به او پیشنهاد می‌دهد که کاری برای خود پیدا کند، اما مرد می‌گوید که یکی دارد و دورانت که گیج شده بود، به او پیشنهاد یک غذای خوب می‌دهد، اما مرد گرسنه نبود. هرچند معلوم نیست در نهایت چه بر سر آن مرد خوش‌پوش آمد، اما ویل دورانت متوجه شد که بین سال‌های 1905 و 1930، تعداد 284142 خودکشی در ایالات متحده به ثبت رسیده است. پس به این نتیجه می‌رسد که معنای زندگی، بسیار مهم‌تر از آن است که بخواهیم به راحتی از کنار آن بگذریم. [هرچند، بررسی دقیق آمارهای خودکشی در سال‌های گذشته در کشور آمریکا، به نسبت زمان و پارامترهای دیگر، در این مقاله نمی‌گنجد، با این‌حال، طبق آمارهای رسمی در سال 2019، تعداد 50061 نفر در کشور آمریکا، خودکشی کرده‌اند. آیا این آمار، می‌تواند دلیلی باشد که معنای زندگی، هرروز کمرنگ‌تر از گذشته می‌شود؟]از چپ به راست: برتراند راسل - جورج برنارد شاو - سینکلر لوئیس - مهاتما گاندی - هلن ویلز مودیکتاب «دربارۀ معنی زندگی»، تلاشی برای جستجوی معنای زندگی از طرف افرادی مانند صاحب‌نظران، ورزشکاران، سیاست‌مداران، فلسفه‌دانان، نویسندگان و ... است. ویل دورانت، پاسخ‌های متعددی از طرف اشخاص مشهوری مانند گاندی، تئودور درایزر، سینکلر لوئیس، جان کوپر پویس، جان هینز هلمز، هلن ویلز مودی، برتراند راسل، جورج برنارد شاو و ... دریافت کرده‌است که سعی دارد با بررسی نگاه خود و واگذاری تحلیل این شخصیت‌ها برعهدۀ خواننده، به نوعی خواننده را با طیف مختلفی از نظرات آشنا کند. ویل دورانت، در ابتدای کتاب، به ما شوک می‌دهد! این قسمت بریده شده از فصل 1 را بخوانید:صفحه 24: ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم‌پیمان‌ها، و انواع؛ مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود؛ و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روحِ فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذری مغز. انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد، و کشف داروهای ضد آبستنی، خانواده و کهنسالان، اخلاق و شاید - به واسطۀ بی‌ثمریِ هوش - نسل‌ها را نابود می‌کند. عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود، و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قیدوبندی جنسی است. دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند؛ و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیریی که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد. هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کندو ضعیفان را ضعیف‌تر؛ هر روال ماشینی جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند. خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائبمان، ظاهراً از صحنه ناپدید شده است؛ هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند. زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید؛ هیچ‌چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست - خوابی که انگار بیداریی در پی ندارد. همین متن کافی‌ست تا یک ذهن شلوغ را، شلوغ‌تر کند، یک انسان ناامید را، ناامیدتر و مهر تاییدی باشد، بر اینکه جهان بی‌معنی است. اما همۀ داستان به اینجا ختم نمی‌شود، چراکه این تازه یک شروع است. ویل دورانت، با علم به این موضوع که خیلی از افراد، درگیر این افکار هستند، سه سوالِ «سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟»، «هدف یا انگیزۀ کار و تلاشتان چیست؟» و «تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟» طرح و برای افراد مختلفی که در بالاتر عنوان شد؛ ارسال می‌کند، تا دیدگاه آن‌ها را در ارتباط با معنی زندگی بداند. دین به ما چه می‌گوید؟صفحه 27: وضع طبیعی بشر، و حتی فلسفه، امید است. دین‌های بزرگ از دل نیازی که انسان‌ها به باور داشتن به ارزش و سرنوشت خودشان دارند سرچشمه می‌گیرند و شکوفا می‌شوند؛ و تمدن‌های بزرگ به طور معمول بر این دین‌های الهام‌بخش تکیه داشته‌اند. مسئلۀ دین، از دیرباز به شدت اهمیت داشته و خیلی از تصورات افراد در زندگی به آن گره خورده است. در جامعۀ اعتقادی ایران به خدا و سرای آخرت، این مسئله بیش از پیش مورد توجه قرار می‌گیرد. نقش دین، به خصوص در کشورهای کم‌تر توسعه‌یافته [و جهان سوم]، بسیار از جایگاه بالاتری برخورداره. اما آیا دین توانسته به زندگی‌ها معنا ببخشد؟ دین تا چه حد توانسته، انسان امروزی را به زندگی امیدوارتر کند و مفهوم و معنای دوچندانی به آن ببخشد؟ این‌ها سوالاتی است که کتاب، تا حدودی به آن‌ها پاسخ داده است. صفحه 28: ما در اینجا با چیزی به مراتب، عمیق‌تر از کاهش ثروتمان، یا حتی مرگ میلیون‌ها انسان مواجه‌ایم؛ این، خانه‌ها و خزانه‌های ما نیستند که خالی‌اند، «قلب‌های» ماست که خالی است. علم سعی کرد جای دین را تصاحب کند!صفحه 31: وقتی قرن هیجدهم پایه‌های قرن نوزدهم را می‌ریخت، هر چیزی را در گرو یک ایده گذاشت: نشاندن علم به جای الاهیات. در واقع، علم به ما خدمات بیشماری ارائه کرده. اما علم به تنهایی می‌تونه جواب مسائل ما رو بده؟ وقتی صحبت از علم میشه، یعنی بر پایۀ مستندات و واقعیات موجود. اما نمیشه انقدر علمی به زندگی نگاه کرد. نوع بشر، در دید علمی، موجودی خُرد و ناچیز است، که از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و به ویرانی و نابودی می‌رسد. ویل دورانت در این کتاب، به تمام مسائل مهم سرک می‌کشد و طعنه می‌زند. او پیشرفت را، نه در گروی آنچه که امروزه بسیار متفاوت‌تر از گذشته می‌بینیم، می‌داند، بلکه او فقط این اتفاقات را، تغییرات سطحی محض معنی می‌کند. صفحه 38: آنچه ما آن را پیشرفت می‌خوانیم شاید فقط تغییرات سطحی محض باشد: توالی‌ای از سبک‌ها و مُدها در لباس، حمل و نقل، حکومت، روان‌شناسی، و دین. علم مسیحی، رفتارگرایی، دموکراسی، اتوموبیل، و شلوار، پیشرفت نیستند. آن‌ها تغییرند؛ آن‌ها راه‌های جدیدی در انجام کارهای قدیمی‌اند. دورانت در پی این مفاهیم، حرف جالبی می‌زند. او می‌گوید: «همه‌ چیز پیشرفت کرده‌است، مگر خود انسان.»چندین بخش دیگر را نیز که در هنگام خواندن کتاب هایلایت کرده‌ام را با شما به اشتراک می‌گذارم:صفحه 46: هر چیز معنوی وقتی به فروش می‌رسد یا به نمایشی رنگ و وارنگ بدل شود، می‌میرد.صفحه 47: علم تسلی‌خاطر عرضه نمی‌کند، علم مرگ می‌گستراند. صفحه 47: بزرگ‌ترین پرسش این است که آیا انسان‌ها می‌توانند زندگی بدون خدا را تاب بیاورند؟صفحه 49: آن کس که بر دانش خود می‌افزاید بر اندوه خود می‌افزاید، و در حکمتِ بیشتر، بیهودگی بیشتر است.اکثر جواب‌ پاسخ‌دهندگان حول محور چه بود؟ دین و کار. اکثر اشخاصی که به ویل دورانت پاسخ دادند، دو مسئله را به عنوان اصلی‌ترین اشتیاق آن‌ها به ادامۀ زندگی را دین و کار معرفی کردند. بعضی از آن‌ها، خدا را مستحق انزجار می‌دانند و نه احترام، چرا که در نظر اچ. ال. منکن، شاهد و قرینۀ کمی بر وجود به اصطلاح خوبی خدا می‌بینیم. نامه‌های بسیار دیگری نیز همانند چارلز بیرد، زندگی خوب را غایتی می‌دانند که باید به خاطر خودش آن را دوست داشت و از آن لذت برد. کار و تلاش فکری، در جهت رواج دادن به زندگی خوب است. اما او نمی‌گوید که اصولاً زندگی خوب یعنی چی؟ از کجا بفهمیم کدام زندگی خوب است؟ به شخصه اما، جواب ادوین آرلینگتون رابینسون، شاعر آمریکایی را بیشتر می‌پسندم. او می‌گوید: «ظاهراً آدم کار زیادی نمی‌تواند در این مورد انجام دهد جز اینکه نور خودش را دنبال کند، که چه بسا نور یک آتش وهی در یک باتلاق باشد.» ویل راجرز اما نظرش اینه که: «تمام زندگی «هیاهو» است، پس کمی دیگران را بخندان و بهترین کاری را که می‌توانی انجام بده و چیزی را جدی نگیر، چون هیچ چیزی نیست که مطمئناً وابستگی به این نسل داشته باشد.» ویلهیالمور استفانسون نظر جالبی دارد: «اگر هیچ‌کس معنی زندگی را پیدا نکرده، هیچ‌کس هم ثابت نکرده که زندگی معنایی ندارد.» هنری فئرفیلد آزبرن میگه که زندگی‌اش شلوغ‌تر از آن است که به او اجازه دهد دربارۀ معنی آن بحث کند و کارل لمله به‌نظرش این کاره که به زندگی وادارش می‌کنه و در ادامه میگه، می‌دونه که هیچ هدفی در کار نبود، اگر که آدم خوش‌بینی نبود. صفحه 87: کسی که باید معیشت خانواده‌اش را تامین کند وقتی برای فلسفه‌ورزی هشیارانه ندارد. اگر هم داشته باشد چه بسا بگوید معنی زندگی، تامین آب و غذای خانواده‌ است، و چه جوابی بهتر از این.صفحه 94: هدفی بزرگ‌تر داشتن برای کار و زندگی، هدفی عظیم‌تر از خودمان، یکی از رازهای ارزش و اعتبار بخشیدن به زندگی است. یکی از پاسخ‌ها، از طرف اوئن سی. میدلتون، یک زندانیِ محکوم به حبس‌ابد مطرح می‌شود که به نظر من، بهترین پاسخ این کتاب می‌تونه لقب بگیره. او می‌گوید: «معنی زندگی برای من، بستگی دارد و محدود است به توانایی‌ام در تشخیص حقایق بزرگ زندگی و آموختن و بهره بردن از درس‌هایی که زندگی به ما می‌آموزد. خلاصه اینکه زندگی فقط از این رو ارزش دارد که من عزم می‌کنم برای ارزشمند کردن آن تلاش کنم.» و در ادامه توضیح می‌دهد که به زعم او، حقیقت زیبا یا زشت نیست، بلکه فقط حقیقت است و همانطور که عدد و رقم، فقط عدد و رقم است و وقتی کسب بخواهد کسب‌وکار خود را بسنجد، از اعداد و ارقام استفاده می‌کند. اگر ارقام حاکی از وضع غم‌انگیز کسب‌وکار او باشند، آن‌ها را محکوم نمی‌کند و نمی‌گوید آن‌ها نامطبوع‌اند. پس چرا باید حقیقت را محکوم کند وقتی حقیقت در امور زندگی فقط به او خدمت کرده و همان‌طور که اعداد و ارقام در کارهای تجاری به او خدمت کرده‌اند؟ صحبت‌های این زندانی، بسیار قابل تامل است. بسیار قابل تامل‌تر از سایر پاسخ‌هایی که از اشخاص معروف و مشهور در این کتاب گردآوری شده است. در بخش دیگری از سخنانش ادامه می‌دهد که: «اینکه حیات امری اتفاقی است نظریه‌ای است که می‌خواهم آن را بپذیرم، اما نتیجه‌اش این نیست که حیات لزوماً بی‌معنی است.»با خواندن نامه‌ها چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟با ورود شبکه‌های اجتماعی نظیر اینستاگرام و تلگرام به زندگی روزمره، ما دیگر می‌توانیم اشخاص مشهور و معروفی که به آن‌ها علاقه‌مندیم را به طور روزانه دنبال کنیم. از سبک زندگی آن‌ها مطلع بشیم و ببینیم چه علایقی را دنبال می‌کنند. با این‌حال، هیچ‌وقت نمی‌توانید از یک عمقی، بیشتر از زندگی آن‌ها اطلاعات کسب کنید. هیچ‌گاه نمی‌دانید که آن‌ها به زندگی از چه منظری نگاه می‌کنند، چگونه فکر می‌کنند و اساساً با مسائل مهم زندگی، چگونه برخورد می‌کنند. کتاب دربارۀ معنی زندگی از ویل دورانت، دقیقاً همین خلا را برای ما پر می‌کند. او به ما می‌گوید که نویسندگان، اندیشمندان، سیاست‌مداران، روشنفکران، ورزشکاران و ... هم مانند ما در پیدا کردن به معنای زندگی با مشکل مواجه هستند و حتی بهتر از آن، دید تازه و جدیدی را در اینجا خواهیم فهمید. بنظر من، کمترین کار کتاب دربارۀ معنی زندگی اگر این باشد، بسیار ارزشمند است که این کتاب را بخوانیم و بدانیم که اگر معنای زندگی را نمی‌دانیم، ما تنها نیستیم. بدانیم، گرچه زندگی همۀ ما، با کار و خانواده پر شده است، اما خیلی‌ها شبیه به ما فکر می‌کنند و در جستجوی معنای آن هستند. درس‌های زیادی می‌توان گرفت از این نامه‌ها؛ که هرچقدر هم که صاحب‌نظر و یا از لحاظ مالی و مرتبه‌ای، در جایگاه بالایی قرار داشته باشی، همچنان ممکن است در درون، آن پاسخی که فکر می‌کردی با بیشتر پول درآوردن به آن خواهی رسید را نخواهی یافت. در انتها، خوشحال میشم اگه شما هم این کتاب رو خوندید، برایم بنویسید و باهم گپ‌وگفت داشته باشیم. اگر هم پیشنهادی دارید در رابطه با کتاب‌هایی شبیه به این کتاب، حتماً باهام در میون بذارید و امیدوارم که از این معرفی کتاب، خوشتون اومده باشه.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 19:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;1984&quot; از جرج اورول /کتابی که هر ایرانی باید بخواند</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-1984-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-wxw8gcamln0u</link>
                <description>نفسم وقتی گرفت که می‌بینم، خودمان؛ 1984 را زندگی می‌کنیم. کتاب «1984» از &quot;جرج اورول&quot; یک سال در کتابخانه‌ام خاک خورد و هفته‌ای که گذشت، فرصتی شد تا گردوخاکش را کنار بزنم و شروع کنم به خواندن رمانی که تعریفش را خیلی شنیده بودم. از اواسط کتاب، دلیل محبوبیت شدید کتاب را متوجه شدم، چرا که نوشتار؛ کاملاً قابل لمس با زندگی روزمره‌مان است. زمانی که بدانید این کتاب در سال 1949 منتشر شده است، شاید حتی وحشت هم بکنید، زیرا غیرقابل باور است که کتاب، بتواند آینده را پیش‌بینی کند و وقتی نفسم گرفت که می‌بینم، خودمان آن آینده کذایی را در حال حاضر زندگی می‌کنیم!!اگر امیدی وجود داشته باشد فقط طبقه کارگر است. -از متن کتابGeorge Orwell (1903-1950)جرج اورول کیست؟اول به شرح مختصری از نویسنده، به نقل از ویکی‌پدیا، نگاهی بیندازیم:اریک آرتور بلر با نامِ مستعار جُرج اوروِل (زادهٔ ۲۵ ژوئن ۱۹۰۳ – درگذشتهٔ ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰) داستان‌نویس، روزنامه‌نگار، منتقدِ ادبی و شاعرِ انگلیسی بود. او را بیشتر برای دو رمان سرشناس و پرفروشش مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ می‌شناسند. این دو کتاب بر روی هم بیش از هر دو کتابِ دیگری از یک نویسندهٔ قرن بیستمی، فروش داشته‌اند. او همچنین با نقدهای پرشماری که بر کتاب‌ها می‌نوشت، بهترین وقایع‌نگار فرهنگ و ادب انگلیسی قرن شناخته می‌شود.کتاب 1984 و کتاب قلعۀ حیوانات&quot;جرج اورول&quot; را همه با کتاب معروف «قلعۀ حیوانات»ش می‌شناسند. این کتاب بخاطر تمثیل‌های فراوان، که می‌توان بصورت مستقیم با جامعه و کشورمان مقایسه کرد و از شدت شباهت‌ها خشمگین شد، در میان اکثریت جامعه به سرعت شناخته شد و کتاب «1984»، دومین کتاب مشهور از این نویسندۀ انگلیسی در جامعۀ ایران می‌باشد. شاید محبوبیت زیاد این کتاب در ایران، ساختار بهم پیوستۀ داستان با واقعیت موجود در زندگی‌مان باشد.کتاب که به پایان رسید، با خودم داشتم فکر می‌کردم؛ که ای‌کاش می‌شد برای تمامی مردم، این کتاب را تجویز کرد، همانند قرص‌های اعصاب ماهانه‌ای که زندگی‌شان را جهنم کرده است. که ای‌کاش قدرتی وجود داشت که آن‌ها را مجبور به مطالعه می‌کرد، که ای‌کاش... و هزار ای‌کاش دیگر. من فکر می‌کنم، این کتاب مناسب باشد برای کسانی که از سیاست و تاثیرش بر زندگی‌شان بی‌خبرند یا استدلال می‌کنند که «من از سیاست بیزارم، پس کاری به آن ندارم و او هم به من کاری ندارد». هر شهروند تا زمانی که در یک جامعه زندگی می‌کند، یعنی دارد فعالیت سیاسی می‌کند و نسبت به فعالیت‌های سیاسی آن جامعه نیز طبیعتاً مسئولیت دارد. پس چه بسا، این کتاب اولین قدم برای آگاهی لقب بگیرد.تا هنگامی که بهوش نیایند، نمی‌توانند دست به انقلاب بزنند و تا هنگامی که انقلاب صورت نگیرد، بهوش نخواهند آمد. -از متن کتابکتاب 1984 از جرج اورول دربارۀ چیست؟در این کتاب، که از اواسط آن به یک بیانیۀ شاخص سیاسی در نظام‌های تمامیت‌خواه برخورد می‌کنیم، جامعه به سه بخش کارگر، اعضای عادی حزب و اعضای رده‌بالا حزب تقسیم می‌شود. شخصیت اصلی داستان، &quot;وینستون اسمیت&quot; است که عضو عادی حزب می‌باشد. برادر بزرگ، رهبر این جامعه است؛ به مانند چشمی که همه‌چیز را تحت نظارت عمیق خود دارد و هیچکس نمیتواند آن را گول زند. &quot;وینستون&quot; به تنهایی زندگی می‌کند. اوج داستان در فصل اول، از جایی شروع می‌شود که او در دفتری معمولی می‌نویسد: مرگ بر برادر بزرگ. نوشتن در جامعه، برخلاف قوانین است و هر نوشته‌ای به قیمت از دست رفتن جان انسان می‌شود.کتاب 1984، به طرز اعجاب آوری سرکوب‌های اجتماعی در جامعۀ خیالی آن را به راحتی تصویر می‌کند. از یک رهبر نیمه خدا که مورد ستایش عموم در یک جامعۀ فاسد است، می‌نویسد و از طبقه ثروتمند، متوسط و فقیر می‌گوید و از علت پایدار ماندن حکومت‌های فاسد. مفهوم جنگ را برایمان توضیح می‌دهد که از گذشته تا کنون به چه صورت تغییر یافته است، به گونه‌ای که امروزه کشورها با یک دیگر جنگ نمیکنند، بلکه هر کشور اتباع خودش را سرکوب می‌کند. از حکومت‌های فاسد می‌گوید که تاریخ گذشته را آنگونه که به سودشان است تغییر می‌دهند، گویی تاریخ از جایی شروع شده است که آن‌ها آمده‌اند و قبل از آن چیزی وجود نداشته است.&quot;اورول&quot; در بخشی از کتاب، انتقادی از جامعۀ متوسط می‌کند که تنها تا زمانی دم از حمایت از کارگر، برادری، همدلی، عدالت، یکسانی و غیره می‌زند که بتواند جایگاه طبقۀ ثروتمند را از آن خود کند و بعد از آن گویی طبقۀ کارگر را به فراموشی می‌سپارند و دوباره روز از نو، روزی از نو. &quot;کسی که گذشته را کنترل می‌کند، آینده را کنترل می‌کند. کسی که حال را کنترل می‌کند، گذشته را کنترل می‌کند.&quot;در جامعۀ تصویر شده، تمامی مردم به شدت زیرنظر قرار گرفته شده‌اند. با دستگاه‌هایی شبیه به دوربین، مردم حتی در خانه‌های خود نیز حریم خصوصی ندارند. حتی فکر کردن به یک عملی برخلاف میل حکومت، باعث بازداشت شدن آن‌ها می‌شود. رابطۀ جنسی -حتی در میان زن و شوهر- به شدت مکروه است و این عمل را نه برای لذت، بلکه برای تولید مثل فقط می‌توانند انجام دهند. تظاهرات زیادی برعلیه دیگر کشورها توسط حکومت ساخته و پرداخته می‌شود و قشر کارگر، مجبور به اجرای درخواست آنان است. قوۀ تفکر خیلی وقت است که تحلیل رفته و دیگر مردم نمی‌توانند حتی فکر کنند. اعضای حزب که دیگر کارایی نداشته باشند و یا از وضعیت فعلی، راضی نباشند به سادگی تبدیل به یک مهرۀ سوخته می‌شوند و از صحنۀ زندگی محو می‌شوند. به گونه‌ای که انگار از اول نیز وجود نداشتند. &quot;اورول&quot; هم‌چنین از توده‌های مردم می‌نویسد که تا وقتی معیاری برای مقایسه نداشته باشند، از وضع فعلی خود راضی خواهند بود. شاید این دلیلی است که اکثر ایرانیان، قبل از انقلاب را به نیکی یاد می‌کنند و استدلال‌شان این است که هرچه نباشد مردم خوشحال‌تر و راضی‌تر بودند. صرف‌نظر از بهتر یا بدتر بودن شرایط، مردم آن دوره به راحتی نمی‌توانستند، به مانند امروزه، از وضعیت مردم دیگر کشورها اطلاعی کسب کنند و شرایط هرچه  که بود را، به علت نداشتن معیار سنجش، پذیرفته بودند و بدون اینکه بدانند در اطرافشان چه‌خبر است، به زندگی خود ادامه می‌دادند. با ورود تکنولوژی اما به سرعت همه‌چیز در حال تغییر است. مفاهیم به شدت دگرگون شده‌اند و دیگر کسی نمی‌تواند بداند 50 سال دیگر، مفاهیمی نظیر خانواده، زندگی، کار، ازدواج و ... به چه صورت تعریف خواهند شد. خصوصاً با ظهور شبکه‌اجتماعی نظیر اینستاگرام، تلگرام و ... و تاثیر دیوانه‌وار آن‌ها بر زندگی‌مان. نکتۀ مثبت اما این است که دیگر به راحتی نمی‌توان حقیقت و واقعیت را از مردم دور نگه داشت و انتظار داشته باشیم که به حقوق اولیه خودشان اعتراض نکنند. طبقۀ کارگر، دیگر معیار سنجش در دست‌ش است، اما به هرحال مدتی طول خواهد کشید تا تودۀ مردم بتواند حق خود را پس بگیرند. انقلاب مستضعفان، در صورت عدم آگاهی و دانش و فقط از روی گرسنگی، سرانجامی نخواهد داشت. هرچند امروزه، با حجم انبوهی از اطلاعات مواجه شده‌ایم که پیدا کردن حقیقت از بین آن‌ها کار راحتی نیست. این جمله را &quot;آلدوس هاکسلی&quot; در کتاب «دنیای قشنگ نو» استدلال می‌کنه. &quot;هاکسلی&quot; اعتقاد داره حقیقت در انبوهی از اخبار غیرمرتبط دیگر پنهان می‌شود و او از آن می‌ترسید که ذهن ما مصرف‌کننده غیرفعال اطلاعات شود یا تبدیل به آدم‌های پوچ خودشیفته شویم. حتماً شرحی از کتاب «دنیای قشنگ نو» را مدتی دیگر، پس از مطالعه، در ویرگول منتشر خواهم کرد.توده‌ها فقط به این علت که تحت فشار قرار گرفته‌اند، قیام نمی‌کنند و در واقع تا هنگاهی که اجازه داده نمی‌شود که معیاری برای مقایسه در دست داشته باشند حتی متوجه هم نمی‌شوند که تحت فشار قرار گرفته‌اند. -از متن کتابمسئلۀ &quot;جرج اورول&quot; در این کتاب، دگرگونی مفاهیم است. مفاهیمی همچون عشق، علاقه، صلح، جنگ، دروغ، زندگی، جامعه، خانواده و ... . به طور ویژه، حقیقت و واقعیت نیز، از مفاهیمی است که پس از مطالعۀ کتاب، تفاوتش را درک خواهید کرد. شاید این دو مفهوم به یکدیگر نزدیک باشند، اما لزوماً به یک معنا نیستند. حقیقت آن چیزی‌ست که به عنوان یک اصل اولیه پذیرفته شده و قابل تغییر نیست، اما واقعیت آن چیزی‌ست که به خورد من و شما می‌دهند. به زبان ساده؛ فرض کنید در یک خانوادۀ فقیر، پسری در کودکی گم می‌شود و هیچگاه خانواده‌اش را پیدا نمی‌کند. خانم و آقایی ثروتمند او را به فرزندی قبول می‌کنند. پس از چند سال، واقعیت این است که این پسر دارای خانواده‌ای ثروتمند است، اما حقیقت این نیست.فضای کتاب به شدت سیاه است و پایان آن، حداقل برای من غافلگیرکننده بود. شاید هم من زیادی سعی میکنم که خوشبین باشم! :)کتاب با ترجمه‌های مختلف در بازار موجود است و در بین دستفروشان خیابان انقلاب تهران نیز نسخۀ بدون سانسور آن را می‌توانید پیدا کنید. من ترجمۀ &quot;مهدی بهره‌مند&quot; رو خوندم و از کیفیت باقی ترجمه‌ها و سانسورهای احتمالی خبر ندارم. در پایان، خوشحال می‌شم نظرتون رو در مورد این کتاب برایم بنویسید. </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 21:00:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;پدر پولدار پدر بی پول&quot; از رابرت کیوساکی /مدرسه، کارخانۀ کارمند سازی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%80-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bxwduhc1kb86</link>
                <description>Rich Dad Poor Dad By Robert Kiyosakiکتاب پرفروش «پدر پولدار پدر بی‌ پول» یا «پدر ثروتمند پدر فقیر» از &quot;رابرت کیوساکی&quot; از مشهورترین کتاب ها در حوزۀ مالی می‌باشد که برای سال‌ها در صدر لیست پرفروش ترین کتاب سال قرار گرفته است. کتاب؛ کارکرد پول، نحوۀ سرمایه‌گذاری، ترس از شکست و ریسک سرمایه، -چگونه پول برای ما کار کند؛ نه ما برای پول-، فرآیند درآمد و مال‌اندوزی، بدهی و قرض‌ها را بصورت کاملاً ساده و کاربردی شرح می‌دهد. اولین نسخۀ کتاب در سال 2000 میلادی به چاپ رسید و از آن زمان تا بحال، بیش از 25 میلیون بار به فروش رسیده است. «پدر پولدار، پدر بی پول» قابل استفاده برای تمام قشر جامعه میباشد و نه تنها مختص به سن خاصی نیست، بلکه نیاز هست تا هر شخص، این مسائل را آگاهانه درک کند و از آن در زندگی‌اش استفاده کند. نکته ای که باید حتماً به آن توجه کرد؛ که این کتاب نیز به خوبی توانسته پایه های اولیه آن را در ذهن ماندگار کند، طرز استفاده از پول، نحوۀ تبادل و کارکرد پول، طریقۀ رشد ثروت اندوخته شده و انگیزه برای ساخت کسب‌و‌کار خود بجای کار کردن برای دیگران میباشد. کتاب نقطه شروعی برای به دست آوردن کنترل آیندۀ مالی شما میباشد.دانش، قدرت است.هرچند احساس میکنم این کتاب برای قشری که سرمایه‌ دارند، بیشتر مورد استفاده قرار خواهد گرفت؛ با این حال، خواندن آن به هیچ‌وجه وقت تلف کردن نیست. شاید در نگاه اول با خود فکر کنید که اکثر راهکارهای جذب سرمایه و سرمایه‌گذاری‌اش خلاصه میشود به خرید‌و‌فروش ملک، صبوری برای رشد قیمت و در آخر فروش به قیمت بیشتر از خرید. اما صبر کنید! این کتاب وسعت دید شما را نسبت به هزینه ها و پول دوچندان می‌کند. این نکته را هم از یاد نبریم که کتاب در سال 2000 به چاپ رسیده است و با پیشرفت صنایع و تکنولوژی، فرصت های بیشماری نسبت به قبل در دسترس قرار گرفته است. آیا میتوانیم از این صنعت به نفع خود استفاده کنیم؟ فرصت ها و دستاوردهای پیش رو چه خواهد بود؟ مزایا و معایب آن را چگونه ارزیابی کنیم؟ چگونه میتوانیم دانش خود را افزایش دهیم؟ آینده از آن چه کسانی است؟ سوالاتی از این دست، در کتاب بی‌پاسخ خواهد ماند، اما نمای کلی کتاب، خواننده را به ادامۀ آن جذب میکند.&quot;زمانی که جوان هستید، برای یادگیری کار کنید، نه برای پول درآوردن.&quot;نگاهی به فهرست کتاب «پدر پولدار، پدر بی پول» داشته باشیم:فصل اول: پدر پولدار پدر بی پولفصل دوم: درس اول/ ثروتمند برای پول کار نمیکندفصل سوم: درس دوم/ چرا درآمد مالی تدریس میشود؟فصل چهارم: درس سوم/ کار خودتان را داشته باشیدفصل پنجم: درس چهارم/ تاریخچۀ مالیات ها و قدرت شرکت و موسساتفصل ششم: درس پنچم/ ثروتمند پول ابداع میکندفصل هفتم: درس ششم/ برای یادگیری کار کنید، اما برای پول کار نکنیدفصل هشتم: غلبه کردن بر موانعفصل نهم: آماده به کار شدنفصل دهم: هنوز بیشتر میخواهید؟اولین جمله‌ای که در کتاب هایلایت کردم، قابل تامل است:بچه‌ها سال‌ها عمر خود را صرف یک نظام آموزشی قدیمی میکنند و درس‌هایی را می آموزند که هرگز از آن‌ها هیچ استفاده‌ای نخواهند کرد و برای دنیایی که دیگر وجود ندارد آماده میشوند.&quot;تحصیلات شما زمانی شروع می‌شود که مدرسه را ترک میکنید، نه زمانی که در مدرسه هستید.&quot;مدرسه، کارخانۀ کارمند سازی استدر واقع جملۀ بالا، سیستم آموزش‌وپرورش تمام دنیا را زیر سوال میبرد. امروزه کشور ما، مشکلات زیادی را در سیستم مریض آموزشی خود تجربه میکند، اما نکته قابل توجه؛ این است که بدانیم این مشکلات در تمام دنیا یکسان میباشد و متاسفانه در کشور ما، درصدش بیشتر است. یک جمله معروف هست که میگوید: «همه‌جا خوب و بد دارد.» در ادامه باید اضافه کرد &quot;درصدش مهم است!&quot; :)یاد بگیرید که از احساسات خود برای فکر کردن استفاده کنید، نه این که با احساسات خود فکر کنید.&quot;رابرت کیوساکی&quot; در بخش‌های بسیاری از کتاب، به سیستم تحصیلی، طعنه میزند. به عقیدۀ او، مدارس در طی 12 سال تحصیل خود، به غیر از تربیت دانش آموز و تبدیل ایشان به کارمند آینده، رسالت دیگری را به سرانجام نرسانده است. انتقاد او به سیستم حال حاضر، عدم شکل‌گیری فرآیند آشنایی با هوش مالی دانش‌آموزان است. در واقع، دانش‌آموزان، کارآفرین و یا متفکر بزرگ نمی‌شوند، بلکه کاملاً برعکس، تبدیل به کارمندهای درجه یکی میشوند که برای پول اجباراً کار میکنند. اگر مدرسه‌ها در مورد پول به مردم درس می‌دادند، پول بیشتر و قیمت‌های پایین‌تری وجود داشت، اما مدرسه‌ها فقط متمرکز هستند که به مردم یاد دهند چگونه برای پول کار کنند، نه اینکه چگونه قدرت پول را مهار کنند.هوش مالی خود را افزایش دهیدمثال جالبی که در اوایل کتاب پدر پولدار پدر بی پول میزند دلیلی بر این حرف است؛ بسیاری از فوتبالیست های مشهوری که بعد از سن بازنشستگی خود، با وجود ثروت اندوزی بسیار در زمان بازیگری خود، حال در وضعیت اسفناکی به سر میبرند، کم نیست. پول زیادی که در سن جوانی به دست میاورند، با عدم درک درست و استفاده از هوش مالی خود، همۀ آن ثروت عظیم را از دست میدهند. تمدن‌های بزرگ زمانی از هم پاشیده‌اند که فاصلۀ بین ثروتمند و فقیر بسیار زیاد شده است. آمریکا نیز در همان خط سیر، حرکت می‌کند و این نشان می‌دهد که تاریخ دوباره تکرار خواهد شد، چون ما از تاریخ درس نمی‌گیریم و فقط نام‌ها و روزهای تاریخی را به یاد می‌سپاریم، نه درس‌های آن را.&quot;اگر هنوز همان کاری را می‌کنید که پدر و مادر شما گفتند که انجام دهید (برو به مدرسه، یک شغل داشته باش، و پولت را پس‌انداز کن)، پس شما یک بازنده هستید.&quot;دارایی، سرمایه، بدهی، تعهددر ادامۀ کتاب، خواننده با تفاوت یک دارایی، یک بدهی و تعهد آشنا می‌شود. دلیل ثروتمند شدن ثروتمندان این است که با افزایش درآمد، سعی در کاهش هزینه‌ها دارند تا پول بدست آمده‌، ذخیره شود و با استفاده از سود آن، بتوان هزینه‌های جانبی را پوشش داد. به عنوان مثال اگر یک آپارتمان دارید و به دنبال خرید یک ماشین بنز هستید، با سود اجاره و رهن آپارتمان، اقدام به خرید ماشین کنید و به اصل پول دست نزنید. سرمایه شما، نباید از آن ذره‌ای کم شود، بلکه سرمایه را در همچنان در گردش نگه خواهید داشت، تا علاوه بر حفظ ارزش، در طول مدت بازده سودآور نیز داشته باشد. مشکل طبقه متوسط که اکثر اوقات با مشکلات مالی سروکله میزند، این است که با افزایش درآمد، کنترل هزینه‌ها نیز از دست ایشان خارج میشود و افزایش درآمد برای این قشر مساوی است با افزایش هزینه‌ها. &quot;رابرت&quot; در کتاب پدر پولدار پدر بی پول نظرش بر این است که به خانه به عنوان یک دارایی نگاه نکنید. خرید خانه و نگه داشتن آن برابر است با افزایش هزینه ها، افزایش بدهی و تعهدات. طبقۀ متوسط به جای اینکه درآمدشان را برای تولید دارایی ها، سرمایه گذاری کنند تا، برای آن‌ها درآمدزایی کند، به خانۀ خود به عنوان دارایی اصلی نگاه میکنند. دارایی آن است که بتوان آن را در کمترین زمان ممکن نقد کرد. توجه خود را بر روی پایین آوردن هزینه‌ها و بدهی‌هایتان متمرکز کنید، این طوری پول بیشتری در اختیار خواهید داشت تا به پای دارایی‌هایتان بریزید و به زودی پایۀ دارایی‌هایتان بسیار قوی خواهد شد و قادر خواهید بود تا سرمایه‌گذاری بیشتری انجام دهید. &quot;پدر بی پول من بیشتر مواقع میگفت: «من ترجیح میدم خوشحال باشم تا پولدار.» پدر پولدار میگفت: «چرا هر دو نه؟»&quot;اجازه دهید پول برای شما کار کند، نه شما برای پولبه عنوان یک کارمند، شما ملزم به کار برای دیگران هستید. بیشتر مردمی که برای حقوق کار میکنند، صاحب و یا سهام‌داران را ثروتمندتر می‌کنند و جزئی از یک سیستم بزرگ هستند که به رسیدن اهداف آن شرکت کمک میکنند. کتاب پدر پولدار پدر بی پول، نمیگوید کارمند نباشید، میگوید اگر هستید به راه‌های پیش‌روی خود نگاهی بیندازید. هوش مالی خود را افزایش دهید، هزینه‌ها، تعهدات و قرض‌ها را بشناسید. ریسک پذیر باشید و اگر در خود توانایی میبینید که منجر به تبدیل به یک کسب‌وکار خواهد شد، کار خود را شروع کنید و بگذارید پول برای شما کار کند و قدرت پول در دستان شما باشد. فقط این یادداشت ساده را به‌خاطر بسپارید:«ثروتمند، دارایی را می‌خرد.»، «فقیر، فقط هزینه دارد.»، «طبقۀ متوسط، بدهی و تعهدات می‌خرد و فکر می‌کند که دارایی است.»از زندگی پرهزینه دوری کنید، چون با خرید یک راکت تنیس یک میلیون تومانی با اولین ضربه‌ای که به آن میزنید، قیمت آن 20 درصد کم میشود. فرق دارایی و سرمایه را بدانید و تا زمانی که پول برای شما سود نساخته است، آن را بی‌جهت خرج نکنید. متاسفانه در کشور ما، باتوجه به مدل زندگی به شدت مصرف گرایانه‌ای که روبرو هستیم، اکثر مردم با خرید چیزهای گران‌قیمتی که به آن نیازی ندارند، سعی در دارا نشان دادن خود هستند. مشکل قشر متوسط نیز همین است. اگرچه چیزهای ارزشمندی وجود دارند که جزء دارایی‌هایی هستند که هیچ پولی برای شما نمی‌سازند، مثل چیزهایی که الان گوشۀ انباری خانۀ شما افتاده‌اند. ولی ثروت اینگونه سنجیده می‌شود که پول شما چقدر برای شما پول درآورده و بنابراین ماندگاری پولی شما چه مدت است.ذکاوت مالی برخاسته از دانش وسیع، در مورد چهار مهارت است: 1. حسابداری 2. سرمایه‌گذاری 3. شناخت بازارها 4. قانون. مهارت در هریک از این چهار عنصر، سکوی پرتابی برای دست یابی به ثروت است. امروزه ثروت، آگاهی است و شخصی که بیشترین اطلاعات جدید روز را دارد صاحب ثروت است. روابط و دوستان خود را با دقت انتخاب کنید و قدرت همکاری را در فعالیت‌های آینده خود فراموش نکنید. &quot;آینده شما توسط کاری که امروز انجام می‌دهید، ساخته خواهد شد، نه کار فردا.&quot;یک قهرمان داشته باشید&quot;رابرت&quot; در پایان دربارۀ نقش قهرمانان در دوران کودکی نیز توضیحات جالبی ارائه می‌دهد. در کودکی زمانی که فوتبال بازی میکردید، سعی در تقلید در رفتار بازیکنان داشتید. حال که بزرگ شده‌اید، آن ساده‌لوحی کودکانه را از دست می‌دهیم، قهرمان خود را نیز از دست می‌دهیم. همزمان با بزرگ شدن، باید قهرمانان جدیدی نیز برای خودمان پیدا کنیم تا بتوانیم نوشته‌های آنان را دنبال کنیم، در واقع الگوسازی کنیم، و سعی در درک درست نحوۀ دادوستد و نقطه نظرات آن‌ها در بازارهای سرمایه‌گذاری، سهام را برای خودمان ارزیابی کنیم. یک قهرمان، الگوی از پیش تعیین شده‌ای میتواند باشد که شما را در مسیر درست قرار خواهد داد. ما به مدرسه میرویم و درس‌هایی را یاد میگیریم، تا بتوانیم برای کسب پول کار کنیم. به نظر من این نیز مهم است که یاد بگیریم چگونه پول برای ما کار کند. &quot;رابرت کیوساکی&quot; در تمام کتاب پدر پولدار، پدر بی پول میخواهد این نکته را برای شما روشن کند که؛ پول فقط یک طرح است. یاد بگیرید که پول را داشته باشید تا به سختی برای شما کار کند و زندگی شما آسان‌تر و شادتر خواهد بود. امروزه زندگی را محتاطانه بازی نکنید، بلکه هوشمندانه بازی کنید. بیشتر مردم هرگز برنده نمی‌شوند، چون بیشتر، از باختن می‌ترسند. به همین خاطر است که برنامه‌های مدرسه را احمقانه می‌داند. در مدرسه یاد میگیرید که اشتباهات بد هستند و برای آن‌ها تنبیه می‌شوید. اکنون اگر به راهی که برای یادگیری بشر طراحی شده، نگاهی بیندازیم، متوجه می‌شویم که انجام دادن اشتباهات است که باعث یادگیری می‌شود. ما راه رفتن را با زمین خوردن یاد می‌گیریم، اگر هرگز به زمین نیفتیم، هرگز نمی‌توانستیم راه برویم. از این موضوع شوکه می‌شوم، وقتی که می‌بینم مردم در املاک و یا اوراق بهادار سرمایه‌گذاری می‌کنند، ولی هرگز در بزرگ‌ترین دارایی خود که مغزشان است، سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. بازی را هوشمندانه آغاز کنید.جملات قشنگ کتاب «پدر پولدار، پدر بی پول»بخش‌های دیگری که بنظرم ثبت‌شان در اینجا خالی از لطف نیست را در آخر میاورم و لذت خواندن تمام کتاب را به شما واگذار میکنم. اگر شما این کتاب را خوانده‌اید، نظرتان را برایم بنویسید و اگر کتاب‌های مفید دیگری در زمینۀ مالی میشناسید، در قسمت نظرات با من در میان بگذارید. جملات قشنگ در کتاب «پدر پولدار، پدر بی‌ پول» یا همان «پدر ثروتمند، پدر فقیر» به چشم می‌خورد که به رسم معرفی کتاب، این جملات را در ادامه باهم خواهیم دید.من به جوانان توصیه می‌کنم: بیشتر از اینکه به دنبال این باشند که چه حقوقی از کارشان دریافت می‌کنند، به دنبال این باشند که چه درسی از کارشان یاد می‌گیرند.دید بلندی نسبت به زندگی خود داشته باشید تا به سادگی و بااحتیاط برای پول کار کنید. یک کار دوم داشته باشید تا به شما مهارت دیگری یاد بدهد. مهارت‌های خود را در شاخه‌های مختلف گسترش دهید.زندگی مثل رفتن به ورزش است، دردناک ترین قسمت، تصمیم به رفتن است.مهارت‌های اصلی مدیریتی که برای موفقیت لازم می‌باشند عبارت‌اند از:1. مدیریت درآمد 2. مدیریت مجموعه (که شامل خود شما و زمانی که با خانواده هستید نیز می‌شود. 3. مدیریت مردمبزرگ‌ترین دلیل فقدان موفقیت مالی برای مردم این است که آن‌ها بسیار محتاط هستند و مردم به خاطر ترس از شکست است که شکست می‌خورند.آن کاری را که در قلبت احساس می‌کنی، درست است، انجام بده، چون در هر صورت از شما عیب‌جویی خواهد شد. اگر انجام بدهی شما را لعنت می‌کنند و اگر انجام ندهی، باز هم شما را لعنت می‌کنند.بیشتر ما این گفته را شنیده‌ایم که: «هر چقدر بخوری همان می‌شوی.» من یک دیدگاه دیگر نسبت به این گفته دارم که: «هرچی یاد بگیری همان می‌شوی.» به عبارت دیگر، در مورد آنچه که می‌خوانید و یاد می‌گیرید محتاط باشید، چون ذهن شما قدرتی دارد که شما را به آن مواردی که به مغزتان می‌ریزید، تبدیل کند. </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 21:58:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;جنگجوی عشق&quot; از گلنن دویل ملتن /برای خودت بجنگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%86%D9%86-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%84-%D9%85%D9%84%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF-lgweyayvnotu</link>
                <description>«جنگجوی عشق» از &quot;گلنن دویل ملتن&quot; یک داستان نیست، یک خاطره هم نیست. زندگی نامه فردی است که روایت گر داستان زندگی خودش است. &quot;گلنن&quot; برای ما از سرخوردگی، خستگی، جامعه، تاثیرات رسانه بر زندگی فردی، فرار از واقعیت، روابط نوجوانی‌اش، ترک اعتیاد، حقیقت، ازدواج، خیانت، مادر شدن، بخشیدن و عشق می‌نویسد. اینکه چگونه توانست به خودشناسی دست پیدا کند، هرچند بهای زیادی برای آن پرداخت کرد. از ویژگی مثبت کتاب میتوان به، به روز بودن آن اشاره کرد. زندگی ای که دقیقا در همین نسلی که زندگی میکنیم اتفاق افتاده است. در همین زمانی که همۀ ما در مسیر زندگی ماشینی و عصر اینترنت به سر میبریم، به همین علت کاملاً احساسات و نوع زندگی نویسنده، قابل لمس برای خواننده است.برای من که مدت ها بود که از فضای کتاب های رمان، کاملاً به دور بودم، «جنگجوی عشق» به نوعی باعث آشتی من با این سبک نوشتار شد. به گونه ای که بعد از اتمام کتاب، خودم رو سرزنش کردم که چطور گذاشتم این کتاب یک سال گوشۀ قفسۀ کتابخانه ام خاک بخورد! کتاب جنگجوی عشق را بخوانید...خواندش را توصیه میکنم. بنظرم، زندگی نامه یک شخص واقعی که بصورت رمان گونه درآمده است، ارزش این را دارد که تجربیاتی که در طول زندگی با آن دست و پنجه نرم کرده است را از زاویه دید خودش ببینیم و شگفت زده شویم که اگر این تجربیات را از پیش میدانستیم، چقدر در روابط و زندگی مان از جایی که الان هستیم، بیشتر پیشرفت میکردیم و با چند فصل خواندن از کتاب، ناگهان این حس عمیق را دریافت میکنیم که چقدر شبیه زندگی من است... کم‌کم میفهمم که زیبایی مردم را گرم، و هوشمندی مردم را سرد میکند. نویسنده کتاب، زندگی خودش را برای ما تصویر می کند، بدون کلیشه و داستان سرایی ها و شوآف کردن. کتاب از جایی شروع میشود که او دخترک کوچک چهار سالۀ زیبایی است که همه را به خودش جذب میکند، اما به ناگاه از کودکی به نوجوانی رسیدن، او را مجبور به بازی در نقش هایی میکند که خودش نیستند. زیبایی اش، دیگر همچون یک کودک معصوم نیست و تغییرات ظاهری زیادی کرده است. نقش هایی برای رضایت و مقبولیت عام در جمع جامعه کوچکی که در آن زمان هرروز مجبور به حضور در آن بود؛ مدرسه. در ادامه از اولین تجربه جنسی اش مینویسد و اینکه این تجربه را قلباً نمیخواست، بلکه فقط چون همه آن را انجام میدهند، او هم انجام داد. این اولین اتفاقی است که میفهمد تاثیر اطرافیانش چقدر میتوانید بر روی زندگی اش مخرب باشد. در طول زندگی زناشویی‌اش، او قواعد خودش را بازی کرد، نه آنچه که به او تحمیل شده است. نه آن چیزی که گفته میشود درست است و غلط. او قواعد زندگی خود، و خود واقعی اش را ارائه میدهد. نویسندۀ کتاب جنگجوی عشق، گلنن دویل ملتن از دید رواشناسانه و در ابعاد بزرگتر اگر بخواهیم به موضوع نگاه کنیم، متوجه تاثیرات رسانه، مطبوعات، جامعه و محیط بر دگرگون شدن زندگیمان میشویم. قاعده هایی تعریف میشود که اگر جزوی از این قاعده ها نباشید، نقشی برای بازی کردن نخواهید داشت. شما را بالاجبار در نقش هایی فرو میبرند، بدون آنکه بفهمید، یا حتی بخواهید! این نقش های مخرب، باعث میشوند خود غیرواقعی مان را همه جا ارائه دهیم و همواره حس سرخوردگی به علت عدم انجام دادن کارهای خود واقعی مان، به ما دست دهد. در بخش اول کتاب، &quot;گلنن&quot; توضیح خوبی از چرایی اینکه آدم چرا با وجود مضر بودن بسیاری چیزها، آن ها را باز هم استفاده میکند، توضیح میدهد. اینکه در جواب اینکه من خوبم، ما واقعاً خوب نیستیم و عدم توانایی با کنار اومدن با حال خرابمان، شروع میکنیم به راه های دیگری برای بیان کردن آن که اکثر اوقات با آسیب های غیرقابل جبران اتفاق می افتد... مشروبات الکلی، مواد مخدر، صدمه زدن به بدن خود.ما به حقیقتِ خود، به جای صحبت کردن از خودِ غیرواقعی مان، عمل کردیم و گندِ همه چیز درآمد. در بخش های بعدی، از ازدواجی که خودش در موفق شدن آن شک داشت، بارداری ناخواسته‌اش، تاثیرات مواد مخدر بر زندگی اش، به دنیا آمدن بچه هایش، ترک اعتیادش، خیانت همسرش، کمک از روانشناس، بخشش و عشقی مینویسد که هرچند دستخوش تغییرات زیادی شد، اما صبر و جنگیدن او برای زندگی‌اش، ستودنی است. ازدواج او، در واقع بیشتر بر روی روابط جنسی بود، تا یک حس و منطق مشترک. تفاوت هایی که او و همسرش را در باتلاقی گیر انداخته بود، که فکر نمیکرد راه نجاتی برایش پیدا کند، اما آن ها خواستند و زندگیشان را از نو ساختند. چگونگی این نجات، دوباره متولد شدن رابطه شان و رهایی از اعتیادی که از نوجوانی با آن درگیر بود، دلایلی است که شما مشتاق به ادامه خواندن آن خواهید شد. مسئله اصلی کتاب خودشناسی است. زوایای پنهان زندگی و احساساتی که به عنوان یک زن و مادر در دوران زندگی اش، از زمان کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی شرح میدهد. این کتاب برای آقایان جهت آشنا شدن با احساسات جنس مخالفشان و رابطه ای که در آن درگیر هستند، بسیار مفید و برای زنان، حس همدلی قوی ای را به دنبال دارد. جملات قشنگ کتاب جنگجوی عشقدر پایان مطلب، بخش هایی از کتاب که بنظرم ارزش مرور کردن در آینده هم خواهند داشت را با شما به اشتراک میگذارم و لذت خواندن این رمان تحسین شده را به خودتان واگذار میکنم. ده سال بعد دوست پسرم با زنی ازدواج میکند که من از قبل او را میشناختم. او میگوید خیلی طول کشیده تا دوست پسرم رابطه مان را فراموش کند. میگوید یک شب که با هم جروبحث کرده اند و شوهرش کمی از او فاصله گرفته، از شوهرش میپرسد:«داری به چی فکر میکنی؟» و او جواب میدهد:«به گلنن.» آن شب او هیچ توجهی به این حرف نمیکند و شوهرش متوجه میشود که این نوع برخورد، نهایت شکایت او بابت دوست داشتن یک زن دیگر است. آن زن با این اتفاق یاد میگیرد که تعارفی در کار نیست. هر زنی که به مردش توجه نکند، روح خود را از تعهد به مقررات جدا کرده است. در دنیا هیچ زنی توجه را کنار نمیگذارد، هیچ زنی تا این حد خونسرد نیست. او تنها آتش بغض و دل شکستگی خود را پنهان میکند؛ حتا اگر این آتش او را کاملاً بسوزاند و از بین ببرد. بودن با &quot;کریگ&quot; احساس خوبی به من میدهد. خوبی و جذابیت او، درست همان چیزیست که گم کرده بودم. وقتی از او میپرسم که از چه چیز من خوشش می آید، میگوید:«تو هیجان انگیزی و به چیزی نیاز نداری. تو باعث میشی احساس کنم آدم مهم و ارزشمندی ام. وقتی کنارتم، احساس خوبی دارم.» کریگ برایم خود خود مهربانی‌ست و اندوه را از من دور میکند، اما دلم میخواهد به او بگویم &quot;میدانم حس خوبی بهت میدم؛ اصلاً کار اصلی من همینه و راه‌شو خوب بلدم... اما وقتی نگاهم میکنی، برات چیزی بیشتر از یه آینه‌ام؟! اینجا همون چیزی رو میبینی که دلت میخواد،  مگه نه؟ یعنی من جز اینکه به تو احساس خوبی میدم، هیچ قابلیت دیگه ای ندارم؟ پس من چی؟ خود من. میتونی کمکم کنی که این جا، کنار تو، خودمو بشناسم؟&quot;موسیقی دعوتی‌ست برای حس کردن، و سکوت دعوتی برای فکر کردن. موسیقی مکان امنی است برای تمرین انسان بودن. کم کم درک میکنیم که پدر و مادر بودن یعنی یک روز نگاه کنی و ببینی با انسان دیگری سوار ترن هوایی شده ای. توی یک کابین، کنار هم تسمه پیچ شده اید و دیگر هرگز نمیتوانید از آن پیاده شوید. دیگر لحظه ای در زندگی تان نخواهد بود که قلب تان با هم به تپش نیفتد، که ذهن تان با هم نترسد، که به نوبت دل تان آشوب نشود؛ درست وقتی که دیگر تپه های بزرگ دوردست را نمیبینید و هم زمان کناره ی کابین را محکم چسبیده اید. جز کسی که کنارتان تسمه پیچ شده، هیچ کس دیگری هیجان و ترس خاص سواری با شما را نمیفهمد.وقتی یار ترن هوایی‌ات میترسد، تو باید سریع ترس خودت را پنهان کنی. نمیشود هر دوتان هم زمان بترسید. باید نوبتی باشد. از درگیری اجتناب میکینم اما تنهاتر میشوم و بیشتر میترسم. داشتن چیزی برای گفتن و نبودن کسی برای شنیدن، خیلی وحشتناک است. اوج بی‌کسی‌ست. مصالح من برای ساختن رابطه مکالمه است؛ برای کریگ اما رابطه جنسی‌ست. خیلی از پیام ها از طرف کسانی‌ست که سال هاست می‌شناسم‌شان، ولی حالا میفهمم که هیچ وقت آن ها را نشناخته ام. زمان زیادی از وقت مان را به گپ زدن با یکدیگر گذرانده ایم و راحع به همه چیز -جز آنچه که واقعاً اهمیت دارد- حرف زده ایم. هیچوقت به روی خودمان نیاورده ایم که چه بارِ سنگینی را به دوش میکشیم. ما یکدیگر را فقط به نماینده ای از خودمان معرفی کردیم، درحالی که خود واقعی مان سعی میکرد تنها زندگی کند. فکر میکردیم اینطوری امن تر است. فکر میکردیم این طور خود واقعی مان صدمه نمیبیند. ولی حالا که پیام ها را میخوانم، متوجه میشوم ما این طور هم صدمه دیده ایم. ما احساس تنهایی میکنیم. در درون مان خود شکننده ای هست که به دنیایی از نماینده های درخشان خیره شده، و به خاطر همین، شرم هم به لایه های رنج مان اضافه شده است. ما زیر این همه لایه در حال خفه شدن ایم. واقعیت این هست هر کجا بروی، خودت هم آن جایی. ما از چاله فرار نکردیم. ما سَم را با خودمان آوردیم. هیچ تبدیلی وجود ندارد؛ فقط ادامه دادن است.اگر شنوندۀ داستان من یک &quot;هُل دهنده&quot; باشد، با اضطراب گوش میکند و بعد با عجله توضیح میدهد:«هرچیزی حکمتی داره» یا «تاریک ترین قسمت روز، قبل از طلوع آفتابه» یا مثلاً «خدا میخواد غافلگیرت کنه.» نشستن داخل خرابه ی زندگی مشترک من خیلی ناخوشایند است، پس او از این شعارهای کلیشه ای به عنوان جارویی استفاده میکند که زندگی هزار تکه شدۀ مرا به یک تودۀ جمع‌وجور تبدیل کند تا بتواند از روی آن بگذرد.اگر شنونده‌ام یک &quot;مقایسه‌گر&quot; باشد، موقع گوش کردن، سرش را تکان میدهد، طوری که انگار مدت هاست از درد من خبر دارد و آن را تایید میکند. وقتی حرف هایم تمام میشود، نچ نچ میکند، سرش را تکان میدهد، و با تعریف کردن داستان از زندگی خودش، جوابم را میدهد. مقایسه گر ها نیاز دارند که درد شخصی مرا با امتناع از پذیرفتن اینکه هیچ یک از این مسائل شخصی نیست، منحرف کنند. پس او به جای تشکیل یک پروندۀ جدید برای داستان من، مرا توی دسته ای که برایش مرجعی دارد، بایگانی میکند. اگر شونده‌ام یک &quot;اصلاح‌گر&quot; باشد، مطمئن است که وضعیت من فقط یک سوال است و او جواب آن را میداند. تنها چیزی که من نیاز دارم، منابع و خرد اوست و این طور میتوانم همه چیز را اصلاح کنم. او به من میگوید باید بیشتر دعا کنم. باید از لحاظ جنسی فعال تر باشم. باید بمانم. باید حتماً کتاب فوق العاده ای که برای دوستش معجزه کرده، بخوانم. اصلاح‌گر اصرار دارد که راه هایی قطعی برای خارج شدن از این بحران وجود دارد، چون اگر آن را تصادفی بداند، یعنی زندگی خودش هم میتواند در معرض مصیبت قرار بگیرد.اگر او &quot;گزارشگر&quot; باشد، دربارۀ جزئیات هزارتکه‌شدن خیلی کنجکاوی میکند. بین نگران بودن و هیجان‌زده‌بودن، مرز باریکی وجود دارد که گزارشگر از روی آن عبور میکند. او سوال های بی‌ربط میپرسد و وقتی منتظر جواب می ماند، چشم هایش برق میزنند. او داستان مرا دریافت نمیکند، بلکه در حال جمع آوری آن است.حالا نوبت &quot;قربانی‌ها&quot; است. بعضی ها برایم مینویسند که دورادور خبرهایی در موردم شنیده اند و ناراحت شده اند از اینکه شخصاً به آن ها خبر نداده ام. آن ها زیادی احساس نزدیکی میکنند. انگار آدم های غمگین، بعد از شنیدن خبر، شروع میکنند به نوشتن یک لیست، تا بفهمند به آدم هایی که میشناسند، چقدر نزدیک اند... و بتوانند اطلاعات را به شکل منظم و عادلانه ای به اشتراک بگذارند. و در نهایت به &quot;نمایندگان خدا&quot; میرسیم. آن ها باور دارند که میدانند خدا چه چیزی برای من میخواهد و حس میکنند از طرف خدا انتخاب شده اند تا چیزی را به گوش من برسانند. خدایا خودت ما را ببخش!بین کانال های تلویزیون میگردم و بالاخره یکی از کانال ها را انتخاب میکنم. داستان دربارۀ زوج جوانی است که یک خانۀ نو میخرند، اما بعد از اینکه وارد خانه میشوند، کابوس آغاز میشود: نشتیِ آب، مشکلات برق و گاز. آنها مشغول تعیرکردن تک تک مشکلات هستند و خیلی خسته به نظر میرسند، خسته و نگران. از طرفی پس اندازشان هم رو به اتمام است. به نظر میرسد همزمان با از دست دادن صبرشان، دارند خانه، زندگی، و یکدیگر را هم از دست میدهند. آن ها بالاخره با یک پیمانکار قرار میگذارند. او میگوید:«مشکل شما اینه که همه چیز توی این خونه اشتباه سیم کشی شده. دیوارا خوب به نظر میرسن، ولی زیرشون اینطور نیست. پیشنهاد میکنم دیوارا رو خراب کنین و کل خونه رو دوباره سیم کشی کنین، یا اینکه بفروشین و از اینجا برین. همۀ مشکلات رو یه بار برای همیشه حل کنین، یا رهاش کنین تا مشکل کس دیگه ای بشه.» چهرۀ زن آشفته میشود. به دیوارهایی که رنگ کرده و عکس های خانوادگی شان را عاشقانه روی آن کوبیده، خیره میشود. برایش سخت است که بپذیرد در بطن این دیوارهای تزئین شده و زیبا، چنین مشکلات خطرناکی مخفی شده؛ مشکلاتی که میتوانند کل خانه اش را ویران کنند.هرروز دروغ ها را باور کرده ایم:«همیشه شاد باشید! از رنج ها دوری کنید! نه شما به اون نیاز دارید و نه اون به کار شما میاد. فقط کافیه این دکمه را بزنید یا فلان چیز را بخرید.» اما ما نیاز داریم حقیقت را بشنویم:«لازم نیست همیشه شاد باشید. زندگی سخته و آسیب زننده. نه بخاطر اشتباهات‌تون، بلکه این آسیب ها برای همه‌ست. از رنج ها فرار نکنید، اونا به دردتون میخورن. باهاشون سر کنید، بذارین بیان و برن. بذارید شما رو با سوختی ترک کنن که برای انجام کارهاتون تو این دنیا بسوزونیدش.»آدم هایی که آسیب میبینند، نیازی به دورکننده، محافظ، یا تسکین دهنده ندارند. چیزی که نیاز داریم، شاهدانی صبور و عاشق است. آدم هایی که آرام بشینند و فضا را برایمان حفظ کنند. آدم هایی که بدون کوچک ترین کمکی، فقط برای رنج هایمان دعا کنند. </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2019 22:58:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم Die Welle (2008) /فاشیست به راحتی ظهور میکند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-die-welle-2008-%D9%81%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-htdpaorzev0t</link>
                <description>فیلم Die Welle (موج) محصول 2008 کشور آلمان به کارگردانی &quot;دنیس گانزل&quot; می باشد. نمرۀ خوب 7.6 از 10 سایت IMDB، انتظارات رو از این فیلم آلمانی زبان، بالا میبرد. با وجود اینکه در فیلم شخصیت پردازی قوی‌ای صورت نمیگیرد، اما بازی بازیگران، قابل قبول است و با توجه به موضوع فیلم، جذابیت آن تا پایان برای بینندگان حفظ خواهد شد.  پس از سقوط آلمان نازی و افکار فاشیستی نسبت به دیگر نژادها، برای دانش آموزان ظهور یک دیکتاتور دیگر در عصر حاضر، غیرقابل باوره. &quot;راینر ونگر&quot; (یورگن فوگل) معلم دبیرستانی در آلمان می باشد که این ترم، باید درس استبداد را تدریس کند. او برای آنکه مفهوم استبداد را برای دانش آموزانش قابل فهم‌تر کند، آن ها را ملزم به اجرای قوانینی در طول کلاس میکند، که قبل از آن برای دانش آموزان مفهومی نداشت. اولین کار؛ دانش آموزان دیگر اجازه ندارند معلم خودشان را به نام کوچک صدا کنند. آن ها مجبور هستند از این به بعد، برای پرسیدن سوال از جای خود بلند شوند، یک لباس سفید هماهنگ در کلاس بپوشند و کم کم، تبدیل به یک گروه مجزا و متفاوت با باقی دبیرستان می شوند. حتی با گذشته خودشان!راینر: اگه میخواهید صحبت کنید، اول باید از سرجاتون بلند بشید.مونا (یکی از دانش آموزان): این دیگه یکم زیاده روی نیست، آقای ونگر؟راینر: احساس نمیکنی؟مونا: چه چیزی را؟راینر: بهش میگن فشار خون. اگه از سرجاتون بلند بشید، بدنتون دوباره بیدار میشه و تمرکزتون رو بهبود میبخشه. استبداد به راحتی، من و شما را گول میزند.هرچند تمام دانش آموزان یک دست نیستند اما به عنوان مثال &quot;سینان&quot; دانش آموزی اصالتاً ترکیه ای است و یا &quot;مارکو&quot; که از خانواده خوبی برخوردار نبوده، معلم، شیوه ای را در کلاس ایجاد میکند که همه احساس یک دستی دارند و خود را جزئی از خانواده میدانند. خانواده ای که ممکن بود هیچگاه نداشته باشند و برای کسانی که هیچگاه احساس محبت، مفید بودن، مهم بودن را از خانواده دریافت نکردند، اینجا محل گره گشایی و حل‌وفصل عقده های کودکی آن ها می شود و البته این خانواده، قدرت تفکر خود را از دست میدهد و شروع به اجرای دستوراتی میکند که به درست یا غلط بودنش کاری ندارند. درست متوجه شدید! آدم هایی در این گروه ساخته میشوند که فقط پیروی کنند. همانگونه که برای خیلی ها فکر کردن دشوار است و فقط منتظر موجی هستند تا با آن بیایند و بروند. اکثر آدم ها غر زدن را، بهتر از فکر کردن انجام میدهند!&quot;راینر&quot; در واقع این ایده را فقط برای این اجرا کرد، تا دانش آموزان مفهوم دیکتاتوری و استبداد را بهتر درک کنند. در واقع، محور اصلی فیلم نیز بر همین اساس شکل گرفته است اما جریان های فکری در ذهن نوجوانان، مانند یک بوم سفید نقاشی است، که منتظر است تا کسی آن را رنگ کند. این همان دلیلی است که از جمع سی نفرۀ کلاس، تنها دو نفر با این جریان همراه نشدند و در مقابل آن ایستادند. دانش آموزانی که در اوایل فیلم، باوری به ساخت دوبارۀ یک فاشیست دیگر و خودبرتربینی نسبت به دیگران نداشتند، در لحظات آخر فیلم، از آنچه که برای خود آن ها اتفاق افتاده بود، شگفت زده و وحشت زده شده بودند. آری، فاشیست به راحتی ظهور میکند. مواظب جریان های فکری باشید! </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 22:04:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;فلسفه برای نوآموزان&quot; از شارون ام.کای و پل تامسون</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%B3%D9%88%D9%86-hqglshrmmjms</link>
                <description>&quot;از فلسفه خوشم میاد، اما از کجا شروع کنم؟&quot; این کتاب برای شماست!    شاید برای شما هم تابحال پیش آمده باشد که از موضوعات فلسفی یا دقیق تر بگم؛ از خود فلسفه خوشتان آمده، اما هربار که میخواستید شروع کنید اولین سد برای شما، انتخاب کتاب بوده. اکثر کتاب های فلسفی موجود در بازار برای کسانی که برای اولین بار میخواهند با مفهوم فلسفه آشنا شوند، بسیار آشفته و جسته گریخته، شروع به انتقال حجم بالای اطلاعات میکنند و کاملاً طبیعیه که بعد از خوندن تنها یک فصل، کتاب را ادامه نمیدهید.یکی دو سال قبل که به فلسفه علاقه مند شدم و شروع به پیدا کردن یک کتاب مناسب برای شروع این موضوع بودم، با کتاب &quot;فلسفه برای نوآموزان&quot; که در دو جلد با عنوان های «تردید در باورهای رایج» و «پرسش دربارۀ واقعیت و معرفت» از &quot;شارون ام. کای&quot; و &quot;پل تامسون&quot; با ترجمۀ &quot;حوریه هوشیدری فراهانی&quot;، آشنا شدم و فکر میکنم برای کسانی که تابحال سراغ کتاب های فلسفی نرفته اند اما مشتاق به خواندن این دست از کتاب ها هستند، یک شروع جذاب میتونه باشه. از بخش های جالب کتاب میشه به توضیحات اضافی که در قالب تمرین و فعالیت در نظر گرفته اشاره کرد. معمولا در پایان هر بخش، فیلم یا کتابی در ارتباط با موضوع آن بخش معرفی شده که از خواننده درخواست میکنه جهت درک عمیق تر نسبت به موضوع فصل، بخواند یا مشاهده کند. اگه یه دوست پایه دارید که هر دو به شروع یک کتاب فلسفی علاقه دارید تا بعد از پایان هر قسمت، باهم بشینید بیشتر صحبت کنید، گپ بزنید، فیلم ببینید و بخونید؛ این کتاب خوراک خودتونه :) فلسفه چیست؟&quot;من کیستم؟&quot;، &quot;من از کجا آمده ام؟&quot;، &quot;هدف زندگی من چیست؟&quot;، &quot;به کجا خواهم رفت؟&quot;، &quot;فلسفه چه کمکی به من خواهد کرد؟&quot;، &quot;چرا نیاز دارم که فکر کنم؟&quot;اگر برای یک بار هم این پرسش ها شما را قلقلک داده است، پس بنظرم وقتشه که دنبال جواب ها بگردید تا از این آشفتگی ذهنی خلاص بشید و با مسائل، از دید جدیدی در زندگی روزمره خود برخورد کنید. هر فصل این کتاب، با گفتگوی خیالی دو نوجوان آغاز میشود و موضوعاتی که مطرح می شود معمولاً همان موضوعاتی است که اکثر اوقات ما به آن ها فکر میکنیم اما جوابی برایشان پیدا نکرده ایم. جلد اول کتاب شامل چهار بخشِ زیبایی، حقیقت، عدالت و خدا و جلد دوم کتاب شامل چهار بخشِ خود، معرفت، جهان و خدا می باشد. امروزه وقتی صحبت از فلسفه میشه، آدم با جبهه گیری های مختلف و گاهاً عجیب مواجه میشه! یکی میگه اصلا فلسفه به چه درد من میخوره؟ منو چه به فلسفه؟ یا اصلا چرا باید فلسفه بخونم؟ و ...در مقدمۀ کتاب به بهترین روش ممکن جواب سوالات بالا داده شده است:فلسفی اندیشیدن برای همه خوب است. بعضی ها فلسفه را دوست دارند و بعضی ها هم نه، اما همه باید یاد بگیرند که چگونه فلسفی فکر کنند، زیرا فلسفه کمک میکند تا فهم بهتری دربارۀ زندگی داشته باشیم. فلسفه کمک میکند بدانیم که زندگی خوب چگونه است و کمک میکند به پرسش های اساسی دربارۀ کیستی و هویت خودمان پاسخ دهیم. هدف اصلی این کتاب هم آشنا کردن شما با برخی از مهم ترین دیدگاه های فلسفی است، هم نشان دادن این که اختلاف نظر چیز بدی نیست. بیشتر مردم از مخالفت خوششان نمی‌آید و معمولاً در برابر آن در نوع واکنش نشان میدهند: ناسزاگویی یا سکوت. این واکنش ها شیوۀ مناسبی نیستند؛ چرا که نظر مخالف فرصت خوبی برای رشد شخصیت است. فلسفه بیدارتان خواهد کرد و وادارتان میکند فکر کنید. اگر به فلسفه عادت کنید، نمی فهمید چگونه می توان بدون آن زندگی کرد.پشت جلد اول کتابدر اولین بخش، افلاطون برامون از معنا و مفهوم عشق میگه و در ادامه معقول بودن عشق را به چالش میکشه و درباره مفهوم زیبایی برای ما صحبت میکنه و این پرسش جالب رو مطرح میکنه که آیا ما فردی رو دوست داریم بخاطر خود آن شخص یا ما علاقه مند به افکار، نوع صحبت و رفتارش هستیم؟ میگوید فرض کنید برادری دارید و از قضا جادوگری او را می رباید و بجای برادر شما، شخصی را میگذارد که دقیقاً تمامی اعمال، رفتار، صحبت ها یکسان و خاطراتی که از گذشته در مغز او قرار داده شده است، همانند برادرتان است اما از لحاظ قیافه تفاوت دارد. آیا برادر جایگزین را قبول میکنید و او را همانند برادر اصلی دوست خواهید داشت؟ افلاطون معتقد است باید آن ها را به یک اندازه دوست بدارید. عشق واکنش انسان در برابر زیبایی است. کتاب با یک سِیر منطقی و منظم، با نظریات افلاطون و سقراط شروع میشود تا شما با اولین فیلسوف های جهان آشنا شوید و در ادامه به فیلسوف های معاصر و به نظریات آن ها نیز می پردازد. جملات قشنگ کتاب فلسفه برای نوآموزانبه روال هر دفعه در بخش نگاهی به کتاب، جملاتی که بنظرم ارزش مرور کردن را دارند، جمع آوری کردم و لذت خواندن تمام کتاب را به شما واگذار میکنم. :) باشد که با فلسفه آشتی کنید.همانطور که که شکسپیر نوشته است: «هیچ چیز خوب یا بد نیست، بلکه اندیشیدن آن را آن طور میکند.»یکی از دیدگاه های فلسفی دربارۀ هنر، دیدگاه اکسپرسیونیسم است که مطابق این دیدگاه، هدف هنر بیان پنهانی ترین افکار و احساسات هنرمند است. هنرمند در خلق اثر هنری نباید دلواپس این باشد که دیگران دربارۀ اثر او چه فکری میکنند.به دو نظریه اخلاقی تاثیرگذار میپردازیم. مبانی اولین نظریه آن است که ارزش اخلاقی یک عمل وابسته به نتیجۀ آن است. این نظریه فایده گرایی نامیده میشود و سپس به نمونه ای کلاسیک از فایده گرایی میپردازیم که جان استوارت میل از آن دفاع کرده. این نظریه میگوید از میان کارهای ممکنی که پیش رو دارید، باید آن کاری را انتخاب کنید که بیشترین فایده را برای بیشترین تعداد انسان ها داشته باشد. یعنی آن کاری که سعادت را افزایش دهد. دیگر نظریه اخلافی بر اساس حقوق و تکالیف است. این نظریه با نام وظیفه گرایی شناخته میشود و بر مبنای آن ما وظیفه داریم وظایف اخلاقی مان را بدون توجه به عواقب آن انجام دهیم.مثلاً پرسش مشهور رنه دکارت این بود که از کجا معلوم که همۀ زندگی مان خواب نباشد، رویکرد دکارت به پاسخ این پرسش نتایج وسیعی برای کل فلسفۀ او دارد. اما از آن جا که چه در خواب باشیم و چه در بیداری، تاثیر چندانی در زندگی ما ندارد.شاید جان راولز (1921 - 2002) مشهورترین نظریه پرداز سیاسی آمریکا در قرن بیستم باشد. او در اثر برجسته اش، نظریۀ عدالت (1971)، آزمونی خیالی را مطرح میکند که به ما کمک میکند بفهمیم حکومت عادل چگونه است. او از خواننده میخواهد فرض کند که نمیداند زن است یا مرد، سیاه است یا سفید، جوان است یا پیر، ثروتمند است یا فقیر، تحصیل کرده است یا بی سواد. به عبارت دیگر، فرض کند که همۀ شاخصه های هویتی اش پاک شده و صرفاً یک انسان است. اکنون زیر این «نقاب بی خبری» باید حکومتی را انتخاب کند که فکر میکند بهترین است.جان ال مکی (1917 - 1981)، فیلسوف استرالیایی قرن بیستم، معتقد است که وجود رنج های فروان در جهان نشان می دهد که خدا وجود ندارد. این نظریه معمولاً با عنوان شکاکیت مذهبی شناخته می شود.اگزیستانسیالیسم رویکردی است که میگوید انتخاب های آزادانه ویژگی ممتاز وجود انسان است. در نظام دیکتاتوری، پاسخ «عدالت چیست؟» این است که عدالت آن چیزی است که دیکتاتور میگوید. اما در دموکراسی، «قدرت» داشتن به معنای «حق» داشتن نیست. پشت جلد کتاب دوماگر شما هم کتابی در ارتباط با فلسفه مطالعه کرده اید و مفید بوده است، خوشحال میشوم برایم چند سطری درباره‌اش بنویسید. همچنین اگر این مطلب برای شما مفید بود، با لایک کردن به هرچه بیشتر دیده شدن آن کمک کنید. دیگر نگاه‌ها https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%DB%8C%D8%B3-fvq47f7eziy5  https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ynv7qkvsbmno  https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1-dzf2gjxxl3ep </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2019 20:36:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز حس میکنم در 2012 زندگی میکنم، شما چطور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-2012-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-vusxu5yk67fr</link>
                <description>تقویم رو نگاه میکنی نوشته اول ژانویه 2019. اوه کام آن! مگه میشه؟ آیا برای شما هم تابحال پیش اومده که نگاهی به تقویم بکنید و متعجب بشید از اینکه در حال حاضر در 2019 به سر میبریم؟ چطور امکان داره؟ خیلی دور نیست سال 2012، جایی که در آن خیال پردازی های زیادی به آینده موکول میشدند. از پروژه های عظیم سفر به ماه، مریخ تا رویاپردازی برای ساخت تونل هایی که با سرعت بالا بتوان در آن ها رفت و آمد کرد. پروژه هایپرلوپ دقیقاً یکی از آن هاست که در حال وقوع است. نفس گیره! نه؟ آینده ای که پیش بینی میکردیم، در حال حاضر در آن هستیم. اما چی باعث شده لاقل این حس به من دست بده؟ شاید یک دلیلش این باشه که تکنولوژی ها دیگه جدید نیستند بلکه فقط بهبود پیدا میکنند، دیگه من رو شگفت زده نمیکنن. شاید جدیدترین چیزی که منو واقعاً شوکه کرد، ربات سوفیا بود که تا چند روز درگیرش بودم. دلیل دیگه‌ش هم اینه که ما از مدت ها قبل به وسیله شبکه های اجتماعی از وجود این تکنولوژی جدید باخبر میشیم. به فرض اگه 30 سال پیش بود که شبکه جهانی اینترنت به این اندازه در زندگی همۀ ما فراگیر نشده بود، و بدون هیچ عکس یا توضیحی بلافاصله با یک تکنولوژی جدید روبه‌رو بودیم، شگفت زده میشدیم. شاید حس کسانی رو داشتیم که برای اولین بار تلویزیون میدیدند!درسته، گوشی ها هوشمندتر میشن، ماشین ها آپشن های بیشتری خواهند داشت، اینترنت اشیاء تاثیر شگرفی روی زندگی ما میذاره اما همه و همه دیگه منو آنچنان تحت تاثیر قرار نمیده. البته اینم باید اضافه کنم این حس در ایران بیشتر به آدم دست میده، چون ورود تکنولوژی به زندگی ما با سرعت خیلی کمتری نسبت به جهان اول پیش میره. اساساً پیشرفت هایی که در حال حاضر به آن ها میرسیم در زمینه های پزشکی، ماهواره ای و از این دست، بطور مستقیم و ملموس تاثیری بر زندگی روزمره ما ندارند.هنوز حس میکنم در 2012 زندگی میکنم، شما چطور؟</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 20:25:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;آیا تو آن گمشده ام هستی؟&quot;  از باربارا دی آنجلیس</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%DB%8C%D8%B3-fvq47f7eziy5</link>
                <description>اینجا کتاب از زاویه دیگه بررسی میشه. نه نقد، نه تحلیل؛ یه گپ ساده.پس از معرفی کتاب &quot;ازدواج بدون شکست&quot; که با استقبال خوبی مناسب شد، تصمیم گرفتم کتاب بعدی ای که در مورد رابطه و خودشناسی معرفی میکنم، کتاب &quot;آیا تو آن گمشده ام هستی؟&quot; از باربارا دی آنجلیس باشه. در نظر داشته باشید این مطلب صرفاً یک برداشت آزاد و معرفی کتاب به قلم کسی که این کتاب رو خونده و قسمت هایی رو هایلایت کرده و حالا می‌خواد هم برای خودش اینجا ثبت بشه هم شما آشنا بشید. :) برای دوستان علاقه مند هم اشاره کنم با یک سِیر منظم، کم کم وارد کتاب های جدی تر هم خواهیم شد. این کتاب برای شروع اینکه رابطه رو بفهمید چیه و مقدمه ای باشه برای شناخت خودتون و انتخاب بهتر شخص مورد نظر کاملاً مناسبه. به تمام کسانی که رابطه ای رو شروع کردند، قصد دارند شروع کنند و اگر در رابطه‌شون به مشکل خوردند، پیشنهاد میکنم این کتاب رو مطالعه کنند. قدم اول در بهبود روابط، صحبت کردن نیست. مطالعه و یادگیریه. کتاب &quot;آیا تو آن گمشده ام هستی؟&quot; مقدمه ای بر تمام کتاب هایی است که در آینده باید بخونید. من به شخصه اعتقاد دارم کتاب ها تا یه جایی میتونن شما رو در رابطه راهنمایی کنن، بقیه‌ش فقط خودتونید و تجربیاتی که در طول روابط مختلف با آدم ها بدست میاورید. اگه بگیم صرفاً کتاب، مثل این میمونه شما تئوری یاد داشته باشید چجوری رانندگی کنید اما عملی کار نکنید. بنظرتون میشه اصلا؟اشتباهات چیزی جز فرصت هایی برای رشد و آموختن نیستند و آموختن از گذشته، به دردها و رنج هایی که در طول راه با خود بر میداریم معنا و حتی هدف می‌بخشد. صفحه 22اشتباهات هستند که تبدیل به تجربیات ارزشمندی میشن که در ادامۀ زندگی مسیر رو برای انتخاب های بهتر و هوشمندانه تر هموار میکنه. اشتباه بکنید، در روابطتون، در کار، در زندگی اما دوبار تکرار نکنید. رنج بکشید اما از یک اتفاق دوباره رنجیده نشید. عکس جلد کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟یه نگاهی بندازیم به فهرست مطالبی که در کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ خواهیم خوند:عنوان های فرعی بخاطر حجم بالا رو حذف کردم و فقط عنوان های اصلی رو مینویسم.فصل اول: عشق کافی نیستفصل دوم: چرا و چگونه عاشق می شویم؟فصل سوم: عاشق شدن به دلایل نادرستفصل چهارم: شش اشتباه بزرگ که در ابتدای روابط مرتکب می شویمفصل پنجم: ده نوع رابطه که سرانجامی نخواهند داشتفصل ششم: نقطه ضعف های مهلکفصل هفتم: بمب های ساعتی تفاهمفصل هشتم: شش ویژگی شخصیتی که باید در همسر آینده خود دیدفصل نهم: بیوشیمی جنسیفصل دهم: چه کسی برایتان مناسب است؟فصل یازدهم: تعهدفصل دوازدهم: حدیث عشقاولین قسمتی که میخوام به آن اشاره کنم، افسانه های عشقی‌ست. افسانه های عشقی رو جدی بگیرید و اگه پارتنر شما اعتقادی به آن‌ها داره، لازمه که درباره‌ش گفتگو کنید. حتماً برای شما هم پیش اومده که با پنج تا جمله زیر روبه‌رو شدید: عشق حقیقی بر همه چیز فائق است.اگر عشق، «عشق حقیقی» باشد، همان لحظه که فرد را دیدید، خواهید دانست.تنها یک عشق واقعی در این دنیا وجود دارد که برای شما مناسب است.«همسر مطلوب» شما را از هر لحاظ ارضاء می‌کند.جاذبه جنسی، همان عشق است.این پنج افسانه شاید برای خیلی از شما خنده دار بیاد، اما واقعاً افرادی هستند که باور دارند به این موارد و الا بلا باید همیشه تمام اتفاقات بر همین اساس پیش بره. ساده ترین نکته اینه که ما متوجه باشیم عشق الزامی هست اما کافی نه. دربارۀ هر مورد اگه بخوام صحبت کنم، نیازمند به یک پاراگراف کامله و هم از حوصلۀ بنده خارجه هم از حوصلۀ خوندن شما. پس ادامه بدیم به بخش هایی که بیشتر برای خودم بُلد بود، بپردازم. ممکن است چیزی که آن را «دل مشغولی» به عشق می‌پندارید، همان «رویگردانی» وافز شما از خود و مسائل‌تان باشد، چرا که اگر مدام مشغول عشق ورزیدن به کسی باشید و تمام وقت تلاش کنید که آن‌ها را خوشحال کنید و نیازهای آنان را برآورده سازید، دیگر وقتی نخواهید داشت که به نیازهای خود بپردازید یا حتی رویاهایتان را دریابید. صفحه 122 یه جمله هست که مصداق متن بالاست، میگه: من اگه حال خودم خوب نباشه، چجوری میخوام حال تو رو خوب کنم؟ واقعیت اینه ما نیاز به زمانی برای خودمون داریم. همۀ ما نیاز به فضایی برای آزادی و تنهایی داریم. عدم رضایت از حال خودتون، کم کم باعث میشه شما نقش قربانی رو بازی کنید. در رابطه نقش دهنده را باشید، اما چیزی در انتظارتون نیست. پس از مدتی، اگه به همین روال ادامه پیدا کند، منتظر دعواها باشید. روابط می‌تواند بزرگترین منبع درد یا بزرگ‌ترین آموزگارتان باشد. صفحه 140رابطه رو میتونید یک صحنه رمانتیکِ رقص دونفره کنید، یا رینگ بوکس. این کاملاً به شما بستگی داره. متاسفانه این نکته رو ما فراموش میکنیم، ما مکمل هم هستیم نه متضاد. در رابطه از هم یاد میگیریم، بهم یاد میدیم، عذرخواهی میکنیم، میبخشیم، فراموش میکنیم. سوال کردن از همسر آینده‌تان به منظور شناخت او شاید رمانتیک نباشد اما تنها راه هوشمندانه شناخت یک فرد است. صفحه 144سوال بپرسید! از زمین و زمان. از ارزش ها و اعتقاداتی که در زندگی به آن‌ها پایبندید. تفاوت ها قشنگن، اما شباهت ها آدم ها رو در کنار یکدیگر نگه میداره. اینکه هر دو از یک ژانر فیلم، از یک سبک موسیقی، از یک ورزش لذت میبریم دلیل نمیشه که ما تفاهم داشته باشیم. بعضی چیزها فقط از دور قشنگن. قبل از اینکه خیلی دیر بشه، لطفاً و خواهشاً درباره مسائل مهم مثل مذهب، وضعیت خانوادگی و کیفیت روابط خانوادگی هردو، روابط قبلی او و دلایل بهم خوردن، درس های آموخته شده از تجارب زندگی، اخلاقیات و ارزش های او، فلسفه روحی و مذهبی او، اهداف زندگی شخصی و شغلی او و ... دربارۀ همۀ این ها صحبت کنید. بپرسید و خجالت نکشید. معقدم با عشق کافی و عزم راسخ، یک زوج می‌توانند بر بسیاری از مشکلات و موانعی که بر سر راه‌شان است، فائق شوند. اما هنگامی که حتی یکی از طرفین نقاط ضعف خود را انکار می‍کند، تقریباً غیرممکن خواهد بود که آن دو، رابطه موفقی داشته باشند. صفحه 162هر مشکلی فقط با گفتگو حل میشه. زمان دادن خوبه، اما کافی نیست. باید حرف زد، حرف زد و حرف زد. مشکلات خودبه‌خود حل نمیشن. قربانی ها وقت‌شان را به گله و شکایت از مشکلات می‌گذرانند؛ به جای آنکه در جهت تغییر اوضاع قدمی بردارند. صفحه 261بحث قربانی و ویژگی‌هاشون خیلی طولانیه. صرفاً به همین جمله بسنده میکنم :)همه‌ی ما احساسات حل و فصل نشده‌ای را از دوران کودکی به روابط حال خود می آوریم. صفحه 300وظیفۀ پارتنر شما نیست که تمام مشکلات شما را حل کند. واقعاً وظیفه‌ش نیست! اکثر رفتارهایی که ما انجام میدیم، نشات گرفته از دوران کودکی و محیطی است که در آن بزرگ شدیم. کودکی را تصور کنید که شاهد درگیری بی پایان پدر و مادرش بوده. وقتی بزرگ میشود و با جنس مخالف خود ارتباط برقرار میکند، در تهوارۀ ذهنش از رابطه تعریف دعوا، ناراحتی، کشمکش و درگیری را دارد. حتی ممکنه با خودش فکر کنه چرا دعوا نمیکنیم ما؟ پس حتماً یه مشکلی هست و موقعی که دعوا میشه، ممکنه حتی لذت ببره و فکر کنه رابطه در مسیر درستیه! بپذریم مشکلاتی داریم، و به دنبال حل مشکلات روحی و فردی خود باشیم. منتظر منجی نباشید، نمیاد.کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ تمام مسائلی رو که ممکن است با آن‌ها در طول رابطه دست و پنجه نرم کنید را به زبان ساده و همراه با راه حل ارائه کرده. قسمت هایی که من هایلایت کرده بودم، در همینجا به پایان رسید و لذت خوندن تمام کتاب رو به خودتون واگذار میکنم. اگه در این زمینه کتاب های دیگری مطالعه کردید و مفید بود، حتماً برام بنویسید. مطالب مشابه https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1-dzf2gjxxl3ep </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 13:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدهی فنی یا تکنیکال چیست؟ چه تاثیری بر روی زندگی ما دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-okuninek85xm</link>
                <description>بدهی هایی که داشتی و کارهای جدید که روی هم جمع میشن. توازن برقرار کردن بینشون هنر میخواد، هنــــر!بدهی فنی یا تکنیکال، در واقع شامل بدهی‌هایی میشه که در محیط کار و خصوصاً در بین مهندسان کامپیوتر و برنامه‌نویسان شناخته میشه و منظور از بدهی فنی در این مواقع، انباشتی از کارهای معوقه به حساب میاد. بدهی فنی، یکی از بدترین بدهی هایی است که ممکنه بر سر یک کسب‌وکار یا یک استارتاپ بیاد. علاوه بر این، تاحالا به بدهی فنی و تاثیرش بر روی زندگی خودتون فکر کردید؟ چون این لعنتی، خیلی داره تاثیر میذاره روی همه‌چی ما! بدهی تکنیکال چیست؟ باشه بعداً انجامش میدم!چقدر جمله دوم آشناست.وقتی داشتم این مطلب رو میخوندم، وسطای متن چشمم خورد به دو کلمه؛ &quot;بدهی تکنیکال&quot;. توضیح خود نویسنده مطلب، کامله: گویا برنامه نویس ها اصطلاحی دارند به نام «بدهی تکنیکال». توضیح ساده ای داره. کار اضافه ای که به خاطر انتخاب راه حل ساده تر به جای راه حل بهینه به وجود اومده. اینکه درس ها رو فقط برای پاس  کردن بخونی و یاد نگیری یه بدهی تکنیکال محسوب می شه. اینکه کلاس زبان بری ولی درست درمون بعدش مطالعه نکنی یه بدهی تکنیکال هستش. حالا فعلا کار A رو به این طریق انجام می دم و بعدا پیش نیازهاش رو تامین می کنم.اما با یه جستجو ساده در گوگل، دنبال مطلب بیشتر در این مورد رفتم. محتوای فارسی پیدا نکردم، پس تصمیم گرفتم سایت های انگلیسی زبان رو زیرورو کنم. بدهی های تکنیکال، بعداً سرزنش های زیادی رو در پی دارهبا تعریف سادۀ ویکی‌پدیا شروع کنیم:بدهی فنی (تکنیکال)، همچنین به عنوان بدهی طراحی و یا بدهی کد شناخته می‌شود، یک مفهوم در توسعه نرم افزار است که نشان دهندۀ هزینه‌ های اضافی دوباره کاری، ناشی از انتخاب راه حل آسان به جای استفاده از رویکرد بهتری است که طول میکشد. در واقع میشه بدهی های فنی رو با بدهی های مالی مقایسه کرد. اگر بدهی های فنی بازپرداخت نشوند، می‌تونه علاقه‌ای که مولد شروع کار بود رو از بین ببره، و پس از آن، تغییر سخت و زمان بره. بدهی های فنی، ناخواسته آنتروپی (میزان آشفتگی و بی‌نظمی) نرم افزار رو افزایش میده. بدهی فنی لزوماً چیز بدی نیست، گاهی اوقات نیاز هست تا پروژه ها را به سمت جلو حرکت کند. هنگامی که در یک پایگاه کد نیاز به تغییر است، اغلب یک تغییر روی کل پروژه تاثیر گذاره و باید تمامی کدها اصلاح و هماهنگ سازی شوند؛ تغییرات اجباری که تکمیل نشده باشند، بدهی محسوب می‌شود که بایند در برخی موارد در آینده پرداخت شوند. درست مانند بدهی مالی، این تغییرات غیرقابل اجتناب، بدهی را سنگین‌تر میکند و به مرور زمان تاثیر مخرب به جای میگذارند. اگرچه این اصطلاح در توسعه نرم افزار و برنامه نویسی استفاده می‌شود، اما در بقیه حرفه ها نیز قابل مشاهده است. بعــــــــــله. حالا این دنیای کد و نرم افزاره. تو زندگی واقعی خودمون چی؟ پایین تر که بیای توضیح دادم علت هاعلل رایج بدهی های فنی عبارتند از:بدون آینده نگری؛ وقتی که توسعه و پیاده سازی، قبل از هرگونه طراحی آغاز شود. این کار برای صرفه جویی در وقت انجام می‌شود، اما اغلب باید دوباره انجام گیرد.فشارهای تجاری؛ جایی که کسب و کار تصمیم میگیرد محصول را سریع‌تر منتشر کند، قبل از اینکه تمامی تغییرات لازم انجام شده باشد. بدهی های فنی را شامل تغییرات ناتمام میکند. فقدان فرآیند یا درک؛ که در آن شرکت‌ها به مفهوم بدهی های فنی توجه نمی‌شود و بدون در نظر گرفتن مفاهیم تصمیم گیری می‌کنند. اجزای بهم پیوسته؛ جایی که تابع به اندازه کافی انعطاف پذیر نیست تا بتواند با تغییرات در نیازهای تجاری هماهنگ شود.عدم وجود نسخه پشتیبان؛ عدم وجود یک مجموعه آزمایشی که باعث رفع باگ ها و ریسک کردن قبل از انجام محصول نهایی باشد.عدم همکاری؛ جایی که دانش در سراسر سازمان به اشتراک گذاشته نمی‌شود و کارآیی کاهش می‌یابد و یا توسعه دهندگان از تجربه کافی برخوردار نیستند.بازپرداخت با تاخیر؛ همانطور که الزامات پروژه تکامل یافته است، ممکن است واضح شود بخش‌ هایی از کد، ناکارآمد یا پیچیده شده باشد و باید اصلاح شوند تا بتوانند از نیازهای آینده پشتیبانی کنند. فقدان دانش؛ جایی که توسعه دهنده با سادگی نمی‌داند چگونه کد زیبا را بنویسد. رهبری تکنولوژیک ضعیف؛ که در آن دستورات ضعیف فکر شده و بدهی فنی بجای کاهش، افزایش می‌یابد. اون روز که بدهی ها صاف بشن از برترین و بهترین روزهاستخب حالا اینارو گفتی که چی؟لزوماً هیچی. صرفاً خودم کنجکاو شدم ببینم این دو کلمه در معنای بزرگتر چی میخوان بگن :))) اما بیاین به راهکاراش فکر کنیم. تلنبار شدن کارها، درس‌ها و پروژه‌ها به شدت آدم رو خسته و بعد از مدتی دلزده میکنه.حتماً برای شما هم پیش اومده که این بدهی های فنی دائماً رو به افزایشه. یه دوره کامپیوتر رفتی و قرار بوده از شروع دوره بری کتاب مربوطه رو بگیری و تا وقتی دوره تموم میشه تو هم چند کتاب رو در همون مورد رو تموم کرده باشی، یا کلاس زبانی رفتی که از اول ترم هی میگفتی از جلسه بعد تمرینا رو انجام میدم، لسنینگ‌های کتاب رو گوش میدم (به شخصه هیچ‌وقت حوصله‌شون رو ندارم، چیه آخه) یا از ترم بعد ایشالا هم که وِرد زبونه اصن. همۀ ما بدهی هایی داشتیم، داریم (و خواهیم داشت از این لحظه به بعد انشالله تموم بشه)، اما چی بدهی‌ها رو میتونه تموم کنه و ما رو خلاص؟! اطلاعاتتون رو شروع کنید به افزایش دادن دربارۀ همه اون چیزی که نمی‌دونستید. منابع رو مشخص کنید و خواهشاً با ده تا منبع مختلف خودتون رو گیج نکنید. اینکه در یک شاخه عمیق بشید بهتر از اینه که چند تا شاخه رو با دانش کم یاد داشته باشید. (بعداً یادم باشه یه مطلب دربارۀ همین استرس و سندرمی که ناشی میشه از منابع مختلف بنویسم. خیلی اذیت میکنه آدمو. بالاخره عصر تکنولوژی و اطلاعات این بدی ها رو هم داره)ددلاین (مهلت به سرانجام رسیدن) برای هر کار عقب افتاده‌ای که داشتید تعریف کنید. اینکه بدونید در طی یک مدت زمان مشخص کار عقب افتاده به پایان میرسه، حس خوبی رو منتقل میکنه. تلاشتون رو باید روی کاغذ ببینید تا وسط راه ول نکنید.تمام و انواع مشکلاتی که با آن ها سروکله میزنیم در اشتراک با کار ما هستند. شاید واقعاً این کار رو دوست ندارید، تاحالا بهش فکر کردین؟ خب من زبان فرانسه دوست نداشته باشم که هرچقدم بخوام تلاش کنم بخونم خب مشخصه نمیخونم. هدفو اشتباه شاید انتخاب کردید. قسمت علت ها در این مطلب درسته داره دربارۀ کد و سازمان صحبت میکنه، اما کوچک شدۀ همون زندگی ماست. لیستی از چیزهایی که باید در ادامه انجام شود تهیه کنید. لیست &quot;!To Go&quot; رو کاغذ آوردن مطالب مهمه. اینکه تو ذهنم خیال پردازی کنم بگم آره فلان کار بود، فلان کارم هست و غیره کمکی نمیکنه. خب مشخصاً بعد یک مدت کوتاهی، دوباره دلسرد میشم و روز از نو روزی از نو. هنر اینه فکرا بیان رو کاغذ و پلن هرکدوم به طور دقیق و راهبردی مشخص شده باشه. دو تا سوال رو هم صادقانه به خودتون جواب بدید: آیا واقعاً میخواین اون آدم باشین که تمام کارهاش همیشه روی هم ریخته شده و دائماً عقبه از زندگی‌ که میتونست راضیش کنه؟ هروقت ازش بپرسن خب زبان رو به کجا رسوندی، درس به کجا رسید، در شغلت به کجا رسیدی، هنوز میگه دارم میخونم، یه ترم دیگه مونده، هنوز تو همون شرکتم. خب کی بالاخره میخواد تموم بشه. کی آدم پیشرفت کنه؟!آیا واقعاً میخواین اون آدم باشین که هممون میشناسیمش، کاراش رو به جلو حرکت میکنه، موفقه، تلاش میکنه و پیشرفتش نمایانه؟ جواب شما به این دو سوال، مطلب انگیزشی نمیخواد. فقط لازمه بشناسی دنبال چی هستی. خودتو میشناسی؟</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Mon, 24 Dec 2018 18:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسوس؛ دویدن و نرسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%9B-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-xzfbisd9ejqc</link>
                <description>افسوس بزرگی‌ست. افسوس انتظار...افسوس دویدن و نرسیدن. افسوس مسابقه‌ای که در آن برنده نمیشوی بلکه برعکس؛ محکوم به شکستی. تلاش‌هایت دیده نمی‌شود، بیشتر خرد می‌شوند. انگار که تابحال نبوده ای و هرچه کردی پوچ بود. هرچه بیشتر خودت را در این دریا رها کردی، بیشتر غرق شدی. قرار بود روی آب شناور بمونی، قرار بود لذت به پشت خوابیدن بر روی دریا را حس کنی، صدای دل‌نواز موج‌های خروشان را در عمق وجودت گوش دهی، اما بار غم انقدر سنگین است که تو را پایین می‌کشد. بار غمی که از روز اول فکر نمیکردی بدینگونه هست یا قرار بود باشد. انتظار، افسوس بزرگی‌ست. پیرت میکند، دیوانه‌ات می‌کند، تو را می‌کشد. آه انتظار لعنتیه مزخرف... درک کردن، واژه‌ای بزرگ است. دیده شدن تلاش‌هایت سخت است. گاهی نمیخواهند که ببینند... افسوس برای تمام وقتی که گذاشتی، تا یک دفعه با یک جمله همه چیزت را، دار و ندارت را، جلوی چشمانت آتش بزنند.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 18:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک رزومه کامل برای سفارت بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-vtmty8p805kb</link>
                <description>در این گپ و گفتگوی دوستانه، تجربۀ شخصی خودم از نوشتن رزومه برای سفارت را بازگو میکنم.در سری مطالب «چگونه؟» پس از دو مطلب &quot;چگونه یک انگیزه نامه قوی برای سفارت بنویسیم؟&quot;، این بار تجربه شخصی خودم رو از رزومه برای ارائه به سفارت با شما به اشتراک میذارم. دقت کنید، رزومه ای که برای سفارت و دانشگاه ارائه می‌دهید، تفاوت زیادی با یکدیگر ندارند و میتونید از یک رزومه برای هر دو استفاده کنید.با یک سرچ ساده در اینترنت، با نمونه‌های زیادی از رزومه (Curriculum vitae) یا به اختصار همان CV روبه‌رو می‌شوید. دقت کنید در حال حاضر ما رزومۀ ارائه شده به سفارت یا دانشگاه را بررسی میکنیم، رزومه شغلی متفاوت است.رزومه را رنگی ننویسید :) با فونت و سایز 11 یا 12 (با انگیزه نامه یکی باشه) و معمولی باشه.در رزومه بصورت تیتروار شما باید به تمام کارهای تحصیلی، علمی، پژوهشی، شغلی (تجربیات یا کارآموزی)، مدارک معتبر، دانش‌ ها، موفقیت ها (در هر زمینه‌ای: علمی، ورزشی، موسیقی و ...)، علاقه‌مندی ها، ویژگی های فردی و اجتماعی اشاره کنید. البته الزامی به داشتن تمام مواردی که ذکر کردم نیست، هر بخشی که دارید را بسته به شرایط خودتان حذف یا اضافه کنید. به عنوان مثال شاید توصیه نامه هم داشته باشید از استادی، در رزومه میتوانید بخشی را به آن اختصاص دهید. نکته: تمام مدارکی که در رزومه بیان میکنید، باید مستند باشد و مدرکش را داشته باشید. لازم نیست به سفارت یا دانشگاه ارائه کنید، چون آن‌ها اصل را بر روی صداقت شما میگذارند، اما یک درصد اگر از شما اصل مدارک را خواستند، موظفید که ارائه کنید. در نتیجه در رزومه بر اساس مستندات بنویسید.قبلاً مطلبی در باب نوشتن انگیزه نامه هم منتشر کردم. لینکش پایین همین مطلبه :)رزومه عکس داشته باشد؟ اطلاعات شخصی به چه صورت نوشته شود؟بله، بهتر است که عکس را بصورت دیجیتالی بر روی رزومه قرار دهید تا در زمانی که پرینت میگیرید، عکس چاپ شده باشد. سایز عکس 4*3 و قدیمی تر از شش ماه نباشد. عکس با پس زمینه سفید و بصورت بیومتریک گرفته شود. اطلاعات شخصی شامل نام و نام خانوادگی شما، آدرس، شماره تماس، ایمیل، تاریخ تولد، شهر محل تولد، ملیت را باید در رزومه بنویسید. چند نمونه را که ببینید، کاملاً دستتون میاد فرمت کلی به چه صورته.سال های تحصیلیبصورت تیتروار از حال حاضر که مشغول به چه کاری هستید شروع کنید و همینطور به عقب بازگردید. در مقابل سال‌ها، اسم دانشگاه، دبیرستان و مدرسه را بیاورید. در صورتی که برای ارشد پذیرش گرفتید، ذکر معدل لیسانس کافی است و اگر پذیرش لیسانس را دارید، مسلماً فقط کافی است به سال های دبیرستان و مدرسه اشاره کنید. نمونه های زیادی وجود دارد، ایده گرفتن را فراموش نکنید.کارهای علمی، پژوهشی، تحقیقیعنوان کار خود، سمت و سال‌هایی که در آن مشغول به کار بودید را بنویسید. فقط به تیتر آن اشاره کنید.یه نکته رو اینجا بگم الان یادم افتاد:رزومه یعنی با یک نگاه یکی دو دقیقه ای کسی که مسئول مطالعه آن است، یک دید کامل و کلی از شما بتواند بدست بیاورد. از توضیحات اضافه شدیداً بپرهیزید و در تمام عناوین، ذکر کنید از چه سالی تا چه سالی مشغول بوده‌اید. باید همه چیز شفاف و دقیق مشخص باشد.مدارک شغلی، تجربیات کاری و کارآموزیحتماً برای اشاره به تجربیات کاری خودتون، گواهی کار داشته باشید. تیتر سمتی که در آن اداره یا شرکت را داشتید را بنویسید. تجربیات کاری یا کارآموزی هم اگر داشتید، ذکرش خالی از لطف نیست.رزومه شما با هزاران متقاضی دیگر بررسی میشود. باید ویژگی های مثبت خودتان را شاخص کنید.مدارک معتبردر سمیناری مرتبط با رشته خود شرکت کرده‌اید و مدرک دارید؟ مدرکی گرفتید از فنی‌حرفه ای که مرتبط با رشته شما است؟ مدارکی در سطح بین المللی دارید؟ عالی است! حتماً بنویسید. در مقابل هر کدام از عناوینی که مینویسید، باید تاریخ آن را بصورت دقیق ذکر کنید.اگر مشغول به کار بودید مدت سه سال، بنویسید از سال 2013 تا 2016. اگر مدرکی را در سال 2016 گرفتید، دقیقا سال را بنویسید در مقابل عنوان مدرکی که گرفتید.اگر در زمینه موسیقی فعال هبه ستید بنویسید از چه سالی تا چه سالی.اگر در زمینه ورزشی فعال بودید و مدرکی گرفتید ذکر تاریخ دقیق الزامیه.اگر ...در حال حاضر برای کدام کشور میخواهید انگیزه نامه یا رزومه بنویسید؟دانش هادانش های شما در زمینه زبان های دیگری که میدانید، توانایی های شما در کامپیوتر و ... همه را اینجا بیاورید. به عنوان مثال شما علاوه بر زبان انگلیسی، آلمانی و فرانسه را هم در حد B1 میدانید، بنویسید حتماً. زبان فارسی را هم که به عنوان زبان مادری مینویسید. در زمینه کامپیوتر هم، توانایی شما در نرم افزارهای کامپیوتری نظیر آفیس، متلب و غیره را بنویسید. موفقیت ها در زمینه تحصیلی رتبه خوبی در کنکور به دست آورده بودید؟ در جشنواره دانشجویی یا دانش آموزی موفق به کسب رتبه شدید؟ در رشتۀ ورزشی موفق به کسب مدال یا مدرکی در سطح استانی یا کشوری شده‌اید؟ سازی را یاد دارید بصورت حرفه‌ای؟ اینجا میتوانید بر روی موفقیت ها مانور بدید. علاقه‌مندی هاهرچی که علاقه دارید رو اینجا بیارید. نوشتن علاقه به کار گروهی و فعالیت های تیمی شما رو یه فرد اجتماعی نشون میده. نیستید هم بنویسید علاقه دارید. بالاخره نوشتنش که بد نیست :)ویژگی های فردی و اجتماعیاین قسمت رو احتمالاً کمتر شنیدید. ویژگی های فردی و اجتماعی مثل این میمونه، شما فرض کنید در دانشگاه دانشجو فعالی بودید، کنفرانس برگزار میکردید، جلسات دانشجویی تشکیل میدادید و از این دست فعالیت ها، میتونید بنویسید &quot;تشکیل جلسات هم فکری&quot; یا &quot;مدیریت و هماهنگی کارهای تیمی&quot;. این خودش یه ویژگیه که کمتر کسی به آن اشاره میکنه، اما میتونه تاثیرگذار باشه. اگر از این ویژگی ها دارید، ذکرش خالی از لطف نیست.در آخر پیشنهاد میکنم برای رزومه خود وقت بذارید و در نظر داشته باشید در فرایند انتخاب شما چه برای پذیرش و چه برای گرفتن ویزا، نقش مهمی دارد.مطالب مشابه https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-wg5rhsqtlba1  https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-w6gfqqax3a8j </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 23:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شد یه آزمون استاندارد برگزار بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%87-ljupojohrar6</link>
                <description>من قبل از اینکه آزمون فنی‌ حرفه‌ای شرکت کنم، فکر میکردم این کنکوره که لامصب سوالاتش بیش از اندازه استاندارده. نگو که ریشۀ تمام آزمون های ایران در همه جا یکسانه. داستان از این قراره که آزمون تئوری &quot;اسمبل و ارتقا کامپیوترهای شخصی&quot; (در واقع همون A+) رو شرکت کردم، و با سوالات جالبی روبرو شدم! چند تا نمونه ببینیم:کدام کلید نشانه‌گر در صفحه کلید بین سه کلید N, G, B قرار دارد؟حالا آزمون هم آنلاین بود، کیبورد جلوم بود هی نگاه میکردم میگفتم ولله اگه چیزی بین این سه تا کلید باشه. حالا گذشت و از حذف گزینه جواب رو زدم، اما بدانید و آگاه باشید در بعضی لپ‌تاپ‌ ها (نسل های قدیمی)، کلید نشانه گری بین این سه تا کلید قرار داشته به نام Trackpoint که مانند تاچ‌پد میشه ازش استفاده کرد، البته در سایز کوچک تر و امکان محدودتر. Trackpoint یانام دیگر فلش مموری چیست؟عرضم به خدمت شما که نام دیگر فلش مموری، کول دیسکه. جالب نیست؟! خدایی اگه ندونید همچین چیزی رو سه هیچ عقبید در مباحت کامپیوتری.وَصفحه نمایش ورودی است یا خروجی؟قسمت نامبر لاک در صفحه کلید، چند کلید دارد؟ظرفیت CD چقدر است؟چندین سوال خنده دار دیگه و بعضاً حتی غلط هم دیده شد متاسفانه. آزمون چیزی شبیه به ICDL بود تا A+! در مورد پردازنده، کابل های ساتا، هارد دیسک، چیپست، DDR، پل شمالی، جنوبی و ... هم شما بگو سوال نه، یه اشاره کرده باشه! هیچ. چجوری مدارک فنی حرفه ای معتبره و قابلیت ترجمه داره خدا داند!خلاصه سال سوم دبیرستان، درس مبانی کامپیوتر که داشتیم، دبیرمون سوالاتش خیلی جدی‌تر بود. :) اما CompTIA A+ (Plus) چیست و در این دوره چه چیزهایی یاد میگیرید؟ مدرک A+ که در ابعاد جهانی به نام آزمون CompTIA A+ Certification شناخته میشه، آزمون معتبری که گواهی بر داشتن مهارت های؛ شناسایی خطای فیزیکی کامپیوتر و رفع آن، شناخت قطعات، چگونگی اتصالات و مونتاژ کردن کامپیوتر. به طور خلاصه با داشتن این مدرک، شما به عنوان تکنسین کامپیوتر شناخته میشید. یه تعریف دقیق تر:مدرک بین‌المللی +CompTIA A با محوریت  مهارت‌ های جامع سخت‌ افزاری و نرم‌ افزارهای مرتبط با سخت‌افزار از جمله مدارک استانداردی می‌باشد که دریافت آن موفقیت و جایگاه والای “شغلی – حرفه‌ای” فرد را تضمین می‌نماید. مدرک کامپتیا ای پلاس (+CompTIA A) به آموزش و سنجش مهارت های سخت افزاری، شبکه سازی و نرم افزاری (مرتبط با سخت  افزار) می پردازد. این مدرک قسمتی از مدارک سازمان هایی مانند Microsoft ،Hewlett-Packard ،Cisco و Novell می بوده و در واقع یک استاندارد فنی برای  کارشناسان فنی پشتیبان کامپیوتر می باشد. متخصصان کامپیوتر با استفاده از  این مدرک شایستگی های خود را در نصب، نگهداری و پیشگیری از مشکلات، شبکه  سازی، امنیت و اشکال زدایی در سطح بین المللی اثبات می کند.از چهار مدرک CompTIA Security+, Microsoft MCSA, CompTIA N+, CompTIA A+ (Plus) به عنوان چهار مدرک مقدماتی که برای ورود به حوزۀ IT به آن‌ها نیازمندید، نام برده میشوند. خلاصه اگر در این حوزه مشغول به فعالیت هستید، این دوره‌ها رو فراموش نکنید. منابع مطالعاتی A+ که برای من مفید بود: کتاب &quot;مرجع کامل سخت افزار&quot; از مهندس احمد کبیری انتشارات پندار پارس. اگر هم علاقه‌مند به مطالعات بیشتر و زبان اصلی هستید، کتاب &quot;CompTIA A+ Certification&quot; را میتونید از اینترنت دانلود کنید. </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Dec 2018 20:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از هشتگ به صورت صحیح استفاده کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qcksyqqicebq</link>
                <description>هشتگدر تمامی شبکه‌های اجتماعی، هشتگ بخش مهمی از مقدمات هرچه بهتر دیده شدن پست‌های شما را فراهم میکند. اول باید با یک پرسش اساسی شروع کنیم:هشتگ چیست؟هَشتَگ یا هش تگ با نشان # (به انگلیسی: Hashtag)، یک نماد پیشوندی و یکی از تگ‌های فراداده است که در خدمات شبکه‌های اجتماعی و میکروبلاگینگ استفاده می‌شود. اگر بخواهیم هشتگ را به زبان ساده‌تر تعریف کنیم، برچسبی است که برای دسته‌بندی و به اشتراک گذاری پست‌ها و نظرات دربارهٔ موضوعی خاص در سطح جهانی و فراتر از حلقه و فهرست دوستان بکار می‌رود. اگر شما هم مثل من مطالب دیگر دوستان را در ویرگول دنبال میکنید، گاهاً پیش آمده که با هشتگ‌های بی‌کاربرد و بی‌ربطی مواجه شده‌اید. استفادۀ صحیح از هشتگ‌ مخاطبان بیشتری را برای شما به دنبال دارد. از دیدگاه یک کاربر، هشتگ برای دسترسی بهتر به محتوای مشابه و دسته بندی مطالب استفاده میشود و جایی برای کلمات طولانی پشت سر هم نیست، چون به یاد داشته باشید مخاطب دنبال راهی ساده برای دسترسی بهتر است، نه پیچیدگی بیشتر. به عنوان مثال مطلب شما دربارۀ پژوهش و تحقیق هست، استفاده از هشتگ‌هایی مانند #پژوهش، #تحقیق، #مقاله، #علمی بسیار قشنگ‌تر از #پژوهش_و_تحقیق، #مقاله_علمی و غیره میباشد. دلیل این امر نیز به اندازه کافی واضح است؛ دقت کنید برای اثربخشی و دسترسی آسان‌تر هشتگ‌ها نهایتاً باید از دو کلمه فراتر نروند. قبول دارم بعضی از مطالب هشتگ‌هایی لازم دارند تا به صورتی مخاطب ویژه خود را پیدا کنند و باید به صورت دو کلمه‌ای نوشته شود مثلاً #گوشی_سامسونگ. بهتر است تا جای ممکن خاص باشید؛ حتی اگر به‌نظر برسد که مخاطبان محدودی دارید. در اکثر موارد لطفاً به همان یک کلمه بسنده کنید و سعی کنید هشتگی که انتخاب میکنید کلیدواژه‌های متن شما در قالب یک کلمه باشد و نه بیشتر.  استفاده از هشتگ چه مزایایی دارد؟ مطالب گذاشته شده در هشتگ را همه می‌توانند مطالعه کنند و دیگر نیازی نیست هر شخصی مطلب را جداگانه به اشتراک بگذارد.با مراجعه به هشتگ، نیازی به جستجوی موضوعتان نیست، می‌توانید مطالب گوناگون مرتبط را مطالعه کنید. همچنین در جستجوی گوگل می‌توانید هشتگ مورد نظر را نوشته و مطالب مربوطه را مطالعه کنید.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Dec 2018 22:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;بیگانه&quot; از آلبر کامو /به دنبال چیستی در نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ynv7qkvsbmno</link>
                <description>کامو در بیگانه می‌کوشد احساس پوچی را به ما نشان دهد. او نمیخواهد ما پوچی را بپذیریم و یا افکارش را به زور در ذهن مخاطب جا کند؛ او فقط می‌نویسد از پوچی. داستان یک روایت است از زندگی شخصی که با جامعه، دوستان و حتی معشوقه‌اش بیگانه است. شاید بهتر است بگویم؛ کامو به دنبال چیستی در نیستی است و سعی ندارد مفهومی را به ما انتقال دهد، بلکه فقط سیر اتفاقات را برایمان می‌گوید. برخلاف کتاب طاعون که بنظرم توضیحات اضافۀ بسیاری دارد، در بیگانه همۀ اتفاقات سریع می‌افتد بدون آنکه بفهمید کی کتاب تمام شده است. کتاب از دید اول شخص نوشته شده است و شخصیت اصلی داستان «مورسو» نام دارد. بیگانه با یک پاراگراف شروع میشود که از لحظۀ اول شما را با یک بی‌تفاوتی ترسناکی روبرو می‌کند:امروز مادرم مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: «مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه.» این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.شخصیت مورسو به گونۀ عجیبی رمزآلود است. چگونه این حجم از بی‌تفاوتی امکان‌پذیر است؟ چه شد که مورسو به پوچی رسید؟ چرا نسبت به اتفاقات به گونه‌ای رفتار میکند که انگار عواطف انسانی ندارد؟در حالی که همه به این قبیل سوالات رجوع میکنند، اما بنظرم مورسو درک عمیق‌تری از جهان اطرافش دارد. به خوبی می‌داند جهان اطرافش از هیچ، پر است و قرار نیست سرنوشت خاصی داشته باشد یا آن را بسازد. اگر عمیقاً به جهان پیرامون خود نگاه کنیم، به بی هدفی میرسیم. به همین دلیل است که فکر دربارۀ چیستی اساساً با اطلاعات کم و ناقص ما، سرانجامی جز دیوانگی به دنبال ندارد. در تمام مدتی که کتاب را میخوانیم، حس بیگانه بودن با بیگانه را بیشتر لمس میکنیم. همه چیز حقیقت دارد و هیچ چیز واقعی نیست.مورسو خود را برای مرگ مادرش که بالاخره روزی سر می‌رسید ناراحت نمیکند چون میداند بالاخره روزی مرگ فرا میرسید. نمیشود که مرگ را برای همیشه به تاخیر انداخت، میشود؟ او ازدواج برایش بی‌اهمیت است. آنگونه که اکثر افراد مفهوم ازدواج را برای خود هجی میکنند، ازدواج کردن یا نکردن مسئله او نیست. عشق برایش بی معنی است و حتی وقتی ماری از او میپرسد دلش میخواهد باهم ازدواج کنند، مورسو با بی‌تفاوتی میگوید براش فرقی نمیکند و اگر ماری این را میخواهد انجام خواهد داد. پیشنهاد عوض کردن مکان شغل و مهاجرت به پاریس نیز برایش هیجان انگیز نیست. زندگی در نظر او، پوچ است و مجبور به اجرای نقش در صحنۀ روزمرگی‌های پایان ناپذیر. بی تفاوتی در تک تک کلامش موج میزند. شخصیت درونگرا و بیش از حد منطقی مورسو نگران کننده‌ است. خواه معشوقه‌اش باشد که روز بعد از خاک سپاری مادرش با هم به سینما میروند و فیلم کمدی میبینند و رابطه‌ای را آغاز میکنند، خواه کشتن یک عرب به دلیل گرمی بیش از حد هوا! او از کشتن مرد عرب ناراحت است اما پشیمان خیر. درک او و تفکراتش از عهدۀ جامعه و اطرافیانش برنمی‌آید چون او متفاوت است و او را نمی‌فهمند. فاصلۀ اولیه میان او و جامعه شاید اوایل مورد توجه نبوده است، اما پیشرفت در دور بودن و منزوی شدن، او را از جامعه طرد کرده بود. اما سوال اصلی اینجاست! مورسو همه چیز برایش بی اهمیت بود. چه چیز او را وادار به ادامۀ زندگی میکرد؟در پایان، ممنون میشم با لایک کردن به هرچه بیشتر دیده شدن این پست کمک کنید و اگر این کتاب را خوانده‌‎اید، نظرتون رو برایم بنویسید. مطالب مشابه https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1-dzf2gjxxl3ep </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 20:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم The Piano (1993) /عشق، احساس، بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-piano-1993-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-tiwy1r4fiind</link>
                <description>فیلم پیانو، در ژانر درام قرار میگیره. سراسر احساس، عاشقانه و بی رحمی...در اینجا قصد ندارم خلاصه‌ای از این فیلم رو بنویسم، بلکه میخوام از زاویه دیگری دعوتتون کنم این فیلم رو ببینید. شاید بعد از اینکه فیلم رو مشاهده کردید، خوندن این پست براتون جذاب‌تر باشه. (در صورتی که این فیلم رو ندیدید، خطر اسپویل شدن هست.)اول نگاهی بندازیم به توضیحات ویکی‌پدیا:پیانو (به انگلیسی: The Piano) فیلمی درام به کارگردانی جین کمپیون و محصول سال ۱۹۹۳ میلادی است. داستان فیلم به مقطعی از زندگی یک بانوی پیانیست لال به‌نام «آدا» در اواسط قرن نوزدهم میلادی می‌پردازد. آدا (با بازی هالی هانتر) به همراه دختر خردسالش به جزیره‌ای دوردست می‌روند تا با مردی که پیش از آن هیچ‌گاه او را ندیده ازدواج کند. دیگر نقش‌آفرینان اصلی فیلم پیانو هاروی کایتل، سَم نیل و آنا پاکوین هستند. بازی درخشان هالی هانتر در نقش «آدا» که یک پیانیست لال هست، ممکنه حتی برای شما این سوال رو پیش بیاره آیا واقعاً هالی هانتر لال است؟! تصاویر بسیار خارق‌ العاده‌ای در سراسر فیلم به چشم میخورد. فضای فیلم به خوبی میتونه تماشاگر رو در خود فرو ببره. فضایی از ترس، عشق، خیانت، تاریکی و باران. درد، و تعیین دقیق درد که سرکوب شده است، به این فیلم نیرو میدهد. هنر فیلم ما را به درک مفهوم عمیق‌تری از عشق سوق میدهد و پس از پایان فیلم، احساسات شما به شدت تحریک می‌شوند. فیلم از جایی شروع میشه که آدا به همراه دختر کوچکش، «فلورا»، به جزیره‌ای برده می‌شوند تا با مردی، «استیوارات»، که هرگز ندیده است به جبار ازدواج کند. ازدواجی که از روی یک تصمیم نیست بلکه از ناچاری‌ست. آدا میخواهد او را درک کنند. او اگرچه نمی‌تواند احساساتش را در قالب کلمات نشان دهد، اما پیانو، تمامی احساس او را بهتر از خودش به زبان میاورد. مشکل اما اینجاست آدم‌ها آنجور که دوست دارند میخواهند احساسات طرف مقابل را ببینند، نه طوری که طرف مقابل واقعاً هست. تمام آنچه که دارد یک پیانو است و در سرزمینی می‌رود که مردمش درکی از آنچه می‌نوازد ندارد. لحظه‌ای از فیلموقتی میگم بیان احساسات؛ فقط لحظه‌ای رو بخاطر بیاورید که بینس، آدا و دخترش را به کنار ساحل می‌برد و آدا شروع به نواختن می‌کند و لبخند میزند. این اولین شروع برای ساخت یک اعتماد بین آدا و بینس بود. آدا به پیانو عشق می‌ورزد و بدون پیانو زندگی برایش معنی ندارد. اشتباه استیوارت این بود با محروم کردن آدا به پیانو، فکر کرد میتونه مسیر عشق آدا رو به سمت خودش جلب کنه اما افسوس که دورتر از آنچه که بودند شدند اما نزدیک‌تر؛ نه.بینس یکی از اهالی جزیره بود که از شروع فیلم او را در کنار اسیتوارت میبینیم. بومی اهل همان منطقه که در آنجا زندگی میکرد. رفتارها و واکنش‌های بینس در سراسر فیلم مورد توجه قرار میگیره. از نوع مدلی که از آدا خوشش میاد تا بیان این احساس که در اوایل بیشتر شبیه به عذابی برای آدا بود. اما صبر بینس که به دنبال هوس‌رانی نبود، آدا رو به سمت بینس میکشونه و این نقطه عطف داستانه!یه جمله جالب در این مورد هست که میگه:If you kiss her mind, her body will follow. خیانت آدا، یک خیانت معمول نبود. او در اول هم از بینس خوشش نمی‌آمد (مخصوصاً هنگامی که درخواست شرم‌آوری در قبال پیانو نواختن آدا دارد) و فقط بخاطر اینکه مجبور بود به او پیانو تدریس کند، به خانۀ او میرفت. اما بینس آدا را بر خلاف استیوارت فهمیده بود و تلاش بینس برای جلب اعتماد آدا که همواره صبوره در نوع خود جالبه. گرچه در این بین آدا را اوایل اذیت میکند، اما دنبال عشقیه که در آدا میبینه. نگاه عاشقانۀ &quot;جرج بینس&quot; به &quot;آدا&quot; نه از شهوت، بلکه از علاقۀ بی حد او به آداست. بهتر بگم: درکی که استیوارت از آن عاجز بوددر ادامه فیلم آدا با رضایت خودش، در آغوش بینس قرار میگیره و در این بین از استیوارت بیزار میشه به صورتی که بهش اجازه همخواب شدن باهاش رو نمیده. در نهایت استیوارت از این رابطه مخفی باخبر میشه و دیگه به آدا اجازه نمیده به دیدن بینس بره. کمی جلوتر، وقتی آدا از دخترش میخواهد که به بینس یک کلاویه را برساند تا نشان دهد که او هنوز به یاد بینس هست، فلورا بجای اینکه پیش بینس برود، به پیش پدرش می‌رود و به او نشان می‌دهد. فلورا یک بچه است که نمیخواهد زندگی پدر و مادرش خراب شود. با اینکه استیوارات پدر واقعی او نیست، اما حس یک پدر را به او القا کرد و باعث شد برای جلوگیری از رفتار مادرش، به سمت استیوارت بدود. استیوارت که حالا یک دیوانۀ به تمام معنا شده با تبر می‌رود به دنبال آدا. آدا را پیدا میکند و فریاد میزند: &quot;من به تو اعتماد کردم!! من به تو اعتماد کردم!!&quot; کشان کشان بردن آدا به جنگل در زیر باران، همراه با موسیقی که پخش می شود، فیلم را به لحظۀ اوج خود می‌رساند. استیوارت آدا را میگیرد. در لحظه‌ای که میخواهد با یک تبر انگشت دست‌ش را قطع کند، استیوارت میپرسد: &quot;آیا تو واقعا عاشقشی؟!! آیا؟!!&quot; آدا میخواهد فرار کند اما نمی‌تواند. نگاه آدا، نگاه شوک آمیز... آدا عاشق بینس بود و بهای عشقش به بینس، از دست دادن انگشت‌ش شد. فلورای کوچک که حال احساس گناهی سنگینی بهش دست داده، از اتفاقاتی که پیش روی چشمانش میگذرد شوکه شده و با گریه به پدر ناتنی‌اش التماس میکند مادرش را رها کند. فریادهایی که بغض تماشاگر را میشکند:Stewart: Do you love him? Do you? IS IT HIM YOU LOVE? Flora: No! She says NOOOOOO! Stewart: [hacks off one of Ada&#x27;s fingers on a tree stump with an axe] Flora: [screaming] Mother! Mamma! استیوارت نماد یک اجبار تحمیلی‌ست و هر اجباری، تبعات خاص خودش رو در پی داره که اینجا خیانت آدا بود!دلم برای استیوارت می‌سوزد. قبول دارم چه آدم وحشتناکی شد در آخر فیلم، و قبول دارم آدا را به اجبار به عقد خویش در آورد. اما خوش قلب بود. سعی‌اش رو کرد اما هدفش چه بود؟ سعی کرد با آدا ارتباط بگیره، سعی کرد خوشحالش کنه اما به روش غلط برای دستیابی به همخواب شدن. آدا رو نمیخواست درک کند و بفهمد (برخلاف بینس)، بلکه فقط دنبال لذت بردن از او بود. مخالفت او با بردن پیانو هم کینه‌ای از او را در آدا بوجود آورد،که در سراسر فیلم دیده میشه. اما صبر کنید. اینجا نقطۀ پایانی فیلم نیست. بعد از اینکه بینس خبردار می‌شود از اتفاقی که برای آدا افتاده است، تصمیم میگیرند آن جزیره را ترک کنند. آن‌ها که با یک قایق کوچک قصد دارند به اقیانویس بزنند، به سختی پیانو را سوار بر قایق میکنند اما وزن قایق و ظرفیت آن، جوابگوی آن نیست. بنابراین مجبور می‌شوند پیانو را در اواسط راه در اقیانوس رها کنند و به مسیر خود ادامه دهند. از دست دادن پیانو برای آدا بسیار سخت بود، برای همین در آخرین لحظه پای خود را در طنابی می‌گذارد که به پیانو وصل است و همراه پیانو که با سرعت به ته دریا میرود، آدا نیز به پایین کشیده می‌شود. اینجا نماد دلبستگی بی‌حد و حصر رو شاهد هستیم. دلبستگی‌ای که رها کردنش آسان نیست!اما پس از چند لحظه پشیمان میشود و پای خود را از طناب آزاد می‌کند و به سطح آب برمیگردد. هرچند آدا ترجیح داد زندگی را انتخاب کند، اما برای همیشه بخشی از آن پیانو در وجودش باقی ماند و پیانو در اعماق ساکت اقیانوس.پیانو در سایت IMDB، امتیاز 7.6 از 10 رو گرفته و بازی‌های درخشان و بدون نقص بازیگران، همراه با موسیقی متن فوق العاده از &quot;مایکل نایمن&quot; همه و همه باعث شد در 66اُمین دورهٔ اهدای جوایز اسکار (1994) نامزد دریافت 8 جایزهٔ اسکار شود که در نهایت برنده 3 جایزۀ اسکار شد. در آخر گوش فرا دهیم به موسیقی پراحساس و خارق‌العاده the heart asks a pleasure از این فیلم: https://tamasha.com/v/yoabB ممنون میشم با لایک کردن به هرچه بیشتر دیده شدن این مطلب کمک کنید و اگر این فیلم رو دیدید، حتماً نظرتون رو برام بنویسید.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 20:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس زبان خصوصی بریم یا عمومی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-uzqfdn2mmtku</link>
                <description>کلاس‌های خصوصی برم یا عمومی؟ کدوم بهتره؟اگر شما هم مثل من در یک مدت زمان کوتاه میخواهید زبانی غیر از انگلیسی یاد بگیرید، قطعاً به این فکر می‌افتید برای سرعت بخشیدن به یادگیری و گرفتن هرچه سریع‌ترِ مدرک مورد نیاز، کلاس‌های خصوصی بهتر از عمومی‌اند. اول با خودم فکر میکردم خصوصی بهتره و پیشرفتم سریع‌تره، اما چرا بعدش پشیمون شدم؟یادگیری هر زبانی نیاز به صرف وقت زیاد و مفید داره. گرفتن مدرک مهمه، اما مهم‌تر از اون صرف وقت برای یادگیری زبان مورد نیازه. تصور اینکه در عرض یک سال مدرک B1 رو بگیرید، درسته نشون میده چه تلاش زیادی کردید که در مدت کوتاهی تونستید به سطح زبان خوبی برای استفاده روزمره برسید، اما اصل داستان اینجاست؛ بعدش چی؟ آیا میتونید در همین سطح ساده و روون صحبت کنید؟مزیت های کلاس زبان خصوصیکلاس زبان خصوصی مزیتی که داره اینه شما رو در مدت زمان کوتاه اماده میکنه اما همۀ مهارت‌های زبان شما رو تقویت نمیکنه. معمولاً فقط بخش گرامر و reading تدریس و کار میشه و با سرعت بالایی یه کتاب تموم و کتاب بعد شروع میشه. خبری هم از امتحان، گوش کردن به سی‌دی کتاب، کار کردن کتاب کار، یا پر‌سش‌وپاسخ به اون شکلی که در کلاس‌های عمومی انجام میشه نیست. در واقع نیاز بیشتری به تلاش فردی شما داره. تمام بارِ پیش بردن listening, writing و speaking برروی دوش خودتونه و اگه یکم تنبل باشید و بگید: &quot;بیخیال وقت زیاده&quot; میبینید به امتحان یه ماه مونده و شما با حجم زیادی از اطلاعات مواجهید که کار یک ماه نیست. اگه کلاس‌های عمومی برای شما طولانیه و در مدت زمان کوتاه‌تری نیاز به رسیدن به سطح موردنظرتون دارید، باز هم کلاس های عمومی به صورت فشرده و فوق‌فشرده بنظر من از خصوصی بهترن!نکته بعدی: اگه پتانسیل موکول کردن کارها به فردا رو دارید، کلاس خصوصی برای شما سَمّه! شمارو تنبل میکنه. برخلاف کلاس عمومی که نیاز به انرژی داره و این انرژی هرجلسه خودش رو نشون میده. استادتون ازتون کار میکشه و هر جلسه تمرین‌هایی رو میده که شما ملزم به یادگیری و انجام آن هستید. چیزی که در کلاس‌های خصوصی چندان جدی مورد توجه قرار نمیگیره.اگه از آن دسته از افرادی هستید که نیاز به برخورد جدی و سخت‌گیر توسط استاد دارید تا کارها در موعد زمانی مشخص به اتمام برسه، کلاس زبان خصوصی توصیه نمیشه.هرچند از بدی‌های کلاس عمومی اینه که بعضی اوقات احساس میکنید وقت شما به بطالت میگذره و با خودتون میگید: &quot;اگه الان خونه بودم و خودم میخوندم، خیلی بیشتر جلو میرفتم.&quot; اما بنظرم این فقط یه توجیه قشنگه :) مثلا من خودم یه کلاس فوق فشرده رفتم به مدت یک ماه، هفته‌ای سه جلسه و هر جلسه به مدت سه ساعت. قشنگ بعد کلاس با بچه‌ها که حرف میزدیم همه به این نتیجه میرسیدم چه کاری بوده اومدیم عمومی که انقدر هم وقت‌گیر باشه هم غیرمفید. اما الان که فکر میکنم، میبینم ترمای اول آره خسته کننده‌س اما دو سه ترم که بگذره، نشون میده چقدر بازدهی رفته بالا. به قول یکی از اساتید زبانم: &quot;یادگیری زبان مثل چای‌عه. باید دم بکشه و این دم کشیدن به زمان زیادی نیاز داره. نمیشه در مدت زمان کوتاه به درجه بالایی رسید و نباید زود نا امید شد.&quot;مشغول یادگیری چه زبانی غیر از انگلیسی هستید؟ چند جمله‌ای از تجربه‌تون؛ سختی، پیچیدگی‌هاش و حتی شیرینی‌ش برام بنوسید :)در نهایت این شما هستید که باتوجه به پیشینۀ تلاش خودتون در فراگیری یک زبان جدید، تصمیم میگیرید کدوم یک رو انتخاب کنید. شاید کلاس‌های خصوصی برای شما مفیدتر از عمومی باشه و برعکس؛ اما هیچ‌وقت، کیفیت رو فدای کمیت نکنید. اگه در حال حاضر کلاس‌های خصوصی میرید و دچار افت در وقت گذاشتن برای زبان شده‌اید، چند روز پیش یه مطلب در بابِ پیدا کردن انگیزه گم‌شده نوشتم. شاید کمک‌تون کرد. :)  https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-myswyzjnkkda در صورتی که این مطلب براتون مفید بود، ممنون میشم با لایک کردن به بیشتر دیده شدن‌ این پست کمک کنید و از تجربۀ کلاس‌های عمومی یا خصوصی‌تون برام بنویسید.</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 22:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;ازدواج بدون شکست&quot; از ویلیام گلسر</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1-dzf2gjxxl3ep</link>
                <description>رابطه یاد گرفتنی‌ست. اما کجا به ما یاد دادن؟ اگه به مطالعه کتاب‌های خودشناسی و روانشناسی علاقه‌مند باشید حتما با کتاب &quot;تئوری انتخاب&quot; از دکتر ویلیام گلسر آشنا هستید. نویسنده توانمندی که تالیفات بسیاری دارد و در واقع یک روان‌شناس هم هست. در این پست، میخوام خلاصه‌، جملاتی که خط کشیدم و برداشت آزاد خودم از کتاب &quot;ازدواج بدون شکست&quot; از دیگر آثار همین نویسنده رو باهاتون شِیر کنم. این کتاب هم برای زوج‌هایی که ازدواج کردن مفیده، هم برای کسانی که در یک رابطۀ دوستی هستن و هم کسانی که در رابطه نیستند. متن من بیشتر روی جوونا تمرکز داره اما کتاب برای همۀ روابط مناسبه.به اطراف‌تون نگاه کنید. آدم‌ها دائماً درگیر روابط اشتباه و دعوا هستند و اساساً تا جایی ادامه می‌دهند که دیگر توانی برای ترمیم مشکلات گذشته ندارن. رابطه یاد گرفتنیه اما کجا به ما یاد دادن؟ مدرسه؟! دانشگاه؟! خانواده؟! دوستان؟! جواب متاسفانه؛ هیچ‌جاست. و ازونجایی که هیچ وقت منابعی بهشون معرفی نشده یا خودشون به دنبال این قضیه نبودن، بصورت تجربی و با وارد و خارج شدن در روابط کم‌کم تیپ‌های شخصیتی که بهشون میخوره یا نمیخوره رو میتونن تشخیص بدن. اما روش آزمایش و خطا خیلی دل شکستن‌ها هم در پی داره! بازی کردن با احساسات خودشون و بقیه. به همین علت آدما خودشون باید دنبال یاد گرفتن باشن و خب اگه یاد نگیرید، سِیر شکست براتون انقدر تکرار میشه که حالتون از هرچی رابطه‌س بهم میخوره و از رابطه اشتباهی به رابطه اشتباه بعد تبعید میشید بدون اینکه هیچ‌وقت بفهمید اساس مشکل از کجاست.فهرست کتاب ازدواج بدون شکستاول یه نگاهی بندازیم به فهرست این کتاب فوق‌العاده:فصل اول: ازدواج من یک معما استفصل دوم: بحران هادیفصل سوم: رهایی از روان‌شناسی کنترل بیرونیفصل چهارم: داستان کارلینفصل پنجم: رابطه بین نیازهای اساسی و خشنودی ازدواجفصل ششم: رابطه جنسی بعد از ازدواجفصل هفتم: پاسخفصل هشتم: دنیای مطلوب ما عشق را تحکیم می‌کندفصل نهم: هستۀ ژنتیکی شخصیت ما: شدت نیازهای مافصل دهم: تنها رفتاری که می‌توان آن را کنترل کرد، رفتار خودمان استفصل یازدهم: رفتار کلیفصل دوازدهم: واکنش‌های بعدیفصل سیزدهم: خلاقیت، آخرین جزء تئوری انتخابفصل چهاردهم: ازدواجی موفق و خلاق آقای گلسر رفتارهای صحیح، چگونگی واکنش به رفتار مقابل، عادت های بد و مخرب و ... رو در این کتاب میاد به روشی ساده و در قالب داستان‌هایی واقعی که در تک‌تک زندگی هر کدوم از ما ممکنه اتفاق بیفته، توضیح میده. گلسر در این کتاب، تاکید ویژه‌ای به روی تئوری انتخاب ما داره و حرفش اینه تمام رفتارهای ما در ژن ما برنامه‌ریزی شده‌اند، میتونیم کنترل کنیم (کم و زیاد کنیم) اما در نهایت همون چیزی هستیم در اول بودیم. همین اول، میخواد یه نکته رو روشن کنه. شما فقط میتونید رفتار خودتون رو اصلاح کنید، نه رفتار دیگران رو!؛ دل نبندید به تلاش برای تغییر دیگران اما با اصلاح رفتار خودتون، به صورت مستقیم بر روی رفتار بقیه هم تاثیرگذارید.+ تفاوت ما با دیگر موجودات چیه؟! - یادگیریحیوونا نیازی ندارن کسی بهشون یاد بده چجوری تولید مثل کنن، چجوری دنبال غذا باشن، چجوری از خودشون مواظبت کنن چون تو ژن‌ِشون به صورت غریزی تمام این‌ها برنامه ریزی شده. درست برعکس انسان‌ها که لازم دارن از نیازهای اولیه مثل غذا خوردن، حرف زدن ... تا رابطۀ جنسی رو فرا بگیرن. و این چیزیه که در ژن ما برنامه‌ریزی شده: نیاز به یادگیری. ژن‌ها نسل در نسل برنامه‌ریزی میشن و رفتارهای ما رو شکل میدن. قابل تغییر نیستن اما قابل کنترل چرا. قسمتی از مقدمۀ کتاب توسط مترجم، دکتر علی صاحبی:... با این حال وقتی موضوع «رفتار» مطرح می‌شود، می‌توان گفت به لحاظ رفتاری نیز با لوح سفید و ژن خالی از هرگونه اطلاعات به دنیا نیامده‌ایم. اگرچه آنچه در ژن‌های ما برنامه‌ریزی و از پیش تعیین شده بسیار عمومی و غیراختصاصی‌تر از برنامه‌هایی است که روی ژن ماهی‌ها یا پرندگان نوشته شده است، با این حال باید از همان برنامۀ کم و بسیار عمومی نوشته شده بر ژن‌هایمان تبعیت کنیم. از دیدگاه تئوری انتخاب مهم‌ترین دستورالعمل‌هایی که روی ژن‌های موجود انسان نوشته شده است و هیچ راهی برای فرار از آن وجود ندارد و همگان از آن پیروی می‌کنند، پنج نیاز به ژنتیک و برنامه‌ریزی شده است که باید تلاش کنیم در تمام طول عمر آن‌ها را ارضا کنیم.این نیازها عبارتند از: 1. نیاز به عشق و احساس تعلق 2. نیاز به آزادی 3. نیاز به پیشرفت و خودشکوفایی 4. نیاز به تفریح 5. نیاز به بقا و زنده ماندنترسیم نیمرخ‌ها بر اساس شدت نیازها: با شناخت پنج نیاز خود و همسرتون/دوست‌پسر/دوست‌دخترتون خیلی راحت میتونید بفهمید مشکل اساسی شما کجاست. یه کاغذ بردارید و این پنج نیاز رو برای خودتون و پارتنرتون مشخص کنید. امتیاز بندی کنید؛ از 1 تا 5. شمارۀ 1 (بسیار کم)، 2 (کم)، 3 (متوسط)، 4 (زیاد) و شمارۀ 5 (بسیار زیاد). نیمرخ شما یه عدد پنج رقمی میشه. برای مثال، اگر شدت تمام نیازها متوسط باشد، نیمرخ شما 33333 است، اگر شدت نیازهایتان بسیار زیاد است، اون عدد 55555 خواهد شد.بعد ازینکه شدت نیاز خودتون و پارنترتون رو مشخص کردید، در هر کدوم از پنج‌تا نیاز بالا که اختلاف بیشتر از دوتا داشته باشید، مثلا در نیاز به آزادی شما 5 هستید و پارتنرتون 3، به مشکل میخورید چون نمیتونید همو درک کنید و این به علت، تفاوت در نیازهاتونه. و فکر نکنید اگه تفاوت دارید باهم، یعنی یه کدوم از شما مشکلی داره تو شخصیتش، اینطور نیست. فقط این نیاز کمتره. اصلا بحث من خوبم، تو بدی نیست. صحبت از نقش ژن‌هاست. یه مثال خود کتاب زده:ماری به دلیل آن‌که آن‌قدر که باید از سوی جیم محبت دریافت نمی‌کند و جیم به دلیل نیاز کم‌ترش به محبت، برایش دشوار است علت نیاز بالای ماری به ابراز و دریافت محبت را درک کند. درک کردن، بنظرم مهم‌ترین شرط برای یک رابطه‌ست که بخواد تداوم داشته باشه. یعنی چی؟ یعنی تفاوت‌ها رو بشناسیم، بفهمیمشون و درباره‌شون صحبت کنیم. قطعاً سخته؛ مگرنه آمار طلاق و دوستی‌های متعدد و چندین‌باره (و بی‌سرانجام) بین دخترپسرا شایع نبود.به قول خودِ گلسر:به نظر ما، لزومی ندارد که یک زوج در تمامی نیازها با هم همخوانی داشته باشند تا بتوانند ازدواج موفقی را تجربه کنند. فقط باید بخواهند با یکدیگر دربارۀ نقاط ناسازگارشان صحبت کنند بدون آن‌که یکدیگر را تحقیر کنند و هر یکی کمی صبر و تحمل به خرج دهد. اگر حوزۀ ناهمخوان و ناهماهنگ با یکدیگر را بپذیرند و طرف مقابل را درک کنند، بیش‌تر اختلاف‌ها حل خواهد شد.خلاقیت در رابطهخلاقیت نبض تپنده یک رابطه‌است. سورپرایز کردن، رفتن به یک مکان جدید که تابحال نرفتید، شکستن تابوهایی که از بچگی تو مغز ما کردن از رابطه، خلاقیت در رابطه جنسی و ... همه‌ش میتونه جزئی از خلاقیت باشه. استفاده از خلاقیت، رابطه رو شاداب نگه می‌داره. اجازه میده هربار که پی‌ام میده یا همو میبینید، فارغ از تمام مشکلاتی که در زندگی روزمره باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنید، لحظاتی که باهمید بقیه چیزها رو فراموش کنید، بی‌اختیار لبخند بزنید و درون خودتون از اینکه باهاش هستید احساس خوشبختی کنید. رابطه‌تون رو زنده نگه دارید، شاید فردا برای این‌کارها دیر باشه. گلسر میگه:با وجود این‌که خلاقیت بحثی رمزآلود است، پایه و اساس تمام زندگی ما را تشکیل می‌دهد.جملات زیبای کتاب ازدواج بدون شکستبیشتر هم میشه دربارۀ این کتاب حرف زد اما بسنده میکنم به چند جمله که هنگام خوندن این کتاب مارک کرده بودم و لذت خوندن تمام کتاب رو به خودتون واگذار میکنم. :)رفتارهای مخرب عبارتند از:1. انتقاد کردن 2. سرزنش کردن 3. شکوه و شکایت کردن 4. غرغر کردن 5. تهدید کردن 6. تنبیه کردن 7. باج دهی برای کنترل کردن دیگریاز این رو این عادات را مخرب می‌دانم که اگر برای مدت طولانی اعمال شوند، زندگی‌های زناشویی بسیاری را از بین می‌برد.فرض اصلی کنترل بیرونی این است که: اگر احساس ناخشنودی می‌کنم، من مسئول این احساس نیستم، بلکه دیگران و رویدادها و عوامل خارج از کنترل من آن را در من ایجاد کرده‌اند و مقصرند یا دست خودم نیست، بلکه مغز من به لحاظ ساختاری یا شیمیایی به گونه‌ای است که بدون آن‌که بخواهم، این مشکل را ایجاد میکند.شما می‌توانید بیش‌تر از موفقیت‌هایتان درس بگیرید تا از ناکامی‌هایمان. تاسف بر شکست‌های گذشته اتلاف وقت گران‌بهایی است که باید صرف آفریدن حالِ رضایت‌بخش شود. گفتگو کردن تنها راه حل مشکلات مربوط به نیاز به آزادی است. اگر طرفین نپذیرند که هریک به مقدار معینی آزادی نیاز دارند، زندگیشان رنگ رضایت و خشنودی نخواهد دید.افرادی که به شدت عاشق یکدیگرند، با رضایت خاطر به یکدیگر آزادی می‌دهند و کاملاً در عشقشان احساس امنیت میکنند و به راحتی فضای آزاد مورد نیاز را در اختیار یکدیگر قرار می‌دهند. باید بدانم وابستگی عاطفی نیز یک رفتار کنترل‌گرانه است. با یادگیری تئوری انتخاب به ما کمک می‌کند چگونه فضای خالیِ نبودِ همسرمان را پر کنیم. رفتارهای پیوند دهنده:1. گوش کردن 2. حمایت کردن 3. تشویق کردن 4. احترام گذاردن 5. اعتماد کردن 6. پذیرفتن فرد همانگونه که هست 7. گفتگوی همیشگی بر سر اختلافاتایجاد و نگهداری رابطه برای خشنودی ما بسیار حیاتی است و به محض این که مشکلی ایجاد شد باید با گفتگو و مذاکره آن را حل کرد.لازم است که نگاهمان را عوض کنیم، بدین معنا که همۀ ما چه زن و چه مرد از هوش و ذکاوتمان استفاده کنیم و در صورتی که روش کنونی در زندگی جواب نمی‌دهد، روشمان را تغییر دهیم. طبق تئوری انتخاب پذیرفته‌ام که فقط می‌توانم رفتار خودم را کنترل کنم.عاشق بودن نیازمند توجه و دقت بسیار زیاد است. ازدواج محدودکننده‌ترین شرایطی‌ است که یک انسان می‌تواند برای خود تصور کند.هنگامی که عشقم را کاملاً به او نثار می‌کنم، دیگر علاقه‌ای به نگاه کردن به فرد دیگری ندارم، اما همچنان آزادم، زیرا به انتخاب خودم، منحصراً با او خواهم ماند. اما آن‌چه به تداوم رابطۀ جنسی رضایت‌بخش منجر می‌شود، دوستی و صمیمیت میان زوجین است.با همسرتان همان‌طور رفتار کنید که با بهترین دوستتان رفتار می‌کنید.اگه این نیم‌نگاه :دی به کتابِ &quot;ازدواج بدون شکست&quot; برای شما مفید بود، ممنون میشم با بقیه دوستانتون شِیر کنید و برای بیشتر دیده شدن، این پست رو لایک کنید و اگه کتاب‌های مفید دیگری در این موضوع مطالعه کردید، حتماً برام بنویسید. </description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Tue, 27 Nov 2018 21:16:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استمرار انگیزه در برنامه‌ ریزی‌ های گذشته یا &quot;چگونه برنامه ریزی کنیم؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mhrnfdh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-myswyzjnkkda</link>
                <description>کار رو دوست داری، علاقه خودتم هست اما بازم دلت نمیره که شروع کنی. داستان چیه؟!یکاری رو مدت‌ها براش برنامه‌ریزی میکنیم که شروع کنیم. انواع و اقسام برنامه‌های خفن با روزی فلان قدر وقت گذاشتن، به فلان صفحه رسیدن، تا فلان جا پیش رفتن، تا فلان تاریخ تموم کردن و ... رو هم پیش‌بینی میکنیم و میگیم: &quot;آره خودشه! فردا طبق همین پیش میرم. میترکونممم...&quot; اما امان از فردایی که گویا قرار نیست هیچ‌وقت به انجام برسه. برای خودم خیلی پیش میاد که این اتفاق میفته. منابع رو مشخص کردم، ددلاین هم تعریف کردم برای به انجام رسوندنشون اما در نهایت، برنامه‌ها پیش نمیرن. مشکل چیه؟ مشکل کجاست؟ شاید در نگاه اول بگم به علت علاقه کمم به این مسئله‌س. اما این جمله گول زدن خودمه چون من خیلی برای این جایگاه تلاش کردم و حالا که چند پله باقی مونده، انگار نفس کم میارم.راه حل؟ گام‌های کوچیک کوچیک برداربرنامه‌ت رو ریز کن. میگی میخوام تا پایان سال سی‌تا کتاب دیگه تموم کنم. بعد میشینی حساب میکنی میگی اره این ماه که پنج‌تا، ماه دیگه هم هشت‌تا و الی آخر. ماه اول که به پایان میرسه میبینی ای دل غافل! هنوز نصف کتاب اول رو هم نخوندم. یا یه پروژه تحقیقاتی رو باید ماه بعد ارائه بدی، انقدر دست دست میکنی میبینی یه هفته مونده به پروژه تازه رفتی تحقیقاتت رو شروع کردی. یا ماه آینده امتحانات ترم دانشگاه، مدرسه‌ت یا آزمون زبانت برگزار میشه و هنوز نصف مطالب رو هم پیش نبردی و موکولوش میکنی به موقعی که حال داشتی! واقعیت اینه اون حالی که دنبالشی هیچ وقت نمیاد تا وقتی خودت نسازیش.این بار بیا بگو: اوکی من سی‌تا کتاب میخوام بخونم، هرشبم میخوام قبل خواب یه کتاب شعر رو مضاف بر اون سی‌تا پیش ببرم. سه ماه و نیم هم فرصت دارم و در طول روز هم یه تایم محدودی میخوام بهش اختصاص بدم. بعد بگو خب یه کتاب 200 صفحه‌ای چند روز طول میکشه؟ مثلا سه روز. بعد ددلاین بده و یه جایی یادداشت کن هرروز جلوی چشمت باشه. این جوری هم دقیق میدونی برنامه چیه، هم ذهنت به صورت پیش‌فرض نمیندازه عقب کار رو. انگار که مجبورت میکنه تا پایان همون تاریخ مشخص تموم کنی اونو. وقتی کارها تقسیم بندی بشن به تایم‌های کوچیک؛ در طول روز هم به کتابت میرسی، هم به پروژه‌ت، هم به امتحانات. رو کاغذ هم برنامه هفتگی رو آوردن، خیلی بهت سروسامون میده بفهمی اصن کلا چقدر وقت داری!اوایل ممکنه سخت باشه، دلسرد بشی، خسته بشی، حالت بهم بخوره از این حجم از دقیق برنامه ریزی کردن اما قانون بیست‌ویک روز رو بخاطر بیار. اگه یکاری رو به مدت بیست‌ویک روز انجام بدی، روز بیست‌ودوم بصورت خودکار انجام داده میشه. اگه این مطلب براتون مفید بود، ممنون میشم با لایک کردن، کمک کنید تا بیشتر دیده بشه. و خوشحال میشم برام بنویسید چطوری از زیر کار در نمیرید و به تمام کارهاتون میرسید. تجربیات ارزشمندن و اشتراک گذاشتن‌شون ارزشمندتر:)</description>
                <category>مهران فرخنده</category>
                <author>مهران فرخنده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 17:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>