<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسین صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mhsadeghi6670</link>
        <description>یک پدر دلسوز و یک همسر فداکار و یک طالب علوم دینی و چندین عنوان دیگر
آشنا با اینتر در صفحه‌کلید و دوست‌دار کار حرفه‌ای با کلمات
https://rahrahtanz.ir/auther/mohammadhossein-sadeghi/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21929/avatar/MI5Nr2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسین صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فعلا خداحافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030321-eim1hyghxj10</link>
                <description>فعلا خداحافظ! اگر بار گران بودیم، رفتیم. به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان و کسانی که این متن را می‌خوانند می‌رسانم به واسطه کاری که پیش آمده، زمان و کلماتی که در این مکان قرار بود به صورت روزانه هزینه شوند الان قرار است در جای دیگری خرج شوند و خب من وقت دیگری نخواهم داشت تا به اینجا برسم. اما سعی می‌کنم هر چند وقتی یکبار بازهم اینجا را چک کنم و حتی اگر توانستم اینجا بنویسم ولی دیگر چنین فایل‌بندی مرتبی برای هر روز نخواهم داشت و اینجا هم دیگر مرتب به روز نمی‌شود.ولی قول می‌دهم خیلی زود برگردم. با تمرین‌های جدید و با خبرهای خوب. بازهم اندازه 450 تا 650 کلمه بنویسم و ویرگول و بازدیدش را آباد کنم. شما هم قول بدهید اینجا بمانید، بخوانید، بنویسید، تلاش کنید، سعی کنید نکات نگارشی را رعایت کنید و حداقل به هکسره پایبند باشید. سعی کنید خانه را کثیف نکنید و آشغال‌ها را راس ساعت از خانه بیرون بگذارید. اگر دمپایی‌های دستشویی را خیس کردید به محض خروج به دیوار تکیه دهید و زمانی که خارج می‌شوید برای چند دقیقه تهویه را روشن بگذارید. خاکستر سیگارتان را روزانه تخلیه کنید تا بو نگیرد و فیلترش را هم طوری خاموش کنید که به طبیعت آسیب نرساند. مواظب باشید چایی روی پایتان نریزد و گرد و خاک روی دکمه‌های کیبوردتان را نگیرد. حواستان باشد موقع شکستن تخم مرغ، زرده با سفید قاطی نشود و وقتی دارید پیاز داغ درست می‌کنید به پیاز‌ها بی‌توجهی نکنید که یک لحظه غفلت یک ماهیتابه پیاز سوخته. با سیب‌زمینی‌هایی که موقع سرخ‌کردن له می‌شوند خوب برخورد کنید و همیشه نسبت سس مایونز به ماست را برای سس سالاد به درستی استفاده کنید. موقع بستن در ماشین حواستان باشد که حتما قفل شده باشد و موقع سوار شدن اول ببینید لاستیک‌هایتان باد دارد و شیشه چراغ‌هایتان سالم است یا نه و بعد راه بیافتید. همیشه حق تقدم را رعایت کنید و موقع دور زدن کنار جدول رانندگی کنید. بی‌خیال بوق در خیابان شوید ولی طوری رانندگی نکنید که راننده پشت سر برای فهماندن به شما مجبور باشد از بوق استفاده کند. در نانوایی صف را رعایت کنید و به بهانه گرفتن نان کنجدی، چندتا چندتا نان نگیرید. وقتی فرزند خردسالتان میخ‌کوب تلویزیون شده تلویزیون را خاموش نکنید چون تمرکزش را نابود می‌کنید و زمانی که از شما چیزی می‌خواهد که برایش ضرر دارد اصلا در اختیارش قرار ندهید حتی اگر خودش را از گریه خفه کرد. پیام‌هایتان را ساعت 7 شب به بعد نخوانید و بگذارید برای روز بعد و مطمئن باشید آسمان به زمین نخواهد آمد و صبح روز بعد را حتما با مطالعه یا صبحانه مفصل شروع کنید و به مرور سراغ پیام‌هایتان در فضای مجازی بروید. بعد از برگشتن از سر کار به خانه مثل جنازه نباشید و برای آن ساعت در خانه، برنامه بازی با اهل خانه و مطالعه دسته‌جمعی و مشاهده فیلم‌های حال خوب‌کن داشته باشید. کانال‌های خبری‌تان را محدود به چند رسانه هم‌سو با نظراتتان کنید و از مرور مداوم اخبار خودداری کنید، البته اگر سلامت روانتان را دوست دارید. وقتی دستشویی ندارید و نمی‌آید زور اضافه نزنید و این جمله را دوباره بخوانید چون در مورد دستشویی حرف نمی‌زنم. سیاسی باشید ولی اهل سیاست را به حال خودشان رها کنید تا خودشان را جر بدهند. مواظب باشید شناور کولرتان خراب نشده باشد و هزینه پمپ کولر به گردنتان بیاید و برای روشن کردن وسایل برقی در ایام تابستان برنامه داشته باشید تا دچار جریمه مصرف بالا نشوید. توی شارژ با موبایلتان کار نکنید و سعی کنید حتما زیر لپتاپتان چیزی استفاده کنید که از سطح زمین فاصله بگیرد و به هیچ وجه با آن روی فرش و سطح پرزدار کار نکنید. روغن موتور خودرویتان را در فواصل منظم زمانی یا مسافتی تعویض کنید و به سرویس‌های آن اهمیت بدهید. اگر ماشینتان گازسوز است هر چند کیلومتر با بنزین حرکت کنید تا استهلاک موتور خودرو پایین‌تر بیاید و سعی کنید در راند‌های منظمی جاروبرقی را خاموش کنید تا موتورش استراحت کند و نسوزد.چند کلمه بیشتر که برای وصیت اشکالی ندارد؟ نه؟</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 13:46:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطقه اتمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030320-hrphbjyob72f</link>
                <description>دیروز طبیعتا به برخی کارهایم نرسیدم. رسما وقت کم آوردم. وقت‌هایی هم که داشتم وقتم را تلف می‌کردم به خاطر این بود که مغزم نمی‌کشید بیشتر از آن کار کنم. برای همین خودم را به دست تقدیر سپردم تا وقتم تلف شود وگرنه واقعا قصد وقت تلف کردن نداشتم. اما امروز کار جدیدی کردم و از کارهایی شروع کردم که دیروز انجامشان نداده بودم. البته که صبح بازهم خواب ماندم و ساعت هفت بود که بیدار شدم و عملا تا قبل از هفت و نیم لود نشده بودم ولی خب تا الان که ساعت ده است توانسته‌ام درس‌های حوزه‌ام را که دیروز نرسیده بودم بخوانم را بخوانم و حالا هم نشسته‌ام پای نوشتن اینجا. احتمال زیاد بعدش هم باید بروم سراغ کارهای باشگاه و خواندن زبان هم به بعد از ظهر یا شب یا حتی فردا موکول می‌شود.برویم سراغ روستای خودمان. خانه‌هایی که متروکه شده‌اند دو دلیل دارد: یا اینکه صاحبان آن خانه‌ها مرده‌اند و وارثی هم نداشته‌اند یا اینکه خودشان و وارثانشان به شهر رفته‌اند و اصلا خیلی از آن‌ها روحشان هم از این ما یملک خبر ندارد تا برگردند. البته اگر برگردند هم چیز زیادی کاسب نیستند چون ارزش چندانی ندارد. دهیاری روستا تازه چند وقتی است روستا و چند روستای اطراف را به عنوان یک دهستان تغییر داده و مرکز این دهستان هم این روستا نیست. دهستان در حال عریض کردن خیابان‌ها و جدول کشی آن‌هاست ولی بازهم شکل روستایی حفظ شده است. فاصله میان جاده اصلی و زمین‌های زراعتی را آسفالت کرده‌اند و خانه‌های بر سر مسیر تعریض جاده را دارند خراب می‌کنند. ولی بازهم پایگاه مخفی در دل کوه و محل استکشاف نفت همچنان از نقاطی هستند که ورود به آن‌ها ممنوع نیست ولی کسی هم رغبتی برای ورود به آن‌ها ندارد. شایعه است که معتادان در محل استکشاف نفت سکونت دارند و آن مکان حکومت خود مختاری دارد ولی هر از چند گاهی پلیس به آن‌جا حمله می‌کند و چیزی دستگیرش نمی‌شود. کسی خبر ندارد شبکه تونلی روستا آن‌جا هم هست یا نه و اصلا این موضوع اهمیتی ندارد ولی قطعا تا نزدیک آن‌جا هست زیرا در دل زمین‌های زراعتی روستا قرار دارد.رو به روی دره محل قرارگیری پایگاه نظامی و جایی که کوه تمام می‌شود یک منطقه حفاظت شده لوزی شکل است که از درختان خالی شده است. یک ضلع از این لوزی مماس با رودخانه است ولی هنوز صد متری با آن فاصله دارد و ضلع دیگرش به جاده کنار کوه می‌خورد. منطقه حفاظت شده با درختان محصور شده است و حجم علف‌های موجود در آن‌هم زیاد شده است. کل ساختمان این منطقه فقط یک نگهبانی متروکه کنار در ورودی آن است و حتی دیوار کشی هم ندارد. هیچ کس نمی‌داند دقیقا این زمین بزرگ برای چه چیزی محصور و حفاظت شده و در میان درختان بلند چنار قرار گرفته است اما قدیمی‌تر‌ها می‌گویند همزمان با استکشاف نفت شرکتی آلمانی این زمین‌ها را محصور کرده تا کاری آن‌جا انجام بدهد. نوشته‌های آلمانی روی تابلوی کنار نگهبانی هم این احتمال را تقویت می‌کند. شایعات دیگری می‌گویند قرار بوده اینجا نیروگاه اتمی تاسیس شود ولی بعد از انقلاب کار تاسی این نیروگاه متوقف شده و زمین به همین صورت محصور مانده است، به همین جهت به این منطقه منطقه اتمی هم می‌گویند. شایعاتی هم هست که یک تاسیسات زیرزمینی هسته‌ای در این منطقه قرار دارد که هیچ کسی از آن خبر ندارد و راه ورودش هم از چندین کیلومتر آن‌طرف‌تر است که هیچ کس از آن خبر ندارد!</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستای من</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030319-lej6uqr5wrls</link>
                <description>دیروز حال روحی مساعدی نداشتم یا شاید نمی‌خواستم فکر کنم که حال روحی مساعدی دارم. از همان صبح که روزم را دیرتر شروع کردم و مثل روز قبلش خواب ماندم و بعدش که ساعت اولیه روز را به چک کردن اینستا و توئیتر گذراندم برایم مسجل شد که چه اتفاقی برایم در طول روز خواهد افتاد. برای اینجا ننوشتم، طنز ننوشتم، مطالعه‌ام افت کرد، زبان و دروس حوزه‌ام را نخواندم و عملا رسیدم که چند ساعتی برای باشگاه کار کنم. البته همان چند ساعت هم مفید بود و کارهایی را کردم که روی زمین مانده بود ولی بالاخره از اینکه از دیگر کارهای دیروزم مانده‌ام خیلی ناراحت هستم. البته شاید برکتی داشته باشد و آن این باشد که نوشته‌های اینجا را شنبه به شنبه مرتب کنم و نیازی نباشد که هر جمعه فایل جدیدی آغاز کنم.امروز هم مثل روزهای قبل هم باید کارهایم را انجام بدهم و هم اینکه بروم سر کلاس. تا آخر این هفته کلاس هست و جالب است که 23 و 24 خرداد هم یعنی 4 شنبه و پنجشنبه امتحان فقه و اصول یعنی درس‌های حوزه را دارم. خب یک روز قبلشان برای اینکه بقیه کارها مثل مطالعه را تعطیل کنم و فقط همان‌ها را بخوانم کافیست ولی فقط برنامه ریزی درست می‌تواند مرا از این کارم هم بگذراند. در طول این هفته باید کار کلاسی دوتا از درس‌های موسسه را هم ارائه بدهم تا بتوانم از استاد برایش نمره بگیرم و خب همین هم برای اینکه روی این دو کار هم متمرکز شوم کافیست.خب از این‌ها بگذریم. داشتیم در مورد شبکه متمرکز تونل‌های زیر یک روستا حرف می‌زدیم. قبل از جنگ جهانی اول هم نیروهای دشمن به امید اینکه اینجا می‌تواند به دردشان بخورد آمده بودند و در دل کوه‌ها و دره‌های روستا جایی که از دید روستایی‌ها پنهان نیست ولی از دید دشمنشان پنهان می‌مانده پایگاه ساخته‌اند و حتی باند فرود هواپیما گذاشته‌اند. البته که به دردشان نمی‌خورد و مردم روستا آن را تسخیر می‌کنند ولی عملا بعد از چند سال آن پایگاه نظامی که کوچک هم نیست به نظر می‌رسد که متروکه شده است.در فاصله دو سه کیلومتری از روستا هم سال‌ها قبل تیم استکشاف نفت مستقر بوده‌اند و خانه‌های سازمانی آن‌ها وجود دارد که در ساختار منسجم u شکلی کنار همدیگر و در همدیگر ساخته شده‌اند. تجهیزات حفاری و استکشاف هنوز هست ولی آن مکان نیز به نظر می‌رسد که متروکه باشد. از فاصله بین کوه‌ها و روستا رودخانه‌ای رد می‌شود که با دو پل یکی ماشین رو و دیگری نفررو که هر دو ساختاری فلزی دارند اینطرف و آنطرف رود به هم متصل می‌شود. قبلا هم پل خاکی روی رودخانه بوده که سیل باعث تخریب آن شده است و حتی خودرویی ه روی آن بوده را با خود برده است هرچند صاحبش توانسته جان خودش را نجات بدهد.روستا خودش به دو بخش بالاجاده و پایین جاده تقسیم می‌شود. بالاجاده نسبت به پایین جاده از قدمت بیشتری برخوردار است و به رودخانه و زمین‌های زراعتی هم نزدیک‌تر است. مسجد و دهیاری و خانه بهداشت و خیریه و غسال‌خانه روستا هم در بالاجاده است و حتی مدرسه روستا هم در آن‌جاست. شبکه تونل‌ها در بالاجاده بسیار کشیده‌تر از پایین جاده است زیرا پایین جاده در سال‌های اخیر ساخته شده است و جز در جاهایی که قدیم به عنوان مزرعه استفاده می‌شده و نیاز به دسترسی تونلی داشته است تونل وجود ندارد. البته تک و توک خانه‌هایی هستند که بسیار بسیار قدیمی هستند و به نظر می‌رسد شبکه تونلی به آن‌جا هم رسیده باشد ولی هیچ کس از این موضوع خبر ندارد چون این خانه‌ها عملا متروکه هستند و کسی در آن‌ها زندگی نمی‌کند.دارد روستای جالبی می‌شود به نظرم. نمی‌دانم تا کجا حوصله کنم و ادامه بدهم.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 04:46:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت کلمه کمتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030317-xphuwiyvpoa5</link>
                <description>همان نوشته دیروز را ادامه بدهم؟ خلاصه که در دنیای موازی و جایی در 15 کیلومتری قم، بعد از گذشت از یک صحرای خیلی خیلی سوزناک، بهشتی قرار دارد که دارای آبشاری با آبی سمی است. هر کس از آن آب خورده مرده و رد خور هم ندارد. نوعی ماده شیمیایی که در آن کوه وجود دارد و آب موقع گذشت از اعماق زمین و رسیدن به منشا آبشار از آن سرشار می‌شود باعث این مرگ خواهد شد. به نوعی آن آبشار زیبا با آن طبیعت بکرش که تنها دخالت انسانی در آن تراشیدن پله‌های سنگی در دل کوه برای رسیدن به منشا آبشار بوده زیبای خفناک به حساب می‌آید. اما اگر منشا آبشار را دنبال کنیم و به پیش برویم بازهم با صحرایی روبه رو خواهیم شد که ارتفاع آن خیلی بیشتر از صحرای سوزانی است که رد کرده‌ایم و البته دیری نمی‌پاید که باز با فضایی کوهستانی روبه رو می‌شویم و دره‌هایی که پر از درختان سبز هستند.بر می‌گردیم به سمت قم. جایی میانه مسیر برگشت به شهر ماشینمان خراب می‌شود. باید برویم پایین. هیچ آبی در رادیاتور ماشین نیست و مشخص است که حواس پرتی باعث شده فقط رفت را در نظر بگیریم. رادیاتور را از آب پر می‌کنیم و استارت می‌زنیم ولی به نظر می‌رسد این کافی نیست. ماشینمان روشن نمی‌شود. هیچ کسی هم از آن‌جا رد نمی‌شود تا بتواند به ما کمک کند و اصلا برای هیچ کسی هم منطقی نیست که آنجا نگه دارد چون خطر ذوب شدن خودش هم می‌رود. تجهیزات مخابراتی نیز در این محدوده وجود ندارد زیرا دوام نمی‌آورد و تعمیرات آن‌ها نیز عملا به خاطر گرمای هوا ممکن نیست. شر شر عرق می‌ریزیم و مشخصا پوستمان در حال کباب شدن است ولی کاری از دستمان بر نمی‌آید.خب چون نمی‌خواهم کلیشه شود همینجا تمامش می‌کنم. دارم به این فکر می‌کنم که در ادامه چه بنویسم. بیایید یک شبکه تو در توی زیرزمینی را تصور کنیم که در کل یک روستا کشیده شده است و به نوعی شهری زیر آن روستا به حساب می‌آید. مردم روستا خیلی سال قبل از این شبکه که بیست و گاهی سی متر زیر زمین بوده برای انبار مواد غذایی خود استفاده می‌کرده‌اند و از هر خانه‌ای به این شبکه بزرگ مواصلاتی راهی وجود داشته است. دسترسی به آن‌ها نیز از طریق چاه‌هایی در زیرزمین خانه‌ها بوده و پاخورهایی که در دل دیوار چاه‌ها درآمده‌اند. بعدها این انبارهای خانه‌ها به هم متصل شده‌اند تا فضای بیشتری را در اختیار مردم بگذارند و مردم نیز هر کدام حق و حقوق خود را در مورد این شبکه و فضایی که در اختیارشان قرار می‌داده می‌دانند. البته تک و توک خانه‌هایی هستند که هنوز به این شبکه متصل نشده‌اند یا اینکه کلا از این‌ انبارها نداشته‌اند. بعد از سالیانی این شبکه در جنگ ها نیز به کمک مردم روستا آمده و آن‌ها را در خود پناه داده است و بعدها نیز وقتی در حال بازسازی خانه‌های خود بوده‌اند راه‌های ورود به این شبکه‌ها را مسدود کرده‌اند. اما بودند خانه‌هایی که هنوز راه‌های دسترسی به این انبارها را نبسته‌اند یا لااقل طوری نبسته‌اند که غیر قابل استفاده باشند و خانه‌هایی هم هستند که این انبار‌ها را به محل فاضلاب تبدیل کرده‌اند. اما بازهم این شبکه در دل زیر این روستان قرار دارد و می‌توان از آن برای رفت و آمد مخفی استفاده کرد. این شبکه ارتباطی به روستان نیز محدود نمی‌شود و در دامنه کوه و زمین‌های زراعتی روستا نیز کشیده شده است و به نوعی عملکرد قنات را در آن‌جا داشته ولی الان تغییرات اقلیمی باعث شده است دیگر آبی وجود نداشته باشد. وجود این شبکه بهترین مکان برای فعالیت گروهی خوفناک و زیرزمینی است که اهداف مهم و بلندی در سر دارد. کارهای مهمی کرده و دشمنان بزرگی نیز دارد که باید از شر آن‌ها فرار کند. اما جالب اینجاست که اعضای این گروه از بچه‌ها تشکیل می‌شوند و هرکس که به سن خاصی برسد باید گروه را ترک کند.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 06:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵۰ کلمه بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030316-rqwibhbp26er</link>
                <description>امروز با اینکه کلی کار داشتم و با انگیزه زیاد از خواب بیدار شدم، ولی بعد از خوردن صبحانه و ده دقیقه درس خواندن، رفتم و خوابیدم! تا همین چهل دقیقه پیش هم خواب بودم. الان واقعا نمی‌دانم با حجم کارهای امروزم که ممکن است بخش زیادی از آن‌ها بیرون از خانه باشد چه کار کنم ولی خب اول از نوشتن طنز و نوشتن اینجا شروع کردم تا مثل دیروز سرشان بی‌کلاه نماند تا بعد بروم سراغ بقیه کارهایم. تازه باید برای پدرم هم یک چیزی درست کنم و بفرستم که درست است زمان خاصی نمی‌گیرد ولی ممکن است برنامه‌هایم را به هم بزند و لااقل نوعی دست‌انداز به حساب می‌آید. هنوز گوشه چشم‌هایم می‌سوزد و نمی‌دانم چرا هنوز می‌خواهند بسته شوند.دیشب آخرهای نوشتن اینجا، داشتم به این فکر می‌کردم اگر درس هر روز را همان روز مرور می‌کردم، شاید به تمرکز و تمرین تمرکزم هم کمک می‌کرد و باعث می‌شد الان هم این همه استرس و مشکل برای درس خواندن نداشته باشم و نیاز نباشد روزانه 4 ساعت به صورت متمرکز برای درس‌هایم وقت بگذارم. همان روزی یک ساعت برای عمیق شدن در درس‌هایم به من کمک می‌کرد و همان بود که باعث می‌شد نوعی تمرکز هم در کارم داشته باشم و به نوعی زمان‌های پرت روزم را کمتر می‌کرد. البته بگذریم که من این مدل کار عمیق کردن و تمرکز گذاشتن را خیلی زمان کمی است که شروع کرده‌ام و خب همین باعث می‌شود که قبلش از آن خبر نداشته بوده باشم و خب طبیعتا به آن عمل نکرده باشم. به نظر می‌رسد همه چیز با یک زمان بندی درست در زندگی ام به همراه انگیزه داشتن برای اجرای آن زمان بندی و اجرای تکنیک‌هایی که یادگرفتم می‌توانسته به من کمک کند.بله دارم دقت می‌کنم که اینجا فقط دارم حرف تکراری می‌زنم. پس بگذارید امروز برویم طبیعت گردی. در دنیای موازی جایی در فاصله 15 کیلومتری از قم و بعد از آن که از یک بیابان خیلی سوزان رد می‌شود و حتما باید آب به همراه داشته باشی چون طوری گرم است که در طول همان 15 کیلومتر ممکن است ماشینت جوش بیاورد، به یک کوهستان می‌رسی. بعد از 15 دقیقه رانندگی در پیچ و خم جاده‌ای آسفالته ولی پر از ترک و بعد از رد کردن دقیقا 15 دره عمیق، به نقطه‌ای می‌رسی که من اسم آن را اول راه می‌گذارم. پارکینگ بزرگی در آن‌جا وجود دارد که خودروها می‌توانند در آن پار کنند و می‌بینی که خودروهای زیادی کنار دست همدیگر پارک شده‌اند. ماشینت را پارک می‌کنی و از خودرو پیاده می‌شویم. بعد از گذشتن 200قدم از پارکینگ خودروها وارد یک مسیر سنگی می‌شوی که کاملا طبیعی است و بشر کاری به آن نداشته است. فرض می‌گیریم بقیه اصلا وجود ندارند و این مسیر سنگی خلوت خلوت است. همانطور که در این مسیر سنگی پیش می‌روی درختان رشد کرده در بستر خاکی کوه‌های اطراف را می‌بینی و حس می‌کنی که داری در یک دره فرو می‌روی. جلوتر که می‌روی خیسی سنگ را حس می‌کنی و اتفاقا کنار دستت سمت چم رودخانه‌ای را می‌بینی که شر شر می‌کند و در حال پنهان شدن زیر درختان است. به مسیر خودت ادامه می‌دهی و جلوتر می‌روی.بعد از طی دو سه کیلومتر و 45 دقیقه زمان به یک آبشار می‌رسی که منشا رودخانه از آن‌جاست. اینجا بشر دست به کار شده است و مسیر تا بالای آبشار را برایت پله درآورده تا بتوانی به آن بالا برویم. اول راه از اینجا پیدا نیست و تا چشم کار می‌کند درخت و سنگ وجود دارد. به هر مشقتی هست از پله‌های سنگی بالا می‌روی و بعد از طی دو سه ساعت و بعد از گذشت از چندین ایستگاه، به بالای آبشار می‌رسی. در راه از چند غار رد می‌شوی و هر باری هم زیر پایت را نگاه می کنی. حالا که به بالا رسیده‌ای می‌توانی زلال آبی که از دل سنگ می‌جوشد را ببینی. از آن بالا می‌شود هم اول راه را دید و هم همه پیچ و دره‌هایی که طی کردی تا به اول راه برسی و هم آن بیابان سوزناک را و هم دورتر می‌توانی شهر را هم درگیر گرد و خاک ببینی. خیلی دارک شد، نه؟ حالا باید بگویم خوردن از آب خنک آبشار ممنوع است چون نوعی سم در خودش دارد که به محضی که بخوری می‌میری!</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 08:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب آلودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030315-q5lndzzmslxb</link>
                <description>دیگر داشتم برای امروز کم کم بی‌خیال نوشتن اینجا می‌شدم. البته بعید است مغزم برای نوشتن متن طنز امروزم یاری کند ولی اینجا را می‌توانم با سر هم کردن کلمات به حجم مورد نظرش برسانم و تکلیفم را انجام داده باشم. البته امیدوارم چون همین الان هم انگشت‌هایم روی حرف‌های کیبور می‌لغزند و هر بار باید کلمه‌ای را پاک کنم تا دوباره بتوانم درستش را بنویسم و طوری است که واقعا حال ندارم فشارشان بدهم.وضعیت عجیبی را این روزها می‌گذرانم. عمده تمرکزم را درس‌هایم می‌گیرد. مثلا امروز به صورت نسبتا خالص می‌توانم حساب کنم که ۴ ساعت درس خوانده‌ام، ۴ ساعت با تمرکز. زمانی که برای کارم گذاشتم کمتر بوده و زمانی که برای مطالعه کتاب گذاشتم خیلی بوده است چون واقعا کتابی که می‌خوانم جذاب بود و چند جلد قبلی‌اش را هم همینطوری تمام کرده بودم و خب نمی‌توانستم برایش صبر کنم برای همین خیلی در خواندنش فرو رفتم. اما الان که می‌بینم افراط در این زمینه هم خوب نیست چون همین خواندن کتاب مغزم را برای نوشتن بسته است و الان همین کلمات را هم دارم با زجر تایپ می‌کنم.امیدوارم زودتر این برهه امتحاناتم رد شود تا بتوانم زمانم را به درستی هرچه بهتر مدیریت کنم و تایمی که تمرکز درس‌هایم از من می‌گیرند را به یک کار دیگر اختصاص بدهم. البته درسخواندن را برای خودم لازم می‌دانم ولی به نظرم نباید اینقدر از من تمرکز بگیرد و اینکه الان اینهمه وقت می‌خواهد به خاطر این است که در طول ترم برایشان وقت نگذاشته‌ام، کاری که هیچ وقت در عمرم نکردم!من کاملا شب امتحانی بودم. همیشه. خوب شد بهانه خوبی برای نوشتن پیدا کردم. در یک برهه‌ای با ضبط صوت از روی کتاب درسی‌ام می‌خواندم و دو سه دور بعدی را در شب امتحان گوش می‌کردم. صدای خودم را دوست نداشتم ولی انگاری مطالبی که یاد گرفته بودم و خوانده بودم را مجدد در ذهنم تکرار می‌کردم و همین باعث می‌شد برایم یاداوری شوند. سر کلاس‌ها همیشه خوب گوش می‌دادم (الا این دو سال اخیر) و همیشه سعی می‌کردم همان جا سر کلاس هرچه قرار است یاد بگیرم را یاد بگیرم. در درس‌های حوزه که نوشتن جزوه سر کلاس‌های ادبیات عربی و بعدش فقه حسابی به کارم می‌آمد ولی جالب این بود که همیشه جزواتم انقدر نامرتب و بد بودند که شب امتحان به دردم نمی‌خوردند و بازهم باید از روی کتاب می‌خواندم. شرح‌ها و تلخیص‌ها هم به کمکم می‌امدند و خیلی انگشت شمار درسی را به خاطر دارم که در ایام حوزه نمره قبولی از آن نگرفته باشم. نه واقعا یادم نمی‌اید درسی را افتاده باشم مگر یک درسی که ارتقایی برداشته بودم و به حد ممکن نمره‌ ارتقایی نرسیدم و افتادم. واقعا هم فقط شب امتحان و در فرصت اندکی که قبل از امتحان داشتم می‌خواندم.این شب امتحانی خواندن برکتی که برای من داشت این بود که در طول سال می‌توانستم کارهای دیگری که دوست داشتم را انجام بدهم حالا در فرجه امتحانی و آن دو هفته سه هفته به من سخت می‌گذشت که الان می‌بینم مهم نبوده. فشار واقعا سنگینی برای خواندن و یاداوری مطالب به من وارد می‌شد و می‌شود ولی می‌بینم به همه کارهایی که آن زمان و الان به جای درس خواندن در طول ترم انجام می‌دهم می‌ارزد. شاید می‌شد با یک چهارم زمانی که الان برای درس خواندن در طول روز می‌گذارم درس‌هایم را مرتب می‌خواندم ولی همان یک چهارم زمان می‌شده روزی یک ساعت در حالی که الان در این دو هفته سه هفته روزی چهار ساعت وقت بگذارم بیشتر سود می‌کنم تا اینکه در مدت طولانی هر ترم بخواهم روزی یک ساعت وقت بگذارم.عجیب است اما به نظرم می‌رسد یک جای کارم می‌لنگد. شاید خواب‌آلودگی به مغزم زده! شاید.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 22:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در راستای آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030314-snsi0secvioe</link>
                <description>خب حالا ترک هر چیزی هم که در راستای آینده من نیست زیادی رویایی است. نمی‌شود مریضی بچه را ترک کرد یا اینکه ارتباط با خانواده‌ها را محدود کرد. یا نمی‌شود از برخی کارهای سطحی مثل وقتی که آدم در رفت و آمد به محل کار یا درسش می‌گذارد بگذرد. یا همین الان که کارشناسی علوم سیاسی تقریبا قرابتی با هدف آینده من ندارد ولی گرفتنش تنها یک سال دیگر از من زمان می‌گیرد، ترک کردنش به صرفه نیست و حالا وقتی نگاه می‌کنم داشتن یک مدرک ولو غیر مرتبط بد هم نیست و اگر بخواهم بعدا تحصیلاتم را ادامه بدهم هم حتما به کارم می‌آید.منظورم از این هرچیزی آن چیزهایی است که به وضوح می‌توانم تاثیر منفیشان را روی هدف آینده‌ام درک کنم مگر اینکه هدف آینده‌ام به طور کلی تغییر پیدا کند. مثلا رفتن از قم و محل زندگی فعلی‌ام به هرکجای دیگر مستلزم این است که یا هدفم را به گونه‌ای دیگر و در مقیاسی کوچک‌تر تنظیم کنم یا اینکه کلا هدف دیگری داشته باشم. اگر کنکور فرهنگیان و دانشجو معلمی را قبول شده باشم قطعا روی هدف آینده‌ام تاثیر می‌گذارد و شاید باعث شود دوباره به اصفهان برگردم و مجبور باشم برای معلم بود که از کودکی آن را دوست داشته‌ام آن‌جا درس بخوانم. یا اگر معضلات معیشتی باعث شود از قم بروم و نتوانم اقدامات مالی‌ام را برای ماندن در این شهر بزرگ جفت و جور کنم، رفتنم به کرمانشاه باعث می‌شود که از هدف آینده‌ام به مقیاس کوچک‌تری از آن برسم یا اینکه اصلا در طول رفتن هدفم به طور کلی عوض شود. اما چیزی که در مورد آن اطمینان دارم این است که در همه این انتخاب‌ها قدرتمندتر و حساب‌گرتر از خداوند وجود ندارد و هموست که با همه پیش بینی‌های من و همه برنامه‌ریزی‌های من طوری برنامه را می‌چیند که در بهترین حالت سود رسانی به نفع من باشد و در بهترین مقیاس برخورد با من قرار بگیرد.از سویی دیگر من هم نباید دست از تلاش و برنامه‌ریزی برای خودم بردارم بلکه باید به آن کاری که فکر می‌کنم درست است بپردازم و نسبت به کاری که فکر می‌کنم درست است اهتمام و تلاش داشته باشم هرچند نتیجه‌اش را در آن زمان نبینم ولی باید مطمئن باشم این‌کار نوعی سرمایه‌گذاری برای آینده من است. در برخورد با اطرافیان و نزدیکانم هم و در انتقال این طرز فکر به آن‌ها می‌بایست نهایت ملایمت و آرامش را از خودم نشان بدهم مبادا که دل کسی از من برنجد و کسی از دست من ناراحت شود ولی باید کاری را انجام دهم که خودم فکر می‌کنم آن‌کار درست است و نباید به خاطر خوش‌آمد بقیه کارهایی را انجام دهم که با من قرابتی ندارند.حس می‌کنم که تا اینجا خیلی نوشتم ولی وقتی برمی‌گردم و نگاه می‌کنم 440 کلمه بیشتر نشده است و لااقل ده کلمه دیگر به حداقل نوشتن مانده است. امروز 14 خرداد بود و روز درگذشت امام خمینی و خب حضرت آقا هم در مراسم امام سخنرانی داشتند. یکی از قطعات پربازدید این سخنرانی در حرم امام جایی بود که آقا گفتند دلم به حال رئیسی سوخت که بعد از مرگش همه از خدماتش حرف زدند و همه از این می‌گفتند که چه کارهایی کرده ولی در طول مدت تصدی‌اش و در زمان زندگی‌اش حاضر نبودند یک کلمه از این حرف‌ها را بزنند. خب این خیلی درد است که امام جامعه چنین حرفی را در تریبون رسمی بزند و همین مسئله واقعا می‌تواند یک دغدغه باشد که در زمان‌های بعدی و با افراد دیگر تکرار نشود. خب به نظر می‌رسد حد نصاب را پر کرده‌ام و می‌توانم نوشتن را تمام کنم.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 15:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده قله نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030313-l6lave3ygu2l</link>
                <description>امروز یک ماه از روز تولدم می‌گذرد و یک ماه می‌شود که این نوشتن‌های مستمر را آغاز کرده‌ام. خب طبیعتا این یکهو شروع کردن مجدد برای من که کل نوشته‌های سال گذشته‌ام جمعا ممکن است به 20 هزار کلمه نرسد نیازمند پاره کردن تسمه تایم بود. باید زمانم را به درستی مدیریت می‌کردم و چیزهایی که در طول روز کنار می گذاشتم تا الان بتوانم بگویم به صورت متوسط روزی هزار کلمه نوشته‌ام و جمعا بیش از 35 هزار کلمه را روی این صفحه‌های ورد سیاه کرده‌ام. این‌ها مزیت محسوب نمی‌شوند ولی به رخ کشیدنش برای خودم که گفتم در سال گذشته شاید حتی 20 هزار کلمه هم ننوشته باشم هم خوب است و هم بد. خوب است از این جهت که ظرفیت نسبتا واقعی خودم را بسنجم و بتوانم برای خودم در همین ظرفیتی که دارم برنامه‌ریزی کنم و بد است از آن جهت که به این فکر کنم شاید سه سالی می‌شده که روال همین بوده است و اینکه چقدر در این سه سال می‌توانستم از وقت و ظرفیتم بیشتر استفاده کنم ولی نکرده‌ام. بازهم می‌نویسم نوشتن این 4 کلمه کار خاصی نیست و اگر لطف و همراهی خدا در این کار نبود حتما نمی‌توانستم انجام دهم ولی حالا انجام دادنش می‌تواند نوعی انگیزه مضاعف برای من باشد.همین الان دارم از مطالعه اصول فقه بر می‌گردم. داشت خوابم می‌گرفت و ترغیب می‌شدم که بعد از این یک ساعت بیدار بودن بروم و دو ساعتی بخوابم، به خودم گفتم حالا که می‌خواهی بخوابی لااقل تیک یکی از کارهای در طول روزت یعنی تیک این نوشته‌های تمرینی و حتی تیک متن طنزت را بزن که با خیال راحتی بروی و بخوابی. البته امید دارم که وقتی این نوشته‌ها تمام شد خواب از سرم پریده باشد و بتوانم 15 دقیقه باقیمانده مطالعه اصولم را انجام بدهم و بعدش حتی فقه و زبانم را هم بخوانم و کارهای تحقیق روابط بین الملل را هم انجام بدهم و بعدش بروم بخوابم. اگر خواب اذیت نکند و خستگی چشم‌هایم و سری که مدام سنگین می‌شود بگذارد این کارها نهایتا تا 9 صبح تمام می‌شود ولی وقتی که همین الان در بین این کارها از دست می‌دهم و فکری که به خستگی می‌کنم باعث تحلیل رفتن بیشتر انرژی‌ام می‌شود. البته که به وضوح حس می‌کنم که واقعا خسته هستم و اینطور نیست که از سر بی‌حوصلگی و پناه بردن به چیزی غیر از کار قصد خواب داشته باشم ولی خب اگر این کارها را هم انجام دهم کارهایم می‌مانند و بعدا نیز در طول روز فرصت و ذهنی برای انجام آن‌ها نخواهم داشت.از امروز می‌خواهم کانال نوشته‌هایم را در بله هم راه بیندازم و هیچ کس را هم عضوش نکنم. از قبل دو نفر عضو خود خوانده دارد. مطالبم را شیک و پیک و مرتب در بله هم بگذارم چون انگار وضعیت سایت راه راه طوری نیست که کارهایم را بشود مستمر در آن منتشر کرد و خب استانداردهایش این‌همه کار از یک نفر را نمی‌طلبد و من هم سیاستم بر زیاد نوشتن است نه کم نوشتن و کیفی نوشتن برای همین این کانال می‌تواند آرشیو خوبی برای کارهایم باشد و هر کدام از آن‌ها هم در سایت منتشر شد لینکش در این کانال هم قرار بگیرد.دیروز با همسرم کمی هم در مورد آینده و اینکه واقعا در آینده چه چیزی برایمان مهم است و چه اتفاقی در آن رخ خواهد داد صحبت کردم. آینده را مثل رسیدن به قله نمی‌دانم بله آینده و تمام کاری که در آن انجام خواهم داد را مثل تمرین کردن مداوم در یک باشگاه می‌دانم به امید روزی که المپیکی برگزار شود و بتوانم مدال بیاورم یا اینکه از من خواسته شود باری را از روی زمین بردارم و بتوانم با اندوخته عضلانی که در پی تمرین کسب کرده‌ام آن را از روی زمین بردارم. حالا هر چیزی روبه روی این آینده من قرار بگیرد، در راستای هدف من نیست و باید ترک شود. هر چیزی!</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 04:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030312-hojfojyfniqn</link>
                <description>خب امروز شنبه است. درس‌های حوزه را نرفتم تا بمانم خانه و کارهایم را انجام بدهم. از اذان صبح تا حدود پنج و نیم توانستم مقاومت کنم ولی بعد رفتم خوابیدم و تا هفت و بیست دقیقه خواب بودم. از هفت و نیم تا نه زبان خواندم و کمی هم در توئیتر و اینستا چرخ چرخ زدم تا الان بیایم و بنویسم. بعد از اینجا هم می‌خواهم بروم بنویسم و بعد از آن هم بروم سراغ کارهای باشگاه که حسابی روی زمین است و امید دارم امروز بتوانم دو سه تا جلسه‌ای که قرار بوده بگذارم و هماهنگی‌هایی که قرار بوده انجام بدهم را به سامان برسانم.اما در مورد انتخابات و گذشت سه روز از مهلت ثبت نام و باقی ماندن دو روز دیگر، هنوز نظر من همان است که قبلا گفته‌ام. انتظار این را ندارم دولتی که سر کار می‌آید بتواند بهتر از دولت شهید رئیسی عمل کند و از طرفی مطمئن هستم بدترین رئیس دولتی که انتخاب شود نمی‌تواند به بدی روحانی باشد. پس همانطوری که ثبت‌نام‌ها تا الان نشان می‌دهد باید میان همین گزینه‌ها و طیفی که وجود دارد انتخاب کنیم و امثال ما که مثلا شناختیم و می‌دانیم که حرف و دغدغه و پشت پرده واقعی هر کدام از این‌ها چیست، دریدن همدیگر را ببینیم و لذت ببریم چون هر گونه تلاشی برای اقناع در جامعه باعث افزایش شکاف می‌شود.دیروز هم علی لاریجانی با یک تبلیغ خلاقانه وارد گود شد و مشخص بود برنامه دارد ولی بعد از ثبت نام با زدن یک توئیت از جانب صفحه منتسب به او، بندها را آب داد. واکنش‌های به این توئیت بسیار منفی بود ولی امکان دارد که اصلا برای گرفتن همین واکنش‌های منفی و به کف مردم آمدن این واکنش‌ها این توئیت را زده باشد. چیزی که برای من محرز است بازی قدرت است. طرز تفرعن موجود در نگاه او برای اینکه خود را دانای کل نسبت به مشکلات و راهکارها نشان دهد و لفاظی‌های در توئیت‌های پس از 1400 او و همین الانش نشان می‌دهد که قصد دارد صرفا با همین حاشیه‌سازی‌ها کار را پیش ببرد. البته که سابقه چندانی ندارد و واکنش و نظر منفی مردمی با توجه به دشمنی احمدی‌نژاد نسبت به او و خانواده‌اش بیشتر است و بعید است که بتواند در این مهلت کم ورق را به سمت خودش برگرداند، مشکل از آنجایی شروع می‌شود که همین جامعه دو پاره شده مجازی مبنای تحلیل خیلی از همین اصحاب رسانه واقع می‌شود بی‌اینکه هیچ نشانه‌ای در واقع داشته باشد. ممکن است مردم کوچه و خیابان این حرف‌ها اصلا برایشان مهم نباشد و اصلا چشمشان به این چیزها نباشد ولی کسی به این موضوع توجه نمی‌کند و حواسش نیست که مگر چقدر از مردم ما توئیتر دارند یا چقدر از مردم در اینستا به دنبال مطالب سیاسی هستند؟من اگر جای کسی بودم که می‌خواستم رئیس جمهور شوم از ده سال قبل سعی می‌کردم خودم را بیشتر و بیشتر به مردم نشان بدهم. نشان دادن مهم است. اینکه مردم تو را و اخلاق تو را و خوبی تو را ببینند و با خود خود خودت آشنا باشند و نه با تبلیغاتی که در رسانه‌ها می‌کنی مهم‌تر است. در خلال این نشان دادن سعی می‌کردم برای همه چیز هم برنامه داشته باشم و بتوانم خودم نسبت به موضوعات مختلفی که مطرح می‌شود برنامه ریزی و نظر داشته باشم. این‌ها نظرات شخصی خود من است.بالاخره این انتخابات هم رد می‌شود، ما باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 09:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفظ تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030310-pgxtd30hurhb</link>
                <description>دوباره جمعه شد و باید فایل جدید روی سیستمم ایجاد کنم. این پنجمین فایل برای این نوشته‌های روزانه است که ایجاد کرده‌ام و این یعنی قریب به یک ماه از اینکه نوشتن مستمر تمرینی را شروع کنم می‌گذرد. دیروز پنجشنبه بود و نرسیدم اینجا بنویسم ولی این اطمینان را دارم که حداقل زمان ممکن را به کار کم‌عمق اختصاص داده‌ام و نرسیدنم به نوشتن اینجا نه به خاطر کار سطحی بلکه به خاطر حجم کاری بوده که داشته‌ام. البته دیروز هم دروس حوزه‌ام را خواندم و هم درس زبانم را و خب از این بابت کارهایم را به انجام رساندم ولی نرسیدم کار خلاصه سازی کتاب کار عمیق را به صورت جدی و زیاد پیش ببرم و نرسیدم متن طنز هم بنویسم. البته ایده متن طنز را شکل‌گرفته دارم و می‌خواهم تا روزی که حجم مناسبی برای چاپ شدن پیدا کند به نوشتن همان آداب المتفرعنین ادامه دهم. حجم مناسب هم از نظر من یعنی سه تا چهار برابر حجم استاندارد یک کتاب چون رویکردم در متن طنز نوشتن، نوشتن بیشتر و دورریختن بیشتر ولی استفاده مناسب از همان مقدار باقیمانده است. البته برای نوشتن طنز یکی دو قالب دیگر هم در ذهنم دارم که قبلا برایش امتحانم را پس دادم و از نوشتن آن‌ها هم خوشم می‌آید، شاید آن‌ها را هم باز در پیش بگیرم.در داستان نویسی هم هنوز کار خاصی انجام نداده‌ام و حتی قرار مطالعه روزانه چند دقیقه‌ای لوازم نویسندگی نادر ابراهیمی را هم نرسیده‌ام انجام بدهم. شک دارم بگویم این نرسیدن از آن نرسیدن‌های به خاطر حجم زیاد کار است یا از آن نرسیدن‌هایی که به خاطر کار سطحی دچارش می‌شوم. البته هفته آینده صبح‌ها را تماما به کار اختصاص خواهم داد و کلاس‌های صبحم را هرچند هنوز برقرار هستند نخواهم رفت تا کمی در درس‌هایم پیش بیافتم و خیالم هم از بابت امتحان‌ درس‌های حوزه و بخشی از امتحانات موسسه راحت باشد.دیروز برای خودم مقداری خوردنی و حتی یک فلاسک هم خریدم تا چایی همیشه برایم آماده باشد. در کار عمیق هم نوشته بود که در برنامه زمان‌بندی خودتا نوعی جایزه داشته باشید تا وقتی برنامه را به درستی انجام دادید مغزتان نسبت به آن جایزه و دریافتش حساسیت داشته باشد و از طریق آن بتوانید تمرکز خودتان را حفظ کنید. حفظ تمرکز در دنیای امروز که سراسرش جلب توجه است و دشمنی سرشاری با تمرکز آن هم توسط همه چیزها وجود دارد خیلی سخت شده و این کار جز با اینطور کارها ممکن نیست ولی بعد از مدتی ذهن عادت می‌کند و ان وقت هر وقت بخواهد کار عمیق انجام دهد می‌تواند.البته من الان دارم تقریبا به این نتیجه می‌رسم که به امید خدا دارم از معضل تنبلی در نوشتن راحت‌ می‌شوم و کم کم به سمت این می‌روم که هر وقت خواستم بخواهم بنویسم و هر وقت خواستم بخواهم هر چیزی را که می‌خواهم بنویسم. خب این برای من که وسط کلی کار هستم و کلی کار دارم و ذهنم به کلی کار مشغول است چیز خیلی خوبی است و می‌تواند به من خیلی کمک کند مخصوصا که هدف نهایی من تلاقی زیادی با نوشتن و استفاده از کلمات دارد. امیدوارم که بتوانم همینطوری در مسیر مثبت خودم پیش بروم. یادم باشد فردا اگر شد برایتان از انتخابات ریاست جمهوری هم بنویسم و از خطایی که همیشه همه مرتکب می‌شوند.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 10:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعید است مردم درک نکنند</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030309-pncpt7erbek4</link>
                <description>یک دیروز صبح از کار صبحگاهی باز ماندم و هیچ ننوشتم. نه برای اینجا نوشتم و نه طنز. اما عوضش خواندن زبان و دروس حوزه را شروع کردم چون امتحانات دروس حوزه از 20 خرداد شروع می‌شود و امتحان زبان نیز 11 تیر خواهد بود. برنامه ریزی نسبی روزانه‌ام را هم انجام دادم طوری که هم به کارهای نوشتن و حرفه‌ام برسم و هم بتوانم درس‌هایم را بخوانم و هم بتوانم کارهای اداری‌ام را انجام دهم. طبق برنامه‌ای که برای خودم ریخته‌ام کارهای درسی و حرفه‌ای‌ام هر روز باید تا قبل از ساعت 11 صبح تمام شده باشد تا بتوانم بعد از ساعت یازده به کارهای باشگاه و کلاس‌های عصرم برسم و هر دو را انجام داده باشم. در کارهای اداری کمی به هم ریخته شده‌ام و حس می‌کنم اوضاع در حال خارج شدن از دست من است زیرا برخی پروژه‌ها و کارها هنوز مدیر ندارد و تنهایی در حال مدیریت آن هستم و برخی نیز که مدیر دارند همچنان ذهنم را به خود مشغول می‌کنند. شاید بهتر است پروژه‌ها را روی کاغذ یا توی سیستم مرتب کنم و بنویسم و سنگ‌های نهایی را با مدیر هر بخش بچینم تا ذهنم آرام شود و بتوانم به مدیریت خودم بپردازم. فعلا در حالتی قرار دارم که اسم آن را اتوپایلوت گذاشته‌ام چون خودم که توانایی رسیدگی به برخی موارد را ندارم و حتی از آن بی‌اطلاع هستم ولی کار دارد پیش می‌رود و برخی موارد دیگر نیز که اطلاع دارم دستم در موردشان بسته است یا توانایی انجامشان را ندارم و همین من را در حضیضی از ابهام فرو برده است.اما مسئله من فعلا مسئله مدیریت پروژه نیست، مسئله این است که بتوانم به خودم و توانایی‌هایی که دارم ایمان بیاورم. در مرحله اول ذهنم این توانایی‌ها و ایمان به آن‌ها را فرای این تصور نمی‌کند که وقت رسیدگی به آن‌ها را خواهم داشت یا نه، بلکه مانع بزرگی به نام وقت نکردن را مثل تکه سنگی غلتان به مسیر من می‌اندازد. خب طبیعتا زمان هر انسانی در زندگی محدود است اما من نیز در چند هفته اخیر به وضوح فرصت سوزی‌های خودم را کمتر کرده‌ام و نتیجه این کمتر کردن فرصت سوزی‌ها و تمرکز بیشتر روی کار عمیق این بوده که توانستم متوسط روزی هزار کلمه بنویسم هرچند در جایی منتشر نشده باشد. همین شده که الان اگر طرح کتابم را جلوی چشمم بگذارم شاید بتوانم به این فکر کنم که می‌توان با تمرکز روی آن و اختصاص وقت به آن، تمامش کرد و نوشتش و هیچ ترسی برایم از این بابت ندارد. اما در مرحله دوم ذهنم سختی‌ها و پیچیدگی‌ها و عملا سطحی بودن کار اداری را به ذهنم القا می‌کند که باعث ترکیدن تمرکز و تلاشم پس از خود می‌شود، آن وقت است که به خودم می‌گویم پس زمان عمیقی که در اختیار دارم را باید به تمرکز و انجام کارهای متمرکز بپردازم و زمان غیر قابل استفاده‌ام برای تمرکز را برای کارهای سطحی استفاده کنم، یعنی همین زمانی که در طول روز انتخاب کرده‌ام. البته به قول کار عمیق بعید است که مردم چنین درکی نداشته باشند که انسان نیاز دارد در طول روز کاری غیر از کار اداری انجام دهد و حتی به زندگی شخصی‌اش بپردازد و نیاز باشد که دائما آنلاین نباشد.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 08:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو سر طبل</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030307-aygt9jm12llx</link>
                <description>از دیروز قرارم را گذاشتم که زمان‌هایی که در طول روز دارم تا کارهایم را انجام دهم، به ترتیب اولویت دسته بندی کنم. مثلا نوشتن برایم از اهمیت بیشتری برخوردار است برای همین غیر از تایم‌هایی که مجبور هستم کار دیگری انجام دهم، کل تایم صبحی که می‌گذارم را به نوشتن اختصاص دهم. یا مثلا کارهای اداری را می‌شود زمانی دیگر انجام داد، برای همین ظهرها که ذهنم خسته هستند و عصرها که درب و داغان است را به کارهای اداری اختصاص می‌دهم. البته رسیدن به یک روند منظم برای من که لااقل تا یک ماه دیگر درگیری فرایند شروع، دادن و پسا امتحاناتم هستم کار سختی است و بعد از آن هم این روند منظم ممکن است با توجه به شرایط کاری و زمانی آن زمان تغییر پیدا کند ولی به قولی اگر بتوانم اول هر هفته یک پیش‌بینی برنامه‌ای برای خودم داشته باشم و بعدا صحت آن را بسنجم یا مواردش را تغییر بدهم باعث بالا رفتن بهره‌وری کاری‌ام خواهد شد. همه این‌ها را مدیون مطالعه کار عمیقم چرا که شاید حتی قبلش در ذهنم همه را داشتم و به آن‌ها عمل می‌کردم ولی اینکه یک کتاب خودش همه این‌ها را در خودش منسجم و مرتب داشته باشد، چیز خیلی خوبی بود که به دسته بندی ذهن من و پرشش به سمت موفق شدن خیلی کمک کرد.حالا همین وسط باید انتخابات ریاست جمهوری هم برگزار شود و من از کوته‌اندیشی عده‌ای بلندفکرنما در تعجبم. سال‌های سال است بر همان طبل‌هایی که می‌زدند می‌کوبند و الان بازهم همان طبل‌ها را از داخل انبارهایشان بیرون کشیده‌اند تا بازهم روی آن بنوازند. در همه طیف‌ها و در همه تفکرات هم از این طبل‌زنان پر مدعا می‌توان یافت و همه گزینه‌های موجود در اطرافیان و دوست‌داران خود بعضا گروه موسیقی دارند! اصلا به نظر من کسی که خیلی زیاد دادار دودور می‌کند و سر و صدا به راه می‌اندازد و از جایگاه مدعی حرف می‌زند بیشتر به دنبال آن است که در جایگاه مدعی قرار بگیرد وگرنه وقتی به صحنه نگاه می‌کنیم می‌بینیم اتفاقا چیزی که باعث می‌شود کسی حرف نزند همین است که تقریبا حرفی برای گفتن نیست و هر چیزی توضیح واضحات و اضافات است.اگر روحانی را یک سر طیف و شهید رئیسی را سر دیگر طیف ببینیم، این مملکت هر دو طیف را به خودش به عنوان رئیس جمهور دیده و حالا تشبه و لولوسازی گزینه‌ها به دو سر این دو طیف کاری بیهوده است. کشور در زمان ریاست جمهوری هر دو اداره شده و حتی در زمان هر دو به مو رسیده ولی پاره نشده است. اینکه حالا از هر طرف طرف دیگری را لولو کند یا از هر طرف دست به تشبه گزینه‌های مختلف به دو سر این طیف بزنند چیزی را عوض نمی‌کند ولی ثابت می‌کند که چقدر ممکن است معیار انسان‌ها با هم متفاوت باشد و چقدر این تفاوت در رشد تاثیرگذار است. این تفاوت موتور محرک حرکت از هر سمت به سمتی دیگر قرار می‌گیرد و خدا خدا می‌کنم لااقل وجدانی برای شخص گزینه‌ها وجود داشته باشد تا با وجدانشان خودشان خودشان را به یک سر طیف نزدیک یا دور ببینند و برای نزدیکی بیشتر یا دوری بیشتر تلاش کنند. این تنها امید من است وگرنه از هواداران و معرفی‌کننده‌هایشان آبی گرم نمی‌شود و مشخص است که با مشتی مدعی پرصدا طرفیم که به وقتش ممکن است زیر پای خود آن‌ها را هم خالی کنند چون نه اعلام انزجارشان منطقی است و نه محبت و دوست داشتنشان از روی عقل است!</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 04:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌چنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030306-rsxil7dxzzfb</link>
                <description>الان که یک ساعت و نیم از بیدار شدنم می‌گذرد و هنوز کتاب نخوانده‌ام و معلوم هم نیست فرصت کنم و کتاب بخوانم، در حال رهایی از یک موج عمیق ناامیدی هستم. یعنی دارم ذهنم را آماده می‌کنم تا این موج را رد کنم.گاهی وقت‌ها آدم وقتی می‌بیند همه زورش را برای یک هدف و یک مقصد زده، نباید زور دیگری بزند. ممکن است همه یک حرفی بزنند ولی تو بدانی که آن حرف غلط است اما توانایی اثباتش را نداشته باشی یا حتی اثباتش نیز برای تو سخت نباشد ولی بقیه توانایی قبول از تو را نداشته باشند. اینطور مواقع باید کنار کشید و گذاشت تا ببینی آب تو را به چه سمتی می‌برد.موضوع ممکن است در جایی سخت شود که تو برنامه‌های دیگری در ادامه همین مسیر برای خودت ریختی و الان همه این برنامه‌ها را در حال خراب شدن می‌بینی. اینجاست که ناامید می‌شوی و حتی به مسیر الانت شک می‌کنی ولی اگر توجه کنی که خدا را داری و جز خدا نداری و اوست که کارساز عالم و آدم بوده، آن موقع امید احیا می‌شود و به خودت می‌آیی می‌بینی هنوز در مسیری.گاهی هم نیاز است واقعا اهداف عوض شود. هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست. هیچ وقت برای ماهی گرفتن حتی از آب گل آلود دیر نیست. هیچ وقت انسان برای هیچ کاری پیر نیست. این‌ها همه تلقین‌هایی هستند که به خودمان می‌کنیم چون حال کار کردن و تلاش را نداریم. وگرنه هیچ وقت دیر نیست برای اینکه کاری که بیست سال پیش ول کردیم را مجدد شروع کنیم. شاید به خاطر تحلیل نیروی بدنمان این کار الان از ما انرژی و زمان بیشتری صرف کند ولی چیزی که مهم است همین تلاش است. همین تلاش است که ارزش آفرینی می‌کند و همین تلاش است که معیار پاداش قرار می‌گیرد. وگرنه خیلی از نتایج را می‌شود با پول خرید و ایفا کرد: مثل آهنگری که شمشیری را با دست می‌سازد و ساخت ابزاری را با صرف زمان و انرژی زیاد به نتیجه می‌رساند و یک نفر پیدا می‌شود و شمشیر را از او می‌خرد. نتیجه برای هر دو یکسان است و هر دو شمشیر به دست آورده‌اند ولی قطعا ارزش کار آن آهنگر به خاطر انرژی و زمانی که صرف کرده بیشتر است.ممکن است سوال پیش بیاید که خب چه کرمی است! چرا برای ساختن شمشیر فرصت بگذاریم وقتی می‌توانیم آن را بخریم؟ جواب این است که هر کسی نمی‌تواند شمشیر بسازد، اینجاست که کار ما ارزش پیدا می‌کند. ضمنا هر کسی شاید هزینه گزاف خرید یک شمشیر دست ساز را نداشته باشد، در این صورت هم ممکن است به خواسته و آرزویمان نرسیم و اساسا مگر توانایی خرید یک چیزی ارزش ذاتی دارد؟ خیلی‌ها می‌توانند خیلی چیزها را بخرند ولی این برای آن‌ها ارزشی پدید آورده که نتواند از بین برود؟ با از بین رفتن همه خرید‌هایشان یا تمام شدن پول‌هایشان ارزششان از بین نمی‌رود و ممکن نیست به درجات پایین‌تری از ارزشمندی سقوط کنند؟ ولی آهنگری دارای ارزش ذاتی است که اگر با مهارت بالا و دقت همراه شود همیشه کاری ارزشمند خواهد بود.خلاصه که هم می‌توان در همان هدفی که فکر می‌کنیم در حال خراب کردن اوضاع روحی ماست و به خاطر بقیه پیش نمی‌رود یا امکان پیش نرفتن دارد ماند، یا اینکه هدف را هر وقتی عوض کرد و تمرکز را روی هدف جدید گذاشت.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 05:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظام کیست و چگونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030305-rbtubzv7zlmk</link>
                <description>یک ساعتی می‌شود که از خواب بیدار شده‌ام، نمازم را خوانده‌ام، صبحانه‌ام را خورده‌ام، چایی را در فلاسک دم کرده‌ام، 20 دقیقه لوازم نویسندگی نادر ابراهیمی را خوانده‌ام و الان نوبت آن شده که تمرین نوشتنم را اینجا انجام دهم. اگر چند روز اولی که در اینستاگرام می‌نوشتم را هم بخواهم حساب کنم، این هقته هفته چهارمی می‌شود که تمرین نوشتن روزانه را دارم. شاید در آخر همه این فایل‌ها که به صورت هفتگی منظم کرده‌ام را دور بریزم ولی چیزی که برای خودم مسجل است این است که روز به روز نوشتن در اینجا و عادتی که برای نوشتن به این اندازه برای خودم ایجاد می‌کنم، اگر دست روزگار مثل چند سال قبل مرا بی‌حرکت نکند، قطعا به دردم می‌خوردم و قطعا روزی خواهد آمد که خدا را بابت چنین موهبتی که زمانی به من ارزانی داشته و قدرت انجام آن را به من داده شکر خواهم کرد. همانطوری که خدا را بابت حدود یکسال نوشتن مداوم چهار پنج سال پیشم که از داستان و طنز گرفته تا همین نوشته‌های روزانه بی‌هدف شامل می‌شد شکر می‌کنم و از حدود یکسال خواندن بی‌وقفه و مستمری که قبل از آن داشتم و فرصتش را به من داده بازهم متشکرم. واقعا زمانه عجیبی بود و واقعا خدا به من فرصت و زمان و انگیزه آن حرکات را داد و هرچه الان دارم از همان زمان دارم. الان هم باید برای آینده‌ام توشه بردارم و این نوشتن‌ها توشه‌ است برای آینده‌ای که می‌دانم روزی به آن‌ خواهم رسید.کار خلاصه کردن کتاب کار عمیق خوب پیش می‌رود. بعد از خلاصه یکبار دیگر آن را خواهم خواند و بعد از آن اینجا را به آن اختصاص می‌دهم مگر اینکه مشکلی پیش بیاید و مثل چند روز قبل، مجبور شوم باز نوشتن را بی‌هدف ادامه دهم. اوضاع مملکت هم خوب به نظر می‌رسد هرچند بازار چالش‌های انتخاباتی کم‌کم در حال گرم شدن است و کم کم گزینه‌هایی رو می‌آیند تا بتوانند جایگاه ریاست جمهوری را با رای مردم کسب کنند. من از این حرف‌های پشت پرده که در مورد چیزی به نام «نظام» می‌زنند و می‌گویند نظام فلان برخورد را خواهد کرد یا نظام فلان قصد را دارد یا نظام فلان نیاز را دارد یا نظام فلان برنامه‌ریزی را کرده است چیزی نمی‌فهمم و متوجه نیستم مگر نظام چیزی به جز همین ساختار اداری و بروکراسی و مدیریتی کشور است که در مکانی دور هم جمع شده باشد و با عنوان نظام بخواهد برای آینده خودش تصمیم بگیرد. مجموعه همه این چیزهایی که می‌بینیم نظام هستند، خوب یا بد، درست یا غلط، منزجر کننده یا دوست‌داشتنی، دارای اقبال عمومی یا بدون آن، همه و همه نظام را تشکیل می‌دهند و حتی کسی که با خود داناپنداری عمیقش قصد دارد مخاطبان ابله و بی‌مقدارش را از دست‌های پشت پرده سیاست آگاه کند و حتی همان مخاطبان ابله بوکمارک کننده نظراتش هم جزئی از همین نظام هستند و گاهی همین پیش‌بینی‌هاست که باعق ایجاد انتظارات و به وقوع پیوستن اتفاقات می‌شود.حالا اینکه نظام این دفعه برایمان چه می‌خواهد در حال مورد بحث قرار گرفتن است و خب طبیعتا باز هم ملاک و معیاری برای سجنش درستی و غلطی تحلیل‌ها وجود ندارد و می‌بایست به همه تحلیل‌ها یک «اصلا شما درست می‌گی» خاصی بست تا خدایی نکرده باب گفت و گو بسته نشود و خدایی نکرده نظام تحلیلگران و کنشگران سیاسی‌اش را از دست ندهد، هرچند مزخرف محض بگویند و فرای اینکه خیانت می‌کنند یا نه، نوعی بلاهت را به جامعه مخاطب و خوانندگان خود تزریق کنند و فضایی حبابی پدید آورند که همچون گذشته همچنان از نظرات مردمی عقب افتاده و قصد هم ندارد که حتی به صورت اندک، به مردمی که در موردشان صحبت می‌کند نگاه کند.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 04:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030304-hosxltnvriqz</link>
                <description>هنوز اذان صبح را نگفته که بیدار شدم. البته ساعتم را برای بعد از نماز صبح تنظیم کرده بودم و قاعده هم این بود که با توجه به ساعت خوابم بعد از آن بیدار شوم و کارهایم را انجام دهم ولی الان که فکر می‌کنم دارم حکمتش را می‌فهمم. یادم رفت دیشب برای رئیس جمهور نماز شب لیله الدفن بخوانم، برای همین زودتر بیدار شدم که تا نماز صبح نشده نماز را بخوانم. پس از قرار معلوم فعلا باید بروم.خب رفتم و خواندم و آمدم. اینطور وقت‌ها به این فکر می‌کنم که شخص چه احتیاجی دارد؟ به این نوع تشییع یا این توصیه‌ها به خواندن نماز شب اول قبر یا این توصیه‌ها برای خواندن فاتحه و یاد کردن به نیکی و طلب غفران از خدا؟ یعنی می‌شود چیزی که برای نسبتا اکثریت مردم در مورد او محرز است درست نباشد و مثلا واقعا کسی بعد از اینهمه خوبی و تولید محبت بازهم عذاب الهی شامل حالش بشود و به این نمازهای دست و پا شکسته ما احتیاج داشته باشد؟خب من یکی از طالبان علوم دینی هستم و خب اگر اینجا فکر نتواند کمکم کند و بعد از این چند سال سر و کله زدن با دروس مربوط به دین نتوانم پاسخی ولو سطحی پیدا کنم باید بروم و جایی میان جزر دیوار برای خودم پیدا کنم. فکرهایم سریع سامان می‌گیرد. اولا خدا قطعا به کسی چک سفید امضا نداده است. واقعا نمی‌توان در مورد جهان باقی نظری داد و معادل سازی دقیقی میان اعمال در این دنیا و سزایشان در آخرت ارائه کرد. حتی در مواردی که در قرآن یا روایات این معادل سازی رخ داده نمی‌توان برداشت صحیحی داشت و با قطعیت نظر داد و بر مصادیق تطبیق کرد. چیزی که از آن دنیا برای ما باقی است و همین است که موتور محرک این دنیای ماست، رجا و امید ما به بزرگی و عظمت و بخشش ماست وگرنه وجدانا می‌شود بررسی کرد که کدام یک از اعمال ما واقعا واقعا برای خدا بوده و اصلا طبق دستورات او انجام شده و کدام یک نه! این از این.اما بعد، حتی اگر همین رجا باعث شود فکر کنیم که کسانی که به نظر می‌رسد جزء اولیا خدا هستند به نماز شب اول قبر و طلب غفران ما برایشان از خدا احتیاج ندارند، بازهم این چیزی از نیاز آن‌ها و بعدتر حتی نیاز خود ما کم نمی‌کند. درجات الهی تمامی پذیر نیست که وقتی به سقفش برسد بقیه چیزها دور ریخته شود و اصلا مگر من که نماز را می‌خوانم و طلب غفران می‌کنم و در تشییع شرکت می‌کنم درجه‌ای را طی کرده‌ام که به آن‌ها احتیاج نداشته‌ باشم؟ به نظرم این اعمال انجام می‌شود اول برای خودمان به امید گوشه چشمی از حضرت حق که ما انقدرها هم که حتی خودمان فکر می‌کنیم آدم‌های بد و شارلاتانی نیستیم و بعد یادآوری به خودمان که اگر نبود نظر حضرت حق کاری نداشت که در زمره کفار باشیم و نه تنها نخوانیم که بلکه باعث عذاب بیشتر خودمان شویم و همه این‌ها لطف اوست و بعد هم کمکی باشد به آن ولی خدا در طی مدارج بالاتر آن‌هم وقتی که دستش دیگر از این دار فانی کوتاه است، بقا یافته و علی‌الظاهر باید سکون یابد ولی این اعمال به ارتقائش به سمت حق کمک می‌کند.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 03:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا انقدر تند رفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030303-z57u875vvroi</link>
                <description>انگاری مجبور هستم هر روز برای توجیه نوشتنم در اینجا و برای اینکه آن کسی که خواندن این متن را شروع کرده آخرش نگوید «خب که چی؟» دلایلم از اینجا نوشتن را باز تکرار کنم. من در زندگی کاری و حرفه خودم متن‌های دیگری هم می‌نویسم ولی دلیلی ندارد اینجا بگذارم. اینجا فقط می‌نویسم و سعی می‌کنم با استفاده از کلمات معانی موجود در ذهنم را به درستی منتقل کنم و انتشارشان در اینجا هم صرفا به خاطر این است که تعهدی نسبت به نوشتن داشته باشم و ترکش نکنم. این کار را چند سال قبل به صورت مستمر در صفحه اینستاگرامم انجام دادم و نتایجش را هم دیده‌ام برای همین نیاز دیدم مجددا تکرارش کنم و اینجا را به عنوان بستر انتشارش انتخاب کردم. پس از نوشته‌ها توقع چیز عجیب و غریب یا معنادار یا فاخر و از این دست معانی برای نگاشته‌ها نداشته باشید و اگر دوست داشتید مثل من که الان فقط دارم می‌نویسم فقط بخوانید.در قم که ماشین حامل شهدای خدمت خیلی سریع جمعیت را شکافت و رفت. به نظر می‌رسد تجربه تشییع سردار سلیمانی در قم و تاخیری که در آن افتاده بود و زمانی که از برگزارکنندگان گرفت باعث شده بود چنین تصمیمی بگیرند. با اینکه حجم جمعیت خیلی زیاد بود و تقریبا هر دو طرف بلوار را پر کرده بود ولی از همان اول مسیر کسانی در کنار ماشین راه می‌رفتند و راه را برای ماشین پیدا می‌کردند. هنگام رد شدن ماشین می‌دیدم کسانی که دیوانه‌وار، با چشمان گریان و سراسیمه در حال طی کردن مسیر کنار ماشین هستند تا بتوانند همراهی‌اش کنند. امثال ما که ایستاده بودیم تا ماشین بیاید رد شود را می‌دیدند ولی انگاری موجشان هیچ توجهی به ما نداشت و تنها می‌خواستند رد شوند. در رادیو می‌گفت که در مسجد جمکران برنامه خواندن دعای توسل هست و خب اگر اینطور باشد کارشان برای طی مسیر پیامبر اعظم در 20 دقیقه بی‌توجیه نیست ولی واقعا این زود رفتن‌ها و زود رد شدن‌ها به قول یکی از توئیتری‌ها، فرصت توجه و تضرع را از مردم می‌گیرد و همینطوری سرعتی تشییع کردن باعث می‌شود مردم بهره معنوی کامل را نبرند.فضای ویرگول را زیاد چک نمی‌کنم و نمی‌دانم مثلا در مورد همین اتفاق اخیر چه واکنش‌هایی در آن وجود دارد ولی با توجه به فضای ایرانی بودنش احتمال خیلی کمی می‌دهم کسی خلاف جریان مردم حرکت کرده باشد و چیزی نوشته باشد حتی اگر چنین اعتقادی هم داشته باشد. اما در شبکه‌های خارجی خب چنین محدودیتی وجود ندارد و هرکس هر طوری می‌خواهد واکنش نشان می‌دهد. البته کسانی هم هستند که مثلا پیجی داشتند که مسخره می‌کرده ولی الان پست گذاشته و گفته که با دیدن این اندازه جمعیت واین علاقه مردم به رئیس جمهورشان متنبه شده و می‌خواهد مسیرش را تغییر دهد که اگر الان بهانه‌ای برای جذب مخاطب نباشد واقعا موضوع مهمی است و اصلا کیس یک دور تاریخ شفاهی است که از او بپرسم چطور بود و چطور شد که اینطوری شد. عاقبت بخیری از هر چیزی مهم‌تر است.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 04:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030302-lftdw9ur7y7s</link>
                <description>حدود یک ساعتی می‌شود که از خواب بیدار شده‌ام. قبل از اینکه نوشتن را اینجا شروع کنم داشتم کتاب نادر ابراهیمی را در مورد نویسندگی می‌خواندم. حواسم هست که اینجا نوشتنم تعطیل نشود و حواسم هست که وقت شما که نمی‌دانم واقعا نسبت به چیزهایی که اینجا می‌نویسم علاقه‌ای دارید یا نه را نگیرم. البته همان اول گفته‌ام که اینجا نوشتن را فقط برای تمرین نوشتن و اینکه با استفاده از کلمات بتوانم چیزی که در ذهنم هست را برساند و اینکه بتوانم چیزهایی را با کلمات سر هم کنم شروع کردم و این خب طبیعتا به معنای آن است که نباید مخاطب را در نظر بگیرم و اینجا گذاشتن مطالب را باید صرفا نوعی تعهد بدانم که من را بیشتر به نوشتن و رفع تعهد ترغیب می‌کند ولی خب چه کنم که آنچه در مغزم می‌گذرد هم‌اکنون این است که اصلا کسی این‌ها را می‌خواند یا نه.آمار ارائه شده از سمت ویرگول که چیز عجیب و غریبی به من نمی‌گویند. یادم هست در اینستا هم که روزانه می‌نوشتم اتفاق خاصی از جنبه آمار برای کارهایم رخ نمی‌داد ولی بعضا بودند کسانی که نمی‌شناختمشان ولی در کامنت‌ها نسبت به نوشته‌هایم واکنش نشان می‌دادند یا اینکه مشخص بود برخی نوشته‌هایم را استوری می‌کنند اما یکبار در یکی از متن‌ها نوشتم که می‌خواهم وسط یکی از پاراگراف‌ها یک فحش بنویسم ببینم کسی می‌خواند تا به آن واکنش بدهد یا نه. هیچ وقت آن فحش را ننوشتم ولی هیچ کس هم در کامنت‌ها به این نوشته‌ام واکنش نشان نداد!دیروز عصر رفتیم برای تشییع رئیس جمهور که به این منظور به قم آمده بود. من زمانی که سردار سلیمانی را در قم تشییع کردند در اصفهان بودم و خب اصلا نوبت تشییع ایشان به اصفهان نرسید. زمانه قبل از کرونا بود. یادم هست جمعیت و تصاویر عظیمی که از مردم در تشییع سردار سلیمانی شکل گرفته بود. همسرم هم می‌گفت قم خیلی شلوغ شده بود چون آن زمان قم درس می‌خواند. دیروز هم جمعیت به صورتی بود که تقریبا می‌توان گفت سطح بلوار پیامبراعظم حدفاصل حرم حضرت معصومه تا مسجد جمکران را کامل پوشانده بود. تراکم جمعیت از شب نیمه شعبان هم بیشتر بود چون مشخصا در آن شب، قطعاتی از بلوار را می‌توانستیم پیدا کنیم که جمعیت حضور نداشته باشد و صرفا در حال گذر باشد و در قطعات متراکم نیز تراکم جمعیت به گونه‌ای نبود که بشود ادعا کرد بلوار به صورت کامل پر شده است چون اصلا مسیر برگشت بلوار برای عبور و مرور اتوبوس‌ها در نظر گرفته شده بود اما دیشب هر دو طرف بلوار را جمعیت گرفته بود. تصاویر عجیبی بود.به این فکر می‌کردم که خلقت می‌ارزد. واقعا می‌ارزد که انسان اینچنین در طول زندگی خودش تولید محبت و دوست داشتن کند. اینطوری زندگی کند که زمانی که از دنیا رفت، مردم اینگونه به بدرقه او از دنیای مادی بیایند؛ آمدن مردم ارزشی ندارد، اینکه چه کار کرده و چه ارزشی تولید کرده که باعث شده مردم اینگونه به بدرقه‌اش بیایند و چه عملی مرتکب شده که باعث رفتار آگاهانه و اختیاری مردم در قبال او شده است، این مهم است و ارزش دارد.عجیب نیست که به این چیزها فکر می‌کنم، عجیب این است که برخی دوست دارند به خیلی از چیزها مثل اینکه اصلا چرا باید وجود داشت و چرا باید زندگی کرد و چرا خلقت رخ داد و مگر اصلا کرم داشت که آفرید تا رنجی دهد فکر می‌کنند و در مواقع سختی و خوشی ذهنشان را مشغولش می‌کنند ولی وقتی زمانه اینطور اتفاقات را به عنوان نشانه‌ای از چرایی مقابلشان می‌گذارد، سر در برف کرده و صرفا استثنانگر از کنار این اتفاقات رد می‌شوند گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته و انگار نه انگار تا دیروز دغدغه چرایی داشتند! عجیب است.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 04:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل و دماغ نداشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030301-wnwkdqjxpcg1</link>
                <description>امروز درس‌های حوزه و موسسه تعطیل شده‌اند. بعد از ظهر قرار است پیکر رئیس جمهور شهیدمان را برای تشییع به قم بیاورند و صبح هم خود حوزه مراسم یادبودی در مدرسه فیضیه برای ایشان تشکیل داده است. فردا هم به خاطر تشییع در تهران، تعطیل رسمی است. ما که فردا نمی‌توانیم به تهران برویم امروز تلاش می‌کنیم تا لااقل قم را از دست ندهیم. هرچه جمیعت مردم بیشتر باشد بهتر است، البته جدای از این‌ها بیشتر دوست داریم خودمان را جزء قطراتی از دوست‌داران ایشان قرار داده باشیم و در موجی که به راه انداخته سهیم باشیم.دیشب تا دیروقت در حال هماهنگی و راست و ریس کردن کارهای جلسه‌ای بودم که قرار است دفتر در تهران برگزار کند. حیف که نمی‌دانم چه بلایی سر اینجا آمده که هرچه تلاش کردم تا دیروز عکسی را بارگذاری کنم، نشد وگرنه پوستر مراسم را برایتان می‌گذاشتم. صبح خودم یک چیز دست و پا شکسته درست کردم ولی عصر بازهم کار را به طراح دفتر سپردیم و خب طبیعتا هماهنگی خیلی سخت شد و وضعیت عجیب قطع و وصل اینترنت هم مزید بر علت شده بود که از حدود ساعت نه و نیم، تا یک و نیم پیگیر این قضیه باشم و آخرش هم بخوابم و نصف شب فایل‌های رسیده بنر پشت سن را بفرستم. خیلی دوست داشتم برای این مراسم به تهران می‌رفتم ولی خب اینجا تشییع داریم و خب طبیعتا رفتن از قم تا تهران هم کار ساده‌ای نیست و شاید دل و دماغ جو آن‌جا را هم نداشته باشم. همان اتفاقی بودنم در شب شعر بعد از شهید سلیمانی کافی است هرچند خودم را آن سال به خرما دادن مشغول کردم ولی آن‌هایی که داخل جلسه بودند مشخص بود خیلی اذیت شدند.دل و دماغ کار کردن ندارم. ایده برای نوشتن دارم ولی انگاری حس و حال نوشتن نیست. البته اینکه صبح نمی‌دانم چه فعل و انفعالی در من رخ داد که نتوانستم مثل هر روز بیدار شوم هم بی‌تاثیر نیست هرچند خب طبیعتا وقتی ساعت 12:30 خوابیده باشم معلوم است شاید ممکن نباشد ساعت 3:30 از خواب بیدار شوم. شاید این حس نداشتنم هم به خاطر این باشد که هنوز چیزی نخورده‌ام یا حتی برای اینکه سی دقیقه از بیدار شدنم می‌گذرد. هرچه باشد این را می‌دانم که الان حالش نیست ولی باید حالش بیاید و باید تلاش کنم حالش را بیاورم. الان رفتم سایت راه راه طنز را چک بکنم دیدم اینترنت هدیه‌ام هم تمام شده و مجبور شدم اینترنت هدیه آن یکی سیم‌کارتم را فعال کنم. شاید مجبور شوم امروز دیگر بسته اینترنت بخرم بعد از 4 روزی که همه بسته‌های هدیه اینترنت همه سیم‌کارت‌هایم را استفاده کرده‌ام.هنوز 450 کلمه نشده و من خب قول داده‌ام اینجا هر روز بین 450 تا 650 کلمه بنویسم. الان رفتم چند دقیقه اینستا را چک کردم دیدم اطلاع رسانی جلسه امروز حدود 6 هزار بازدید از دیشب تا الان خورده. این‌ها را دارم می‌نویسم که خالی نباشد و 450 کلمه‌ام پر شود تا بروم سراغ نوشتن متن‌ طنزم و کار اصلی‌ام را شروع کنم. خب شد!</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 09:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزم قد نمی‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030231-yyc7bz3ymhks</link>
                <description>به خاطر اتفاقی که از دیروز اصل زندگی همه ما را تحت الشعاع خودش قرار داده و صبح امروز به نتیجه رسید و بالاخره آخرش معلوم شد، می‌خواستم سعی کنم یک متن درست و حسابی بنویسم. همان صبح که بیدار شدم و خبرها را دنبال کردم متن طنز امروزم را نوشتم ولی فرصت برای نوشتن اینجا پیدا نکرده بودم برای همین می‌خواستم چیزی بنویسم که بماند.دوبار تلاش کردم. یکبار وقتی صبح بعد از کلاس‌ها از موسسه رفتم دفتر و پشت میزم نشستم و بار دیگر وقتی که در خانه از خواب بیدار شدم و ناهار خوردم. هر دو بار هرچه نوشته بودم را رها کردم هرچند نوشته‌هایم از ده بیست کلمه بیشتر نشده بود. آخرش فهمیدم مشکل از کجاست، مشکل از آن‌جاست که داشتم رسم خودم را برای نوشتن در اینجا فراموش می‌کردم و می‌خواستم حتما نوشته‌ای فاخر یا چیزی که بماند و بعدا هم وقتی می‌خوانم یا می‌خوانند به درد بخورد بنویسم در حالی که اینجا را فقط برای نوشتن و استفاده از کلمات گذاشته بودم. متن طنزم را صبح بر خلاف عادتی که انتخاب کردم در اینستاگرام هم گذاشتم و متنی که فردا هم در مورد این اتفاق می‌نویسم را در اینستاگرام خواهم گذاشت. همینقدر بدانید که این اتفاق دارد عادات نویسندگی من را هم عوض می‌کند.خب دیروز عصر سر کلاس اصول روابط بین الملل بود که در خبرها خواندن بالگرد حامل رئیس جمهور گم شده است و احتمالا با فرود سخت مواجه شده. فرود سخت در ادبیات مسئولان جمهوری اسلامی همان سقوط بود. بیم‌ها و امید‌ها واقعا به یک اندازه نبود و به قول یکی از کسانی که خیلی قبولش داریم این اتفاق فقط با یک معجزه جمع می‌شد چون هلیکوپتر هم هیچ سیگنال مکان‌یابی ارسال نمی‌کرد.حدود ساعت‌های نه شب اعلام کردند از سمت بالگرد تماس گرفته شده و احتمالا اتفاق خاصی نیافتاده و دارند جست و جو را ادامه می‌دهند. من حدود ساعت یازده و نیم شب دیگر نکشیدم و خوابیدم ولی بیداری‌ام ساعت یک ربع به سه بازهم جواب‌گو نبود و مشخص بود جست و جوها نتیجه‌ای نداده است. باز که ساعت ۴ بیدار شدم حدود ساعت ۵ مکانی را پیدا کردند که می‌توانست محل بالگرد باشد و از ساعت ۶ و نیم مسجل بود و نوشته بودند که هیچ علائم حیاتی اطراف لاشه متلاشی شده دیده نمی‌شود و دیگر واقعا همه منتظر اعلام رسمی بودند. خب اطراف ساعت یک ربع به هشت صبح این مسئله به صورت رسمی اعلام شد که سید ابراهیم رئیسی به همراه وزیر امور خارجه حسین امیرعبداللهیان و امام جمعه تبریز آیت الله آل هاشم و استاندار آذربایجان شرقی که در یک هلیکوپتر بودند همه به شهادت رسیده‌اند.الان دارم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کنم ببینم این نوشته کافیست یا نه؟ بیشتر می‌توانم از خرمگس‌های معرکه خبررسانی بگویم یا نه؟ می‌توانم از شبکه خبر که مدام دنبالش کردم و استاندارد خبررسانی‌اش را با کانال‌های خبری مقایسه می‌کردم تعریف کنم یا نه؟ می‌توانم از پهپاد ترکیه‌ای بنویسم یا نه؟ می‌توانم از خود رئیسی و مشکلی که با او داشتم بنویسم یا نه؟ شاید بتوانم بنویسم ولی این را می‌دانم که مغزم برای نوشتن جواب نمی‌دهد.راستی خلاصه کردن کار عمیق را هم شروع کرده‌ام. بعد از مطالبی که در مورد «خُکِچِ» خواهم نوشت ان شاء الله آن‌ها هم تمام شده باشند و آن‌ها را هم برایتان بنویسم.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 19:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاک نهایی ارزشمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@mhsadeghi6670/14030230-axuedxpjp3ys</link>
                <description>دیروز به اینجا رسیدیم که کلی سوال در مورد چیزهایی که می‌توانند برای ما انگیزه باشند وجود دارد که هر کدام از آن‌ها می‌تواند به «خُکِچِ» منجر شود. حالا با توجه به این یا باید ما هم نسبی شویم و بپذیریم همه کارها بالاخره ممکن است از سمت و سوی کسی با «خُکِچِ» مواجه شود یا اینکه به دنبال معیار واقعی ارزشمندی باشیم تا لااقل هنگام مواجهه با سوال «خُکِچِ» بتوانیم به خوبی از پسش بربیاییم و کار را ادامه دهیم.به نظر می‌رسد ارزش نهایی که هیچ جوره زیر سوال نمی‌رود یا اگر هم برود می‌شود به آن‌ها پاسخی درخور و مناسب برای همه اشخاص و قابل پذیرش مطرح کرد، رشد کردن آدم باشد. ما کارها را انجام می‌دهیم تا رشد کنیم. پیشرفت کنیم. از جایی که هستیم بالاتر برویم. به جایی که هستیم بسنده نکرده باشیم و تلاشمان را به رخ کشیده باشیم که چقدر می‌توانیم بالا و بالاتر برویم. دوست داریم نسخه بهتری از خودمان را پیدا کنیم و در همین مسیر است که به دنبال آگاهی و دانش می‌‌رویم، برایش برنامه ریزی می‌کنیم و انگیزه و امید داریم. این رشد کردن هم هیچ گاه تمامی ندارد و روز به روز باید برایش تلاش کنیم، وگرنه اصلا چه معنا داشت بزرگ شویم و رشد کنیم؟ما کارها را انجام می‌دهیم تا رشد کنیم. یعنی اینکه اگر در نقطه الف ایستاده‌ایم، به دو متر آنطرف‌تر یعنی نقطه ب برسیم و از امکانات آن‌جا استفاده کنیم. اما دقت کنید که امکانات نقطه ب هدف و ملاک ما نیست وگرنه دوباره با «خُکِچِ» مواجه می‌شویم بلکه همین حرکت ما از الف به سمت ب خود به خود خوب است و باعث می‌شود که ما به امکانات ب برسیم و حتی اگر امکاناتی هم در ب وجود نداشت بازهم این حرکت ما رو به ب خودش خوب بود. برای مثال زدن شاید بشود مثال تردمیل را زد: ما روی تردمیل راه نمی‌رویم تا به زیر دستگاه‌های مدیریتش برسیم یا هدفمان رد شدن از روی نوار و رسیدن به جلوی نوار غلتانش نیست! بلکه روی تردمیل راه می‌رویم تا عضلات خودمان ورزیده شود. برعکس زمانی که انسان رو به سمت قله‌ای در حال حرکت است و حالا دیر یا زود به آن قله می‌رسد، دقیقا حرکت به سمت یک قله و حتی رسیدن به بالای قله و دست تکان دادن برای آن‌هایی که پایین حتی تو را نمی‌بینند و گرفتن عکس یادگاری با تابلوی نشان‌گر ارتفاع، می‌تواند با سوال «خُکِچِ» مواجه شود ولی اساسا پرسیدن «خُکِچِ» از کسی که روی تردمیل راه می‌رود بی‌معناست و پاسخی جز: خب راه نرم؟ مگه کار دیگه‌ای از این دستگاه برمیاد؟ نخواهد داشت.ما می‌خواهیم با انجام کارها پیشرفت کنیم و از جایی که هستیم بالاتر برویم. الزاما منظور از بالاتر هم بالاتر فیزیکی یا حتی ارتقای شغلی نیست. این‌ها هم بند یک قرارداد بین انسان‌هاست و اگر همین فردا همه توافق کنند که مدیران باید به حرف زیردستانشان گوش بدهند، همین اتفاق می‌افتد زیرا همه این‌ها محصول و دست ساخت خود بشر است. پیشرفت و بالاتر رفتن را باید درون خودمان پیدا کنیم. ما با وجدان خودمان درک می‌کنیم که دیروز چه حالی داشتیم و چقدر پیشرفت داشتیم و از جایی که بودیم چقدر به سمت بهتر حرکت کردیم. فرقی هم نمی‌کند که چه کار کرده‌ایم ولی همین را می‌فهمیم که آیا واقعا رشد و پیشرفتی داشته‌ایم یا نه و درک این موضوع هم ربطی به دانستن و ندانستن یا قبول داشتن و نداشتن این حرف‌های چند روزه ندارد. ما فرای از این‌ها جایی درون خودمان این را درک می‌کنیم که چقدر تلاش کردیم و اساسا چقدر دیگر می‌توانیم بالا برویم. شاید به بقیه هم دروغ بگوییم و از کم بودن وقتمان و ایده‌های درونمان هیچ چیزی نگوییم ولی بالاخره درون آدمی را جز خودش به خوبی نمی‌تواند بشناسد. همین بس است برای اینکه بدانیم امکان رشد برایمان وجود دارد و دقیقا همین امکان رشد است که ملاک ارزیابی ارزشمندی می‌شود و هرچقدر بیشتر رشد کرده باشیم کار ارزشمندتری انجام داده‌ایم.</description>
                <category>محمدحسین صادقی</category>
                <author>محمدحسین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 04:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>