<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فیـkشنٔ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miamora</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:57:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4844240/avatar/H3HYGw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فیـkشنٔ</title>
            <link>https://virgool.io/@miamora</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیکشن - #Forbidden- پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@miamora/%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-forbidden-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ivtck6a2btz9</link>
                <description>شخصیت ها: تهیونگ،کوک،نامجون،جینکاپل: تهکوک،نامجینژانر: رومنس، درام، تراژدی، اسمات، انگست، درام، برشی از زندگیخلاصه: تهیونگ بیماری قلبی داره و خونوادشو تو آتیش سوزی از دست میده بعد پسرخونده خونواده جونگکوک میشه. این دو نفر از سن کم بشدت باهم صمیمی میشن به طوری که لحظه‌ای نمیتونن از هم جدا بشن. تا اینکه سر یه جریاناتی تهیونگی که جونگکوک رو میپرسته به طرز ناگهانی و بدون توضیحی جونگکوک رو ترک میکنه و مجبور میشن جدا بشن و زندگیشون زیرو رو میشه و همه چی بهم میریزه.                                     Chapter 1  چشم های اشک آلودش، انگار قلبم رو مچاله میکنه و از کار میندازه. &quot; تو... چطور تونستی؟فاصلهی کوتاه بینمون رو به سرعت طی میکنه و لبهای خیس شده باهاش رو نزدیک صورتم میاره و روی لبهای نیمه باز من قرارمیده و بوسهاشکی کوتاهی روشون مینشونه. بدون اینکه منتظر حرکتی ازجانبِ منِ شوکه شده بمونه عقب میره و نگاه من روی گونه های خیسشسر میخوره؛ با عجز قدمی به سمتش برمیدارم تا بتونم مروارید هاییکه داره صورت بوسیدنیش رو خیس میکنه پاک کنم که صدای فریادش:بلند میشه&quot; جلو نیا. جلو نیا عوضی... چطور تونستی؟ چطور تونستی انقدرحرومزاده باشی&quot;...اما تو... تو به مننفسش بند میاد و انگار نمیتونه ادامه بده، با ترس و وحشت نگا هی بهپشت سرش میندازم که یه درهی عمیق میبینم، جونگکوک میره عقب و:دستای من بیوقفه میلرزه&quot; ...؟ من برادرت بودم، من... من مثل برادرم دوستت داشتم، &quot; گ وک نرو، پشتتن- &quot; یا نزدیک، برام مهم نیست . میخوام بمیرم. به خاطر تو... همش به&quot;.خاطر توئه تهیونگ، ازت متنفرمبهم مهلت نمیده تا جلوشو بگیرم، با قدم های بلندی به سمتش میدوئم تادستهای کوچیکش رو بین دستهام بگیرم و نذارم عقبتر بره اما اون...پشتشو به من میکنه و به لبه ک میشه و لحظهی کوتاهیی دره نزدیبه سمتم برمیگرده و پوزخند سردی میزنه و انگار . سردیش باعث میشه...سرجام یخ بزنم:آخرین قدمش رو به عقب برمیداره و آروم لب میزنه&quot;.سقوط و محو شدنش از جلوی چشم هام رو به وض یبینم و با فریاد &quot; خداحافظ ته هیونگ. خداحاف ظ... برای همیشهوح م.گوشخراشی که از گلوم خارج میشه رو زانوهام و روی زمین میوفتمنهصدای بلندم توی گوش خودم میپیچه و باعث میشه با ترس چشماموباز کنم و به فتاریک اتاق زل بزنم. سفتی تخت زیر بدنم و سکوتیکه توی اتاقه، بهم این اطمینان رو میده که همه یسقاون مزخرفات فقط یهخواب بوده. دستی روی پیشونی خیس از عرقم م م و با نفس هاییکشعمیقی که بیرون میدم سعی میکنم ضربان قلبم رو به حالت عادیبرگردونم. چهره ی غمگین و ناامید جونگکوک جلوی چشمام نقشمیبنده و گونه و پیشونیم هنوز خیس از اشک و عرقه. حتی تصور وکابوس اینکه براش همچیناتفاقی بیوفته، منو یک قدم به نابودی نزدیکمیکنه. با آه بی صدایی که میکشم از روی تخت بلند میشم و با وجودتاریکی توی اتاق، به سختی مسیر خروج رو پیدا میکنم و از اتاق بیرون.میرمنگاهی به در نیمه باز اتاق جونگکوک میندازم و با تردید به سمتش میرمنفس عمیقی میکشم اما ضربان قلبم هنوز آروم نشده، میدونم ازم چیمیخواد و ترجیح میدم بهش اون تصویر و قاب رو بدم تا شاید یه کمآروم بگیره. در اتاق رو به آرومی باز میکنم و با دیدن چراغ خوابی کهنور کمرنگی روی صورت خواستنی پسرکم انداخته، لبخند تلخی رویلبهاممیشینه و نزدیکش میرم. دوباره نگاهی به صورت غرق در خوابشمیندازم و وقتی میبینم طبق عادت همیشگیش گوشه تخت یک ونیمنفرهش جمع شده، با بغض توی گلوم کنارش روی تخت دراز میکشمکه تکونی می،گردنم میندازه . دست لختش رو. از عادت همیشگیش خبر دارماینکهتوی خواب تیشرتش رو در میاره؛ اما حتی بدن لختش هم باعث نمیشهکه بخوام ازش..فاصله بگیرم . دستم رو دور کمرش حلقه میکنم که صدای: خواب آلود و لطیفش، توی گوشم آواز می نهخو&quot;هیون- &quot; گ ، چرا نخوابیدی؟ خوره و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه دستش رو دورصدای شیرینش به قلبم اجازه ی آروم شدن میده، میدونستم قلبم همینومیخواد... به خاطر همینه که الان با نزدیکی به صاحبش انقدر با آرامشمیزنه. همونطور که دستم دور کمر جونگکوک حلقه شده و با نزدیک،کردن سرم به گردنش، عطر خوشبویی رو از گلوش رو نفس میکشم:آروم زمزمه میکنم&quot; خندیدن بعد از گریه چطوریه؟ خوردن بستنی توی تابستون؟ یا یه ف ن &quot; هیونگ خواب بد دی .دهنجوِشکلات داغ توی زمستون؟ شنیدن صدای نفس ش برام یادآورهای منظمهای خوب ه که توی این دنیا وجود داره و حتی با اختلاف توتمام حس خوبی.راس همهشون قرار میگیره                          پایان چیتر اول#Forbidden</description>
                <category>فیـkشنٔ</category>
                <author>فیـkشنٔ</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 18:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>