<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یه دختر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@midmama5</link>
        <description>69- MeCh- کارمند در حال گذار به فریلنسری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 09:05:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1771041/avatar/Ejv3St.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یه دختر</title>
            <link>https://virgool.io/@midmama5</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چی شد که مهمانی با این مشخصات پیدا شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-kdwyfltnfj5w</link>
                <description>به نام خدامیخواستم راجع به بیماری پدرم بنویسم، اینکه تصادف بوده یا بیماری ژنتیکی هست، یه دوگانگی برات ایجاد کرد که من خودم هم نمی دونم.  من نمیخوام تو رو قانع کنم و هدفم این نبود که تو رو گول بزنم. همین.پدر و مادر من از روی نگرانی به تو زنگ زدند یا به تو حرف زدن و من بهشون حق میدم. چرا؟ به خاطر سنشون که بالاست و میترسند. اما اصلا  اینجور آدم هایی  نیستند که رفتار تلخ بخواهند داشته باشند و بهت میگم که فوق العاده مهربونن.در مورد کیست تیروئید، هم طبیعی هست و نمونه گیری نیازی نداره و دکتر گفت دیگه نیا پیش من. .و گفت دختر تو اصلا بیکاری که رفتی سر خود سونو گرافی دادی؟! و دنبال چی میگردی توی خودت؟!. کیست تیروئید من در اینده هم قرار نیست بزرگ بشه . وقتی بنویسه spongiform  یعنی طبیعی هست و  دکتر معاینه  اش هم کرد. فکر میکنی کسی نگران آرامش تو نیست ؟؟ پس  زمانی که باهات حرف میزدم تمام توجه بهت بود چی؟ وقتی پای حرفات میشستم و ازت میپرسیدم روزت چجوری بود؟ در طول روز که ازت فاصله داشتم بهت پیام میدادم که به یادتم چی؟خودتو تو مرکزِ گرداب تصور می‌کنی و نگرانی از آینده‌ ای همش.؟اما من فکر میکنم آدم باید متکی به خدا باشه، تا از تغییرات و فراز و نشیب‌های زندگی دچار نگرانی نشه و آرامش خودش رو بتونه حفظ می‌کند.جواب درست میخواهی؟من فکر میکنم تو زمانی که یه اتفاقی بیفته یا یه کاری داشته باشی، مضطرب میشی و نه اینکه بخواهی مو رو کوه کنی اما تا درستش نکنی آروم نمیشینی.  و این خیلی بده. چون من توی اون مدت، دیگه نباید از تو هیچ کاری بخوام. حالا تو به من جواب بده که این حرف منو چند درصد می پذیری؟ این جزئی نگر بودن و کمال گرایی و مشکل در تصمیم گیری؟ حالا شاید مشکلات محیطی یا فوت خواهرت باعث شده اینجوری بشی  یا سبک تربیتی ات جوری بوده که خیلی خونواده بهت سخت می گرفتند.کسی جواب درست بهت نمیده؟یعنی واقعا فکر میکنی من طفره میرم از جواب دادن . اما من باید بهت بگم پاسخ هام کوتاه هست. تو همیشه یه جواب و توضیح کامل و طولانی میخوای؟ یه جواب قطعی میخوای تا اینکه اطمینان کنی؟ من شاید نتونم همیشه یه جوابی بهت بدم که تو رو ارومت کنه .حالا فرض کن با حرفای قشنگ جوابت بدم ولی رفتارهای غلط بهت نشون میدادم.  من فکر میکنم ثابت قدم بودن و چسبیدن  به طرف و ول نکردنش این کار واقعا مهم و سختی هست که باید انجام داد. وگرنه حرف زدن رو که همه بلدند بزنند. هنوز فکر میکنی من تو رو فروختم به پول؟ یعنی به عنوان یک مرد چون استرس داری یا سرت شلوغه پس نباید انتظار داشت ازت؟ نباید به انجام بقیه وظایفت هم برسی؟ از کسی که قراره  خونواده رو اداره کنه نباید انتظار داشت؟ مثلا اگر که کار داشته باشی دیگه نمیری دم مهد کودک دنبال بچه ات؟فکر میکنی من پول رستوران زورم میاره؟خیال میکنی من بی خیالم که این خیلی رو مخته ؟.فکر میکنی کلاس می ذارم و اشتباهم رو نمی پذیرم. ؟فکر میکنی این منم که همه بار رو دوشت میندازم؟ یعنی خودت یه درصد هم مقصر نیستی؟فکر میکنی من یه ادم اشتباهی هستم تو زندگیت ؟ یا داری منو سرزنش میکنی با حرفات؟واقعا همچین آدمی بودم و خبر نداشتم؟ بعد تو میخواسی با همچین ادمی ازدواج کنی. ؟تو اصلا اینجوری هستی که تو رابطه به طرفت حق اشتباه بدی؟من اینجوری هستم  یه سهمی رو برای اشتباه کردن طرفم در نظر می گیرم. چون  اون یه ادمه. سوپرمن و قهرمان و فرشته نیست. آدم هم خطای میکنه و اشتباه میکنه. کاری ادم باید بکنه از سر اشتباهاتش بگذره. و کلید نکنه روی تک تک حرکات...مشکل اینجاست که ما دو تا غریبه ایم . یعنی همو نمیشناسیم.. و برداشت غلط میکنیم از رفتارای هم . فرض کن اگر 4 سال با هم همکار بودیم. یا تو با امیر همکار بودی و پدر و مادر من میشناختنت. و کاملا پیشینه خونوادگی همو میشناختیم. یا فرض کن فامیل بودیم و سالها همو میشناختیم یا دوستامون ما رو بهم معرفی کرده بودن یا ما رو تایید کرده بودند. اونموقع انقدر هیجان زده بودیم برای ازدواج که اصلا به این موارد فکر هم نمی کردیم. من فکر میکنم زندگی مثل یه مسابقه دو ماراتن میمونه و مسابقه استقامت ه.  اما تو فکر میکنی رابطه و زندگی، دو سرعته و باید سریع به اون هدفی کی میخوای برسی. پس ادم اگر واقعا از طرف مقابل خوشش بیاد و روی عادت های خودش کار می کنه و ارتباط برقرار کردن رو  یاد میگیره و کم کم یاد میگیره به احساسات طرفش گوش بده. دو نفر لازم نیست کامل باشن تا لایق محبت باشن ...نیازی نیست ما خودمون به همه ثابت کنیم و هر اتفاقی که بیفته 100 درصدش تقصیر من نیست ...چون من دارم تمام تلاشم رو میکنم برای این رابطه چرا همش بدی های منو میبینی چرا هیچ وقت نگفتی چقد خوش قلبم هیچ وقت نگفتی چقد قوی هستم هیچ وقت به این دقت نکردی که بغیر از مدیریت فضای خونه پا به پای تو قراره برای زندگی زحمت بکشم  اخر همه این حرفا میخوام بگم من قبولت دارم و به نظرم ذاتا ادم خوبی هستی و با من همفکری و من فکر میکنم این رابطه و این عشق با تموم سختی هاش چیز قشنگیه . از الان به بعد هم دیگر حرفی ندارم و  اگر خواستی کاری کنی، باید زنگ بزنید به مامانم و رسما بیای خواستگاریم.اما همانطور که تو  دوست داری من تو رو  به خاطر چیزی که هستی قبول داشته باشم(همون حساسیت ها و ...)، منم دوست داردم منو اونطور که هستم قبول داشته باشی.یه کاری باهام نکن که از ترس دعوا شدن خیلی از حرف‌ها را بهت نگم.یه کاری نکن که وقتی یه اتفاق می‌افتد و از مسائل شخصی، احساس و ... چیزی بهت نگم. من میخوام با تو زندگی کنم نه فقط کنار تو..خودت رو هم  قضاوت کن حس یا چیزی که با چند جمله می تونستی بگی گذاشتی چند هفته بعد تو قالب بحث و قهر به من گفتی تا من  بعدا بتونم  به تو بفهمونم که منظورم چیز دیگه ای بوده. هر ۲ طرف به یک اندازه باید سعی کنند با عینک طرف مقابل، دیدگاه اونو ببینید و با هاش ارتباط برقرار کنند. همونقدر که تو نگران اسکولیوز هسی منم به عنوان یه مادر در آینده، از زمینه ارثی بالای صرع، خیلی نگرانم. امروز پنجشنبه اس و روز استراحتم. البته که کارای عقب مونده دارم که انجام بدم. صبحم بعد بیدار شدنم به همبن فکر کردم که شروع کنم به کارای عقب مونده و جواب دادن به تو داشتم به این فکر میکردم وقتی یکشنبه منو دم درمونگاه پیاده کرد، اصلا براش مهم بود حالم خوبه؟! بده؟! چرا سراغ نگرفت؟. چرا اصلا ول کرد رفت؟. حتی  از من به عنوان یه دوست یه همکار به عنوان یه ادم که میشناسه، اصلا براش مهم بود حالم خوبه یا بد که بپرسه؟</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 11:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه داستان واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-edflps5ahcbj</link>
                <description>شب تاریکخواب آرامشکستن شیشه هاانفجاربمبجیغ بچه هاجنگیمن مهاجرتچینایران اصفهاندانشگاه اصفهانعاشق شدن ازدواج کردناستخدام شدنبچه دار شدن6 ماهگی نوزادتصادف رانندگی مردن مردن مردنغریب و تنها دور از خانواده دفن در آمل</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 21:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-fv1qpfohwxwt</link>
                <description>شعر...عشق... نویسندگی... رابطه عاشقانهاولین بوسه دهانش در دهان من افتادمثل یک تابستان برفیمثل پنجمین فصل سالمثل یک بهشت تازهمیدانی مثل این بود یک شیرینی با طعم نارنگیقسم میخورم دهانم همیشه به راز آن آغشته است. </description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 08:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-lgvypcijhjvw</link>
                <description>یه متولد 65 چرا باید انقدر سنش مثل یه ادم 50ساله بنظر برسه چرا انقدر چاقییروبروم نشسته بودی دلم میخواست یه سوزن بزنم تو لپت یکی تو شکمت بادت خالی بشهچرا اخه سبیل خالی داری خب ریش هم بذار حداقل من دیگ یه چیز میدونم که از ازدواج میخوامدیگ احساسی تصمیم نمیگیرم همش منطقی و عقلانی ...چون خونه و ماشین و شغل داری یه فرصت دیگ بهت میدم.</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 22:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>god bless iran</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/god-bless-iran-h7wwvptqcdrd</link>
                <description>من کم کم دلم داره تنگ میشه برای اون امنیتی که داشتیم... برای روزای قبل....الان این همه جوون کشته شد، چه معترض، چه نیرو انتظامی، چه بسیجی... واسه تمومشون دلم خون هست... ما اینجا هستیم... توی ایران... لعنت به اونایی که بیرون ایران، نشستن تو خونه اشون و به این وضعیت بد ما بیشتر دامن میزنند....چه فایده ای داشت؟!چی گیرمون اومد...؟!دلم واسه اون روزا تنگ شده...میترسم از صبحی که از در خونه بیام بیرون و نیروهای امنیتی با اسلحه پشت در باشند...میترسم از شهری که نیروهایی مثل طالبان  و داعش توش به دخترا تجاوز کنند...  میترسم همین شغلی که دارم رو هم از دست بدم...کسی از مواضع خودش کوتاه نمیاد... تو رو خدا اینقد جوون ها رو به کشتن ندیم...دهه هشتادیا میگن ما قهرمان هستیم.. شاید وقتش هست اونام بزرگ شن، چشم هاشون رو نسبت به مسائل باز کنند.... بفهمن که تو این مملکت فقط با امید میشه زندگی کرد... ما از این داستان ها زیاد دیدیم..</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 01:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فال ماه تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-qeeeb9dbd9tj</link>
                <description>اما قرار بود تا آخر شهریور برگردی...توی فالم نوشته بود عاشق  و به دنبال کسی هستی و تا آخر شهریور پشیمان شده و باز به تو برمیگرده...الان 1 مهر هست اما خبری نیست... ای بابا... چقدر تازگی ها فالگیرها شارلاتان شده اند...من برای تو اینجا می نویسم. اما خودت خبر نداری...به خودم هر روز امید میدهم...شاید تمام آن اتفاقات و نشدن ها بهتر بود.. . شاید لطفی بود در حق من...شاید غمم را کمتر کرد... غم بالارفتن از پله های دادگاه... غم زخم زبان.... غم از دست دادن فرزند...فقط مانده  غرور له شده ام که من بعد بیشتر مراقبش خواهم بود.الان مانده روحم که دنبال کسی هست... سرگردان... به دنبال یک همزبان.. چه کارها که نمی کنم... دلم برای خودم میسوزد... این حرکت کردن خلاف جامعه که به نظر می آید اصلا خانمانه رفتار نمی کنم...بیشترین ظلم در حق خودم این بود که خواستم خودم را برای هر آدمی که در زندگی ام آمد تغییر بدهم.. فقط به خاطر اینکه تنها نمانم و از دید جامعه ارزشمند باشم...یکی گفت مذهبی هستیم ، پر شال سفت تر بستیم...یکی لا ادری بود... پر شال باز شد...یکی خوشگذران بود.... کار را کم کردیم....یکی کاری و  فعال بود و نبودنش در کنارم  را نادیده گرفتم...اما دیگر بس است... من خسته ام از اینکه بخواهم تغییر کنم.. خودم را انقدر تغییر دهم تا مقبول یکی از آن ذکور و مادر محترمه در آیم...</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 06:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هنوز ازدواج نکرده ای ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-yp1jdtu4psvb</link>
                <description>پست‌های مرتبط باچرا هنوز ازدواج نکرده ای ؟تعداد کل پست‌ها: ۰درباره این تگ هنوز پستی نوشته نشده است.دیدم این تگ خالی هست. گفتم راجع بهش بنویسم.خب من از 22 سالگی خواستگار سنتی داشتم. فامیل معرفی می کردند. همیشه تو فکر این بودم از ایران مهاجرت کنم. مگه الکی هست دانشگاه دولتی درس خوندم و اینا! دنبال یه نفر بودم که اونم بخواد مهاجرت کنه،   یا اصلا تنهایی برم پروسه اپلای راحت تر باشه. که البته تا سن 28 سال خیلی تلاش کردم اما به خاطر مسائل مالی خونوادگی و گرانی دلار و کرونا، پشتت ول شد منم بیخیال شدم. چون تا الان زندگی دوستای خارج از کشورم رو هم مقایسه کردم دیدم اونا هم یه زندگی خیلی معمولی دارن  و خیلی فرقی نداره و آدم بدبخت اینجا، اونجا هم بدبخته آدم زرنگ هم اینجا موفقه و هم اونطرف. کلا دیدگاهم به زندگی عوض شد و به قول معلوم دچار بحران سی سالگی شدم(سرچ کنید). اینکه برام تفاوتی نداره و بیشتر دنبال شادی و آرامش درونم هستم به جای بدو بدو موفق بشی هر روز.کسانی که از خونواده معرفی میکردن به شدت سنتی بودن. مثلا میگفتن اول باید ما دختر رو ببینیم بعد اگر خوشمان آمد شما میتونید پسر رو ملاقات کنید که من کلا رد میکردم.البته بگم وضع خونه زندگی سختی داشتم و پدرم معلولیت داشت. خیلی سختی کشیدم و کار کردم به عنوان بچه اول تا بتونم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم و شاید تو همان سن 28 بود که تونستم با کار کردن یه زندگی کاملا معمولی و بی دغدغه دست پیدا کنم.این از لیسانس، کلا هم توی این دوره  لیسانس تو دانشگاه تو حال خودم بودم و با کسی ارتباط برقرار نمیکردم، نه چشمی، نه کلامی نه تفریح و سفر و دوستی. هیچی. توی ارشد یکم گارد بازتری داشتم اما خب اونموقع هم همه دنبال روابط سطحی بودن و کسی برای ازدواج نبود.البته یه چنتا از بچه های دانشگاه میگفتن تو رزومه ات خوبه، بیا اپلای کن و ازدواج کنیم ما رو هم با ویزای همراه ببر که من قبول نکردم به این علت بخوام با کسی ازدواج کنم.کلا خیلی ها لاو میترکوندند اما ریشه جامعه ای که من توش بودم سنتی هست و ته اش باید یه پسر به مامانش بگه برا من زن انتخاب کن. هیچ موقع هم قرار نیست انگار درست بشه.یه بار دوستام منو با یه نفر آشنا کردند که ایشون همه چیش خوب بود و بچه سالمی بود  اما به خدا هیچ اعتقادی نداشت و میخواست بچه اش هم همینطوری بزرگ بشه که خب این قضیه حداقل اعتقادات برا من خیلی مهم بود.الان باز افتادم توی فاز ازدواج سنتی که مادرم به چند نفر راوی سپرده و من رو معرفی میکنند(به اجبار و با این استدلال که باید ازدواج کنی تنها نمونی و فرار نکن از مسئولیت ازدواج) به افراد مختلف که متاسفانه خاطره های خیلی تلخی دارم با آدم هایی که خیلی خیلی فازشان از من دور بود  و من سر خیلی چیزها کوتاه اومدم که فقط تنها نباشم و خیلی به من دروغ گفتند  نهایتا..اینکه گفتم ریشه فرهنگ ما سنتی هست و خیلی دوس دارن مسلط باشن به همسرشون از این نظر:-مردها دختر تو خونه ای بیشتر میپسندن-کسی که شغل نداشته باشه یا شغل معلمی که نهایت تا ظهر خونه باشه-اختلاف سنی زیاد با همسر(دوس داره با یه بچه ازدواج کنه بهش مسلط باشه)-ازدواج به خانمی که پدرش ثروتمنده به امید اینکه یه سطح زندگی اش ببره بالاتره(عمدتا توقع دارن خرج زندگی دختر رو بعد از ازدواج پدرش بده که اکثرا منجر به طلاق هم میشه چون دختری با سطح زندگی بالا مثال لباس مارک میپوشه و همون انتظار رو داره اما آقا نمیتونه با توجه به درآمد پایینش، برآورده کنه همین موارد منجر میشه به اختلاف و طلاق )-دختر بعد ازدواج حق نداره رفیق بازی کنه(هیچ گونه ارتباط با دوستاش)یا خیلی تاکید دارن به شاغل بودن زن، نمونه هاش که جملات واقعی هستند:-فلان جا کار کن، که حقوقش بیشتره-دفتر بزن تهران درآمدت بیشتر باشه-حساب مشترک بزنیم، حقوقت بزن به حساب مشترک-وام بانک ملت منو باید بدی و میخوام کمک خرج زندگی باشیاینکه زن و مرد زندگی باهم بسازن یه حرف هست و مسلم اگر علاقه بین دو نفر باشه، این اتفاق میفته اما نه ابتدای آشنایی انقدر با صراحت خواسته اتون رو بیان کنید. چون خانم ها خیلی مسئولیت های دیگ مث مدیریت خونه و فرزندآوری به عهده دارن. نهایت وظیفه تامین زندگی به عهده مرد هست. بخصوص تو یه دوره ای که تربیت بچه بسیار اهمیت داره و به مادر بستگی داره. فکر نمیکنم خرید چند کیلو گوشت و سبزی انقدر به آقایون فشار بیاره!!!! و اگر از پس این هم برنمیان اسم خودشون رو مرد نذارن بهتره...بقیه اش طولانی هست توی ادیت بعدی خواهم نوشت...</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 01:40:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه جذاب با ست کفش گوچی و نیم تنه کراپ</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%DA%AF%D9%88%DA%86%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B4-vriy4zvsutkg</link>
                <description>امروز یه داستانی شد گفتم اینو بنویسم. شاید بعدها خوندم حالم خوب شد.رفتم باشگاه صبحی. با غر. کلا صبح بیدار میشم دنیای غرم. نمی دونم تو رگ هام چه هورمونی میچرخه.خلاصه رفتم یه نیمچه دعوا کردم با مسئول باشگاه سره هیچی.وسط پخش آهنگ TRX یه ریمیکس پخش میشد یهویی وسطش این شعر خوند:&quot;دلم از راه پره....دلم از مردمِ شهر؛ دلم از هر کسی که جاتوُ می دونه، پره&quot;منم تو فکر اتفاقای بده اخیر بودم که نتیجه اش این بود که  خیلی سرخورده شدم. با شنیدن این آهنگ تو خودم خون خونم میخورد...یهویی یه خانم میانسال وسط ورزش زد زیر گریه، گرفت نشست... زل زده بود به یه نقطه تا چند دقیقه همین ماجرا بود. هیچکس نمی تونست آرومش کنه...آخر باشگاه به مربی میگفت دلم میخواد بمیرم و راحت بشم. مربی بهش میگف که این دنیا ارزش نداره و هرموقع ناراحت شدی یه سر بزن به بیمارستان امید(مخصوص بیماران سرطانی)من به توصیه پزشک میرم باشگاه واسه اینکه روحیه ام عوض شه... سره اتفاقات اخیر...اما میبینم اونجا همه تو فکرن....آدمی که فکرش درگیره تو باشگاه همینه، تو سفر همینه، کنار دوستاش همینه، سره کار همینه، تو تنهایی همینه.. فرقی نداره...هرچقدر از بیرون خودمون درست کنیم، ریشه موها بلوند استخونی باشه، موها کراتینه باشه، هر تیپ و کفش و لباسی بزنی، ابروهات بلیدینگ کنی، ژل بزنی به لب، فیلر میلر بزنی به اینجاش به اونجاش ... اما حالت خوب نباشه چه فایده...روان آرام ... این چیزی هست که این روزا ما بهش احتیاج داریم. اما فقط استانداردهای زیبایی رو میبریم بالا...الان همه چی پیدا میشه اما حال هیشکی خوب نیستجمع دوستانه یا خانوادگی یا سفر.. هیچ چیزی مثل قبل حال نمیده... </description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 11:24:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه غلبه بر تنهایی بعد از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-vkqs0yjmj8m8</link>
                <description>اما الان سه ماه گذشته و این انصاف نیست که من هربار که یه لحظه از کار غافل میشم بازم به تو فکر میکنم به تو به مادرت به پدرتبه صداتبه حرفاتبه کارهاتبه ماشینتبه فیلم و عکسهاتهربار که از جلوی محل کارت رد میشم یاد سفر یه روزه ای که باهم به قهرود رفتیم  بیفتمیا به سوغاتی سیر ترشی شمال فکر کنم یا به رفتینگ مارکدهمن دیگ خسته شدم از فکر کردن به تو... به مغزم کلی فکرهای خوب و مثبت بدهکارم.تو تموم شدی رفتی.. اصلا انگار که مردی... انگار نه انگار که سره کارم گذاشتی....انگار نه انگار که تو دلگرمی ام بودی و من سرگرمی تو...اصلا بیخیال که چه اتفاق هایی افتاد... اصلا بیخیال که من تو رل بودم و تو کراشم بودی.. بیخیال که در عین حال که تمام جوانب احتیاط همیشه در نظر میگرفتم، اون بیچاره رو رها کردم به خاطر تو... بیخیال که زیادی تو رو جدی گرفتم.... هربار که میخوام فراموشت کنم نمیشه انگار ...گریه میکنم شبا...دیگ حوصله درد و دل کردن با کسی رو هم ندارم.دیگ نا ندارم غر بزنم... چه فایده... خیلی همه چی خنده دار تموم شد.... واسه هرکی بگم میگه اوووووهههههیه شب که گریه کردم..با خودم گفتم اون شب که یوسف ته چاه افتاده بود چه حسی داشت?یونس یک هفته تو دل نهنگ چه حسی داشت?مادر موسی موقع نزدیک شدن تولد بچه اش چقد نگران بود بابت جلادهای فرعون?محمد چجوری سختی یتیمی رو تو بچگی تحمل کرد?شاید شادی من کم باشه اما غمم هم کمهmy life is not that bad... why i am so sad</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 22:55:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای وای تهران!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-l5yi2quah9gb</link>
                <description>تهران جاناز تو سپاسگزارم بابت شب ها و روزهای زنده اتاز تو سپاسگزارم بابت حس قشنگ تماشای قدم زدن آخر شب جفتهای عاشق و  شاخه گل رز شانای که حرف زدن با غریبه هایت حس ارزشمند بودن به من می دهدای که سیب زمینی سرخ کرده های خوشمزه ات در هیچ  شعبه مک دونالدی در دنیا پیدا نمی شودای درمان و فراموشی  عشق از دست رفته من ای سرزمینی که امید میدهی که در هیاهوی این همه آدم، شاید آدمی پیدا شود...از ته نسبت های نداشته ...امید میدهی که شاید روزی  آن آدم دور بشود همدم بشود دوست بشود رفیق پ.ن:من تهران زندگی نمی کنم اما دو روز در هفته به خاطر کار میام تهران که خیلی حس خوبیه.درسته چشمام میسوزه و ترافیکه اما بازم حال میده. مرسی از تهران که اینهمه فرصت شغلی فراهم کرده برای ما جوان ها.حس خوبی که هر بار میام نمایشگاه یا هربار میام فضای کار اشتراکی، خواستم اینجا بنویسم. </description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 22:27:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به محمدها، پوریاها، رسول ها و علی های زندگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-tmim9he7387r</link>
                <description>سلام عزیز جانم، شاه نشین چشمم، تراپیست قلبم...من قربان آن &quot;دوستت دارم&quot; گفتن هایت بروم.ای قلب من، ماه من، عمر من ...ای که  هرگاه از پیشت باز میگشتم، تمام دنیا، راز عشقمان را از چشمانم میخواندند.  قربانت بروم که  میخواستی من دکتری بخوانم، به عنوان همراه، خارج کشور ببرمت، درآمدم را صرف زندگی کنم، برایت غذای گرم بپزم، خانه ات را مرتب کنم. مدل ماشین ات را بالا ببرم.قربانت بروم زندگی من، که میخواستی با حساب مشترکمان، کمکی پرداخت کننده قسط وام ات باشم.الهی قربانت بروم که میخواستی همه جا با من باشی، دیگر نمیتوانستم تنها جایی بروم... عمر من، قربانت بروم که میخواستی قبل از ساعت 12 ظهر خانه باشم، قربان لحن صدایت بشوم وقتی میگفتی هرکجا و هر ماموریتی رفتی شب خانه باش... عزیز جانم...میخواستم بگویم ...دل من یک سینی چایی نیست که جلوی همه بگیرم و هرکس یک پیاله چایخوری از آن را بردارد.دل من یک برگه کاغذ  نیست که تکه تکه شود و پس بدهید و دوباره با چسب بند بزنم.احساسات من جعلی، ساختگی، فریب‌دهنده، تقلبی و دروغین نیست که آنقدر راحت کنار گذاشته شوند.خواهشا اینقدر زود وارد عمل نشو، به خیال اینکه کسی را زیر نظر داری و  همه و همه  و همه دخترها برای تو به عنوان یک گزینه هستند.... می توانی دورادور هم رفتار و برخورد طرف مقابل را در نظر داشته باشی؟ نیازی به ابراز علاقه نیست... نیازی به سینه شکاف دادن نیست... نیازی به کافی شاپ رفتن و باهم شام خوردن نیست. همین که منافع مالی ات را بسنجی و  بعد دو دوتا چهارتایت، به نتیجه نرسی هم، کافی است.  تو جدا شدن بلد نیستی و آنقدر ساده دلی که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...قربانت خیالت بروم وقتی به فکر گردو و کشمش داخل کیک قلبی که قرار بود برایت بپزم، می افتادم، الهی یک و نیم دور، دور آن بچه ای که قرار بود با نسبت سایز یک دهم تو باشد، بگردم. قربان خیالات آن وقتی بشوم که فکر به آن تکه پارکت کنده شده کف اتاقم بود که باید درست میشد... چون قرار بود تو پا آنجا بگذاری.نه آنکه بخواهم بعد این همه سال، شاکی و گلایه مند باشم، خب تو یک کفه ترازو گذاشتی و ناگاه گفتی: خب نشد ولش کن ... نه امیدوارت کنم نه نا امیدت کنم... قسمت نشد... تو که بد مرا نمیخواهی....نه آنکه شکوا گر کم کردن رابطه و رفتار های عجیب مردانه ات باشم و نه آنکه ناراحت از  رودرو بایستی و کم حرف زدنت باشم...قربانت بروم که گفتی قسمت هم نیستیم و گفتی من خیلی متشخص و باکمالاتم و خانواده بسیار محترمی دارم. نه آنکه بخوام ناله و شکایت و گلایه کنم .نه...من فقط بهترین ها را برایت آرزو میکنم، آرزو میکنم  روزی عاشق دختری شوی و آنقدر خوشحال باشی که با شور و شوق برای دوستانت بگویی تابحال در زندگی اینقدر خوشحال نبودی و همه خانوادت از خوشحالی تو خوشحال باشند. با خیال اون دختر و شنیدن آهنگ مشترکتان لبخند روی لبت بیاید و قند توی دلت آب شود ... و آن دختر بعد از چند ماه ناپدید شود و تو همان حسی را نسبت به آن دختر داشته باشی که من نسبت به تو دارم...دوستدار قبلی توپ.ن: یه جمله کپی از رحمان نقی زاده، یه پارگراف کپی از آهنگ چارلی</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 20:59:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب سوالات آدم های فضول</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84-mw4ouwlykggd</link>
                <description>خب میخواستم بیخیال نوشتن در ویرگول بشم. آخر من از بچگی انشاء بدی داشتم. همیشه ماتم میگرفتم برای موضوع انشاء چه بنویسم. کلی کتاب میخواندم و از جملات آنها الهام میگرفتم یا کپی میکردم. یا برای امتحان انشاء از روی حساب تجربه چندتا موضوع طبیعت، محبت به پدر و مادر یا توصیف مناظر انتخاب و حفظ میکردم. معلم هم میگفت که آفرین خیلی خوب بود. مثلا میگفت جمله &quot;خورشید بر عمارت ها بوسه میزند&quot; خیلی قشنگه . نگو ترجمه از کتاب چخوف بیچاره بود. بچها هم میخوندند و میگفتند متن اش خیلی آشناست. خلاصه الان که دیدم دو نفر پست های قبلی ام رو لایک کردند برام خیلی جالب بود. باورم نمیشه. چون اون ها داستان واقعی بودند. داشتم از غصه میترکیدم. الان سه ماه هست که از آخرین قضیه میگذره. اما هنوز نتونستم فراموش کنم . خب من حساس و اوورثینک ام. و خیلی سر اون قضیه سرخرده و ضایع شدم. همه بهم میگن خوبی؟ چرا تو خودتی؟ چرا افسرده طوری؟ منم جواب میدم. خوبم! من خوبم! نه هیچی نیست.!! نه هیچ اتفاقی نیفتاده...اما دل و دماغ ندارم. این جمله هم از یک نویسنده توی ویرگول هست. آدم دلتنگ ...کیفیت سلام و علیک ام هم پایینه....یه برقی با وجود تو ، توی زندگی ام، توی چشمام بود.... الان اون برقه از چشمام رفته....ویرگول مثل یک مجله رایگان هست. سره کار هرروز مطالبش رو میخونم... با نویسندگان معاصر هم آشنا میشم :)  یعنی مطالبشون آپدیته...یه درد مشترک داریم انگار همه جوونای این دوره زمونه.. از هر 10 تا پست یکیش عشقولانس و بقیه شکست عشقی... چقد بده دوره زمونه مدرن شده...در آخر ...کسی خواهد آمد کسی که شبیه هیچ کس نیست....خیلی این انتظاره طولانی شد... واسه رسیدن عشق... میدونم چرت و پرته اما مجبورم واسه ادامه زندگی به خودم امید بدم... (اینم یه جمله دیگر از نویسنده های ویرگول)</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 23:35:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای شب های من</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-yesrs6pxw9jk</link>
                <description>واقعا راست میگن شب که میشه آدم دلش واسه استاد اندیشه اسلامی اش هم تنگ میشه !مجبورم باز بنویسم تا تو رو فراموش کنم. من الان باید تو دوران شیرین نامزدی غرق باشم اما متاسفانه همش باید غبطه بخورم به حال ستاره...این حس ناکافی بودن هر بار منو میکشهشما نمی دونید من از کجا رسیدم به جایی که الان هستم.باشه برو بگرددنبال اون دختری که عاشقت باشه، ثروتمند و کامل باشه، به خودش برسه، درآمدش با تو تقسیم کنه، اشپزی کنه، بچه بیاره، خوش اندام باشه، عمل زیبایی انجام بده، پدر و برادرش شغل ها عالی و قدرتمند داشته باشند.دیگ حس و حال دوستی ندارم.. واقعا تو سنی نیستم..از طرفی نمیخوام حس خودم رو سرکوب کنم... نیاز دارم با یه نفر باشم . میگن عشق تو زندگی مهمه ولی من این روزا خودم رو با کار خفه میکنم تا فراموش کنم...به خودم قول دادم حتی اگر هیچ کس نبود، خودم از هیچ و پوچ روزای قشنگ بسازم....</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 21:11:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه  عشق فوق العاده کوتاه و شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-ytydphg3rlsp</link>
                <description>من تو رو 5 سال هست میشناسم. تو ام منو بلدی. یه بار بهم نزدیک شدی، چند باری رفتیم بیرون، منتظر بودم بهم بگی هدفت چیه، گفتی بیا دست همو بگیریم، کنار هم باشیم، من الان شرایط ازدواج ندارم. من نمیخواستم آسیب بیبینم برا همین گفتم نه...! اونشب اومدم گریه کردم کلی.. تصمیم گرفتم منتظر هیچکس نباشم... روی پای خودم وایسم... بعدش برام گل خریدی که اشتی کنیم و شدیم دوست معمولی... باهم کار میکردیم.. پروژه انجام میدادیم. جلسه و ماموریت میرفتیم. با گروه دوستا و برادرم سفر و گردش میرفتیم. دوباره مجدد یه مدت کوتاه گفتی بیا با هم باشیم، بعد یه ماه دوباره به خودم گفتم وابسته نشم و چون تو  تکلیفت با خودتم مشخص نیست. دوباره زنگ زدم و گفتم نه... !من اصلا امل هستم.. فقط ازدواج رسمی .... !تو هم قبول کردی جدا شیم، اما همچنان پروژه ها و کارها ادامه داشت... تو این مدت فکر کردم که با کسی دوست شدی، واسه تو راحت بود اینکار... منم بیخیالت شدم.. گفتم یه آدمی هستی که منو سره کار گذاشتی و رفتی.. افتادم تو فاز آشنایی با کسایی که دوستام و خونواده و اپلیکیشن همدم معرفی میکنند. یه مدت اعصابم خرد شده بود واقعا آنرمال بودند. یا بی نهایت دروغگو، یا با توقعات فوق العاده بالا از نظر در آمد و شغل و موقعیت اجتماعی خونواده، یا سره کارم میگذاشتند کلا خیلی درگیر داستان های زیادی شدم. مثلا افراد با میل جنسی زیاد و کلا از لحاظ ذهنی دچار مشکل سره راهم قرار گرفتند. یه بار هم یکی از این آدما به یه معرف گفته بود که این خانم مثل پدرش مشکل داره و بچه ای که به دنیا میاره مریض هست (در حالی که من بهش گفته بودم پدرم بابت تصادف چند ماه پیش دچار معلولیت شده!!!).  تا این اواخر بالاخره یه آقایی پیدا شد، 36 ساله، یه بار قبلا ازدواج ناموفق داشت به مدت سه سال با یه دختر بابا پولدار، که 11 سال از خودش کوچکتر بود و میگفت که اختلاف سلیقه زیاد داشتند و منم از وکیل دختر تحقیق کردم و گفت به نظر پسر خوبیه و نمیخوام مانع کار خیر بشم. از لحاظ مالی و شغلی و گویا اخلاقی اوکی بود. از لحاظ چهره خوب بود و هیکل هم که خب 17 سال بود بدنسازی کار میکرد و برای من خیلی جذابیت جنسی داشت. یه دوماهی بود میشناختمش . یه غلطی کردم باهات درد و دل کردم که این مدت خیلی خیلی درگیر آدم های عوضی بود. اره درست اون روز توی پارک نشسته بودیم و بعد جلسه کاری داشتیم با هم سیگار میکشیدیم. داشتم میگفتم حواست باشه خواستی ازدواج کنی.... ولی تو همیشه میگفتی ازدواج چیز مزخرفیه... الان دیگ با حرفت موافقم. !!!این شد که یک هفته بعد یه شب بهم زنگ زدی و گفتی میخوام بیام خواستگاری رسمی و شماره مامانت بده و من از سر شوق زدم زیر گریه. چون بی نهایت باهام همفاز و همپا بودی. بی نهایت میشناختمت. بی نهایت مهربون و فعال و زرنگ بودی... بی نهایت دوسد داشتم.. منم زدم زیر قولم با اون پسری که دو ماه میشناختم. چون تو رو 5 سال میشناختم ...! چقدر اون بنده خدا بهم اصرار کرد و من قبول نکردم. هیچ موقع خودمو نمیبخشم. هیچ وقت!. گفت بیا با هم زندگی بسازیم و تو یه مورد خیلی جدی هستی برام و اولویت با منه... منم بهش گفتم تو لعنتی رو ترجیح میدم و با اینکه هنوز با تو و خونوادت 100 درصد اوکی نشده بودم و هنوز همدیگر رو خونواده ها ملاقات نکردند. وجدانم اجازه نداد همزمان با دو نفر باشم. صبح با یکی برم کافی شاپ، عصر با یکی دیگ برم بیرون شام بخورم و بگم و بخندم.... همین. ولی اشتباه کردم باید بد بود. باید دروغ گفت . باید دو رو بود. و این یعنی بزرگ شدن. البته دیر فهمیدم. بعد از سه ماه مادرت مخالفت کرد با ازدواج ما و تو خیلی راحت منو رها کردی و یه جوری از رفتار من تعجب میکنی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و من موقعیت قبلی ام رو هم از دست دادم. الان خیلی غصه میخورم بعد سه ماه هنوز نتونستم فراموشت کنم. از خودم دستام، پاهام و زبونم شرمنده ام که به خاطر تو چکارها که نکردم و چه غروری که له نکردم. لعنت بهت عشق قبلی من.. الان فقط تصور میکنم که تو مردی... اینجوری برام نبودت راحت تره. باید با مردنت کنار بیام. باید بلند شم و به زندگی ام ادامه بدم...پی نوشت: اول: من مث بعضی ها توی عشق خوش شانس نبودم و بنابر این حسودم. اینابارم فکر میکردم دقیقا اونچیز رویایی که همیشه تو ذهنم هست اتفاق میفته و بعد چند سال آشنایی با عشقم ازدواج خواهم کرد و یه زندگی پایدار خواهم ساخت اما خب ازدواج منطقی یعنی پول !دوم:  الان میفهمم اولویت باید خودم و زندگی خودم باشه و بعدش دوست داشتن دیگری. هرکی هر چقدرم خوب باشه آدم باید اندازه نگه دارد که اندازه نکوست!سوم: تمام حرفای عاشقانه تو اون مدت سه ماه که بهم زدی نوشتم بعدشم تمامش رو آتیش زدم. یادمه اونموقع که دستت شکسته بود میگفتی باید بهار تراپی بشه و این شعرها...چهارم: بعد از تو از عشق و ازدواج متنفرم و دیگه هیچ نیازی به توجه ندارم. پنجم: این اتفاقا به اندازه سه پروژه بزرگ  کاری به من ضرر زد چون ترجیح دادم تمام قراردادهام باهاش لغو کنم و دیگ ارتباط نداشته باشم.ششم: الان قرص استفاده میکنم تا آروم شم و به قول دیالوگ معروف فیلم blue jasmine از اون دسته آدم هام که some people they don&#x27;t put things behind so easily...</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 13:01:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذاریم با یک گوشه از اون ? که خدا داده، بازی کنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@midmama5/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-cbfo6f53akdq</link>
                <description>سه ماه از آشنایی می گذشت و من اصلا نمی تونستم باهات ارتباط برقرار کنم. هر روز تماس میگرفتی و یک ساعت صحبت می کردیم. بعدش هم تو چت و پینترست کلی مطلب میفرستادی. اخه داشتی دکوراسیون خونه ات رو آماده میکردی. مثلا ذوق هنری داشتی و خراطی می کردی و عکاسی فول بودی. خیلی دقیق و وسواس طور به همه چیز نگاه میکردی. حتی به اینکه زیر لاک قرمز، لاک زرد زدم و پاک نکردم. برونگرا بودی و 1000 تا دوست داشتی، و همش طبیعت گردی میرفتی. خوش قیافه و خوش سر و زبان. که همین خونواده منو تحت تاثیر قرار داد که هرچقد بهشون میگفتم این یه جوری دیوونس، که با بحث جواب میدادن: حرف نزن، تو میخواهی از زیر ازدواج کردن در بری!. بعد از اینکه رفتیم پیش مشاور، تازه اونشب بهم گفتی که قبلا یه ازدواج ناموفق داشتی که دوهفته نافرجام مونده. بعد از طلاق اون دختر ازدواج کرده . الان بعد از سه ماه یادت افتاد به من بگی!!!. خیلی دلم برا خودم میسوزه. .. خیلی بازی دادی منو. هیچ حسی به من نداشتی. فقط چون پدرت سرطان داشت و حالش وخیم بود و آرزو داشت که تو ازدواج کنی، اومدی سراغ من. نمیذاشتی راجع بهت تحقیق کنم. اما حق خودت میدونستی که تو محل کار و زندگی راجع به من تحقیق کنی. حتی راجع به علت عدم ازدواج عمه کوچیکم سوال میپرسیدی. فقط و فقط لوطی شکم بودی و اونروز حتی حاضر نشدی هزینه تست های مشاور رو بپردازی، انقدر منشی رفت و اومد رفت اومد، گفت هزینه رو واریز کنید که از رو رفتم و هزینه رو براش زدم. بعد از اینکه با وکیل ات صحبت کردم تازه یه چیزایی از زندگیت فهمیدم که میخ کوب شدم. اینکه دست بزن داشتی و حتی به پدر معلول خودت هم رحم نکردی. اینکه مشکل روان داری و تست های جدید اینو مشخص کرده. همیشه منو تحت فشار میذاشتی که باید بعد ازدواج اپلای کنیم بریم خارج. اینکه حتما دفتر بزنم تهران. اینکه کسب درآمد کنم. دکتری رو تموم کنم. خودت چی!؟ یه کارمند ساده که اونم با زور و پارتی بازی پدرت استخدام شدی!. اما من باید پرفکت باشم، مزاحم سفرهای طبیعت گردی ات نشم، تست بدم که یه موقع بچه ای که به دنیا میارم مشکلی نداشته باشه، تو حق داشتی اخلاق منو تو سفر بشناسی، اخلاق خودت صفر بود. صفر...  همه اینا واسه اینکه که تو بتونی جلو فامیلت منو در بیاری، کم نیاری، نسبت به ازدواج نافرجام قبلی که دختر یه کارخونه  دار بوده ، و نفر بعدی اش که یه خانم دکتر متخصص کودکان بوده و خب ازت مهریه تمام خونه ات و خواسته و اوخی اوخی که تو روحیه ات خیلی گرفته بعد از اون ماجرا... هنوز با اون موضوعات کنار نیومدی... واقعا ... چطور پدرت، مادرت ... پدر بزرگت.... توی چشمای من نگاه کردن و هیچ کدوم نگفتن که تو قبلا ازدواج ناموفق داشتی.... من باید همه چیز باشم. تو شارلاتان باشی اما خب چون بچه ی اونایی ... چیز مهمی نیستت...</description>
                <category>یه دختر</category>
                <author>یه دختر</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 11:02:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>