<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میدوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@midori</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>میدوری</title>
            <link>https://virgool.io/@midori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب سیزدهم-درباره‌ی انواع صلح و حفره‌های سیاهی که چشم دارند.</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%88-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-zr62i0ik4qm3</link>
                <description>روایت روز:بلافاصله که از خواب بیدار شدم گوشی را باز کردم. آتش‌بس خواب بود یا واقعیت؟ دو تا موشک زده بودیم. لرزیدم. اول ما زدیم یا اول آنها؟ بعدش یادم آمد که مگر فرقی هم می‌کند؟ دنیا اگر دلش بخواهد ما را محکوم خواهد کرد. مگر فرقی هم می‌کند؟شاید همه‌ی کینه‌ورزی‌های گروهک‌های تروریستی جهان روزی از همین‌جا شروع شده. وقتی مطمئنی هیچ‌کس برایش مهم نیست زنده باشی یا مرده یا در حق تو چه بی‌عدالتی‌ای شده. و بعد با خودت فکر می‌کنی چه در جهت درست تاریخ باشی چه در جهت غلط آن، برای هیچکس فرقی نمی‌کند. انسانیتت تقلیل پیدا می‌کند به دینت، به مرزهای سرزمینت یا نام قومت. تبدیل به عدد می‌شوی. و شاید هیولاها در تاریکی شب از همین نقاط آغاز به زیستن می‌کنند. نمی‌دانم.بعد از یک ساعت التماس کردن به همه که آیا بالأخره آتش‌بس شده یا نه آرام می‌گیرم. یک چیز جالب دیگر در مورد جنگ این است که هیچکس نمی‌داند چند روز طول خواهد کشید. و هیچکس هم دقیقاً نمی‌فهمد اصلاً چطور شروع شد. دوازده روز پیش، وقتی من در کنار خانواده‌ام در حال تفریح بودم، چند صدای انفجار زندگی‌ام را به دو پاره تقسیم کرد. و دوازده روز بعد، بدون اینکه بدانم چرا ناگهان قرار شد آتش‌بس برقرار شود. از اول نه دلیلی برای شروع جنگ وجود داشت نه دلیلی برای ادامه‌ی آن. ولی دوازده روز سرزمینم زیر بارش بی‌امان آتش قرار گرفت تا اینکه دلقک‌ها تصمیم گرفتند «آتش‌بس» اعلام کنند.در این سیرک بزرگ، پهلوی اکانت اسرائیل و آمریکا را آنفالو کرد. ترامپ نامزد دریافت جایزه‌ی صلح شد و چند ساعت بعد اسمش را خط زدند. نتانیاهو گفت تمام امکانات غنی‌سازی ایران را غیرفعال کرده. جمهوری اسلامی گفت هیچ هم چیزی نابود نشده و آمریکا تحریم نفت بین ایران و چین را برداشت. و به ما گفت «تاجرهای بزرگ». طی دو روز از میگا رسید به درود بر ایران، سلطنت‌طلب‌ها برگشتند به سوراخ موششان و چیزی که برای من ماند گربه‌ی نا‌آراممان است که صبح‌ها می‌آید پشت پنجره و بی‌قراری می‌کند.ولی من هنوز شارژر لپ‌تاپم را می‌گذارم داخل کیف نجاتم و مطمئن نیستم چیزی که انقدر کشکی شروع شده بتواند انقدر کشکی هم تمام شود. ضربان قلبم طبیعی نیست. با شنیدن هر صدایی می‌پرم و نمی‌دانم چقدر از این اخبار را باید باور کنم.چیزی که از صبح روز سه‌شنبه تا پایان آن فهمیدم این بود که در جهان، علاوه بر انواع جنگ، انواع صلح هم وجود دارد. صلح‌های واقعی و صلح‌‌های سوری. صلح‌های موقت و صلح‌هایی فقط برای تجدید قوا. صلح‌هایی که صلح می‌کنند که تو مثل بره‌های قبل ذبح احساس آرامش کنی و بعد چند روز بعد وقتی اصلاً انتظارش را نداری غافلگیرت کنند. یک عالمه مدل صلح دیگر هم داریم که البته خیلی‌هایشان ابداع همین اسرائیل است. جنگ‌های کوتاه و جنگ‌های بلند. جنگ‌های صد ساله. در اینترنت جستجو کردم کوتاه‌ترین جنگ تاریخ کدام است؟ نوشته بود جنگی که بین ۳۸ تا ۴۵ دقیق طول کشید. جنگ آنگلو-زنزیبار.وقتی جنگی شروع می‌شود، تصورت از آینده کاملاً مخدوش است. و به تعداد آدم‌ها، راه است برای ادامه دادن جنگ. هیچ جنگی، نمی‌تواند شبیه‌سازی برای جنگ دیگری باشد. هر جنگی، قائم به ذات خودش است. هیچ کس نمی‌دانست این جنگ شبیه ۸ سال جنگ عراق است، شبیه ویرانی غزه است یا شبیه جنگ ۳۳ روزه‌ی لبنان؟حالا ما یک جنگ جدید در تاریخ داریم. جنگ ۱۲ روزه. که معلوم نیست فاصله‌ی استراحت بینش ۱ روز است، ۱ هفته یا ۱ سال؟چیزی که قلبم را می‌شکند وقتی‌ست که بعد از اعلام آتش‌بس به دوستم در کانادا می‌گویم پس پاشو بیا. و می‌گوید بعید می‌دانم. با ساده‌دلی می‌پرسم چرا؟ می‌گوید: «...چون... جنگه». و این حقیقت می‌خورد توی صورتم که حالا کشورمان ناآرام طبقه‌بندی می‌شود. ملتهب. جایی که هر لحظه ممکن است جنگ شود. که جنگ «تمام» نشده و این آتش‌بس -این صلح سوری- معلوم نیست دقیقاً از کدام نوع است.عصر با پگاه و سوزان قرار است برویم بیرون. قرارمان را ناگهانی می‌گذاریم. دیرم شده. تازه از حمام آمده‌ام. با عجله لباس می‌پوشم. وقتی دارم کلیپسم را می‌کنم لای موهایم دستانم می‌لرزد. ولی هول شدنم به خاطر ضیق زمان نیست. از صلح غیرابدیمان می‌ترسم. می‌ترسم در فاصله‌ای که دارم رژ لب می‌زنم یک جا را بزنند و دوباره حبس شوم توی خانه. تنشم موقع حاضر شدن بی‌بدیل است. بعد از ده روز با اشتیاق آرایش می‌کنم. لوازم آرایشی که هیچوقت فکر نمی‌کردم دوباره از آنها استفاده کنم و حالا می‌خواهم تا جایی که می‌توانم زیبا باشم. حتی به ریمل زدن فکر می‌کنم. تقریباً صد سال یک بار ریمل می‌زنم. ولی الان که نمی‌دانم تا کی... ولش کن.وقتی می‌بینمشان از احساس شوق لبریز می‌شوم. همدیگر را بغل می‌کنیم و چه آرامشبخش است. در مورد لحظه‌هایمان در جنگ حرف می‌زنیم و  بعد چیزهای شادی‌آور و بعد دوباره جنگ. فراپه‌ی شکلات کای یک مزه‌ای می‌دهد. نمی‌دانم توی این فاصله من عوض شده‌ام یا بستنی آنها. دم صندوق صف شده. کافه شلوغ است. همه چیز عجیب است. صدای موسیقی داخل کافه هر صدایی از بیرون را خفه می‌‌کند. کمی مضطربم. حس می‌کنم اگر بیرون اتفاقی بیفتد این شکلی نمی‌شنویم. گاهی بین حرف‌هایمان دلم می‌خواهد گوشی را چک کنم. نکند جایی را زده باشند؟ با خودم می‌گویم ولش کن. به حباب امنم در لحظه بازمی‌گردم.تهران دارد در یک غبار مه‌آلود خفه می‌شود وقتی از کافه می‌زنیم بیرون. تقریباً ساعت هفت می‌بندد.می‌رویم کتابفروشی. سوزان برایمان استیکر می‌خرد. با کمال میل قبول می‌کنم.برمی‌گردم خانه. حالم بهتر است. روایت شب:هنوز نتوانسته‌ام باور کنم. ضربان قلبم می‌رود بالا و می‌آید پایین. بعد از ظهر یکی دو جا منفجر شده. ادامه دارد؟ ادامه ندارد؟ شب، یک صدای انفجار می‌شنوم. می‌روم آن اتاق می‌گویم چه شنیده‌ام. پیام می‌دهم و امیدوارم آدم‌ها بگویند اشتباه شنیده‌ام. نمی‌گویند. یک سری انفجار و زدن ریز پرنده هنوز در کار است. ولی حمله نه. خیلی احمقانه است که از شنیدن صدای تک و توک انفجار آرام می‌شوم. انگار نه انگار که یک عالمه آدم دوباره دارند می‌میرند. امیدوارم که نمیرند. امیدوارم که نمرده باشند. امیدوارم همه زنده باشند.یاد دعواهای روزهای اول خودم و مادرم افتاده‌ام. اولش دشمن هم بودیم. بعد از دوازده روز دوستیم. معنیش این نیست که عقاید سیاسی همدیگر را قبول داریم. ولی چیزهای زیادی برای درک کردن یکدیگر داشتیم. و برای همدردی. رفتم بغلش کردم. دوستش دارم.از ۱۲ به بعد شروع می‌شود. انگار از درون خالی‌ام. احساس تو خالی بودن می‌کنم. انگار چاهی در درونم حفر شده. یک چاه سیاه. می‌ترسم به داخل آن نگاه کنم. نگاه کردن به داخلش مضطربم می‌کند. دلم می‌خواهد با یک نفر حرف بزنم. احساس وحشت می‌کنم. یا به قول فرزین، دهشت. نمی‌دانم کدام است. کلمه‌ی terror می‌آید توی ذهنم. نمی‌دانم با چه کسی باید صحبت کنم. حتی نمی‌دانم چه بگویم. فقط دلم می‌خواهد یک نفر با من حرف بزند.می‌روم عشق ابدی می‌بینم. دلم می‌خواهد در جهان هیچ چیز برایم مهم‌تر از الهه و اکسش نباشد.نتانیاهو گفته کارش با ایران تمام شده و حالا برمی‌گردد سر لبنان و غزه. بیچاره مردم غزه. به این فکر می‌کنم که تجربه‌ی من یک هزارم تجربه‌ی آنها هم نیست. آنها چه می‌کشند و چرا جهان باید انقدر ناعادلانه باشد؟ چرا بقیه فقط دارند تماشا می‌کنند؟ این خیلی حرف است که یک نفر علناً بگوید من کارم با اینها تمام شد و می‌روم سر کشتن قبلی‌ها و هیچکس چیزی نگوید.ماهیت جنگ برایم به شدت مردانه است. وقتی این را می‌گوید احساس می‌کنم شبیه مردی‌ست که تمام تلاشش را کرده تا به زنی که توی مهمانی دیده تجاوز کند. حالا که کارش با این یکی تمام شده، می‌رود خانه و به آنهایی که آنجا داشته تجاوز می‌کند. با خشونت بیشتر شاید. شاید چون زورش می‌رسد. شاید چون تحقیری که از تجاوز قبلی متحمل شده حتی عصبانی‌ترش کرده باشد. حالا برگشته خانه و می‌گوید زورم که به اینها می‌رسد، پس می‌کنم.جنگ، چیزی جز تجربه‌ی دسته جمعی تجاوز نیست. و به همان اندازه بدنمند است. فقط به نوعی دیگر.جنگ، دقیقاً شبیه تجاوز است وقتی، همسایه‌ات صدای ضجه زدن زنی در شب را می‌شنود ولی دخالت نمی‌کند.سعی می‌کنم اهل غرق را تمام کنم. خیلی جاهایش را در طول جنگ سعی کردم بخوانم ولی صفحه‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند و نمی‌فهمیدم دارم چه می‌خوانم. در حالی که رشته‌ی داستان از دستم در رفته سعی می‌کنم کتاب را به پایان برسانم. یک سری واژه از جلوی چشمم رد می‌شود. نفت. آبادی، آب، برق. همه چیز از همین‌جاها شروع شد. نشد؟کتابم که تمام می‌شود مادر و پدرم هر دو خوابیده‌اند. خانه در سکوت مطلق فرو رفته. حفره‌ی خالی درونم به من خیره شده و ترسناک‌تر است. دلم می‌خواهد مادرم را بیدار کنم. دلم می‌خواهد یک نفر را بیدار کنم. زل زده به من. دارم خفقان می‌‌گیرم. باید حرف بزنم.مینو.مینو پیام داده.بیداری؟ دیر شده؟نه، نه نه اصلاً. زنگ بزن. زنگ بزن.زنگ می‌زند. حرف می‌زنیم. مرور می‌کنیم. چند باری می‌پرسد قطع کنیم؟ می‌خواهم بخوابم؟ می‌گویم نه بگو. برای مدتی یادم می‌رود حفره آنجاست. که جنگ‌زده‌ام. که هیچ چیز مثل قبل نیست. که چیزی از درونم به من زل زده. سکوت خانه دارد من را می‌ترساند.باز هم می‌ترسم.چرا؟امشب که نباید بترسم.در نهایت احساس می‌کنم کمی خوابالود شده‌ام. صحبتم را با مینو تمام می‌کنم.مسواک می‌زنم.کمی کونگ فو پاندای دوبله می‌بینم. منیزیم می‌خورم. ساعت از ۳ گذشته و اگر می‌خواستند حمله کنند تا الان کرده بودند نه؟بعد یاد دیشب می‌افتم که در عرض یک ساعت همه جا منفجر شد. خیلی مطمئن نیستم. پس چرا هنوز منتظرم؟ به خودم قول داده بودم دیگر خبر چک نکنم ولی می‌کنم. وحید آنلاین. رشت مثل اینکه سر و صدا زیاد است. همچنان پاک کردن آسمان.دیگر لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم. ساعت از ۳ و نیم گذشته و احتمالاً بدنم احساس امنیت می‌کند. غلت می‌زنم. صدای پرنده‌ها می‌آید. آسمان رو به روشن شدن گذاشته. دوباره غلت می‌زنم.پس چرا ضربان قلبم هنوز بالاست؟حفره، بزرگ‌تر از هر وقت دیگری به من زل زده. و من به آن. یک تاریکی بی‌انتها می‌بینم. تاریکی‌ای که قادر است من را ببلعد. احساس توخالی بودن. از درون خالی‌ام. از درون دارم به خلأ سقوط می‌کنم.بالأخره قبول می‌کنم.که حالم خوب نیست.که هیچ چیز سر جایش نیست.بغضم می‌ترکد.در سکوت گریه می‌کنم.و گریه می‌کنم.و گریه می‌کنم.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 15:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب دوازدهم-در میان سیرک</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DA%A9-w7gdzbxz7fto</link>
                <description>بالأخره بعد از چند روز به توییتر و اینستاگرام دسترسی پیدا کردم. به سرعت نوشته‌ها را آپلود کردم. شروع کردم به خواندن اخبار.قرار بود عصری با نیما برویم بدمینتون بازی کنیم. احساس می‌کردم اگر ورزش کنم، اگر یک کار عادی‌ام را در فضای باز ادامه دهم، کمی حالم بهتر خواهد شد. برای همین با خودم فکر کردم حتی اگر صداها شدید شد، می‌روم.که صداها واقعاً شدید شدند. چند صدای انفجار مهیب آمد. ولی من فقط رفتم آشپزخانه و به مادرم گفتم هر طور شده به بدمینتون خواهم رفت.کمی بعد متوجه شدم اسرائیل زندان اوین را زده. «برای همدردی با بازداشتی‌های سیاسی.» که نمی‌دانم این چه طور همدردی‌ایست که روی سرشان بمب می‌اندازی.یک پارک را زده بودند. چند ساختمان مسکونی آسیب دیده بود. و من نمی‌دانستم دقیقاً از کدام طرف باید به این فاجعه‌ی بشری نگاه کنم که احساس کنم اسرائیل دارد این کار را برای کمک به ما انجام می‌دهد.به خاطر زندان اوین خیابان‌ها شلوغ شد. و نیما به من پیام داد که بدمینتون را به روز دیگری موکول کنیم.غمگین شدم. از پدرم خواهش کردم عصری بیاید برویم محوطه و بازی کنیم. خیلی کوتاه بازی کردیم ولی حالم حسابی جا آمد. کمی اخم‌هایم باز شد.و بعد شب، اتفاقات غریبی رخ داد.ایران به پایگاه آمریکا در قطر حمله کرد. تمام کشورهای اطراف و تقریباً تمام کشورهایی که تا پیش از این طرف ایران بودند ایران را محکوم کردند. البته تجربه نشان داده بود که محکوم کردن یا نکردن آنها در نهایت هیچ تفاوتی در وضعیت ما ایجاد نخواهد کرد. همه‌ی پیش‌بینی‌ها از ادامه‌ی جنگ تا چند ساعت بعد بد بود. صداهای پراکنده‌ای می‌آمد.ناگهان دستور تخلیه دادند. سرها همه دوباره رفت توی گوشی تا ببینیم باید نگران کدام دوستمان باشیم. کدام منطقه‌های تهران می‌شد؟به ساعت نکشیده منطقه‌ی هدف را تغییر دادند. حالا دوباره سریع باید چک می‌کردیم، خبر میدادیم، خبر می‌گرفتیم. من کسی را یادم نبود در آن نقاط.و تنها کمی بعد، یک اعلامیه‌ی عجیب از ترامپ آمد. چیزی شبیه به اینکه با میانجیگری قطر(!) آمریکا می‌خواهد بین ایران و اسرائیل صلح برقرار کند. و قرار شده آتش‌بس اعلام شود. از بعد از ساعت سه و نیم به وقت اورشلیم، دیگر شلیکی صورت نخواهد گرفت. در جا رفتم توی ساعت‌های جهانی گوشی‌ام. ده روزی می‌شد که ساعت اورشلیم هم مثل ساعت تورنتو و آمستردام و ونیز و خیلی جاهای دیگر برایم مهم شده بود. اورشلیم تازه ساعت چیزی نزدیک به ۲ بود.۱ ساعت آینده تبدیل به یکی از وحشتناک‌ترین شب‌ها شد. مادرم و پدرم خواب بودند و خدا را شکر که خواب بودند. خانه‌مان چند باری لرزید. صدای انفجار پشت به پشت می‌آمد و با بچه‌هایی که بیدار بودند حرف می‌زدم. همه جای تهران داشت می‌لرزید. و ما نمی‌دانستیم دقیق دارند کدام ناحیه را می‌زنند. فقط میدانستیم خیلی جاها به جز مناطق ۶ و ۷ است. باز همان شوخی مسخره.تا نزدیک به چهار صبح به وقت تهران، من حداقل سه بار تصمیم گرفتم پدر و مادرم را بیدار کنم که از خانه خارج شویم. شیشه‌ها می‌لرزید و صداها قطع نمی‌شد.در این فاصله، پیام آتش‌بس یک بار تکذیب شد. بعد به نظر رسید که شاید واقعاً درست است. این وسط ولی ما نمی‌فهمیدیم که چرا اسرائیل همچنان دارد با این شدت می‌زند.نزدیک ۴ صبح بود که عراقچی اعلام کرد اگر اسرائیل دست بردارد ما هم قصدی برای ادامه نداریم. و ما دیگر نمی‌دانستیم به چه چیزی باید اعتماد کنیم و یا چه چیزی درست است.ساعت ۵ صبح ضربان قلبم آنقدر بالا بود که نمی‌توانستم بخوابم. می‌ترسیدم بخوابم و آتش‌بس دروغ از آب دربیاید. انگار اگر آتش‌بس از بین برود، تقصیر من است که دست از نگاه کردن به صفحه‌ی گوشی برداشته‌ام. تقصیر من است که خوابم برده. می‌ترسیدم شبیه این فیلم‌های ترسناک باشند که احساس می‌کنند هیولا را کشته‌اند و یک مدت خوبی شادمانی می‌کنند و درست در لحظه‌ای که احساس امنیت می‌کنند، ناگهان آخر فیلم وقتی در خانه را باز می‌کنند با آن مواجه می‌شوند، صدای سلاخی شنیده می‌شود، صفحه سیاه می‌شود و پایان. ولی دیگر تسلیم خواب شدم.ساعت ۷ صبح از صدای پنجه کشیدن گربه‌ها به توری پنجره بیدار شدم. گاهی احساس می‌کنم می‌آید پشت پنجره که ببیند ما هنوز زنده‌ایم یا نه. من را که دید دست از سر و صدا برداشت.برگشتم و خوابیدم.تا ظهر.  </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 20:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب یازدهم- درباره‌ی لغت‌نامه، معنی کلمات و شیوه‌های داستان‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%84%D8%BA%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-lozkgppbl93m</link>
                <description>روایت روز:در مورد نوشتن همیشه می‌گویند، شروع و پایان متن مهم است. و یا در مورد قطعه‌ای موسیقی. یا هر اثر هنری‌ای که روندی خطی دارد. یکی از تکنیک‌های مورد پسند که همیشه هم قوی ظاهر می‌شود، شروع و پایان یکسان است. و داستان امروز من با بمباران شروع می‌شود.صبح که بیدار شدم، بعد از مدت‌ها خوب خوابیده بودم. و بلافاصله متوجه شدم که آمریکا هم دیگر علناً وارد جنگ شده و قلبم فرو ریخت. در فاصله‌ای که من خواب بودم آمده، سایت‌های هسته‌ای را زده و رفته. و یک سری زر زرهایی هم کرده. و گفته حالا زمان صلح است.کدام صلح؟احساس حقارتِ تجاوز به کشور، چیز عجیبی‌ست. انگار نباید چیز مهمی باشد ولی هست. دردناک است. یک تجربه‌ی بدنمند است. درد دارد. درد جسمانی. تمام روز افتاده‌ام توی تخت. عصبانی از بحث‌های دیشب. عصبانی از حمله‌های امروز. عصبانی. عصبانی. عصبانی.خلاقیتم در ساختن فحش‌های جدید هم دیگر ته کشیده. بعد از همه‌ی کشدارها و اعضای خانواده و انواع ترکیب‌هایی که می‌شد با شاش و گه ساخت، دیگر چیز زیادی ندارم بگویم. کلماتم کم آمده. قاصر شده، زبانم. کوتاه شده دستم، از کلمات. فرو می‌روم توی گودالی که توی آن جمله‌های جوهری زیر آوارشان خفه‌ام می‌کنند.بعضی‌ها می‌گویند شاید جنگ همین‌جا تمام شود. بعضی‌ها می‌گویند این تازه شروع جنگ است.بقیه‌ی روز خیلی ساکت و آرام است. انگار شهر هم باور کرده که شاید این پایان جنگ است. ولی دلهره‌ای دارم از بلند گفتنش. انگار اگر بگویمش محقق نمی‌شود.تعدادی از کشورهای دنیا آمریکا را محکوم کرده‌اند. تعدادی هم محکوم نکرده‌اند. به هر صورت محکوم کردن یا نکردن آنها برای من فرقی نمی‌کند. مثل آدم‌هایی که آمده‌اند مجلس عزا و می‌گویند متأسفند. مگر متأسف بودن شما مرده را زنده می‌کند؟ مگر به جز کشته شدن مو بورهای چشم آبی اوکراین چیز دیگری هم در این جهان برایتان مهم است؟نیست.اگر بود، کار هیچوقت به اینجا نمی‌رسید.روایت شب:ناگهان دلم می‌خواهد عبری یاد بگیرم. احساس می‌کنم کلید ورود به دنیای آدم‌ها زبانشان است. زبانشان به تو می‌گوید که چطور فکر می‌کنند، به چه فکر می‌کنند و اصلاً چرا به این چیزهایی که فکر می‌کنند فکر می‌کنند؟ انگار جواب چراهایم را، جواب اینکه چرا این بلا سرمان آمد را می‌توانم با خواندن عبری کشف رمز کنم. در مورد قوم یهود و بنی اسرائیل اینترنت را زیر و رو می‌کنم. موسی یک بار نفرینشان کرده. از بس که توی راه اذیتش کردند. و آنها به مدت چهل سال آواره می‌شوند، بدون سرزمین، تا اینکه بالأخره سکنی می‌گزینند.به این فکر می‌کنم که آنها همین الآن هم به نوعی آواره‌اند. آدم‌ها وقتی چیزهایی را تصرف می‌کنند که مال خودشان نیست، هر چقدر هم فریاد بزنند که اینطور نیست و «این مال من است»، در اعماق وجودشان حقیقت را می‌دانند.خیلی ساکت است. همه جا ساکت است. یک طوری که خیلی خوشحالم که برگشته‌ام تهران. اینجا احساس امنیت بیشتری می‌کنم.دارم یک فیلم کره‌ای را می‌بینم که مدتی پیش دانلود کرده بودم. عاشقانه کمدی‌ست. به اندازه‌ی کافی حواسم را پرت کرده که فراموش کنم «جنگ‌زده»ام. کلمه‌ای که هنوز به آن عادت نکرده‌ام. انگار بیرون رفتنم از تهران برای این نبود که استراحت کنم. برای این بود که قبول کنم جنگ‌زده‌ام.پنج دقیقه مانده تا فیلم تمام شود -حدود ساعت دو و نیم- که صداها آغاز می‌شوند. بلاانقطاع. جنگ باعث شده کلمه‌های بعیدی را از ته و توی دایره‌ی لغاتم بیرون بکشم. تفوق. بلاانقطاع.جنگ، برای خودش یک لغتنامه می‌خواهد. کلماتش از سایر کلمات روزمره جداست. چیزهایی مانند احساس ناامنی، آوارگی، آوار و ترس از مرگ، صدای پدافند. و یا اصلاً پدافند چیست و چرا. میهن‌پرستی. راست‌ها و چپ‌ها و سلطنت‌طلب‌ها و شاید کارخانه‌های صابون‌سازی. یا ساعت شروع و ساعت پایان و یا فعلاً صدایی نیست. سالم؟ زنده؟ و یا دوستت دارم.امشب صداهای عجیبی می‌آید. صدایی که تا پیش از این نشنیده بودم. حالا دیگر پدافند یا ضد هوایی را بلدم. و صدای انفجار. این خورد. این نخورد. ولی این صدا فرق دارد. یک جور نزدیک و نفیرکشی‌ست. انگار از بغل گوشم رد می‌شود و همزمان با رد شدنش چیزی توی دلم خالی می‌شود. چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. این صدای جدید، در لغتنامه‌ی جنگی‌‌ام جدید است. این یکی چیست؟ حدس می‌زنم احتمالاً جنگنده باشد. جنگنده چند بار رد می‌شود. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم چون مطمئنم همینقدر نزدیک است. مادرم داد می‌زند که از کنار پنجره بیایم کنار. می‌آیم کنار ولی کنجکاوم. می‌ترسم و همزمان کنجکاوم. دوست دارم این هیولای جدید را ببینم. با آن چشم در چشم شوم. جنگنده چیست؟ به چند روش دیگر قرار است از مرگ بترسم. صداها بسیار ترسناک‌اند. صدای انفجار می‌آید، صدای نفیرکش، صدای رگباری و ضجه‌زنِ پدافند. می‌فهمم پدافند هم مثل من غافلگیر شده. این هیولا، جدید است. توی قصه‌های قبلی در مورد آن نگفته بودند.دلم می‌خواهد به دوستانم پیام دهم. ولی می‌دانم صداها فقط در منطقه‌ی ماست. با خودم می‌گویم الکی برای چه بیدارشان کنم و یا بترسانمشان. بگذار خودم توی صداها حل شوم. با مادرم می‌نشینیم توی تاریکی، تلویزیون را روشن می‌کنیم به امید اینکه بفهمیم کجا را زده. چون انگار این حیاتی‌ترین مسئله است. با اینکه آنجا را دیگر زده، و شاید فرقی نمی‌کند. و تنها اطلاعات ما این است که ما را نزده. با این حال دلمان می‌خواهد بدانیم. میلی عجیب برای رویارویی با حقیقت. نه وحید آنلاین می‌گوید کجا را زده‌اند، نه تلویزیون. هیچکس، مطلقاً هیچکس، تا فردا که بیدار نشویم، نمی‌داند.در مورد نوشتن همیشه می‌گویند، شروع و پایان متن مهم است. و یا در مورد قطعه‌ای موسیقی. یا هر اثر هنری‌ای که روندی خطی دارد. یکی از تکنیک‌های مورد پسند که همیشه هم قوی ظاهر می‌شود، شروع و پایان یکسان است. و داستان امروز من با بمباران تمام می‌شود.ولی با بمباران کجا؟ نمی‌دانم.   </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 22:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب دهم-درباره‌ی یک زندگی معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-tbtut3zttwmw</link>
                <description>صبح برگشتیم خانه. برگشتیم تهران. خلوت و ساکت است. بیش از حد خلوت و ساکت. اطراف خانه‌مان شنیده بودم چند جایی را زده‌اند اما توی مسیر چشمم بهشان نخورد. از جلوی کافه‌هایی که امیدوارم باز باشند عبور می‌کنیم. کرکره‌های همه‌شان بسته‌اند. پس امروز عصر هم بیرون رفتن منتفی است.یک رستوران باز است. از همانجا برای خانه غذا می‌گیریم. این هم جشن کوچک ماست.می‌روم حمام. بعد از چهار روز؟ نمی‌دانم. تمیزی احساس خوبی دارد. دلم می‌خواهد در تمیزی بمیرم. اتاقم در فاصله‌ی نبودنم کاملاً سالم مانده و این هم خودش دلگرمی‌ست.گربه هم برگشت. نگرانش بودم ولی سالم است. همه چیز سر جای خودش است. خانواده‌ی ۴ نفری ما. من و مادرم و پدرم و پیشی، که از یک روز به بعد خودش را به طرز غریبی توی دل ما جا کرد. دقیقاً گربه‌ی ما نیست چون توی خانه نیست ولی مرتب به ما سر می‌زند. و وقتی می‌گویم سر می‌زند واقعاً سر می‌زند. خیلی وقت‌ها چیزی نمی‌خورد. می‌آید یک ناز سرخوشانه می‌گیرد و می‌رود.عصری جلسه‌ی تراپی داشتم. تلفنی. دلم می‌خواست آنجا حرف از جنگ نزنم و سیاست. حس می‌کردم اگر تراپیستم چیزی در مخالفت با من بگوید دیگر آخرین سنگرهایم هم فرو می‌ریزد. ولی اصلاً اینطور نشد. برایش تعریف کردم که چطور خیلی چیزها داشتم برایش بگویم و ناگهان از پنجشنبه شب همه چیز تغییر کرد. حالا همه‌ی چیزی که به آن فکر می‌کنم جنگ است. و همه‌ی چیزی که می‌خوانم و می‌بینم و می‌نویسم. از عصبانیتم گفتم. از خشمی که در من فوران می‌کند. و محبتی که دریافت کردم. محبتی که راحت برایم ترک برمی‌دارد وقتی بحث سیاسی می‌کنم. شکننده شده‌ام. و دیگر نمی‌توانم ساکت بنشینم. انگار تمام سکوت این سال‌هایم آمده بالا و می‌خواهد همه را بدرد.کمی آرام‌‌تر شدم. اینکه بعضی چیزا هنوز سر جای خودش است، مثلا تراپیستم، باعث می‌شود حس کنم هنوز زندگی مثل روزهای پیش از جنگ جریان دارد.اینترنت بالاخره بعد از چند روز وصل شد. سیل پیام‌ها. اول به الهه پیام می‌دهم چون هنوز فیلترشکن ندارم. فقط می‌گویم خوبم و به مژده هم خبر بدهد. عصری بالاخره فیلترشکن کار می‌کند. پست. استوری. پست. توییت توییت توییت. فقط چون می‌خواهم بگویم زنده‌ام. که هنوز نفس می‌کشم. یک چندتایی احمق سلطنت‌طلب یا اسرائیل‌دوست می‌بینم که بلاکشان می‌کنم. گل گدوت را هم بلاک می‌کنم. نام شرکت‌های اسرائيلی را جستجو می‌کنم ببینم کدام یک از وسایلم تولید اسرائیل است.شب با بچه‌ها وارد بحث سیاسی می‌شوم. دلم می‌خواهد همه‌ی اسرائیل نابود شود. بقیه می‌گویند آنها هم آدمند. ولی چیزی در جایی از اعماق وجودم این را نمی‌پذیرد. اینکه من از همه‌شان متنفرم انقدر غیر طبیعی‌ست؟ نمی‌دانم. گریه‌ام می‌گیرد. احساس می‌کنم جهان ناعادلانه‌ است. احساس می‌کنم بقیه حتی نمی‌گذارند درست از کسی متنفر باشم. چه چیزی برای من باقی مانده، به جز این احساس درد و خشم و نفرت؟ اگر این را هم از من بگیرند، دیگر چه نیرویی در من باقی می‌ماند؟ وقتی تمام پیشرانه‌ام در حال حاضر خشم و بغض و کینه است؟ همین خسته‌ام می‌کند. شب، به شکل عجیبی ساکت است. نزدیک‌های ساعت ۲ تک و توک صداهایی شنیده می‌شود و اینترنم قطع می‌شود. ولی فضا آنقدری دلهره‌آور نیست.می‌روم می‌خوابم. بدون اینکه حتی حدس بزنم فردا صبح قرار است با شنیدن چه خبری بیدار شوم.  </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 20:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب نهم-درباره‌ی رازها و چیزهایی که نمی‌دانیم (یا: آیا من برای تو یک شوخی هستم؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-uaj77my811wb</link>
                <description>فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بودو ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پایو بازنجیراگر دل می کشیدت سوی دلخواهیبه سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیمندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفتچنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیمپس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهیگروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگرسیل و خستگی بود و فراموشیو حتی در نگه مان نیز خاموشیو تخته سنگ آن سو اوفتاده بودشبی که لعنت از مهتاب می باریدو پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت :‌ باید رفت و ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیزباید رفتو رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند کسی راز مرا داند که از اینرو به آنرویم بگرداند پشت به پشت حکم بازی می‌کنیم. حکم می‌کنم: پیک. ورق‌ها را می‌ریزیم. چهار ورق می‌آید پایین. و بعدی. و بعدی. شد هفت. باختیم. من و مریم یاریم. دایی آرش و دایی امیر هم با هم. تا ۵ هیچ همچنان عقبیم. بعد ناگهان شانس به ما رو می‌کند. یک بار هم کتشان می‌کنیم. و الکی الکی بازی باخته را می‌بریم. می‌گویم دوباره.عصری با مریم می‌رویم بدمینتون. باد می‌آید. نمی‌شود درست بازی کنیم. هر بار که توپ می‌رود بالا یک بار به این فکر می‌کنم که چقدر شبیه موشک است. به توپ بدمینتون شاتل هم می‌گویند. و به این فکر می‌کنم که جنگ چه ماهیت مردانه‌ای دارد. چقدر تجاوز را تداعی می‌کند. و بار فشار روانی آن چقدر متفاوت است. چقدر خفقان‌آور. نمی‌دانم دقیقا آمده‌ام بازی که فکر نکنم و یا آمده‌ام که همه‌ي فکرهایم را همینجا بکنم تا ذهنم خالی شود. چون در هر لحظه که به خودم می‌آیم می‌بینم مدام دارم به جنگ فکر می‌کنم. حتی در اینجا که خبری نیست. بیرون ماندن همچنان به من احساس ناامنی می‌دهد. و وقتی زانو زده‌ام تا توپ را از توی یک چاله در بیاورم هم، همچنان دارم به آن فکر می‌کنم.و تا آخر شب مرتب در حال بازی هستیم. یک پیتزا می‌بریم. یک چلوکباب می‌بازیم. بازی برای این است که حواس آدم پرت شود. چون اگر حساب یک خال از دستت در برود، کارت تمام است. پس باید تمام مدت ذهنت کار کند. آسش رفته یا نه. اگر بی‌بی بزنم می‌بُرد یا نه. موقع بازی، مهم‌ترین مسئله‌ی جهان برد و باخت است. هیچ چیز دیگری مهم نیست. و حبابی تو را در بر می‌گیرد که از دنیای بیرون جدایت می‌کند.بازی خودش یک ساز و کار است. شعبده‌بازها هم این را می‌گویند که همه‌ی این جریان برای این است که تو به این طرف نگاه کنی، وقتی اتفاقات در جای دیگری در جریان است. اینها همه برای منحرف کردن سمت نگاه کردن توست. از چیزهایی که نباید بدانی. نباید ببینی.***ماندن در یک فضای جمعی برای مدتی طولانی به خلوتت را می‌بلعد و درسته قورت می‌دهد. هر شب به بعضی از دوستانم زنگ می‌زدم. ولی نمی‌شد طولانی مدت بیرون بمانم و حرف بزنم. بعضی چیزها را نمی‌شود جلوی بقیه گفت. نمی‌شود نوشت. نمی‌شود دو دقیقه تنها بود. سریع یک نفر پیدایت می‌کند و می‌پرسد چرا پیش بقیه نیستی؟ انگار پیش بقیه نبودن نوعی درخواست کمک است. گویی وقتی پیش بقیه و شبیه بقیه نیستی نیاز به کمک داری. در عین حال نمی‌توانی به چیزی که از آن خوشت نمی‌آید غر بزنی و یا عوضش کنی. برای مثال ما هر وقت برای مدت زیادی کنار هم حبس می‌شویم، می‌افتیم به سیر خوردن. انواع آن. پاتیل پاتیل میرزا قاسمی. قاشق قاشق سیر ترشی، حبه حبه سیر خام. و قلپ قلپ نوشابه روی آن (برای افراد خودآزار به شدت توصیه می‌شود).  برای همین کسی که از بیرون به ما اضافه می‌شود، اگر سیر دوست نداشته باشد، تقریباً امکان ندارد بین ما دوام بیاورد. و یا وقتی همه دلشان می‌خواهد سریال نگاه کنند، من نمی‌توانم بقیه را مجبور کنم مسابقات بین‌المللی شمشیربازی را نگاه کنند. جمع روحیه بخش است اما فردیت‌ات را هم از بین می‌برد. مجبوری خود واقعی‌ات نباشی. چیزهایی را پنهان کنی.صدای ایران اینترنشنال دیگر برایم غیر قابل تحمل شده بود. خزعبلاتی که بلغور می‌کردند از حد سعه‌ی صدر مغزم فراتر می‌رفت. بلند شدم بروم بیرون.باد خنکی می‌وزید. درخت‌ها تکان می‌خوردند و صدا از حیاط نمی‌رفت داخل. «الف» و «ب» بیرون بودند. الف داشت سیگار می‌کشید. سیگار کشیدن الف یک راز است که کسی از آن خبر ندارد. به جز من و ب. یا حداقل ما اینطور فکر می‌کنیم. الف خوشش نمی‌آید جلوی ما هم سیگار بکشد، ولی اینجا چاره‌ی دیگری ندارد. او هم اینجا عصبی شده و هیچ فضای شخصی‌ای ندارد. اگر رازش را با ما هم در میان نگذارد مجبور است بی‌خیال سیگار کشیدن شود.نیم ساعت بعد «ب» با من می‌آید بیرون و یکهو سیگار شکلاتی‌اش را در می‌آورد. به عنوان یک غیر سیگاری، از همه بیشتر بوی سیگار شکلاتی را دوست دارم. شنیده‌ام مزه‌اش مزخرف است اما بویش برای من مطبوع است. برای همین وقتی کسی کنارم سیگار شکلاتی می‌کشد احساس راحتی بیشتری می‌کنم. ب می‌توانست به الف بگوید که سیگار می‌کشد. نمی‌دانم چرا نمی‌گوید. به نظرم اگر می‌گفت کار برایش راحت‌تر بود. می‌توانستند بیایند با هم سیگار بکشند. ولی به هر حال خودش می‌داند. دوست ندارد بگوید. و من هم رازش را نگه می‌دارم. شریک راز بقیه بودن کیف خودش را دارد. اینکه تو چیزها را می‌دانی، ولی دیگران نمي‌دانند. به این فکر می‌کنم که چند نفر دیگر از اعضای خانواده‌ی ما رازهای خودشان را دارند؟ سیگارهای کوچک خودشان که حالا در این فضای فشرده‌ی دسته‌جمعی ممکن است آرام آرام بزند بیرون و یا فاش شود.من هم یک پیامک تایپ می‌کنم به آرتور دنت. می‌گویم بوی سیگار شکلاتی را دوست دارم. می‌گوید پس امتحان کنیم. صفحه را قفل می‌کنم. این هم راز کوچک من است.*** شب، دیگر طاقتم در هم می‌شکند. دیگر نمی‌توانم. موقع مسواک زدن ناگهان گریه‌ام می‌گیرد. به همین سادگی. به همین خوشمزگی. می‌روم بغل مادرم، با مسواکی که رویش خمیر دندان است. می‌روم بغل مریم. وقتی برمی‌گردم تو و گریه‌ام بند آمده، به دایی آرشم با خنده می‌گویم من خیلی بدبختم. جنگ‌زده‌ام. دایی‌ام هم می‌گوید من بدبخت‌ترم چون مادر ندارم. طنز تلخ. ولی شکست می‌خورم. بعد می‌نشینم کنارشان. در حالی که صدای خر و پف پدرم و خیلی‌های دیگر می‌آید، می‌نشینیم به جوک بی‌مزه گفتن. من می‌گویم یک نفر می‌خواست برود تونس، نتونس. مریم از آن خنده‌های بی‌صدای طولانی‌اش شروع می‌شود. از بس که جوکم بی‌مزه است. دایی‌ام شروع می‌کند به گفتن یک جوک طولانی در مورد بی‌ام‌و و بنز و یک ژیان که بوکسل شده بود. زن‌دایی‌ام می‌گوید قصه می‌گویی یا جوک؟ بیشتر می‌خندیم. هر کس بی‌مزه‌ترین جوک‌هایی که بلد است را می‌گوید و آنقدر می‌خندیم که خاله‌هایم می‌آیند می‌فرستندم بالا تا بیشتر سر و صدا نکرده‌ام و همه را بیدار.و زندگی ما کدام است؟ یک جوک بی‌مزه؟ یا یک طنز تلخ؟***و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لبتکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتابهلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پارهلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پارعرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیمهلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی ،هم خسته هم خوشحالز شوق و شور مالامالیکی از ما که زنجیرش سبکتر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفتخط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی تابلبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیمو ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت مانددوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مردنگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم بخوان !‌ او همچنان خاموشبرای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد پس از لختیدر اثنایی که زنجیرش صدا می کردفرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتادنشاندیمشبدست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی ، هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرامنوشته بودهمانکسی راز مرا داندکه از اینرو به آن رویم بگرداندنشستیمو به مهتاب و شب روشن نگه کردیمو شب شط علیلی بود</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 19:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب هشتم-صداهایی که رهایت نمی‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-rlraff5v1r0n</link>
                <description>-سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج رو خوندی؟-آره.-بمبارون درسدن بود؟-خب؟-همه‌اش اون توی ذهنم میاد. کوه کوه جنازه. بوی گوشت سوخته... ما هم اونجوری می‌شیم؟-نه، اونجوری نمیشه.نمیشه؟  ترالفامادوری‌ها می‌توانستند توی زمان راه بروند. زمان برای آنها مانند تپه‌ای در پیش رویشان بود که می‌توانستند از آن دور شوند و یا از آن بالا بروند.توی رمان‌های علمی‌تخیلی، وقتی سراغ موجودات فضایی و یا محل زیستشان می‌روند، هر کدام ویژگی‌های منحصر به فرد خودشان را دارند. مثلاً ممکن است دو تا سر داشته باشند (Zaphod Beeblebrox) یا نیرو با آنها باشد(جدای‌ها) و یا توی زمین شکسته قومی وجود داشت که می‌توانستند حرکت صفحه‌های سیاره‌شان را کنترل کنند.اگر من بخواهم داستان یک سیاره‌‌ی خیالی با قدرت شگفت‌انگیزش را بگویم، زمین را انتخاب می‌کنم.ویژگی منحصر به فردش نه داشتن آب است، نه گونه‌های هوشمند حیاتش و است نه گونه‌های گیاهی و نه ساکنانش قادرند سازه‌های شگفت‌انگیز بسازند و به سیارات دوردست سفر کنند. آنها تقریباً توی سیاره‌ی خودشان گیر افتاده‌اند و با هیچ سمت دیگری از کهکشان ارتباط ندارند. در واقع منظومه‌ی آنها -منظومه‌ی شمسی- هیچ سیاره‌ی دیگری ندارد که در آن ساکنینی داشته باشد. این سیاره، که سیاره‌ی سوم است تنها محلی است که در کمربند حیات قرار می‌گیرد. ولی ساکنان خیلی از سیاره‌های دیگر که روی آنها موجودات فضایی زندگی می‌کنند، نمي‌توانند با هم حرف بزنند و اغلب از زبان بدن استفاده می‌کنند. چرا؟ آیا آنها به اندازه‌ی کافی هوشمند نیستند؟ خیر. آیا زبانشان تکامل پیدا نکرده؟ خیر. در سیاره‌های آنها، جو وجود ندارد. و نبودن هوا در اطرفشان باعث می‌شود هیچ صدایی منتقل نشود. مطلقاً هیچ صدایی. ولی در زمین، موهبتی به نام صدا وجود دارد که بر اثر ارتعاش ذرات هوا منتقل می‌شود و به گوش می‌رسد. در واقع هوای اطراف زمین مانند یک رسانه عمل می‌کند که تکانه‌ی مولکول‌های هوای یک سمت را به سمت دیگر منتقل می‌کند. این ویژگی منحصر به فرد باعث شده تا فرهنگ بزرگی پیرامون صدا به وجود بیاید. و هر چیز معنایی پیدا کند. معناهای ضمنی، معناهای استعاری. صداهای خوشایند، صداهای ناخوشایند. صدای پرندگان در دسته‌ی خوشایند قرار می‌گیر، صدای کشیده شدن ناخن روی تخته، ناخوشایند. صدای آب دلپذیر است، صدای پارس سگ دلهره‌آور. آدم‌ها هم صداهای خوب و بد دارند. صداهایی که به دل می‌نشینند و صداهایی که دلت نمی‌خواهد آنها را بشنوی. و گوش‌ها روی بدن تعبیه شده‌اند، برای ثبت این ارتعاشات. و شنیدن.اگر این جنگ، مثلا روی کره‌ی ماه اتفاق می‌افتاد. فقط از نور و دود انفجارها می‌شد فهمید جایی را زده‌اند.حداقل دیگر صدای انفجار خوابت را پاره نمی‌کرد. کافی بود چشم‌بند بزنی تا حتی اگر جلوی چشمانت رقص نور اتفاق افتاد، چیزی از جنگ نفهمی.یا اگر روی مریخ زندگی می‌کردیم، صداها با این سرعت منتقل نمی‌شدند. مثلا اگر یک بمب جایی منفجر می‌شد، ما با یک تأخیری متوجه می‌شدیم. می‌توانستیم بخوابیم و بعد تازه فردا بفهمیم که جایی برای همیشه نابود شده.صدا، موهبت عجیبی‌ست.اگر صدایی در کار نبود، باز هم خواب ما ساعت ۶ صبح در یک آبادی دور افتاده پاره پاره می‌شد؟ شش صبح رشته‌ی خوابمان از هم گسیخته شد. باز هم یک جایی را زدند.  مریم از خواب پرید. وحشت‌زده. پرسید؟ چی شد؟ گفتم چیزی نیست.چی شد؟ هیچی نشد. بخواب. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. چی شد؟ هیچی نشد. تقریباً یک دقیقه گفتم چیزی نشده و بازویش را فشار دادم که زودتر دوباره بخوابد. نمی‌دانستم چه کار دیگری می‌توانستم بکنم. چه چیزی می‌توانستم به او بگویم؟ اصلاً جواب دیگری داشتم؟ اینترنت‌ها هم که وصل نمی‌شود. نمی‌دانستیم کجا بود.حتی به خودم زحمت نمی‌دهم از کسی بپرسم حالش خوب است یا نه. امیدوارم زنده باشند.دوباره سرم را روی بالش می‌گذارم. </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 12:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب هفتم-استفاده از صنعت ادبی استعاره برای جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-xwusij9nt5vc</link>
                <description>روایت شب هفتم:دیروز عصر ما خانه را به مقصد جایی حوالی کرج ترک کردیم. همچنان اینترنت ندارم. و خبری از دنیای بیرون. می‌گویند بی‌خبری، خوش خبری. اما الان خیلی مطمئن نیستم. شبیه بازیِ مافیا می‌ماند. در شبی که خواب بودی، نمی‌دانی چند نفر از دوستانت هنوز سالم‌اند.کیفم را از شروع جنگ بسته بودم. برای همین خیلی کار زیادی برای انجام دادن نداشتم. ولی بستن کیفم فقط برای حالت نجات بود. برای حالتی که خانه‌مان خراب شده و مجبورم به سرعت آنجا را ترک کنم.مادرم هم داشت وسیله می‌چید. رفته بود توی اتاقم و به پدرم می‌گفت آن چیز بزرگ آبی را که تویش آب می‌ریزیم... اسمش چه بود؟ آن را هم می‌بریم؟ از آن اتاق داد زدم:«کلمن؟». مادرم تمام این روزها چیزی نشان نداده ولی وقتی مضطرب می‌شود اسم چیزها را فراموش می‌کند. دیوار دفاعی مستحکمش تنها اینجاست که فرو می‌ریزد و من غصه‌ام می‌شود.داشتم خانه‌ام را رها می‌کردم و قلبم از این حقیقت که اینجا را رها می‌کنم چیزی را در من به گریه می‌انداخت. من خانه‌ام را، با تمام ویژگی‌هایش می‌پرستم. اتاق تاریکم که رو به باغچه باز می‌شود و همیشه رد شدن گربه‌ها، روباه‌ها و انواع جانوران را از آنجا نظاره کرده‌ام. قفسه‌ی کتابخانه‌ام که آن را همیشه با وسواس می‌چینم. همه طرف اتاقم پر از کتاب است، قفسه‌هایی با انبوه کتاب، هزاران کتاب، بی‌اغراق. بالای میز تحریرم و گاهی هم روی زمین. و فرش رنگی رنگی‌اش، که ماشینی‌ست و با خیال راحت هر بلایی خواستم در این سال‌ها سرش آوردم. و صدای اعصاب خردکنِ پرنده‌ها که اصلاً شنیدنش را دوست نداشتم تا زمانی که جنگ شروع شد. حالا زبان‌بسته‌ها وسط تاریکی هوا، وقتی صدای مهیب انفجار می‌آید ناغافل از خواب می‌پرند و چند دقیقه‌ای شروع به سر و صدا می‌کنند تا دوباره خوابشان ببرد. پازل‌هایی که به دیواراند، و خودم همه‌شان را درست کرده‌ام، بشقاب‌هایی که از استوری استور خریده‌ام، ماسک ونیزی‌ام و کنسروی از خاک ساحلی در روسیه. و نقشه‌ی ترنسیلوانیا که به دیوار است. و دسکپد سرزمین میانه... جزئیاتی که بخشی از من را تشکیل می‌دهند. آیا داشتم طردشان می‌کردم؟لحظه‌ی رفتن کمتر از هر شب دیگری دلم می‌خواست بروم. ولی می‌دانستم با شروع شب دوباره سایه‌ی وحشت روی سرم سنگینی خواهد کرد و شاید به کمی دوری نیاز داشتم. لحظه‌ای زیر بید مجنون حیاطمان ایستادم. باد خوبی می‌وزید و هوا همان هوای گرم و نامطبوع تابستان بود. و حیاط پر از آرامش و سبزمان، آخرین جایی بود که دلم می‌خواست ترکش کنم.ولی به مقصد رامجین راه افتادیم. با شانه‌هایی افتاده و کوله‌باری از ضروریات که ضروریات واقعی زندگی‌مان نبود.توی جاده که بودیم یک جایی را بغل جاده درست کنار ما زدند. زمین لرزید. و از جایی سمت چپمان دود بلند شد. دوباره همانجا را زدند و این بار صدایش شدیدتر بود. پنجره‌های ماشین باز بود و من احساس «تجاوز» را تا نوک انگشتان پایم احساس کردم. احساس خطرِ اینکه چیز ناشناخته‌ای با زور و خشونت بر سرم آوار شود. احساس خطر، تهدید، مرگ. احساس بی‌پناه بودن. تا به حال لحظه‌ی زنده‌ی اصابت موشک را به جایی ندیده بودم. تجربه‌ی احساسی‌اش را از نزدیک لمس نکرده بودم. این یکی در ابعاد دیگری هولناک بود. تعدادی از ماشین‌ها زدند کنار ولی ما به راهمان ادامه دادیم.چونچه کار دیگری می‌توانستیم بکنیم؟تجربه‌ی اینکه چیزی از بالای سر آدم با تهدید کشتن رد شود و با سر و صدای شدید فرود بیاید، تجربه‌ی دست اولی‌ست که میزان زیادی هورمون آدرنالین ترشح می‌کند و نمونه‌اش با هیچ وحشت دیگری در جهان قابل قیاس نیست. این تجربه، که به وفور در منطقه‌ی ما یافت می‌شود با تهیه‌ی بلیط‌های بسیار ارزان و اقتصادی به سمت خاورمیانه قابل تجربه است. برای زندگی‌ای هیجان‌انگیزتر، به ما مراجعه کنید.من، به عنوان کسی که ۳۱ سال است در خاورمیانه زندگی می‌کنم، هیچوقت خودم را جدا از جنگ ندیده‌ام. اگر در خود جنگ نبوده‌ام همواره در مورد آن شنیده‌ام، خوانده‌ام، اینطور نبوده که در ناآگاهی کامل از آن به سر ببرم. مطمئن نیستم ولی حدس می‌زنم برای خیلی از کشورهای جهان اول، این تجربه نامأنوس است. احتمالاً هیچ درک واضحی از جنگ و تبعات آن ندارند. با این حال می‌خواهم این را بگویم.تجربه‌ی جنگ دست اول چیز دیگری‌ست. خواندن در مورد جنگ، زندگی کردن در شرایط اقتصادی سخت و تهدید شدن به جنگ، همه‌شان تجربه‌های دست دوم از جنگ هستند. جنگ، قابلیت تقلیل یافتن به استعاره و تمثیل را هم ندارد. چون مانند بمبی‌ست که ناگهان به زندگی‌ات می‌خورد و همه چیز را زیر و رو می‌کند. یعنی دقیقاً همان چیزی که هست.نزدیک غروب بود که رسیدیم رامجین. من تک و توک هنوز قلبم تپش‌های نامنظم داشت که بودن کنار اعضای خانواده‌ام آرامش کرد. اسم و فامیل و حکم بازی کردیم و من روی دور شانس بودم. همه را بردم. و یک عالمه سیر ترشی خوردم.اینجا هیچ صدایی نمی‌آید. انگار زمان‌برگردان زده‌اند و هفته‌ی پیش است. ما دقیقاً پنجشنبه اینجا بودیم که صبح جمعه قبل از خواب چند صدای انفجار آرامشمان را برای این هفت روز پاره کرد. حالا دوباره اینجاییم و می‌توانیم وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. چون هیچ اثر و نشانه‌ای از جنگ اینجا دیده نمی‌شود. و همه چیز دقیقاً همانطوری است که آن موقع بود. کل هفته‌ی پیش می‌توانست یک خواب باشد. خوابی از دیروز به امروز. کابوسی که کمی طولانی شده. یعنی امشب می‌توانستم بی‌وقفه و بدون شنیدن صدا بخوابم؟تا ساعت ۳ و تا خرتناق تفریح کردیم که دیگر دیدم چشمانم را نمی‌توانم باز نگه دارم. با مریم رفتیم بخوابیم. و زود هم خوابم برد. خوابی عمیق.بوووم.گوشی‌ام را برداشتم. ساعت چهار و نیم صبح بود. خوابم پاره شد.دژاوو. به امیرعلی که می‌دانستم نزدیک ماست، به آرش، پیام دادم. سالم؟ زنده؟حالا خواب بیداریست و بیداری خواب.و هیچ کجا راه فراری از این حقیقت عریان نیست.حقیقتِ جنگ.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 18:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب ششم- درباره‌ی انواع میهن‌پرستی و بدبختی و خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-jajr72uwlit2</link>
                <description>همه‌ی کشورهای خوشبخت، شبیه یکدیگرند؛ اما هر کشور بدبخت، بدبختی خاص خودش را دارد.تولستوی  دیشب شب ششم بود. هنوز یک هفته هم نشده. و زمان، طولانی‌تر از یک دوک نخ‌ریسی به نظر می‌رسد.عصری با بچه‌های آینه ویدیوکال کردم. هر کس یک طرف جهان بود. محمدرضا تقریباً توی بهشت. خیلی‌ها هم اصلاً نتوانستند وصل شوند.طرف‌های تاریکی هوا دسترسی‌ام به اینترنت ایران اکسس شد. دلهره‌ی خبر نداشتن از دیگران بود، ولی اگر این باعث می‌شد کمتر بزنند و ببرند و بخورند، می‌توانستم تحمل کنم.صداها که آغاز می‌شود، معده‌ام کار می‌کند. دستشویی صدایم می‌کند، از ترس هم شاشم می‌گیرد هم می‌رینم به خودم. انگار قبح کلمات در جنگ برایم ریخته. انگار تنها صداقت بی‌رحمانه و عریانشان است که آرامم می‌کند. در این چند روز بیشتر از تمام زندگی‌ام دستشویی کردم. با شروع صداها، با تک‌صداها و یا وقتی می‌فهمیدم چیزی به جای مهمی اصابت کرده. به خانه‌ی کسی. به نزدیکی عزیزانم.در تمام این چند روز نتوانسته بودم چیزی بخوانم. برای همین برای اولین بار در این چند روز کتابی که خیلی وقت بود دلم می‌خواست بخوانم را شروع کردم. کتاب مستطاب آشپزی. خیلی کتاب شیرینی‌ست. دریابندری خیلی از کلمه‌های خارجی را معادل‌سازی کرده. مثلاً یخ‌بند به جای فریزر، تیرک‌های چوبی (چاپ‌استیک) و یا کلماتی را به کار برده که من پیش از این نشنیده بودم. بن بریز (ریختن بن یا شالوده‌ی غذا از جمله پیاز داغ)، ترساندن (تفت دادن ملایم) و چیزهایی شبیه به این. من به قصد خواندن خواندن در مورد تاریخ غذا و چند روش طبخ کتاب را باز کردم تا احوالاتم عوض شود، ولی کتاب به شکل غریبی میهن‌پرستانه از آب در آمد.در انتهای فصل یک نوشته که:به این ترتیب می‌بینیم که مردم ایران، اگرچه در تاریخ طولانی و پر حادثه‌ی  این سرزمین کمتر روز خوشی به خود دیده‌اند، به واسطه‌ی جریان‌های پیچیده‌ی همین تاریخ توانسته‌اند یکی از سه مکتب مادر آشپزی سراسر جهان را به وجود بیاورند. از خواندن که خسته شدم، شروع کردم به چرخیدن توی گوشی. اول آمدم به یکی از بچه‌ها پیام دهم حوصله‌ام سر رفته. ولی از نوشتنش عذاب وجدان گرفتم. احساس گناه کردم. احساس کردم حوصله‌ام حق ندارد سر برود. لابد حوصله‌ام زیادی سر رفته که این طور شده. و انگار همه‌ی حوصله‌سررفتن‌ها و آرزوهایم برای اتفاقات هیجان‌انگیز به اینجا ختم شده. فیلم آن روز لمیز را باز کردم. گلچهره و غزل داشتند در مورد لیست خریدمان می‌زدند توی سر و کله‌ی هم. همین یک هفته و دو روز پیش بود. و ما چقدر خوشبخت بودیم و خبر نداشتیم. رفتم عقب‌تر. تولد پگاه. خانه‌ی مرسده. آنجا که داشتیم سعی می‌کردیم امیرعلی و امین را بچسبانیم به همدیگر و آنها انکار می‌کردند. برگشته بودیم به خاطرات شیراز و داشتیم برای فرزین تعریف می‌کردیم که چطور در همه‌ی آن سفر کنار ما بود. پگاه آمد و کنار من نشست. کنار پایش کبود شده بود. از او پرسیدم پگاه آیا من به چیزی معتادم؟ بلافاصله جواب داد: «فکر می‌کنم که بله.» و من چقدر دلم برای همه‌شان تنگ شد. چقدر بی‌آزار و شاد بودیم. نه؟ چقدر زندگی کردن توی فیلم‌هایی از گذشته‌ی خودمان راحت و بی‌دغدغه به نظر می‌رسید. و چقدر در کمال بدبختی خوشبخت بودیم.دلم برای همه‌شان تنگ شد. به مهسا پیام دادم. سریع زنگ زد. شروع کردیم حرف زدن. گفتم داشتم فیلممان را می‌دیدم. تو چقدر لعنتی بامزه‌ای هستی. کمی در مورد آن موقع‌ها حرف زدیم. کمی در مورد الآن. چه می‌خوانی؟ کتاب مستطاب آشپزی. چه می‌خوانی؟ رازهای سرزمین من. کتاب تو در مورد چیست؟ مال من قرار بود در مورد آشپزی باشد ولی به شکل شگفت‌انگیزی در مورد ایران است. مال تو؟ مال من درباره‌ی جنگ است. چرا؟ بعد از اینکه جنگ شد تصمیم گرفتی آن را بخوانی؟ نه قبلش. وگرنه که نمی‌دانستم این طوری می‌شود.خندیدیم. ندانستن آینده همیشه خنده‌دار است. چون همیشه اوضاع جوری پیش می‌رود که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی. ما هم همیشه منتظر جنگ بودیم. ولی نه در آن صبح پنجشنبه، به صورت خاص. می‌دانید چه می‌گویم؟مهسا گفت ما میهن‌پرستیم، نه؟ گفتم؛ نه. مکث. سکوت. گفتم نمی‌دانم. میهن‌پرست چیست؟ مهسا گفت یک پستی توی اینستا دیده که آدم‌ها را به چند دسته تقسیم کرده. مثلا اصلاح‌طلب‌هایی که فکر می‌کنند حکومتی نیستند. اصلاح‌طلب‌هایی که حکومتی‌اند، اصولگراها، سلطنت‌طلب‌ها و... مهسا؟ جانم؟ ما چه هستیم؟ ما توی کدام دسته جا می‌گیریم؟ من فکر می‌کردم تمام امیال وطن‌پرستی را در خودم خشکانده‌ام. ولی فحش‌هایم چیز دیگری می‌گویند. آدم گاهی خودش را هم نمی‌شناسد. و یا نمی‌داند این میل عجیب و غریب، این احساس فوران‌کننده، دقیقاً از کدام هسته‌ی درونی‌اش نشأت می‌گیرد؟ مرکز زلزله برایم قابل شناسایی نیست. من جایی میان صداهای انفجار، قطعه‌ای از خودم را از دست دادم و یا قطعه‌ی گمشده‌ای را پیدا کردم؟نمی‌دانم.وقتی دارم اینها را می‌نویسم، دلم می‌خواهد اسم بچه‌ها را بیاورم. دلم می‌خواهد جایی محفوظشان کنم. محافظتشان کنم. انگار اگر اسمشان اینجاست یادم نمی‌رودشان. انگار بخشی از حیاتشان را به خودم می‌دوزم. چون انگار همه‌ی دوستانم تکه‌ای از وجود من‌اند. و من پارچه‌ی چهل تکه‌ای هستم که از اجزاء آنها تشکیل شده.ساعت یک و پنجاه، صدای چند انفجار مهیب آمد. رفتم دامنم را درآوردم و شلوار پوشیدم. آماده‌ی حفظ بقا. نیروی بقا از هر چیزی در من قوی‌تر است. این را قبلاً می‌دانستم ولی حالا مطمئن شده‌ام.هر بار که صدای انفجار مهیب و نزدیک می‌آید بی‌حرکت می‌ایستم. منقبض. شانه‌هایم را می‌دهم بالا و شروع می‌کنم به باز و بسته کردن انگشت‌هایم. درست مثل یک کودک می‌شوم. کودکی که از پدرش می‌ترسد. کودکی که ... نمی‌دانم. کودک دیگر. یک موجود بی‌پناه. به معنای واقعی کلمه.هر شب هم سر ساعت متفاوتی شروع می‌کنند. دلم می‌خواست می‌توانستم الگویش را در بیاورم. بگویم مثلا هر روز دو ساعت شیفت می‌کنند. روزهای زوج در طول روز هم می‌زنند، روزهای فرد، فقط شب. یا روزهای تعطیل خودشان کم‌کارترند. یا پرکارترند. چون موسی از دستشان ناراحت می‌شود اگر در تعطیلی مذهبی کمتر آدم بکشند؟ حماقت -درست مثل افسردگی- چهره ندارد.ولی الگویی وجود ندارد. الگو فرشته‌ی مرگ است که حتی با قالیچه‌ی سلیمان هم از تو دور نمی‌شود.روزی مردی بازرگان مرگ را می‌بیند که با شگفتی به او خیره شده. قالیچه‌ی پرنده را می‌گیرد تا به سرعت از مرگ دور شود. مرگ در آن جای جدید به سراغش می‌آید. می‌گوید من از دیدنت تعجب کردم، چون می‌دانستم در مدت زمان کوتاهی قرار است در اینجا جانت را بگیرم. و نمی‌دانستم قرار است چطور قرار است سر از اینجا در بیاوری.چون سپیده‌ی صبح از راه رسید، شهرزاد دم از قصه گفتن فرو بست.   </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 13:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب پنجم- از بوزینه و باخه که اصلا در هزار و یک شب نبودند</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-fez8cwplu62f</link>
                <description>دیشب، شب پنجم بود.روزی روزگاری یک بوزینه و باخه (لاک‌پشت) به هم می‌رسند. آنها با هم دوستی‌ای را آغاز می‌کنند -و هر یک از ایشان به یک دیگر میلی به کمال افتاد و مثلا چون یک جان می‌بودند در دو تن و یک دل در دو سینه- و این آغاز حسادت همسر باخه بود. پس خودش را به مریضی زد و باخه به دیدار او رفت. از همسرش پرسید که علاج درد تو چیست؟ گفت: «آن را دارو هیچ نمی‌توان شناخت مگر دلِ بوزنه.» پس باخه چه تصمیمی گرفت؟ باید به چه کسی خیانت می‌کرد؟ دوستش؟ و یا همسرش؟ و من چیزهای زیادی فهمیدم. مثلاً اینکه گوگل ترنسلیت معادلی برای ک*ن نش*ر ندارد. و اینکه فکر می‌کند منگول یک ربطی به مغولستان دارد. گوگل‌ترنسلیت، همین‌طور الکی الکی تبدیلم کرد به یک نژادپرست. حالا چرا فکر می‌کند این وسط دلم می‌خواهد به مغول‌ها فحش دهم، نمی‌دانم.امر فرموده بودند منطقه‌ی ۳ را ترک کنیم. و همه می‌دانستیم قرار است صدا و سیما را بزنند.چرخش داستان آنجایی رخ داد که واقعاً صدا و سیما را زدند. خانم مجری روی پخش زنده‌ی خبر بود که صدای ریزش ساختمان و برخورد آمد. دوربین لرزید و تصویر پشت سرش محو شد. دروغ چرا، من فکر کردم احتمالاً همه‌شان مردند. که ناگهان چند لحظه بعد دوباره خانم مجری برگشت.تصور من این است که اسرائیل با خودش فکر کرد که اگر شبکه‌ی در حال پخش را بزند و تصویر قطع شود، مردم می‌شاشند به خودشان. و در حالت گرگ و میش، شروع خوبی‌ست. ولی مجری زنده برگشت و حدس می‌زنم اسرائیلی‌ها شاشیدند به خودشان. امیدوارم بوی اوره اسرائیل را پر کرده باشد. دلم می‌خواهد فحش بدهم. می‌دانم هیچ کس در هیچ کجای دنیا، آسیبی از فحش‌های من نمی‌بیند. شاید دارم فقط چهره‌ی خودم را خراب می‌کنم. ولی دیگر برایم مهم نیست. مگر چند روز دیگر زنده هستم؟ حداقل کمی خودم را خالی کنم. بخشی از سینه‌ی لبریزم را.  برای همین به نظرم شاشیدم سر نتان*اهو و عواملش.گرگ و میش، آن موقع که در منطقه‌ی ۳ برای تخلیه هول و ولا افتاده بود، من داشتم گل لگویی‌ای را که نسترن برایم هدیه گرفته بود درست می‌کردم. چون، از بهمن تا به حال منتظر فرصتی بودم که برای مدتی خانه باشم. و حالا این فرصت دست داده بود. بی‌اغراق، هر قطعه‌ی لگو را که به دیگری وصل می‌کردم، یک صدا می‌آمد. و من با دستانی که می‌لرزید، بالاخره گلم را درست کردم. ولی دقیقاً در میانه‌ی درست کردن بودم که صدای مجری ناگهان قطع شد. می‌خواستم بلند نشوم. ولی بلند شدم رفتم اتاق پذیرایی. گفتم: «واقعاً زدند؟» مادرم گفت واقعاً زدند.راستش آن موقع قلبم تقریباً توی دهانم بود. و در حال قالب تهی کردن از ترس بودم. فکر تمام آدم‌های بیگناهی که در آن ساختمان بودند رهایم نمی‌کرد. فکر اینکه این خانم مجری که ازش از قبل بدم می‌آمد مرده باشد، ولم نمی‌کرد. راستش من هیچوقت دلم نخواسته کسی بمیرد. دلم نازک‌تر از این حرف‌ها بوده. دلم نازک‌تر از این حرف‌هاست.شب شد. ساختمان شیشه‌ای صدا و سیما توی آتش سوخت. لیلا توییت کرده بود که ساختمان صدا و سیما میراث معماری معاصر است. ساختمان‌ها از بین می‌روند. بافت شهری نابود می‌شود. و همه‌ی چیزهایی که زمانی با آنها خوش بودیم. ساختمان‌های زیبا. و یا حتی ساختمان‌های کج و کوله‌ی زشت. من نمی‌دانم کدام عملیات نجات با صاف کردن بافت شهری شروع می‌شود. مگر عملیات تانوس در انتقام‌جویان. جز این است؟ به هر حال دیگر کسی هم باقی می‌ماند که فیلم‌های واندروومن را نگاه کند؟ واندروومن‌های واقعی اینجا بودند، ۱۴۰۱، توی خیابان. وقتی که هیچ کشور دیگری برایش مهم نبود اینجا دارد چه اتفاقی می‌افتد. و حالا چه وقت داعیه‌ی نجات است؟ این چیزی جز دورویی و تزویر نیست.این منطقه‌ی ۳ که گفتند، پارک ملت داشت، ونک و ازتا. آن قسمت‌هایی که قرمز کرده بودند، باشگاه ادایی انقلاب را هم شامل می‌شد و همه‌ی رستوران‌های مورد علاقه‌ام توی جردن. و خانه‌ی مرجان اینها. و پل طبیعت. نانِ سحر شیخ‌بهایی هم آنجاست، که من یک بار که حالم بد بود رفتم آنجا پناه گرفتم و نشستم. و ساختمان‌های اسکان و پایتخت هم روی مرزهای این خطوط قرمز استوار بودند. یادم است من و سپیده و آناهیتا اولین کافه رفتن زندگی‌مان را آنجا تجربه کردیم. بستنی خوردیم. بستنی‌ای که هیچوقت فراموش نخواهم کرد. و این منطقه‌ی قرمز از وسط عاشقانه‌ترین خیابان تاریخ می‌گذشت. از وسط ولیعصر.غم، مثل یک بادکنک، مدام باد می‌کند و در من بالا می‌آید. جایی در قفسه‌ی سینه‌ام را از پشت فشار می‌دهد و من را به زانو در می‌آورد.غم، مدام، مثل گربه‌ای ناآرام، به دیواره‌های درونم چنگ می‌زند. چیزی در من مرده. چیزی که به ازای آن چیز دیگری در من متولد نشده. بخش‌هایی از من، برای همیشه زیر آوار دفن شده. و نمی‌تواند بیرون بیاید.به مادرم گفته بودم امشب دلم می‌خواهد آشپزی کنم. حواسم پرت شود. وقتی از بیرون صدای انفجار می‌آمد، من پیمانه‌ی 1TBSp  را گرفته بودم و می‌ترسیدم از لرزش دستم به بیرون بریزد. و پیازها را در حالی سرخ کردم که نمی‌دانستم از بوی آنها در آستانه‌ی گریه‌ام یا خودم دلم می‌خواهد. ولی در تمام مدت لذت بردم. از چشیدن غذا. از هم زدن از اندازه گرفتن. از برداشتن در قابلمه و شکستن تخم مرغ داخل آب در حال قل زدن. و زندگی هنوز زیباست. با همه‌ی جزئیاتش. بوی غذا در خانه پیچیده و بعد از چند روز بالاخره اندکی اشتها دارم.تا ۴ و نیم بیدار ماندم. مثل هر شب. گاهی صدا می‌آمد. گاهی صدا می‌رفت. من غربم. آرش شرق است. امیرعلی و لیلا جنوبند. بچه‌های شمال پراکنده‌اند. خیلی‌ها مثل خودم غربند، و عده‌ای در شهرهای دیگر. هر صدایی که نزدیک می‌آید قلبم یک جور می‌لرزد، هر صدایی که از دوردست می‌آید جور دیگری. من می‌دانم اگر اینجا صدا می‌آید حداقل بقیه سالمند و وقتی صداها دور است در حال ارسال پیامم. خوب؟ زنده؟ سالم؟ بیدار؟ می‌شنوی؟گاهی هم فقط یک جفت چشم می‌فرستم. چون... چه چیز دیگری می‌توانم بپرسم؟دیشب خیلی حرف زدیم. اینترنتم قطع شده بود. برای همین بخشی از صحبت‌هایم توی پیامک‌ها ثبت شده و بخشی از آنها توی گوشی. و این سند صحبت‌های عاشقانه‌ی من است که همه‌اش به سیاست ختم شده. سه ماه پیش، اگر کسی می‌گفت من بیشتر از ۵ دقیقه با کسی صحبت سیاسی خواهم کرد، می‌‌گفتم من را نمی‌شناسد. از روزی که به من گفت دوستم دارد نزدیک به سه ماه می‌گذرد و من مرتب از او خواهش می‌کنم، برایم بیشتر بگوید. بیشتر توضیح دهد. و وقتی حرف می‌زند، احساس می‌کنم اینجا نشسته. نوازشم می‌کند.صبح خوابیدم. مستأصل بودم ولی خسته نه. دیگر بدنم عادت کرده توی نور روز بخوابد. خواب دیدم. خواب دیدم با لیلا اینها رفته‌ایم بیرون ولی چون وسایلم را دیر جمع کردم تنهایم گذاشتند. مرتب پیام میدادم کجایید؟ برایم لوکیشن می‌فرستادند ولی خودشان رفته بودند. من آنجا تنها بودم و آنجا تاریک بود. موجوداتی موهوم داشتند نزدیک می‌شدند. سریع وسایلم را برداشتم. دفترم یک بار از دستم افتاد. خم شدم و آن را برداشتم. به سمت بیرون دویدم. جی‌پی‌اس را روشن کردم تا محل لوکیشن را ببینم. گوگل مپ یک هواپیمای طلایی را نشان داد که روی نقشه حرکت می‌کرد. هشدار حمله‌ی هوایی بود.با صدای انفجار از خواب پریدم. آخر عشق زن غالب آمد و رای بر دارو قرار داد...و چون سپیده‌ی صبح رسید، شهرزاد دم از قصه گفتن فرو بست.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 16:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت شب چهارم- از دوگانه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-jjnfth9g0ans</link>
                <description>روایت شب:شب شد. سایه‌ی وحشت و اضطراب دوباره سر بلند کرد. با شروع صداها نوشتن من هم تمام شده بود. لپ‌تاپ را بستم و گذاشتم توی کیفم. گوشی‌ام را برداشتم تا از بچه‌ها خبر بگیرم. شیفت شب به این شکل آغاز می‌شد. هر کس می‌گفت از کجا صدا شنیده و به آنها نزدیک است یا نه.حالا چند شبی از شروع جنگ گذشته. دیگر یاد گرفته‌ایم صدای پدافند به تنهایی ترسناک نیست. فرق صدای پدافند و انفجار را هم تشخیص می‌دهیم. حالا دیگر این بخشی از حقیقت وجودمان شده، که انگار پیش آمدن این مسئله بسیار طبیعی‌ست که یک شب وقتی داری می‌خوابی صدای چند انفجار زندگی‌ات را به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم کند. از بین همه‌ی دوگانه‌انگاری‌هایی که به ما آموختند، روز و شب، سیاه و سفید، زن و مرد، این تلخ‌ترینشان بود.مادر و پدرهایمان و نسل قبلی ما که انقدر خونسرد رفتار می‌کنند حالا جور دیگری به چشممان می‌آیند. انگار زندگی آنها مدت‌ها پیش دو نیمه شده و هیچ دو نیمه شدن دیگری برایشان معنایی ندارد. زمان مدت‌هاست برای آنها متوقف شده و ما تازه به عمق بی‌حرکت بودن خط فضا و زمان پی برده‌ایم. انگار یکی از این فیلم‌های علمی‌تخیلی‌ست که ما بی‌حرکت شده‌ایم، گویی که سرزمینمان از ابتدا وجود خارجی نداشته، ولی آن بیرون، بیرون از فضا و زمان ما، در دنیای موازی دیگری -بخوانید قاره‌های دورتر- زندگی‌ همه سر جای خودش است. آنها که اصلاً از اینجا خبر ندارند. ما در دنیاهای موازی دیگری زندگی می‌کنیم. جایی میان سرزمین موعود بنی‌اسرائیل و امت یکپارچه‌ی اسلامی.دیشب صداها کم بود. من شب تا صبح اتاقم را مرتب کردم. آدم نمی‌داند این سکوت وهمناک را به شادی بگذراند و یا نگران این باشد که اگر اینجا خبری از صدا نیست، پس کجا دارد شیون‌هایی در دوردست سر می‌دهد؟ولی دیشب، بعد از سه شب پیاپی، توانستم برای فردا زندگی کنم. اتاقم را برای مهمان‌های آینده آماده کنم. ورزش‌های کمرم را انجام دادم، چون آن را هم برای روزهای آینده نیاز دارم. کیف لوازم ضروری خروج از خانه‌ام را بسته‌ام.ولی هر شب یک بار مسواکم را در می‌آورم و مسواک می‌زنم. چون برای فردا، و روزهای بعد از آن، دندان‌هایم را هم نیاز دارم. بدی قصه‌های هزار و یک شب همین است. روزها پیاپی می‌گذرند و داستان ناگهان تمام می‌شود. و تو نمی‌دانی در این بین، آنها چه شب‌ها و روزهای تلخی را از سر گذرانده‌اند.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 14:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ما از چطور گذشتن روزهای شهرزاد چه می‌دانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-tizwoifdzx76</link>
                <description>روایت روز:دانشکده‌ی فیزیک بودیم. کوروش از خارج برگشته بود. داشت به همه سوغاتی می‌داد. به جز من. لیلا هم بود. بهار، فاطی، سارا. دخترها و پسرها. همه. از همه متنفر بودم. چرا آدم‌ها دوستم نداشتند؟ فیزیکی‌ها. چقدر ازشان بدم می‌آمد.چشمانم را باز کردم.خواب بودم.کاشکی هنوز فقط از فیزیکی‌ها بدم می‌آمد. ۵ خوابیده بودم چون حتی با اینکه روشن شده بود تا ۵ می‌زدند. دارم فکر می‌کنم اگر شب‌ها طولانی‌تر شوند چه می‌شود؟ ۱۲ و نیم بود که بلند شدم. یکدست‌ترین خوابی که داشتم در تمام این سه شب. آنقدری خوب خوابیده بودم که بقیه نگرانم شده بودند.به مادرم گفتم چه خبر؟گفت اسرائیل را خوب زده‌ایم. می‌دانست این تنها خبری‌ست که شنیدنش خوشحالم می‌کند. بوی ماهی توی خانه پیچیده. با خنده می‌‌گویم: «می‌خواهی قبل مردن شام‌های پولداریمان را بخوریم؟» میگوید: «ماندن ماهی‌ها توی فریزر چه فایده‌ای دارد؟»هنوز از دیشب منگم. اولین احساسی که توی سرم ته‌نشین می‌شود احساس بدبختی‌ست. چون دیشب بالاخره گریه کردم کمی حالم بهتر است. از صبح هم پراکنده اشک می‌ریزم. انگار چیزی در من باد کرده و منفجر شده و تازه راهی به بیرون پیدا کرده. دو لیوان گل گاو زبان هم البته بی‌تأثیر نبوده. دو لیوان گل گاوزبانی که احتمالا من را از خطر حمله‌ی قلبی دور کرد. راستش آریتمی در دوران جنگ، احوالات دیگری دارد.خیالم راحت است که در روز خبری نخواهد بود که صداها شروع می‌شوند.صدا.این موجودی که تا دیروز بی‌آزار بود. حالا باید ببینید کوچک‌ترین صدا ما را به چه حالی می‌اندازد؟ صدای افتادن بطری سس سویا از دست پدرم. یک ضربانِ از دست رفته. صدای روشن شدن موتور فروشگاه وقتی از کنارش رد می‌شدیم. یک ضربانِ از دست رفته.صدای پدافند بود؟نه صدای انفجار بود.کدام آرامشبخش‌تر است؟ سکوت؟ اضطرابِ انتظار واقعه‌ای هولناک؟ صدای گرومپ گرومپ پاهای غول؟ یا غولی که یک گوشه، بی‌صدا و آرام، توی کمدت مخفی شده تا غافلگیرت کند؟امروز رفتم حمام. اضطراب باعث می‌شود سریع‌تر عرق کنم. لخت که بودم و توی حوله خانه یک بار لرزید. پشت خانه‌مان را زدند. صدا از همه‌ی صداهای این سه شب روی هم نزدیک‌تر بود. پنجره‌های خانه لرزید. توی چهارچوب در متوقف شدم. دقیقاً چه کار دیگری به جز لباس پوشیدن از دستم برمی‌آمد؟سریع توی گروه پیام دادم که زنده‌ام. گلچهره پیام داد. قبل از اینکه جواب بدهم دیدم پیامک آمده که تماس بی‌پاسخ داشته‌ام. لحظه‌ای که تماس گرفت احتمالا آنتنم رفته بود. سریع زنگ زدم.زنده‌ام.حالم خوب است.همین.ما هر شب از همدیگر می‌پرسیم هر کس پیام را می‌بیند یک ری‌اکشن نشان دهد.و پیام، همواره برای من هولناک است. چون می‌ترسم شبی از راه برسد که یک نفر پیام را لایک نکند.آن وقت چه؟شروع می‌کنم به جمع کردن وسایلم. انتخاب خودم ماندن در خانه بود ولی دلم می‌خواهد کمی از صداها دور بمانم. می‌خواهند من را بفرستند رامجین پیش خاله و دایی‌هایم. پدر و مادرم قبول نمی‌کنند که بیایند. نمی‌دانم بدون آنها در رامجین اصلا می‌توانم اضطراب کمتری داشته باشم یا نه؟ مگر می‌شود آدمی از پاره‌های تنش دور باشد، بداند آنها در خطرند و آرام بماند؟امروز طی روز هم زیاد زدند. چندین جا لرزید. شب و روز حالا به هم وصل شده و کابوس پایانی ندارد. بعد از اعلام پایان دور اول حمله‌ها اسرائیل دیگر هیچوقت اعلام نکرد که دورش تمام شده. ما در حلقه‌ی بی‌پایان دور دوم حمله‌های اسرائیل گیر افتاده‌ایم. توی کابوسی در کابوسی دیگر. خواب، معنای خودش را از دست داده. ما داریم هیولاهای هزار و یک شب را زندگی می‌کنیم. نه برای خوابیدن. که برای بیداری.متن‌هایم را که داشتم منتشر می‌کردم به من گفتند ویرگول خارج دسترسی ندارد. مدیومم را باز کردم. آمدم کلمات کلیدی را تگ کنم. به انگلیسی.از اینکه آنها به هزار و یک شب می‌گویند شب‌های عربی، متنفرم. گویی هزار و یک شب تقلیل داده شده به نژادی خاص. آن آدم‌های نابینا، که می‌گویند نژادپرست نباشیم. ولی چیزی از تاریخ انسان‌های این طرف کره‌ی زمین نمی‌دانند. ما برای آنها آدم فضایی هستیم. کسانی که فقط فیلم نابود شدنشان را بین بالا و پایین کردن یکی دو ریل توی اینستا می‌بینند.و اگر محتوا را لایک نکنند،اینستاگرام دیگر چیزی از «شب‌های عربی» به آنها نشان نخواهد داد.   </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 21:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی غول‌های نامرئی ترسناک‌ترند- شب سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%85-sa32dhctx13i</link>
                <description>روایت روز:امشب دیگر تصمیم گرفتم صبح بخوابم. چون امروز از سپیده‌ی صبح به بعد صدای پهباد نیامد. شهرزاد هم فقط باید تا صبح دوام می‌آورد. شهریار را می‌خواباند تا کشته نشود. می‌شود نمرد. فقط باید تا صبح دوام بیاوری و صداها را تحمل کنی. همین و همین. راهش ساده است.توی نور روز همه چیز خوب است. امروز رفتم بیرون. بچه‌ها را دیدم. دیدن زندگی روزمره سر حالم می‌آورد. احساس اینکه همه چیز جریان دارد قلبم را آرام می‌کند. حتی اگر همه‌ی آن دروغی باشد که به خودم می‌گویم. و این لحظه‌ی تلخی‌ست وقتی دارم از خانه بیرون می‌روم و نگران خراب شدن خانه‌یمان روی سر خانواده‌ام هستم در حالی که ترکشان می‌کنم و در عین حال نمی‌توانم تصمیم بگیرم در این هاگیر و واگیر اگر با آستین کوتاه بروم بیرون من را می‌گیرند یا نه. شاید خاورمیانه در خطر باشد اما پروژه‌ی زنِ خاورمیانه‌ای سال‌هاست که رو به شکست است. حتی چیزهایی که برای از دست دادن داریم هم پیش از این از دست رفته است. می‌زنم بیرون. راننده‌ی اسنپ باب گفتگو را باز می‌کند. همان کاری که راننده‌ها همیشه میکنند. صحبت در مورد احتمال وقوع جنگ. آنها سال‌ها بود که این را به ما می‌گفتند. حالا که به حقیقت پیوسته می‌توانیم همکلام شویم. می‌پرسد کجا را زدند؟ از وضعیت محله‌مان می‌پرسد. توضیح می‌دهم. می‌پرسم کجا می‌نشیند. سوالی که در هیچ سناریوی دیگری ممکن نبود از راننده‌ی اسنپ بپرسم. چون از رد و بدل کردن اطلاعات فضولی متنفرم. ولی راحت جواب می‌دهم. حتی اندکی هم احساس خطر نمی‌کنم. خطر جایی، خفته در چند ساعت دیگر است. دشمن اصلی من، حالا زمان است. ترس واقعی من، با شب آغاز می‌شود. تیک تاک عقربه‌های ساعت حالا دیگر برای من مرگ را تداعی نمی‌کند. مرگ حالا یک مزیت است. یک تفوق. یک برتری. تیک تیک عقربه‌های ساعت حالا یعنی وقتی شب بشود، دهنت سرویس است. نمی‌دانی نزدیک‌ترین دوستت، پدر یا مادرت، عزیزترین فرد زندگی‌ات اگر جواب پیام‌هایت را ندهد در چه وضعی‌ست. ما هر شب توی گروه‌های تلگرام می‌گوییم بچه‌ها به پیام‌ها ری‌اکشن نشان بدهند ببینیم چه کسانی حالشان خوب است. من خیلی از این آمارگیری می‌ترسم چون اگر یک روز یک نفر نتواند لایک کند چه؟ این تازه به نظر من اولش است. قطعی‌های برق و اینترنت و بی‌خبری‌های طولانی مانده. من تلفن خانه‌ و آدرس خیلی‌ها را گرفتم اما بعد با خودم فکر کردم آیا آدم‌ها اصلا در بلندمدت در خانه‌هایشان می‌مانند؟***روایت شب:دیشب بیرون بودیم ولی تصمیم گرفتیم زود برگردیم که به تاریکی هوا نخوریم. غزل اسنپ گرفت. من اسنپ گرفتم. آرش و امیر اسنپ گرفتند. غزل رسید خانه. ما توی راه گم شدیم. من تهران را بلد نیستم. جی‌پی‌اس‌ها کار نمی‌کردند. توی دلم رخت می‌شستند. و چرا من تهران را بلد نبودم؟ حالا دارم یکی یکی محله‌ها را یاد می‌گیرم. از راه سختش. مثلا الان امکان ندارد فراموش کنم کنار خانه‌مان پژوهشگاه هست. و یا نیرو هوایی منطقه‌ی بزرگی‌ست. کجا شرق است و کجا غرب. و یا انبار نفت کجاست. و اصلا چه شکلی کار می‌کند. اضطرابم مدام در حال افزایش بود، به خانه نمی‌رسیدم. حرف‌های راننده را نمی‌فهمیدم. حالا که شب شده بود، می‌ترسیدم. می‌خواستم زودتر برگردم خانه. خانه امن نیست ولی احساس امنیت می‌دهد. خانه در آغوشم می‌گیرد. گرمم می‌کند. برایم معنا دارد. جایِ من است. در آنجا اتاقی دارم ازآنِ خودم.امیر و آرش چهار بار اسنپشان لغو شد. پیاده رفتند یوسف‌آباد. رفتند مترو.ساعت هشت و پنجاه دقیقه بود.ده دقیقه‌ی دیگر شروع می‌کنند.ساعت ۹.دیشب نه و ربع شروع کردند.چشمانم از خیرگی به گوشی موبایل در آمد.کجایی؟رسیدید؟ساعت نه و ده دقیقه آرش و امیر هنوز توی مترو بودند که چند بار صدای پدافند آمد. گفتم رسیدید؟ شروع کردند.حدود نه و نیم رسیده بودند خانه.و شهر را سکوت مرگ فرا گرفته بود و اعصاب من مانند موجودی قرون وسطایی که دست و پایش لای دستگاه‌های شکنجه کش می‌آید در حال کش آمدن بود. اینکه صدایی به گوش نمی‌رسید برایم از آمدن صدا هم دهشتناک‌تر بود.غول دیشب قصه، جایی پنهان شده بود. و من داشتم می‌لرزیدم. غول نامرئی حتی از صدای پای غول هم ترسناک‌تر است.ساعت ده من داشتم از دیدن موشک‌هایی که به اسرائیل خورده شادی می‌کردم.حدود ۱۱ همه‌ی شبکه‌های اجتماعی‌ام را باز کردم تا به سلطنت‌طلب‌ها و طرفداران اسرائیل آزادانه فحش دهم.حدود ۱۲ به بعد بود که تهران ترکید، انبار نفت شهران را زدند. ما از ملیکا خبر نداشتیم. و از احسان. نیلوفر داشت پهبادها را می‌دید و من بیشتر از هر وقت دیگری دلم می‌خواست معاشقه کنم.اضطراب شدید داشت آن روی دیگرش را به من نشان می‌داد.و آن روی دیگر من را به بقیه.من، دیشب فحاشی کردم و از ته قلبم از مردن آدم‌هایی که در آن سوی جهان زیست می‌کنند شاد شدم. دیدن این وجه از خودم غریب بود. احساس کردم انسانیتم فرو ریخته. و هیولایی در من بیدار شده. هیولایی که می‌توانست هیچوقت بیدار نشود، تنها اگر...قلبم از روی چند ضربان پرید. احساس کردم به زودی قلبم از حرکت می‌ایستد اگر گریه نکنم. بالاخره بغضم ترکید. مادرم، عادت دارد در شرایط اضطراب شدید سرزنشم کند. که قوی باشم. تا قبل از دیدن اشک‌هایم همچنان با من عصبی برخورد می‌کرد. بغضم که ترکید، بغلم کرد.نمی‌دانم چطور بگویم ولی احساس می‌کنم برای من، قوی بودن در قوی نبودن است.در اعتراف به اینکه می‌ترسم بمیرم. می‌ترسم فردا تنها خاکستری از من باقی مانده باشد. و حتی این ترسناک‌ترین چیزی نیست که به آن فکر می‌کنم. آهسته و پیوسته جان دادن زیر آوار، فلج شدن و زنده ماندن، از دست دادن عزیزانم، آواره شدن، بی‌آبی، گرسنگی، فقر و چیدنِ همه‌ی احتمالات ممکنِ ریاضیاتی ذهنِ فریبکارم کنار هم.من قوی نیستم. من همان خرگوش کوچکی هستم که ترسیده و می‌لرزد و دوست دارد خودش و عزیزانش را یک جای امن مخفی کند. دیگر نمی‌توانم این صداها را تحمل کنم. هر چند می‌دانم که شب باز شروع خواهد شد و هیچکس از من نخواهد پرسید توانت چقدر است؟آنها تا صبح زدند. من تا روشن شدن هوا و کمی بعد از آن هم بیدار ماندم.حتی در روشنایی روز هم صدا می‌آمد. لحظه‌ای که داشتم می‌خوابیدم، مطمئن بودم دیگر نمی‌توانم نوشتن را ادامه دهم. صدای قطع نشدنی پرندگان بالاخره برای اولین بار آرامم کرد.سپیده‌ی صبح رسیده بود و شهرزاد دم از قصه گفتن فرو بست.  </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 18:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول‌های هزار و یک شب- شب اول و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-pvjbzzv4n8wj</link>
                <description>تا به حال شده بترسی هر لحظه خانه‌ات روی سرت آوار شود؟ شبیه قصه‌های هزار و یک شب می‌ماند. انگار هر شب، غولی دارد با صدای سهمناک قدم‌هایش توی شهر راه مي‌رود، گرومپ... گرومپ... گرومپ... زمین می‌لرزد، شیشه‌ها می‌لرزند. می‌دانی این بار نزیک بود. صدای پدافند از دوردست سلسله‌وار می‌آید. صدا دور شده. این بار نوبت تو نیست. ولی غول دست‌هایش را دراز کرده و از جایی بوی آدمیزاد شنیده. دارد خانه‌ی جدیدی را ویران می‌کند. و تو اینجا منقبض و در هم فرو رفته نشسته‌ای و نمی‌توانی به هیچ چیزی به جز صداها فکر کنی. برنده‌ی این نوبت از مجموعه داستان‌های پریان تویی چون خودت را خوب پنهان کرده‌ای. ولی غول، قرار است هر شب بیاید. و این، قرار است یک کابوس مدام باشد، تا زمانی که شهری باقی نمانده باشد و آدمی.مرتب جمله‌های سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج توی سرم می‌چرخند. به بوی گوشت آدم فکر می‌کنم و جنازه‌هایی که روی هم تلنبار شده. به جاودانگی فکر می‌کنم و مرگ همچنان برایم ترسناک است. و نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد عادت کنم هر کس که مدتی‌ست آنلاین نشده لزوما نمرده و یا کی یاد می‌گیرم در حالی که صدای پدافند و انفجار در آسمان موج می‌زند خمیر کوکی‌ام را هم بزنم.چقدر طول می‌کشد یاد بگیرم زندگی‌ عادی‌ام را از سر بگیرم و قلبم مرتب در حال بیرون پریدن از دهانم نباشد؟ و یا کی دست برمی‌دارم از اینکه وقتی با کسی قرار می‌کنم بگویم: «اگر هنوز زنده بودیم می‌بینمت.»می‌ترسم از آدم‌ها بپرسم: «به نظرتان جنگ شده؟» چون می‌ترسم بگویند بله. و اگر بگویند بله نمی‌دانم باید آن را کجا بگذارم. این بله‌ی کشدار و هضم‌نشدنی را. این بله‌ای که باید آن را روی طاقچه گذاشت تا آنقدر آفتاب بخورد که کامل خشک شود. با خودم می‌گویم اگر هم کسی گفت بله، پیشگو که نیست. از کجا می‌داند؟ هیچکس از آینده خبر ندارد. همانقدر که هیچ کداممان  دیروز نمي‌دانستیم صدای ده‌ها انفجار پیاپی از دوردست قرار است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر دهد. آن روز صبح من مثل همه‌ی روزهای دیگر، کف اتاقم را نگاه کردم و با خودم گفتم یک روز دیگر مرتبش می‌کنم. چون قرار بود روزهای زیاد دیگری صبح از خواب بیدار شوم و با خودم بگویم: «امروز نه.» آخر قرار بود هزاران روز معمولی دیگر در راه باشد. قرار بود من باز نوشتن مقاله‌ام را عقب بیندازم. قرار بود یک روز دیگر صبحانه با غزل و گلچهره بروم بیرون. قرار بود با آرش برویم لیتل ایتالی. یک روزی. قرار بود با نیلوفر صحبت کنم، به زودی. با نیما مسابقه‌ی بدمینتون بگذاریم، در اسرع وقت. و من فکر می‌کردم هنوز قرار است پنجشنبه‌ها دیروقت برگردم خانه و مادرم من را گروگانگیری عاطفی کند که چرا دیر برگشته‌ام؟دیروز که از رامجین برگشتیم تهران، با خودم فکر کردم من یک دختر معمولی بودم که خانه‌ام را ترک کردم ولی یک دختر جنگ‌زده‌ام که به خانه برمی‌گردم. منتظر دود بودم. و صحنه‌های خرابی. اما همه چیز سالم و سر جای خودش بود. شب (دم صبح) که ویدیوها را می‌دیدم یک منطقه را نشان می‌دادند که هدف قرار گرفته و می‌دانستم نزدیک خانه‌ی ماست. خانه‌ی توی ویدئوها خیلی شبیه خانه‌ی ما بود. و هر چقدر بقیه سعی می‌کردند آرامم کنند تا خانه‌مان را به چشم نمی‌دیدم نمی‌توانستم باور کنم آن خانه خانه‌ی ما نیست.معلوم شد که آن خانه واقعاً خانه‌ی ما نبود.خانه‌ی دوستم بود.دوستم که تا دیروز خانه داشت حالا خانه ندارد. خدا رو شکر خودش سالم است. ولی طی یک شب تبدیل به یک بی‌خانمان شد. می‌توانست خانه‌ی ما باشد.این جمله مدام از فراز ذهنم عبور می‌کند.آن یکی خانه برای یکی از بچه‌های رصدخانه بود. درست است که دوست نزدیکم نیستند ولی این آدم‌ها را من می‌شناسم. سال‌هاست. دوباره با خودم فکر می‌کنم، می‌توانست خانه‌ی ما باشد. و موج‌هایی از همدردی و بغض قلبم را فشار می‌دهد. انگار دستی قلبم را نگه داشته تا نتپد و همین باعث می‌شود احساس کنم دارد منفجر می‌شود از فشار و سرکوب. گویی هزار سوزن به آن فرو می‌روند.فکر می‌کردم وقتی برسم خانه دلم بخواهد دوباره از شهر دور شوم. ولی وقتی رسیدم، دیدم دلم می‌خواهد همین‌جا بمانم.حالا، بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام، دلم خانه را می‌خواهد. نمی‌دانم اینجا احساس آرامش بیشتری می‌کنم و یا چون حالا می‌دانم خانه هم چیزیست از دست دادنی دلم می‌‌خواهد سفت بچسبمش. چون شاید یک روز نباشد. حتی نمی‌دانم باید منتظر چه مدت زمانی باشم؟ امروز؟ فردا؟ تا آخر هفته؟ ماه؟ فصل؟ سال؟ هشت سال؟ و یا جنگی که پایان‌ناپذیر است؟ جنگی که مال من نیست و مال من است. هیچ موقعیتی ماهرانه‌تر از جنگ نمی‌تواند جمله‌ی «به من ربطی ندارد» را فارغ از معنا کند. اگر تا دیروز، تصور می‌کردم هیچکدام از جنگ‌های جهان به من ربطی نداشته، حالا دارد.حالا، اینجا نشسته‌ام. نور روز هنوز از ورود هیولاهای شب جلوگیری می‌کند. اما شب، غول‌ها دوباره خواهند آمد.یا شاید هم نیامدند. نمی‌دانم. اما من می‌ترسم. آمدنشان من را تغییر داد و به نقطه‌ی غیرقابل بازگشتی رسیده‌ام که برای همیشه من را تغییر داده. الان نور روز بر من می‌تابد، اما شب، چیزها فرق می‌کند. شهرزاد باید تا سپیده‌ی صبح حواس بزرگترین غول کنارش را پرت کند. شب، رعب‌آورترین بخش روز برای شهرزاد بود.این را حالا می‌فهمم. </description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 03:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ظریفِ در لحظه بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-bj097kvcdrqq</link>
                <description>همه چیز خیلی مسخره و احمقانه است. همه چیز بیش از حد اتفاقی و تصادفی‌ست و همه‌ی اینها باعث می‌شود جلال و شکوه عشق و تقدیر خدشه‌دار شود. و من دلم بخواهد ماگ جدیدم را بگیرم دستم و از بالای ایوان این باغ وحش بزرگ را تماشا کنم، بدون اینکه طلب خاصی از آن داشته باشم. و روی لیوانم نوشته باشد: قهوه‌ی من، خانه‌ی من، قوانین من.اینها همه ویژگی‌های پاییز است و ژاکت‌هایی که در آغوشت می‌گیرند تا احساس بدی نداشته باشی. در حالی که مردم دوست‌پسرهایی دارند که آنها را می‌فرستند جلو تا با من بجنگند، من مجبورم تنهایی جواب همه را بدهم. این مسئله، درست است که من را نمی‌کشد ولی قوی‌ترم هم نمی‌کند. غمگین‌ترم می‌کند. ولی در عین حال خوشحالم. راه و رسم تنها زیستن این روزها را هم به من یاد داده. که به حمایت دیگری تکیه نکنم. ایستاده بمیرم. بدون هیچ ستونی.و وقتی به سقوط فکر می‌کنم، یادم می‌افتد که باید زودتر کوله بخرم وگرنه کیفم از پشت کتفم به پایین سر می‌خورد. و همه‌ی چیزهای در هم و برهمم، پخش و پلاتر از آنچه هست می‌شود. پخش و پلاتر از افکارم که هر کدامشان را این روزها دارم از یک گوشه‌ی شهر جمع می‌کنم. از کتابفروشی نشر ثالث مثلا. از بوی خاک باران خورده و از تارت لیمویی که دیگر طعمش را به خاطر ندارم. فقط می‌دانم من هم روزی بلد بودم بنویسم. ولی انگار هنوز... انگار هنوز به جایی که می‌خواستم نرسیده‌ام. اصلا به کجا می‌خواهم برسم؟ و پلک‌هایم سنگین می‌شود و به چای فکر می‌کنم. به کافئین. و به ایونت‌های پارسال که دلم برایشان تنگ شده و نشده. آدم از کجا می‌فهمد دلش برای چیزی تنگ شده است؟ آن احساس غمگین فشردگی قلب حالا دیگر همیشه با من است و وقتی همیشه دلتنگ چیزی هستی انگار یک جورهایی دیگر دلتنگ چیزی نیستی. چون دلتنگ بودن تبدیل به حالت عادی‌ات می‌شود و چیزی در گذشته همواره تو را صدا می‌کند.و در این لحظه یک نفر فریاد می‌زند: «به لحظه برگرد.»و او احتمالا تراپیستم است که دوست دارم طناب نجاتش را بگیرم. به شکلات صبحانه‌ی فردا فکر می‌کنم. به برنامه‌ی درسی پنجمی‌ها. و گروه کتابخوانی‌ای که در پیش است. به کوری چشم حسودها.و احساسش می‌کنم. بیدار شدن میزو را. در درونم. دختری که بلد است شمشیر بزند. خشمش را مثل رنگ به اینور و آنور می‌پاشد. همه جا از خون سرخ می‌شود و من به زندگی برمی‌گردم. چون باید ادامه دهم. چون چیزهای زیادی می‌خواهم که برای رسیدن به آنها باید روی طناب باریکِ لحظه حرکت کنم.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 22:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز معمولی دیگر در مزرعه‌ی توت‌فرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-pbl8ypb12l3u</link>
                <description>امروز در حالی می‌نویسم که انواع احساسات متناقض من را در برگرفته. دلم می‌خواهد مچاله شوم یک گوشه و شکلات گرم بخورم و خاطرات سیلویا پلات را بخوانم. چون طبق معمول خاطراتش هم با خوراکی‌ها شروع می‌شود. صفحه‌ی اول را باز کردم و دیدم نوشته: «چیزی بیش از یک خانه‌ی خالی، خستگی مبهم و مفرط پس از یک روز چیدن توت‌فرنگی زیر آفتاب، یک لیوان شیر خنک شیرین و ظرف نیمه‌گود از قره‌قاطی که در خامه خوابانده شده باشد نمی‌خواهم.»و من این زن را بسیار دوست دارم. از دست مردها خشمگینم و احساس می‌کنم به چیزی بیشتر از یک نویسنده‌ی فانتزی‌نویس مرد احتیاج دارم تا احساس کنم درک می‌شوم و کمی آرام بگیرم. چون من زیبایی را در تمام زن‌ها پیدا کردم ولی هیچ دفعه‌ای احساساتم به هیچ مردی مرا نجات نداد. عاشق شدن، آن طور که در کتاب‌‌ها می‌نویسند جالب و رهایی‌بخش نبود، و هیچکس به پای عشقم پیر نشد.از تمام مردها خسته شده‌ام.این بازی تکراری را نمی‌فهمم. دوست دارم به چالش کشیده شوم. همه چیز نخ‌نما شده و عادت ندارم -هیچوقت عادت نداشته‌ام- وقتم را صرف چیزی یا کسی کنم که با احساسات من شبیه پادری رفتار می‌کند.اما می‌ترسم. از تنهایی و تنها ماندن می‌ترسم. آن روز توی مدرسه، وقتی بچه‌ها داشتند بالا و پایین می‌پریدند و خستگی پشت پلک‌هایم بود و اذیت‌های پسره توی ذهنم می‌چرخید به این فکر کردم که در خانواده‌ی ما دو زن مجرداند و هر دو معلم‌اند و ناگهان ترسی عظیم من را در خودش بلعید. اگر من هم مثل آنها شوم چه؟ اگر تا ابد همه چیز همین شکلی که هست باقی بماند چه؟و چرا من ناتوان از دوست داشتن کسانی‌ام که دوستم می‌دارند؟ چرا از آدم‌ها فرار می‌کنم؟ دنبال چه چیزی می‌‌گردم که آن را پیدا نمی‌کنم؟دلم آرامش آن روزم را می‌خواهد. آن روز که تنهایی رفتم کافه و توت فرنگی با شکلات داغی که رویش سرازیر کردم خوردم. دلم پاییز می‌خواهد و باران و نارنگی. آدم‌هایی که به آنها احساس تعلق کنم. جایی که بتوانم به آن برگردم. و اینجاست که وقتی به اول همین متن برمی‌گردم متوجه می‌شوم من کافی بودن را می‌خواهم. می‌خواهم مثل سیلویا پلات در مزرعه‌ی توت‌فرنگی آن قدر در لحظه زندگی کنم که شب هیچ فکری مزاحمم نشود. که اصلا نگرانی دوست داشته شدن یا دوست‌داشتنی بودن برایم مطرح نباشد. دلم نخواهد دکترا بخوانم، مقاله بنویسم، ازدواج کنم، ورزشکار یا هنرمند شوم یا همه جای دنیا را ببینم. دلم نخواهد همه دوستم داشته باشند چون اصلا چرا باید همه از من راضی و خوشحال باشند؟ من یک انسانم با مزرعه‌ی توت فرنگی خودم و می‌توانم هرچقدر از وقتم را که دوست دارم صرف خودم کنم. چون فقط یک بار زندگی می‌کنم و مردن خیلی ترسناک است. چون مرگ مثل یک سایه روی من چنبره زده. مثل اژدهایی که سایه‌اش را بالای سرم می‌بینم ولی هرچقدر می‌دم تا از سایه‌اش بیرون بیایم نمی‌توانم از مرزهای آن بیرون بروم. و اژدها به زمین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و سایه‌اش من را در بر می‌گیرد. به طوری که دیگر حتی جرأت ندارم سرم را بالا کنم و در چشم‌هایش نگاه کنم.دلم می‌خواهد برگردم به مزرعه‌ی توت فرنگی. آنجا همه چیز آرام است. مزرعه‌ی توت فرنگی جایی‌ست خارج شهر. یک جایی مرطوب و نزدیک به دریا. آنجا آدم‌‌ روی پاهایش می‌سوزد و رد صندل روی پایش باقی می‌ماند. باید با کلاه بیرون رفت و در عین گرما بادهای شدیدی دارد. مزرعه‌ی توت فرنگی در یک شهر ساحلی‌ست. آنجا می‌شود سوار کشتی‌های بادبانی شد و ماجراجویی‌های جدید شروع کرد. و بعد دوباره برگشت. می‌شود خیلی هم از آنجا دور نشد. ولی آب‌های آنجا به آب‌های آزاد جهان متصل است. و من دلم می‌خواد سفر بروم. دلم می‌خواهد ماجراجویی کنم. و چیزی در صدای امواج است که من را به خودش می‌خواند.یاد سفر روسیه‌ام با زهرا افتادم. آن لحظه که پاهایمان را کردیم توی آب‌های اقیانوس و من احساس کردم اینجا، در دورترین مکانی که تا به حال بدون خانواده‌ام پایم را به آنجا گذاشته‌ام، چقدر احساس جالبی داشتم از متصل شدن به تمام آب‌های آزاد جهان. انگار قدم گذاشتن در این آب‌ها کافی بود تا من به نقطه‌ی دیگری از جهان متصل شوم. آزاد و رها باشم. و همه‌ی چیزی که می‌خواهم. آن لحظه بیشتر از هروقت احساس می‌کردم آزادم. و هیچ قید و بندی من را به جایی وصل نمی‌کرد. شاید به خاطر همین لحظه‌هاست که زندگی را دوست دارم. روزنه‌های نوری که در شب‌های تاریک می‌درخشند.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 22:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه‌ی راهنمای خودمراقبتی با استفاده از جوراب</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-tghuel3hkqgu</link>
                <description>این جلسه با تراپیستم کمی دعوا کردیم. ولی من مطمئنم به جای رابطه گلدان نمی‌خواهم. و رفتم لیست کارهایی را که آدم‌ها در زندگی روزمره انجام می‌دهند و من انجام نمی‌دهم را نوشتم. نتیجه‌ی نهایی‌ام این بود که باید بیشتر برای خودم جوراب بخرم و کمتر به پسرها فکر کنم.به این فکر می‌کنم که دوستی عمیق یعنی چه؟ و دیگر خیلی یادم نمی‌آید با لیلا در مورد چه چیزهایی صحبت می‌کردم. فقط آن روز را یادم است در آن فضای زیرزمینی نورگیردار دانشکده لیلا دو صفحه شعر برایم نوشته بود. و پرسیده بود من کجای این جهان ایستاده‌ام. و من احساس کردم دوست داشته می‌شوم. احساسی که این روزها به ندرت و به سختی به دست می‌آورم. به نیمکت بدون بغل‌دستی‌ام فکر می‌کنم، همه‌ی بچه‌هایی که مهاجرت کردند و بالن احساس تنهایی که داده بودمش پایین برمی‌گردد بالا و به جایی پشت قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. و من به فرانکنشتاین فکر می‌کنم، به مری شلی و خرمگس. و اینکه چرا همه‌ی هیولاهای طرد شده از نظرم دوست‌داشتنی‌اند؟ چون گاهی در درونم احساس می‌کنم من هم هیولایی هستم که طرد شده. و به این فکر می‌کنم که آیا همه‌ی اینها با خریدن جوراب حل می‌شود؟نمی‌دانم چه زمانی یا دقیقا چه واقعه‌ای باعث شده احساس کنم دوست‌نداشتنی‌ام. فقط می‌دانم خشم و تنهایی دارد درونم را می‌خورد و بین من و آدم‌های اطرافم فاصله‌ای ناپیمودنی و نامرئی ایجاد شده. دیواری که چون دیده نمی‌شود بلد نیستم آن را بردارم. نمی‌دانم چرا به دنبال آدم‌های غیرممکن می‌روم و نمی‌دانم چرا بلد نیستم عاشق کسی باشم که در نزدیک‌ترین فاصله‌ی فیزیکی به من ایستاده. شاید چون معمولا این آدم در دورترین فاصله از قلبم است؟ ولی دوست داشتن که زوری نیست. هست؟ و دوستانِ پرتقالی من جایی در میان تپه‌های گذشته گم شده‌اند.زمان از دست رفته برنمی‌گردد و به قول کیت دی کامیلو دلی که شکسته هیچوقت مثل قبل جوش نمی‌خورد. بخش‌هایی از من کنده شده که دیگر گوشت نمی‌آورد. و حالا من نه هیولایی که از تکه‌های اجساد متفاوت ساخته شده، که هیولایی زخم و زیلی و نیمه مرده هستم. زندگی به هیولا دمیده شد در صورتی که حیات مدام و پیوسته از من دورتر می‌شود. و خاطره‌ی لبخندی از گذشته در چشمانم به تدریج محو می‌شود.آن هیولایی که لحظه‌های بین دیگران را درک نمی‌کند و خودش را داخل آنها نمی‌بیند منم. و لحظه‌هایی هست که دلم می‌خواهد خودم را جدا کنم. چون نوشته‌ها با من حرف می‌زنند و روح محتضر نویسنده‌های مورد علاقه‌ام من را در خودشان پناه می‌دهند. اما آدم‌ها نه. آدم‌ها ترکت می‌کنند. و یا ناگهان سیستمشان به باگ می‌خورد. ناگهان ناخالصی‌ای از خودشان بروز می‌دهند. چنگ می‌اندازند یا دروغ می‌گویند. مردانگی‌شان به زن بودنت غالب می‌شود. با پولشان می‌خواهند تو را بخرند و یا رویاهایت را دستکاری می‌کنند. دوستان جدید پیدا می‌کنند. و یا گاهی چون جوراب‌هایت تا به تا هستند مورد پسندشان نمی‌افتی.دلم می‌خواهد بنویسم و با آدم‌ها همانطور حرف بزنم که نویسنده‌های محتضر مورد علاقه‌ام با من حرف می‌زنند. چون نوشتن به صرفه‌ترین راه ارتباطی‌ست وقتی فرصت داری خودت را شرح و بسط دهی. آن وقت دیگر لازم نیست قلبت را از سینه در بیاوری و تقدیم کنی. نوشته‌هایت را پیش‌کش می‌کنی به تدی کنت و از او انحنای گردنت را پس می‌گیری در یک نقاشی. چون نامه نوشتن تمام و کمال توست. وقتی رو به روی صفحه‌ی کاغذ می‌نشینی و سپس جاری می‌شوی. چون برای دوست داشتن راه‌های زیادی هست. چون می‌شود هر دو ارتباطتان را با دنیای بیرون از دست بدهید و به دنیای خصوصی خودتان بروید. دنیایی از کتاب‌ها و شخصیت‌های منحصر به خودتان. دنیایی که آن را خودتان ساخته‌اید. می‌شود با هم نوشت. می‌شود مجله‌ای داشت و هیئت تحریریه‌ای. رویایی و قلمی. می‌شود با واژه‌ها دوست داشته شد. و پسران قدبلند را به بستنی مهمان کرد. چون او تو را می‌خواند و تو به خصوصی‌ترین سطر‌های زندگی‌اش راه پیدا می‌کنی. جایی که پاهای معشوقش هم به آنها نرسیده و با خودت فکر می‌کنی آیا ما نزدیکیم؟ اصلا نزدیک بودن دو انسان یعنی چه؟ چرا می‌‌‌گذاری تو را بخوانم در حالی که من معشوق تو نیستم؟ چرا من را دوست داری و نمی‌خواهی من را از دست بدهی ولی کاری می‌کنی که از دست بروم؟ چرا نزدیکی ما جایی در حد فاصل میان نوشته‌ها گم شد؟  امان از این عشق‌های جوهری.آدم‌های دیگر چطور به یکدیگر نزدیک می‌شوند؟ من آنها را بلد نیستم. من فقط بلدم آرام و آهسته به تو نزدیک شوم. و جایی در میانه‌ی راه خودم را گم کنم. به معبد درونی تو می‌رسم. ولی لحظه‌ای که در مرکز قلب تو بالای قله‌ی کوه ایستاده‌ام و به ستاره‌ها چنگ می‌زنم، چیزی از خودم را برای همیشه پشت دروازه‌های قلبت از دست می‌دهم.و من دوباره تبدیل به هیولا می‌شوم. تکه‌ی دیگری از بدنم بریده شده. مشتی ستاره در دست دارم. می‌درخشم ولی خونریزی دارم.من مطمئن نیستم ولی فکر می‌کنم باید جوراب بخرم. احتمالاً. و باید کفش‌هایم را تمیز کنم. همه‌ی آدم‌هایی که قلبشان در مواجهه با شکسته شدن مقاومت می‌کند، جوراب‌های قشنگی دارند. شاید چون قبل از اینکه به دنبال ستاره‌ها به راه بیفتند، پاهایشان را چک می‌کنند. آنها می‌دانند، قبل از حرکت کردن، باید به شرایط خودشان فکر کنند. من آشوبناک‌تر از آنم که جوراب خریدن در شرایطم تغییری ایجاد کند. یا حداقل اینطور فکر می‌کنم. ولی از معمولی نبودن، جوراب‌های تا به تا را انتخاب می‌کنم. شاید بلکه بتوانم به روش خودم از خودم محافظت کنم؟ هنوز سوال‌های زیادی هست که جواب آنها را نمی‌دانم.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 01:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهی در مورد نهنگ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-u4rkzmwufhni</link>
                <description>در زبان کره‌ای برای احساس تنهایی و تنها بودن دو کلمه‌ی متفاوت وجود دارد. اینکه شما در خانه تنها باشید و یا پادشاهی که روی تخت پادشاهی‌اش، با آن همه خدم و حشم و جلال و جبروت احساس تنهایی کنید دو کلمه‌ی متفاوت و دو مسیر متفاوت پیش می‌‌گیرد ولی اگر از من بپرسید، دو تا کلمه هم کم است. تنهایی چیزی عمیق و ریشه‌دار است و هر مدل متفاوتش یک جای متفاوت آدم را به در می‌آورد.نمی‌دانم برای بقیه چطور است اما احساس تنهایی از زمان کودکی تا به امروز مثل یک سایه با من بوده. سایه‌ای که لحظه‌هایی ترکم کرده و خورشید فقط باید زاویه‌ی تابشش را عوض می‌کرده تا من بفهمم سایه هنوز با من است.سایه، هنوز با من است. و گاهی دستانش را دور گلویم فشار می‌دهد. و من دست و پا می‌زنم. و کسی نمی‌بیند. با اینکه میان جمع ایستاده‌ام. با اینکه دارم به آدم‌ها لبخند می‌زنم. با آنها حرف می‌زنم و سر تکان می‌دهم ولی تنهایی آنجاست. با من. جلوی من، در کنار من. و دستانش را آرام آرام به دور گلویم می‌پیچد.آن روز به تراپیستم گفتم می‌دانم که همه‌ی آدم‌ها تنها هستند. همه مرتب به من می‌گویند انسان در این جهان تنهاست. احساس تنهایی ناپدید نمی‌شود. حتی در رابطه هم وجود دارد. حتی وقتی ازدواج کرده‌ای. در تمامی لحظه‌ها. من می‌فهمم که هیچ انسان دیگری قرار نیست من را نجات دهد. که جواب در رابطه نیست و هیچوقت انسان دیگری نمی‌تواند تنهایی من را پر کند. ولی پس اگر همه دارند همین درد را احساس می‌کنند، اگر همه دقیقا به همین اندازه‌ای که من در این لحظه دارم تنهایی را احساس می‌کنم آن را احساس می‌کنند، پس چرا من نمی‌توانم نفس بکشم و بقیه می‌توانند؟ چرا این احساس تنهایی دارد من را خفه می‌کند، من را می‌کشد و دیگران را نه؟ چرا من دارم زیر بار این احساس تنهایی له می‌شوم و قفسه‌ی سینه‌ام سنگین است؟ اگر برای همه انقدر سخت است باید نفس بریده گوشه‌ای افتاده باشند. پس چرا بقیه ادامه می‌دهند ولی من نمی‌توانم؟ و این‌ها را در حالی می‌گفتم که نفسم از شدت گریه بند آمده بود.چون تنهایی، از عصر جمعه ناگهان مثل یک پتو من را دور خودش پیچید. انگار یک چیز سنگین و نامرئی روی جهان نشسته باشد. گویی همه‌ی چیزهایی که می‌دیدم تغییری کرده بود و کندی‌‌ای در من عارض شد که در روزهای بعدی هفته نتوانستم از دستش خلاص شوم. و این بار احساس تنهایی من را خفه نمی‌کرد. من را در خودش بلعیده بود. و من در دیوار نامرئی شکم نهنگ غوطه می‌خوردم. هم احساس آرامش می‌کردم و هم در عین حال بین من و همه‌ی جهان یک دیوار فاصله بود. من در محفظه‌ای شیشه‌ای قرار داشتم و در حالی که نهنگ من در آسمان مشغول به حرکت بود و من در شکم نهنگم در حال آب دادن گیاهان و آشپزی و کارهای روزمره‌ام بودم، همه من را می‌دیدند و فکر می‌کردند همه چیز طبیعی‌ست ولی هیچ چیز طبیعی نبود. من داشتم با نهنگ می‌رفتم و کسی متوجه نمی‌شد چون هیچ پیامی از بیرون از نهنگ به داخل شکم نهنگ به من نمی‌رسید. همه چیز جایی قبل از رسیدن به این جانور متوقف می‌شد. به پوست سرد نهنگ می‌خورد و باز می‌گشت. و این خیلی عجیب و ترسناک بود.سال‌ها پیش من برای اولین بار در مورد نهنگ‌هایی در آسمان نوشتم.آن موقع هم در آستانه‌ی یک فروپاشی روانی بودم و تا مرزهایی پیش رفتم که هیچ‌وقت تا آن موقع پا در آنها نگذاشته بودم. آن موقع هم، مشکل اصلی‌ام تنهایی بود. آن زمان، نهنگ‌ها را از دور می‌دیدم و با آنها دست تکان می‌دادم.«وقت هايى هست كه ليلا به من توجه نمى‌كند. می‌رود توى اتاق‌اش و در را شترق پشت سرش مى‌بندد. او توى اتاق بالا؛ روى سقف، در قسمت وارونگى زندگى مى‌كند. البته هيچ كس هيچوقت نفهميد كدام يك از دو دنياى وارونه‌ى ديگرى است اما سال‌هاست كه بحث بر سر اين تفاوت‌ها تمام شده. داشتم مى‌گفتم. به من توجه نمى‌كند. و من توى خانه تك و تنها مى‌مانم. وقت‌هايى هم كه تنها مى‌شوم دوست دارم بنويسم. و هر چقدر نوشته‌هايم را به سمت بالاى در اتاق‌اش پرتاب مى‌كنم، آن‌ها را دوباره مى‌فرستد بيرون. در اتاق‌اش را روى تمظيم &quot;تف خودكار&quot; مى‌گذارد.كاغذ‌ها مى‌ريزند روى سرم. بعد چشمانم خاكسترى مى‌شود، به سمت بالا اخم مى‌كنم و مى‌گويم:&quot;عن!&quot; و به سمت اتاق‌اش شكلك در مى‌آورم.ولى باز هم توجه نمى‌كند.دختر عجيب غير قابل تحملى است.ولى بعدا كه نوشته‌هايم را مى خواند، اعلام مى‌كند كه نوشته‌هايم را دوست دارد. و بعد باز دريا در چشمانم موج مى زند.اما در اين فاصله‌ها، تا زمانى كه حوصله كند آنها را بخواند، مى‌روم بيرون. و به آسمان خيره مى‌شوم. و باز احساس دلتنگى مى‌كنم و به سرزمين اساطيرى فكر مى‌كنم. به جايى كه آرزوى ديدن‌اش را دارم. روزى مى‌روم آنجا و همه چيز را مى‌فهمم. هميشه دلم مى خواسته من را براى سفر به آنجا انتخاب كنند. همان جا كه در آسمانش؛ نهنگ‌ها شناورند.» (این را سال ۲۰۱۵ نوشته بودم)حالا ولی، نهنگ من را بلعیده. گرداب تنهایی آمد و من را با خودش برد و دارم پا به سرزمین ناشناخته‌ها می‌گذارم. به نظر می‌رسد نهنگ‌ها همیشه وقتی می‌آیند که کس دیگری نیست من را جمع کند. شاید هم احساس تنهایی‌ام یک هیولای سیاه پیچ و واپیچ نیست. شاید همان نهنگ‌ها هستند. نهنگ‌هایی که دوستشان دارم و با آنها زندگی می‌کنم.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 00:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاف طبقاتی و آلرژی‌های فصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D9%84%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%8C-e0xef6cs8qqo</link>
                <description>خستگی مطبوعی دارم. بعد از آنتی‌بیوتیک و گریه در تراپی و بدمینتون بازی کردن دیگر جانی در بدن آدم باقی نمی‌ماند. امروز در مورد مدل گفتن «دوستت دارم» حرف زدیم. از نظر خودم من آدمی کلامی هستم. دوست دارم آدم‌ها با من حرف بزنند. به من بگویند دوستم دارند. آن را بشنوم. ولی تراپیستم معتقد است که اینطور نیست. و من فکر می‌کنم اگر کمی بیشتر به تراپی بروم احتمالا دچار بحران هویت خواهم شد. چون گویا همه‌ی چیزهایی که در مورد خودم می‌دانم اشتباه است. به نظر می‌رسد من هم دوست دارم «دوستت دارم» را بشنوم و هم به طور همزمان به شنیدن آن آلرژی دارم. نمی‌دانم چطور باید آن را توضیح دهم. مثلا دوست دارم گاهی خودم بروم و به دوستانم بگویم دوستشان دارم. اما شنیدن دوستت دارم از کسی که نمی‌توانم این دوستت دارم را به او پس بدهم معذبم می‌کند. باعث می‌شود دلم بخواهد فرار کنم. پیامش را تا ابد جواب ندهم. چون چطور می‌توانم بگویم «ولی من دوستت ندارم؟»، در حالی که همه‌ی حقیقت، عریان و واضح همین است. ولی دلم می‌خواهد آن را از زبان کسی که دوستش دارم بشنوم. بارها آن را تصور کرده‌ام. این که بدانم دوستم دارد. در گوشم زمزمه کند. لبخند بزند و آن را بگوید. در آغوشم بگیرد، من را ببوسد و بارها آن را تکرار کند. دوست ندارم عزیز و جان و گل و دلبر و قشنگِ کسی باشم (حلقه اگر اجتنابی بوده باشد تمام سال‌هایی که دست گولوم بوده فشار روحی زیادی را متحمل شده!) که او را دوست ندارم. احساس خفقان به من دست می‌دهد. انگار کسی طنابی به دور گردنم بسته و آن را به زور می‌کشد. دوست دارم فقط یاسی یا هر ترکیبی از یاسیِ کسی باشم که دوستش دارم. کسی که قلبم را از سینه در آورده‌ام و خودم تصمیم گرفته‌ام آن را به او تقدیم کنم. مثلا لیلا من را خوب بلد است. هزار جور اسم مختلف برای صدا کردنم دارد. تموجی. یاسمنگولا (و چیزهایی که نمی‌توانم اینجا به آنها اشاره کنم.) یا حتی گاهی به مسخره به من می‌گوید یاسمن خانم گل چون می‌داند از اینکه کسی من را آن شکلی صدا بزند متنفرم. ولی وقتی لیلا آن را می‌گوید خوشم می‌آید چون می‌خواهد اذیتم کند. و من از این بازی با کلمات خوشم می‌آید. بازی کردن برایم لذت‌بخش است. هوشمندانه‌ است. صمیمانه‌تر از یک دوستی معمولی‌ست. انگار دوست داشتنِ طبقه‌ی پایین است. انگار آدم‌هایی که طبقه‌ی بالا زندگی می‌کنند تصور می‌کنند تنها مدل گفتنِ دوستت دارم گفتن قشنگ و جان و عزیز است. یا البته احتمالا مدل صریح و روراستش هم همان است. چیزی که من بلدش نیستم.طبقه‌ی بالا آفتابی‌ست. آنجا همه چیز تر و تازه و قشنگ است. خورشید در آسمان می‌درخشد. آدم‌ها هم می‌درخشند. زن‌ها لوندند و مردها فقط کت و شلوار می‌پوشند. انگار خود آدم‌ها را هم اتو کشیده‌اند. همه لبخند می‌زنند و زندگی بر وفق مراد است.آدم‌های طبقه‌ی پایین ولی فرق دارند. طبقه‌ی پایین کمی تیم‌برتونی‌ست. آنجا هوا همیشه ابر‌ی‌ست و مدام باران می‌بارد. آدم‌ها کج و کوله‌اند و قلب‌های شکسته‌شان را با چسب‌های نواری کم‌جان به همدیگر چسبانده‌اند و هر لحظه ممکن است قلبشان متلاشی شود. با این حال آنها در سطح دیگری همدیگر را دوست دارند. در سطحی زیرزمینی که کسی از آن خبر ندارد. چون چیزی بین آنهاست که خودشان ساخته‌اند. چیزی منحصر به یک رابطه‌ی دو نفره. یاسمن خانم گل خیلی مسخره به نظر می‌رسد وقتی من و دیگری نامی مستعار داریم که شوخی بین خودمان است. دیگران نمی‌فهمند ما چرا اینها را به هم گفتیم و یا چرا همدیگر را این طور صدا می‌زنیم، در حالی که نگاه‌های معناداری بین خودمان رد و بدل می‌شود و خنده‌هایمان را قورت می‌دهیم. در لحظه زبانی شکل می‌گیرد که مختص خودمان است. و کلید رمزگشایی آن صمیمیتی‌ست که زمان و خاطره‌های مشترک آن را ایجاد کرده.دوست داشتن به نظر من دو طبقه دارد. یک سری آدم‌ها در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کنند. آنها قربان صدقه‌ی همدیگر می‌روند. دست همدیگر را می‌‌گیرند و مرتب همدیگر را می‌بوسند. همه چیز در رابطه‌ی آنها به شکل خط‌کشی‌شده‌ای فوق‌العاده است.دوست داشتن من ولی همیشه در طبقه‌ی پایین اتفاق می‌افتد. دوست داشتن من در طبقه‌ی پایین، جایی میان کنایه‌ها و بین خطوط شناور است. آنجایی قرار دارد که کسی اگر بخواهد بفهمد دوستش دارم باید معماهایم را حل کند. گاهی آدم‌ها موقع ابراز علاقه دست و پایشان به تار عنکبوت‌ها گیر می‌کند، سکندری می‌خورند و به همدیگر آسیب می‌زنند، با اینکه منظوری ندارند. آخر آنجا، طبقه‌ی پایین، انباری‌ای از انباشت احساس‌های ابراز نشده‌اند. چیزهایی که در لحظات نادرست بین آدم‌های طبقه‌ی بالا و پایین شکل گرفته. کسی که بخواهد عشق من را دریافت کند باید تلاش کند. سختی بکشد. همان‌طور که من. گفتن دوستت دارم بدون اینکه به آن یک عالمه چاشنی فلفل و نمک و پودر وانیل و کمی گرد لیمو اضافه کرده باشیم اندکی بی‌مزه نیست؟ تکراری و دم دستی نیست؟ زود کهنه نمی‌شود؟ من چطور می‌توانم به آدم‌های طبقه‌ی بالا اعتماد کنم؟ آدم‌های طبقه‌ی بالا اصلا خوشبختند؟ آدم‌های طبقه‌ی پایین هستند که آدم‌های من‌اند. آدم‌هایی که دوستت دارم‌هایشان را جایی بین خطوط مخفی می‌کنند تا خودت کشفش کنی. نمی‌دانم. شاید بعد از اینکه معماهای همدیگر را حل کردیم بتوانیم سری هم به طبقه‌ی بالا بزنیم. و در برخی روزهای آفتابی، دست همدیگر را بگیریم، یکدیگر را بوسه‌باران کنیم و چند ساعتی، بازی آدم‌های معمولی را بازی کنیم. ولی بعد از اینکه ماسک‌هایمان را برداشتیم، و برگشتیم طبقه‌ی پایین، من برایت کیک می‌پزم، تو برایم می‌نویسی. من برایت می‌نویسم، تو برایم شام می‌پزی. تو می‌توانی دوستت دارمِ من را در خط سوم پاراگراف چهارم پیدا کنی. آنجا که چیزی در مورد رنگ بی‌نظیر موهایت زیر نور خورشید صبحگاهی نوشته‌ام. و من می‌توانم دوستت دارم تو را توی مزه‌ی ترشِ اضافه‌ی کیک پیدا کنم. و همین‌ها مگر نه اینکه یعنی یکدیگر را دوست داریم؟یک جایی از جنگل نروژی، واتانابه به میدوری می‌گوید:گفتم: «تو خیلی بانمکی.»گفت: «میدوری... اسمم را بگو.»جمله‌ام را تصحیح کردم و گفتم: «تو واقعاً بانمکی میدوری.»«منظورت از واقعاً بانمک چیست؟»«آنقدر بانمک و جذابی که کوه‌ها از این جذابیت فرو می‌ریزند و اقیانوس‌ها خشک می‌شوند.»«چقدر خاص و زیبا از کلمات استفاده می‌کنی.»در حالی که لبخند می‌زدم گفتم: «می‌توانم نرم شدن قلبم را با شنیدن این حرف حس کنم.»«یک چیز قشنگ‌تر بگو.»«من واقعاً از تو خوشم می‌آید میدوری، خیلی زیاد.»میدوری گفت: «خیلی زیاد یعنی چقدر؟»گفتم: «مانند یک توله خرس بهاری از تو خوشم می‌آید.»«توله‌خرس بهاری؟ این دیگر چیست؟ توله‌خرس بهاری.»«یک روز در بهار داری در جنگل تنهایی قدم می‌زنی و بعد این توله‌ خرس کوچک با پوست خزدار مخملی و چشمان براق کوچک رو به رویت سبز می‌شود و می‌گوید: «هی خانم کوچولو. سلام. می‌خواهی با من برقصی؟» بعد تو و توله خرس کوچولو تمام روز را در آغوش هم سپری می‌کنید و در این تپه‌ی مملو از شبدر جست و خیز می‌کنید. قشنگ است، مگر نه؟»«بله، واقعاً قشنگ است.»«من اینقدر از تو خوشم می‌آید.»میدوری در حالی که مرا در آغوش می‌گرفت گفت: «این بهترین چیزی است که تا کنون شنیده‌ام. اگر این قدر از من خوشت می‌آید، هر کار بگویم انجام می‌دهی، درست است؟ عصبانی نمی‌شوی، نه؟»«البته که نه.»«و همیشه و همیشه از من مراقبت می‌کنی؟»در حالی که موهای صاف و پسرانه‌اش را نوازش می‌کردم گفتم: «البته که مراقبت می‌کنم. نگران نباش، همه چیز درست می‌شود.»و من دلم می‌خواهد کسی مانند یک توله‌ خرس بهاری دوستم داشته باشد. به نظرم این عاشقانه‌ترین نحوه‌ی دوست داشتن و دوست داشته شدن است. چیزی مانند یک توله خرس بهاری.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 13:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوک نخ‌ریسی زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%AF%D9%88%DA%A9-%D9%86%D8%AE-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-b5e12lbwwxos</link>
                <description>زمان خطی نیست. این را صبح به خاطر می‌آورم. درست بعد از بیدار شدنم. و تنها تصویری که جلوی چشمم می‌آیند نمودار خطی فضا و زمان است که دیشب پای تخته کشیده شد. و فلش‌هایی که در سرم می‌چرخند، فقط به خاطر اینکه هنوز کامل هوشیاری‌ام را به دست نیاورده‌ام و نیمی از مغزم در سرزمین رویاها به سر می‌برد. زمان شکل یک دوک نخ‌ریسی‌ست. می‌پیچد و به صورت مایل به جلو و بالا می‌رود. و یا به سمت پایین و اعماق شنا می‌کند. می‌چرخد و پیش می‌رود. و نمی‌توان روی آن به عقب سر خورد. ولی اگر می‌شد چه؟ اگر می‌توانستم این را در دست بگیرم و برگردم به عقب؟ همواره یک پشیمانی به سراغم می‌آید. اینکه به موقع نگفتم دوستت دارم. و این فکر زمان را مانند نوک سوزن دوک نخ‌ریسی تیز می‌کند و جایی در منتهی‌الیه بالا سمت راست قلبم فرو می‌کند. ولی فکر می‌کنم اگر در زمان درست هم می‌‌گفتم فرقی نمی‌کرد. اما گذشته گرم و نرم است و مثل تماشای بی‌وقفه‌ی سریال جلوی تلویزیون در حال بستنی خوردن است. گذشته امن است و ترسی ندارد. چون هزار جور مختلف می‌توانست پیش برود اما پیش نرفت. با این حال یک فیلتر گرم اینستاگرامی روی آن انداخته‌اند که گویی همه چیز آنجا، در سرزمین دیروز، بهتر از سرزمین امروز پیش می‌رفت. آنجا، هنوز کافه موون وصال کاربونارا می‌دهد، هنوز عاشق نشده‌ام که گوش‌هایم را سوراخ کنم. آنجا گوش‌هایم باکره هستند و هنوز نمی‌شنوند که آدمی بهترین دوستانش را هم از دست می‌دهد. و فلش زمان همزمان به جلو پیش می‌رود. دوک نخ‌ریسی زمان به من یادآوری می‌کند من جایی در گذشته ایستاده‌ام و زمان در حال حرکت رو به جلوست. آخرین گل‌برگ گل سرخ در حال افتادن است و من هنوز عاشق دیو نشده‌ام. چیزی در پیر شدن هست که دوستش ندارم. بدنم رو به افول است و هر چند صدای فسادش هنوز به سطح نرسیده اما قیژ قیژ لولاهای زانوهایم را حس می‌کنم. و کمردردی که به آن عادت ندارم. بارها دیده بودم که در جاهای مختلف آدم‌ها -احتمالا بیشتر مردان- می‌گویند بهترین زمان بدن زنان در سی سالگی آنان است. به خودم در آینه نگاه می‌کنم. انگشتانم را می‌گذارم زیر چشمانم و پوست صورتم را به پایین می‌کشم؟ آیا من در اوج دوره‌ی شکوفایی و شکوه خودم هستم؟ آیا اگر همین لحظه از آینه بپرسم، من زیباترین شخص سرزمین خودم هستم؟ پاسخش من خواهد بود؟ آینه انتخاب‌های زیادی دارد. و حداقل امروز روزی نیست که من را انتخاب کند. به لکه‌های جدید روی پوستم دست می‌کشم. به عدم تقارن بینی‌ام نگاه می‌کنم. و فکر می‌کنم چشمانم را همچنان دوست دارم. موهایم را، اگر بتوانم آنها را رام کنم. گوش‌های کوچکم که کاش از سرزمین پریان آمده باشند. و چربی‌هایی که دور شکمم جمع شده‌اند و دوستشان ندارم. گودی کمرم که در فرو ریزش بدنم به درون خودش با زمان مسابقه گذاشته و مرتب من را از پشت به سمت جلو هل می‌دهد. و زانوهایی که مثل لولای در قیژ قیژ می‌کنند. هیچکس به من نگفته بود بزرگسالی اینها را هم دارد. و حالا می‌فهمم چرا نامادری سفیدبرفی به زنان جوان‌تر از خودش حسادت می‌کرد. همه در مورد زیبایی جوانی می‌گویند و من کم‌کم گذر سال‌ها را حس می‌کنم. در سال‌هایی که احتمالا باید به ثبات می‌رسیده بودم، دارم مرتب دور خودم می‌چرخم و خیلی مطئن نیستم این کارهایی را که می‌کنم اصلا هیچوقت دلم می‌خواسته که انجام دهم. زمان گاهی مثل سیم تلفن است. با پیچ‌های تند دورم می‌پیجد و می‌رود که خفه‌‌ام کند. از جلو رفتن زمان چیزی نمی‌فهمم جز هراسِ جواب دادنِ تلفن. تلفنی که به قصد کشتنم مرتب زنگ می‌زند و من دورتر از آن هستم که جواب دهم. چون خوابم و هر کاری می‌کنم بیدار نمی‌شوم. و در این لحظه‌هاست که به زمان اضافه نیاز دارم. نیاز دارم که بتوانم خطِ زمان را، به هر شکلی که هست، صاف، دوکی شکل، سیم تلفنی و یا کج و مأوج با احتمال بارش کوفته قلقلی، قطع کنم. گذرگاهی رو به بیرون پیدا کنم. و در تکینگی زمان، در جایی که سیاهچاله‌ها حتی زمان را هم در عمق خودشان می‌بلعند و سوراخش می‌کنند، پیدایش می‌کنم. کتابم را دستم می‌گیرم و زمانِ بیرون معنای خودش را برایم از دست می‌دهد. به بی‌زمانی مطلق فرو می‌روم. آنجا، آن سرزمین خیالی، می‌خواهد سرزمین میانه باشد یا ماجرای عاشقانه‌ی بین میدوری و واتانابه، می‌‌خواهد اوستن آرد باشد یا هاگوارتز، و یا شاید قلعه‌ی متحرک هاول در اینگاری باشد که هیچوقت درش را به سمت دنیای بیرون، لندن واقعی، باز نخواهم کرد. آنجا نقطه‌ی امن من است. جایی که زمان برایم شکاف برمی‌دارد. جایی که از زمان فرار می‌کنم و در دلپذیری سیاهچاله‌ی عمیق‌ام، در تکینگی فضا و زمان شخصی‌ام فرو می‌روم. جایی که تالکین دست روی سرم می‌کشد و لا به لای اشک‌هایم به من یادآوری می‌کند در گذر زمان، در پیر شدن و در قیژ قیژ زانوهایم لطفی هست که دیگران آن را درک نمی‌کنند. و او به من ائووین را هدیه می‌دهد. زنی که عشقش را در غیرمنتظره‌ترین بخش‌های کتاب پیدا می‌کند. و من به خاطر می‌سپارم که زنانی با چکمه‌های هفت فرسخی، آنهایی که کلاه می‌دوزند و کسی به آنها نگاه نمی‌کند، آنهایی که در حاشیه‌ی امن جوانیشان پیری را تجربه می‌کنند، ماجراجویی‌های خودشان را دارند. شاید روزی، در حالی که صبحانه‌ی انگلیسی تخم مرغ و بیکن‌ام را آماده می‌کنم، آتشک خانه‌ی زیباترین جادوگر اینگاری، من را برای به دست آوردن آزادی، جوانی و عشقم راهنمایی کند.</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 19:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از توت‌فرنگی، خاویار و ماهی قزل‌آلا یا چگونه فمینیسم و هابیت‌ها بی‌ارتباط نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@midori/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B2%D9%84-%D8%A2%D9%84%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-oxy6nh1r4zwi</link>
                <description>خیلی وقت است که می‌دانم من یک هابیت‌ام. شاید نه در اندازه و موهای روی پا، اما در قلب و روح و میزان شکمو بودن. چیزی در مورد شکمو بودن هابیت‌ها هست که آنها را به یک انسان معمولی شبیه‌تر می‌کند. فکر کردن به قارچ و گوشت خرگوش وسط یک مأموریت برای نجات جهان، اصلا مانند راه رفتن لگولاس اسرارآمیز و مانند خواندن رد پا تا پیش از رسیدن به جنگل فنگورن توسط آراگورن ضطراب‌آور به نظر نمی‌رسد. اما انسانی‌ترین ویژگی هر انسانی‌ست که انرژی مصرف می‌کند. هر کس نداند می‌تواند تصور کند به هابیت‌ها گفته‌اند قرار است برای پیک‌نیک به گردش بروند و هیچکس به آنها توضیح نداده در انتهای مسیر مرگ به انتظارشان نشسته است. سر هر پیچ و بعد از هر شیب دارند به خوراکی بعدی فکر می‌کنند و یا با فکر رسیدن به خوراکی‌هایی که پشت سرشان است و می‌دانند روزی آنها را دوباره خواهند چشید ادامه می‌دهند. برای من، یکی از درخشان‌ترین لحظه‌های فیلم جایی‌ست که بالای کوه هلاکت سم به فرودو می‌گوید: «به توت‌فرنگی‌ها فکر کنید آقای فرودو.» و وقتی سم این را می‌گوید، با اینکه من در خانه و زیر باد کولر نشسته‌ام و دارم بازگشت شاه را تماشا می‌کنم، حتما به این فکر می‌کنم که بعد از تماشای فیلم از کجا می‌توانم توت‌فرنگی پیدا کنم و بخورم.شخصیت‌هایی که عاشق غذا هستند همیشه برایم جالب بوده‌اند. احساس می‌کنم چیزی در غذا هست که در تاریک‌ترین نقاط مسیر زندگی انسان را به حیات برمی‌گرداند و هابیت‌ها این را خوب متوجه می‌شوند. و البته بسیاری از شخصیت‌های دیگر. یادم است در اوج در هم‌پیچیدگی داستان در جز از کل، یک جا عموی جسپر می‌گوید عاشق غذاست و راوی می‌گوید عشق به غذا ویژگی همه‌ی کسانی‌ست که زندگی را دوست دارند. عشق به غذا یا به زبان خودمانی همان شکمو بودن، یکی از مادی‌ترین و دنیوی‌ترین احساس‌هاست. هیچ نکته‌ی عرفانی و سلوکانه‌ای در با لذت خوردن غذا وجود ندارد یا حداقل اینطور به نظر می‌رسد. شاید لذت بردن از خاویار و انتظار برای اینکه مطمئن باشی سر سفره کسی به جز تو به آن چشم ندوخته بیش از حد غیرپرهیزکارانه به نظر برسد و همین احساس است که من بیشتر از هر چیزی درکش می‌کنم. غذا، با وجود همه‌ی غیرعرفانی و رمانتیک بودنش انگار راهی برای به مبارزه طلبیدن مرگ است. غذا مهره‌ی تسبیح من به زندگی روزمره و بی‌اهمیت‌ترین قسمت آن است اما قسمتی‌ست که در درونی‌ترین لایه من را به آن وصل می‌کند. گویی شیره‌ی حیات به یک رسانه برای جاری شدن در رگ‌هایم نیاز دارد و از طریق طعم بستنی و قهوه و شکلات این کار را برایم می‌کند. من غذا می‌خورم پس هستم. و این هابیت کوچولوی درونم، همواره با هابیت کوچولوی درون دیگران ارتباطی عمیق می‌گیرد. چیزی من را به همه‌ی کسانی که عاشق غذا هستند فارغ از جنسبت، سن و نسبتشان با خودم وصل می‌کند. این آدم‌هایی که غذا برایشان مهم است را جور دیگر دوست دارم. محل کار جدیدم را دوست دارم چون آنجا مرتب به ما خوراکی می‌دهند. یک معلم گرسنه هیچوقت معلم خوبی نیست. آن هم کسی که به محض گرسنه شدنش بوی برنج تازه و مزه‌ی ته‌دیگ در مغزش می‌پیچد. غذا برای من مهم است و آدمی که غذا برایش مهم است نیز برایم مهم است. احساس می‌کنم آدمی که به گرسنگی‌اش خودآگاه است قابل اطمینان است چون احتمالا هم به فکر خودش است و هم دیگران. آدمی که به غذا فکر می‌کند دارد برای بقا می‌جنگد. و کنار این آدم می‌توان زنده ماند چون جزئیات هنوز برایش قابل تفکیک است. چون قار و قور شکم او را در لحظه نگه می‌دارد. برای همین کوچک‌ترین نشانه‌ای از عشق به غذا توجه‌ام را جلب می‌کند. و بعد استر را ملاقات کردم. در شیشه‌ی سیلویا پلات. و زمانی که به این جمله رسیدم: «نمی‌دانم چرا ولی در دنیا از خوراکی بیشتر از هر چیز دیگر خوشم می‌آید.» ناگهان حس کردم یک هابیت کوچولوی دیگر را در آینه می‌بینم. یک نفر از شهر خودمان، در آمریکای ۱۹۵۰. چیزی نامرئی بین نان تست‌ها و خاویارها وجود داشت که او را به من وصل کرد. در یک لحظه با خودم گفتم من این دختر را که موقعیت دقیق کاسه‌ی خاویار روی میز غذا را می‌سنجد می‌فهمم. سادگی‌ای در روند افکار آدم‌های شکمو وجود دارد که دلنشین و خنده‌دار است. چون در تمام مدتی که به خوراکی فکر می‌کنند در لحظه‌اند و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند ذهنشان را مغشوش کند، حتی فکر مرگ. شاید برای همین استر هر بار که در کنار غذاهای خوشمزه است از مرگ دور می‌شود. چیزی روشن همیشه در بالای بشقاب‌های تارت و نان خامه‌ای شناور است که سایه‌ی مرگ را دور می‌کند. و شاید برای همین متصل‌ترین لحظات استر به زندگی وقت غذا خوردن است. آدمی که به مرگ می‌اندیشد از غذا دور است و حتی رویای آن هم نمی‌تواند او را از سرزمین مردگان بازگرداند. به همین دلایلی که گفتم، غذا مهم است. و هرچقدر دیگران آن را مسخره کنند، تاریخ کسانی را دیده که غذا را به اندازه‌ای که باید جدی می‌گیرند. همانطور که ویرجینیا وولف گفته: «عجیب است که رمان‌نویس‌ها به شیوه‌ی خود به ما می‌قبولانند که آنچه همیشه صرف ناهار را به یادماندنی می‌کند حرف بامزه‌ای است که کسی گفته یا کار جالبی است که کسی انجام داده. اما به ندرت کلمه‌ای درباره‌ی آنچه خورده شده به زبان می‌آورند. این بخشی از عرف و قاعده‌ی کار رمان‌نویس است که به سوپ و ماهی قزل‌آلا و اردک اشاره نکند، انگار سوپ و ماهی قزل‌آلا و اردک اصلا اهمیتی ندارد، انگار هرگز کسی سیگار نمی‌کشد یا شراب نمی‌‌نوشد.» این جمله‌ی اتاقی از آن خود خیلی جالب است. انگار آدم‌های مهم و جدی تصور می‌کنند پرداختن به غذا امری حاشیه‌ایست. گویی ما را از حقیقت و اصل ماجرا دور می‌کند. در حالی که غذا چیزیست که ما را در لحظه نگه می‌دارد. اتفاق اکنون است و همان عنصری که ما را به زندگی وصل می‌کند. شاید برای همین است که در فانتزی‌ترین رمان تاریخ یا شاید اولین رمان فانتزی تاریخ، رمانی که همه‌اش زاده‌ی خیال است و جادو در آن کار می‌کند، باز هم توت‌فرنگی‌ها هستند که قهرمانان ما را بیدار نگه می‌دارند. شاید برای همین است که رمان‌های فانتزی در حالی که فرار از واقعیت‌اند، دنیای خیال را دور می‌زنند و ما را به واقعیت برمی‌گردانند. چون شاید بالای کوه هلاکت، نه جادویی به کمکشان می‌آید و نه موجودی اساطیری و افسانه‌ای. این توت‌فرنگی‌ها هستند که فرودو و سم را نجات می‌دهند. و به نظرم شاید این شباهت فمینیست‌های مورد علاقه‌ام باشد با فانتزی‌نویس محبوبم که احتمالا بویی از فمینیسم نبرده. نقطه‌ی مشترک رمانی که نُه مرد آن را جلو می‌برند و زنان مبارز مورد علاقه‌ام، عشق به غذاست. و این یکی از چیزهایی‌ست که باعث می‌شود هر سه تای آنها را -کم و بیش- دوست بدارم. شاید، به نظرم، اعتراف کردن به اینکه این دم دستی‌ترین عنصر مادی انقدر برایشان مهم است باعث می‌شود حرف‌هایشان بیشتر به عمق جانم نفوذ کند. کسانی که اهمیت غذایی را که اینطور از نظر دیگران خوار و خفیف و دنیوی شمرده می‌شود فریاد می‌زنند، حداقل صداقتشان را کف دستشان گذاشته‌اند و پیش می‌روند. چون بدون غذا و بدون حرف زدن درباره‌ی اهمیت آن الآن ما کجای جهان می‌توانستیم باشیم؟ و شاید دلیل دیگری که آنها را به هم مرتبط می‌بینم این است: فانتزی مهجورترین ژانر ادبیات است، همان فضایی که خیال در آن اوج می‌‌گیرد و با این حال کسی آن را جدی نمی‌گیرد. و همینطور زنان، نیمی از بشریت که سال‌هاست کسی آنها را جدی نمی‌‌گیرد. حالا کافیست این دو در حال حرف زدن در مورد غذا هم باشند. چه کسی آنها را می‌بیند؟ چه کسی واقعا به حرف‌هایشان گوش می‌کند؟و من اینجا در حال نوشتن هستم. از خوراکی‌ها و مردان و زنان محبوبم. به عنوان زنی که به دنبال دنیاییست که در آن حقوقش با دیگری برابر است و ژانر مورد علاقه‌اش فانتزی‌ست و شکمو و تپل است، در پایین‌ترین نقطه‌ی هرم جدی گرفته شدن قرار دارم. با این حال قهرمانان این دنیا، قهرمانان دنیای من پایشان به واقعیت وصل است. و حقیقت چیزی جز این نیست که برای مبارزه، برای انداختن حلقه‌ی قدرت در کوه هلاکت، برای ساختن زندگی‌ای که در آن زنان همانقدر انسان شمرده می‌شوند که مردان، آدمی باید غذا بخورد. و چه چیزی بیشتر از طعم خوش توت‌فرنگی، لذت فرو دادن خاویار و بلعیدن گوشت ماهی قزل‌آلا برای ادامه‌ی راه می‌تواند به ما قدرت دهد؟</description>
                <category>میدوری</category>
                <author>میدوری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 14:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>