<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد خدابنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@milad66kh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:13:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9097/avatar/13ZClQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد خدابنده</title>
            <link>https://virgool.io/@milad66kh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم Les misérables – بینوایان هنوز هم هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-les-mis%C3%A9rables-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-w8vxqwbch6qy</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/91473عنوان فیلم تداعی کننده یکی از آثار فاخر رمان و ادبیات جهان است: «بینوایان» اثر ویکتور هوگو که اینبار لاج‌لی، کارگردان و فیلمنامه نویسی که اولین ساخته سینمایی خود را تجربه می‌کند آن را در روایتی مدرن تعریف می‌کند؛ روایتی که البته در لایه‌های بسیار پنهان با کتاب بزرگ هوگو در قرابت به معنایی به سر می‌برد. در ادامه برای بررسی و نقد فیلم «Les misérables»  با ویجیاتو همراه باشید.شاید تنها وجه تشابه فیلم «بینوایان» لاج‌لی با رمان فاخر ویکتور هوگو، روایت قصه هر دو اثر در شهر فقیرنشین مونت فرمیل است، همان جا که خانواده بدجنس و ظالم تناردیه‌ها در آن ساکن بودند.احتمالا لاج‌لی در دورنمای فیلم با انتخاب جغرافیای اثر می‌خواسته اشاره‌ای هوشمندانه به تداوم حضور همان طبقه فرودستی کند که حالا باز هم پس از گذشت بیش از صد و پنجاه سال بعد از انتشار رمان ویکتور هوگو کماکان با همان تنگدستی و ظلم حاکم سر می‌کنند و به اقتضای فضا، مرتکب به جرم و جنایت می‌شوند.فیلم «Les misérables» در شروع با یک سکانس باشکوه از شور و شوق مردم فرانسه به دلیل قهرمان شدن تیم ملی فوتبال  آن کشور در مسابقات جام جهانی روسیه و پرسه دوربین میان شادی و همهمه مردم فقیر نشین شهر کار خود را آغاز میکند.به واقع این سکانس تنها جایی از فیلم لاج‌لی است که همه‌ی آدم‌های دنیای فیلم به دور از اختلاف و نزاع کنار هم جمع شده‌اند و هدفی مشترک دارند. گویی تمام کشور فرانسه از فقیر و غنی با هر دین و آیین و مذهبی، فارغ از هر دسته و گروهی، وقتی صحبت از سربلندی و افتخار ملی می‌شود، تمام نفاق و کینه و دشمنی خود را  کنار گذاشته و شانه به شانه هم با لباسی واحد، در سر تا سر شهر هیاهویی به راه می‌اندازند و در شادی و افتخار ملی سهیم می‌شوند.دوربین اما بعد از این سکانس ناگهان عقب میکشد، صحنه به یکباره رنگ می‌بازد و فضای سردی به خود میگیرد، همه چیز رنگ و بوی اختلاف، اعتیاد، فقر، جنایت و خشونت به خود میگیرد. شاید به واسطه موضوع چاره‌ای نیز جز این نبوده است، فیلم « Les misérables» قرار است قصه افتراق و فاصله‌ها در جامعه باشد.لاج‌لی در سه سکانس اول فیلم، سه شخصیت داستان را به ما معرفی می کند، او در اولین تجربه کارگردانی خود از بازیگران تازه کاری استفاده کرده است و توانسته از آنها بهترین بازی را بگیرد.اولین شخصیت، پسر بچه نوجوانی به نام عیسی با بازی عیسی پریکا است او یک دزد خرده پا است. اطراف عیسی دوستان هم سن سال زیادی دیده می‌شود، او بیشتر وقت خود را در کنار دایره وسیعی از رفیق هایش و در کوچه و خیابان‌های شهر می‌گذراند.شخصیت دومی که به تماشاگر معرفی می‌شود، رویز یا همان گریس با بازی دیمین بنارد است، او پلیس سفید پوستی است که از شربورگ به منطقه مونت فرمیل انتقالی گرفته است تا از این طریق بتواند به واسطه نزدیک شدن به محل زندگی همسر سابق‌ خود، مسیر راحت‌تر و کوتاه‌تری برای دیدن و ملاقات فرزندش داشته باشد.کاراکتر بعدی اما پسر بچه نوجوانی به نام بویز با بازی الحسن لی است، او شخصیتی منزوی اما بسیار باهوشی دارد، بویز بیشتر وقتش را صرف بازی و کنجکاوی با هلی شات  خود و ثبت تصاویر و فیلمبرداری  از سطح شهر می‌کند.معرفی شخصیت‌ها خیلی ساده اتفاق می‌افتد، کات‌های سریع بین کاراکترها فرصت شخصیت‌پردازی را گرفته‌ است و چیزی به آنها اضافه نمی‌کند، همه چیز همان اندازه و عمقی را دارند که فیلمساز احتمالا این چنین می‌خواسته است.لاج‌لی بیش از آنکه به شخصیت‌ها و عمق آنها بپردازد، دوربین را صرف توصیف مکان و جغرافیای فیلم می‌کند. همان‌جا که می‌خواهد پیام هشداری داده باشد که این اختلاف‌ها‌ و کشمکش‌ها در میان طبقات جامعه و آن هم زیر بار خشونت و ناعدالتی پلیس به مثابه دولت، همچون آتش زیر خاکستری است که کمین کرده تا در فرصت مناسب و در طرفة العینی جرقه‌ای زده و از زیر خاکستر سر به بیرون آورد و طوفانی به پا کند تا تر و خشک را با هم در آتش خشم خود بسوزاند.لاج‌لی در فیلم «Les misérables» به درستی و با پرسه‌های مستندگونه و هنرمندانه در سطح شهر و با القای لحظه به لحظه اضطراب به تماشاگرش او را با خود همراه میکند تا با نشان دادن اقشار و آدم‌ها، در موقعیت های اجتماعی مختلف،  بذرهای قصه‌اش را بکارد. او در سکانس پایانی به شکلی عالی و خیره کننده همه‌ی این گروه‌ها و آدم‌ها را بر سر یک موضوع واحد کنار هم جمع میکند تا نتیجه‌گیری اخلاقی‌اش را به تصویر درآورد.فیلم «Les misérables» از هر جهت شبیه یک بیانیه سیاسی است، فیلمی صریح و جهان شمول که با تمام کم کاستی‌هایش در شخصیت‌پردازی و نحوه نقطه گذاری در پایان‌بندی و با در نظر گرفتن اینکه تجربه اول لاج‌لی به حساب میرود، اثری مهم و مسحور کننده در کارنامه او قلم داد میشود.کسب جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره فیلم کن و یا قرار گرفتن نام فیلم «Les misérables» در بین کاندیدای نامزد دریافت بهترین فیلم خارجی زبان در آکادمی اسکار سال پیش، گواه مهارت لاج‌لی در فیلمسازی و نگاه بصری، ویژه و البته دغدغه‌مند و انتقادی او به موضوعات اجتماعی جامعه خویش است.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/91473</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 09:10:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم آشفته‌گی – بار کج به منزل مقصود نرسید</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AC-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%85%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-lxd9jtohk2yk</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/67135در این شکی نیست که فریدون جیرانی، کارگردان، فیلمنامه‌نویس، تهیه کننده و حتی مجری توانمندی است؛ او که سالها در سینما و تلویزیون فعالیت داشته، بدون شک نه تنها قسمتی از تاریخ هنر سینمای ایران است، بلکه میبایست جیرانی را به واسطه حضور در برهه‌های مختلف زمانی و تجربه فراوان، دایره‌المعارف سینمای ایران دانست. او که در کارنامه خود از ابتدا بازنویسی فیلمنامه‌های بسیاری از آثار برجسته سینمای بعد از انقلاب چون «گل های داودی»، «دبیرستان»، «زیر بام‌های شهر»، «نرگس» و … را یدک می کشد و بعد‌تر همچنین در مقام کارگردان نیز آثار فاخری چون «صورتی»، «قرمز» و «شام آخر» را دارد، این بار نیز در ادامه روند تنوع طلبی خود، دست به ساخت فیلمی متفاوت‌‌ و در ادامه اثر قبلی خود یعنی فیلم «خفه‌گی»، فیلم «آشفته‌گی» را در سبک نوآر ساخته است. پس در ادامه برای نقد فیلم آشفته‌گی با ویجیاتو همراه باشید.اینکه فریدون جیرانی پس از تمام این سالها بازهم  می‌خواهد سبک‌های مختلفی از فیلمسازی را در ساخت آثار سینمایی تجربه کند، بسیار عالی و قابل تحسین است و آدم را یاد اسپیلبرگ می‌اندازد؛ اما مشکل اصلی این تجربه گرایی در فیلمهای اخیر او، شاید اهمیت دادن بیش از حد جیرانی به فرم و سبکی است که می‌خواهد آن را تجربه کند. در واقع می توان گفت در آثار جدید او فرم و اهمیت به سبک، اصل و محور قرار میگیرد، در نتیجه فیلمنامه نوشته شده فارغ از چفت و بست و جفت و جور شدنش در آن سبک خاص، در بستر ژانری که می‌خواهد بسازد گویی حقنه می‌شود.در خلاصه فیلم «آشفته‌گی» آمده است «یک فیلم است درباره عشق و جنایت….»، خلاصه‌ بسیار کوتاهی که اطلاعات زیادی به ما نمی‌دهد. در حقیقت فیلمنامه اثر هم به همین کوتاهی است، با این تفاوت که از همین دو کلمه (عشق و جنایت) اولی را مطلقا نمی‌تواند بسازد و در دومی هم به دلیل عدم ایجاد انگیزه‌های عاشقانه و یا تبهکارانه، عاجز و ناتوان میماند.در شروع بهرام رادان را در دو نقش کاملا متفاوت (به ادعای فیلم) میبینیم، دو برادر اما با خلق و خویی مختلف و متمایز نسبت به هم، یکی بردیا است که صاحب شرکت خصوص بزرگی است و زندگی به ظاهر مرفعی دارد و دیگری باربد که شغلش نویسندگی است و به واسطه کاسب و کار و درآمد، زندگی بسیار محقری را تجربه میکند.گویی این تضاد در نوع رفتار و طبقه اجتماعی افراد است که دست مایه ساخت فیلم شده است. تضادی که می‌بایست در بالاترین درجه اهمیت قرار می‌گرفت و در ابعاد وسیع‌تری به آن پرداخته میشد تا عمق باورپذیری پیدا کند، به راحتی رها شده  تا معلوم نباشد از کجا به وجود آمده و نشات میگیرد. فیلمساز به سادگی از این مسئله میگذرد و تضاد این دو شخصیت را در چند دیالوگ و ارجاع آن به نوع رفتار کودکی و نوجوانی آنها با مسائل پیرامون خلاصه کرده است. به دلیل اینکه این شخصیت پردازی‌ها در کلمات خلاصه شده‌اند و نه در تصویرسازی، حس تمایز این دو کاراکتر در بیننده پدید یا به وجود نمی‌آید.جیرانی فیلم «آشفته‌گی» را به واسطه ژانر مورد نظرش، سیاه و سفید و با لنز اسکوپ و البته کاملا با نمای کج دوربین ساخته است. ایده کج بودن عامدانه دوربین شاید برای القای حس زندگی آشفته شخصیت‌های داستان باشد اما  غافل از اینکه این ویژگی، صرفا باعث آزار تماشاگر شده است. سوال اینجاست که آیا واقعا اگر فیلمساز قاب دوربین خود را به شکل صحیح و عادی میگرفت، حس مد نظرش به تماشاگر القا نمیشد که حالا مجبور شده است اینگونه تصویر برداری کند؟ اصلا آیا القای این حس باید از دل فیلمنامه و کاراکترها باشد یا نوع قاب بندی تکنیک زده او؟ چه بسا به نظر میرسد که اگر از قاب صحیح و صاف دوربین استفاده میشد، میزانسن بی‌نقص و لوکیشن‌های عالی و کار شده فیلم، جلوه نمایی بهتری از خود به نمایش میگذاشتند.نور و بازی با کنتراست یکی از مهمترین عناصر ژانر نوآر است، به همین دلیل در اکثر صحنه‌های فیلم «آشفته‌گی» ما شاهد بازی با نور و تاریکی هستیم، به طوری که تمامی محیط‌های مربوط به شخصیت‌‌های فیلم، از خانه تا شرکت و حتی محل جنایت، با قاب و فضای تاریک و کم نوری گرفته شده، که به خوبی با حال و هوا و اتمسفر موجود همخوانی دارند.شخصیت‌پردازی کارکتر‌ها در فیلمنامه، فاجعه مهلکی است که به شدت به فیلم آسیب زده است. باربد که به ادعای فیلمساز، یک نویسنده است، فقط در چند کلمه و دیالوگ معرفی می‌شود و جالب اینکه در آخر فیلم، ادعا میشود «او انسان خوبی بود که بد شد»! برای درک بهتر شخصیت‌پردازی فیلم، صحنه قتل را بیاد بیاورید، شروع این جدال به مسخره‌ترین شکل ممکن طراحی شده است، جاده، ماشین و فضای تاریک و بسته و بعد از آن، رد و بدل شدن چند دیالوگ از خاطرات کودکی و نوجوانی بین دو کارکتر و بعد قتل! به همین راحتی نویسنده خوب بد شد.ادامه کار اما بسیار جالب‌تر است، نویسنده خوب (به گفته فیلمساز) گویی یک قاتل حرفه‌ای است، او بدون کوچکترین خللی در رفتار با خونسردی کامل و بدون ریختن قطره‌ای عرق شرم و یا اضطراب به کار خود ادامه میدهد و عواقب فعل خود را جمع و جور می‌کند و با چند اصلاح جزئی در ریشهای محاسن به زندگی جدید خود ادامه می‌دهد. این درحالی است که از ابتدای حضور او در فیلم، به هیچ وجه نمی‌توان در کاراکتر انگیزه قتل و یا قصد قبلی مشاهده کرد.در مورد رابطه عاشقانه دریا مشرقی با بازی مهناز افشار که مهمترین چالش فیلمنامه در قالب ایجاد فِم‌فاتال یا زن اغواگر است، هیچ اطلاعات مهمی داده نمی‌شود. اینکه انگیزه او از ابتدا چه بوده و یا در چه زمان و موقعیتی خواسته‌هایش رنگ و بوی دیگری میگیرد و یا گذشته او چیست و غیره…. نه تنها اینها هیچکدام مشخص نشده بلکه در شخصیت او اغواء مورد انتظار و باورپذیر نیز بوجود نمی‌آید. مهمتر اینکه اصلا دلیل عشق باربد به این زن در فیلم کاملا گنگ است. وقتی رابطه باربد با همسر خود نامعلوم و مبهم باشد لاجرم پوشیدن احساس به دور رابطه او با این زن فریبنده و وسوسه‌گر، پوچ، بی‌کاربرد و بی رمق جلوه میکند.در فیلم «آشفته‌گی»غرق شدن فیلمساز در فرم به جای داستان و شخصیت‌پردازی، کنش و واکنش قابل انتظار کاراکترها را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. به طور مثال در صحنه رویارویی بردیا یا همان باربد با دریا مشرقی در همان آپارتمانی که تازه برای او خریداری شده است، کشمکش و جدال بین این دو کاراکتر بالا میگیرد تا جایی که منجر به دعوای فیزیکی و کتک خوردن دریا میشود. اما بعد از آن به واسطه حفظ فرم، به یکباره سکوت فضا را فرا میگیرد و چندی بعد در عین ناباوری، این دو باهم بر سر میز شام استیک خود را میل میکنند!. اصرار فیلمسازی به برقراری فرم تماما باعث حس‌زدایی و طولانی شدن سکانس‌های فیلم شده است.همانطور که گفتیم با وجود اینکه فیلمنامه برای شخصیت پردازی‌ها چندان بستر مناسبی ندارد اما با تمام اینها فیلم «آشفته‌گی» میتوانست یک فرصت طلایی برای بهرام رادان و به چالش کشیدن بازی او باشد، رادان اما متاسفانه از این موقعیت هیچ بهره‌‌ای نبرده است. بازی او با اینکه میتوانست در تمایز دو کاراکتر، نشان دهنده تمامی فشارها، کنش‌های روانی و عاطفی و درماندگی مالی آنها باشد در بی‌انفعالی، بی‌حسی و بازی آمیخته با نگاه سرد و خطکش قورت داده او (برای تمیز دادن شخصیت بردیا و باربد) براحتی هدر میرود و نمی‌تواند وجه تمایز این دو کاراکتر را در بازیگری خود به خوبی القا کند.فیلم «آشفته‌گی» در آغاز خود اگر چه به دلیل فرم و ژانر خاص، کمی نگاه تماشاگر را به خود جلب میکند اما هرچه پیش میرود به دلیل ضعف فیلمنامه و نبود داستان آنقدر کسالت‌بار و طولانی میشود که به سختی میتوان تا انتها آنرا دنبال و تحمل کرد.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/67135</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 10:57:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم منطقه پرواز ممنوع – تلاش برای احیای سینمای نوجوان</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-her0xxqyz6i7</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/88030فیلم «منطقه پرواز ممنوع» به کارگردانی و نویسندگی «امیر داسارگر» فیلمی است که تلاش می‌کند تا با بیان داستان حول محور چند نوجوان، سینما را با این رده فراموش شده در تمامی این سال‌ها آشتی داده و او را با سینما و مفاهیم آن آشنا کند، اما کماکان دچار همان آفتی می‌شود که اکثر فیلم‌های این گروه دچارش هستند. در ادامه برای بررسی اثر  با ویجیاتو همراه باشید.کاملا مشهود است که «منطقه پرواز ممنوع» فیلمی برآمده از دل مشغولی‌ها و باورهای فیلمساز آن است که در قالب سینمای نوجوان و برای او بازتاب داده شده است.محمد مهدی، نصیر و روح‌الله ، با بازی متین پاکزاد، متین کرمانی و علیرضا اکبری، سه رفیقی که در عنفوان سن جوانی به سر میبرند، تصمیم میگیرند در کارگاه چوبی که به کمک مصطفی، پدر محمد مهدی با بازی هادی حجازی‌فر ساخته‌اند دور هم جمع شوند تا خود را برای پروژه ساخت پهپاد و شرکت در مسابقات ملی دانش‌آموزی هوا فضا آماده کنند، اما غافل از این که در این راه به طور کاملا اتفاقی پی به فعالیت یک گروه جاسوسی برده و درگیر مسائل آن میشوند.شاید بیراه نباشد که بگوییم فیلم «منطقه پرواز ممنوع» در تلاشِ بیان تصویری برآمده از تاسی عقاید حماسی کارگردان و جلوه آن در پرده نمایش، فیلم خوب و موفقی درآمده است، اما در حقیقت داستان نوجوانان حماسی داسارگر بیش از اینکه آینه تمام نمای زندگی نوجوانان نسل درگیر شده در فضای مجازی منزوی شده امروزی باشد، شبیه نوجوانی نسل خود او است. شاید به همین دلیل این فاصله  و تلخی عدم شناخت کارگردان از نوجوان نسل امروزی، منجر به ابتر ماندن هدف و عقیده‌‌ای شده است که داسارگر آن را احتمالا قبل از ساخت فیلم و در زمان نوشتن فیلمنامه در سر خود می‌پرورانده است.حال اگر از همه اینها هم بگذریم و چشم خود را روی آنها ببندیم، میخواهم بدانم چرا در فیلم و یا بهتر بگویم در داستان فیلمنامه داسارگر، اثری از دختران نوجوان کشورمان دیده نمیشود، مگر آنها قسمتی از جامعه نوجوان را تشکیل نمی‌دهند! اگر فرض بگیریم یک دختر نوجوان به همراه خانواده خود برای دیدن این فیلم به سالن نمایش سینما برود (و یا در نمایش خانگی روبروی تلویزیون)، دختر نوجوان این خانواده خود را باید در آینه کدام یک از شخصیت‌های داستان دنبال کند تا خود خویش را در آن بیابد که شاید دلسرد و سرخورده سالن نمایش فیلم را ترک نکرده باشد. اگر اینگونه توجیح کنیم که داستان فیلم «منطقه پرواز ممنوع» قصه سه نوجوان پسر است، این درست، اما باز هم این همه نبودن و جای خالی، قابل توجیح نیست.ضعف اصلی فیلم «منطقه پرواز ممنوع» در فیلمنامه به شدت ساده آن است، اینکه مخاطرات وارد شدن این سه نوجوان ماجراجو به چنین حوزه‌ای آن طور که باید و شاید در فیلم برجسته و قابل لمس نمی‌شود یک ضعف بزرگ است.در حقیقت ماجراجویی و شجاعت محمد مهدی، نصیر و روح‌االله در برخورد اول و پس از آن ورود به دل این گروه ظاهرا خطرناک و جاسوسی و اقدامات مزاحمت‌آمیز این سه نوجوان بر سر راه آنها حتی با علم و درک اینکه درحال دیدن فیلمی برای رده سنی نوجوانان هستیم، در چند سکانس بسیار ساده‌تر و بی‌خطرتر از آن چیزی است که تماشاگر انتظارش را دارد.به طور مثال وقتی این سه نوجوان برای اولین بار پهپاد خود را از دست میدهند، فیلمبردار به خوبی و از دید آنها و در مسیر جستجو، چشم‌اندازها، سرسبزی کوه، دشت و درختان را در قاب سینمایی به تصویر میکشد اما  این جستجو نتیجه نمیدهد و این سه نوجوان پهپادی را که مدتها روی آن مشقت و سختی بسیاری کشیده‌اند براحتی از دست میدهند، اما و در چند سکانس بعد، این سه به راحتی هرچه تمام‌تر بی‌آنکه به چالشی بیفتند، بدون سختی در فراهم کردن لوازم اولیه، دوباره پهپاد جدید خود را ساخته و دوباره آماده میکنند.به طور کلی فیلمنامه فیلم «منطقه پرواز ممنوع»، یاداشتهای پراکنده‌ای است که می‌توان آن را  دقیقا همسو با حس درونی کارگردان و فیلمنامه‌نویس آن دانست، پراکنندگی که حاصل ذهن داسارگر است و نه واقعیت نوجوان امروز جامعه ما.امیر داسارگر با اجرا کردن تم ماجراجویی بر پایه شجاعت و غرور نوجوانی، در فیلمنامه کار درست و ارزشمندی را شروع کرده است اما استفاده بیش از اندازه او در نشان دادن طیف وسیعی از اتفاقاتی که به قطع و یقین دغدغه او است، همچون پرتاب موشک، جاسوسان محیط زیست، موضوع مدافعان حرم، زمین خواری و غیره… آنقدر زیاد است که نه تنها فیلم را به شعارزدگی کشانده است بلکه این حجم از اشارات او به دلیل آن که ربطی مستقیم به توالی و نظم داستانی قالب بر اثر ندارند، فیلم را دچار گسستگی کرده‌ است.در پایان و در یک نگاه نتیجه‌گرا می‌توان گفت اگرچه فیلم «منطقه پرواز ممنوع» بر محوریت نوجوان و پایداری او برای رسیدن به موفقیت که نیاز سینمای امروز ما است، پایانی خوش و امیدوار کننده‌ای هم دارد اما هنوز فاصله بسیار زیادی با لحن، روحیات و دنیای پیچیده نوجوانان امروزی این سرزمین دارد تا شاید بتوان از آن در قالب یک اثر خوب سینمایی دفاع کرد.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/88030</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 20:02:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم Spenser Confidential – پلیس سابق زیر باد مشت و لگد</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-spenser-confidential-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%84%DA%AF%D8%AF-bkwdu3wfozgh</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/79209 محرمانه اسپنسر فیلمی به کارگردانی پیتربرگ و نویسندگی شان اوکی و برایان هلگلند است که فیلمنامه آن بر اساس رمان «سرزمین عجایب» اثر بی‌پارکر (که پس از مرگ بی‌پارکر توسط اِیس اتکینز ادامه پیدا کرده است) نوشته شده است، در ادامه برای نقد فیلم «Spenser Confidential» با ویجیاتو همراه باشید.گویی پیوند پیتربرگ و مارک والبرگ  قرار است  حالا حالاها ادامه داشته باشد، در حقیقت فیلم «محرمانه اسپنسر» پنجمین همکاری سینمایی این کارگردان با بازیگر مورد علاقه‌اش است.در میانه فساد حاکم بر اداره پلیس شهر بولتون تنها اسپنسر با بازی مارک والبرگ است که در جهت خلاف جریان فساد سیستم شنا می‌کند، همین موضوع سرآغاز مخالفت جان بویلان افسر ارشد اداره پلیس با بازی مایکل گاستون و تقابل او با افسر سالم این اداره است که نتیجه آن چیزی جز حذف اسپنسر نیست.فیلم با سکانس فلش‌بک از لحظه درگیری و نزاع اسپنسر با بویلان شروع می‌شود، بعد از آن فیلم کات میخورد و زمان پنج سال به جلو می‌رود. کلمه زندان بی هیچ منطقی با فونت بولد پنجاه نوشته می‌شود، این تاکید در چند جای دیگر فیلم (کلمه بوستون و یا لابستر و غیره…) نیز با همان بی‌منطقی قبلی باز تکرار می‌شود. اسپنسر از اداره پلیس اخراج شده است و پس از پنج سال حبس آزاد می‌شود.چیزی که فیلم را برجسته و قابل تحمل می‌کند، تدوین درست و فیلمبرداری عالی و متمایز آن است. اما قصه و داستان، پاشنه آشیل فیلم «Spenser Confidential» است، جایی که انتظار میرفت با توجه به پشتوانه رمان، نقطه قوت آن باشد.ایده منجی یا نجات دهنده آنهم برای اصلاح یک نظام آلوده به فساد در شهر بوستون و از بین بردن چند پلیس فاسق و تبهکار و بست دادن آن به اصلاح  کل جامعه یا دنیای فیلم، اگرچه کمی سرگرم کننده بنظر برسد اما ایده کهنه ایست که دیگر به هیچ وجه برجستگی سینمایی نخواهد داشت.فیلمنامه «Spenser Confidential» آنقدر حفره‌های عجیب دارد که گویی فیلمنامه‌نویسان آن حتی یکبار فیلمنامه را مرور و یا بازنویسی نکرده‌اند. مثلا در سکانس آزادی اسپنسر از زندان، با اینکه بعدا متوجه میشویم او از همان ابتدا از فساد سیستم و افسر ارشد خود یعنی بویلان خبر داشته است، اما کارگردان دلیل این زد و خورد را از نگاه تماشاگر مخفی میکند و تنها توضیح میدهد که بویلان همسر خود را به باد کتک گرفته است.بعد از آزادی اما در رفتار اسپنسر قصدی برای فهمیدن جزئیات این فساد دیده نمی‌شود، او حتی تصمیم میگیرد شهر بوستون را ترک کند  و بی هیچ دلیل قانع کننده‌ای  تنها یک راننده ساده کامیون سنگین باشد. در میانه زمان فیلم اما باز اسپنسر به یکباره تصمیم خود را تغییر میدهد و نه تنها میخواهد سر از موضوع در آورد بلکه مجرم را به سزای اعمال خود برساند. شاید پیش کشیدن موضوع کامیون تنها در سکانس آخر فیلم کاربرد داشته است.البته پیتربرگ در طول فیلم تا حدودی برای شخصیت پردازی اسپنسر تلاش میکند، اینکه اسپنسر برای ادامه زندگی خود هدف دارد و آنهم بازگشت به اداره پلیس و پس گرفتن کار خود است. این درحالی است که او پس از آزادی نه تنها کار خود را از دست داده بلکه حالا سگ خانگی‌اش نیز دیگر او را به سختی میشناسد. پیوند زدن یکی از پلان‌های سکانس آخر با پلان مربوط به نزاع در سکانس اول نیز گرچه بسیار بی‌معنی و نامفهوم است اما در ادامه مسیر رسیدن به هدفی است که برای شخصیت اصلی فیلم طراحی شده است.مشکل اما در جایی است که در واقع تماشاگر چگونه میتواند شخصیت اسپنسر را در حالی درک کند که در ابتدا هیچ چیز جلو دار او نیست و بعد به یکباره عقب میکشد و باز بی هیچ توضیحی ادامه میدهد و تلاش میکند تا سر دسته این جنایت و فساد را به زیر بکشد.از هر نظر که به فیلم «Spenser Confidential» نگاه کنیم با یک فیلم تلف شده اما سرگرم کننده روبرو خواهیم بود.ماجراها و شخصیت‌های فرعی خلق شده نیز تنها برای پر کردن ظرفیت زمانی فیلم اضافه شده‌اند. به طور مثال ماجرای همسر اسپنسر با بازی ایلیزا شلسینگر و آن رفتار شبه کمدی و غیر متعارف از عشق و نفرت دقیقا چنین کاربردی دارد و یا ایجاد مثلث میان اسپنسر و شخصیت هنری با بازی آلن آرکین در مقام پدر معنوی و مربی بوکس  و یا کاراکتر هاوک با بازی وینستون دوک با همان شمایل شخصیت ام باکو در فیلم بلک پانتر در پیشگاه فریاد رس و نجات دهنده در لحظات بن‌بست، اگرچه میتوانست پتانسیل زیادی در فیلم داشته باشد اما کم فروغ‌تر از آن چیزی است که انتظار میرفت.شاید بجز استفاده از موسیقی خوب مهمترین دلیل سرگرم کردن فیلم «Spenser Confidential» این است که پیتربرگ توانسته توازن خوبی بین کمدی و درام اکشن میان شخصیت‌ها و موقعیت‌ها ایجاد کند، این تعادل به گونه‌ای است که حتی بدمن‌های فیلم آن پلیدی خشک فیلمهایی از این نوع را ندارند و از همین رو فیلم می‌تواند به مثابه یک اثر پاپ کورنی ظاهر شود و تماشاگران خود را به مدت زمان صد دقیقه، سرگرم کند.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/79209</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 13:53:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم خداحافظ دختر شیرازی – یک عاشقانه ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-ppvqc5lnpiho</link>
                <description>منبع: سایت دیجیاتو https://vigiato.net/p/59083فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» به کارگردانی و بازیگری افشین هاشمی  در حالی این روزها در عرضه سینما خانگی است که شاید بتوان آن را بهترین اثر او تا به امروز دانست. در ادامه برای بررسی بیشتر با ویجیاتو همراه باشید.احتمالا ایده ساخت فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» بعد از دیدن فیلم «The Goodbye Girl» اثر Herbert Ross به ذهن افشین هاشمی رسیده است. او سوژه این فیلم را با نوشتن فیلمنامه «خداحافظ دختر شیرازی» در بستری فرهنگی و تماما ایرانی و ملموس برای تماشاگر، در قالب یک اقتباس بومی به شکلی عالی گسترش داده است.البته که شاید هاشمی در قدم اول فیلمنامه خود، برای محیا کردن بستر رویارویی دو شخصیت اصلی فیلم یعنی شبنم  پیروزی با بازی شبنم مقدمی و نسیم کارونی با بازی افشین هاشمی، خلاقیت کافی را به خرج نداده است و به نوعی ترتیب تقابل این دو کاراکتر را  متضاد با فرهنگ پذیرش ما ایرانی‌ها (راه دادن مرد غریبه به خانه)  مشابه نسخه هالیوودی آن  پایه‌ریزی و جفت و جور کرده است اما در ادامه کار خود آنچنان داستانش را با آداب انسانی و فرهنگ غنی ایران، ساده  و البته عمیق و سرشار از صمیمیت میان کاراکترها به جلو می‌برد که می توان به راحتی از ضعف ابتدای آن چشم پوشید و از دنباله قصه آن به خوبی لذت کافی را برد.ثر سکانس‌های فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» در فضاهای کوچک و داخلی یک خانه محقر با کمترین هزینه ممکن فیلمبرداری شده است، به همین دلیل دو المان طراحی صحنه و رنگ و لعاب حاکم بر آن و شخصیت پردازی کاراکترها، اهمیت و جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده‌اند. در نتیجه هاشمی در فیلم توجه خاصی به این دو عنصر مهم دارد. در حقیقت  عنصر خانه در فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» از ابتدای اثر به خوبی به یک جایگاه امن و یک سرپناه مطمئن تبدیل میشود، همچون جسمی جاندار که کاملا عامدانه، با حال و هوای آدم‌های آن رنگ و روی سرخوردگی و سرزندگی به خود می‌گیرد.اگر به نور و رنگ قالب بر سکانس‌های ابتدایی فیلم دقت کنیم، متوجه می‌شویم خانه هم با حال و هوای آلوده از خیانت صورت گرفته بر عواطف ساکنان آن در ابتدا از لحاظ رنگ آمیزی، شادابی لازم را ندارد اما هرچه فیلم به جلو میرود با افت و خیز و البته واکنش‌های احساسی کاراکترها، پرده به پرده نور گرم بر تصاویر خانه قالب شده و با قرارگرفتن گلدان و گل و گیاه در پس زمینه، به شکلی تناوبی روح زندگی به خود میگیرد.شخصیت پردازی کاراکترها و اهمیت به باورپذیری  آنها نیز یکی دیگر از نقاط قوت فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» است. در سراسر فیلم دقت و تیزنگری کارگردان به نوع رفتار و کنش و حتی پوشش محلی بازیگران، تاحدی  برجسته و قابل تحسین است که کمتر ایرادی می‌توان از آن گرفت.بطور مثال نازی دختر بچه کوچک و پرشور شبنم با بازی عالی  آیسان حداد، به عنوان یک دختر بچه، علاقه‌ عجیبی به بازی فوتبال دارد، برای همین در بیشتر سکانس‌ها تماشاگر او را در پوشش لباس تیم ملی فوتبال ایران می‌بیند، گویی او نماد وحدت بین تمام اقوام ایرانی و البته سنبل نسل آینده ایران است.و یا شبنم پیروزی به عنوان مظهر یک زن ایرانی و البته شیرازی، با آنکه لهجه خود را به قول نسیم در خود پنهان می‌کند اما آنقدر فاکتورهای آشنای یک زن ایرانی را در بازی و شخصیت خود بروز داده که نداشتن لهجه شیرازی او کمتر شخصیتش را به حاشیه برده است.در شخصیت سازی نسیم کارونی هم نهایت ظرافت و خوش‌طبعی کارگردان دیده می‌شود، نسیم عاشق بازیگری است اما از لحاظ ظاهر فاقد المان‌های یک سوپر استار سینما است، او ساده و بی آلایش است، برای همین حرفه‌ و توانایی‌هایش زیر سایه چنین مسائلی اصلا دیده نمی‌شود. شاید این تنها تنقید و ایرادی است که افشین هاشمی به درستی و در مقام کارگردان در فیلم خود جا داده تا به نظام حاکم بر سینمای موجود تلنگری زده باشد. اصلا به دلیل همین ضعف‌های درونی، شخصیت نسیم یک شخصیت دوست داشتنی، گرم و باصفایی در آمده است، او در سکانسی از فیلم تار خود را بر میدارد و به شکلی مبتدیانه و البته گوش خراش به آن می‌نوازد (با توجه به اینکه افشین هاشمی در دنیای واقعی استاد کمانچه بوده و به خوبی موسیقی را می‌شناسد) و یا در صحنه مقابله و زد و خورد با دزدها، نمی‌تواند کار قهرمانانه‌ای از خود نشان دهد تا شاید این اتفاق فرصتی باشد که به مثابه یک سوپر هیرو برای باز پس گیری کیف شبنم خودش را در دل او جا کند. نسیم در حقیقت یک انسان ساده و بی آلایشی است که به خوبی تماشاگر می‌تواند با شخصیتش همزاد پنداری کند.اگرچه بار اصلی فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» بر دوش بازیگران  محوری آن یعنی شبنم مقدمی و افشین هاشمی و حتی آیسان حداد می‌باشد اما همان حضور کمرنگ بازیگران پرآوازه ایی چون زنده یاد حسین محب اهری، رویا تیموریان، حسین یاری، هومن برق نورد و مونا فرجاد که نقش‌های کوچک و کوتاهی هم در فیلم دارند، نه تنها شخصیت پردازی آنها به اندازه و بی نقصی است بلکه همگی حضوری تحسین برانگیزی از خود به جا گذاشته‌اند. البته این نکته هم خالی از لطف نیست که حضور افتخاری رسول صدر عاملی در انتهای فیلم میتواند به نوعی ادای دین افشین هاشمی به این کارگردان بزرگ سینمای ایران باشد.حرف آخر اینکه شاید افشین هاشمی در آخرین ساخته خود، از جلوه‌های شاخص سینمایی و یا تدوین‌های غیرخطی در داستانگویی استفاده نکرده است اما آنقدر روایت او از عشق و زندگی در«خداحافظ دختر شیرازی» یک روایت صاف، ساده و بی اغراقی است که نمی‌شود سادگی‌اش را دوست نداشت و از دیدنش لذت نبرد.منبع: سایت دیجیاتو https://vigiato.net/p/59083</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 18:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم مشت آخر – چه بی رمق بود مشت من</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-nuswdq3qnpct</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/62083مهدی فخیم‌زاده در زمان ساخت فیلم «مشت آخر» با مشکلات غیر منتظره‌ای روبرو شد، او در میانه کار و سر صحنه فیلمبرداری دچار سانحه تصادف با موتور سیکلت شد که بعلت شدت جراحت، بلافاصله به بیمارستان منتقل گردید. وقتی خبر این اتفاق رسانه‌ای شد همه طرفداران فخیم‌زاده نگران حال وی شدند اما روحیه ورزشی و مبارزه جوی فخیم‌زاده اینبار هم دست از مبارزه برنداشت و حال او روز به روز بهتر شد تا جایی که پس مداوا و بهبود کامل دوباره به ادامه ساخت فیلم خود پرداخت. در ادامه برای بررسی بیشتر آخرین ساخته مهدی فخیم‌زاده با ویجیاتو همراه باشید.صحبت در مورد شخصیت هنری مهدی فخیم‌زاده سواد سینمایی بالایی می‌خواهد، او که پس از تمام این سالها هنوز هم با فیلم خاطره انگیز «مسافران مهتاب» و کاراکتر نمکی در ذهن و یاد ما نقش بسته است، کارنامه سینمایی و تلویزیونی قابل توجه‌ای دارد.فیلم «مشت آخر» که قبل‌تر نام طولانی‌تر «مشت آخر در وقت اضافه» داشت، آخرین ساخته مهدی فخیم‌زاده در مقام نویسنده و کارگردان پس از 14 سال دوری او از کارگردانی آثار سینمایی است. آخرین حضور فخیم‌زاده در مقام کارگردان به سال 1382 و فیلم «هم نفس» با بازی مریلا زارعی، رویا نونهالی و البته بازی خود او برمی‌گردد.در فیلم «مشت آخر» همچون اکثر آثار فخیم‌زاده پس زمینه‌ای با تم اکشن، ورزشی و رزمی دیده میشود که اینبار با چاشنی کمدی موقعیت ساخته و پرداخته شده است.رحمت با بازی مهدی فخیم‌زاده در نگاه اول یک پیرمرد سالخورده، فرتوت و زمین‌گیری است که حتی نمی‌تواند بدون اعصای خود قدمی بردارد اما گویی این تنها نقابی است که او بر چهره زده است، در حقیقت رحمت با آن سن و سال، یک رزمی کار حرفه‌ای است که می‌تواند از پس مبارزه با هر جوان سر حال امروزی نیز فائق آید.شاید ایده نسبتا جذاب و گیرای شخصیت رحمت با آن چهره کاریزماتیک و لحن شیرین و بازی عالی فخیم‌زاده تنها نکته مثبت فیلم باشد اما مشکل اصلی فیلم «مشت آخر» همچون بیشتر آثار سینمای ایران فیلمنامه به شدت ساده و بی قصه آن است، در حقیقت فیلم درون مایه بسیار کم مایه‌‌ای دارد.البته که در فیلم تازه فخیم‌زاده بدلیل تجربه و تحصیلات او در عرصه سینما و تلویزیون نمی‌توان در اجرا به ایراد فنی برجسته‌ای اشاره کرد اما شاید 14 سال دوری او از کارگردانی آثار سینمایی باعث شده تا او از فرمول ساخت آثار سینمایی کمی فاصله بگیرد. در واقع «مشت آخر» او بیش از همه از مدیوم و فرمول آثار تلویزیونی پیروی می‌کند تا یک اثر بلند سینمایی.فیلمنامه فیلم «مشت آخر» به گونه‌ای کم مایه و بدون فراز و نشیب نوشته شده است که همانند سریال‌های تلویزیونی می‌توان تنها کمی از ابتدای آن را دید و بعد به سراغ کارهای روزمره شخصی رفت و بعد از آن پیام‌های گوشی خود را چک کرد و در آخر دوباره به دیدن ادامه آن نشست و اطمینان داشت که چیزی را از دست نخواهیم داد. فیلمنامه یک خطی و ساده «مشت آخر» بدون هیچ پیچیدگی خاصی فقط نود دقیقه کشیده شده است تا زمان فیلم را پر کند، این زمانی کار را بدتر میکند که گاهی (هر چند کمرنگ) فیلم اصرار دارد در خلال صحنه‌های شوخ و شنگ خود حرف‌های جدی و پر مفهومی از تجربه ازدواج و زندگی زناشویی و غیره… را به خورد تماشاگر دهد.گوهر خیراندیش هم که مدت‌ها است یک پرسونای ثابت از خودش ساخته، اینجا نیز در نقش سحر پناه‌پور همسر سابق رحمت ، همان همیشگی تکراری است. البته با تمام این اینها جنس بازی او و لحن شیرین و با نمک‌اش با جنس فیلم کاملا همخوانی دارد و هیچگاه از فیلم بیرون نمی‌زند.قسمتی از داستان فیلم همانطور که در خلاصه آن آمده است به رابطه قدیمی رحمت و سحر برمی‌گردد که سی سال پیش به دلایل نامعلومی که در فیلم به آن پرداخته نمی‌شود از هم جدا شده‌اند، البته در جایی از فیلم از زبان سحر به نوع زندگی بزهکارانه رحمت اشاره می شود اما لحن و طرز بیان و حتی رفتار سحر به گونه‌ای است که تماشاگر نمی‌تواند او را کاراکتری متشخص‌تر و یا نقطه مقابل رحمت از لحاظ ادب و رفتار ببیند تا این اختلاف را باور کند، در هر صورت در آن سال‌ها حاصل ازدواج آن‌ها پسر بچه‌ای است که امروز یک مرد بالغ سی ساله است، ظاهرا سحر در آن دوران و پس از طلاق به یکباره و به دور از چشم رحمت، پسر خود را بر می‌دارد و زندگی مخفی خود را شروع میکند.شاید به دلیل اینکه فیلم «مشت آخر» با استانداردهای تلویزیونی ساخته شده است و صرفا موضوع و ایده جالبی دارد، انتظار زیادی از آن نمیرود، اما بالاخره همین استاندارد هم حداقل منطق لازم برای ایجاد فضای کمدی حاکم را می‌طلبد. اینکه شروع قصه و از سرگیری آن برای رساندن دو شخصیت اصلی به هم، با یک عکس در درون گوشی دزدی به عنوان سرنخ اصلی، آغاز شود و از طریق همان عکس که اتفاقا از زاویه داخل خانه گرفته شده است و آن هم در تهران بزرگ به خیابان، کوچه، پلاک، واحد و حتی زنگ سوژه مورد نظر برسیم، خیلی ساده انگارانه و عجیب بنظر می رسد.در هر صورت فیلم «مشت آخر» با تمام کم و کاستی‌هایش با آنکه از یک لحن کمدی کهنه پیروی میکند که دیگر حتی برای مخاطب جوان و نسل امروز سینمای ایران هم آنچنان که باید کاربر ندارد، اما فیلمی است بی ادعا که به دور از فضای کمدی شوخی‌های زننده جنسی، فقط با تنها برگ برنده خود یعنی حضور مهدی فخیم‌زاده، قصه‌اش را تعریف میکند تمام میشود. ما هم تنها  بعنوان مخاطب و طرفدار او بایدبیش از پیش منتظر آینده و دیدن آثاری به مراتب بهتر و فاخرتر از استاد فخیم‌زاده در پرده سینماهای ایران باشیم.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/62083</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 11:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم خداحافظ دختر شیرازی – یک عاشقانه ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-mkwucba2wj4s</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/59083فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» به کارگردانی و بازیگری افشین هاشمی  در حالی این روزها بر  پرده اکران سینما است که شاید بتوان آن را بهترین اثر او تا به امروز دانست. در ادامه برای بررسی بیشتر با ویجیاتو همراه باشید.احتمالا ایده ساخت فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» بعد از دیدن فیلم «The Goodbye Girl» اثر Herbert Ross به ذهن افشین هاشمی رسیده است. او سوژه این فیلم را با نوشتن فیلمنامه «خداحافظ دختر شیرازی» در بستری فرهنگی و تماما ایرانی و ملموس برای تماشاگر، در قالب یک اقتباس بومی به شکلی عالی گسترش داده است.البته که شاید هاشمی در قدم اول فیلمنامه خود، برای محیا کردن بستر رویارویی دو شخصیت اصلی فیلم یعنی شبنم  پیروزی با بازی شبنم مقدمی و نسیم کارونی با بازی افشین هاشمی، خلاقیت کافی را به خرج نداده است و به نوعی ترتیب تقابل این دو کاراکتر را  متضاد با فرهنگ پذیرش ما ایرانی‌ها (راه دادن مرد غریبه به خانه)  مشابه نسخه هالیوودی آن  پایه‌ریزی و جفت و جور کرده است اما در ادامه کار خود آنچنان داستانش را با آداب انسانی و فرهنگ غنی ایران، ساده  و البته عمیق و سرشار از صمیمیت میان کاراکترها به جلو می‌برد که می توان به راحتی از ضعف ابتدای آن چشم پوشید و از دنباله قصه آن به خوبی لذت کافی را برد.اکثر سکانس‌های فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» در فضاهای کوچک و داخلی یک خانه محقر با کمترین هزینه ممکن فیلمبرداری شده است، به همین دلیل دو المان طراحی صحنه و رنگ و لعاب حاکم بر آن و شخصیت پردازی کاراکترها، اهمیت و جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده‌اند. در نتیجه هاشمی در فیلم توجه خاصی به این دو عنصر مهم دارد. در حقیقت  عنصر خانه در فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» از ابتدای اثر به خوبی به یک جایگاه امن و یک سرپناه مطمئن تبدیل میشود، همچون جسمی جاندار که کاملا عامدانه، با حال و هوای آدم‌های آن رنگ و روی سرخوردگی و سرزندگی به خود می‌گیرد.اگر به نور و رنگ قالب بر سکانس‌های ابتدایی فیلم دقت کنیم، متوجه می‌شویم خانه هم با حال و هوای آلوده از خیانت صورت گرفته بر عواطف ساکنان آن در ابتدا از لحاظ رنگ آمیزی، شادابی لازم را ندارد اما هرچه فیلم به جلو میرود با افت و خیز و البته واکنش‌های احساسی کاراکترها، پرده به پرده نور گرم بر تصاویر خانه قالب شده و با قرارگرفتن گلدان و گل و گیاه در پس زمینه، به شکلی تناوبی روح زندگی به خود میگیرد.شخصیت پردازی کاراکترها و اهمیت به باورپذیری  آنها نیز یکی دیگر از نقاط قوت فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» است. در سراسر فیلم دقت و تیزنگری کارگردان به نوع رفتار و کنش و حتی پوشش محلی بازیگران، تاحدی  برجسته و قابل تحسین است که کمتر ایرادی می‌توان از آن گرفت.بطور مثال نازی دختر بچه کوچک و پرشور شبنم با بازی عالی  آیسان حداد، به عنوان یک دختر بچه، علاقه‌ عجیبی به بازی فوتبال دارد، برای همین در بیشتر سکانس‌ها تماشاگر او را در پوشش لباس تیم ملی فوتبال ایران می‌بیند، گویی او نماد وحدت بین تمام اقوام ایرانی و البته سنبل نسل آینده ایران است.و یا شبنم پیروزی به عنوان مظهر یک زن ایرانی و البته شیرازی، با آنکه لهجه خود را به قول نسیم در خود پنهان می‌کند اما آنقدر فاکتورهای آشنای یک زن ایرانی را در بازی و شخصیت خود بروز داده که نداشتن لهجه شیرازی او کمتر شخصیتش را به حاشیه برده است.در شخصیت سازی نسیم کارونی هم نهایت ظرافت و خوش‌طبعی کارگردان دیده می‌شود، نسیم عاشق بازیگری است اما از لحاظ ظاهر فاقد المان‌های یک سوپر استار سینما است، او ساده و بی آلایش است، برای همین حرفه‌ و توانایی‌هایش زیر سایه چنین مسائلی اصلا دیده نمی‌شود. شاید این تنها تنقید و ایرادی است که افشین هاشمی به درستی و در مقام کارگردان در فیلم خود جا داده تا به نظام حاکم بر سینمای موجود تلنگری زده باشد. اصلا به دلیل همین ضعف‌های درونی، شخصیت نسیم یک شخصیت دوست داشتنی، گرم و باصفایی در آمده است، او در سکانسی از فیلم تار خود را بر میدارد و به شکلی مبتدیانه و البته گوش خراش به آن می‌نوازد (با توجه به اینکه افشین هاشمی در دنیای واقعی استاد کمانچه بوده و به خوبی موسیقی را می‌شناسد) و یا در صحنه مقابله و زد و خورد با دزدها، نمی‌تواند کار قهرمانانه‌ای از خود نشان دهد تا شاید این اتفاق فرصتی باشد که به مثابه یک سوپر هیرو برای باز پس گیری کیف شبنم خودش را در دل او جا کند. نسیم در حقیقت یک انسان ساده و بی آلایشی است که به خوبی تماشاگر می‌تواند با شخصیتش همزاد پنداری کند.اگرچه بار اصلی فیلم «خداحافظ دختر شیرازی» بر دوش بازیگران  محوری آن یعنی شبنم مقدمی و افشین هاشمی و حتی آیسان حداد می‌باشد اما همان حضور کمرنگ بازیگران پرآوازه ایی چون زنده یاد حسین محب اهری، رویا تیموریان، حسین یاری، هومن برق نورد و مونا فرجاد که نقش‌های کوچک و کوتاهی هم در فیلم دارند، نه تنها شخصیت پردازی آنها به اندازه و بی نقصی است بلکه همگی حضوری تحسین برانگیزی از خود به جا گذاشته‌اند. البته این نکته هم خالی از لطف نیست که حضور افتخاری رسول صدر عاملی در انتهای فیلم میتواند به نوعی ادای دین افشین هاشمی به این کارگردان بزرگ سینمای ایران باشد.حرف آخر اینکه شاید افشین هاشمی در آخرین ساخته خود، از جلوه‌های شاخص سینمایی و یا تدوین‌های غیرخطی در داستانگویی استفاده نکرده است اما آنقدر روایت او از عشق و زندگی در«خداحافظ دختر شیرازی» یک روایت صاف، ساده و بی اغراقی است که نمی‌شود سادگی‌اش را دوست نداشت و از دیدنش لذت نبرد.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/59083</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 11:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم معکوس – رجوع به آلبوم خاطرات پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%B1%D8%AC%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-hw6qchee8aif</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/57366پولاد کیمیایی در حالی اولین فیلم بلند سینمایی خود را روانه سالن‌های نمایش کرد که شاید بر خلاف آثار کیمیایی پدر دیگر در آن خبری از مولفه‌های ثابتی چون چاقوی زنجان و کفش قیصر دیده نمی‌شود، اما باز هم «معکوس» او را حتی بدون این مولفه‌ها نمی‌توان تافته‌ای جدا بافته از آثار پدر دانست و اتفاقا با وجود المان‌هایی چون رفاقت‌های مردانه و البته تاریخ مصرف گذشته و همچنین دیالوگ‌های خاص خانواده کیمیایی، می‌توان گفت مصداق مثال «پسر کو ندارد نشان از پدر» در سراسر فیلم او موج میزند. در ادامه برای بررسی بیشتر با ویجیاتو همراه باشید.پولاد کیمیایی در مقام کارگردان در فیلم «معکوس» گاهی به گونه‌ای از قالب سینما استفاده کرده است که گویی به نظر میرسد او نیز دارد دفتر خاطرات پدرش را ورق میزند. در فیلم او از روابط جوانمردانه گرفته تا نشان دادن و ارج نهادن رفیق و رفیقبازی تا تقابل خیر و شر که پایانش یا زندگی است و یا مرگ، همه چیز بوی الهام از آثار کیمیایی اورجینال میدهد، اما آیا پولاد هم مثل پدر که روزی گفته بود: «من فقط قصه‌ی لای لوتی‌هایی را دارم نقل میکنم که به چشم خودم دیدم وقتی بازویشان از جا در می‌رفت، می‌گذاشتندش لای پره‌های چرخ گاری و با یک تکان جا می‌انداختند و آخ هم نمی‌گفتند» اینها را به چشم خود دیده تا برایمان نقلش کند؟در فیلم «معکوس» چیزی نزدیک به یک ساعت اول بیشتر شاهد فضاهایی بسته و قاب‌های کوچکی هستیم که توسط تورج منصوری فیلمبرداری شده‌اند، در نتیجه پولاد کیمیایی سعی میکند با دکوپاژهای مناسب و البته به شیوه پدر از یکنواختی اثرش کم کند که به نظر تلاش عاقلانه‌ای است اما مشکل اساسی «معکوس» در فیلمنامه آن است که آن را یکنواخت می‌کند و تماشاگرش را خسته، جایی که باید داستان سرشته شود و شخصیت‌ها پرداخته، متاسفانه نه قصه کشش و گیرایی لازم را دارد و نه شخصیت‌ها عمق باور پذیری لازم را پیدا میکنند.فیلمنامه کیمیایی تنها کالبدی تو خالی از کاراکترها با کمی دیالوگ‌های گنده‌تر از دهانشان میسازد و در آشفته بازار سرهم‌بندی شده داستان به حال خود رها میکند. تماشاگر در طول زمان فیلم نه شناختی از این کالبدهای توخالی و دنیایشان بدست می‌آورد و نه درک میکند که چه دلیلی دارد که اینها کنار هم قرار بگیرند و یا به هم کمک کنند.در «معکوس» شخصیت‌پردازی‌ کاراکتر‌ها بسیار سطحی و دم دستی است. بطور مثال فیلم با یک سکانس زد و خورد گروهی میان سالار آراسته با بازی بابک حمیدیان و سیامک با بازی شهرام حقیقت‌دوست و چند غریبه در شبی تاریک شروع می‌شود که حاصل آن زخمی شدن صورت سالار است که تا انتهای فیلم جای آن زخم بر صورتش نقش دارد، این خود نشان دهنده اهمیت ظاهر کاراکترها برای کارگردان است و نه درون و وجود رفتار آنها، جالب اینجاست که دیگر در هیچ کجای داستان چنین رفتار هنجارشکنی از سالار و سیامک سر نمی‌زند، در واقع این صحنه تنها یک شوک و یا یک ضرب آهنگ برای شروع اثر است که خیلی هم با حال و هوای کاراکترهای آن همخوانی لازم را ندارد.بعد از این سکانس، کیمیایی سعی می‌کند با نشان دادن چند فلش‌بک، گره داستان و همچنین شخصیت اول فیلم یعنی سالار و انگیزه‌های او را برایمان پایه‌ریزی کند. ما از این فلش‌بک‌ها متوجه می‌شویم سالار در شب حادثه، مقصر تصادفی شناخته می‌شود که پیامد آن مرگ همسرش مرجان پندار را در بر دارد. در نتیجه دادگاه وقت او را به پرداخت دیه به اولیای دم محکوم می‌کند. حال سالار یا باید مبلغ دیه‌ای که توان پرداخت آنرا ندارد، بپردازد و یا در زندان از داشتن پسر کوچکی که حاصل این ازدواج است محروم باشد.فیلم در ادامه، باز هم از تکنیک فلش‌بک استفاده میکند و اینبار از طریق فخری مادر سالار با بازی پروانه معصومی متوجه می شویم محسن آراسته پدر سالار با بازی سیاوش طهمورث در سال‌های قبل از انقلاب یک فعال سیاسی بوده که در یک شب، به ناگاه و بدون هیچ توضیحی با یک تماس تلفنی مشکوک، خانه و خانواده خود را ترک میکند و هرگز باز نمی‌گردد. متاسفانه آدم‌های فیلم «معکوس» چنان بی‌شناسنامه و بی‌هویت هستند که مخاطب هیچ منطقی از انگیزه‌های رفتاری آنها پیدا نمیکند، اینکه اصلا چرا سالار در آن شب حادثه بعنوان راننده، رفتاری پرخاشگر و عصبی از خود نشان می دهد تا جان خود، همسر و فرزند کوچکش را به خطر بیاندازد و یا پدرش به چه دلیل با یک تماس تلفنی که هیچ وقت نمیفهمیم از سمت چه کسی و یا چه گروهی است، خانه و خانواده خود را رها میکند.در سکانس مربوط به اصرار سالار به مادر برای بازگو کردن واقعیت، مادر به واسطه پافشاری سالار، برگی از حقیقت زندگی مشترک خود و پدرش را برای او بازگو میکند، در اینجا مادر اذعان میکند که وقتی درخواست طلاق همسرش به دستش می‌رسد، مسئله حامله بودن خود و وجود پسرش سالار را از او مخفی میکند، اما چیزی که معلوم نیست این است که این موضوع چه کارکردی در کلیت داستان فیلم دارد و اصلا هدف مادر از این مخفی‌کاری چه می‌تواند باشد.پیش کشیدن موضوع زندگی مخفی پدر سالار و همچنین ظهور کاراکتر ندا با بازی لیلا زارع از اواسط فیلم هم آنقدر از لحاظ داستانی وضعیت ناجور، آشفته و زایدی دارد که اگر از سراسر فیلم کسر شود قطعا لطمه‌ای به کلیت آن نخواهد زد.خطر اسپویل!در سکانس پایانی فیلم هم که دیگر قرار است گره‌های بوجود آمده یکی پس از دیگری باز شوند، برای اولین بار شاهد تقابل محسن آراسته با رضا دردشتی با بازی اکبر زنجانپور هستیم، در این سکانس پدر سالار ادعا می کند که از حاملگی فخری و وجود فرزند خود باخبر بوده (اینکه از کجا نمیدانیم) و در ادامه از موضع خود دفاع کرده و میگوید: «اگه اونروزها نمیخواستم بچه بدنیا بیاد، چون اونروزها نمیتونستم پدر باشم، اونم با جای شلاق، کبودی تن و اسلحه»، سوال اینجاست که حالا بعد از چندین سال که حتی نمیدانیم چگونه و به چه طریقی شرایط زندگی او عوض شده و از لحاظ توان مالی و اجتماعی به شرایط مناسبی رسیده است، چرا باز هم نخواسته تا در کنار فرزندش باشد و یا حداقل حمایت مالی خود را از او دریغ نکند. پایان خطر اسپویل!این سوال‌ها و خیلی‌های دیگر مواردی هستند که فیلم در طول زمان خود هیچگاه به آنها پاسخی نمیدهد.کاراکتر رضا دردشتی هم به عنوان پروتاگونیست یا مرد خوب داستان به واقع تنها شمایل یک قهرمان تاریخ مصرف گذشته را در خود دارد، پولاد کیمیایی و یا بهتر بگویم فیلمنامه‌ی او نمی‌تواند در شخصیت رضا، فضیلت‌های اخلاقی ظلم ستیزی را جمع کند تا برای تماشاگر باور پذیر باشد. در آنطرف گوی هم  پیمان با بازی علیرضا کمالی به عنوان آنتاگونیست یا بدمن داستان نیز از این قاعده مستثنی نیست و او هم تنها ظاهری آبکی از شر و خباثت دارد. میتوان گفت تماشاگر تا انتهای فیلم هیچ شناختی روی این دو کاراکتر اصلی پیدا نمیکند و نه اندازه قهرمانش را درک میکند و نه خباثت رفتاری ضد قهرمان برایش ملموس می شود، در نتیجه تقابل این دو که محرک قسمت دیگری از داستان است ساخته نمی‌شود و الکن باقی می‌ماند.در پایان هم روی سخنم متوجه مخاطبینی است که می‌خواهند به واسطه علاقه و عشق خود به ماشین و هیجان مسابقات رالی، برای دیدن فیلمی با موضوع مسابقات اتومبیلرانی به سبک فیلم‌هایی چون سریع و خشن به سمت سالن‌های سینما روانه شوند، این دسته از مخاطبان باید بدانند که اگر تنها برای دیدن چنین چیزی به تماشای فیلم‌ مینشینند، «معکوس» آنها را دلسرد خواهد کرد، درحقیقت فیلم «معکوس» ابدا فیلم رالی و یا مسابقات اتومبیل‌رانی و یا  چیزی شبیه به آن هم نیست و تنها پوستری است از خودروهای کلاسیکی چون ماستنگ مک‌ وان، پلیموت بارکودا، شورلت کورت، کامارو و غیره… آنهم در حد یک آلبوم گذرا در پس زمینه فضای درام قصه و نه چیزی فراتر ازآن.در هرصورت باید برای پولاد کیمیایی آرزوی موفقیت کرد و امیدوار بود در آینده از او شاهد فیلم‌هایی نزدیکتر به حال و هوای خود خود پولاد و نه پیرو کیمیایی باشیم.  چه بسا آثاری به مراتب بهتر و با‌ارزش‌تر از پدرش در ادامه روند کاری هنری او شاهد باشیم.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/57366</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 10:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم هزارتو – هزار گمراهی در هزارتوی داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-s2cubntqjone</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/54504در میان آثاری که با محوریت بچه دزدی و یا آدم ربایی ساخته شده‌اند، به سختی می‌توان فیلم بدی را پیدا کرد. شاید دلیل آن نوع جذابیت موضوع فیلمنامه باشد، به هرحال امیرحسین ترابی در مقام کارگردان دست به ساخت فیلمی با چنین مضمونی زده است. در ادامه برای بررسی فیلم با ویجیاتو همراه باشید.«هزارتو» که در ابتدا «لابیرنت» نام داشت این روزها با بازی شهاب حسینی روانه اکران پرده نقره‌ای سینما‌ها شده است. فیلم با موضوع گیرا و جذاب و چه بسا تلخ بچه ربایی داستان خود را با یک شروع خوب و نفسگیر از سر می‌گیرد، اما هرچه به جلو میرود پیچیده‌تر از نام خود، مخاطب را در گمانه‌زنی‌ها سردرگم‌تر از پیش می‌کند.برای بررسی اولین ساخته امیرحسین ترابی چاره‌ای جز استفاده از واژه (فرهادی‌وار) نداریم، واژه‌ای که از اوایل دهه نود برسر زبان‌ها افتاد و تا به امروز نیز هر چند کم‌ سو ادامه دارد.این واژه فارغ از معنای کاربردی آن که متاسفانه برای کوبیدن یک اثر معمایی استفاده می‌شود، می‌تواند واژه بجا و درستی برای فیلم «هزارتو» باشد.در حقیقت ساختن فیلمی با مضمون معمایی آن هم در گام نخست، برای یک کارگردان به این راحتی‌ها هم نیست. اینکه یک فیلمساز  فکر کند که در ساده‌ترین شکل ممکن تنها با مخفی کردن برخی واقعیت‌ها و به تصویر نکشیدن یک سری اتفاقات و حتی طفره از تعریف رابطه بین کاراکتر‌ها میتواند فیلمی معمایی بسازد، سخت در اشتباه است.ساختن فیلمی معمایی در قالب درامی اجتماعی به سبک اصغر فرهادی، معماری ویژه و خاص خودش را میطلبد که اگر رعایت نشود، تبدیل به یک سندروم فیلمسازی خواهد شد.اهمیت فیلمنامهدر واقع ستون اصلی این سبک از فیلمسازی، فیلمنامه اثر است که در «هزارتو» ی ترابی متاسفانه با یک لنگی بسیار بنیادینی طرفیم که پاشنه آشیل آن می‌باشد.داستان «هزارتو» در دل شهر تهران اتفاق می‌افتد، تعداد لوکیشن‌ها کم است و اکثر صحنه‌ها در خانه فیلمبرداری شده‌اند. در نتیجه به واسطه فضا و نوع موضوع، تصاویر و قاب‌ها فاقد زیبایی بصری لازم میباشند. همین امر باعث میشود تا اهمیت داستان بیش از پیش شود.امیرعلی با بازی شهاب حسینی در پس زمینه تیتراژ فیلم درحال بازی و تفریح با پسر بچه کوچکی دیده می‌شود، ترابی تصویر واضح و روشنی از کودک به مخاطب نمی‌دهد، بنابراین در همین ابتدا شخصیت کودک برای تماشاگر خیلی سمپاتیک نمی‌شود اما به واسطه سن و مصیبت تراژیک ایجاد شده، خواه ناخواه این حس در او بوجود می‌آید. چندی بعد و پس از پایان تیتراژ امیرعلی را سردرگم در حال دویدن با چهره‌ای مضطرب می‌بینیم. او تلفن همراه خود را بر می‌دارد و به پلیس اعلام می‌کند که بردیا فرزند پنج ساله‌اش گم شده است.از اینجا خارج از فضای معما گونه اثر، یک ملودرام اجتماعی بین شخصیت‌های درگیر این اتفاق که آدم‌هایی شکست خورده و قربانی جبر زمانه هستند شکل می‌گیرد. از همان فیلم‌هایی که شخصیت‌های آن در تنگنای احساسی، تصمیمی متفاوت می‌گیرند تا از موقعیت بحرانی ایجاد شده رها شوند.پنهان‌کاری بیش از حد و دادن اطلاعات نادرستترابی به سبک فرهادی تلاش می‌کند تا داده‌ها و اطلاعات زیادی از روابط و اتفاقات گذشته کاراکتر‌ها را از دید مخاطب مخفی کند، اما این پنهان کاری هم قاعده و قوانین خودش را دارد. افراط  ترابی در مخفی‌کاری تا جایی پیش می‌رود که مخاطب حتی پس از تماشای فیلم  و در پایان آن با سوالات بی‌جواب زیادی از روابط  بین شخصیت‌ها و انگیزه آنها روبرو می‌شود.بطور مثال نگار با بازی ساره بیات، همسر امیرعلی است اما بعد از دیدن نیمی از فیلم تازه مخاطب متوجه می‌شود که او قبل‌تر ازدواج کرده و حاصل آن ازدواج همان پسر بچه‌ای است که ربوده شده است، و یا در خصوص شخصیت بیتا با بازی غزاله نظر مخاطب تا پایان فیلم گمان می‌کند او خواهر نگار است.ترابی این روش را تا جایی پیش می‌رود که نه تنها از مخاطب اطلاعات مهمی را مخفی میکند بلکه با دادن داده‌های نادرست و غلط او را به گمانه‌زنی‌های اشتباه انداخته و در طول فیلم مخاطبش را هر لحظه سردرگم‌تر کرده است.بطور مثال در جایی از فیلم متوجه میشویم، امیرعلی در محل کار خود با فردی به نام جمالی که ظاهرا شریک او است به مشکل خورده است، همسر آقای جمالی در تماسی تلفنی، امیرعلی را تهدید میکند و اخطار میدهد که شوهرش برای او شر به پا خواهد کرد. در سکانس بعدی امیرعلی به محل کارش رفته و با جمالی گلاویز می‌شود، پس از یک زد و خورد حسابی، ناگهان بدون آنکه اطمینان پیدا کند که آیا جمالی در گم شدن فرزند خوانده‌اش نقشی داشته آنجا را ترک میکند، تصویر کات میشود و میبینیم که امیرعلی در ماشین نشسته است، ناگهان از بالای ساختمان نیمه کاره کیسه گچی بروی کاپوت ماشین پرتاب می‌شود. همه چیز نشان از این دارد که شاید این آدم ربایی انتقامی است که از اختلافات محل کار او نشات میگیرد.سکانس چک کردن دوربین‌های مدار بسته توسط بازرس پلیس را بیاد آورید، اصولا پلیس باید از روی زمان پخش و بازبینی فیلم‌ها متوجه زمان دقیق گم شدن بردیا میشد، نه اینکه بعدا به این موضوع پی ببرد. اما کارگردان در اینجا سعی میکند تا با مطرح کردن ظن پلیس به مرد غریبه‌ای که در بازبینی‌ فیلم‌ها به بردیا نزدیک شده است، ذهن مخاطب را از اصل  مسئله منحرف کند.در سکانس‌های مربوط به خانه هم چندین بار فردی با نام حسین با امیرعلی تماس میگیرد، امیرعلی با حالتی مضطرب  جواب تلفن او را میدهد و حسین را از موضوع  گم شدن بردیا با خبر میکند.  اما این زمینه‌چینی در ادامه ابدا هیچ کاربرد دیگری ندارد و حتی مشخص نمی‌شود که حسین کیست و چه رابطه‌ای با این خانواده دارد.موضوع مطرح شدن گرم کن ورزشی توسط بازرس هم از این قاعده مستثنی نیست، پیش کشیدن چنین مطلبی در حضور نریمان با بازی پژمان چمشیدی که اتفاقا در آن سکانس گرم کن ورزشی بر تن دارد و حتی پچ پچ او و مادرش بر سر موضوع انبار و باشگاه تماما برای گمراهی طراحی شده‌اند.سکانس انحرافی و بی‌کاربرد دیگر مربوط میشود به نزاع امیرعلی با آن مرد عقب‌ماندهٴ ذهنی که عروسک بردیا را بر دست دارد.شخصیت پردازی کاراکترها نیز با توجه به اینکه ترابی عامدانه نخواسته آنها را به مخاطب معرفی کند، بسیار سطحی باقی مانده‌اند. در نتیجه در طول زمان فیلم دیالوگ‌ها و یا عکس‌العمل‌هایی از شخصیت‌ها سر می‌زند که غیرقابل پیش‌بینی هستند.مثلا در جایی از فیلم میبینیم که نریمان با خانمی که اسمش را نمیدانیم یک رابطه عجیب و غریبی دارد، فیلم چیزی از این رابطه و یا انگیزه کار آنها را برای ما روشن نمی‌کند. نریمان به عنوان دایی بردیا در عین ناباوری تصمیم میگیرد تا از امیرعلی در این موقعیت بحرانی اخاذی کند. اصرار فیلمنامه به نشان دادن خصومت میان او و امیرعلی غیر قابل باور است، اصلا امیرعلی چه هیزم‌تری به او فروخته که حالا باید اینگونه تاوان دهد.فقدان منطق روایی در سراسر فیلم به شدت محسوس است،  واقعا چه دلیلی دارد امیرعلی پسر بچه کوچکی را با خود به قرار عاشقانه‌ای ببرد، این موضوع وقتی اهمیت پیدا میکند که بدانیم کل داستان فیلمنامه بر پایه همین تصمیم پایه‌ریزی شده است. گویی ترابی تمامی این موقعیت‌ها را به این دلیل طراحی کرده است که مخاطب تا انتها نتواند معمای داستانش را حل کند و در گمانه‌زنی‌های ذهنی به بیراهه رود، اما این روش کارگردان در حقیقت مصداق بارز فریب تماشاگر است.بررسی فنی«هزارتو» از لحاظ فنی هم مشکلات بسیاری دارد، اصرار کارگردان بر استفاده از دوربین روی دست  و ایراد گرفتن از این تکنیک هم دیگر تبدیل به یک کلیشه تکراری شده است، ترابی با استفاده از دوربین پر تنش روی دست می‌خواهد حس التهاب و اضطراب موقعیت را بوجود آورد اما منطق فنی استفاده از این تکنیک در کار او هرگز دیده نمی‌شود.حتی جای قرار گرفتن دوربین و انتخاب قاب آن در اکثر موارد اشتباه است، بطور مثال در جایی از فیلم، پلیس با ماشین وارد صحنه میشود، دوربین در داخل ماشین پلیس قرار میگیرد، پلیس از ماشین پیاده می‌شود و درب خودرو را می‌بندد. دوربین آنهم روی دست کماکان داخل ماشین می‌ماند و ما از همان قاب شاهد ماجرا هستیم! اصلا سوال اینجاست که در طول زمان فیلم در کجای آن مخاطب همراه پلیس بوده که اینجا باید از نگاه او شاهد ماجرا باشد.بازی بازیگران هم تعریف چندانی ندارد، ساره بیات در مقام مادر موفق نمیشود بخوبی حس مادری که تک فرزند کوچک خود را گم کرده است القاء کند، بازی او فاقد حس یک مادر است. نقش امیرعلی هم برای شهاب حسینی نقش چالش برانگیزی نیست و او یک بازی متوسطی در فیلم دارد.مابقی بازیگران هم نتوانسته‌اند بخوبی از پس نقش خود بر بیایند، برای نمونه کاراکتر مادربزرگ کلا فاقد احساس است، او در سراسر فیلم حضوری سردرگم دارد و حتی قطره‌ای اشک برای نوه‌اش نمیریزد.متاسفانه ترابی برای پایان‌بندی فیلم بدتر از آنچه که فکر کنید عمل میکند، سکانس پایان خود سوالات زیادی در ذهن ایجاد میکند، اینکه رابطه بیتا و داریوش تا چه حد و اندازه‌ای است و یا انگیزه این دو از چنین کاری چه می‌تواند باشد و یا این بازی را تا به کجا می‌خواستند ادامه دهند، اینها همگی سوالات بجا مانده از سکانس پایانی است.پایان بندی فیلم «هزارتو» نه تنها یک پایان باز بلکه یک پایان رو به هوا است، در سکانس پایانی گویی همه چیز به یکباره به حال خود رها می‌شود، دوربین با حرکت رو به بالا در مقام عقل کل قرار میگیرد و تصویر کات می‌شود.در پایان میتوان گفت «هزارتو» در کمترین توقع از یک فیلمساز فیلم اولی، حتی نمی‌تواند یک فیلم معمایی متعارف سینما باشد چه برسد به اینکه کارگردان آن بخواهد کمی هم به معانی درونی اثر و بررسی و کاو و علل ذاتی این نوع روابط و گرفتاری‌های آن بپردازد، در هرصورت ترابی به عنوان یک کارگردان تازه نفس اولین کارش را کارگردانی کرده و قطعا از آن تجربه لازم را کسب کرده است، پس امیدواریم در فیلم های بعدی از او شاهد آثار سینمایی بهتری باشیم.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/54504</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 10:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم درخونگاه – شمشیر کاتانا بر علیه خانواده و اخلاقیات</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%AA-nweylxa6gi8h</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/52887سیاوش اسعدی اصولا فیلمساز برگزیده و منتخب منتقدین سینمای ایران است. آثار او همچون فیلم «حوالی اتوبان»  و یا فیلم «جیب بر خیابان جنوبی» همگی در زمان خود مورد توجه و تحسین منتقدان و نویسندگان ایران قرار گرفته‌اند. حال او با فیلم «درخونگاه» دوباره به میدان آمده است با این تفاوت که اینبار کمتر کسی را می‌توان یافت که تمام قد از آخرین ساخته‌اش دفاع کند. برای بررسی فیلم در ادامه با ویجیاتو همراه باشید.اولین قاب فیلم نشان از سرخوشی و نشاط درونی رضا میثاق با بازی امین حیایی دارد، او با سری تراشیده و لباس کیمونو که پوشش سنتی کشور ژاپن است سرخوشانه می‌رقصد. چه شروع عجیب و حیرت‌ آوری، این شروع جذاب و پر شور در همان ابتدا نگاه مخاطب را به خود جلب می‌کند.رضا پس از هشت سال کار در ژاپن به وطن خود بازگشته است، با توجه به اتمسفر مرده و غمگین خانه، مشخص می‌شود سرزندگی رضا چیزی است که از شرق وام گرفته و آن را با خود آورده است تا در امید تغییر، زندگی مرفه‌ و متنعمی را در زادگاهش ایجاد کند.فضای حاکم بر خانه و خانواده رضا تاریک، مخروب و فقیر است. کشور هشت سال در جنگ بوده و اینجا هشت سال مهاجرت رضا برایمان معنا پیدا می‌کند.اگر سینما را به دو عامل فرم و محتوا (که درهم آمیخته‌اند) تقسیم کنیم، فرم وسیله‌ای است برای رساندن تفهیم محتوای یک اثر. در فیلم «درخونگاه» محتوای اثر که از ذهن کارگردان آن تراوش دارد به شدت توهین‌آمیز است، متاسفانه توهین به محله، خانه، خانواده و روابط آن و از همه بدتر توهین به معیار‌های رفاقت در سراسر فیلم حاکم است.مسئله‌ این نیست که چرا کارگردان، فیلم را بیرق نوک تیز انتقاد‌های اجتماعی خود کرده است، بلکه مشکل اصلی اینجاست که نوک این انتقاد (شاید به جا) به سمت کیست؟ آیا فیلم «درخونگاه» وسیله نقد سیاسی کارگردان شده است؟ من فکر نمی‌کنم. بنظرم «درخونگاه» بیشتر شبیه شمشیر کاتانایی است که کارش به جای نقد صحیح  اجتماعی، کمر به شرحه شرحه کردن اصول خانواده و سنت‌های آن بسته است.در جایی از فیلم رضا میثاق، ژاپن را بر سر مملکت خویش می‌زند و می‌گوید: « اونور هرچی پیراش کار می‌کنند، اینجا جووناش لالا…». و یا بدتر از همه وقتی ملیحه خواهر او با بازی مهراوه شریفی‌نیا به رضا می‌گوید که در زمان جنگ، موشک وسط حیاط مدرسه خورده است و بچه‌های کوچک همگی شهید شده‌اند، رضا در فقدان حس در جوابش می‌گوید: «جنگ است دیگر… خانه قدیمی را باید خراب کنی تا از نو بسازی…». واقعا این چه نقدی است که کارگردان دارد ! اصلا چرا این دیالوگ‌ها از زبان رضا زده می‌شود؟ افسوس که سینمای ما این روزها فاصله دو رضا شده است، فاصله «رضا میثاق» تا «رضا موتوری»، معرفت این کجا و معرفت آن کجا.خانه اما جایگاه عجیب‌تری دارد، به طور قطع می توان گفت تمامی لوکیشن‌های مربوط به خانه، تاریک، خوفناک و پلشت تصویر شده‌اند. این درحالی است که لوکیشن‌های مضحک تیمارستان یک نفره با آن نگهبان کاریکاتوریزه و عجیب‌اش، رنگ و آب روشن و متمایل به سفید دارند.خانواده هم تکلیفش مشخص است، عملکرد و رفتار کاراکتر‌ها با توجه به شخصیت پردازی ناقص فیلمنامه، دارای تناقض و دوگانگی است. طاووس مادر رضا با بازی ژاله صامتی به عنوان ستون خانواده، احتمالا مادر شهید مفقود الاثر است، اما حتی لحظه‌ای حس انتظار در او دیده نمی‌شود و در کمال تعجب با دیدن یک فیلم نامفهوم از تنها پسر باقی مانده‌اش، قبر او را هم میکند و در امانت پسرش خیانت می‌کند.خواهر رضا یکسره در خواب است، در چند سکانس هم او را در هیئت روضه‌خوانی میبینیم، یک جایی هم به نشانه اعتراض قندانی را پرت می‌کند. کارگردان فکر می‌کند شخصیت او را ساخته است اما ابدا اینگونه نیست.اولین تصویری که از پدر خانواده با بازی محمود جعفری دیده می‌شود، بر عکس پسرش که با لباس سنتی کیمونو دیده شد، در پوشش سنتی لنگ حمام است، فاصله و اختلاف میان او و رضا کاملا مشهود است، پدر با همان پوشش، پسرش را در آغوش میگیرد. پدر معتاد و هوس‌باز است و هیچ پیش ‌زمینه‌ای از گذشته و رابطه‌اش با رضا نشان داده نمی‌شود. صحنه ورود پدر تاکید بر شخصیت لمپن و مشمئز کننده او دارد.مادربزرگ خانواده نیز با آن مظلومیت بصری از سیاهه تصویر توهین‌آمیز کارگردان در امان نمانده است. لحظه کنار زدن مادربزرگ برای پیدا کردن دفترچه حساب رضا، توسط دخترش طاووس را بیاد بیاورید، بجز سکانس خوردن بستنی آن هم به واسطه حضور رضا، گویی هیچ عاطفه‌ایی بین خانواده و مادربزرگ وجود ندارد، اصلا اینچنین بنظر می‌رسد که این جسم بی‌جان از دنیایی خارج از فضای فیلم به آن تزریق شده باشد.این مفاهیم و تصویرسازی‌ها در فیلم شاید نوع برداشت و تصور اسعدی از جامعه موجود باشد، که این به خودی خود ایرادی هم ندارد، اما تردیدی نیست که نگاه او به جامعه و خانواده، یک نگاه واقع نمایانه از اجتماع موجود در جامعه نیست.اسعدی به عنوان کارگردان در عین ناباوری فیلم خود را به مسعود کیمیایی تقدیم کرده است. این درست است که در «درخونگاه» تعلق خاطر کارگردان به مسعود کیمیایی کاملا مشهود است اما شاید تنها نوع انتخاب اسم فیلم و چند دیالوگ در متن آن (البته چند دیالوگ کاملا تقلید عبارت است) خصایص وام گرفته از سینمای کیمیایی باشند، منتها به جرأت می‌توان گفت سیاوش اسعدی به هیچ عنوان درک درستی از سینمای کیمیایی نداشته و ندارد. زیرا در تمامی فیلم‌های کیمیایی مسئله رفاقت در اولویت است اما متاسفانه در «درخونگاه» جوهره قداست رفاقت، در امیال جنسی خلاصه شده که این خود سقوط تمام ارزش‌های آن است.در آثار کیمیایی خانواده به معنای مادر، پدر، همسر و فرزند رنگ و بوی کمتری دارند و عملا میزانس خانه در آثار کیمیایی اصلا وجود ندارد و بیشتر میزانسن و داستان از پس محله، کوچه و رفاقت‌های آن ساخته می‌شود، چیزی که در فیلم «درخونگاه» کاملا برعکس آن دیده می‌شود.اگر از محتوا و مفاهیم فیلمنامه «درخونگاه» بگذریم خود فیلمنامه هم چندان چفت و بست درستی ندارد. وقتی فیلمنامه عمیق نباشد، شخصیت‌ها نیز همانطور که گفتیم عمقی پیدا نمی‌کنند، حتی خرده پیرنگ‌های وصله شده به فیلمنامه چون امیر ریزه (رفیق رضا میثاق) با بازی نادر فلاح و پدرش کاظم با بازی جمشید هاشم‌پور کاملا اضافه و بی‌کاربرد هستند.امین حیایی و مهراوه شریفی‌نیا هر دو بازی‌های عالی و برجسته‌ای از خود به جا گذاشته‌اند اما ظرافت بازی ژاله صامتی در مقام مادر با توجه به اینکه دو سال از امین حیایی کوچکتر است در نوع خود تحسین برانگیز است، اوج بازی و هنرنمایی صامتی را می‌توان در سکانس مربوط به دیدن کابوس و پریدن او از خواب مشاهده کرد.فیلمبرداری تورج اصلانی هم برعکس کارهای قبلی او اینجا پر از ایراد و اشکال است، غلو در حرکت دوربین اصلانی و حرکت‌های بی‌منطق کرین آن و حتی انتخاب زاویه دوربین همگی عجیب و خارج از فرم درست سینما می‌باشند.البته در «درخونگاه» با تمام کاستی‌هایش معدود نقاط قوتی هم دیده میشود که شاید بد نباشد در خاتمه به آنها بپردازیم. همین نکات معدود باعث شده تا فیلم اندک مخاطبانی هم داشته باشد که با تماشای فیلم کاملا راضی بنظر برسند. لوکیشن‌ها، بازی با نور و رنگ و از همه مهمتر رد بدل شدن ادبیات و دیالوگ‌های کیمیایی‌وار بین کاراکتر‌ها و بازی بی‌نظیر بازیگران (باتوجه به فقدان عمق شخصیت‌ها) همگی عالی و قابل توجه‌اند و فیلم را از منجلاب تبدیل شدن به یک اثر کاملا بد رهانیده‌اند.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/52887</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 13:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم شاه کش – در جستجوی رازی یخ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-oaoiubdliqhd</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/49632فیلم جدید وحید امیرخانی با تمامی مشکلات عدیده‌ و اعمال ممیزی‌های لازم در بخش تولید و پخش، بالاخره روانه مرحله نمایش و اکران شده است. با نقد فیلم شاه کش همراه ویجیاتو باشید.دومین ساخته سینمایی وحید امیرخانی در مقام کارگردان و نویسنده برخلاف ساخته قبلی او یعنی «در مدت معلوم» که سبکی کمدی، اجتماعی و عاشقانه داشت، اینبار فیلمی است در سبک یک تریلر جنایی و معمایی، با فضایی کاملا متفاوت و لحنی سراسر جدی‌تر از آنچه که قبل‌تر از او دیده و یا انتظارش را داشتیم.امیرخانی فیلم «شاه‌کش» را با کمترین لوکیشن‌ و تنها در یک هتل کوهستانی بنام گوزن قرمز در ارتفاعات توچال ساخته است. فیلمبرداری «شاه‌کش» به عهده علی قاضی است که این روزها فیلم «مسخره‌باز» نیز با فیلمبرداری متفاوت او درحال اکران است.وقتی فیلمی با اندک لوکیشن لازم و تعداد بازیگران محدود در یک فضای بسته ساخته می‌شود، مستلزم داشتن فیلمنامه‌ای داستانگو است تا درهمان فضای بسته، حس پیگیری و تعقیب تماشاگر را با خود همراه کند، تا از تکرار ميزانسن و دکوپاژی که قرار است در سراسر زمان فیلم شاهدش باشد در او حس خستگی و کلافگی ایجاد نشود. امیرخانی هم در ابتدا با ملاک قرار دادن همین مهم، طرح جالب داستان «شاه‌کش» را پایه‌ریزی می‌کند و در مخاطب حس کنجکاوی و اشتیاق لازم برای دیدن ادامه فیلم و گره‌گشایی سوال‌ها و حل و فصل معماهای جنایی که در متن اثر در ذهن او ایجاد شده است را به خوبی پدید می‌آورد.اما در واقع داشتن یک طرح داستانی خوب و گیرا به تنهایی کافی نیست، بلکه می‌بایست فیلمنامه با ایجاد شخصیت‌پردازی درست، حس همذات‌پنداری تماشاگر با شخصیت اصلی را بوجود بیاورد تا نگاه مخاطب با قهرمان فیلم همراه شود. همچنین در فیلمنامه‌های معمایی باید لحظه به لحظه به تماشاگر اطلاعاتی داده شود تا  کمک کند ذهن او به نقطه حل مسئله ایجاد شده برسد، نه اینکه بخواهد هر لحظه با دادن اطلاعاتی بی‌ربط و بی اساس، تماشاگر را گیج و حیران تر از قبل کرده و در همین وضع به حال خود رها کند.متاسفانه فیلمنامه فیلم «شاه‌کش» دقیقا چنین بلایی بر سر مخاطب خود می‌آورد، یعنی مسئله‌ای مطرح می‌شود اما نه تنها حل نمی‌شود بلکه هر لحظه گنگ‌تر از قبل به حال خود رها می‌شود، بدتر اینکه این موضوع تا انتهای فیلم ادامه دارد تا جایی که مخاطب به خود می‌آید و می‌بیند که تیتراژ پایانی هم به پرده نمایش در آمده اما به هیچکدام از سوال‌ها جوابی داده نشده است.ظاهرا امیرخانی در مقام کارگردان و محسن نصراللهی به عنوان طراح صحنه برای ساختن همین تک لوکیشن فیلم زحمت بسیار زیادی کشیده‌اند. باور اینکه تمام تصاویر مربوط به برف، بوران و اتمسفر سرد حاکم بر اثر همگی ساختگی و جزئی از دکور هستند، بسیار سخت است. در حقیقت لوکیشن و محیط با جزئیات بسیار دقیق و با ظرافت خاصی طراحی شده‌اند تا کمتر کسی متوجه ساختگی بودن آن شود.از طرفی دیگر همانطور که گفتیم مشکلات ممیزی در محتوای فیلمنامه تا جایی پیش می‌رود که دیگر نه امیرخانی و نه عباس نادران در مقام تهیه‌کننده، هیچکدام «شاه‌کش» را فیلم و اثر خود نمی‌دانند. در واقع اتفاقات خارج از قاب فیلم، برایشان آنچنان عمیق و غیرقابل کنترل بوده است که در حال حاضر هیچکس مسئولیت سردرگمی فیلمنامه، داستان و مشکلات اجرای آن را به عهده نمی‌گیرد. الا ایحال ما به عنوان تماشاگر فیلم شاید به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، تنها با اثر و قاب موجود آن مواجه هستیم، همان چیزی که هست و همان چیزی که به نمایش در آمده است.در حال حاضر من به عنوان تماشاگر فیلم واقعا نمی‌دانم فیلم «شاه‌کش» به جز ژانر جنایی و معمایی که از طریق چند المان مختص این گونه سینمایی قابل حدس بود، چه داستانی داشت و اگر داستانی هم بود با توجه به نوع پایانبندی اثر، چه هدفی از طرح آن در ذهن کارگردان می‌توانست وجود داشته باشد. چنان‌ که به‌ نظر می‌آید زنی به نام مارال که هیچ وقت او را نمی‌بینیم در ارتفاعات کوهستان جان خود را از دست داده است. منصور با بازی هادی حجازی‌فر به عنوان همسر او، از موضوع با خبر می‌شود (چگونه؟ نمی‌دانیم) منصور قبل از اینکه جنازه همسرش را از زیر برف و بوران پیدا کنند تا به پایین انتقال داده شود، خود را به هتلی که در مسیر یکی از ایستگاه‌های توچال است می‌رساند تا از راز مرگ همسر خود سر در آورد. اینکه او از کجا متوجه می‌شود که در مرگ همسرش رازی نهفته است را نمی‌دانیم!مرگ، جنایت، راز، برف و بوران و ایده همگی به نوع خود بسیار جذاب، گیرا و کنجکاوانه‌ است. اما متاسفانه فیلمنامه آنقدر پر از ایراد و حفره است که ایده آن به طور کامل هدر می‌رود. شاید فقط در سی دقیقه اول است که همه چیز به درستی پیش می‌رود، موقعیت‌ها چیده می‌شوند، بحران بدرستی ساخته می‌شود، شخصیت‌های مرموز یکی پس از دیگری نشان داده می‌شوند و کنجکاوی تماشاگر را بر می‌انگیزد، اما در نهایت همه چیز عقیم می‌ماند.مخاطب در ادامه با شماری از شخصیت‌های مرموز طرف است که هیچ چیز از آنها نمی‌داند، فیلمنامه هیچ کدامشان را نمی‌تواند شخصیت‌پردازی کند. کاراکترهایی که معلوم نیست چرا آنجا هستند و چه انگیزه‌ای دارند، یکی بعد از دیگری چند دیالوگ می‌گویند و از قاب خارج می‌شوند. این دیالوگ‌ها آنقدر بی‌ربط و بی‌اساس نوشته شده‌اند که هیچ کمکی به درک درست حس صحنه نمی‌کنند.فقدان منطق چه در روایت و چه در عملکرد شخصیت‌ها در فیلم به شدت محسوس است. گویی چند نفر دور هم جمع شده‌اند که حتی از لحاظ ظاهر و عملکرد با آنچه که خود فیلم از آن‌ها به ما معرفی می‌کند تناسب و سنخیتی ندارند. به طور مثال در فیلم فردی به عنوان استاد دانشگاه هاوارد معرفی می‌شود که در رفتار و تیپ او کوچکترین تجانسی با یک فرد تحصیل کرده آن هم در خارج از کشور دیده نمی‌شود. و یا منصور به عنوان شخصیت اول فیلم اصلا معرفی دقیقی ندارد چه برسد به اینکه بخواهد به یکباره تبدیل به گروگان‌گیری خطرناک شود، او بدون آنکه بداند چه اتفاقی برای همسرش افتاده است با یک کیف پر از تی‌ان‌تی وارد دل ماجرا می‌شود غافل از اینکه حتی نمی‌داند از چه کسی می‌خواهد انتقام بگیرد. او ناگهان در توالت هتل همچون شخصیت‌های هالیوودی تبدیل به یک مجازاتگر حرفه‌ای می‌شود و اولین انتقامش را از فردی می‌گیرد که هیچگاه نمی‌فهمیم چه رابطه‌ای بین او و مقتول وجود داشته که مستحق چنین مجازاتی است.در ادامه سربازی را می‌بینیم که فقط دو ماه تا پایان خدمت سربازی‌اش باقی مانده است، سرباز بدون کوچکترین دلیلی با منصور همراه می‌شود و به او کمک می کند، و بعد از چند سکانس بدون کمترین منطقی از پشت به او ضربه می‌زند و در نهایت تیر می‌خورد. انگیزه رفتاری این سرباز کاملا گنگ است.خطر لوث شدن داستان پایان فیلم: در یک سوم پایانی فیلم تازه متوجه می‌شویم آیدا با بازی مهناز افشار که یکی از گروگان‌ها است، مارال را می‌شناسد و در زمان مرگ همراه او بوده است. در اینجا به عنوان تماشاگر خوشحال می‌شویم که چه خوب! حالا کسی پیدا شده که می‌تواند کلید تمام این راز و رمزها باشد، اما شخصیت او نیز نه تنها گره‌ای از حل این معما باز نمی‌کند بلکه با دیالوگ‌های انحرافی، بیش از پیش به پیچیدگی داستان می‌افزاید.در فیلم «شاه‌کش» در واقع خود سلاح شاه‌کش (اسلحه‌ بسیار کوچک و تک تیری که در ترور شخصیت‌های سیاسی از آن استفاده می‌شود) و اسم فیلم نیز به آن اختصاص داده شده است جزو الکن‌ترین اجزای فیلم است. این سلاح در انتهای فیلم به شکل غیر حرفه‌ای به دست دختر جوانی سپرده می‌شود تا از این طریق به دست سروان غیاثی با بازی مجید صالحی برساند اما در ادامه گویی وجود چنین ابزاری توسط کارگردان کاملا به دست فراموشی سپرده می‌شود.بازی بازیگران هم دستکمی از خود فیلم ندارد، بجز بازی مجید صالحی که سعی می‌کند بازی متفاوتی از خود به نمایش بگذارد، مابقی بازیگران بازی‌هایی تصنعی، بی‌حس (با توجه به بحران بوجود آمده) و غیر قابل باور دارند.هادی حجازی‌فر هم که بارها او را در نقش یک فرد بازدارنده و مقابل عامل هنجارشکن دیده‌ایم، اینبار خود نقش گروگان‌گیر و تروریست را ایفا می‌کند، اما متاسفانه کوچکترین تغییر و تحولی در لحن و بازی او دیده نمی‌شود.در کل فیلم «شاه‌کش» با توجه به تمامی ممیزی‌هایی که در آن اعمال شده است و با توجه به فیلمنامه بد و حتی کارگردانی بدتر و بازی‌های بی‌حس و حال آن، تبدیل به یک اثر به شدت ناقصی شده است که لزوم اصرار برای نمایش آن، ثمره‌ای جز گرفتن وقت و زمان ارزشمند تماشاگر نخواهد داشت.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/49632</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 13:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم شکستن همزمان بیست استخوان – رونا مادر عظیم</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-amesnle0wkmq</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/47893خانواده، کارگر، مهاجر افغان، تبعیض و نژاد پرستی … برادران محمودی همیشه داستان‌ و قصه را محور این  وضعیت و موقعیت‌ها، به شیوه خود تعریف می‌کنند. گاهی همچون «چند متر مکعب عشق»، انتقاد و ایراد یک رفتار اجتماعی را با تمام عقده‌‌ها و کینه‌های تبعیض آمیز با فدا کردن عشق و دلبستگی پسر جوان ایرانی به دختری افغان، در کانتینری محظور به قاب تصویر می‌کشند و گاهی هم همچون فیلم «شکستن همزمان بیست استخوان» سر پیکان انتقاد و تذکر را به سمت تمام قانون‌های تبعیض آمیز و غیرانسانی وضع شده نشانه میروند. کاملا پیداست که این برادران به دنبال دغدغه‌های انسانی و شریف خود هستند. برای بررسی این اثر در ادامه با ویجیاتو همراه باشید.فیلم «شکستن همزمان بیست استخوان»، چه اسم عجیبی هم دارد، نکته حائز اهمیت این است که پس از دیدن فیلم در ذهن مخاطب تنها واژه مادر خطور کرده و احساس را بر می‌انگیزد، پس شاید همان اسم بین‌المللی فیلم یعنی «رونا مادرعظیم» نام مناسب‌تری می‌توانست باشد.فیلم از در و پنجره خانه‌ای شلوغ با چراغ‌هایی روشن، ما را وارد داستان خودش می‌کند. صدای ساز و آهنگ به گوش می‌رسد، روح زندگی در کالبد خانواده بزرگ و پرشور افغان‌ها جریان دارد. مادر لبخند می‌زند، چند نفر در میان این معرکه می‌رقصند و مابقی دست می‌زنند. صحنه و لوکیشن، گرم و پر‌شور است. این تنها سکانس جان‌دار فیلم است. چندی بعد چهره‌‌ها سرد و خاموش می‌شوند، لوکیشن و صحنه‌ها هم دیگر طراوت و روح اول را ندارند.همانطور که گفتیم، جمشید محمودی بعد از ساخت فیلم «چند متر مکعب عشق» باز هم در داستانش به سراغ مهاجران افغان رفته است. او که شخصیت‌های داستان را چه در تله فیلم‌هایی همچون «چهار حرفی» و «گره کور» و چه در درام عاشقانه «چند متر مکعب عشق» با مشکلات فراوان و مصیبت‌های بی‌پولی، فقر و نداری نشان می‌دهد، در «شکستن همزمان بیست استخوان» از این قاعده مستثنی نشده و اینبار نیز شخصیت‌های فیلم را گرفتار در مسائل و مشکلات مالی و معیشتی زیادی به مخاطب نشان می‌دهد.اگر در سینما واژه جسورانه را محدود به خط قرمزهای سیاسی نکنیم، انتخاب داستان و شخصیت‌های افغانی با توجه به پیش‌ زمینه ذهنی مخاطبین و شناخت سطحی مردم کشورمان از روابط خانوادگی این عزیزان، خود مصداق بارز واژه جسارت است.فیلم «شکستن همزمان بیست استخوان» قبل از هر چیز سینمای داستان محور و قصه گویی است که در سادگی تمام، نگاهی روانکاوانه و جامعه شناسانه به مسئله مهاجرت و پناهندگی ( نمی‌گویم مهاجران افغان، چون می‌تواند مصداقی بر تمامی مهاجران و پناهندگان دنیا باشد) و معضلات اجتماعی آن دارد. اثری که تاکیدش بر مقام خانواده و شرافت انسانی است.در سکانس نخست فیلم، اقوام خانواده در جشن خداحافظی فاروق با بازی مجتبی پیرزاده کنار هم جمع شده‌‌اند، چند دختر بچه در هیاهوی جشن می‌رقصند، روح زندگی در این سکانس در جریان است. اما فاروق نگاهی سرد و رفتاری آمیخته با کلافگی دارد، در چند سکانس بعد منطق رفتاری فاروق برایمان مشخص می‌شود. تماشاگر در همان ابتدا متوجه می‌شود که با چه فیلمی سر و کار دارد.در نقطه مقابل فاروق، عظیم با بازی محسن تنابنده قرار دارد، نگاه عظیم به مادر آمیخته به عشق و وفاداری است. وقتی اقوام خانواده به عظیم اصرار میکنند که بعد چندین سال توبه‌اش را بشکند و آوازی بخواند، او رو به مادرش میکند و با همان لهجه زیبا و شیرین افغانی می‌گوید: «شما خوب می‌دانید، من کل زندگی‌ام مادرم هست، تمام دنیا را از من بخواهد، من به او نه نمی‌گویم»، دوربین تصویر مادر را قاب خود می‌کند، بواقع چه قاب زیبا و مظلومانه‌ای از مادر نقش میبندد، جواب مادر را در این خصوص نمیبینیم، اصلا مهم هم نیست. آنچه مهم است تصمیم عظیم است که می‌خواهد حتی به تائید نگاه مادر توبه خود را بشکند.فیلم شدیدا متکی به سکوت است، سکوتی عالی و کار آمد که کاملا در خدمت مفهوم حس و درونگرایی شخصیت‌های آن قدم بر می‌دارد.کمی بعد‌تر مادر از تصمیم تلخ فاروق با خبر می‌شود، سکوت مکرر مادر نشان از غم تصمیمی است که فاروق و همسرش برای او گرفته‌اند، آنها با فرزندان خود و یا بهتر بگویم نوه‌های ماد‌ر‌بزرگ، قصد مسافرت و اقامت به کشور آلمان را دارند، اما اینبار بدون مادری که سال‌هاست در خانه آنها زندگی کرده است، کشش عاطفی مادربزرگ به نوه‌های خود، مشکل بغرنجی است که قرار است در فاصله مکانی این جدایی به بیماری، غم و افسردگی او ختم شود. عظیم اینجا اگر هم بخواهد، نمی‌تواند خلاء پیش آمده را پر کند، او و همسرش اصلا بچه‌دار نمی‌شوند.عظیم شاکی از تصمیم برادر خود به سمت خانه آنها روانه می‌شود، فریاد شکایت او از حیاط خانه به گوش می‌رسد، دوربین ثابت و بی‌تحرک کوهیار کلاری درون خانه فاروق کاشته میشود، همسر فاروق با صدایی بلند شکایت خود را بر سر عظیم فریاد می‌زند، اما گویی اینجا تیر خلاص مادر را زده است، او منت هشت سال نگهداری مادر را فریاد می‌زند. دوربین در نمای لوانگل بزرگی مادر را به رخ می‌کشد، مادر بهت زده از فریادها روبروی فاروق ایستاده است، آیا واقعا هشت سال نگهداری او همچون استخوانی در گلو، باعث عذاب  و رنج فاروق و همسرش شده است. فاروق شرمنده از این تصمیم، نشسته بر زمین در پیشگاه مادر وضعیتی حقیر و خوار پیدا میکند.مادر از خانه خارج می‌شود، دوربین کوهیار کلاری کماکان بی‌تحرک است اما این خنثی بودن خود بهترین واکنشی است که می‌توان از دوربین و القای درست حس این فضا انتظار داشت، عظیم از در وارد می‌شود، اینبار او بجای مادر می‌ایستد، عظیم رو به برادرش می‌گوید: «اگر زن من به تو چیزی بگوید، دندان‌هایش را می‌شکنم… مرد نیستی فاروق… مرد نیستی…»این درحالی است که قرار است در سکانس‌ پایانی، درس مردانگی و مروت را فاروق به عظیم بدهد، او نه مثل عظیم در حرف، بلکه از خودگذشتگی را در عمل نشان می‌دهد. اگر کمی صبور باشیم، قرار است تبلور شرافت و بخشندگی در آخرین تقابل این دو برادر در سکانس پایانی فیلم به اوج خود برسد.در پرده بعدی عظیم به نماز ایستاده است، او چند بار نماز خود را می‌شکند، در نهایت از خواند صرف نظر می‌کند. تصویر کات می‌شود، عظیم را میان تنگنای دو دیوار آجری می‌بینیم، او از خدا خود گله و شکایت می‌کند که اگر به ما بچه میدادی چیزی از تو کم نمی‌شد. گویی در میان تنگنای دو دیوار، سخت به تنگ آمده باشد. لوکیشین باز هم کاملا در خدمت فیلم و مفهوم آن قاب خود را می‌سازد. این اندازه توجه و ظرافت در فیلمسازی برادران محمودی برایمان بسیار ارزشمند استسکانس بدرقه فاروق و آخرین دیدار او و مادر، یکی از احساسی‌ترین سکانس‌های سینمای ایران است. مادر در فاصله میان دو برادر رو به فاروق می‌ایستد، از او خداحافظی می‌کند. مادر در همان چند کلام اول از فاروق سراغ نجیب یکی از نوه‌هایش را می‌گیرد. نگرانی و اضطراب در چهره سرد مادر مشهود است.عظیم با فاصله از آنها ایستاده است. فاروق از مادرش حلالیت می‌طلبد. مادر با تمام احساس، فرزندش را در آغوش می‌گیرد و به او می‌گوید: «تو بچه من هستی، من تو را حلال کرده‌ام پسرم». این شخصیت سازی عمیق مادر، باعث می‌شود نقش او برای تماشاگر کاملا سمپاتیک شود درنتیجه وقتی این مادر از روی موتور سقوط می‌کند، ناخودآگاه حسی در ما ایجاد می‌شود که گویی این بلا بر سر عزیزمان افتاده است.صحنه چانه‌زنی بر سر قیمت کلیه را بیاد بیاورید، مرد فقیری که حتی زبان سخن گفتن ندارد، از سر ناچاری و درماندگی می‌خواهد یک تکه دیگر از بدنش را بکند و بفروشد. در وهله اول سر قیمت توافق نمی‌کنند، عظیم روبروی فروشنده فقط یک جمله می‌گوید و آن اینکه، کلیه را برای مادرم می‌خواهم. انسانیت در سراسر فیلم در جریان است، فروشنده راضی می‌شود اما اینبار تبعیض‌های انسانی و نژادی سر از قانون‌های وضع شده در می‌‌آورند تا مانع کار شود. اهدای عضو به اتباع خارجی ممنوع است، این موضوع اصلی، انتقادی و دغدغه فیلمساز است.فاروق از بیماری مادر با خبر می‌شود، در نتیجه از سفر بر می‌گردد، او برای اهدای کلیه خود به مادر پا پیش می‌گذارد، اما دیگر دیر شده است.در ادامه فاروق از جفا و بی‌مهری عظیم به مادر مطلع می‌شود، او در ابتدا پر از خشم و نفرت است، اینجا ایده انسانی گذشت توسط کارگردان بسیار عالی و آموزنده پی‌ریزی می‌شود، تقابل این دو برادر در مسجد بر خلاف سکانس تقابل آنها در خانه فاروق جایگاه بالعکسی پیدا می‌کند، با این تفاوت که فاروق برخلاف عظیم به برادرش برای این تصمیم حق می‌دهد. نگاه فاروق به دست لرزان عظیم و گرفتن دست او در دستان خود بدون گفتن حتی یک کلمه دیالوگ، تاثیرعمیقی روی مخاطب می‌گذارد.در سکانس پایانی وقتی بیماری مادر بیش از پیش پیشرفت کرده و نفس‌ها سختتر شده‌اند، نجیب سرش را روی سینه مادر‌بزرگ خود می‌گذارد، مادربزرگ که بارها در خیال خود صدای نجیب را می‌شنیده، اینبار در واقعیت او را در آغوشش حس می‌کند. صدای نفس‌ها آرام‌تر می‌شوند. کارگردان تصویر را می‌بندد تا سرنوشت مادر مبهم بماند، اما تماشاگر خوب می‌داند که مادربزرگ چه زنده بماند و چه بمیرد، روحش به آرامش رسیده است.به غیر از فیلمنامه، بازی‌ها هم نقشی اساسی در جان بخشیدن به فضای فیلم ایفا کرده‌اند، بازی بسیار زیبای فاطمه حسینی در نقش رونا (مادر) و همچنین مجتبی پیرزاده و از همه مهمتر بازی حیرت انگیز محسن تنابنده با آن لحن و لهجه شیرین، حقیقتا همگی در فیلم عالی و درخشان هستند.اما در مقابل شخصیت‌های اضافی و بی‌کاری هم در فیلمنامه وجود دارند، بطور مثال نقش هنگامه با بازی فرشته حسینی که متاسفانه هیچ پرداختی روی او نشده است. درواقع هنگامه در کل فیلم تنها نقش فردی را بازی می‌کند که مدام در حال گریه و ناله کردن است، بدون آنکه کوچکترین تاثیری روی کلیت اثر داشته باشد.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/47893</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 13:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم کروکودیل – اقتباسی بد از سريال برکینگ‌بد</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%D8%A8%D8%AF-sobipsntblfa</link>
                <description>تاثير علم و دانش در توليد مِتامفتامین با درجه خلوص بالامنبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/46322فیلم «کروکودیل» به کارگردانی و نویسندگی مسعود تکاور، داستان جوان‌ها و فرزندانی از طبقه متوسط مدرن و شهری است که بواسطه سبک زندگی متفاوت و انتخاب نوع گذران فراغت و تفریحات این دسته خاص، در معرض بسیاری از آسیب‌های شدید اجتماعی قرار گرفته‌اند.در بدو شروع به شباهت غیرقابل انکار و کاملا مشهود فیلم اشاره میکنم، «کروکودیل» درواقع نسخه ایرانیزه شده سریال «برکینگ‌بد» است، با همان جاه‌طلبی و همان شاکله داستانی. اما این کجا و آن کجا! در ادامه با ویجیاتو همراه باشید .فیلم ابتدا باکلوزآپ از چهره کیان با بازی کوروش تهامی و بکگراندی از شعله‌های آتش و انفجار قاب خود را می‌بندد، یک شروع جذاب و هالیوودی که نشان ازجاه‌طلبی کارگردان آن دارد.کیان در داروخانه کار می‌کند، گویی تحصیلاتش را هم در این حوزه گذرانده است او از شیمی و مفاهیم آن سر در می‌آورد و ظاهرا دغدغه او پول و درآمد است، اما تصویری از این استیصال و در‌ماندگی کیان برای شخصیت‌پردازی او به مخاطب ارائه نمی‌شود. تماشاگر مجبور است فقط با شنیدن چند دیالوگ این وضعیت کیان را باور کند. اینکه او برای محقق شدن اهداف علمی خود از خیلی‌ها پول قرض کرده و کل زندگی و حتی خانه و كاشانه خود را در این راه فروخته است. در فیلم دغدغه بی‌پولی کیان کالبد شکافی نشده است. ما به هیچ وجه چیزی از تخصص و جایگاه مالی او نمیفهمیم، از آن سو فیلمنامه اصرار دارد که کیان را بعنوان یک نخبه به ما معرفی کند، آن هم بدون نشان دادن کوچک‌ترین المانی از هوش، ذکاوت و خاص بودن، این را هم از چند دیالوگ متوجه می‌شویم و نه از تصویر‌سازی فیلم.مسعود تکاور به عنوان نویسنده تلاش كرده است تا جایگاه و موقعيت اجتماعی کیان را به تماشاگر نشان دهد، بطور مثال در یک سکانس او را در حال مسافرکشی می‌بينيم و یا در سکانس دیگری کیان را در حال چانه زنی برای بالا بردن قیمت فروش طرح تحقیقاتی خود به یکی از مقامات پر نفوذ کشور مشاهده ميكنيم. اما این مقدار در کلیت فیلم چیزی نیست که تماشاگر را کاملا متقاعد کند، تصمیم کیان در حقیقت انتخاب بین زندگی و مرگ است، موضوعی بسیار حساس و خطرناک که قرار است خود و اطرافیانش را درگیر آن کند. در نتیجه نه تنها توجیهی کافی برای علت و معلول تصمیم کیان در فیلم دیده نمیشود بلکه حس تماشاگر که قرار است همراه کیان باشد در ادامه کاملا منکوب میشود.واقعا نمی‌خواهم فیلم «کروکودیل» مسعود تکاور را با سریال بی‌نظیر و پرمخاطب «برکینگ‌بد» مقایسه کنم زیرا زمانبندی سریال برای وصف موقعیت و پرداختن به شخصیت‌ها تفاوتی اساسی با یک اثر سینمایی دارد از اینرو هم­سنجی این دو اثر با هم  قیاس مع‌الفارق و اشتباه بزرگی است. در نتیجه فقط به یک مقایسه کوچک اکتفا میکنم، و آن اینکه در سریال «برکینگ‌بد» درد بی‌پولی، استیصال و درماندگی شخصیت اول آن کاملا تشریح و برای بیننده قابل لمس و سمپاتیک می‌شود اما در فیلم یا بهتر بگویم در فیلمنامه مسعود تکاور، ابدا چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد. وقتی درد و فلاکت شخصیت اول برای بیننده قابل درک و استنباط شد، فیلمنامه باید به فاز دوم کاراکتر وارد شده و با گذاشتن روش‌های رهایی شخصیت از منجلاب گرفتاری‌ها، قصه خود را ادامه دهد. اینکه کاراکتر چه راه و روشی را با تمام خطرات آن انتخاب میکند، خود از دل قصه و اتفاقات آن و همچنین شخصیت‌پردازی‌ها ایجاد و ساخته خواهند شد.به بررسی شخصیت کیان ادامه می‌دهيم، او مردی مستقل و خود رای است كه به واسطه کار در داروخانه، ناخواسته تبديل به گیت اصلی رسیدن سپیده با بازی اندیشه فولادوند به مواد اولیه تهیه شیشه شده است. کیان این‌ها را میداند، انگیزه سپیده را هم خوب میداند اما به یکباره با سپیده ازدواج میکند، بستر این ازدواج (نمیگویم عشق) کاملا غیر‌قابل باور است. در اکثر نماهای ابتدایی و تقابل کیان و سپیده، میزانسن مسلط کیان بر سپیده دیده میشود اما بر خلاف این کدها، کیان با سپیده ازدواج میکند.کیان جاه طلب است، او در ادامه دیگر نمی‌خواهد فقط یک تامین کننده مواد اولیه باشد، بلكه هدف او با توجه به داشته­‌های علمی­‌اش توليد موادی با خلوص زياد است، اما مسئله این است که هیچ فرآیندی در او دیده نمی‌شود تا این تغییر را باور پذیر کند، حتی در كل زمان فيلم تصويری از محل كار، تشكيلات و آشپزخانه او به مخاطب داده نمی‌شود و تنها تصاويری مبهم و كوتاه با كلوزآپ­‌های بريده بريده همراه با موسيقی از فرآيند توليد مِتامفتامین به تصویر در می‌آید.شخصیت پردازی سپیده نیز دست کمی از کیان ندارد. خصیصه‌های فردی همچون طرز نگاه، تیپ و لحن او تا حدی نمادگرا هستند. سپیده و کیان هر دو نقشی محوری در داستان دارند اما متاسفانه اين دو چیزی فراتر از یک تیپ نیستند.مسعود تکاور به عنوان فیلمنامه‌نویس میبایست چرایی پذیرش این ریسک و انگیزه لازم در سپیده را بوجود می‌آورد، در نتیجه به ناگهان و بدون هیچ منطق و استدلالی، مسئله فروش بچه و درگیری‌های راه پله را طراحی میکند. در فیلم هرگز مشخص نمیشود چه رابطه‌ای بین سپیده در مقام یک منجی و زن معتادی که می‌خواهد بچه خود را بفروشد وجود دارد. سپیده بچه را از مادرش می‌گیرد و مانع فروش او میشود. کیان در پرده بعدی به سپیده میگوید: «این بچه چقدر باید انتظار بکشه که تو سروسامونی بهش بدی». شاید فیلمساز در اینجا فکر میکند که حالا انگیزه لازم در سپیده با پیش کشیدن موضوع بچه بوجود آمده است. در حالی كه خلق یک موقعیت حسی اما بی‌منطق، حسابش کاملا مشخص است. از همه مهمتر اینکه موضوع بچه در همان سکانس معروف تمام میشود و در ادامه حتی کوچکترین اشاره‌ای به آن نمی‌شود، گویی اصلا وجود خارجی نداشته است.کیان براي توليد مواد، گروه و تیم خود را تشکیل می‌دهد. سهیل با بازی حسین مهری و غزل با بازی الهه حصاری و سپیده که دیگر نقش همسرش را دارد. شاید سهیل تنها کسی باشد که در او انگیزه کافی وجود دارد، مادر سهیل به بیماری سختی دچار است و شدیدا به پول، مراقبت و درمان احتیاج دارد.غزل اما بدلیل اینکه فیلمنامه هيچ پرداخت و فوکوسی روی ندارد، مبهم‌­ترين شخصيت فيلم است، کاراکتر غزل بواقع در فيلم بدون هيچ تاثيری تنها وجود دارد، و پس از سپری شدن يك ساعت از زمان فيلم آنهم با چند فلش­‌بك، ابعاد تازه‌ای از زندگی غزل و تقابل او با رامين پرچمی به تماشاگر نشان داده مي­شود، اين تصویر‌سازی و پرداختن به شخصیت غزل گويی يك وصله ناچسب است که متاسفانه هيچ كمكی به سير داستان و قصه نمي­كند.دو شخصيت مهم و كليدی ديگر هم در فيلم هستند كه شايد در يك نگاه سطحی خيلي به چشم نمي­‌آيند اما سهم مهمی در ارائه مفاهيم و محتوای مد نظر فيلمساز ايفا دارند. يكی از آنها آريا با بازي رضا يزدانی، رفيق و همخانه كيان است، او طبق معمول اكثر فيلم‌­ها نوازنده گيتار الكتريك و خواننده زيرزمينی سبك پاپ راك است كه قبلا دچار معضل اعتياد بوده، اما حالا ترك كرده است. آريا گاهی همان وجدان بيدار كيان در مقابل تمام كارهای اشتباه و جاه­‌طلبی­‌های تباه­‌كننده او قرار مي­گيرد. كيان پيشنهاد كاری خود را يه آريا مي­دهد اما او مطابق انتظار این پيشنهاد را نمی­‌پذيرد.دومين شخصيت مهم و جالب توجه فيلم، كاراكتر سينا با بازي عليرضا مهران است، او هم طبق معمول اكثر نقش­‌هايی كه تا بحال بازی كرده، اعتياد شديد به مواد مخدر دارد. سينا برادر سهيل است، او در حقيقت آينه تمام‌نمای سرنوشت انسان­‌هايی است كه با بلند پروازيی­‌های افرادی چون كيان بازیچه دست مافیای مواد‌مخدر شده و در منجلاب بدبختی و بي­چارگی غرق می­‌شوند. نماهای مربوط به عروسی سهيل و غزل را بياد بياوريد، نگاه توام با افسوس سينا به برادرش بسيار قابل تامل است.كيان برای رسيدن به آرزو­های خود اينبار بايد ملاقاتی با رئیس هرم مافيای مواد مخدر يعني نيوشا با بازي مهرداد مزرعه داشته باشد. نيوشا در حقيقت آنتاگونيست فيلم است، پس كاراكتر او كاراكتر بسيار مهمی است. اما شخصيت پردازی نيوشا بسيار كاريكاتوری، مضحك و وضعيتی به مراتب بدتر از مابقی بازيگران فيلم دارد. براي نيوشا چه از لحاظ ماهيت و چه از لحاظ سبك زندگي، قدرت و روش كاری كه از او به تماشاگر نشان داده مي­شود، نمی‌توان اندك تحليل رفتاری قائل شد. حتی توضيح فيلم براي توجيه دليل و چرايی قدرت و نفوذ زياد نيوشا در اين بيزينس و ربط دادن آن به مسئله پرستو بودن، كمكي به شخصت‌پردازی او نكرده و فيلم را گاهی دچار شعارزدگی كرده است، متاسفانه فيلمساز از نيوشا يك پوسته ظاهری و غير قابل باور نشان مي­دهد، در نتيجه ضد قهرمان فيلم كه لازمه هم ترازی و تعادل فيلم است، نه تنها شكل نمي­گيرد بلكه مخاطب، او و خطر اين تشکیلات سازمان‌دهی شده را هيچگاه باور نمي­كند.پایان­‌بندی فيلم «کروکودیل» اما بدترين و احمقانه‌­ترين اتفاق است، اينكه چطور مي­شود نيوشا بعنوان رئيس مافيا به يكباره تصميم مي­گيرد خودش برای تحويل جنس‌­ها وارد عمل شود، و يا به چه طريقی ماشين، جنس‌­ها­ و حتی لپتاپ شخصی او به دست سهيل مي­رسد تا در ادامه غزل در نقش يك هكر به فيلم­‌ها و اطلاعات نيوشا دسترسی پيدا كند، خود علامت سوال بسيار بزرگی است كه در فيلم به آن هیچ پاسخی داده نمي­شود.در فيلم «کروکودیل» علي­رغم ضعف فيلمنامه، در مجموع كارگردانی مسعود تكاور را می‌توان رضايت بخش دانست، موسيقی فيلم نيز متناسب با موضوع به درام و فضاسازی فيلم كمك كرده است. در فيلم شاهد بازی­‌های خوبی از كوروش تهامی و انديشه فولادوند هستيم، بنظرم اوج بازی اين دو نفر مربوط مي­شود به سكانس تقابل آنها در توالت، جايی كه كيان متوجه استعمال مواد توسط سپيده مي­شود. نگاه مغموم و توام با مكس كيان با ميزانسنی از بالا به پايين و زجه‌­های سپيده، اوج خفت، خواری و ذلت زندگی اين دو نفر را به تصوير كشيده است.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/46322</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 18:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم ژن خوک</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%98%D9%86-%D8%AE%D9%88%DA%A9-scxgcrzlvrz7</link>
                <description>– آیا این فیلم نقدی است به رفتار آقازاده ها؟– اگر از مفهوم و منطق فیلم فاکتور بگیرید می‌توانید از مزه‌پرانی ها لذت ببریدمنبع سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/43783«ژن خوک» به کارگردانی سعید سهیلی فیلمی است که حتی نمی‌شود آن را در دسته ژانرهای سینمایی قرار داد. معلوم نیست با یک فیلم کمدی یا همان کمدی سیاه اعتراضی طرفیم یا با فیلمی جدی و انتقادی و یا درام، فانتزی یا وسترن و یا جنایی و مافیایی …  شاید هیچکدام آنها. «ژن خوک» فیلمی است مملو از مهملات فانتزی و آکنده از مبانی غیر منطقی و سورئالیسم، که به راحتی ذره‌ای منطق از دو خط فیلمنامه آن نمیتوان یافت، هرچه هست موقعیت است و قاب تزئین و رنگین شده سینمایی و چند دیالوگ به سبک آثار کیمیایی، اینکه چگونه نباید گول ظاهر فریب دهنده‌اش را خورد به شما خواهیم گفت پس در ادامه با ویجیاتو همراه باشید .سعید سهیلی به خوبی سینما و قواعد آن را می‌شناسد، مخاطب و گیشه را همینطور، پس دو خط فیلمنامه می‌‌نویسد و قاب سینمایی مرغوب و مقبول برایش می‌سازد، حال کافی است دو عدد شبه لات و جاهل بیاورد و دوئلی از دیالوگ‌های کیمیایی وار میان آنها جاری سازد تا نتیجه ‌اش فیلمی شود به نام «ژن خوک» که عجب اسم فریب دهنده ای هم دارد. در «ژن خوک» اگر منصف باشیم، در همان شروع شاهد بیست دقیقه طلایی قصه و شخصیت پردازی و موقعیت سازی آن هستیم، مابقی اما هرچه هست فضای فانتزی و بی منطقی است که متاسفانه هدف و رسالتش را هم گم کرده است.شخصیت‌های فیلم را بررسی میکنیم، عماد گربه با بازی سینا مهرداد (پسر سعید سهیلی) به دلیل فروش مواد مخدر به زندان افتاده است، رضا کیشمیش با بازی هادی حجازی‌فر هم به دلیل فروش مشروبات الکلی در زندان است. میان عماد و رضا بعنوان دو زوج تبهکار فیلم، دیالوگ‌های جالب، کمدی و به اندازه‌ای رد و بدل می‌شود و رابطه جالب و پر ظرفیتی از نظر سینمایی و شخصیت پردازی پدید آمده است. عماد عاشق دختری به نام ماهرخ با بازی نازنین بیاتی است، عماد او را ماهی صدا می‌کند، شیمی و عاشقانه ای عالی میان این دو ساخته و پرداخته می‌شود. پدر ماهی معتاد است و دلش می‌خواهد علی‌رغم میل و خاسته دختر خود او را به پیر پسر یک خانواده پولدار بدهد که شاید از این طریق جنس مصرفی خود را تامین کند. اگر عماد به موقع از زندان بیرون نیاید، ماهی از چنگال گربه به دهان کفتار خواهد افتاد.این سهل الوصولی‌ترین ایده فیلم‌های عاشقانه است که حتی اگر فیلم همین مسیر را طی می‌کرد و منطقش را از دست نمیداد باز هم می‌توانست تا حدودی خوب و قابل تحمل باشد.حکیمه خواهر رضا با بازی مهسا آبیز (با نقشی کوتاه و کمرنگ) به مریضی سختی گرفتار است. به رضا کیشمیش در زندان خبر می‌دهند که اگر عماد به قتل برساند پول خوبی برای درمان حکیمه به او خواهند داد، رضا دلیل و انگیزه این کار را می‌پرسد، به او می‌گویند که عماد پسر صیغه‌ای حاجی ابلش یکی از ثروتمندان و رانت خواران بزرگ است اما خود عماد از این موضوع بی‌خبر است. پس آقازاده‌های او برای رهایی از شر ارث خوری دیگر این نقشه را کشیده‌اند. رضا به خواسته آنها مبنی بر قتل عماد جواب منفی می‌دهد، اما قرار را بر این می‌گذارد که با عماد از زندان فرار کرده و او را به دست برادرانش بسپارد تا هرچه خودشان می‌خواهند سرش بیاورند. در اینجا نکته حائز اهمیت این است که برای این درخواست در هر دو شخصیت انگیزه کافی وجود دارد، رضا برای رسیدن به پول درمان خواهر و عماد برای رسیدن به معشوقه اش ماهی.نمی‌خواهم وقایع فیلم را اسپول کرده باشم اما برای آنها که فیلم را دیده‌اند می‌گویم، اگر رضا کیشمیش تن به کشتن عماد گربه میداد، در آخر فیلم چه توجیهی می‌توانست داشته باشد!. از همه اینها گذشته اصلا این آقازاده چگونه بعد از سال‌ها برادر خود را آنهم در زندان پیدا می‌کند. اگر فیلم برای پاسخ به چنین سوالی عاجز باشد چگونه می‌تواند بدنه قصه خود را بسازد و داستان را برای مخاطب خود باورپذیر کند؟. اینکه به چه ترتیبی رضا و عماد آنهم با دستانی بسته از زندان فرار می‌کنند، شاید چگونه و چرایی اینها برای سهیلی مسئله نباشد، او باید سناریویی بنویسد و به یکباره موقعیتی بی‌منطق خلق کند که مخاطب را به گیشه بکشاند. متاسفانه هرچه در بیست دقیقه اول ساخته می‌شود به ناگهان فرو میریزد حتی دیالوگ‌ها هم تنزلی غیر قابل باور دارند تا جایی که از اواسط زمان فیلم به بعد شاهد اثری شعار زده هستیم.موقعیت سر هم شده و بی‌منطق فرار از اتوبوس را به یاد بیاورید، به دیالوگ‌های رد بدل شده آن توجه کنید، واقعا با چه منطقی یکی از مسافرها به عماد می‌چسبد و او را رها نمی‌کند؟ شاید قرار است کارگردان برایمان یک تعقیب و گریز ناگهانی و سرزده با پلیس را مقدمه سازی کند. منطق کمک کردن دانش‌آموزان مدرسه در چیست؟ نردبان دست آنها چه می‌کند؟.پایان فیلم اما خلق الساعه ایی است که حتی در هیچ فیلم هندی نمی‌توان نمونه آن را پیدا کرد، دامادی خنگ با شخصیتی کمتر از کاریکاتور، عروس را از زیر لباس بخت تشخیص نمی‌دهد! او تصادف می‌کند و از همه جالبتر اینکه به کما می‌رود. حالا تالار حاضر است، عروس جوان و داماد جوان هم حاضر هستند، عماد و ماهی بر سر سفره عقد می‌نشینند و کار را یکسره می‌کنند، این دیگر توهین به شعور مخاطب است.متاسفانه در فیلم «ژن خوک» بدمن یا همان آقازاده‌ بدلیل عدم پرداخت شخصیت در چهارچوبی درست، شکلی تصنعی پیدا می‌کند در نتیجه یکی از ستون‌های اصلی و محرک قصه که قرار بود مورد انتقاد فیلمساز قرار گیرد درواقع ساخته نمی‌شود، چه برسد بخواهد متحمل قسمتی از بار داستان او باشد. سهیلی سکانس‌های مربوط به روف گاردن و تقابل خیر و شر را با تکنیک اسلوموشن می‌گیرد تا از این طریق از نشان دادن منطق این تقابل فرار کند، متاسفانه نتیجه آن ثبت تصاویری مبهم و شبه هندی شده است، در حقیقت بدمنی در فیلم بشکل درست آن وجود ندارد که بخواهد تقابلی ایجاد شود. اطرافیان او نیز وضعیتی بدتر دارند، خواهر فلجی که به یکباره سبز می‌شود و چند جمله شعاری آن هم به دفاع از آقازاده‌ها به زبان می‌آورد ( این همان جایی است که من می‌گویم فیلمساز هدف و رسالتش را فراموش کرده است) و در آخر دستور قتل برادرش را صادر می‌کند، بادیگاردهای او نیز شکلی کاریکاتوریزه دارند و جز اجسامی تزئینی با عکس‌العملی مضحک و خنده دار چیز دیگری نیستند. انتقام پایانی هم همچون کلیت فیلم عاری از منطق است، رضا کیشمیشی که از ابتدا شخصیت پردازی شده بود که خون کسی را نمیریزد به یکباره قاتلی زنجیره ای میشود، پلیس اما عجیب‌ترین موجود فیلم است، مستاصل و عاجز از تعیقیب دو متهم دستبند به دست. شاید بهتر بود در فیلم پلیس اصلا وجود خارجی نمی‌داشت.فیلم «ژن خوک» همانطور که پیش‌تر گفتیم یک چهارم قابل تحمل دارد، چند دیالوگ خوب (البته بسیار کم)، یک عاشقانه باورپذیر میان عماد و ماهی و یک زوج تبهکار با بازی های درخشان و متفاوت. این چند پازل به کمک نبوغ و فرمول سینمایی سعید سهیلی، فیلمی می‌شود که با کم مایه‌ترین مفهوم و محتوا، گیشه را هدف قرار می‌دهد. اینکه چطور کارگردانی چون او که در کارنامه خود فیلم‌های خوبی چون «مردی شبیه باران» و حتی «گشت ارشاد یک» و چند کار ارزشی دیگر دیده می‌شود، کارش به جایی می‌کشد که گیشه و مخاطب عام را نشانه برود، سوالی است که مجال جواب آن در این مقال نمی‌گنجد.منبع سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/43783</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 19:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم کلوپ همسران – داستان مردان زن ذلیل!</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%BE-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B0%D9%84%DB%8C%D9%84-oux6k0zhuqsb</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/45195«کلوپ همسران» آخرین ساخته مهدی صباغ زاده را با اندک جمعیتی که پراکنده در سالن سینما نشسته بودند دیدم، قلیل مخاطبانی که این تیپ آثار دقیقا همان چیزی است که می‌خواهند، با همان سلیقه و مذاق و با همان حس و حال جالب، فارغ از غوغای جهان نشسته بودند و به دنبال کمدی و لذت آن می‌گشتند، می‌خندیدند، نه چندان زیاد و متداوم، بلکه کوتاه و پراکنده، اما می‌خندیدند. برای بررسی این اثر کمدی در ادامه با ویجیاتو همراه باشید.فیلم داستان سه مرد متاهلی است که باهم رفیق اند و شرایطی به نسبت شبیه به هم دارند، هر سه آنها در کار خود مدیرانی مصمم، با جذبه و بسیار سختگیراند، اما در خانه و زندگی زناشویی مردانی مطیع و بردگان فرمان بردار همسران خود هستند. همین تضاد و تناقض بین شخصیت کاری آنها و شخصیت خانه و همسرداری، توسط مهدی صباغ‌زاده بعنوان کارگردان و نویسنده، دستمایه ساخت فیلمی کمدی شده است. در فیلم «کلوپ همسران» با اثری متفاوت طرف نیستیم، در حقیقت خلاقیتی در ساخت و موقعیت سازی کمدی و طنز در آن دیده نمیشود و چیز تازه ای برای ارائه ندارد، همه چیز همان چیزی است که بارها در آثاری از این دست دیده‌ایم، با اندکی اختلاف در شکل کلی داستان و تفاوت‌هایی جزئی در لوکیشن و تعداد بازیگران و شخصیت‌ها، با وضعیتی مشابه و بسیار سطحی که به طرقی دیگر خنده و تبسم مخاطب را می‌جوید و طلب می‌کند.احمد با بازی بیژن بنفشه‌خواه، سهراب بازی علی انصاریان و امیر با بازی محمد‌رضا شریفی‌نیا، سه دوست و رفیقی که همدیگر را می‌شناسند، حال از کجا، نمیدانیم! من ریشه این رفاقت را نفهمیدم، نه اشتراکی در سن و سال آنها دیده می‌شود و نه در فیلم تقارنی از موقعیت کاری آنها به تصویر در آمده است.این سه دوست هرکدام خط و گوشی تلفن همراه مجزایی دارند تا از این طریق و به دور از چشم همسران سختگیر خود با هم در ارتباط باشند، آنها با هم قرار گذاشته‌اند که هر شب سر یک ساعت مشخص در یک کانال اجتماعی به نام کلوپ همسران حضوری مجازی داشته و از این راه با هم در ارتباط باشند. شرطی که این سه رفیق با هم بسته‌اند این است که اگر هر کدام آنها به هر دلیلی نتواند سر همان ساعت به این کلوپ بیاید در واقع مرد نیست و یا بهتر بگویم زن ذلیل است.اگر فیلم «کلوپ همسران» را به دو بخش تقسیم کنیم، در بخش اول آن صباغ‌زاده موفق شده است تا با ایجاد و باور حس ترس و ذلالت این مردان از همسران خود و تاکید بر دوگانگی شخصیت آنها در کار و محیط اجتماعی و تفاوت آن با خانه، فضایی خودمانی، جالب و سرخوشی را بسازد. در ادامه اما همچون اغلب فیلم‌های کمدی رایج، همه چیز قابل حدس میشود. این سه رفیق تصمیم می‌گیرند از خود جسارتی نشان داده و با ترتیب دادن قرار وعده نهار در رستوران برج تهران، ساعاتی را در کنار هم باشند و خوش بگذرانند. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود  اما وقتی این سه نفر به همراه یک زن غریبه سوار آسانسور برج هستند ناگهان آسانسور دچار مشکل شده و در بین طبقات گیر می‌کند. این سکانس بعنوان تنها کمدی موقعیت فیلم اگر چه یک ایده جالب و جذاب محسوب می‌شود اما در کلیت اثر مانند جرقه‌ای کوتاه و گذرا، ناگهان ایجاد می‌شود و از بین می‌رود.بخش دوم فیلم اما از جایی شروع می‌شود که این سه نفر تلاش می‌کنند برای فرار از دست زن‌ها، نقشه و ماجرای ‌ گروگان‌گیری خود را طراحی کنند تا از این طریق بتوانند از مصائبی که انتظارشان را می‌کشد بگریزند. فیلم «کلوپ همسران» در بخش دوم خود به واسطه ضعف فیلمنامه همان کمدی سطحی و آشنایی می‌شود که پیشتر در سینمای ایران بارها و بارها شاهدش بوده‌ایم، کمدی فارغ از آن چیزی که در ماهیت جامعه ما وجود دارد و یا دیده می‌شود، کمدی عاری از منطق و واقعیت که فقط با زرق و برق و رنگ و لعاب، قصدش تضمین فروش است، فروشی که خوشبختانه تب و تابش چند سالی است فرو کشیده و نموداری نزولی را برای این دسته از آثار طی می‌کند.فیلم در بخش دوم خود قصه را بر این منوال بنا می‌کند که این سه رفیق در شرایط جدید و مضطرب بوجود آمده، شجاعت برگشتن به خانه را ندارند و از طرفی برای اجاره خانه یا هتل و گذراندن چند شب، تا رسیدن به شرایط آرامش، هیچ پولی همراه خود ندارند. اینکه چگونه می‌شود این سه مدیر مرفه هیچ پولی همراه خود ندارند خود علامت سوالی است که هیچ وقت به آن پاسخی داده نمی‌شود. این در حالی است که در چند سکانس قبل‌تر شاهد گفتگو احمد با همسرش بودیم که مشخص می‌کرد احمد قرار است برای همسرش پولی واریز کند و خرج آرایشگاه او را بپردازد، پس نمی‌توان گفت پول در دست و یا در اختیار این افراد نبوده است.ایده گروگان‌گیری هم یک ایده مضحک و غیر‌قابل باور است، آنقدر سطحی و مسخره که باور و قبول آن حتی برای کودکان هم ثقیل و سنگین است. البته این درست است که با یک فیلم کمدی و طنز طرف هستیم اما باید یادمان باشد که فضای سازی فیلم «کلوپ همسران» فانتزی و یا هجو نیست بلکه فضایی است رئال با ایجاد موقعیت‌هایی طنز آلود و خنده دار، پس در چنین آثاری وجود منطق در ایجاد موقعیت امری است حیاتی، اما فیلمنامه مهدی صباغ‌زاده متاسفانه نه تنها بی‌منطق است بلکه گاهی موضوعی را پیش می‌کشد اما کمی بعدتر گویی به کل فراموش می‌کند که آن موضوع را توضیح دهد، بطور مثال سکانس مربوط به دیدن روح سرگردان در حیاط خانه، زمینه سازی می‌شود اما به همان راحتی به دست فراموشی سپرده می‌شود و فیلمنامه بدون توضیحی از آن می‌گذرد.مسئله معروف شدن خواننده زیر زمینی با بازی محمد‌رضا هدایتی نیز در فیلمنامه اینگونه عنوان می‌شود که او نیز برای رسیدن به شهرت و محبوبیت، نقشه گروگان‌گیری خودش را طراحی می‌کند اما در آخر با گذاشتن فقط یک عکس در اینستاگرام، دو سوال پیش می‌آید، اول اینکه اگر قرار بر گروگان‌گیری است پس با گذاشتن عکس آنهم در سواحل جزیره کیش، نقشه او نقش بر آب خواهد شد. دوم اینکه به محض انتشار عکس، گویی آنقدر معروف هست که در اندک زمانی تصویر آن به دست همسران این مردان بیچاره می‌رسد، درنتیجه نقشه و موقعیت آنها فاش شده و لو می‌رود.نشان دادن جاذبه‌های گردشگری نیز که سالهاست در اکثر فیلم‌های کمدی سینمای ایران به شکل همگیری رواج پیدا کرده است و در این فیلم نیز شاهد آن هستیم، اگرچه می‌تواند موقعیت خوبی برای به تصویر کشیدن فضای طبیعی و نشان دادن تنوع بصری آن منطقه باشد اما در بیشتر مواقع به دلیل ضعف فیلمنامه و استفاده ابزاری از آن، به کل تبدیل به وصله ای ناجور، نا‌چسب و آفت فیلم و فیلمنامه می‌شود.نقش آفرینی بازیگران «کلوپ همسران» هم در همان اندازه و قواره خود فیلم بسیار سطحی است، اگر از لحن و اجرای متفاوت شقایق فراهانی و  بازی سمیرا حسن‌پور (که ظاهرا قرار بود لادن مستوفی این نقش را بازی کند) بگذریم، مابقی بازیگران از محمدرضا شریفی‌‌‌نیا گرفته تا میترا حجار، علی انصاریان، محمدرضا هدایتی، بیژن بنفشه خواه و حتی گوهر خیراندیش همگی همان سبکی از بازیگری را ایفا می‌کنند که بارها شاهد تکرار آن توسط این عزیزان بوده‌ایم.در مجموع می‌توان گفت فیلم «کلوپ همسران» در واقع یک کمدی طنز قهقهه نیست، بلکه فیلمی است که با فیلمنامه ناقص خود گاهی لبخندی برلبان مخاطبانش می‌آورد و در آخر به راحتی محو و به دست فراموشی سپرده می‌شود.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/45195</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 10:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم چاقی – ظاهری چاق با فیلمنامه‌ای نحیف</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AD%DB%8C%D9%81-rroxp2ivd1jl</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتو https://vigiato.net/p/43493پشتوانه محکم راما قویدل در آثار تلویزیونی و همچنین حرفه تدوینگری نمی‌تواند کم مایه بودن فیلمنامه «چاقی» او را در مقام کارگردان و نویسنده پنهان کند، برای بررسی بیشتر این فیلم در ادامه با ویجیاتو همراه باشید.فیلمنامه «چاقی» یک ایده دارد و بس، ایده ای که شاید ریشه های انسانی و اخلاقی در آن دیده شود اما از آنجا که اگر در فیلمنامه حس عشق و رابطه عاشقانه آن قابل درک نباشد، کنش لازم برای جذب مخاطب به وجود نمی‌آید.امیر با بازی علی مصفا یک صدابردار استودیو است که با  کارگردان به ظاهر معروفی به نام رامین با بازی حمید فرخ نژاد سال‌ها همکاری مشترکی داشته است. امیر و همسرش بهار با بازی لادن مستوفی، زندگی آرام و بی دغدغه ای را سپری می‌کنند، حاصل ازدواج چندین ساله آنها دختری است به نام گندم با بازی ستایش محمودی. شاید تنها دغدغه زندگی آرام آنها، وجود همسایه مزاحمشان باشد.راما قویدل احتمالا برای ساخت فیلم خود این اندیشه را در سر داشته که زندگی زناشویی احتیاج به مراقبت و رسیدگی دارد حتی اگر هیچ اختلاف نظر و چالشی میان زوجین نباشد. اگر از عشق مراقبت نشود با گذشت زمان زندگی دچار یکنواختی و تکرار می‌شود، در نتیجه رابطه میان آنها سرد و به سمت و سوی تنهایی و انزوا کشیده خواهد شود. بی‌شک این پند و نصیحتی عاقلانه و روانکاوانه‌ است اما می‌بایست این ایده و اندیشه در فیلم و میان زندگی امیر و بهار برای مخاطب، سینمایی و دراماتیزه می‌شد.شاید به زحمت بتوان تنها به سکانس اصرار بهار به امیر برای نخریدن هدیه سالگرد ازدواج و اینکه در سال‌های قبل هر چه لازم است برای او خریده است و دیگر به چیزی احتیاج ندارد، برای القای این حس اشاره کرد. اما این مقدار به تنهایی کافی نیست در نتیجه وقتی چنین اتمسفری در ابتدای فیلم ساخته و مهیا نشود فیلم در قدم بعدی خود که پرداختن به ضلع دیگر این مثلث عاشقانه است به مشکل خورده و فضای شکل گیری عشق امیر و شادی با بازی مهسا کرامتی بی منطق و تصنعی جلوه می‌کند.وقتی فیلمنامه برای به جلو بردن درام و قصه خود ضعیف و مستاصل باشد، کاراکترهای آن نیز پرداخت درست و عمیقی پیدا نخواهند کرد بنابراین حس همذات پنداری مخاطب با شخصیت‌ها (هدفی که فیلمساز در پی آن است) ایجاد نمی‌شود.مشکل اصلی فیلم «چاقی» همان چیزی است که در اکثر فیلم‌های سینمای ایران دیده می‌شود، فیلم شروع می‌شود، اجزا و عناصر یک به یک کنار هم قرار می‌گیرند و سکانس به سکانس تصویر برداری می‌شود اما گویی قصه در فیلمنامه یک قدم هم به جلو نمی‌رود  و همه چیز در عرض داستان پهن می‌شود، تماشگر با دیدن نیمی از زمان فیلم حوصله‌اش سر خواهد رفت از اینکه چرا داستان به پیش نمی‌رود و در جا می‌زند.همانطور که گفتیم فیلمنامه راما قویدل پاشنه آشیل فیلم چاقی است. اگر از ضعف و سست بودن فیلمنامه در پرداختن به اضلاع این مثلث عاشقانه و همچنین توصیف دلیل ایجاد عشق میان امیر و شادی صرف نظر کنیم، باز هم شاهد یک بی‌منطقی غیر حرفه‌ای در ایجاد تیپ شخصیتها و همچنین دلایل وجود بعضی اتفاق‌ها در سیر داستان هستیم، بطور مثال دو پزشکی که امیر برای درمان زانوی خود به آنها مراجعه می‌کند را نگاه کنید؛ رفتارهای کاریکاتوری و مضحک آن دو پزشک چه توجیه قابل توجهی می تواند داشته باشد. در رفتار گندم، دختر این خانواده هم تناقض و دوگانگی آشکار دیده می‌شود، وقتی گندم، شادی را در دفتر کار پدرش میبیند، بدرستی و آنهم برای اولین بار حس حضور یک غریبه را در کنار پدر خود درک می‌کند. حال رفتار بچه گانه گندم در سکانس‌های دیگر را بیاد بیاورید، رفتار عجیب او برای خوردن شیرینی خامه‌ای آن هم با آن ولع عجیب! اینها را در کنار هم بگذارید تا به تناقض شخصیت پردازی در فیلمنامه پی ببرید.مسائل و موضوعات جانبی وصله شده به فیلم همچون درد زانوی امیر، چاقی و حتی تنش میان او و همسایه، واقعا این‌ها چه کمکی به پیشبرد داستان و یا شخصیت پردازی امیر می‌کنند.صدا اما در فیلم چند جا غوغا می‌کند و در جایی دیگر فرو می‌ریزد، در واقع یک دوپارگی در مزیت استفاده از المان صدا دیده می شود، گفتیم امیر یک صدابردار است از این رو راما قویدل به درستی از جلوه‌های شنیداری بیشتری در فیلمش استفاده کرده است، صدای پیپ کشیدن، صدای سرنگ آمپول در مطب دکتر، صدای حل شدن قرص جوشان در آب و غیره … همگی برای امیر به واسطه حرفه‌اش قابل توجه و لذت بخش است و دوربین برای تاکید بیشتر، زمانی که صدا در حال پخش است روی آنها قاب خود را می‌بندد. حتی موسیقی متن فیلم هم گوش نواز و عالی است. اما بهره جویی کارگردان از شاخصه صدا برای ایجاد عشق امیر و شادی و اینکه امیر با صدای شادی عاشق او می‌شود تلاشی مذبوحانه است و عشقی میان این دو ساخته، پرداخته و باورپذیر نمی‌شود. در سکانس آخر این فرو ریختن بیشتر به چشم می‌آید، صدای گوش خراش انفجار و جنگ را به یاد بیاورید، همچون سازی که از کوکش خارج شده باشد، شنیدن این حجم از صدا حتی با در نظر گرفتن این که کار بعدی امیر فیلمی جنگی است، نه تنها در آن منطقی دیده نمی‌شود بلکه بسیار آزار دهنده و غیر قابل تحمل است.متاسفانه راما قویدل برای پایان بندی اثر خود، فرجامی خنثی را انتخاب کرده است، اینکه امیر در آخر تصمیم می‌گیرد با دادن پیامی به شادی با محتوای: «دوست داشتن آدم‌ها ربطی به کنار هم بودنشان ندارد» از او جدا شود، مشخص است که هنوز دل در گرو عشق شادی دارد اما زندگی کنار بهار را انتخاب می‌کند، این پیام خود نشان دهنده آن است که غریزه خیانت هنوز در دل امیر وجود دارد.اگر از محتوای خطرناک این پلان بگذریم، بهتر بود فیلم در همین جا تمام می‌شد و شاهد تیتراز پایانی آن بودیم اما دوربین کات می‌شود و در سکانس بعدی شاهد رویارویی امیر و رامین و گفتگوی میان آنها هستیم. در اینجا در واقع با یک وقفه شاهد دو پایان هستیم که این اصلا قابل قبول نیست.باید یادمان باشد که فیلم «چاقی» به رغم تمام ضعف‌هایش در کارگردانی و  فیلمنامه‌نویسی، جزء اولین تجربه‌های فیلمسازی راما قویدل در سینما است، کارگردانی که نشانه‌هایی از یک فیلمساز دغدغه‌مند در او دیده می‌شود. پس باید صبور باشیم و امیدوار تا شاید در ادامه این مسیر، شاهد آثاری به مراتب ارزشمند‌تر از او باشیم.منبع: سایت ویجیاتو https://vigiato.net/p/43493</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 22:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم صدای منو می شنوید؟! – بی ادعا، شریف و اخلاق مدار</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-paxbb1jl7h4s</link>
                <description>منبع : سایت ویجیاتو https://vigiato.net/p/40429فیلم صدای منو می شنوید؟! با نمای لانگ شات از یحیی میان کوه های بلند و غبار مه شروع می‌شود، گویی یحیی میان بلندای کوه و صخره‌ها راه خود را گم کرده باشد. گمگشتگی در پوست این فیلم است.«صدای منو می شنوید؟!» به کارگردانی صادق پروین آشتیانی فیلمی در ژانر دفاع مقدس و پرداختن به موضوعات پسا جنگ است. حسن عباسی یکی از تهیه کنندگان در نشست نقد و بررسی فیلم ادعا می‌کند که: « ما فیلمی شریف و صادقانه‌ای ساخته‌ایم»، به واقع چه ادعای درست و دقیقی، فیلم «صدای منو می شنوید؟!» فیلمی شریف و با نجابتی است که در سادگی تمام و بدون اینکه بخواهد یک بیگ پروداکشن جنگی برای فریب تماشاگر باشد، بدون جلوه‌های ویژه میدانی، افکت‌های صوتی، انفجار، هیجانات کاذب و استفاده از تجهیزات مرسوم این ژانر حرف خود را می‌زند و فیلمی می‌شود بسیار ساده و بی‌آلایش با داستانی انسانی و از همه مهمتر اهمیت دادن به واژه اخلاق و اخلاق مداری که متاسفانه امروزه جای خالی این نوع نگرش‌ها و آثار در سینمای ما خیلی توی ذوق می‌زند.سینمای دفاع مقدس که یکی از بومی ترین ژانر‌های سینمای ایران شناخته می‌شود در واقع پر نوسان ترین ژانر سینمایی از نظراقبال مردمی در آمار فروش گیشه هم میباشد. وقتی برای تماشای فیلم «صدای منو می شنوید؟!» به سینما رفتم، در عین ناباوری و برای اولین بار شاهد یک سینمای کاملا خالی از تماشاگر بودم، نود دقیقه تجربه غم انگیز دیدن یک فیلم در سالن سینمایی که هیچ تماشاگری در آن نبود. طبق آمار رسمی که تاکنون منتشر شده است فیلم «صدای منو می شنوید؟!» تا پایان هفته دوم نمایش فقط چیزی نزدیک به شصت تماشاگر داشته است.اگر نگاهی به آمار پر مخاطب ترین آثار سینمای بعد از انقلاب بیاندازیم به نکته قابل تاملی بر خواهیم خورد و آن اینکه سه فیلم اول پر مخاطب ترین آثار سینمایی همگی فیلم‌هایی جنگی و با محوریت دفاع مقدس می‌باشند، فیلم «عقابها» ی ساموئل خاچیکیان با 8.600.000 نفر مخاطب، فیلم «کانی مانگا» به کارگردانی سیف‌الله‌داد با 5.970.000 نفر مخاطب و فیلم «اخراجی‌های 2» از مسعود ده‌نمکی با 5.500.000 نفر مخاطب به ترتیب در صدر پر مخاطب ترین آثار سینمایی قرار دارند. در نتیجه تئوری عدم استقبال مردمی از فیلم‌های ژانر دفاع مقدس یک تئوری باطل است. و اگر ملاک را در فروش آثار کمدی قرار دهیم باز هم مسئله رد می‌شود چون با نگاهی به آمار می‌توان گفت در پنج فیلم اول این آمار، فقط فیلم «اخراجی‌های2» مضمونی کمدی دارد. و یا اگر معیار فروش را وجود و حضور سوپر استارهای  سینمایی در فیلم قرار دهیم، فروش و استقبال از فیلم «ایستاده در غبار» به کارگردانی محمد حسین مهدویان با ژانری مستند و البته دفاع مقدس و بدون بازیگران شاخص خود گواهی بر رد این ادعا است.شاید تنها دلیل قابل استناد برای عدم فروش فیلم‌های ارزشی، تاثیرگذار و شاخص، فقدان فضای تبلیغاتی برای معرفی آثار به مخاطبین و کمک به فروش با اختصاص دادن تعداد سالن سینما و انتخاب زمان مناسب نمایش فیلم است، این دقیقا همان جایی است که فیلم «صدای منو می شنوید؟!» از آن ضربه خورده است.فیلم «صدای منو می شنوید؟!» داستانی است بر اساس واقعیت، قصه خانواده و در راس آن پدر شهید مفقودالاثری که پس از سی سال انتظار حال دو تکه استخوان و یک کلید را به او تقدیم می‌کنند تا شاید این چند تکه ی پیدا شده نشان از بازگشت پسرش باشد. پدر شهید با بازی پرویز پورحسینی برای شناسایی پسرش بر سر تابوت می‌رود، این سکانس اساسا نقطه عطف داستان است. پدری بر سر تابوت خالی، دو تکه استخوان و یک کلید، چطور می‌تواند پسرش را تشخیص دهد! او یک جمله بر زبان می‌آورد و آن اینکه یحیی همیشه کلید خانه را همراه خود داشته است. کلید را بر می‌دارد و سراغ خانه قدیمی می‌رود که روزی در آن سکونت داشته‌اند، اگر کلید، در آن خانه را باز می‌کرد، یعنی پسرش از سفری طولانی بازگشته است.در سکانس بعدی دوربین با نمای پی اووی پدر و با حرکت آی لول به لوانگل، یک آپارتمان بلند و تازه ساز را نشان می‌دهد. یک سالی است که آن خانه قدیمی را کوبیده‌اند و به جایش آپارتمانی بلند ساخته‌اند، به نظرم این احساسی ترین و عمیق ترین سکانس فیلم است. پدری پیر و سالخورده با کلیدی بر دستانش به دنبال یک در که شاید دری باشد بر پایان سی سال انتظارش، خورشید نوه او و یا بهتر بگویم دختر یحیی با بازی مژگان بیات برای پیدا کردن راز کلید در این سفر با پدر بزرگش همراه می‌شود. آشتیانی به خوبی تفاوت نگاه و تقابل نسل قدیم و نسلی جدید را رقم میزند و موفق می‌شود با تلنگرهای اخلاقی و انسانی میان این دو و از همه مهتر بدون گرفتار شدن در دام شعار زدگی داستانش را به جلو ببرد.داستان فیلم بر عکس ظاهرش مطلقا ساده و یک خطی نیست و هر لحظه که به جلو می‌رود جرقه‌ای زده می‌شود و یک راز از زندگی شریف این خانواده بر ملا می‌شود و مخاطب کنجکاو را تا انتها با خود همراه می‌کند. از نیمه دوم فیلم، دوربین از فضاهای کوچکی چون مغازه، خانه و داخل اتوبوس به یکباره به دل جاده می‌زند و با قاب‌های لانگ شات، طراحی میزاسن و دکوپاژهای جذاب، نماهای سینمایی فوق العاده زیبایی از جاده و طبیعت سبز و زنده آن ساخته و تصویر می‌شود، در واقع دوربین از ابتدا تا انتها کاملا حرکتی منطقی دارد و در خدمت قصه و بافت فیلم قاب خود را می‌سازد.خرده داستان‌های فیلم از مرد بدهکاری که در بستر بیماری است تا زنی که در مسیر جاده ایستاده و یا اتفاقاتی که در کلبه چوبی میان راه می‌افتد، همگی در خدمت فیلم و برای پرداختن به شخصیت محوری و شناخت بیش‌تر  از او و ایجاد حس همذات پنداری مخاطب با قهرمان داستان است.در سکانس پایانی، کارگردان با استفاده از تدوین، سکانس‌های ابتدای فیلم و نشان دادن شهید با بک گراند غبار و مه را با سکانس‌ پایان یعنی فضای جنگل، غبار مه و دری که می‌تواند پرده از این راز بزرگ بردارد، پیوند می‌زند. طراحی ساخت چنین فضایی برای پایان کار، واقعا چشمگیر و تاثیر گذار شده است. اما اگر خیلی نکته بین باشیم و قرار را بر نقد فیلم بگذاریم باید بگویم شاید بهتر بود فیلم «صدای منو می شنوید؟!» همچون اسم آن فقط صدایی باشد از شهید و تصویری از او آن هم با بینی عمل کرده به مخاطب داده نمی‌شد تا شاهد تاثیر گذاری بهتر و عمیق تری باشیم.مهمترین شاخصه فیلم «صدای منو می شنوید؟!» پرداختن به انسانیت، ایثار و شرافت پدران و مادران و همسران شهدا است، در واقع صادق پروین آشتیانی با محوریت قرار دادن اتفاقات پس از جنگ می‌توانست همچون خیلی از آثار سینمایی پس از دهه هشتاد با موضوع ضد جنگ و نگاه انتقادی با ژستی روشنفکرانه به آن، مسیر دفاع و تقدیس هدف مدافعان را زیر سوال ببرد، اما به هیچ وجه در این مسیر باریک و متزلزل به ورطه تاریک این دام نمی‌افتد که این به خودی خود قابل تحسین است.منبع : سایت ویجیاتو https://vigiato.net/p/40429</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2019 12:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم جانان – سفر به شهر عشاق</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D8%A7%D9%82-cvdttbpvywmr</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتو https://vigiato.net/p/36530کامران قدکچیان بعد از ساخت فیلم «پس کوچه‌های شمرون» شش سال از سینما دور ماند تا اینکه با فیلمنامه فرهاد توحیدی دوباره پا به عرصه سینما گذاشت. نام قدکچیان پیش از هر چیز  یادآور حرفه تدوین است اما او در پنج دهه فعالیت هنری خود موقعیت‌های مختلف کاری را در سینما و تلویزیون تجربه کرده است و علاوه بر تدوین که حرفه اصلی او بشمار می‌رود، در نویسندگی، کارگردانی، طراحی صحنه، تهیه کنندگی و حتی بازیگری (البته فقط در یک فیلم) فعالیت داشته و امروز با کوله‌باری از تجربه دست به ساخت فیلم «جانان» دونباله رو مسیر فیلم‌های اخیرش یعنی مسئله عشق و شور عاشقی می‌زند.به بررسی آخرین اثر این کارگردان می‌پردازیم با ویجیاتو همراه باشید.فیلم سینمایی «جانان» که در ابتدا «عشق سال‌های کوچ» و بعدتر «انتهای خیابان مهر» نام داشت در خلاصه داستان آن آمده است: «جانان روایتگر عشق و وفاداری است. عشقی ناب از گذشته‌های دور و تلاقی این عاشقانه با داستان عشق دختر و پسری از نسل امروز…» بدنه اصلی «جانان» هم مصور شده خلاصه داستان آن است اما در فیلم عشق به سبک و سیاق عاشقانه‌های امروزی رخ نمی‌دهد بلکه ما با عشقی به سبک عاشقانه‌های دهه پنجاه و شصت طرف هستیم.مژگان بیات نقش جانان دختری از شهر شیراز را بازی می‌کند، فیلم با صدای روایت او شروع می‌شود، دوربین قدکچیان خیابا‌ن‌ها، کوچه پس کوچه‌ها و تمامی جاذبه‌های توریستی شهر شیراز را به زیبایی به تصویر می‌کشد. جانان خودش را معرفی می‌کند، اینکه عاشق شیراز است و در آژانس گردشگری دختر خاله اش کار میکند، خواهرش با یک مرد سوئدی ازدواج کرده و دو خواهر زاده دارد، مادرش از دنیا رفته و او با پدر خود که گویی شاعر مسلک است زندگی می‌کند (البته در طول فیلم هیچگاه پدر او را نمی‌بینیم) و از همه مهمتر او مجرد است.با توجه به صدای جانان بعنوان راوی بنظر می‌رسد با فیلمی متکی بر یک شخصیت محوری همچون نام آن طرف خواهیم بود، اما متاسفانه همین شخصیت مهم هم در فیلم، عمق و پرداخت درستی در فیلمنامه پیدا نمیکند. اینکه چرا فرهاد توحیدی در فیلمنامه، خانواده جانان را اینگونه معرفی می کند یک علامت سوال بزرگ است  که تا آخر فیلم جوابی به آن داده نمی‌‌شود، بطور مثال چه دلیلی دارد که مخاطب اسم خواهر زاده‌های جانان را بداند و یا اینکه خواهرش با یک مرد سوئدی ازدواج کرده است، واقعا اینها چه کمکی به شخصی پردازی جانان میکند. حالا قرار است با همین پرداخت نصفه و نیمه شخصیت جانان ادامه فیلم را ببینیم، غافل از اینکه وقتی شخصیت اصلی فیلم پرداخت درستی نداشته باشد و پایه های درستی برای شخصیت سازی گذاشته نشود، همه چیز در سطح باقی خواهد ماند و عمقی پیدا نخواهد کرد، در نتیجه حرکت‌های غریزی، سرخوشی‌ها و کنجکاوی‌های شخصیت جانان باور پذیری لازم را پیدا نمیکنند.داستان از آنجایی شروع می‌شود که دایی جانان به شکلی کاملا اتفاقی یک نسخه چاپ سنگی اشعار حافظ مربوط به سال 1330 شهر بمبئی (حالا چرا بمبئی نمیدانم) را به امانت به او می‌دهد تا بدست پدرش که یک کلکسیون دار است برساند، البته این امانت در پارچه ای بسته بندی شده و کاملا محفوظ است اما جانان قبل از رساندن آن به دست پدرش از سر کنجکاوی بازش میکند و باز هم به صورت اتفاقی! در میان ورق‌های آن به نامه ای با موضوع فراق عشق بر می‌خورد . نامه در سال 1340 توسط زنی به نام مهرانگیز با بازی پروانه معصومی خطاب به همسرش علی بایرام با بازی چنگیز وثوقی نوشته شده است. محتوای نامه نشان از جدایی زن و شوهری عاشق دارد که فقط چند ماه است با هم ازدواج کرده اند، در نامه سوزِ فراق عشق و تلاش برای رسیدن به معشوق بیش از همه جلب توجه می‌کند.جانان تصمیم می‌گیرد برای جلب گردشگر به شیراز، نامه را در صفحه‌های اجتماعی منتشر کند، همین موضوع باعث می‌شود خبر انتشار نامه به گوش مهرانگیز برسد تا آتش عشق پنجاه ساله او دوباره از درون شعله ور شود و قصد شیراز کند و به سراغ جانان برود تا ببیند این نامه چگونه به دست او رسیده تا شاید اینبار نشانه ها او را به عشق سالهای دور خود برساند. در این سفر نوه مهرانگیز یعنی پیمان با بازی امین حیایی او را همراهی می کند، پیمان مخالف سر سخت ماجرا‌جویی‌های مادر بزرگ است، البته در فیلم هیچوقت دلیل کافی و قانع کننده برای این همه سرسختی پیمان مشخص نمی‌شود و فقط یک دلیل بارها از او را شنیده میشود و آن اینکه هیجان در این سن و سال برای مادربزرگ بسیار خطرناک است.متاسفانه فیلمنامه فرهاد توحیدی یک فیلمنامه به شدت دم دستی، یک خطی و پر از ابهام  و شبهه است، مخاطب در فیلم با یک وضعیت قابل پیشبینی و به دور از فراز و نشیب مواجه می‌شود، در حقیقیت وقتی مسیر فیلم برای تماشاگر قابل پیشبینی باشد هیجان برای دیدن ادامه آن از بین می‌رود، برای همین کارگردان با علم به این موضوع گاهی مجبور می‌شود با ایجاد یک وضعیت مهیج اما کاذب و مجعول، نگاه و توجه مخاطب فیلم را به ادامه آن چه که اتفاق خواهد افتاد معطوف کند. بطور مثال در جایی از فیلم میبینیم که مهرانگیز برای شناسایی مردی که همنام شوهر سابق اوست به بیمارستان میرود، دوربین پشت درب دولنگه بخش مراقبت‌های ویژه، نمای مدیوم کلوز آپ دارد، مهرانگیز از آنجا خارج می‌شود و ما شاهد اسلوموشن از تصویر او هستیم، اینجا اسلوموشن دقیقا چه کارکردی دارد؟ نمیدانیم، آنهم وقتی که می‌فهمیم فرد در حال مرگ اصلا همسر او نبوده است.شاید انتخاب بازیگران توسط کارگردان هم باید با دقت و هوشمندی  بیشتری اتفاق می‌افتاد تا چه از لحاظ جنس و چه از لحاظ ترکیب، شاهد انسجام و یکدستی درست بین بازیگران باشیم، در واقع اهمیت به این مهم می‌توانست شیمی لازم بین کاراکترها که لازمه فیلم‌هایی با مضمون عشق است را بیش از پیش پدید آورد.فیلمنامه «جانان» با اینکه به دلیل فضای سنتی قصه به شدت مستعد کلیشه شدن بود، اما باز هم می‌توانست به اقتضای سوژه و پرداخت درست به یکی از جنبه‌های مثبت فیلم تبدیل شود و با ایجاد قرینه عشقی بین مهرانگیز و علی، جانان و پیمان به نقطه عطفی در سینمای داستانی دست یابد.البته تلاش کامران قدکچیان برای دستیابی به ترسیم تصویری توریستی از شهر شیراز بسیار خوب و قابل تحسین است اما این سعی، بدون کشش داستانی لازم و رعایت نکات محوری و مهم سینمایی کاملا هدر رفته است.منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/36530</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 10:02:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم تپلی و من – برای کودکان به کام والدین</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-xhwi32kbdzcf</link>
                <description>مراقب رفتارتان باشید، کودکان بسیار باهوش و در عین حال تاثیر پذیرندمنبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/35949فیلم «تپلی و من» اقتباسی است از فیلم «The Kid» اثر جان ترتلتاب که توسط حسین قناعت بر پرده سینمای ایران باز آفرینی شده است.فیلم روایتگر فیلمنامه نویس مجردی به نام رامین با بازی حسن معجونی است که در آستانه رسیدن به سن چهل سالگی، نه شادابی زندگی در او دیده می‌شود و نه در کار و حرفه خود به موفقیت و جایگاه مد نظرش رسیده است.رامین فردی است که به نظر می رسد در چهل سال عمر خود با مشکلات، شکست‌ها و ناکامی‌های بسیاری دست و پنجه نرم کرده و این ناکامی‌های مکرر در شخصیت او تاثیر گذاشته است، حالا او فردی است که اعتماد به نفس خود را از دست داده و نه تنها در این سن و سال ازدواج نکرده است بلکه از ابراز احساس و علاقه قلبی خود به خانم ابطحی با بازی میترا حجار فردی که به او علاقه‌مند است فرار میکند. اما این تمام ماجرا نیست و تنها قسمتی از درون پر تلاطم او است، مشکل بزرگ و اساسی رامین که گاهی با بروز تیک‌های عصبی خود را نمایان می‌کند، عذاب و وجدانی است که  شاید ریشه در درون او و یا بهتر بگویم ریشه در کودکی‌ تاریک‌اش دارد و همین موضوع روی زندگی، کار و  روابط خانوادگی او تاثیر گذاشته و او را آزار می‌دهد.ماجرا از شبی شروع می شود که او همچون عادت همیشه و در تکرار مکرر زندگی در حال استراحت در خانه است، اما ناگهان صدایی آرامشش را بهم زده و توجه اش را جلب می کند او به سمت صدا می رود و در عین ناباوری و آن هم در آستانه ورود به  سن چهل سالگی که گویی سن تکامل است، با پسر بچه تپلی مواجه می شود که از قضا هشت سالگی خود اوست. ماجرا و داستانی هیجان انگیز و  بسیار جذاب که نگاه و توجه تماشاگر را برای ادامه آن چه که اتفاق خواهد افتاد با خود ترغیب می کند.حسین قناعت موفق می‌شود کاراکتر رامین را در همان ابتدای فیلم با مشکلات عصبی، احساسی و روان‌شناسی، به خوبی شخصیت پردازی کند تا همزاد پنداری مخاطب با شخصیت داستانش را بوجود بیاورد.نقش کودکی رامین (یا همان توپلی) را سامیار محمدی بدوش می‌کشد، محمدی نیز بخوبی از پس ایفای نقش این شخصیت و کاراکتر چالشی بر می‌آید و ما با بازی بسیار زیبا و قابل تحسینی از او روبرو هستیم که حتی در مقایسه با بازی دیگر بازیگران فیلم توانسته است تقابل و مواجه خود با زمان حال و آینده را بخوبی به رخ بکشد.ايده گذر از زمان به خودي خود يك ايده ناب، جذاب و شكوهمند است، دليل آن هم سليقه مخاطبی است كه هنوز قصه و داستان، حول اين پديده، براي او واجد جذابتي خاص است. فيلم «تپلی و من» را نمي‌توان از آن دسته از فيلم‌هايی با اين موضوع قرار داد كه ادعا شود سالها در ذهن بماند و جز آثار ماندگار سينما شود اما از سويي ديگر جز آثار ضعيف نيز قرار نمي‌گيرد، در واقع فيلم با يك نتيجه گيري بسيار مهم و عميق، انسان را به فكر و تامل وا می‌دارد و در آخر در درون قابهای خود به پايان مي‌رسد.گفتيم فيلم «تپلی و من» اقتباسی است از فيلم «The Kid»، اما اقتباس هم معنا و مفهوم عملي خودش را دارد، متاسفانه فيلم «تپلی و من» چه در فيلمنامه و چه در اجرا فراتر از معيارهای يك اقتباس ادبي است و در واقع كپي سكانس به سكانس فيلم «The Kid» است. همين موضوع باعث میشود حسين قناعت در مقام كارگردان همچون نسخه اصلی، گاهی از سينمای كودك و شاخصه‌های آن ژانر فاصله بگیرد، اما بايد يادمان باشد وقتی صحبت از سينمای كودك و نوجوان مي‌شود اولين چيزي كه به ذهن می‌رسد، لازمه وجود المان‌های فانتزی و روح تخيل و اهميت موزيك (‌چاشنی‌های فراموش شده در سينمای كودك و نوجوان اين سال‌ها) در چهارچوب و ساختار اثر است.در فيلم «تپلی و من» نيز متاسفانه وجوه فانتزی همچون نسخه اصلی، آنطور كه بايد به كار گرفته نشده است (براي درك بيشتر مي توان با فيلم «سفر جادويی» ابوالحسن داودی مقايسه كرد) و از طرفی ديگر  می‌شد با استفاده برجسته‌تر از موزيك و اهميت به سليقه كودكان، فيلمی به مراتب موفق تر را روانه سينماها کرد.در کل اما فیلم «تپلی و من» از آن دسته از فیلم‌های قابل توجه و تحسین بر انگیزی است که با دستمایه قرار دادن دنیایی خیالی نه تنها کودک و نوجوان سینما را مخاطب خود قرار داده است بلکه برای والدین نیز حاوی پیام‌های آموزنده و روانشناسانه است. حسین قناعت در مقام کارگردان و نویسنده در آخرین اثر خود پیام‌های مهم و ارزشمندی را در عین سادگی و به دور از گنده گویی و با همان زبان کودکانه و قابل فهم جای داده تا بگوید ریشه اکثر مشکلات بزرگسالی در کودکی انسان‌ها شکل می‌گیرد، اینکه در کودکی اگر از حقوق خود دفاع نکنیم، شاید سال‌ها سرخودگی آن را به همراه داشته باشیم و یا اینکه شنیدن حرف‌هایی نسنجیده از زبان والدین، می‌تواند در بزرگسالی باعث دلسردی ما از آنها شود و در عذاب و وجدانی بی دلیل از مواجه با آنها گریزان باشیم.البته شايد فيلم «تپلی و من» گاهي بدليل پيچيدگی‌هاي موضوعی فهم‌اش براي بزرگسالان هم سخت و دشوار باشد اما در مجموع فيلمی سر راست است كه با زباني شيرين و به دور از شعار زدگی، نتايج اخلاقی خود را بست مي‌دهد و حال و هوايمان را خوب مي‌كند.</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 23:46:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم شبی که ماه کامل شد - وقتی تروریست ها عاشق می شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@milad66kh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-g35smtxtry3w</link>
                <description>منبع: سایت ویجیاتوhttps://vigiato.net/p/33904نرگس آبیار متولد شهر یزد، نویسنده، کارگردان مؤلف و فیلمنامه نویس سینمای ایران کار خود را با نوشتن چند رمان داستانی موفق شروع کرد و بعد از آن به فیلم کوتاه، مستند و سینما روی آورد. نخستین تجربه آبیار در بخش سینما، ساخت فیلم کوتاه داستانی «بن بست مهربانی» بود که با کسب جایزه در بخش بهترین فیلم کوتاه داستانی از جشنواره ستایش توجه‌ها را به خود جلب کرد.در مطلب نقد فیلم «شبی که ماه کامل شد»  به بررسی آخرین اثر این کارگردان می‌پردازیم با ویجیاتو همراه باشید.فیلم «شبی که ماه کامل شد» برنده شش سیمرغ بلورین برای بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای هوتن شکیبا، بهترین بازیگر نقش اول زن برای النازشاکردوست، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای فرشته صدر عرفایی، بهترین چهره پردازی برای ایمان امیدواری و در آخر به عنوان برنده بهترین فیلم در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر در صدر قرار گرفت.فیلم «شبی که ماه کامل شد» به کارگردانی نرگس آبیار و فیلمنامه نویسی او و مرتضی اصفهان، روایت‌گر یک داستان عاشقانه بر مبنای تفکر و تحول انسان، متاثر از ایدئولوژی‌های مذهبی و خانوادگی او تا رسیدن به جنون عشق است. آبیار اینجا هم در مقام کارگردان مؤلف همچون آثار قبلی خود از دریچه نگاه معصوم و زجر کشیده یک زن، روایت گر خشونت، آزار، ظلم و ستم روا شده حول و پیرامون زنان قصه اش شده است. اما واقعاً  اصرار بر نشان دادن زنان قربانی خشونت به تنهایی کافی است؟ شاید بتوان گفت ترسیم یک الگوی زن با شخصیتی ستم دیده و زجرکش اما بدون کنش اجتماعی لازم، بزرگترین ایراد تامل بر انگیز آثار نرگس آبیاربعنوان یک کارگردان مؤلف است.لیلای فیلم «اشیاء از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیکترند»، بهار «نفس»، الفت «شیار صد و چهل و سه» و اینجا فائزه «شبی که ماه کامل شد» نه تنها همگی از یک درد مشترک اجتماعی رنج می‌برند بلکه در مقابله با آن هیچ قوه ای را به فعل تبدیل نمی‌کنند، در نتیجه هیچکدامشان تبدیل به یک قهرمان کنشگر نمی‌شوند.به سراغ فیلم میرویم، عشق سر آغاز شروع فیلم «شبی که ماه کامل شد» است. اما چه عشقی؟ عشق با معیارهای نخ نما و الگو گرفته از برخی فیلم‌های ضعیف قبل از انقلاب. متاسفانه شروع فیلم و ترسیم رابطه عاشقانه بین فائزه و عبدالحمید بسیار عجولانه و غیر قابل باور است، تماشاگر در ابتدای اثر شاهد پلان سکانس‌های متعدد با جامپینگهای بسیار بلند و عجولانه برای رسیدن به ابتدای قصه است، غافل از اینکه ابتدای قصه همان ابتدای رابطه عاشقانه میان فائزه و عبدالحمید بود، اما فیلمساز بدون هیچ پرداختی در شخصیت ها یک عبدالحمید شاعر و نویسنده و یک فائزه بازیگوش و شیطان با ویژگیهای تیپیکال می‌سازد و به یکباره آن‌ها را به دل قصه خود پرتاب می‌کند. این شتابزدگی و عجله در ابتدای فیلم فرصت تجزیه و تحلیل را از تماشا گر می‌گیرد و کند شدن روایت داستان در ادامه آن، ریتم اثر را از یکنواختی خارج کرده است، گویی کارگردان به ضعف ابتدای فیلم خود پی میبرد و سعی میکند همان عاشقانه ای که باید تا قبل از ازدواج به آن پرداخت میشد را در چند سکانس مثل آب بازی در حیاط خانه و یا حضور آنها در بازار و غیره … ، پدید آورد. اما نه عشقی ساخته میشود و نه شخصیتی پرداخته و شکل میگیرد. متاسفانه خانواده فائزه و خانواده عبدالحمید نیز همچون خود آنها پرداخت درستی ندارد، مادر و پدر فائزه بسیار منفعل و بی اراده هستند، برادر او چیزی جز یک فرد سبک عقل و غیر قابل باور در نیامده است. خانواده عبدالحمید اما یک خانواده عصیانگر است، مادر او با بازی فرشته صدر عرفایی و گریم سنگین و چند سکوت بی نظیر و بازی زیر پوستی بسیار قابل توجه و شخصیتی معما گونه دارد، اما عبدالحمید جدایی از خانواده است، او نه بزهکار است و نه طغیانگر، حتی حاضر نمی‌شود خون حیوانی به قربانی ریخته شود، اینکه چرا او با تمام خانواده اش متفاوت است هیچ وقت روشن نمی‌شود.در سیر داستان عبدالحمید به پاکستان می‌رود، شخصیت و رفتار او تحت تاثیر برادرش عبدالمجید (یا همان عبدالمالک) عوض می‌شود. این روند تحول عبدالحمید عاشق به عبدالحمیدیاغی و عدول از عقاید، می‌بایست مهمترین موضوع جدی و نقطه عطف داستان باشد اما فیلمساز نه تنها به آن نمی‌پردازد بلکه به سادگی و تنها با گریم و گذاشتن ریش برای او از آن می‌گذرد.عبدالحمید در پاکستان و در خانه برادرش سکونت دارد، فائزه به همراه برادرش شهاب به پاکستان می‌رود و وارد این خانه می‌شود، از این به بعد رد پای کارگردان ملموس تر است، عملکرد دوربین از نگاه فائزه قاب خود را میسازد، حتی در صحنه‌های تروریستی و آنجا که برادران ریگی با اسلحه وارد حیاط خانه می‌شوند، دوربین از تراس طبقه بالا و از نگاه فائزه خشونت حاکم را تلطیف می‌دهد، اکثر صحنه‌های داخل خانه ریگی تمی به رنگ قرمز و گرم دارند، شاید قرمز بدرستی یاد آور خشونت و خونریزی سر کرده گروه تروریستی جنداالله در این خانه باشد.داستان را ادامه میدهیم، فائزه از خانه فرار میکند و خود را به بازار می‌رساند و از مغازه قصابی به شهاب برادر خود زنگ می‌زند و به او هشدار می‌دهد که در دام یک گروه جنایتکار اسیر شده است، شهاب برای نجات خواهرش به سمت سفارت ایران می‌رود اما قبل از رسیدن به سفارت توسط افراد عبدالمالک ربوده می‌شود. نما کات میشود، شهاب را پای چوبه دار می‌بینیم، عبدالمالک ریگی خود را به آن محل میرساند، طناب دار را از گردن شهاب باز میکند و از او بابت رفتار افرادش پوزش می‌خواهد! کمی بعد شهاب را در حال خوردن غذا با ولع بسیار می‌بینیم! گویی هیچ اتفاقی نیافته است! عبدالمالک به شهاب میگوید باید رو به دوربین چند دیالوگ بگوید و به او اطمینان میدهد که تمام اینها یک فیلم ساختگی است و بعد از آن نه به او کار دارند و نه به خواهرش، شهاب براحتی باور میکند! انگار نه انگار که خواهرش به او هشدار داده بود با یک گروه بسیار خطرناک طرف است، گویی به کل فراموش کرده است که لحظه پیش او را به شکلی ربوده بودند و بر گردنش طناب دار آویخته اند. این منطق رفتاری و شخصیتی پردازی شهاب از دل فیلمنامه در نوع خود یک فاجعه به تمام معنا است.در نیمه اول فیلم عبدالحمید را در حال غذا دادن به تمساح‌ها دیدیم، او لاشه‌های مرغ را به سمت تمساح‌ها پرتاب میکرد و به آنها غذا میداد، جای دوربین و بتصویر کشیدن رفتار عبدالحمید نشان از یک قساوت قلب در او میداد. کارگردان به ما میگوید که در ذات عبدالحمید چنین قساوتی نهفته است اما عشق او به فائزه در نیمه نخست فیلم در آن سوی ترازو کمی سنگینی میکرد. عشق بعنوان نماد انسانیت و خشونت نماد و خوی حیوانی (برگرفته از شرایط خانواده) هر دو وجود دارند اما مهم این است که تحت چه شرایطی قرار گیرد تا انسان بودن بر حیوان بودن قالب شود. در ادامه عبدالمالک ریگی به عنوان سر کرده گروه تروریست موفق تر از فائزه عمل میکند، اینکه چگونه موفق تر عمل میکند به هیچ وجه در فیلم نشان داده نمیشود، عبدالحمید عشق را فدای ایدئولوژی مذهبی خود میکند، در سکانس پایانی عبدالحمید و فائزه در یک قاب روبروی هم قرار میگیرند، فائزه او را بخوبی شناخته است و از او گله می‌کند و برای مرگ برادرش ضجه و زاری سر می‌دهد، دوربین اینجا باید با غم فائزه همراه شود اما ابدا طرف او را نمی‌گیرد، اینجا دوربین و کارگردان ناخواسته همراه اصلی عبدالحمید شده اند، بعد از اینکه عبدالحمید ماموریت خود را با موفقیت پشت سر می‌گذارد باز هم دوربین همراه او کار میکند و در نمای بعدی غم عبدالحمید و چنباتمه زدن او در تراس را به تصویر می‌کشد. گویی مخاطب باید با غم او همراه باشد و نه با تقدیر و سرنوشت فائزه!متاسفانه از ابتدای فیلم تا انتهای آن کمتر قاب منطقی و درستی را می‌توان در دوربین سامان لطفیان پیدا کرد، از دوربین پر تنش، روی دست و سرسام آور ابتدای فیلم گرفته تا عملکرد آن در میانه و انتهای اثر و همراه بودن با طرف جنایت.در واقع ضعف فیلمنامه و نداشتن شخصیت پردازی درست و حساب شده بر پایه منطق بعلاوه فیلمبرداری پر نقص، ضربه‌های اساسی به فیلم و سوژه مناسب اثر زده است، اما واقعاً چه عاملی باعث موفقیت فیلم در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر شده است؟ بنظر میرسد انتخاب همین سوژه ناب و تفاوت آن با بسیاری از فیلم‌های سینمای آپارتمانی و داستان‌های مشابه به هم، تنها دلیلی است که داوران جشنواره به آن رو کرده و معطوف آن شده اند.اما اگر از همه این ضعف‌ها و کاستی‌ها بگذریم و به نیمه پر لیوان هم نگاهی بیندازیم میتوان به جسارت کارگردان برای ورود به یک موضوع حساس تروریستی، سیاسی و اجتماعی اشاره کرد که در نوع خود قابل تقدیر است، البته نباید از بازی خوب هوتن شکیبا و بازی متفاوت النازشاکردوست نسبت بازی‌های قبلی او غافل شد، و از همه مهمتر نشان دادن مستند گونه خطه بلوچستان و خون گرمی مردم آن دیار (هر چند که آبیار نتوانسته آنطور که شایسته بود عمل کند) به خودی خود قابل تحسین و ستودنی است.</description>
                <category>میلاد خدابنده</category>
                <author>میلاد خدابنده</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 11:30:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>