<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های milad 7212</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@milad7212</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 18:43:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/816212/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>milad 7212</title>
            <link>https://virgool.io/@milad7212</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تست</title>
                <link>https://virgool.io/@milad7212/%D8%AA%D8%B3%D8%AA-wlgnn85mfpme</link>
                <description>روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.</description>
                <category>milad 7212</category>
                <author>milad 7212</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 09:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تست</title>
                <link>https://virgool.io/@milad7212/%D8%AA%D8%B3%D8%AA-oftxck471ygj</link>
                <description>روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.</description>
                <category>milad 7212</category>
                <author>milad 7212</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 09:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تست</title>
                <link>https://virgool.io/@milad7212/%D8%AA%D8%B3%D8%AA-v3ovfwty5p9r</link>
                <description>روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.</description>
                <category>milad 7212</category>
                <author>milad 7212</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 09:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوک در ریکت</title>
                <link>https://virgool.io/@milad7212/%D9%87%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%AA-boe4ajd50mka</link>
                <description>اولین نوشته من هست .برای اینکه یادگیری خودم تثبیت پیدا کنه مینویسمقبلاناااا میومدند و کامپونت را بصورت کلاس مینوشتند  که ی کثیف بازی بود که بیا و ببین.تو کامپونت را ی موجود زنده تصور کن که ی حافظه داره و ی طول عمر. حافظشو همه بهش میگن state     - شما هم بگو state  چرخه حیاتش هم که  فعلا کاریش نداریم.هوک میاد و مثل ی سوپر من میگه من اینجاممم تا مدیریت کنم حافظه این کامپونت را (خدا خیرش بده) حالا کارش چجوریه :اول که اگه زحمتی نیست ی ایمپورت بزن:import React, {useState} from &#x27;react&#x27;;بعدش اون مقادیری که مال این کامپونت هستند و میخوان تغییر کنند را به این هوک جان تعریف میکنیم. useStateهمان هوکهconst[a,setA] =useState(10);اینجا چکار کردم.اومدم گفتم اقای هوک ببین عزیزم من داخل این کامپونتم یک متغییر دارم بنام a .هوک:خیله خب مابقیش.اهان ببخشید .مقدار دهی اولیش هم که دوست دارم عدد ۱0 باشه .این را باید داخل گوشش بگی useState(10 )  هوک: خببنده خدا حق داره باید بهش ی نشونه بگم تو اون همه کد که نمیتونه 24 ایی نگاه کنه و دنبال a بگرده. میگم بهش من هر جا گفتم setA بدون که به این متغییر a ربط داره . واگه دیدی تغییری دارم انجام میدم تمام a ها را برام بکش بیرون و تغیرشون بده.هوک: باشه عزیزم تو فقط مواظب خودت باشاینجا هم ی برنامه فوق ساده  اوردم ی دکمه است که بزنی روش ی عدد برات اضافه میشه.import React, {useState} from &#x27;react&#x27;function App() {const[a,setA] =useState(10);return (&lt;div&gt;&lt;button ={() =&gt; setA(a+1)}&gt;{a}&lt;/button&gt;&lt;/div&gt;)}export default App</description>
                <category>milad 7212</category>
                <author>milad 7212</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 23:30:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>