<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد عبدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladabdi</link>
        <description>در حال یادگیری و جستجو...  |  http://mrabdi.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:17:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50259/avatar/nnnaGp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد عبدی</title>
            <link>https://virgool.io/@miladabdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عروس همسایه غازه!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-q19b1l25np5g</link>
                <description>نقل شده؛ در زبان ارمنی یه ضرب المثل هست که میگه “عروس همسایه قشنگ تره”. معادل “مرغ همسایه غازه” فارسیه.معادل بریتانیاییش “چمن های اون طرف همیشه سبز تره”. چینی ها هم میگن “ماه دیگران گردتره”. به نظر میرسه نِق زدن و غر زدن انسان ها از چیزهایی که دارن در همه فرهنگ ها و کشور ها مشابه.اینم شاید برمیگرده به همون باگ وحشتناک خلق الله؛همونقدر که ذهن مشکلات رو بسیار بزرگتر و وسیع تر جلوه میکنه؛ همونقدرم داشته ها و موفقیت های بقیه خیلی زیاد و مرتفع بنظر میرسه و داشته های خودمون، زرشک!بنظرم وجود اینهمه عیب مهندسی شده ذهن، برای موجود هوشمندی مثل انسان، داشتن قدرت مدیریت و هدایت رو  بیشتر از هر زمانی تو تاریخ بولد میکنه!مهم نیس پشت چی نشستیملباسی تنمون هست یا چی!؟یه نیزه دستمونه یا پشت جنگنده ایم؛غذاخوردیم یا در حال فرار ازدست یک شکارچی هستیمرو برج یا تو غاریم،مهم اینه پشت اینی که داریم از چشماش دنیارو میبینیم و یا تو ذهنش پرسه میزنیم، بیخیال فرمون و ترمز و گاز نشیم و هنر خودمونو نشون بدیم. هنر هدایت و مدیریت کردن شرایط و داشته ها.شاید انسانیت و خلقت همین باشه. شاید قراره توی این مسابقه استقامت، رَنک رانندگی ارزندگی رو نشون بده.جایی داریم میرونیم که داشته ها و صورت سوالا شبیه هم نیس! ولی یچیز ثابته. “مدیریت کردن”</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 01:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>how you doing ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/how-you-doing-sjsstfy38f7m</link>
                <description>هر ویروسی برای آنکه خودش را تکثیر کند به بدنی محتاج است، به میزبانی که پذیرایش باشد. ویروس اگر بر در و دیوار بماند و کسی به او دست نزند، سرانجام از بین خواهد رفت.هر رذیلتی نیز به بدنی محتاج است، به تنی که آن را در خود جا بدهد.دروغ اگر روی زمین افتاده باشد و کسی آن را بر ندارد، خواهد مرد. اما دروغ را که در دهان می گذاری جان می گیرد؛ دروغ را که می گویی زنده می شود و خودش را می سازد و تکثیر می کند و سرایت می کند از این دهان به آن دهان.نفرت اگر روی زمین افتاده باشد، خودش خواهد مرد اما وقتی آن را بر می داری و در دلت می گذاری، از تو تغذیه می کند تا بزرگ شود. حیات او ممات تو خواهد شد. تنت میزبان نفرت می شود. او تمام تو را می خورد تا زنده بماند. تو هر روز متنفرتر و متنفرتر و متنفرتر می شوی تا نفرت جان بگیرد. تو می میری تا نفرت زنده بماند.حسادت هم همین است، خشمگینی و کینه ورزی و بدخواهی و حیله گری و دسیسه چینی و بی رحمی و بد اندیشی هم همین طور است. همه شان بدن می خواهند، میزبان می خواهند. جسمی می خواهند تا آن را بخورند، روحی می خواهند تا سوارش شوند.آنها تنت را می خورند، روحت را می خورند، قلبت را می خورند، جانت را می خورند. بعدها جنازه ات را هم خواهند خورد.حالت خوش نیست؟ شاید که بیماری.بدنت را نگاه کن، روحت را، جانت را، روانت را، قلبت را، ببین کدام رذیلت در تو جا خوش کرده است. ببین میزبان کدامینی ؟خوب بودن، ماجرای ترس از دوزخ و طمع بهشت نیست. قصه ثواب و عقاب نیست. شریعت نیست، طریقت هم نیست. خوب بودن همان عقلانیت است. همان سلامت است.خوب بودن این است که نگذاری رذیلت ها در تنت تکثیر شوند، این است که نگذاری روحت میزبان ناراستی ها باشد.حالت خوب می شود اگر جانت مزرعه پلشتی ها نباشد (;*سوشال مدیا کاپیمسترعبدی</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 21:57:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-uaonzscmv8jd</link>
                <description>این روزایی که شب میشن و شبایی که روز میشن تکراری ترین تراژدی این داستانه!روزایی که انتظار شب شدنش رو دارم و شبایی که آرزوی خواب..شبایی که هجوم میلیونها فکر و ترس امانمو بریده و روزایی که قدمهام سست تر میشه و شونه هام افتاده تر.میون این روزا منم و یه علامت سوال بزرگ، آینده ای پر از ابهام که حال و هوامو خاکستری کردهمنمو یه دنیا تردید در انتخاب ها تصمیم ها و حرکتهام..معنی واقعی ابهام منم .برای خودم مینویسم، خیره میشم، میخندم.. امید به روزایی دارم که اینارو بخونم، یادم بیاد و بلند بلند بخندمبخندم به چرکنوشته های سردترین بهار زندگیموای که چقدر هوا سرده، سردتر از چیزی که اخبار میگه.برشی از بهار۹۷</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 21:54:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1984</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/1984-uknnbpzlhtdz</link>
                <description>کتاب ۱۹۸۴، جورج اورولچند روز پیش بالاخره خوندن کتابی رو بعد مدتها به پایان رسوندم، اتفاقات همدردی ها و احساسات عجیبی رو باهاش لمس کردم. عادت ندارم مستقیم درمورد چیزی که خوندم بنویسم ولی این یه مورد شاید به هدف پیشنهاد خوندن این کتاب باشه!جزو معدود کتابهای داستانیه که من تونستم تا الان بخونم، امیدوارم اگر فرصتش رو پیدا کردین براتون تجربه ارزشمندی رو رقم بزنه.جورج اورول داستان رو با نشون دادن و متصور کردن زندگی یک شخص که برای یک حذب حاکم، فعالیتی در قالب کارمندی رو انجام میده شروع کرده. قریب به دوچهارم کتاب صرف تشریح ابعاد و وضعیت حاکم بر اون حذب و کشوره، فضایی سیاه، بسته و.. که شخصیت داستان اون رو به زبون میاره. اسمیت! اسم شخصیت اصلی کتابه. باخوندن این دوچهارم، قدم به قدم همرا با اسمیت زندگی میکنید و از تمام افکار و رفتارش مطلع میشید، تحرکات حکومت رو هم کاملا لمس میکنید.در ۱۹۸۴ دنیا به سه حکومت(ابر قدرت) تقسیم شده و اسمیت یک کارمند تقریبا تاثیرگذار تو یکی از این حکومت هاست. شخصیت داستان به مرور زمان متوجه فساد، دروغها، دوگانگی ها، اهداف پوچ و سیاست های استبدادی حکومت میشه، ولی حتی جرعت نداره این حقایق رو جایی بنویسه و یا حتی در خفا به زبون بیاره! همه حقایق تو ذهنش در جریانن. به واسطه تشریح سیاهی ها و ویژگیهای شخصی اسمیت و حکومت وقت کشورش، نویسنده نیمی از کتاب رو طوری جلو برده که خواننده کامل واقف و متوجه شرایط داستان بشه، که البته برای خود بنده این نیمی از کتاب بسختی گذشت، سرد بودن و جزئیات فراوان دلیل اصلی این اتفاق بود بنظرم.اما کتاب یکباره رنگ و بوی جذابی به خودش میگیره، داستان عاطفی بین اسمیت و دخترکی به نام جولیا رقم میخوره که خوانندرو مشتاقانه برای مطالعه ادامه داستان حفظ میکنه. جولیا هم کارمند همون سیستمه و دلیل جذاب بودن این قسمت کتاب، ترکیب فضای مه آلود و ترسناک قبلی همراه با یک رابطه عاطفی که دور از اطلاع سیستمهای کنترلی اون کشور رقم میخوره. هیجان، ترس، ابهام سه کلمه ای هستن که میشه برای توصیف این قسمت از کتاب ازشون استفاده کرد. ماجرا در ادامه هم، وحشتناک، جدی و غیر قابل پیش بینی تا انتها ادامه پیدا میکنه.بنظرم تمام تلاش و هدف نویسنده برای نوشتن این کتاب، این قسمت از داستان خودش رو نشون میده(پارت سوم از چهار).  اسمیت و جولیا کتابی ممنوعه رو میخونن و اتفاقای بعدی رقم میخوره. مقصود نویسنده تازه از این قسمت رنگ واقعیت به خودش میگیره.نکته جالب کتاب، درک یکسان اما برخورد متفاوت جولیا و اسمیت با حقایق سیاسی حاکم کشورشون هست که خوانندرو با توجه به حقایق روز دنیا به فکر و چالش فرو میبره.در نهایت هم داستان به شیوه منحصر بفردی تموم میشه.قصد تشریح ماجرارو نداشتن، هدف ایجاد انگیزه برای شروع کردن کتاب بود.زحمت ترجمه نسخه ای که من مطالعه کردم رو اقای حمیدرضا بلوچ کشیدن، که بنظرم تو این زمینه موفق بودن.خوندن ۱۹۸۴ رو خیلی بیشتر به کسانی پیشنهاد میکنم که جریانات و اتفاقات دولتها رو خواسته و ناخواسته دنبال میکنن، آینده براشون مهمه و دوسدارن درک بهتری از نتایج تصمیمات فردیشون داشته باشن.خلاصه ای از صحبتهای اریک فروم در مورد ۱۹۸۴:رمان ۱۹۸۴ کتاب شگفت انگیزی است که جهان آینده را که در آن، افکار مردم تحت کنترل درمیاید را توصیف میکند، دنیایی که عشق و حقیقت از آن طرد شده و افراد هرگز زندگی خصوصی نخواهند داشت. اورول در این اثر، جامعه کاملا خشک و مقرراتی را به تصویر میکشد که در آن انسان فقط  یک شماره است و فردیت خود را از دست داده. این وضعیت با ترکیبی از ترس و بهره برداری های روانشناسانه و عقیدتی ادامه پیدا میکند. این رمان وضعیتی را ترسیم میکند که در آن نشانی از فردیت، عشق، افکار نقادانه باقی نمانده و به دلیل دوگانگی باوری، مردم از وضعیت خود آگاه نیستند.MrAbdi</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 21:51:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمیزش اطلاعاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-cb2vl7l6qbm7</link>
                <description>قرنطینه و درگیری با ویروس چینی، فارغ از وسواس و کفو صابونش یسری چلنجا و ترشحات دیگم داشته که حسابی روان آدم رو بهم ریخته.شرایطی که بطور معمول و طبق روال قبلی کمتر فرصت مواجهه مستقیم با مارو داشت. میخوام در مورد این حجم اطلاعات و دیتایی که دور و برمون میپلکه و خواسته ناخواسته، زمان و توجه زیادی رو از ما میگیره براتون نق بزنم.برای خودم قبل این واقعه، چلنج این درگیری با محیط شغلی و عناوین خواندنی و دنبال کردنی مثل شغلها، علایق، کتابها و.. خیلی زیاد لمس شده بود، اینکه تو قرن حاضر تو علایق زیادی داشته باشی و چه بسا یک عالمه شغل، هدف، مسیر، عنوان و.. وجود داشته باشن که توهرکدومشون یکم از علایقت دیده میشه و ناخودآگاه تو همرو پیگیری میکنی، میخونی، دنبال میکنی، تصور میکنی!و در نهایت تا بخودت میای میبینی وسط گود کشتی هستی که داره از هر سمتی برات چالش ظاهر میشه و تو هم دقیقا وسط مرکز این دایره محاصره شدی. هر شعاعی تورو فرامیخونه! مجبوری تن به تمام شعاع ها بدی، منابع زیادی صرف کنی و به سمت این بار عظیم که محاصرت کرده حرکت کنی.باید بپذیریم ما انسانها تو عصر وحشتناکی داریم زندگی میکنیم، ایمان بیاریم که قدرت کنترل بسیار کمی داریم!باید بپذیریم به عنوان یک انسان بسیار عمر محدود و زمان کمی برای زیست داریم، قدرت و توان و منابع فردی محدودی داریم.این معضل و مسئله اینقدر گسترده و پیچیدس که ابعاد و تعداد فرابیلیونی کلمات  برای شرح و تفصیلش کافی نیست.صبح که بیدار میشی(تازه اگ تایمی ک بیدار میشیم رو صبح در نظر بگیرم، چون بیشتر زیستمون شبانه شده و سیکل زندگیمون با +۶ساعت اختلاف نسبت به رنج نرمال داره پیگیری میشه) تحت شعاع ساده ترین چیزی که تو خونه هممون هست قرار میگیری، رسانه تلوزیونی با مضخرف ترین محتوا و تبلیغات تورو احاطه میکنه،از دنیای رسانه تلوزیون و رادیو که خودتو جدا کنی دستت به نزدیک ترین عضوبدنت میخوره، تلفن همراهت!وسیله ای ک وب جهانی، انواع گجتها و…  مکملهایی شدن برای زیست در دنیای دیجیتال.با یه حساب سرانگشتی متوجه میشی که بین اینهمه اپلیکیشن و سوشال مدیاهای مختلف مدتها در واتساپی، ساعتها در تلگرامی، روزها در اینستاگرام و توییتری و سالها در یوتیوب (و این سیکل بی پایانه همینطور ادامه داره).برگردیم به اون تشک کشتیه، شما در مرکز دایره قرار دارین، کلی دیتا به سمتتتون میاد، باید تصمیم بگیرید با کدوم درگیر بشین یا مذاکره کنید یا سرسری و بی اعتنا عبور کنید و..اگر لاین و شعاع مشخصی نداشته باشیم در بهترین حالت، از مرکز این داره یک محدوده چند سانتی رو بیشتر نتونیم جابجا بشیم چون از تمام ظرفیت و توانمون استفاده کردیم و منابع تموم شده.متاسفانه متاسفانه! این حجم دیتا و اطلاعات پیرامون ما زیادتر از اون چیزیه که حتی بشه تعداد ارقام و عدداش رو خوند!پس با این فرض، اگه لاین و شعاع مشخصی رو هم انتخاب کنیم و با شرایط و پیشفرضا و فیلترهای خاص پیگیری کنیم نهایتا فرضا تا محدوده چند متری نسبت به مرکز شعاع دایره بتونیم حرکتی داشته باشیم( در یک سیکل زندگی مثلا ۶۰ساله). عمق محدودیت انسان اینجا خودش رو نشون میده.از حجم اطلاعات دریافتی که گذر کنیم، کیفیت وکارایی این اطلاعات معنا پیدا میکنه.رسانه تلوزیونی ما که حسابی از خجالت کیفیت دراومده، حیف پولی که صرف نگهداری همچین نهادی میشه. از تبلیغاتش هم نگم که دقیقا شده مرجع غلط آموزش و پرورش نسلها. تبلیغات غلطی که فقط دارن به مارکت و بازگشت سرمایه خودشون فکرمیکنن و اصلا حواسشون نیست و یا نمیخوان باشه که دارن فرهنگ، دیدگاه، وانتظارات عجیب غریبی پرورش میدن و دقیقا وسیله خاموش، نابودی نسلهای بعدی شدن.از شبکه های اجتماعی همین بس که کانالهای زرد و موفقیت یک شبه، ممبرای هزارکایی داره و اینستاگرام هم که صبح تا شب پره لایو شده. اساتید از بس پشت تریبونن نمیدونم کی وقت میکنن مطالعه کنند! اساتید مغز انسانهارو با سرویس بهداشتی خونشون اشتباه گرفتن.یسری به اصطلاح افراد موفق هم وجود دارن که متاسفانه مدیریت و هدایت مجموعه ای هم برعهدشونه(البته چند صباحی قبل نابودی) ولی طوریه که انگار اون مجموعه کلا مدیر نداره، چون مدیر محترم مشغول شوآف و استوری گذاشتنه! ( تجربه شخصی خودم از فالووینگام! )بگذریم..تو دنیای دیجیتال، حداقل به تعداد آدم های روی زمین، تولید کننده محتوا وجود داره، نتیجشم این شده که ما این وسط دفن شدیم.حجم دیتا و اطلاعات عجیب غریبی مارو احاطه کرده و این برخلاف فوایدش فاجعه وحشتناکیه.خودم هم از کسایی هستم که بشدت با این چالشها درگیرم و حسابی روانمو بهم ریخته. امید به اینکه ما آدما قبل اینکه هرچیز روخلق کنیم، نحوه مدیریت و ممانعتش رو هم خلق کنیم. خودمون تو چیزایی که خودمون خلق کردیم دفن شدیم.*اینارو اینجا مینویسم که یادم بمونه، وقتم ومنابعم محدوده، دنیای دیجیتال دنیای بی رحمیه، سریعتر نسخه شخصی مدیریت دیجیتال باید داشته باشم*این معضل اینروزا خیلی داغ شده همه کمو بیش در مورد مینیمال شدن و کنترل منابع و افزایش تمرکز صحبت میکنند.خود من هم موازی بقیه امورات، مشغول خوندن کتابهای اصل گرایی و کار عمیق هستم و امیدوارم زودتر سرنخ توانایی کنترل نسبی شرایط رو پیدا کنم.اگه شرایط مشابه دارین حداقل پیشنهادم فعلا خوندن همین کتابها و سرچ کردن در مورد کلمه مینیمال و مشتقات چسبیده به این کلمست.امیدوارم از منابع زندگیتون بهترین بهره وری رو داشته باشین.MrAbdi</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 21:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغذیه تیپیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%AA%D8%BA%D8%B0%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-y2sjcrm2kapa</link>
                <description>انگار سرنوشتن ما آدما بدجوری با “خوردن” گره زده شدهلفظی و عملیاتی کلا فعل رایجیهجای دوری هم نمیخواد برید، همین بابابزرگ خودمون، جناب آدم، یه اشتباهی کرد یچیزی خورد و ما مجبوریم تاوان خوردمان ایشون رو پس بدیمکلا ما این وسط موندیمهرکی هرچیزی میخوره ما تاوانشو باید پس بدیمیه تعداد پشت تریبون یه چیزایی میخورن باعث میشه لگدشو ما بخوریم و ماتحت ما دچار کشش بشه.یا همین کشور مونس و همدم، چینکلا تو کار خوردنن، یه چیزی خوردن کل دنیا زیرش زاییدع!آخه این چ وضعشه! بابت خوردمان بقیه چرا ما باید تقاص پس بدیم؟اونا اونور دنیا یه چیزی خوردن، یه عده هم اینجا شروع به خوردنای جدید کردن، نسخه میدنبنفشه بخور سیر بخور اینو بخور اونو نخوراین حجم از خوردمان هم تاوان کم نداره که در بهترین حالت، بعدا نتیجشو قنداق شده با پوشک اِشانتیون تحویلت میدن!نصف همین گرمیجات رو یه جنبنده ای یه جایی از تاریخ خورده بود، کار به جایی رسید که برگشت به گوریله گفت: وای چه جیگری..نتیجشم شد یه ویروسی شبیه همین کروناخان، که الانم هرکی میخواد یه چیزی بخوره قبلش تنش بلرزه و به هرکسی نتونه بگه وای چه جیگری!خلاصه به خوردمانتون خیلی توجه کنید، شما یه چیزی میخورید و ما مجبور میشیم بدیم! (تاوان، هزینه، کشته و… )اصولا زندگی بدون خوردن هم نمیشه، بالاخره باید یچیزی بخوری، صداشم بعدا در میادنهایتا هم اگه قراره یه گوشه بشینید و هیچی نخورید، یکی دیگه پا میشه میاد میخورتتون، از ما گفتن بود.الانم من این چند خط رو .. خوردم، لطفا به دوستان بگین یه موقع نیان منو بخورن، مرسی اهمیلاد :-*</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 19:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب مستر ماچونی (:</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%A7%DA%86%D9%88%D9%86%DB%8C-vrdizj8eszx4</link>
                <description>بحث داغ اینروزای فوتبال ایران، همین رفتن اومدنا و قهر کردناس،آقای ماچونی و موتس(استراماچونی و ویلموتس)،دلم نیومد بعنوان یه فوتبالی و کسیکه حداقل دنبال کننده و شنونده خوبیه،عقیدم رو تو این زمینه ننویسیم.بعنوان یه هوادار آبی ، خیلی دلم میسوزه که جبهه گرفتن ها و هواداری کردنامون هم مثل دیدگاههای سیاسی، انتظارات شهروندی و حس وطن دوستیمون،رسما تعطیله! (و..)تیتروار عرض میکنم بلکم تلنگری باشه:سنگ مربی ای رو به سینه بزنید که پول دوست بودن و ترسو بودن تو رفتارا و حرفاش دیده نشع!هرمدریتی رو نسبت به زمان و توان زمانی همون مدیریت قیاس کنید!توانایی دیدن موج و موج سوار رو داشته باشید!انتقاد فعل موثریه، به شرطی که درست و بجا انجام بشه!تجمع و اعتراض خیابانی رو بالاغیرتن یاد بگیرید! تجربه نشون داده در شکوندن و فحاشی کردن فقط مبلغ قرارداد دوستان رو بیشتر کرده!بت سازی و قدیس سازی تخصص ماست، لطفا ترک تخصص کنید!هیچ چیز بزرگتر از شخصیت ملی،اسم و قدمت باشگاه نیست!در آخر هم بگم هیچ علاقه ای به بازگشت ماچونی ندارم،رفتارای ایشون قابل توجیه نیست،هرچقدر هم دلیل وجود داشته باشه در نهایت باید ببینیم کفه ترازو به کدوم سمت سنگین تره.مصداق بارز “تفرقه بنداز و حکومت کن” تو اتفاقای اخیر باشگاه استقلال کاملا چشمک میزنه.خالی از لطف نیست که به همین راحتی از باگ و ضعف مدیریتی دخمه چندهزارساله نگذریم!ایام به کام .مسترعبدی</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 03:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکارلت دهه شصت ، قسمت ده</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87-cnzvz8fdaxaa</link>
                <description>در بندر دلگیر تهرانبه غروب های بی تو نگاه میکنمبه کشتی هانفت کش هازن ها و خیابان هاو مستیِ پنهان مردانبر عرشه های گوشه گیری و انزواموج ها لب آ لب بازمی آیندتا میدان آزادی و بازمیگردندکاش مُرغان مهرآبادمرا بر بالِ خود می بردندهرکجا رها می کردندبالا بالاتر از نفت کش میلادتهران صدای کمانچه ناکوک می دهدوقتی به یاد می آورملنگرگاه های میدان آرژانتینو ترمینال جنوب راو جنوب رااین روزها تنها دلخوشی من این است که هنوز بر این بندر دلگیرصدای آکاردئونی ها شنیده می شوندو خیال میکنم هنوزدخترانی هستندکه در خانه هاشان تنهابا باد می رقصندو ای کاش تو باشی یکی از آنهادر این بندرِ دلگیرِ طهرانسجاد افشاریان _ اسکارلت دهه شصت _ میلاد عبدی</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 22:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه در یک</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-dlrtq6nbviwg</link>
                <description>بنظرم عشقِ به فوتبال رو هم باید بزارن جزو مشاغل سخت ،ازون دسته  مشاغل سختِ روحی و جسمی! (بعد هربازی باید ببینید منو تا بفهمید دقیقا منظورم چیه)خود فوتبال رو ترجیحا منظورم نیس ، منظورم هواداری بیچون و چرای فوتباله.(بااین تریدای مالی سنگین،دلم نسبت به بازی کردن و باشگاه داری صاف نیس، مگ اینکه یه روز خودم وارد گود بشم )اینروزا همه فنای استقلال دارن حسابی از نحوه بازی و کوچینگ تیم لذت میبرن، سرهمین قضیه و بااون پیش ضمینه که نسبت به استراماچونی داشتم،فارغ از همه چی منتظر بازی ایران عراق بودم.دوران پسا کیروشی و هندلینگ ویلموتس بی قوارس!روز نیس که هزارواندی بار سایتای ورزشی رو چک نکنم،نصف ترافیک سایت ورزش۳ رو من  به تنهایی تقبل میکنم(منتظر فرش قرمز و قدردانیشون هستم)...کلی انتظار از بازی ایران و عراق تهش شد یدونه شوت، کلی عقده گشایی، کلی فحاشی ، و یه باخت خیلی بد! ( :فاک یو مستر ویلموتس..)بعضی باختا خیلی زور داره ، ولی نکته این بازی که خیلی برام سنگین بود اینه که کشوری که از نظر فرهنگی اینقد باگ داره (الباقی موارد بماند)،مردا و زناشون کنارهم میتونن تو ورزشگاه بازی رو تماشا کنن! ما چرا نع!؟ (تنک گاد )باگ هوادار بودن اینجاس که بعد همچین باختایی انگار با غلتک از روت رد شدن، از شرایط جسمیش ک بگذریم روحی و روانی هم وضعیت بحرانی تره.نیاز به ریکاوری دارم، بچه های تدارکات ( یکی از وظایف خودم برای خودم) دیدن فرندس و انتخاب یدونه کتاب برای خوندن رو پیشنهاد میدن ( بودجه محدوده، ماساژورو استخرو دوردور در دسترس نیس!)پناه میبرم به حضرت جویی، پیش بسوی اتاق آبی خودم (:ساعت یازده و بیست دقیقس، یه نگا به گوشی ( :نت ک دیروز تموم شد!) یه نگا به فرندس ( خسته شدم حاجی، حسش نیس) ، یه نگاهه عمیق به اپشن دوم ( :یه ندای ماورایی میگه، الان بهتره مزاحم کتابات نشی).. پیاده روی تو همچین شب سردی دوای دردمه! دیدن مهتاب و الوند اپشن کاره(الوند در تم دارک مود!)یه گوشی قدیمی دارم که یه شماره قدیمی روشه، مربوط به دوره تینیجریه. اپشن خاصی نداره ،همیشه بهترین گزینه برای لحظاتیه که ادم نیت کرده کلا تنها باشه و یکم از حواس پرتیا و معضلات زندگی مدرن خودشو دور کنه . گوشیمو برداشتم بزنم بیرون که دیدم پیامک دارم ، دوست نازنین ایرانسل بود.پیامرو دوبار خوندم که دقیقا مطمئن بشم اشتباه نبوده.. وات دِ بذلو بخشش!!پنجاه گیگ اینترنت رایگان یکروزه !(اینجاس که میگن:بشوره ببره!)تمام سلولهای مغزم هنگ کرده بود،  به این فکر میکردم که تو بیس چهار ساعت دقیقا باید با این پنجاگیگ چیکار کنم!؟ده دقیقه مطلقا نشستم و پلن کشیدم.بسترو فعال کردم و رفتم واس شروع برنامم.برای استفاده از نت این سیمکارت مجبور بودم جابجاش کنم به اون یکی گوشیم، بدشانسی!سیمکارت سایزش بزرگ بود و گوشی، مینی رو فقط ساپورت میکرد!این موقع شب قطعا جایی باز نبودکه اینو برام پانچ کنه.هنر مهندسیمو ریختم وسط و با سوهانو ناخونگیر دست به کار شدم!( انگیزه(: ، هدف (: ، پشتکار (: )طرح مینی رو روی سیمکارت با ماژیک علامت زدم و اینقد بریدم و  سابیدمش که شبیه اون بشه.طرح نهایی بحدی خفن درومد که با نسخه اورجینالش مو نمیزد!تو ذهنم همش داشت این جمله ی کلیشه ای تکرار میشد،یاراهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت!(سپردم برام اسفند دود کنن (: )خلاصه دست به لپتاپ شدم، امید به زندگی در این لحظه آمپر چسبونده..، شروع کردم به سرچ و دانلود.یه ربعی که گذشت دیدم نت قطع شدم، هرچی ریست کردم هم جواب نداد!اینقدر رو تک تک کیلوبایتاش حساب کرده بودم که اصلا تو کتم نمیرف چیزی این ماجرارو بهم بریزه.چند دقیقه ای از دوازده شب گذشته بود..یه پیامک به گوشیم اومد، سریع بازش کردم ببینم قضیه چیه؟! ایرانسل نازنین نوشته بود که مدت استفاده ازین بسته تموم شده.( :وااااااات؟؟!)تمام سعیمو کردم که بهش بفهمونم حاجی داری اشتباه میکنی من هنوز یک ساعتم نشده که ابن بسته رو فعال کردم.هرچی زور زدم نشد. باد آوردرو باد برد!بعد باخت تیم ملی این دومین ضربه روحی بود،از اونروزاس که دیگه همه چی رفته رفته رو مخه .دست به دعا شدم ، سجاده انداختم ، با دماغ رفتم تو سجده..پروردگارا ۵۰گیگ اصلا شوخی نیس ! جان من تو نمیری چشامو میبندم باز میکنم درست شده باشه، جان من …پشتیبانی خلقت جوابگو نبود، پشتیبانی ایرانسلم ادعا داشت که چون بسته قبل دوازده فعال شده و الان از دوازده گذشته و عملا یک روز گذشته،پس تاریخ یکروزش تموم شده!مگه میشه این دوستان فهیم سیستمشون اینقد مدرن طراحی شده باشه که نفهمه اگه الان چیزی فعال میشه، رسما قانونا شرعا باید تا فردا همین ساعت فعال بمونه!؟ رکب بدی بود! باید از اول هم میفهمیدم اینا زیرشون آب نمیره ( تنک یو ایرانسل!)تو این کشوقوس بودم که بابام با عصبانیت اومد تو اتاقم..: الان بیرون بودم ، ملت صف بستن تو پمپ بنزین.. میگن بنزین گرون شدهمن گفتم شایعس بابا هیچ جا چیزی نگفتن..: شایعه تویی که همش سرت تو لپتاپ و فوتبالوکتابه، بنزین سه برابر شده!رفت و درو محکم بست.چشام به یه گوشه اتاق خیره شد و یه سوت ممتدی رو مخم رژه میرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 15:08:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای بیخودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/dreamlessness-a1ii8jbtobu7</link>
                <description>یکی از باگای رویاهای زندگی من(اغلب کودکی) این بود که زندگی از یه ساعت و سکانس خاصی شروع میشد،مثلا از جلسات کاری شرکت و برند شخصیم و تصمیم گیری برای پروژه های اینده ،  خروج از شرکت و رسیدن به خونه، زندگی لوکس وآرامشهای بعد دعوا با پارتنر خیالی..خوردن شام و مطالعه کتاب مورد علاقم ، تعطیلات رویایی اخر هفته ،سفرهای راه دور و ازینجور چیزا.تمومی این موارد با جزئیات کامل و با کیفیت تمام تو ذهن من اجرا میشدن،زندگی در این رویای ساختگی بشدت دلپذیر بود!مثل تصور هممون از زندگی کردن تو کلبه وسط جنگل.ارامش،سکوت،خوشبختی!اما باگ اصلی جایی بود که من هیچوقت به اون حداقل ۸ساعت کاری فکر نمیکردم(خوشبینانش ۸ ساعته!)،زندگی که همش نفس کشیدن وسط اون کلبه رویایی و فانهای شخصیم نبود.قسمت بشدت بزرگ رو فراموش کرده بودم.دیتایی که از اون ۸ ساعت موجوده بشدت بی کیفیت و تاره،ولی زندگی بعد اون واضح و شفاف.من قراره دقیقا تو اون قسمت حداقلی ۸ ساعت چیکار کنم که همچین نتایج فول اچ دی ازش انتظار دارم؟شغل و پیشه من چی بود؟؟..نمیدونمماجرا به جایی رسید که میخواستم این رویارو عملیاتیش کنم ولی هزینه همچین زندگی با کیفیتی چجوری باید تامین میشد؟! اصلا مسیر این رویا از کجا باید میگذشت و چه پیشنیازای اساسی داشت!؟به اینجاش فکر نکرده بودم و هیچ دیتایی هم تو سابقه رویاهام نبود!بگذریم.. یه برهه ای بشدت درگیر موسیقی ونوازندگی شدم،از شنیدن تکنوازی و عشقبازی یه موزیسین با گیتارالکتریک لذت میبردم،اینقدر کیف میداد که خودم رو جای اون تصور میکردم،یه سالن پر از هیاهو،من با شکلوشمایلی خاص روی سن، تشویق جمعیت و…تصمیم گرفتم ساز بگیرم،فارغ از علاقه و شناختم به موسیقی عاشق اون حس مستانه خلق یه آوا بودم،میخواستم خودم اون قطعه روبزنم،قطعا لذتش چندین برابر بیشتر از لحظه ای بود که غرق شنیدن و تصورش بودم.آستینارو بالا زدم و ساز زدن رو شروع کردم،مسیر شروع بشدت ترسناک و خسته کننده بوداصلا یک میلیونم اون چیزی که میشنیدم هم نبود.تازه تصورات من فقط  در حد نوازندگی نبود،انتظار میرفت یه ووکالیست و موزیسین برجسته روی سن باشم که یه جمعیتی عاشقانه منتظر دیدن من هستن، دیوید گیلمور،جان لنون،جیمس هتفیلد و..نع شرایط اصلا باب میل نبود،متاسفانع من بازهم قسمت بزرگ ماجرارو تصور نکرده بودم. رفته رفته فهمیدم فقط چیره دست شدن تو نوازندگی حداقل پنج سال تمرین و تحقیق مداوم میخواد،مشهور شدن و کنسرت گذاشتن بماند!من روی سن بودن و ترکوندن سالنهارو ازبر بودم ولی مسیر قبلش رو نع!یه سازحداقل هزار دلاری.حداقل ده سال زمان،روزی چندساعت تمرکز و تمرین ،خرید تجهیزات ، اموزش ،خلاقیت و پیگیری مداوم و…برحسب تجربه ،آزمون وخطا،موارد اینجوری بزرگ و کوچیک زیاد داشتم.و نتیجش این بود که من عاشق نتییجه بودم،از مسیر شروع تا هدف و سختیاش بیزار! یه نتیجه کامل و اماده، پک زندگی رویایی.“روند کار” جایی بود که من اصلا بهش فکر نکرده بودم.عاشق قله ها بودم،رویاهای من پر از قله بود ولی دریغ از یه کوهپایه و یا حتی یه جاده خاکی!خوشبختی و آرامش تمام سکانسهای کودکی و نوجوانیم بود.بعد اینکه منو کامل قضاوت کردین( :مرسی ) نوبت میرسه که من ازتون بپرسم؛از زندگیتون چی میخواید؟احتمالا بگین خوشبختی ، ارامش ، زندگی رویایی، و شغل محبوبهع..شما چرا !!؟پس هممون میخوایم یه زندگی شاد و عاشقانه و بدون دغدغه داشته باشیماینا دقیقا چیزاییه که خواستنشون آسونه!سوالی که هیچوقت از خودتون نمیپرسید اینه که ، کدوم دردا و سختیارو برای زندگیتون میخواید؟!حاضرید چجوری براش زجر بکشید؟!؟…هممون دوسداریم یه شغل خفن با درامد و پرستیژ عالی داشته باشیم ولی ایا حاضریم روزی بیش از ۱۲ ساعت کار و چندین ساعت مطالعه و تحقیق انجام بدیم؟!دوسداریم روزی کمتراز ۴ ساعت بخوابیم!؟دوسداریم پشت سرهم شکست بخوریم و غرورمون بشکنه!؟هممون دوسداریم یه رابطه عالی و پر از آرامش و عشق داشته باشیم، ولی آیا حاضریم ساعتها وقت بزاریم ،حرف بزنیم،مطالعه کنیم، گوش بدیم ، بفهمیم ودرک کنیم؟!دوسداریم احساساتمون جریحه دار بشه،شکست بخوریم،پس زده بشیم،تنها بمونیم!؟و ..چیزی که خوشبختی و موفقیت رو تعیین میکنه این سوال نیست که میخواید از چه چیزاهای لذت ببرید؟بحث اینه ک میخواید چه رنجهایی رو تحمل کنید/تومثالای شخصی که زدم،باگ بزرگ اینجا بود که من سوالی درمورد “قراره چه چیزایی رو بجون بخرم و تحمل کنم” نپرسیده بودم!واقعیت تلخ اینه که هممون عاشق پاداشها هستیم،ولی ساخته شدیم برای جنگیدن،ما عاشق ارامش و خوشبختی هستیم ولی ساخته شدیم برای درگیری با مشکلات و رنجها.اینکه ما حاضریم با چه چیزایی بجنگیم و چه مشکلاتی رو حل کنیم نشون میده که ما کی هستیم! (حل مشکلات ما، شادیهای مارو خلق میکنه و این پروسه زنجیروار بی پایانه!)*تلاشهای ما، موفقیتهای مارو تعیین میکنه.*تامامتفاهمات ملموساتیه میلاد و مارک.</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 16:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال آباد!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-szu1zchslvkh</link>
                <description>اینروزها ، کل دغدغه زندگیِ مان شده دیدن تلاطم بازار!مثل درام هالیوود؛ اکشن و پر از سانسور!بهترین ثانیه های جوانی ، صرف امید و رویاست!(چ ترکیب جذابی)ماهم صبح تا شب مشغول فک زدنیم.فک را میزنیم ، تلفن پشت تلفن برای کشف دوزاری!در واقع کارمان شده، سفید نشان دادن یک وضعیت وحشتناک سیاهکارمان دادن امید شدهبی اجر نیست! بستگی به حجم امیدها،ما هم یه درصدی به جیب میرنیم.راستش امید را هم مثل بازار بالا پایین میکنیم و به نرخ منافع ، به نرخ ثانیه میفروشیم!خودخواه به رسم جنگلهای نیکاراگوئه.جردن بلفورت باید برایمان لنگ بیندازد..۵۶روز است یه دوزاری امید هم برایمان نان نشدهوال استریت کجا بود ، اینجا ته آرزوهایمان یک خیابان است به اسم کمال آبادکه هیچ نشانی از کمال و آبادی ندارداوایلش تنگ، اواسط گشاد و اواخرش هزار خروجی داردجای عجیبیست!یک همدان است و یک کمال اباد۵۶ روز قبل را یادمان نمی آید.اصولا گذشته باعث ناامیدیس! اما اینجا همه با ولع از گذشته میگویند.تکرار میکنم عجیب است واقعا.صبحها با فحاشی به اقوام و اجداد و تکرار کردن جمله های مضحکی که مارا گرگ کمال اباد جلوه میدهد راهی دفتر میشویم.دفتر!پیش بقیه اسمش شرکت تخصصیست و سردرش عنوان کارگزاری هک شده! پیش خودمان سه عدد دیوارو یک سقف بیشتر نیستبدون کولر گرمه گرمیک سمتش تماما شیشه است ، رو ب آفتاب،رو به امید..رو به رویا .. تمام آپشنش یک کلمن و پنکه است.ولی ما کم نمیاوریم و پشت تلفن طوری مشتری را اِلقاع میکنیم ،که پدر نیامرزیده ها فک میکنند با یک کمپانی بزرگ طرف هستند! البته آنها هم کم نمیاورند.آبادانی وار میبافند و از خواسته ها و ارزوهایشان میگویند و در نهایت دوزار بیشتر پول ندارند.درآخر،با کمال رضایت از سعادت اباد راهی محله حاجی میشوند و به تنفس ادامه میدهند.اصفهانی وار شیر اب باز است!دوزار که میگویم با دوزاری که شما میخوانید متفاوت است.با توجه به تاریخ خواندن این چرندیات دوزار تعریف میشود.پارسال دوزار خیلی زار بود و میشد باهاش کلی کار کرد.امسال تف هم کف دستت نمی اندازن.تف!در این بَلمشور تف بیشتر بکار میاید تا واحد زارِ ما!سال بعد هم بدتر.خیلی هنر میخواهد که در این چهاردیواری با هفت هزار سال قدمت، کل امیدت را ببندی به دوزار و به ریش دنیا بخندی!ما همه هنرمندیم.بگذریم..دَخمه ی ما یک مشتری ثابت دارد، مجتباا !مجتبی رفیق مصطفاسبا یک متر شکم اضافه و یک شلوار تنگ که وقتی خم میشود باعث خیره شدن تمام نگاهها و حواسها به خودش میشود.ترکیب پشم و چربی (:مجتبا آلونکی خرید با دوزار پول و هرروز باکلی امید میآید و میپرسد؛کشید پایین؟!کی میکشه بالا!؟الان پایینه!؟کی درمیاد ازین وضعیت!؟تموم نشد؟بیزینسمنی است برای خودش !بازهم میرود ک فردا برگرددصاحب دفتر با صرف شِکَر فراوان ،از دوستی بااو عاجز است .برای ما مشغولیست (:خلاصه ک اینروزها همه از بودن دراینجا بسیار لذت میبریم کمال آباد هم رو به آبادیست..گشاد تر از سال قبل، آباده آباد، مثل دخمه ی هفت هزار ساله!</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 00:05:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربانهای پاره!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-zvhcvimeuyps</link>
                <description> تقریبا همه ما بعد از گذروندن مراحل بظاهر مهم،دنبال گذر از مراحل بعدی هستیم و بقولی، شبیه دونده ای شدیم که هدفش پاره کردن ربان آخر خطه ، و بعد اون پاره کردن ربان های بعدی و این ماجرا ادامه داره..سالهای آخر دوره دانشجویی، بیشتر لذت و برداشت من از زندگی از حاشیه های دانشگاه و درسو تخصصم بود.تخصصی که یکروزی با تلاش و رتبه عالی برای دانشگاه پذیرفته شده بودم و حالا جزو الویتهای زندگیم نبود.بعد تموم شدن هر کلاس، سریع دانشکده رو ترک میکردم و راهی یک محل خاصی میشدم که بدجوری بهش اعتیاد پیدا کرده بودم.اونروزها بهترین مونس من،نیمکت چوبی ِخسته دانشگاهی بود که یه جمعیتی یا عاشقانه دنباله بدست آوردنش بودن و یا مضحکانه در حال فرار و ترک اون! اون قدری ک من از این نیمکت و اون فضا خاطره دارم،فکر نمیکنم هیچکدوم از دانشجوهای پزشکی خاطره داشته باشن.پترن همیشگی میلاد اینبود که کی کلاسش تموم بشه که بتونه چند دقیقه با آرامش بیاد اینجا بشینه.کتاب بخونه یا موسیقی مورد علاقشو گوش کنه ویا  شاهد قدم زدن و روزمرگی دانشجوهای دیگ باشه.جذاب ترین آپشن پترن دانشجویی من، یه چایی نبات بزرگ بود که دکه دانشگاه ،زحمت تهیش رو میکشید.زیباترین،آرامترین و باهدفترین نقطه کره زمین همونجا بود(مختصات این نقطه تو سیستم مختصات ذهنم مارک شده!).میلاد با سه تا نیمکت تنها،یک لیوان چایی نبات.یکم فکر،یکم موسیقی.یکمم گربه های مزاحم و بلابلابلا..فارغ از همه اینها،نمیخوام بگم پاره کردن ربانها و طی کردن مراحل و رفتن از هر پله بسمت پله بالایی کار اشتباهیه.نع! اتفاقا لازمه ،ولی اینم لازمه ک بدونیم بهشتی پشت این پله ها منتظر ما نیس. بهشت همین طی کردن پله هاست .همین لمس ثانیه ها.همین یک لیوان چای.زندگی کردن در لحظه، مهم‌ترین مهارتیه که باید کسب کنی. کسانی که زندگی کردن در لحظه رو نوعی سطحی نگری می‌فهمند و مخالف عاقبت اندیشی و توجه به عمق زندگی می‌دونن، احتمالاً هر دو مفهوم رو نفهمیدند. کسی که تجربه کردن عمق یک لحظه رو فراموش کنه، از عمق زندگی، خیلی ساده‌تر غافل خواهد شد(م.ش).چه روزی ک بزرگترین بیزینسمن یا حقوق دان بشم و کلی وکیل و منشی،نماینده تنظیم روزمرگیم بشن بازم دلم میخواد یه گوشه بشینم و در آرامش چای بزنم و یا موسیقی ویا چند صفحه کتاب مورد علاقم.زندگی همین لحظه های به ظاهر سادس.زندگی یک لیوان چای بین کلاسهای مضخرف دانشگاس، بین هیاهوی پردیس مرکزی.زندگی همین لش کردن رو نیمکته (:تجربه‌ی خوردن یک چای یا قهوه رو، همزمان با سکوت و گوش دادن به یک موسیقی آروم، با هیچ چیز دیگه ای مخلوط یا معاوضه نکن. چون تمام اون برنامه ریزی‌های عجیب و تلاش‌های زیاد و موفقیت‌های شگفت، قراره در نهایت بهت فرصتی برای تجربه‌ی خوردن همون چای و قهوه،رو بدن.هزار سال هم ک بگذره و هزار مدرک و عنوان شغلی هم که بیاد،هیچکدوم به ارزش، یک لحظه چایی نبات پردیس تهران نبوده و نیست، و هزارو یک صحنه و خاطره مشابهِ همین .این چای نبات اقای عبدی عزیز رو بست بدین به نقطه خفن و مرموز زندگی خودتون.همون ته دیگ خوشمزهه .همون قدم زدنه .همون کتابه .همون قهوه تلخ کافه.همون..</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2019 00:21:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-elwurq5jecme</link>
                <description> معمولا هرکی با دیدن هر فیلمی یه خاطره ای براش زنده میشه،اگرم هیچی واستون زنده نمیشه چندتا کارو حتما انجام بدین شاید چیزی زنده شد: اول،جلو آینه بایستید و مطمئن بشید اینی که پشت فرمونش نشستین و دارین باهاش هرغلطی میکنید خودتون هستین؟!دوم،اینکه یه بازنگری رو روحیتون داشته باشید/اگ با دومورد اول جواب نگرفتین سریع زرتی جاج نکنید فلانی فلانه بهمانه،یه فیلم متفاوت و جدید ببینید قول میدم بحق پنج تن خاطرهه زنده شع^-^بگذریم تا یادم نرفته بگم مرتیکه ریشو محکم خوابوند زیر لپتاپم،بعدم پاشد رفت مثل روشنفکرا مسواک زد اومد جلو چشم منوولپتاپم نشست.ماجرا ازین قرار بود که یه شب خونه مهندس اصل شام دعوت بودیم،بهانه گردهمایی دوتا دیلاق عذب این بود که خیرسرم لپتاپو ورداشتم بریم یه دست کال آف بزنیم،دلمون وا شع و خاطرات خوابگاه زنده شع.بعد شام بحث عوض شد نشستیم پا فیلم ، منم انبرنسارا خوردم پیشنهاد دادم ک اینسپشن رو ببینیم “INCEPTION کارگردانش کریستوفرنولانه و بازیگر معروفشم دیکاپریو”.جناب اصل طوری شیفته تفکرات مستر نولان شده بود ک وسط فیلم خوابش برد،منم ک دفعه چهارم بود فیلم رو میدیدم سریع فهمیدم کی خوابش برده و حدس زدم تو مرحله اول خواب باشه،اعتراف میکنم جو فیلم جفتمونو گرفته بود.منم سعی کردم همه تکنیکایی ک از بچگی یادگرفته بودم رو روش خالی کنم، بلکم بیدار بشه.ولی نع،بزرگوار سرنخ فیلمو گرفته بود وداشت بین سرعتگیر لول چهار وپنج خواب معکوس میکشید. منم بافاصله یه کف دست بایه نمای بسته زوم کرده بودم روصورتش.یهو یادشعرای قبل شامش افتادم،ممد یه تفحصی به افشاریان ما زده بود(سجادافشاریان_شاعر) و رگ شیرازیش زده بود بالا و داشت درمورد سکانس و عشقو عاشقی میگفت.اواخر،هرسری ک میدیدمش عاشق تر از قبل بود.دیگ رسمابالاخونرو یه  بار صورتی کرده بود ک بوی شراب شیراز میداد. زیارت معشوقه آق ممد شیرازی،هنوز قسمت مانشده،ولی بزرگوار طوری اشعار مولویوحافظوآذروعطارو به بازی گرفته بودکه میتونم از خانوم براتون فول اچ دی لایو بزارم،حقیقتش بخاطرلپتاپمم ک شده یروز پا میشم میرم هرچی دم دستمرو میزارم کف دستش.از آذروحافظوعطارم مایه میزارم،کوتاه نمیام!تو ذهنم داشتم به اینکه دقیقا چجوری بزارم کف دستش فک میکردم که یهو حس ششم غیرتش زد بالا و چشماشو تا فیها خالدون وا کرد.(هیچوقت وقتی فاصلتون با کسی یک وجبه،ب اقوامش فک نکنید!)آقا همین که از خواب پرید،زارتی با پا گذاشت زیر میزولپتاپوگوشیو همرو فرستاد هواا…تو این بین ک همه چی داشت رو هوا قلت میزد،نمیدونستم به قهوه ای شدن پیجامم فک کنم یا تصویر وارونه دیکاپریو که داشت با ملاج میومد پایین!.فک کنم ممد وقتی داشت بین طبقه دوم و سوم خوابش سویچ میکرد یادش افتاد ک فیلمو ناقص دیده و باید پاشه بقیشو ببینه.بگذریم..بعد اون ماجرا هرسری ک دیکاپریو رو میبینم یاد کمر لپتاپم میوفتم،از شما چ پنهون یه سلامی هم خدمت اقوام کریستوفر نولان میرسونم.((-:</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 00:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک سرشت</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%AA-ecviujet4scb</link>
                <description> خاک سرشت ،اسم کوچه سیاه و تنگ و تاریکیه، که شاهد دوسال از بهترین ایام دانشجویی من بود.اگه پویا و میلادو ممدو مهدی کنارهم از سرکوچه میومدن داخل،دیگ جایی برای حسین باقی نمیموند ومجبور بود یطور دیگ بیاد تو.طبقه سوم همسایه ای داشتیم به اسم،مثلا تیمور.تیمور از بچه های خونگرم شمال بود،از بس خونگرم بود که تمام زنان مستضعف و بی خانمان تهران،شبها میهمان ایشان بودند،به صرف قلیان و بوووق.اصلا مراعات تعدادی دانشجوی تنهاروهم نمیکرد،زندگی آپارتمانی هم حالیش نبود،کفتر های محل هم از دست ایشان عاجز بودند.۷۵درصد کچل بود،من گاها به این نتیجه میرسیدم که موهاش بخاطر توجه فراوان به مهمونا،تیمور رو ترک کرده بودن.یکی از نتایج هنرنمایی پیمانکار ایرانی این بود که ضخامت بین آپارتمان ما و تیمور یک پر قو بود،تیمور شاد بود ماهم شاد بودیم،اگ غمگین بود ماهم غمگین بودیم،حقیقتا از بد روزگار زمانهایی که حرمسرای تیمور دایر بود ماهم تو پوست خودمون نمیگنجیدیم.به واسطه همسایگی سلام و علیکی داشتیم،باورم نمیشد پشت اون جسه ریز، دلی بزرگ و  مهربان وجود داشته باشه که ظرفیت پذیرش اینهمه بی خانمان رو داره.جل الخالق!پوشش تیمور عموما یک شلوارک و رکابی بود،گاها همون رکابی روهم فاکتور مگیرفت. ما  فرضا فکر میکردیم که همیشه هوا گرم بود،بازهم جل الخالق! ممد رابطه خوبی با تیمور داشت،البته ممد با کل محل رابطه خوبی داشت،نه اینطور حق مطلب ادا نمیشه،ممد با کل منطقه ۷تهران رابطه خوبی داشت.از سوپورچی و ساقی محل تا کسبه و تیمور با ممد رابطه ی خوبی داشتند.بزرگوار قدرت عجیبی در ارتباطات بی هدف داشت،از مدیر عامل تا بقال،همین مسئله هم باعث شد که بعد از مدتی ،سال دوم زندگی  ایشون را همراه با چمدان شخصیش صادر کنیم به مناطق دیگه ی پایتخت،بهرحال از حق نگذریم باید نفوذمون رو بیشتر میکردیم و این صادرات بر خلاف میل ممد یک حرکت استراتژیک محصوب میشد.ممد گاهی از اخلاق خوب تیمور و ابعاد رفاقتی عجیب تیمور برامون میگفت،بنده خدا فارغ از تمام مغلته های زندگیش این یه مورد رو درست گفته بود،سال دوم شاهد اخلاقیات خوب این رکابی پوش آپارتمان بودم،همیشه هم تو ذهنم مونده که آدما،ممکنه رفتار و اخلاقای بد داشته باشن(البته به نظر ما بده به نظر خودشون ماجرا فرق داره،شاید بعدا هم نظر ما تغییر کرد!جل الخالق!)،در مقابل ممکنه کلی آپشن مثبت هم داشته باشن!همین چیزاس که قضاوت کردن رو بشدت سخت میکنه.فارغ از تیمور،خاطرات فراموش نشدنی دیگه ای هم هست ، ته دیگ ؛ پشم ، فرندس و.. . خداروشکر بعد از دوسال زندگی پر فراز ونشیب با بهترین خاطرات و بدون تغییر افکار و رفتار محل رو ترک کردیم. سر فرصت اگر رمقی بود راوی موارد دیگه هم خواهم بود.</description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 00:14:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برقیِ گیتار</title>
                <link>https://virgool.io/@miladabdi/%D8%A8%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%90-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1-amsxkcu8cp6w</link>
                <description> یه قاعده نامنظمی تو زندگی من وجود داشته که در این مورد هم صدق میکنه،واقعه از جایی شروع شد که… صداش،لعنتی صداشوقتی صداش رو از نزدیک شنیدم باورم نشد! شبیه یه صدای غریبه و ناآشنا، یه صدای غریبه که اتفاقا از هرصدایی آشناتره…..یادمه از چند سال پیش همش جلو چشمم بوده ولی انگار کور بودم وندیدمش، صداشو چرا نشناختم!؟ شایدم حواسم جای دیگ بوده،نمیدونم.شرم دارم بگم رفته بودم پیِ چیز دیگ ولی  فهمیدم که کیه و پیداش کردم،درست چند ردیف جلوتراز من نشسته بود،درست جایی که همه میدیدنش.منم با شوق،منتظرشروع مراسم  بودم...صداشو شنیدم.چهرش نشون نمیداد که چه قلب مهربونی دارهبعد اون شب، گاها خوابشو میدیدم. شنیدم که خداهم لمسش کرده و تبعیدش کرده به زمین،شاید واس اینکه من تنها نمونم!فک کن یه عمر ازش دور بودی و حالا که پیداش کردی، باید چرخش زمین رو دور مدار کوفتیش تحمل میکردی و باهربارچرخشش،هزار بار زل میزدی به عکسش و دم نمیزدی ! گوگلم اون اواخرکه درمورد اون ازش میپرسیدم،سربالا جوابمو میداد..زمان برد تا اجازه داد نزدیکش شم، لمسش کنم!تاوان اون همه مدتی که ازش غافل بودم رو با تحمل هربارطلوع و غروب خورشید دادم،کارت رو کشیدم،دیییینگ.صدای تاوان دوم هم اومد،زیرچشی نگاش کردم،لبخند زدم و گفتم تف توارزش پول ملی و دلارو هرچی که هست!مث همه قصه های دیگه قصه منم یجا از دوری به وصال رسیدالان یکسال و هفت ماهه که پیش همیمبیشتر اوقات آرومه،یه وقتایی دلربا وبا صدایی پراز احساس،وگاها دوسدارم که خشن باشه (:زبون همو کم میفهمیم و یکمی مونده که به  تفاهم کامل برسیم ولی از بودن در کنار هم لذت میبریم.رفیق، مونسمثل نصف یه سیب که از نصف دیگش جدا شده ،مثل سیگارو فندک،ناقوس و کلیسا،..هرچی دوسدارین اسشمو بزارین!بهترین و باارزش ترین انتخابی بوده که فک نمیکنم هرکسی ریسکشو بجون بخره.حاصل ترکیب الکترونیک و هنر#گیتارالکتریک </description>
                <category>میلاد عبدی</category>
                <author>میلاد عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 00:10:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>