<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد حضرتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladhazrati75</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:29:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3166/avatar/uJVuvA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد حضرتی</title>
            <link>https://virgool.io/@miladhazrati75</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-c5cefufrwrmy</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/oknolaoztepb-7fJdy.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۵ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۳۵ مرتبه لایک شدند و افراد ۳ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۱۰ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۵۷۲ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۱۹۳,۸۵۰ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۲۶۵۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲,۱۳۵ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 19:09:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما فقط ظاهرمون فرق میکنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-engiicskpo5q</link>
                <description>سوم دسامبر، روز جهانی معلولیت بود.بارها گفته شده و میگیم و خواهیم گفت که ما نه فرشته ایم و نه بدبخت. ما ظاهرمون با شما متفاوته فقط همین.نیازی به دلسوزی و ناراحتی هم نداریم. حقیقتا شاید خیلی از ماها وقتی صدای خداروشکر گفتن با نفس عمیق میشنویم ناراحت بشیم اما من خوشحال میشم که باعث میشم کسی یاد خدا و سلامتی نسبی خودش بیوفته. واقعیت اینه که ما عمدتا انتظار خاصی از کسی هم نداریم. افرادی هستن که خودتون میشناسید و میدونید که چقد می جنگن و نماد تلاش و موفقیت میشن. اگر روزی فکرتون درگیر شد و ناراحت بودید که چرا ما زندگی روزمره نسبتا سختی داریم چاره ش تبریک امروز و دعا و نیایش نیست بلکه اینه که اگه روزی اونقدر قدرت داشتید که بتونید حداقل کاری تو جامعه امروزی برای ما بکنید مناسب سازی شرایط  محیطی که هستید برای ماست. بتونیم مثل خودتون عادی و معمولی راحت وارد بشیم و راحت باشیم و راحت خارج بشیم بدون زحمت انداختن کسی حتی در حد یک دست انداز!دیروز ظهر برای nامین بار به من از بهزیستی زنگ زدن و گفتن که فوری کارت دانشجوییتو بردار بیا اداره که ما میخوایم چندرغاز پول برات بریزیم و خب من با اینکه گفتم الان شرایط اومدنم نیست و کسی رو هم ندارم که براتون بیاره دوباره تکرار کرد و من وقتی فهمیدم که فهمشون نمیکشه گوشی رو قطع کردم. امروز زنگ زدن و با کلی سرزنش میگن چرا دیروز بهت گفتیم و نیاوردی. چرا ما باید ازت التماس کنیم و ... . همون جا میخواستم صدر تا ذیل اون سازمان مزخرفشونو به خاک توبره بکشم که خب یادم افتاد که اینا صرفا وظیفشونو انجام میدن و فحش ها و اون خاک توبره رو باید به اون افراد بالادست و سیاست گذاران زد و گوشی رو قطع کردم. این بار اول نبود و بار اخر هم نخواهد بود اما خب دفعه بعد مسلما دفعه اخر خواهد بود. ای کاش شعورتون بکشه که ما کارگر نیستیم و شما کارفرمای ما نیستید که اینطور سر ما منت هم میذارید!ای کاش شعورتون بکشه که شما دارید به ما خدمت میکنیدو  اون حقوق رو میگیرید!ای کاش شعورتون بکشه که بین ۱۰ تا ۲۰ درصد مردم این کشور سختشونه پاشن بیان دو دستی با گل و شیرینی اون کارت دانشجویی رو به شما تقدیم کنن تا شما تفقدی از ما بکنید!ای کاش شعورتون بکشه که این قشر از مردم سختشونه که پاشن برن هی این بانک حساب باز کنن هی برن اون کار رو بکنن و زنگ بزنن و حضوری بیان پیشتون تا ماهی مثلا ۱۰۰ تومن براشون واریز کنید اونم با این سر و صدا!ای کاش شعورتون بکشه که ویلچر نمیتونه روی رمپ با شیب ۱۰۰ درصد بره بالا!ای کاش شعورتون بکشه که ما برای شوآف شما نفس نمیکشیم!ای کاش شعورتون بکشه که ...ولی خب تا الان که نکشیده و خب چشممونم آب نمیخوره که بکشه!حیف اون بودجه که خرج این سازمان گل و بلبل میشه!مرسی از وحید رجبلو عزیز و همه افرادی که چه پنهان و چه آشکار میجنگن تا روز خوبی برای این قشر رقم بخوره.روزمون مبارک :)</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 23:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هک گوشی شما بوسیله یگ گیف در واتس اپ</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%87%DA%A9-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%DB%8C%DA%AF-%DA%AF%DB%8C%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B3-%D8%A7%D9%BE-agxdh80wjmiw</link>
                <description>بر اساس گفته وبگاه Hacker News، یک محقق ویتنامی تونسته نقص امنیتی در واتس اپ پیدا بکنه که از نوع RCE (Remote Code Execution) هست یا به عبارت بهتر به وسیله اون مهاجم میتونه از راه دور در وسیله قربانی کد اجرا کنه و حتی کنترل وسیله رو هم در دست بگیره. جالبه بدونید که یک گیف ساده میتونه این کار رو برای مهاجم انجام بده که دسترسی های واتس اپ به گوشی رو داشته باشه یعنی بتونه صدا ضبط کنه، فیلم ضبط کنه و ... و شما متوجه این موضوع نشید.البته نا گفته نمونه که این کار بر خلاف تصور با ارسال و دریافت یک گیف انجام نمیشه!واتس اپ برای قسمت گالری خودش از یک کتابخونه استفاده میکنه که این نقص در این کتابخونه باعث این مشکل میشه و خب مسلما موضوع به کد خودِ واتس اپ مربوط نیست. این کار به این صورت انجام میگیره که اکسپلویت تحت قالب یک گیف به قربانی ارسال میشه و دفعه بعد که کاربر بخواد از گالری واتس اپ هر جور مدیا مثل عکس و فیلم و گیف و ... رو انتخاب کنه مهاجم به خواسته خودش می رسه و کنترل رو به دست میگیره.این آسیب پذیری توسط این محقق ویتنامی به نام Pham Hong Nhat به فیسبوک که صاحب واتس اپ هست گزارش داده اما امروز بعد از ۳ ماه، واتس اپ دست به کار شده و یک وصله امنیتی براش منتشر کرده.این آسیب پذیری فقط در واتس اپ نسخه 2.19.230 و قدیمی تر که بر روی اندروید ۸.۱ و ۹ هستند، وجود داره و اندروید نسخه ۸ به پایین مشکلی نخواهند داشت.با توجه به اینکه فیسبوک این آسیب پذیری رو وصله کرده، هر چه سریعتر واتس اپ خودتونو به روز کنید تا این آسیب پذیری رفع بشه.</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 01:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه لحظه ناب یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%DB%8C%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-blxnloyt3cxb</link>
                <description>گاهی وقتا میشه که با یه موزیک و فیلم و ... کلا میری تو فکر. میبینی زندگی اون چیزی نیس که جلو چشاته. یه چیزایی هست که کلا فقط در همون لحظه میفهمیشون درکشون میکنی و حسشون میکنی. یه حس سرشار از غم و حال خوب. راستش هر چی سعی بکنی که وقتای دیگه همون حس رو تجربه کنی نمیشه که نمیشه. نمیدونم شاید دلیلش خاطره هایی باشه که با اون موزیک و فیلم تجربشونو داشتی. هر چی که هست برای هر نفر بعد از هر مدت از زندگیش لازمه تجویز بشه اونم یهویی. باید به خودت بیای  و بفهمی که اون حرف کلیشه ای که زندگی رو جدی نگیرید واقعیه. باید از نقشت در بیای و بشی اون چیزی که هستی. اون چیزی که توی دلت میگذره. ای کاش باهم یه طور باشیم که لازم به نقش بازی کردن نباشه و همو کامل درک کنیم با همه تفاوت هامون.</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 12:07:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و برشی خلاصه از 16 سال از زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B2-16-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-lq5psbbd8wsz</link>
                <description>کلی فکر کردم که از کجا شروع کنم. آخرش به نتیجه رسیدم هر چی که میاد رو بنویسم. اول ابتدایی رو رفتیم مشهد و توی منطقه قاسم آباد کلاس اول ابتدایی رو گذروندم. کلی سختی داشت برای خودم و خونوادم. کلی اذیت از طرف مدیر مدرسه که فکر میکرد من عقب مونده ذهنی هم هستم. از اون قبل تر برای تست سنجش پیش از مدرسه هم همه تصورشون تقریبا همین بود جز خونوادم. توی تست سنجش همه یه جور حیرت زده شده بودن که من تقریبا از همه افرادی که تا اون موقع بهشون مراجعه کرده بوده بهتر جواب میدم و هوشم بیشتره و فلان و بهمان. این شد که نرفتم مدرسه استثنایی و فقط سال اول ابتدایی رو مشهد موندم. یادم میاد چند بار دندونم وسط کلاس افتاد و فقط این خاطره یادمه از اون سال. برگشتیم بجنورد از دوم ابتدایی تا پنجم ابتدایی رو توی مدرسه نزدیک خونمون گذروندم. جای من اونجا نبود اما خب نزدیک خونمون بود و رفت و آمد برای خودم راحتتر و سریع تر. همه یه جور برداشتی از من داشتن که انگار من از فضا اومدم که نمره هام خوبه و همیشه خیلی چیزا بلدم که بقیه بلد نیستن و فلان. از اون دوران کتک خوردن بچه ها بخاطر مشق ننوشتشون یادمه که کلا خاطره خوبی نبود یادمه و سال پنجمش اتفاقا که هیچوقت فکر نکنم یادم بره. سال پنجم وسطای سال معلممون عوض شد بهتره بگم یه آدم داغون و ناجور گیرش افتادیم. این بشر فکر میکرد هر چی اون میگه درسته. یادمه امتحان درس تاریخ بود یه سوال طرح کرده بود که پیامبر در کدوم شهر به دنیا اومده بود که دو گزینه مدینه و مکه داشت. من و بچه ها زده بودیم مکه اما اشتباه گرفته بود!! منم زنگ تفریح به بچه ها گفتم کتاب خیلی صاف و صریح نوشته که پیامبر مکه به دنیا اومده. حالا جدا از این فکر نمیکنم مسلمونی باشه که ندونه واقعا پیامبر توی مدینه به دنیا اومده باشه. قرار شد بهش بگیم که اشتباهه. بچه ها سر کلاس رفتن بهش گفتن. اونم دید که اره درست میگن برداشت گفت کی بهتون گفت که این اشتباهه ؟؟ همه گفتن میلاد و یه نگاه معناداری بهم کرد و منم از شدت تنفر بهش نگاه میکردم. اون سال اولین سالی بود که من معدلم 20 نشد و 9 صدم کم اوردم. اطراف خونمون مدرسه راهنمایی وجود نداشت همین که پنجم من تموم شد تابستونش متوجه شدیم مدرسه شاهد اومده نزدیکمون. منم از این بابت خیلی خوشحال بودم فکر میکردم دور باشه واقعا اذیت میشم و سخته. البته اون سال یه سال ویژه ای هم برام بود. تیرماه رفتم زیر تیغ جراحی و نصف ماه پام از کمر به پایین تو گچ بود. احتمال داشت اصلا اون سال نتونم برم مدرسه. یادمه اون موقع پنجشنبه ها هم میرفتیم کلاس روزای زوج هفته هم تا ساعت 2 یا 2ونیم کلاس بودیم. الان که فکر میکنم میبینم چقد زیاد میموندیم. سه سال رو اونجا گذروندم و آزمون نمونه دولتی دادم و خداروشکر قبول شدم. 4 سال اونجا بودم هم خوش گذشت و هم سخت گذشت. سر مواردی اذیت شدم که خب واقعا کاری از دستم بر نمیومد اما هر چه بود این 4 سال هم گذشت. سال سوم دبیرستان ضد حال سنجش آموزش و پرورش خیلی رفت رو اعصابم. کلی تمرین کرده بودم برای امتحانات نهایی اما همش هیچ شد. چون آقایون میخواستن سوالات رو مفهومی کنند. دلم میخواست فقط از نزدیک ببینمشون. کنکور ثبت نام کردم. برام مهم نبود اوایل که کجا قبول شم و فقط روی رتبه خوب تمرکز کرده بودم که حس رضایت خودمو ارضا کنم. اما میدونستم که مهندسی کامپیوتر میخوام. اطرافیان مهندسی های دیگه پیشنهاد میدادن ولی خب من راهمو بهتر از اونا دیده بودم. غیر از اینکه اون امتحانات نهایی گند زد به حالم کنکور هم افتاد جلو تر. اردیبهشت بود فکر کنم که بچه های فامیل یا محمد داداشم آبله مرغان گرفته بودن. طولی نکشید که منم گرفتم اونم دو هفته باقی مونده به کنکور. یه جوش تو گلوم در اومده بود که نه میذاشت چیزی بخورم نه چیزی کلا قورت بدم. عذاب بود واقعا. خوراکم شده بود فقط شربت آبلیمو خاکشیر. کلی زحمت کشیده بودم و کلی تمرین کرده بودم که برای هر درس چقدر وقت بزارم و همه چیز اماده بود که این به هم زد. سر کنکور هم کلا وقت از دستم دررفت و کلا همه چیز به هم ریخت. ناراحت نبودم اما اصلا هم راضی نبودم. چون واقعا کاری از دستم بر نمیومد. نتیجه کنکور اومد اصلا برام راضی کننده نبود. اما خب توی انتخاب رشته 50 تا انتخاب کردم دو تای اول رو خالی گذاشتم. دودل بودم بین فردوسی و بجنورد. کلی با خودم کلنجار رفتم و با همون استدلال های زمان ابتدایی و راهنمایی و .. بجنورد رو اول زدم و مهندسی کامپیوتر - گرایش نرم افزار دانشگاه بجنورد قبول شدم. اصل داستان از اینجا شروع میشه واسه گفتنش. هیچ ذهنیتی از محل دانشگاهم و اینکه چه شکلیه نداشتم ولی هر چی فکر میکردم یادم نمیومد اونورا اصلا ساختمونی چیزی باشه که بخواد دانشگاه هم باشه. نتیجه انتخاب رشته رو شهربازی بودم که متوجه شدم اتفاقا همون روز هم یه زلزله 5 ریشتری اسفراین اومد و من روی صندلی پارک متوجهش شدم. اومدم خونه اولین کاری که کردم این بود که برم گوگل مپس از بالا ببینم اصلا همچین دانشگاهی اونجا وجود داره یا نه. دیدم دو سه تا ساختمون و  یه راه بلند وسطشه و هیچی دیگه نیست. با خودم گفتم آخ هر چی تا حالا می ترسیدم سرم اومد. حالا کی حوصله داره هی از این ساختمون به اون ساختمون بره همشم خاکی. روز اول رفتم دانشگاه و دانشکده رو اشتباهی رفتم و رفتیم دانشکده فنی 1 و اصلا وقتی دیدم ورودیش این همه پله داره باز میری تو کلی پله داره یه لحظه اعصابم داغون شد و دوباره ترس الکی. رفتم فنی 2 و خب اونم پله داشت و رفتم کلاس برام دیزاین داخل ساختمون جالب بود که هر طبقه سقف نداره و همه تا بالا رو میبینن و مثل تالار میمونه. کلاس 107 بود کلاسم. چند نفر تو کلاس نشسته بودن و منم طبق معمول برای راحتی خودم جلو نشستم. اولین تجربه من توی یه کلاس مختلط بود. نور شدید آفتاب هم میزد کف اتاق و یکم چشارو اذیت میکرد.بعد از کلاس متوجه شدم که این ساختمون یه در پشتی هم داره و همکف میشه با راه. خیالم راحت تر شد. خیلی نگران بودم و نمیدونم واقعا چرا. خیلی خیالم راحت بود که خب کلاسم اغلب فنی 2 هست. خوشحال بودم که وقتی وارد شدم یه نفر آشنا بود و از بچه های دبیرستان بود. حقیقتا توی دبیرستان ایشون اصلا خیلی کم پیدا بود و دیده نمیشدو همیشه نمره هااش بالا بود و هیچوقت هم همکلاسی نشدیم. تصور نمیکردم بجنورد ببینمش. البته متوجه حضور یه نفر دیگه هم شدم که دو سال ازمون بزرگتر بود و ترم بالایی ما محسوب می شد که الان هم دوستیم هم همکار. از همون اول فهمیدم که دوره خاصی از زندگی من شروع شده که با 12 سال قبل از اون کاملا متفاوته. دیگه اسم کسی که میاد درس میده معلم و دبیر نیست. دیگه همه کلاسامون توی یه اتاق نیست و حتی توی یه ساختمون هم ممکنه نباشه. دیگه نیاز نیست که بخوایم منتظر زنگ باشیم و هر موقع لازم باشه کلاس تموم میشه. بین کلاسا نیم ساعت فرصت تنفس هست نه یه ربع و حتی کمتر. فضا باز تره و کلاسا هم بزرگتر و احساس راحتی بیشتر در محیط دانشکده و همیشه زنده بودن دانشکده که توی دبیرستان حتی یه مگس هم موقع کلاس پر نمیزد. ترم اول داستانی داشتیم. استادمون یه کلاس تک واحده به اسم کارگاه کامپیوتر رو به اندازه نصف روز طول میداد و از مباحث مختلف کامپیوتر برامون می گفت که واقعا برامون به عنوان یه ترم اولی خیلی خسته کننده بود. کلاس مبانی هم با ایشون داشتیم که خب طبیعتا انتظارشون از بچه ها بالا بود چون شاید فکر می کرد همه با علاقه به این رشته اومدن در حالی که برعکس این ماجرا صدق میکرد و همه توفیق اجباریشون بوده. بچه ها سر خورده شدن و فکر میکردم فقط منم مشکل ندارم انگار چون قبل دانشگاه یکم سی پلاس پلاس کار کرده بودم و میدونستم مفهومش چیه . اواسط ترم هم یه اتفاق بدی برای استاد افتاد که کلا نتونستن بیان دانشگاه و اساتید دیگه اومدن کلاس که ما عقب نیوفتیم. البته اون اواسط هم با کلی زحمت و مشقت میومدن که ما عقب نمونیم خیلی از بچه ها به انصراف فکر میکردن که خب واقعیتش منم حق میدادم بهشون اما حیف بود یه سال رو الکی هدر بدن. این ترم جدا از اینکه اینارو داشت یه سری چیزای دیگه هم داشت. همون اوایل ما با یه چیزی به اسم استارتاپ ویکند آشنا شدیم. خیلی جذاب بود که دید آدمو نسبت به خیلی چیزا توی آینده عوض کرد و دیگه اون ذهنیت که بشینی توی یه دفتر و سیستم جلوت باشه و صرفا مثل بقالی عمل کنی رو از ذهنم بیرون کرد و کلا دیدم عوض شد به خیلی چیزا. خیلی خوش گذشت به همراه چند تا از دوستان هم ورودی رفتیم و کلی به تجربیاتمون اضافه شد و علاقم به کارآفرینی بیشتر. یه حاشیه های دیگه هم این ترم داشت و پیشنهادی که ترم بالایی شاخصمون که همه میشناختنش و خیلی واسش احترام قائلم بهم داد که جو گروهی که همه همکلاسی بودیم  وهیچ کدوم همدیگرو نمیشناختیم رو بشکنم برگزاری صندلی داغ اونم وسط گروه بود. حدود یه ماهی درگیرش بودیم و کلی  به عنوان تجربه جالب بود. البته نمیدونم چرا این گروه مایه کلی اذیت و ناراحتی برام شد و تقریبا اینقد این ناراحتی از گروه زیاد دارم که خوشی ها و .. توی اون گروه در مقابلش به چشم نمیان. اواخر ترم استاد بهمون پروژه داد که باید یه دفترچه تلفن پیاده سازی میکردیم و گروه ها میتونست دو نفره باشه که خب من بودم و 30 و اندی همکلاسی که خوب نمیشناسمشون و دوست دارم با کسی هم گروه بشم که واقعا پشیمون نشم از همگروهی شدن باهاش. تصور من این بود که آقایون همه با هم و خانم ها همه با هم هستن و طبیعی نیست که خانم با آقا توی یه گروه باشن اما خب برای خودم به شخصه اهمیتی نداشت. کسی نبودم که ارتباط با خانم ها برام سخت و غیر عادی به نظر بیاد اما خب احترام و شان این ارتباط رو همیشه واجب میدونستم رعایت کنم. در میان بچه ها یکی از همکلاسی ها که اتفاقا خیلی هم فعال بود و نمرات میان ترم رو خیلی خوب یکی یکی میگذروند رو متوجه شدم که به نظر میاد اصلا از شرایط راضی نیست و کلا امیدی به اینده نداره ولی خب از نظر من همونطور که گفتم ارزش اینو نداشت که واقعا اینقد خودشونو بچه ها اذیت میکردن. دقیقا یادم نیست که چجور ما هم گروهی شدیم و فکر کنم پیشنهاد اولیه از طرف من بود و بعد ایشون که موافق بودن به عنوان گروه اعلام کردیم. هیچوقت فکر نمیکردم که این مساله باعث بشه عده ای که هیچوقت نفهمیدم کیا بودن ذهن مریض خودشونو بروز بدن و بعد از دو سه ترم اتفاقی شنیدم که یه صحبتایی شده بوده. از همین بابت که خیالم از این جهت راحت بود و فکر میکردم این قضیه توی محیط دانشگاه پذیرفته شده هست تمام فکرمون و ذهنمون رو روی این پروژه ریختیم و با کلی زحمت و بررسی و تلاش یه پروژه خیلی خیلی خوبی در اومد که واقعا من به شخصه خیلی راضی بودم به عنوان اولین پروژم اونم به صورت گروهی و فکر میکنم که هنوزم داشته باشمش. خداروشکر اون ترم با همه اتفاقاتش گذشت. من 15 و نیم شدم و ایشون 19.5 شد و خب به  نظر میرسید که خیلی خیلی عالی خونده و بالاترین نمره کلاس رو کسب کرده. خیلی خوشحال شدم که حداقل یکی از بچه ها نظرش در مورد انصرافی احتمالا برگشته. مدتی نگذشت که یکی از بچه ها با من سر چیز نامعلومی که اخرشم نفهمیدم مشکل پیدا کرد. در هر صورتی که میتونست یه جور زهرشو میریخت و منم مثل همیشه با حوصله چند دفعه اول رو به حساب تصادف می گذاشتم و روز از نو  روزی از نو رفتار میکردم. به دوستانش که روزی دوستان من به حساب میومدن و یهو دورم خالی شد که اصلا برام مهم نبود گفتم که بهش بگید سر جاش وایسه ولی ایشون بدتر کرد و نزدیک عید تو گروه هر چی دهنش اومد گفت که خب از نظر ایشون انگار من پدر بچه ها میدونستم خودمو چون ادمین گروه بودم و حرفای رکیک ایشونو پاک میکردم از کف گروه. انگار توی همه چیز دخالت میدادم خودمو. احترام بیش از حد به خانم ها میزارم و افاضات دیگر که خوب یادم نیست. وقتی رفتم بهش گفتم اینا چیه که گفتی خندید و گفت جدی گرفتم!! این شد که فهمیدم با یه روان پریش طرفم و به خدا سپردمش. اما حرفایی که زد تا تابستون مثل خوره تو سرم میچرخید که نکنه بچه ها هم مثل این ادم فکر میکنن و هزار تا کابوس و ناراحتی دیگه. از طرف دیگه خیالم از خودم راحت بود که کاری نکردم که خودمو بابت چرت و پرتش سرزنش کنم. این ناراحتی ها و این حال روحی که شبیه افسردگی میموند باعث شد کارای احمقانه ای بکنم که خودمم نمیدونستم چجور و چیکار دارم میکنم . برای یه موضوع مهم نامه نوشتم و دادم که اصلا احمقانه ترین کار ممکن بود وقتی میتونستم هر چند سخت ولی مستقیم بگم. این ترم عاشق بودم. از روی اجبار بروز دادم. اما خب پاسخی که انتظارشو داشتم دریافت کردم. در مورد این موضوع دوست ندارم بنویسم اما خب اینم یه تجربه عاطفی بود کنارهمه تجربیاتی که توی دوره دانشگاه روز به روز بهم اضافه میشد. نمیدونستم کدوم رو تحمل کنم. دوتاش خیلی سخت بود. خودمو با امتحانات مشغول کردم . بعد امتحانات هم نشستم و w3schools رو زیر و رو کردم و توی دو هفته یه وبلاگ از صفر ساختم. باعث شد هم اروم شم هم اعتماد به نفسم بره بالا. سال 95 با همه سختی هاش و بدی های بیشتر از خوبی هاش تموم شد. سال 95 خیلی اذیت شدم و بدترین سال عمرم میتونم اسمشو بذارم. به لطف خدا سال 96 سال بهتری از سال 95 بود. کتاب ترجمه کردیم و منتشر شد. به زیارت عتبات عالیات مشرف شدم. شغل پیدا کرده بودم به لطف دوستان و اساتید. دوستان جدید و همکاران جدید داشتم و خیلی لذت بخش بود. اواخر سال هم اولین تجربه تنهایی سفر به همراه همکاران به زاهدان رو داشتم که تجربه خیلی خیلی خوب  وعالی بود. اما فصل اخر این سال تحت تاثیر یه اتفاق بود که خودم ناخودآگاه به وجود اوردمش و کلی ناراحتی پیش اومد با بهترین دوستانم و بخصوص بهترین دوستم. خداروشکر این مساله هم ابتدای 97 تموم شد. عید 97 با خانواده به مسافرت جنوب رفتیم  و خوشحالم که رفتم و مناطق جنگی رو از نزدیک دیدم. واقعا ارزش رفتن و دیدن و چرخیدن و گشتن و قرار گرفتن تو اون حال و هوا رو داره. جایی که 36 میلیون روزی اونجا دفاع میکردن که ذلت قبول نکنیم. همیشه می ترسیدم و گفتم ترسم مثلا حتی این بود که پله ها مشکل نندازن منو. از ترم دوم دیگه نه ترسی داشتم از فنی 1 و هیچ جای دانشگاه. کلا رها کردم خودمو به سوی انواع ریسک و خوشحالم که این تصمیم رو به موقع گرفتم. در تمام این 4 سال آرزوی موفقیت داشتم برای همه. هر چی یاد گرفتم دوست داشتم یاد بدم. دوست داشتم همه زمانی که کنارم هستن بهشون بد نگذره فک نکنن من خودمو میگیرم و فلان. هیچوقت متوجه نشدم چرا نگاه خاصی به من میکردن بقیه که من بیشتر بلدم و بیشتر تجربه دارم و فلان در حالی که من هم مثل خودشونم. هیچوقت نخواستم تو چشم باشم و حرفی به زبون بیارم که موجب رنجش بشه اما خب متاسفانه از کسانی که انتظارشو نداشتم حرفایی شنیدم که هضمش برام سخت بود و باور نمیکردم که چرا اینطور در مورد من فکر میکنن. فکر میکردم بعضیا دوست من هستند اما یهو دیدم که دیگه نیستند. شاید اونقد بی توجهی میکنم به اطرافم و اهمیت نمیدم که کسی هست یا نه برای همین متوجه ذره ذره جدا شدنشون رو نشدم. اینا گلایه نیست صرفا یادداشتی از این 4 ساله.  متوجه شدم خیلیا صرفا ظاهر نگه داشتن وگرنه ازم متنفر بودن این همه مدت. فهمیدم خیلیا که اهمیت میدادم بهشون واقعا مهم نبودن. متوجه شدم بعضیا دوسم داشتن و تا اخر بخاطر خودم پیشم موندن که یه دنیا برام ارزش دارن. خیلیا بنا به دلایلی نامعلوم کلا کارشون فاصله گرفتن بود بعضیام به دلایلی نامعلوم کارشون صرفا بهره برداری از من بود. بعضیام میتونستن باشن و بودن و اما هیچوقت فازشونو نفهمیدم که چرا یهو غریبگی کردن. به هرحال خوشحالم که این 4 سال رو تجربه کردم. خوشحالم که با این که فکرشم نمیکردم رتبه یک شدم. خوشحالم بابت همه غم و خوشی های این 4 سال که منو 4 سال بزرگتر کرد. دانشم چند برابر شد و کلی تجربه کسب کردم که حتما در زندگی و تحصیل و کار به دردم خواهد خورد. در آستانه فارغ التحصیلی هستم نمیدونم چه آینده ای در انتظارمه اما اگه همکلاسیم هستی که اینو میخونی برات آرزوی موفقت میکنم همیشه و همه حال در زندگی و تحصیلت. </description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 17:52:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلمو جایی نمیبرم که خریدار نداره :)</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D8%AF%D9%84%D9%85%D9%88-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ctbmfp7h4hwp</link>
                <description>همیشه امیدواری کار سختیه. میتونه عذاب آور باشه و از پا بندازه آدمو ولی خب ناامید باشیم خیلی چیزای دیگه رو از دست میدیم وقتی داریم بهش می رسیم.برام مسخره ترین فیلم ها، فیلم های عاشقانه بود فکر نمیکردم که یه روز دچار مشکل بشم. به قول بعضیا باگ دنیا این می تونه باشه که آدم از چیزی که خوشش نمیاد سرش بیاد. خیلی بده که آدم فکر کنه بی عرضه ست و مثل بقیه نبوده و نیست. بی عرضه ینی مثل این بازیگران فیلم های عاشقانه نباشی. ینی وقتی عاشق شدی تا نابودی همه چیز پیش بری حتی غرورت و خیلی چیزای دیگه تا بهش برسی. ولی اینا همش حرفایی که توی سینما میزنن. بیرون سینما میگن عقل رو به کار بگیر احساس رو ببند. هیچوقت نخواستم پام رو فراتر از اون چیزی بزارم که نیستم. همیشه خواستم خودم باشم. ابراز عشقم از درونم باشه نه تقلید از هزار نقش دیگه. سخته واقعا که تمام تلاشتو کردی و امیدوار بودی اما با اینکه مثل همیشه در مورد همه مسائل یه بخش احتمال میزاری که اون چیزی که انتظار داری نشه ولی واقعا نشه. شاید به ذهنم برسه که بگم خیلی بدشانسم. خیلی فرصت از دست دادم خیلی بدبختم و فقط منم که اینطور شکست میخورم که واقعا همچین بی راه هم به نظر نمیرسه. فکر میکنم مثل اون بازیگران سینما منم باید به حد اعلی میرسوندم و شورشو در میاوردم اما خب برای من اخلاق و شخصیت خیلی مهمتر از اینه که خودم  و شخصیتمو فدای مواردی بکنم که اگر بشه هم به اکراه شده! پس هیچ ارزش نداشت و نداره که من اینقد به خودم فشار بیارم و تحمل کنم. واقعا حرف حقّیه که میگن بعضیا چقدر خودشونو اذیت میکنن و فشار میدن که طبیعی به نظر برسن و افکار درونشون به ظاهر بیرونشون سرایت نکنه و گرنه مستقیم میفرستن به روانشناس و میگن این افسردست. دو جا از سریال کیمیا شبکه دو رو خیلی دوس داشتم. یه جاش این بود که کیمیا با آرش ازدواج کرده بود و به پیمان گفت چرا اینطوری رفتار میکنی بهش گفت ببخشید من لیاقتتو آخه نداشتم چون عاشقی کردن بلد نبودم. یه جا دیگه هم که کیمیا گوش وایساده بود پیمان گفت من دلمو جایی نمیبرم که خریدار نداره. همین جمله آخر رو که یادم باشه برام کافیه! همین.</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 10:33:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنکینگ جدید فیفا؛ مساله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D8%B1%D9%86%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%81%D8%A7%D8%9B-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bmcfjo4khyw5</link>
                <description> دقیقا از روزی که تیم ملی از جام جهانی حذف شده همه گمانه زنی می کنن که رتبه تیم ملی در رنکینگ فیفا میره فلان عدد صعود میکنه.حداقل 4 تا خبرگزاری آبرودار رو من دیدم که خبر گذاشتن که در رنکینگ جدید فیفا ایران به بیستم دنیا صعود کرده الانم یکی دیگشون نوشت که ایران رفت نوزدهم. میگم چطوره یهو بگیم اول دنیا که مردم بیان سایت پر از تبلیغاتتونو ببینن؟ ها؟؟معنی این چرت نویسی ها رو واقعا درک نمیکنم اما صرفا جهت اطلاع یه عده عزیز که اینستاگرام رو پر کردن با این خبرهای جعلی باید بگم که رنکینگ فیفا رو از خود سایت فیفا میگیرن و فیفا هم تا بعد جام جهانی به هیچ وجه رنکینگ رو آپدیت نمیکنه. با توجه به اینکه قسمت رنکینگ سایت فیفا امکان پیش بینی امتیاز آینده هر تیم رو میتونه انجام بده و به کاربر اجازه بده که بعد از هر بازی رنکینگ جدید رو حدس بزنن من انجام دادم والا تیم ملی ما خیلی که صعود کنه میره 25 نه 19 و 20.آبرو خودتونو نبرید عزیزان!! زشته مثلا شماها گروه ورزشی یه خبرگزاری آبرودار هستید.</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jul 2018 19:52:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوربین صدا حرکت!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-qzjxxypdkfpj</link>
                <description>وسط این آشفته بازارِ بازار، وسط این همه بحث و جنجال نجات اقتصاد از یوغ یه عده مفت خور وطن فروشِ نامرد، وسط این همه دعوت به وحدت و همدلی برای حل مشکلات اقتصادی، یه دختر که سه سالی هست اون اکانت اینستاگرامشو داره رو میگیرن مینشونن روی صندلی میگن اعتراف کن!مائده هژبریاینکه اون کار اشتباهی کرده درست! اما آخه الان وقتش بود؟! بر فرض اینکه باید بازداشت می‌شد و شد، دیگه نمایشش توی رسانه ملی چه کاری بود آخه؟! ما تو زمین دشمن کار میکنیم و از تو زمین دشمن دفاع میکنیم نمیزاریم دشمن توپ رو حتی از یک سوم میانی زمین بیاره سمت زمین ما اونوقت یه عده عزیزِ گرانقدر جوری گل به خودی می زنن که اون دشمن هم میگه اََاَهههه ایول باابااااااااا!!! چه حالی دادی!جالبیش اینجاست جلوش نشستن میگن تو چرا آموزش می دادی؟!؟! بابا درسته تروریست زیاده اما خداوکیلی اینقدر هم ارزش نداره این  ضایع بازی ها.حقیقتا من تا بعد از پخش اون ویدیو از صداوسیما اصلا نمیشناختم این خانم رو و فقط میدیدم دوستانم اکانتی به نام mahimaede رو در اینستاگرام فالو میکنن اما خب به لطف صداوسیما الان دیگه یک اکانت نیست که این رقص هارو داره بلکه 20 از کنارش تمام رقص ها رو گذاشتن با جزئیات بیشتر. این بود مقابله با بی عفتی در جامعه؟ شما ایجاد نکن نمیخواد مقابله کنی جانِ عزیزت.اینکه فرهنگ رو باید سفت چسبید که وسط این همه آشفته بازارِ اقتصاد درست! اما چرا سرانه گیر دادن به این مساله ها همیشه بالاتر از مساله اقتصاده خدا میدونه. گاهی بدجور دل آدمو میزنید عزیزان!! گاهی حال آدم از انقلابی گرایی شما به هم میخوره عزیزان!! ای کاش بعضیا نباشن که اگه نباشن خیلی خیلی از مشکلات به خودیِ خود حل شده و میشه . به قول مهران مدیری، تو که عرضه نداری بتمرگ خونت! اگه نمیتونی درست و حسابی گزارش عملکرد بدی و کنداکتور با محاسباتت نمیخونه و مجبور میشی این کارا رو بکنی بهت پیشنهاد میدم وسط تابستون اصلا سر کار نیای اذیت میشی واقعا. آخه یه ذره برای آدم جای دفاع بزارید از خودتون در مقابل اون رسانه های اپوز!!! بخدا راه دوری نمیره.جای دردناکش اینجاست که این قضیه مال یه ماه پیش بوده الان نمایش میدن مصاحبه رو!!</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 21:29:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فغانی از نیژنی نوگورود</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/faghani-nizhny-novgorod-rrk1yjc5oski</link>
                <description>الان یه کلیپ دیدم عنوانش نوشته بود گزارش علیرضا فغانی از نیژنی نوگورود.علیرضا فغانی رو که کیه که نشناسه رفته خیابون شهر و میگه که هرکس تو کار خودشه ای کاش ماهم مثل اینا بشیم. خب این همیشه خوب نیست که مردم اینقد از هم دور بشن که حتی به هم توجه نکنن و وقتی کارشون افتاد یاد هم کنن ولی از این طرف واقعا فضولی ها توی کار بقیه باعث خیلی از مشکلاته واقعا. اینکه توی یه محل اجتماع بخوای انفرادی زندگی کنی خیلی ناجوره به نظر من. به نظرم بهتره یاد بگیریم که در چه مواقعی از هم یاد کنیم و کی همو رها کنیم و تجسس نکنیم تو زندگی بقیه!</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jul 2018 10:03:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه گفت جَوگیری!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/javgiri-trtn24tr9bh4</link>
                <description>بعضی وقتا یه سری رفتارارو از یه جماعت میبینی سریع قضاوت میکنی در موردشون و اگه خوشت اومد میمونی اگر خوشت نیومد هم میای بیرون.گاهی وقتا هم هست که حضورت در اون جمعیت به حساب اعتقاداتته که خب مهم  افرادش نیستند و مهم اون اعتقادیه که تو پاش وایسادی. پس حق نداری اعتقاد جمعیتی رو به خاطر یه سری اعمال سلیقه افرادی که شاید فقط ظاهرا خودشونو عضو اون جمع میدونن به سخره بگیری.مسعود شجاعی کاپیتان تیم ملی فوتبال جوش آورد توی اینستاگرامش یه سری حرفا زد که توی جامعه هم خیلی پره حالا هر چند واقعیت هم نداشته باشه. خواهش کرد که لطفا به داد جنوب برسین که خب اگه هر کس ذره ای وجدان داشته باشه این کار رو میکنه حالا بگذریم بعضیا وجدان ندارن بعضیا وجدان دارن کار هم میکنن بازم فحش میخورن. توی خواهشش گریزی به این شایعات که پول ها همه خرج عراق و سوریه میشه هم زد که خب هر آدمی هر موقع جوش میاره ممکنه این حرفارو بزنه طرف یکم غیرت بیاد سراغش پاشه یه حرکتی بزنه. حالا این وسط یه عده که تا مدت ها شهرت به تهمت نزدن  و صدق و راستی و ... بودند چقد راحت در عموم تهمت میزنن که خب تو اگر راست میگی جایزه هاتو بده و راست میگی بیا فلان کن و ... و تو هم مثل بقیه سلبریتی بی سوادی و ....امروزا مسعود شجاعی سر زده پیام هم داده مبلغی هم واریز میکنم بسیج سازندگی هم بهش یه پیراهن هدیه داده!!چرا یه عده حزب اللهی نما باید این رفتارارو بکنن آبروی خودشون و مسلکشون رو ببرن نمیدونم اما چیزی که واضحه جوگیر شدن بدجور باب شده در بین این جمعیت. دوستان باور کنید ما آرامش نیاز داریم! دعوا رو میشه زنگ آخر هم انجام داد.این مورد اول نیست ولی قبلاها حتی یه مورد هم ندیده بودم. اما الان نفوذ بی داد میکنه.  </description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jul 2018 19:59:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مطلب من</title>
                <link>https://virgool.io/@miladhazrati75/first-post-op5jkplfylhd</link>
                <description>سلام!خیلی عالیه که اینجا هستم و میتونم بنویسم و بخونم و چیزای جدید یاد بگیرم و چیزایی هم حتی یاد بدم.سعی میکنم هر وقت ذهنم در مورد موضوعی پر بود یا مطلب ارزش گفتن داشتم اینجا بنویسم و بخونید و اگه دوست داشتید هم، من به خودم امیدوار بشم:)والا دوست نداشتم که بخوام با سیاست شروع کنم اما خب میبینم امروزا چقد اکانت های فیک از سر و کول فیسبوک و توییتر میرن بالا اونم توییتر فارسی. البته یادش بخیر اکانت توییتر فیک یه معنای دیگه داشت اونم صرفا واسه اذیت کردن یه نفر با شوخی و مسخره بازی بود یا مثلا کسی فالومون کرده بود که نمیدونستیم واقعا این حرف رو توییت کنیم ما رو چجور جاج میکنه . در ضمن یاد بگیریم اینقد جاج نگیم بگیم قضاوت!یه گروهی هشتگ دستشون دادن همشونم اینطور شروع میشه که طرف همه فک و فامیلش فلان شهره و الان اون شهر داره سقوط میکنه  وکلی کشته داشته درگیری ها.تازه مواردی هم داشتیم که حتی فرصت نکردن از گوگل مپ ببینن که ایذه دریا نداره که سپاه بخواد از طریق دریای ایذه شهر رو پس بگیره و کازرون هم فرودگاه نداره که سپاه بخواد از طریق هوایی شهر رو پس بگیره.واقعا دلم به حال این افراد میسوزه. صد بار باید بهشون گفت که بچه جون موساد بیکار نیست اینقد به تو که حیف نونی پول بده که همه رو با این چرت و پرتت  به باد فنا بدی. حداقل خوب فارسی یاد بگیر وقتی بهت ضرب المثل ایرانی میگن گیریپاچ نکنی ندونی چجور ریپلای کنی!والا بخدا!یکم برای آبروی نداشته موساد آبروداری کنین زشته قباحت داره!</description>
                <category>میلاد حضرتی</category>
                <author>میلاد حضرتی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jul 2018 19:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>