<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد اقوامی پناه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladino9</link>
        <description>نویسندگی از کارهای مداوم منه. برای همین توی ویرگول مینویسم. از همه چیز. و بیشتر از همه چیز، از احساسات نهفته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:39:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1593933/avatar/Qd9d92.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد اقوامی پناه</title>
            <link>https://virgool.io/@miladino9</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-mlqm3uucz7go</link>
                <description>آیا می‌شود؟جمله‌ای که شاید نیاز باشد در طول روز نزدیک به بیست بار از خودم بپرسم. نگفتم دویست بار چون هنوز تا حدی روی خود کنترل دارم.اما جواب این سوال این است که: «نمیدانم»!و نمیدانم را هم که می‌دانید. یعنی سردرگمی.و در نکوهش سردرگمی همین را بگویم که پدرم را درآورده. امروزم را سر میکنم که فردا بشود. فردا صبح علی‌الطلوع مجدداً از خودم می‌پرسم: «آیا می‌شود؟»و جواب سوال این است:«نمیدانم»!و نمی‌دانم را هم که می‌دانید؟</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 13:06:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از دوستی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pkxsptzt95dq</link>
                <description>دوستیچند روزی‌ست همه را اسیر کرده‌ام. یک‌جا نشسته‌ام و از انجام کارهایم عاجزم. احساس شرمندگی میکنم. از بسته بودن دست و بالم، از محبت دیگران.۲۶ سالم است. اگر در هر سال فقط با ۱۰ نفر آشنا شده باشم، حالا ۲۶۰ نفر را می‌شناسم. اما این ده نفر آخر را هیچ جوره نمی‌توانستم جزو افرادی بدانم که از مهم‌ترین‌های زندگی‌ام باشند. که چیزهای زیادی از جلمه انسانیت و معرفت را نشانم دادند. روزی گفتم بیا برایشان فلان کار را بکنیم. گفت چرا؟ گفتم چون معرفت دارند.معمولا اگر از کسی انتظار نداشته باشی و برایت سنگ تمام بگذارد، بیشتر به دلت می‌نشیند. خیلی به دلم نشسته‌اند. آنقدر که همیشه منتظر یک فرصت برای جبران هستم. آنقدر که دلم می‌خواست میتوانستم در آغوششان بگیرم. آنقدر که دلم می‌خواست فریاد بزنم شما بیش از تصور من خوب هستید. اما حالا آن‌ها دارند جبران میکنند. چه چیزی را؟ نمی‌دانم.اگر ۲۶۰ نفر را می‌شناسم، این آخری‌ها طعم دیگری از رفاقت را برایم به‌جا گذاشتند که هیچ‌گاه از زیر زبانم خارج نمی‌شود.به امید جبران.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 10:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتدا پایان، و بعد شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-tlihuudtxmux</link>
                <description>پایان.شاید هیچ نوشته‌ای را نمی‌توانستم با این کلمه شروع کنم، اما این یکی را چرا.امشب پایانی بود برای تمام سختی‌هایی که این مدت کشیده‌ام. سختی‌هایی که کسی از آن خبری ندارد. فقط خودم و خودم. دروغ است اگر بگویم پایانی بود بر غم‌ها. که زندگی را نفهمیده‌ام اگر بگویم. اما میتوانم بگویم پایانی بود بر تنهایی تحمل کردن غم‌ها.چرا حالا در مورد غم می‌نویسم؟ در مورد فصل گشاده‌ای در زندگی من که هیچ وقت بسته نشد. حالا هم نشده. اما امشب بسیاری از آن‌ها حل شد. یعنی می‌شود. آرام آرام. و من از این خوشحالم.حالا که این‌ها را می‌نویسم همه جا تاریک است و صدای سکوت، کر کننده. شاید اگر هر شبی غیر از امشب بود، همین دو عامل تمام ناراحتی‌هایم را به یادم می‌آورد و میشد عامل گریه. اما امشب همین دو عامل باعث لبخندی شده که علت آن را هم می‌دانم.سردرگم نیستم، همه چیز واضح است. ناراحت نیستم، همه چیز خوشحال کننده است. و این شاید شروعی خوب باشد. که شروعی خوب، با فردی خوب، احتمالا پایانی خوب هم دارد.شاید هیچ نوشته‌ای را نمی‌توانستم با این کلمه تمام کنم، اما این یکی را چرا.شروع.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 00:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-so6hyoo1gnxj</link>
                <description>شاید گاهی اوقات نباید هیچ چیز گفت. شاید کلمات آنقدرها هم که می‌گویند قدرت نداشته باشند. شاید سکوت حرف‌هایی را برای گفتن داشته باشد که نتوان با کلمات بیانش کرد.سکوت و کلمات، دو دشمن دیرینه‌ی این روزهای من است. دوست دارم بگویم، اما نمی‌توانم. کلمات را فرو میخورم چون هنوز زمانش فرا نرسیده. دهانم شبیه به کوه آتشفشانی شده که هر آن امکان فوران دارد. فوران کلمات، فوران احساسات، فوران هر چیزی که زمان نمی‌شناسد و منطق سرش نمی‌شود.پس سکوت می‌کنم. می‌نشینم منتظر. نگاه میکنم به در. به دیوار. به تابلوی فمن یعمل مثقال. به رفت و آمد آدم‌ها. به جریان این روزها. فقط نگاه میکنم. یعنی همه چیز خوب می‌شود؟ و همه چیز تمام می‌شود؟جواب این سوال‌ها را نمی‌دانم. سکوت می‌کنم. صداهای مغزم را خاموش میکنم. دکمه‌ای فوری برای انجام این کار دارم. به محض فشار دادن می‌توانم به هیچ چیز فکر نکنم.نمی‌خواهم بدبین باشم، نمی‌خواهم آهنگ غم سر دهم. چرا که این بار بعد از مدت‌ها شاید صدای کاروان خوشی نزدیک باشد که از آن دورها می‌آید. مدت‌ها بود صدایش را نشنیده بودم. حتی اگر صدای دوهل این بار هم از دور خوش باشد، باز هم خوش است و من دل خوش به اینکه می‌توانم کاری کنم تا همیشه از دور بشنومش.چیزی نمانده تا پایان. و مهم‌تر از آن، چیزی نمانده تا شروع.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 23:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق در احساس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-uhktmdo1mpfo</link>
                <description>این دو احساس مقابل یکدیگر هستند:احساس اطمینان به کسی یا چیزیاحساس اضطراب، بی‌اعتمادی یا حتی سردرگمیفکر میکنم هر کسی موافق این دو جمله هم باشد:اثر صد در صدی وجود شخص برای ایجاد حس اطمیناناثر صد در صدی وجود شخص برای ایجاد حس اضطرابپس همه چیز به شخص بازمی‌گردد؟پس همه چیز به شخص بازمی‌گردد!این‌ها جملاتی عقلانی‌ست که با منطق هم جور درمی‌آید. در واقع با منطق ثابت می‌شود که آرامش یک احساس منطقی‌ست. دریافت آرامش از شخصی که به آن اطمینان داریم یک فکت عقلانی‌ست.وجود چنین شخصی می‌تواند خوشحالی را به همراه داشته باشد. چرا که لبخند یا خوشحالی عجین است با آرامش. پس می‌توان گفت لبخند عجین است با شخص.اثر صد در صدی وجود شخص برای ایجاد حس شادیشاید زندگی که از احساسات متفاوتی تشکیل شده، تماما مربوط شود به شخص. حال اگر آن شخص احساس اطمینان را القا کند چه؟می‌توان گفت:اثر صد در صدی وجود شخص برای ایجاد حس رضایت از زندگی؟</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 23:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی ناراحتی اما نمی‌دانی چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-gt0kwxr71l5s</link>
                <description>ناراحتگاهی ناراحتی اما نمیدانی چرا.بلند می‌شوی چهارتا کلیپ می‌بینی که روانشناسان در آن گفته‌اند ناراحتی‌ها را بشکاف، عمق دارند.بعد چهار قدم راه می‌روی و فکر می‌کنی به اینکه پس عمقش کو. تهش می‌رسی به انتظار. باز می‌شکافی می‌رسی به برآورده نشدن انتظار.بعد چهار قدم دیگر راه می‌روی می‌بینی ای دل غافل! همه‌ی مشکلاتت از همین برآورده نشدن انتظار است.می‌گویی خب چه غلطی کنم؟ فی‌الفور به مغزت می‌آید که خب انتظار نداشته باش. میپرسی چگونه؟ مغزت می‌گوید خب این دیگر مشکل خود توست. شاید بهتر باشد آدم‌ها را رها کنی.بعد می‌گویی نکند عمقش آدم‌ها باشند؟ مغزت می‌گوید نه. تو آن‌ها را رها کردی. آدم‌ها در زندگی تو جای ندارند.پس اجتماع چه؟ گور بابایش.به پوچی که نزدیک می‌شوی یک کورسوی نوری ته ذهنت سوال می‌پرسد:خب اگر کسی بود که انتظار ما را برآورده می‌کرد، به کجای دنیا برمی‌خورد؟خوشحال می‌شوی که راهی پیدا شده.ناراحت می‌شوی که کسی نیست.خوشحال می‌شوی از نور، ناراحت می‌شوی از کورسو بودنش.چون کسی نیست. شاید هم تا ابد نباشد.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 23:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم، شاید هم واقعیت!</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-zrax3sxnaoor</link>
                <description>فلسطین، غزهصداهای مختلفی در ذهنم پخش می‌شود.صدای جیغ زدن یک مرد از درد. انگار زنده زنده دارند اعضای بدنش را جدا می‌کنند. شاید هم خانواده‌اش را.صدای شلیک یک گلوله. سوتِ کر کننده. منگیِ ناشی از انفجار. یعنی به کسی خورده؟یک نفر کودکی را به آغوش می‌کشد. کودک می‌لرزد. اما گریه نمی‌کند. صدایش را بریده‌اند. شاید هم می‌ترسد گریه کند. فقط می‌لرزد. لباس‌هایش پاره شده. صورتش سیاه شده. چرا لرزشش تمام نمی‌شود؟دو نفر در حال حمل یک نوجوان. مچ پایش به یک تکه گوشت آویزان است. تلو تلو میخورد. درد را حس نمی‌کند. می‌گویند درد وقتی از یک جایی بیشتر شود حس را از کار می‌اندازد. بی‌حس است. رد اشک، خط سفیدی روی سیاهی صورتش انداخته. بی‌صدا می‌گرید.دیگر کسی از آنجا سخن نمی‌گوید. درد از یک جایی که بیشتر شود بی‌حس می‌کند. حتی احساس انسان‌ها را.شب شده. همه خوابیده‌اند در جهان. لالایی خمپاره‌ها بلند است هنوز.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 21:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفانه مریضتون نمُرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-lrb6mkxsf2wt</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/QsSyY یه روز یه موتورسوار داشت از لاین سبقت رد میشد.وسط خیابونم یه نیسان آبی عشق فیلم اکشن بود. نیسان آبی زرپ زد روی ترمز و توی پنج متر سرعتش از ۶۰ رسید به ۱۰ کیلومتر بر ساعت.نیسان آبی مثل همه‌ی نیسانا آیینه و راهنما هم داشت اما راننده باهاشون دعوا کرده بود و محلش نمی‌داد. برای همین از اون استفاده نمیکرد.موتور داشت راه خودشو میرفت که یهو نیسان طی یه حرکت هشدار برای کبری یازدهی پیچید جلوی موتور.موتوری‌ هم وقتی دید فضا فضای فیلم آمریکاییه ده متر مونده به نیسان زد روی ترمز.نصف نیسان وارد دوربرگردون شده بود و نصفش توی خیابون مونده بود.موتورسوار هم زرت خورد به عقب نیسان و مثل (من یه پرنده‌م) تو هوا پرتاب شد.موتورسوار که دید شرایط فراهمه خواست رکورد پرش با مانع رو بزنه. آااااااا کشان توی هوا پرواز کرد.هوا رو شکافت، از پرنده‌ها گذشت، از ابرا گذشت، از خورشید گذشت.بعد از سه چهار متر با شونه و سر خورد زمین و یه ملق زد. موتورسوار همیشه توی ذهنش این صحنه رو تصور کرده بود اما همیشه فکر میکرد توی واقعیت باهاش مواجه نمیشه. توی ذهن موتورسوار آخر این صحنه نگاه خیره به آسمون و ریختن خون از دهنش بود. و مرگ. اما این اتفاق نیفتاد. فقط قژژژژی روی زمین کشیده شد.مردم اومدن دورش جمع شدن. موتورسوار توی اون حال هم دلش میخواست فاصله‌ی اجتماعی رعایت بشه اما مردم بیشتر نگران حال اون بودن تا حال خودشون.چند دقیقه بعد آمبولانس رسید. چند دقیقه‌ی بعدتر همراه موتور سوار رسید و در حالی که جیغ میزد و دستاشو توی سرش میکوبید میخواست جریانو بفهمه.موتورسوارو بردن اورژانس. مامور اورژانس به موتورسوار گفت از این به بعد ۸ونیم به بعد تصادف کنه تا اونا ناشتاییشونو بخورن.بعد موتورسوار رو بردن توی اتاق و دستگاه‌های عجیب غریبو بهش وصل کردن.سه تا همراه دیگه اضافه شدن و از پشت در موتورسوارو میدیدن.موتور سوار داشت به این فکر میکرد که چه آدمای خوبی دورشن، اما اون نمیتونه اونطور که باید قدردان باشه.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 18:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم میخواهد، اما نه به طور کامل!</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-kvhz7mzanjmv</link>
                <description>مدتی‌ست که دلم به طور کامل هیچ چیز نمی‌خواهد. یعنی چیزی که از فکر به آن شاد شوم. مثلا بگویم ته دلم قنج رفت. یا حتی کمتر از آن، لبخندی به لبانم آورد.اگر بگویند سرت را به بیابان بگذار، می‌گویم عیب است به روی چَشم!برایم مهم نیست. می‌گویم هیچ چیز بدی اتفاق نمی‌افتد. یا شاید ته دلم این است که بدتر از این‌هایش را هم دیده‌ام. مار گزیده را از ریسمان سیاه و سفید ترساندن چه حاصل؟سرم را در چاه فرو می‌برم اصلا. اینطور نفس کشیدن راحت‌تر است. با لبخند، گریه میکنم اصلا. اینطور خندیدن بهتر است.دیوانه نیستم. دیوانگی را اما خیلی دوست دارم. نه دیوانه‌های خیابانی، نه. دیوانه‌هایی که خود را به دیوانگی میزنند. بارها نوشته‌ام: «یک روز شبیه به لال‌ها با استفاده از کاغذ با مردم سخن می‌گویم.» بالاخره این کار را می‌کنم. حتی به صرافت افتادم که زبانشان را هم یاد بگیرم. آخر حرف زیادی برای گفتن ندارم. همه فکر می‌کنند من تمایلی به شنیدن ندارم، لابد برای همین است که سکوت کرده‌ام. اما نه، بیشتر دوست دارم بشنوم. برای همین است که سکوت کرده‌ام!اکثرا دیگران خسته می‌شوند از صحبت کردن. انگار دارند با دیوار حرف می‌زنند. نهایتا یک سر تکان دادن به چه دردشان می‌خورد؟مدتی‌ست که دلم به طور کامل چیزی نمی‌خواهد. اما چرا. یک گوش کامل می‌خواهد که دهان نداشته باشد. فقط بشنود. قضاوت نکند. راهکار ندهد. اشک‌هایم را اگر دید چیزی نگوید. آری. دلم این‌ها را می‌خواهد. اما نه به طور کامل.</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 23:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد/فیزیوتراپی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladino9/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-lgihynqbycon</link>
                <description>پیرمرد با تردید حساب میکرد. با همان لهجه خاص و شیرین خودش:یک شونبَه دو شونبه سه شونبه(..)دوباره انگشتانش را نگاه میکرد و از اول میشمارد.و در نهایت با تردیدی که از چشمانش پیدا بود، به این نتیجه میرسید که باید تا شنبه هفته بعد به جلسات فیزیوتراپی همسرش بیاید.‌از آن چهره های دوست داشتنی. فک پایینی که جلو آمده تر از فک بالاست و گوش های کشیده ی دوران میان سالی. کت و شلوار مغز پسته ای کمرنگ و دستان در هم قلاب شده مرا یاد هابیت های مسن می انداخت. هر از گاهی گوشی تاشو اش را از جیب کتش در می آورد و ساعتش را چک میکرد.‌میگفت: &quot;فکرشو کردی که یه روزی میرسی به این سن؟ پیر بشی و با عصا راه بری. وقتی که سرعت مورچه ها هم از تو بیشتره و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز این که نگاهشون کنی و فکر کنی به عشق دوران جوونیت. و حسرت اینو بخوری که چرا برای یه بارم که شده نبوسیدیش&quot;‌اما بنظر پیری هم آرامش خاص خودش را دارد. زمانی که میرسی به مقطع نهایی زندگی ات و حس یک دونده را پیدا میکنی که اگر مانع آخر را بپری میروی در گودال مرگ. منتهی نمیدانی چه مقدار تا مانع مانده. میدانم در آن لحظات آخر به این فکر میکنم که چرا بسیاری از ثانیه های زندگی ام را روی تخت خوابیده ام و به آرزوهایم فقط فکر کرده ام.‌دوست دارم در نقش یک پیر آلزایمری بارها میوه ای را برای تست از تره بار بگیرم تا جایی که فریاد صاحب مال بلند شود. یا به یاد فراغ بال بچگی هایم آنقدر دستشویی ام را نگه دارم تا بریزد.نمیدانم با وجود قوز کمر چگونه در قبر دولا میشوم یا پای سومم را هم با من چال میکنند یا نه.میخواهم با عصای سفید کورها روی برگه آدرسی بنویسم و تظاهر کنم به لال بودن. و با دیدن اولین واکنش ترحم از مخاطب، مچش را بگیرم که چرا دل میسوزانی؟ شاید بتوانم بالاخره دلیل درستی از بی اختیار بودنِ دلسوزی، ترحم ناخودآگاه، حس همدردی با هم نوع و اثبات تلقین بودن این اوصاف پیدا کنم.‌‌شاید هم واکنش افراد به شَل بودن را تست کنم. اما گمان نمیکنم برای تعیین درصد سنگدلی و ترحم انگیختگی جامعه معیار کاملا درستی باشد. هیچ وقت به اصل &quot;مشت نمونه خروار است&quot; اعتقاد نداشته ام. به خیلی از اصل های تعریف شده توسط بشر هم همینطور. از بچگی گفته اند &quot;ترو خشک باید با هم بسوزند&quot; و زندگی انسانی را با اصل درختان جنگل درآمیخته اند. تردید ندارم بشر با بیان این تئوری خواسته پوششی از اصول بی پایه، توام با استفاده از حفره های ذهنی دیگر هم نوعان خود، روی ناتوانی اش در اجرای عدالت صحه بگذارد.‌‌پیرمرد انگار به دستان خودش اطمینان نداشت. هنوز انگشتانش را میگرفت و با دقت و کمی مکث هر کدام را نام گذاری میکرد.یک شونبه دوشنبه...</description>
                <category>میلاد اقوامی پناه</category>
                <author>میلاد اقوامی پناه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 22:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>