<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد کاردگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladkardgar</link>
        <description>یادداشت‌های یک طراح محصول</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:28:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19290/avatar/2bZMSZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد کاردگر</title>
            <link>https://virgool.io/@miladkardgar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طراحی فراگیر (Inclusive) برگه‌ی رای، قدمی در مسیر انتخابات دموکراتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@miladkardgar/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DA%AF%DB%8C%D8%B1-inclusive-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-iptmxnvqh9vy</link>
                <description>صبح داشتم نتیجه‌ی انتخابات ترکیه رو میخوندم که عکس بالا به چشمم خورد و کلا یادم رفت ببینم اردوغان برد یا رقیبش. راستش بعد از دیدن عکس، در یک چشم به هم زدن پَــــــرت شدم به انتخابات 88 خودمون و وسط مرکز رای‌گیری اومدم پایین. با یکی از رفقا رفته بودیم رای بدیم و خلاصه در کنشی سیاسی-مدنی، سرنوشت و آینده‌ی کشور رو از مسیری دموکراتیک رقم بزنیم. (منظورم از آینده همین امروزه!)موقع نوشتن اسم نامزد مورد نظر روی برگه، خانم مُسِنی به رفیقم گفت:«پسرم من سواد ندارم، میشه برام بنویسی فلانی و بندازی توی صندوق؟»برق شیطنت و زرنگی توی چشم‌های رفیق شفیقم موج زد و گفت:«آره مادر جون. شما بشین رو صندلی من کارها رو انجام میدم». بعد اسم نامزد مورد علاقه‌ی خودش رو نوشت روی برگه و انداخت توی صندوق. از ساختمون که اومدیم بیرون با خوشحالی ازین حرکت ظفرمندانه گفت: «همینه دیگه. یه عمری بی‌سوادها رای دادن که وضع‌مون اینه!»بابت جهلِ مُرکب و نادونی اون روزهامون ازتون معذرت می‌خوام. ولی هدف این یادداشت هم زدن گذشته، بحث سیاسی یا تحلیل اجتماعی دیروز و امروزمون نیست. راستش توی برگه‌ی رای انتخابات ترکیه چیزی دیدم که بعنوان یه طراح محصول برام جذاب بود:اینکه چه طور می‌تونیم برگه‌ رایی طراحی کنیم که برای گَل‌و‌گشادترین جامعه‌ی هدف (مردم واجد شرایط و علاقمند به رای دادن در کشور) قابل استفاده و کاربردی باشه. چه طور میشه در همچین شرایطی به معنای واقعی کلمه فراگیر (Inclusive) عمل کرد.خب بریم سراغ برگه رای معروف، ببینیم قضیه از چه قراره. فقط قبلش برای دوستانی که طراح نیستن یا با مفهوم طراحی فراگیر آشنایی ندارن، یه مقدمه‌ی جمع و جور میگم.طراحی فراگیر (Inclusive Design) یعنی محصولات رو جوری دیزاین کنیم که طیف وسیعی از کاربرها، فارغ از سن، سواد، جنسیت، زبان، نژاد، وضعیت مالی یا ناتوانی (Disability) بتونن ازش استفاده کنن. یکی از زیرمجموعه‌های طراحی فراگیر، بحث دسترسی‌پذیری (Accessibility) محصول برای کاربرانیه که به طور دائمی، موقت یا در شرایط محیطی ویژه، دچار ناتوانی حرکتی و ذهنی میشن یا بعضی از حواس پنجگانه‌شون خوب کار نمی‌کنه. خلاصه بعنوان طراح محصول، خوبه خودمون رو بذاریم جای این افراد تا خروجی کارمون کاربردی‌تر بشه. توی عکس زیر یه سری مصداق برای طراحی فراگیر آوردم که به درک بهتر موضوع کمک می‌کنه. خب برگردیم به اصل موضوع یعنی برگه‌ی رای کذایی. نکته‌ی جالبی که توش نظرم رو جلب کرد دقیقا به اصول طراحی فرگیر و دسترسی‌پذیری مربوط میشه که در ادامه بهشون اشاره می‌کنم:اول اینکه برای رای دادن لازم نیست رای‌دهنده‌ها اسم کاندید رو با دستخط‌شون بنویسن. اسم‌ها با کاترست رنگ خوبی نوشته شده و کاربر کافیه یکی از اونها رو انتخاب کنه. این روش خطای نوشتن و خوندن رای رو کمتر میکنه و سرعت کار رو هم بالا میبره. (اونهایی که قضیه‌ی هاشمی بهرمانی و هاشمی رفسنجانی انتخابات مجلس رو یادشونه میفهمن چی میگم!)نکته‌ی دوم اولویت بندی (Visual hierarchy) و چینش درست اطلاعات نامزدهاست. کاربر اول از همه عکس نامزدها رو میبینه و اغلب حتی نیازی به خوندن اسم‌شون نداره. بعد سریع میره سراغ دایره‌های بزرگی که زیر هر عکس قرار گرفته و با دو خط از بقیه بخش‌ها جدا شده (GESTALT Principle).نکته سوم استفاده از مُهر برای تعیین فرد مورد نظره. یعنی کاربر لازم نیست از تیک، ضربدر یا پر کردن دایره استفاده کنه و از بلاتکلیفی در میاد. در عین حال افرادی که پارکینسون دارن، انگشت دستشون قطع شده یا دست‌ اصلی‌شون توی گچه هم میتونن به راحتی مهر رو فشار بدن. با این کار حتی شمارش اتوماتیک آرا هم ممکن میشه چون استانداردسازی شده.چهارم استفاده از تصویر رنگی و با کیفیت کاندیدهاست. درسته هزینه‌ی ‌بالایی برای چاپ برگه‌ها روی دست دولت میذاره ولی به نظرم برای تحقق دموکراسی این هزینه‌ها رقمی نیست و ارزشش رو داره. عکس به افراد بی‌سواد کمک می‌کنه تا بدون کمک فرد دیگه‌ای (مثل رفیق بچه‌زرنگ من) کاندید خودشون رو انتخاب کنن. البته این مورد کمی جای بحث داره چون ممکنه کیفیت عکس یا خوش‌تیپی یک کاندید روی انتخاب افراد متزلزل تاثیر بذاره. برای درک بهتر موضوع به جای عکس اردوغان، تصویر برد پیت یا شارلیز ترون رو بذارید. واقعا نتایج انتخابات ممکنه با چیزی که الان هست زمین تا آسمون فرق بکنه!مورد آخر اینکه خوب بود رعایت بشه اما از قلم افتاده استفاده از زبان برِیل برای افراد نابیناست (همون نقطه‌های برجسته‌ی روی کاغذ). البته حدس میزنم جنس کاغذ متفاوتی برای این کار نیازه و احتمالا تعداد محدودی از این برگه‌ها توی هر حوزه‌ی رای‌گیری باشه که افراد نابینا یا کم‌بینا ازش استفاده کنن.این یادداشت بهانه‌ای بود تا یکی از مصداق‌های «دیزاین برای دموکراسی» رو با هم مرور کنیم. اگه به این موضوع علاقه دارید، ویدئوی رویداد طراحی و دموکراسی زاین رو می‌تونید اینجا ببینید.</description>
                <category>میلاد کاردگر</category>
                <author>میلاد کاردگر</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 11:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی کاربر-محور تلویزیون‌های سامسونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@miladkardgar/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF-wbjunlykuau6</link>
                <description>احتمالا همه‌مون تلویزیون‌های DLP بدقواره‌ی 15-20 سال پیش رو یادمونه. یه دوره‌ای هر کی از اینها داشت، مایه‌دار حساب میشد و موقع تاکید بر قیمت دستگاه، با پوزخندی به سینمای خانگی (!) پرتابل و خودنمای تَهِ سالُنش مینازید و کسی هم از خودش نمیپرسید تماشای آثاری مثل «پوپک و مش ماشالا» یا «یوزارسیف حکیم» اصلا چه نیازی به نمایشگر بزرگ و باکیفیت و آفتابه لگن داره! بعضی‌ها حتی به این میزان از سوزش اندام حساس مهمان‌ها رضایت نمیدادن و میزدن یه کانالی که فوتبال نشون بده تا طراوت رنگ سبز چمن، چشم فَک‌و‌فامیل رو کور کنه و صدای جواد خیابانی شیرازه‌ی گوش و روان‌شون رو از هم بپاشونه.  اما این هیولاهای نقره‌ای، با وجود امکانات خارق‌العاده و ویژگی‌های فنی ممتاز (در مقایسه با بقیه تلویزیون‌های هم‌ دوره‌‌ی خودشون) اونقدری که انتظار میرفت همه‌گیر نشدن. شاید فکر کنید دلیلش قیمت بالای دستگاه بوده اما باید بگم این موضوع محدود به ایران نمیشد و یک مساله‌ی جهانی بود. خلاصه سال 2005 شرکت سامسونگ بعنوان یکی از بازیگران اصلی بازار تلویزیون‌های غول‌آسا به صرافت افتاد تا بفهمه مشکل کار کجاست، چی غلطه و کجای کار میلنگه. برای همین یه پروژه تحقیق کاربری (User Research) تعریف کرد. رفت به محل زندگی کاربران، کانتِکست و روش زندگی اونها رو مطالعه کرد و باهاشون مصاحبه‌های مفصلی انجام داد. نتایج تحقیق برای تیم سامسونگ شوکه کننده بود. اونها فکر میکردن مشکل از عملکرد فنی دستگاه باشه و هیچوقت به فکرشون خطور نکرده بود که تلویزیون جدای از کارکرد اصلی خودش (دستگاه صوتی- تصویری)، نقش مهمی بعنوان یک اِلِمان دکوراتیو بازی میکنه. بهتر بگم، نگاه ایزوله به تلویزیون و تمرکز بیش از حد روی مشخصات فنی دستگاه (رزولوشن و کیفیت صدای بالا و بزرگی صفحه‌ی نمایش و ...) باعث شده بود تا جنبه‌های دیگه‌ای از تجربه‌ی خلق شده برای کاربران فراموش بشه؛ چیزهایی مثل هارمونی با سایر وسایل و دکوراسیون خانه، پیدا کردن فضای کافی برای جانمایی، فضای اِشغال شده زیاد، جابجایی دشوار و ...در حقیقت کاربران، تلویزیون رو یکی از مبلمان خونه‌ی خودشون میدیدن که فقط چند ساعت از روز سرگرم‌شون میکنه و بعد از خاموش شدن دوباره به نقش اصلی خودش برمیگرده؛ یکی از اجزای دکوراسیون.اینجوری شد که سامسونگ با تمرکز بر نیاز کاربران، فرمون طراحی رو چرخوند به مسیر درست و ظرف دو سال سهم بازار خودش از بازار تلویزیون رو 2 برابر کرد. اگه امروز با تلویزیون‌هایی طرفیم که در کنار خلق تجربه‌ی صوتی و تصویری جذاب، طراحی مینیمال‌تری دارند، هارمونی فضای خونه رو کمتر به هم میزنند و با طیف وسیعی از سلایق کاربران سازگارند، این تجربه رو مدیون رویکرد طراحی کاربر محور (User-centered design) شرکت سامسونگ هستیم. خلاصه اینکه روش‌های تحقیقات کاربری میدانی (Field studies) مثل Contextual inquiry میتونه چشم‌انداز و درک عمیقی از چگونگی تعامل کاربر و محصول در زندگی واقعی به طراح بِده که تاثیر چشمگیری در رشد و بهبود عملکرد محصول داشته باشه. بعنوان طراح یا محقق تجربه‌ی کاربری، خوبه از اتاق کارمون بزنیم بیرون و واقعیت‌ها رو اون طوری که هستن لمس کنیم.  پ.ن: ریفرنس یادداشت بالا رو میتونید اینجا ببینید.</description>
                <category>میلاد کاردگر</category>
                <author>میلاد کاردگر</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 14:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه جوری موقع خرید آنلاین گول می‌خوریم</title>
                <link>https://virgool.io/@miladkardgar/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-xtpyd2wvk77w</link>
                <description>چند هفته‌ی پیش، بعد از ماه‌ها دوری از میادینِ لباس و پوشاک، بالاخره خودم رو راضی کردم تا از خر شیطون بیام پایین و به جاش سوار خر مراد بشم و چند تکه تن‌پوش برای این تنِ بی‌سرپناه بخرم چون اگه با همین فرمون ادمه می‌دادم، لباس‌های فعلی جوری تار از پودشون جدا می‌شد که ناچار به استفاده از برگ درخت موز برای پوشوندم اعضای بدنم می‌شدم. خلاصه پاشنه‌ها رو قیصروار ورکشیدم و راهی یکی از فروشگاه‌های نوظهور محل شدم که گر مراد نیابم، دست کم به قدر وسع کوشیده باشم! سرتون رو درد نیارم. از اونجایی که آدم سخت‌سلیقه‌ای هستم، بزرگترین فروشگاه رو انتخاب کردم تا حداقل یه قلم جنس، بابِ میلِ منِ بد‌قِلِق توش پیدا بشه. همین که وارد فروشگاه شدم، جوانکی جویای نام، از پشت کانتر جستی زد، جلوی من ظاهر شد و گفت:«سلام! به فروشگاه ما خوش اومدین. چه لباسی می‌خواید کمک‌تون کنم؟»با دلی گشاده و لبخندی پر مهر جواب دادم:«ممنونم از لطف‌تون. دارم نگاه می‌کنم. اگه نیاز شد مزاحم‌تون میشم...»جوانک لبخند من رو با عملی مشابه جواب داد و خزید پشت کانتر. کمی جلوتر رفتم. تو این فکر بودم که یه جین اِسلیمِ بی‌سنگشور شاید ایده‌ی بدی نباشه. همین که فرمون رو به سمت رگال شلوار جین کج کردم، جوانک جویای نام دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و گفت:«از سایز شما فقط 3 تا جین باقی مونده. تخفیف خوبی هم خورده. دوست دارید براتون بیارم تست کنید؟»قبل از اینکه بگم «نه، ممنون»، در یک چشم به هم زدن، از پشتش 4 تا شلوار در آورد و پهن کرد روی پیشخوان. نگاهی از سر سیری حواله‌ی شلوارها کردم. همه سنگشور داشت. جواب دادم:«سنگشوردار نمی‌خوام. خودم رگال‌ها رو می‌بینم. مرسی»اینقدر بالا و پایین کردم تا بالاخره از اعماق تاریک و نمور یکی از رگال‌ها، یه جینِ تر و تمیز و با اصالت به من چشمک زد. از اون کهنه‌کارها. شلوار رو از دل رگال بیرون نکشیده بودم که چشمم دوباره به جمال جوانک منور شد. چهار تا تی‌شرت رنگ و وارنگ دستش بود و بی‌درنگ شروع کرد به فک زدن. «چه انتخاب خوبی! تی‌شرت سفید و نارنجی با جین عالی میشه. این یکی آبیه و تن‌خورِش حرف نداره. ولی اگه خودم بخوام یکی رو بردارم، به نظرم قرمزه یه چیز دیگه است. با آدیداس سفید میشه پرچم فرانسه!»درسته که ترتیب رنگ‌های پرچم فرانسه رو اشتباه گفت ولی مشکل اصلی این نبود. هنوز شلوار رو تست نکرده داشت یه جنس دیگه به من قالب می‌کرد. بی‌اعتنایی کردم و راهی اتاق پرو شدم. اینقدر حواسم پرت جوانک شده بود که یادم رفت قیمت شلوار رو چک کنم. همه جای جین رو زیر و رو کردم اما خبری از قیمت نبود. بلند داد زدم:«جناب ببخشید میشه بیاید کمک؟» جوانک نزدیک شد و گفت:«در خدمتم...»«ببخشید این شلوار روش قیمت نخورده. چنده؟»«قیمت‌ها رو روی لباس‌ها نمی‌زنیم تا شما جنسی که دوست دارید رو انتخاب کنید. مهم اینه خوشتون بیاد. البته قیمت‌ها روی هر رگال خورده. اگه 2 تا از این شلوار بردارید با تخفیف 17 درصدی میشه یک میلیون و صد و نود و نه هزار تومن»هر چی به مغزم فشار آوردم نتونستم حساب کنم هر شلوار دونه‌ای چقدر می‌افته. از سر ناچاری شروع کردم به پرو. شلوار مندرس فعلی پایین نیومده بود که یک کاغذ از زیر در لیز خورد و رفت زیر کفشم. روش بزرگ نوشته شده بود:«ایمیل و شماره تلفن‌ت رو بنویس، موقع پرداخت همین شلوار رو با 10 درصد تخفیف بخر!»کاغذ رو از زیر در پرت کردم بیرون و با عصبانیت، شلوار جین آبی رو پوشیدم. ببخشید نپوشیدم. چون دکمه‌اش قفل داشت و باز نمی‌شد. بیشتر دقت کردم. به دکمه برچسبی با این مضمون چسبیده بود:«مشتری گرانقدر! متاسفانه شلوار قابل پرو نیست. لطفا با مترِ داخل کشو، دور کمر و قد خودتون رو اندازه بگیرید و با سایز مندرج روی کمر شلوار مقایسه کنید.»انگار همه دست به دست هم داده بودن تا جلوی شلوار خریدن من رو بگیرن. دیگه این بازی حیثیتی شده بود و از سر لجبازی هم شده باید یه شلوار از اون فروشگاه لعنتی می‌خریدم. متر زدم و اولین کورسوی امید برام روشن شد. همونی بود که می‌خواستم. دست کم روی کاغذ که اینجوری به نظر می‌رسید. سریع از اتاق پرو بیرون زدم و قبل از اینکه سر و کله‌ی جوانک پیدا بشه، خودم رو به صندوق رسوندم. صندوق‌دار لبخند زد، شلوار رو از من گرفت و به یکی از فروشنده‌ها اشاره کرد. فروشنده نزدیکتر اومد، شلوار رو تحویل گرفت و به رگالی که ازش برداشته بودم برگردوند! باورم نمی‌شد. یه آن حس کردم دوربین مخفیه. به اطراف نگاه کردم و دست تکون دادم و لبخند زدم شاید کارگردان بیخیال بشه و کات بده. اما خبری از دوربین مخفی نبود. صندوق‌دار که فهمید قضیه چیه گفت:«نگران نباشید. اون شلوار مال شماست. لطفا آدرس، شماره تلفن و زمانی که براتون مناسبه رو بگید، ما براتون پیک می‌کنیم. هزینه‌ی بسته‌بندی و پیک هم میشه 25 تومن که روی فاکتورتون میاد.»هنوز این جمله تموم نشده بود که از پشت پیشخوان، 3 تا مایع شوینده بیرون آورد و ادامه داد:«شلواری که خریدین 6 ماه گارانتی داره اما برای اینکه رنگش نره، بهتره ازین شوینده‌ها استفاده کنید. شوینده‌ی متفرقه هم رنگ جین رو میبره هم گارانتی رو لغو می‌کنه. ضمنا این شوینده‌ها از ترکیبات آلی غیر فرار تشکیل شده‌ن که به محیط‌زیست آسیب نمی‌رسونه. اگه به محیط‌زیست اهمیت نمی‌دین، از فاکتورتون حذفش کنم»نامرد دست روی بد جایی گذاشته بود. احتمالا می‌دونست پای محیط‌زیست که به میون بیاد من عنان از کف میدم. یکی از شوینده‌ها رو برداشتم، کارت کشیدم و با دست خالی از فروشگاه زدم بیرون. پام رو از فروشگاه بیرون نذاشته بودم که سیل پیامک‌های تبلیغ جور و واجور از چند فروشگاه‌ لباس دیگه به سمتم سرازیر شد...اگه تا اینجای داستان رو خوندید و رفیق نیمه راه نشدید، احتمالا می‌پرسید چرا نرفتم یک فروشگاه دیگه، چرا تا آخر خط پیش رفتم، چرا چیزی نگفتم، زیر گوش جوانک جویای نام نزدم، چیزی حواله‌ی صندوق‌دار نکردم، شلوار رو خریدم، پول پیک و شوینده رو دادم و دست خالی برگشتم خونه. خب باید خدمتتون عرض کنم که من در این تجربه تنها نیستم و اغلب شما تا حالا حداقل یک بار این مسیر رو با کمی بالا و پایین طی کردید. این داستان تجربه‌ی ما موقع خرید لباس از اکثر فروشگاه‌های آنلاینه. اگه شک دارید، یک بار دیگه داستان رو بخونید و با تجربیات قبلی خودتون مقایسه کنید تا ببینید راست میگم یا نه.واقعیت اینه، الگوهایی که در فضای حقیقی کوچه و بازار می‌تونن باعث عصبانیت یا منصرف شدن یا حتی جر و بحث و درگیری لفظی و غیرلفظی بشن (البته این دومی اصلا در شان‌ ما نیست)، در فضای آنلاین پدیده‌هایی طبیعی و حتی عادی به نظر می‌رسن و ما رو اذیت نمی‌کنن. شما بهتر از من مزایای کسب و کارهای آنلاین رو می‌دونید. برای همین توی این یادداشت قصد ندارم به بخش پر لیوان اشاره کنم. بیشتر دوست دارم تلنگری بزنم تا با الگوهای فریبنده‌ی دنیای امروز بیشتر آشنا بشیم، رفتار اونها رو بهتر ارزیابی کنیم، کمتر گول بخوریم، آگاهانه‌تر انتخاب کنیم و به خودمون و عزت نفس‌مون بیشتر بها بدیم.خب قبل از ادامه‌ی بحث، باید بگم این تازه بخش اول یادداشت بود. کمربندها رو سفت ببندید تا بریم سراغ اصل مطلب؛ انواع الگوهای فریبنده (Deceptive Pattern) در طراحی محصولات آنلاین. مطمئنم بعد از تموم شدن این یادداشت، بر می‌گردید بالا و یه بار دیگه مقدمه رو می‌خونید. لطفِ بار دوم به لمس بهتر ترفندهای رمزگشایی شده است. توی لحظه‌ی زیبای گفتن «آهان...»!الگوهای فریبنده که بیشتر به الگوهای تاریک (Dark Pattern) شهرت دارن، برای یک هدف اصلی طراحی میشن؛ ترغیب یا اجبار غیر مستقیم کاربر به انجام کاری که تمایلی به انجامش نداره. خب چرا منِ صاحب کسب و کار باید همچین کاری بکنم؟ چون به نفعمه! پس باید عملِ نامطلوب رو جوری «آرایش» کنم که مطلوب به نظر برسه یا کلا به نظر نرسه. وقتشه بریم سراغ ترفندها و مثال‌هاشون.1- الگوی Sneak into basketوقتی یه جنس یا خدمتی رو به قیمت A تومن می‌خریم و موقع پرداخت (Checkout)، خیلی سوسکی و نرم یه سری «اقلام/اجناس اضافی» به صورتحساب‌مون اضافه میشه، الگوی «دزدکی برو تو سبد خرید ملت» اتفاق افتاده. فرض کنید بعد از انتخاب بلیت رفت و برگشت به یه جایی از این کره‌ی خاکی، توی فاکتورتون به طور خودجوش ردیف بیمه‌ی مسافرتی چپونده باشن. توی تجربه‌ی خرید شلوار جین، فروش ماده‌ی شوینده‌‌ لباس حکم همین ترفند رو داشت.بعضی وقتها ترفندها به این گل‌درشتی و بی‌سلیقه‌گی طراحی نمیشه بلکه کسب و کار از ندونستن کاربر استفاده می‌کنه تا به خواست خودش اقلام اضافی رو به فاکتور اضافه کنه. نمونه‌اش رو توی تصویر زیر می‌بینید. سایت GoDaddy موقع فروش دامنه، پکیج Privacy protection رو خیلی نرم به کاربر قالب می‌کنه. لازمه تاکید کنم که این روش با ارائه‌ی پیشنهاد (Suggestion) فرق می‌کنه چون هزینه‌ی اضافی به طور پیشفرض به فاکتور اضافه شده نه با انتخاب آگاهانه‌ی کاربر.2- الگوی  Hidden Costالگوی هزینه‌های پنهان شبیه دزدکی برو تو سبد خرید ملت می‌مونه با این تفاوت که به جای اقلام اضافی، «هزینه‌های پنهان» فرآیند خرید از لحظه‌ی پرداخت تا رسیدن بسته به دست خریدار توی فاکتور فروش آورده میشه تا قیمت کالا کمتر از چیزی که باید به نظر برسه. جدا کردن مبلغ مالیات بر ارزش افزوده، هزینه‌ی بسته‌بندی و ارسال از قیمت خود کالا یه نمونه‌ی متداول از این ترفنده. موقع خرید شلوار جین، فروشگاه از همین ترفند استفاده کرده بود برای همین من مجبور شدم 25 هزار تومن برای هزینه‌ی بسته‌بندی و ارسال بپردازم.یه نمونه‌ی خیلی رو اعصاب هم که این روزها زیاد شده و احتمالا صابونش به تن‌مون خورده، هزینه‌ی بسته‌بندی غذا توی بعضی رستوران‌های اسنپ فوده. ممکنه از خودتون بپرسید خب مشکلش چیه؟ خریدار باید این هزینه‌ها رو بده دیگه! درسته، ما باید هزینه‌ی بسته‌بندی و مالیات غذا رو بدیم، ولی وقتی یک غذا رو به صورت بیرون‌بر می‌خریم و قیمت غذا یکی از مهم‌ترین پارامترها برای انتخاب غذاست (دست کم چند ماهه که اینجوری شده)، جدا کردن این هزینه‌ها از قیمت و چپوندنش توی فاکتور، مصداق فریب کاربره. مخصوصا اگه این رویه بین رستوران‌ها (کسب و کارها) استاندارسازی نشده باشه و هر کی ساز خودش رو بزنه.3- الگوی Confirmshamingاز شما چه پنهون، ترجمه‌ی تر و تمیزی از این کلمه به ذهنم نمی‌رسه. برای همین لفاظی رو کنار می‌ذارم و مستقیم می‌رم سراغ مفهوم. اگه یادتون باشه فروشنده‌ی زبل فروشگاه از دوستدار محیط‌زیست بودن من سوء استفاده کرد تا شوینده‌ای که نیاز نداشتم رو به من قالب کنه. بهتر بگم، احساس «شرمندگی» و  «وجدان‌درد» ناشی از رد پیشنهاد خرید شوینده‌ی بدون مواد آلی فرار (NVOC) من رو قانع کرد به خرید شوینده! من اگه شوینده رو نمی‌خریدم، هر بار موقع شستن شلوار جین، به خودم سرکوفت می‌زدم که «حواست هست داری به محیط زیست آسیب می‌زنی فلان فلان شده!»4- الگوی Scarcity«فقط 3 تا ازین شلوار جین با سایز شما باقی مونده!»درست حدس زدید. این یکی از رایج‌ترین ترفندها توی فروشگاه‌های آنلاینه. عموما این الگو با یه تخفیف ریز یا درشت همراه میشه تا کاربر کوچکترین تردیدی به دلش راه نده و محصول رو با دلی آرام و قلبی مطمئن بخره و از کرده‌ی خود دلشاد بشه! البته تخفیف احتمالی، قسمت فریبنده‌ی ماجرا نیست. ذکر تعداد باقی مونده‌ی کالاست که فریبنده‌ست. چون به طور هوشمندانه‌ای ترس از دست دادن (Fear of loss) رو در ذهن کاربر تحریک می‌کنه و این ترس عامل اصلی فشار دادن دکمه‌ی خرید میشه. توی این یادداشت، بیشتر موردش نوشتم و انواع خطاهای ذهنی انسان رو بررسی کردم. دوست داشتید یه نگاهی بهش بندازید.5- الگوی Urgencyکمیابی (Scarcity) یه روی سکه‌ی دیگه هم داره؛ محدودیت زمانی. از جمعه‌ی سیاه (Black Friday) گرفته تا تخفیف‌های مدت‌دار همه یک هدف دارن و اون چیزی نیست جز تحریک حس از دست دادن کاربر. اینم یه نمونه‌ی دم دست از اسنپ فود عزیز.6- الگوی Price comparison preventionاگه یادتون باشه، توی اتاق پرو بود که فهمیدم قیمت لباس روش نخورده. جوانک جویای نام هم جوری با اعداد و ارقام بازی کرد که من نفهمم هر شلوار چه قیمتی داره! پنهان کردن یا دستکاری قیمت‌ کالا و خدمات با هدف جلوگیری از مقایسه‌ی قیمتی، یکی دیگه از فریب‌های رایج در کسب و کارهای آنلاینه. بسته‌های پریمیوم لینکدین از معروف‌ترین مثال‌های این الگو به حساب میاد. توی تصویر زیر فقط ویژگی‌های سرویس پریمیوم توضیح داده شده و خبری از قیمت بسته‌ها نیست. بنابراین یه پارامتر تاثیرگذار (قیمت) از معیارهای مقایسه بسته‌ها حذف شده تا کاربر کاری رو انجام بده که لینکدین می‌خواد! البته قدمت این الگو به قبل از دوران ظهور اینترنت برمی‌گرده. یه سر به میوه فروش محله بزنید. اون سطل‌ها و کاسه‌های شیک و مجلسی توت فرنگی، شاه توت و زردآلو دقیقا با همین هدف طراحی شده‌ تا شما نفهمید هر کیلو توت فرنگی چقدر براتون آب می‌خوره.7- الگوی Privacy Zuckeringهوم... چقدر اسمش آشناست، نه؟ کجا شنیده بودمش؟ آهان! ربطی به جناب زاکربرگ نداره احیانا؟ چرا دقیقا به شخص شخیص مارک زاکربرگ مربوطه. اون قدیم‌ها فیسبوک اینقدر اطلاعات اضافی از کاربر ‌گرفت و برای کارهای متفرقه و نامرتبط با سرویس اصلی فیسبوک استفاده ‌کرد که یه الگوی خاص فریب کاربر به نامش زدن! خلاصه فیسبوک با همین کارها تونست برای اولین بار، یه شبکه‌ی اجتماعی رو بزرگ و سودآور کنه و زمانی که خرش از پل گذشت، تغییر رویه داد و خلاصه شتر دیدی ندیدی. ببخشید این جمله‌ی آخر بدآموزی داشت. لطفا زیرسیبیلی در کنید. اون پیامک‌های تبلیغاتی آخر داستان شلوار جین هم از همین کثافت‌کاری‌ها بود. یادتون که نرفته؟8- الگوی Roach Motelکلا وقتی امکان ورود به یک سرویس رو خیلی راحت کنیم، کاربر رو به دام بندازیم و امکان خروج رو غیرممکن یا دشوار کنیم از الگوی Roach Motel استفاده کردیم. حتی سخت یا غیر ممکن بودن روند حذف حساب کاربری هم توی همین گروه طبقه بندی میشه. اگه بتونید اکانت اینستاگرام‌تون رو از توی اپ پاک کنید، یه نهار پیش من دارید. 9- الگوی Forced Continuityالگوی Roach motel یک مدل کلی و جامع بود که خیلی جاها کاربرد داره و محدود به کسب و کارهای حق اشتراکی نمیشه. برای این موارد، یک الگوی خاص هم در آوردن که حواسمون حسابی جمع باشه. به این ترفند، «تداوم اجباری» می‌گن. قبل از اینکه خود الگو رو توضیح بدم، شاید بهتر باشه یه مثال ملموس بزنم تا بیشتر با ماهیت کار آشنا بشید. همین چند سال پیش بود که وزیر جوان صبح از خواب بیدار شد و یخه‌ی شرکت‌های ارزش افزوده (VAS) رو سفت چسبید. قضیه از این قرار بود که یه سری شرکت فعال در حوزه‌ی دیجیتال، سرویس‌های آنلاینی درست کرده بودن که برای کاربران تولید محتوای پیامکی بکنه. حداقل قرار بود همچین کاری بکنه. بعد اپراتورها از کاربر می‌پرسیدن که مثلا می‌خوای به سرویس محتوای ورزشی فلان دسترسی داشته باشی؟ کاربرِ از همه‌ جا بی‌خبر هم ستاره فلان مربع رو می‌فرستاد و بی‌وقفه پیامک (محتوا!) دریافت می‌کرد بدون اینکه بفهمه هزینه‌ی ارسال پیامک‌ها داره از جیب مبارکش پرداخت می‌شه. تازه اونهایی که متوجه این کلاه‌برداری ‌شدن، باید از هفت خان رستم می‌گذشتن تا عضویت‌شون توی این سرویس‌ها لغو بشه.خارج از ایران، سرویس‌های برداشت مستقیم (Direct Debit) بستر اصلی این الگوها هستن چون به کاربران دوره‌ی آزمایشی رایگان (Trial) می‌دن و بعد از تموم شدن این دوره، اشتراک ماهانه رو به طور خودکار از حساب بانکی کاربر کم می‌کنن مگر اینکه طرف بیاد و اشتراکش رو «لغو» بکنه.حالا فرض کنید دوره‌ی اشتراک رایگان Audible تموم شده. تو این حالت منطقا باید برای شما ایمیل بیاد و بهتون یادآوری بکنه تا اگه تمایل به لغو اشتراک دارید، روی لینک فلان بزنید تا مبلغ اشتراک از حساب‌تون کسر نشه. ولی این ایمیل نمیاد، شما یادتون میره اشتراک رو لغو کنید و هر ماه پول از حساب‌تون کسر میشه. به همین سادگی.10- الگوی Disguised adsاگه قصه‌ی آقا گرگه و شنگول و منگول و حبه‌ی انگور یادتون بیاد، این الگو خیلی راحت تو خاطرتون می‌مونه. ما می‌دونیم کاربر با دیدن تبلیغات مستقیم، دو تا پای دیگه قرض می‌گیره و زود پا به فرار می‌ذاره. پس لباس مبدل تنشون می‌کنیم و با کلی سرخاب سفیداب می‌فرستیم روی سایت تا کاربر گول بخوره و فرار نکنه! با این کار، کاربر این تبلیغات رو با المان‌های دیگه‌ی وبسایت اشتباه می‌گیره، روشون می‌زنه و پرتاب میشه به بیرون از وبسایت. تبلیغات اول ویدئوهای یوتیوب، تبلیغات گوگل پلی، دکمه‌های فراخوان (CTA) با عنوان Download و بنرهای همسان، همه از این مدل پیروی می‌کنن.ما که هنوز نفهمیدیم کدوم دکمه‌ی فراخوان واقعا دانلود می‌کنه، کدومشون سر کاریه!11- الگوی Misdirectionاین ترفند رو میشه در یک جمله خلاصه کرد؛ مثل شعبده‌باز حواس کاربر رو پرت کن تا نفهمه کبوتر رو کجا قایم کردی! احتمالا همه‌ی ما نمونه‌ی ناب و بی رقیب این الگو رو موقع نصب اپلیکیشن Skype تجربه کردیم. توی تصویر زیر، کاربر در حین نصب اپلیکیشن فقط به دکمه‌های فراخوان (CTA) توجه می‌کنه و اصلا متوجه نمیشه که دو تا تیک سمت چپ به صورت پیشفرض فعاله و از این لحظه به بعد مجبوره از زباله‌هایی مثل MSN و Bing به صورت پیشفرض استفاده کنه!12- الگوی Bait &amp; Switchدوست عزیزی داشتم که اخلاق جالبی داشت. می‌دونست من اهل قدم زدن توی پارک نیستم و بهش جواب رد میدم برای همین درخواستش رو جور دیگه‌ای مطرح می‌کرد. مثلا می‌گفت «پایه‌ای بریم آبمیوه بخوریم؟» من هم قبول می‌کردم اما بعد از چند دقیقه سر از پارک در می‌آوردیم! دوست من آبمیوه طعمه‌ای بود تا من به دام بیفتم و اون به هدفش برسه. کسب و کارهای آنلاین هم از این کلک‌ها زیاد می‌زنن. شاید باورتون نشه اما مایکروسافت یه زمانی برای آپگرید نسخه‌های قدیمی ویندوز به ویندوز 10، از این روش نخ‌نما استفاده می‌کرد. داستان این جوری بود که جناب مایکروسافت دیالوگ زیر رو به کاربر نشون می‌داد ولی وقتی علامت ضربدر رو انتخاب می‌کردیم، آپگرید ویندوز به طور خودجوش شروع می‌شد! واقعیت اینه، تغییر عادت‌ها و پیشفرض‌های نهادینه شده در ذهن کاربر برای رسیدن به اهداف سودجویانه فقط اعتماد رو از بین می‌بره ولاغیر برای همینه چند سالی میشه اون دوست عزیز رو دیگه ندیدم. :)13- الگوی Tricky questionترجمه‌ی آب رو گل آلود کن و ماهی بگیر به زبان دیجیتال میشه همین ترفند «سوال فریبنده». وقتی با کلمات بازی کنیم، جملات مبهم و پیچیده به کار ببریم یا از تکنیک جملات منفی در منفی (Double negative) استفاده کنیم تا کاربر گیج بشه و کار مورد نظر ما رو انجام بده، الگوی سوال فریبنده اتفاق افتاده. مثلا توی تصویر زیر، سوال جوری پرسیده شده که مغز کاربر برای چند لحظه از کار بیفته، به طور ناخودآگاه گزینه‌ی سبز رنگ رو انتخاب کنه و از برنامه خارج نشه.14- الگوی Friend Spamاین هم از اون ترفندهایی به حساب میاد که سندش به اسم Linkedin خورده. قصه از این قراره که کاربران به لینکدین دسترسی می‌دادن تا کانتکت‌هاشون رو برای شبکه‌سازی شناسایی بکنه. عین همون کاری که اغلب شکبه‌های اجتماعی انجام میدن. اما مشکل از جایی شروع شد که این شرکت با ایمیل کاربران، به ایمیل کانتکت‌هاشون اسپم ‌فرستاد. البته این داستان یه بخش کلید اسرار هم داره. لینکدین برای همین کار 13 میلیون دلار جریمه پرداخت کرد.خب این هم خلاصه‌ای بود از رایج‌ترین الگوهای فریبنده در طراحی تجربه‌ی کاربری محصولات آنلاین. البته همچین خلاصه‌ی خلاصه هم نبود. قبلا گفتم (کجا یادم نیست ولی گفتم)؛ هدف اصلی من آشنا کردن کاربران عادی با این مفاهیم هست برای همین سعی می‌کنم با زبون ساده و در قالب داستان‌ها و مثال‌های قابل لمس مفاهیم رو توضیح بدم. اگه موردی به ذهن‌تون می‌رسه که از قلم افتاده حتما توی کامنت‌ها زکات علم‌تون رو سخاوتمندانه پرداخت کنید تا من و بقیه ازتون یاد بگیریم. این هم لینک منابع یادداشت:https://www.shopify.com/partners/blog/dark-patternshttps://uxdesign.cc/dark-patterns-in-ux-design-7009a83b233chttps://davidmartinsonnyc.medium.com/ux-dark-design-pattern-forced-continuity-6c7af78682adhttps://www.coursera.org/professional-certificates/google-ux-design</description>
                <category>میلاد کاردگر</category>
                <author>میلاد کاردگر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 12:42:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراح سیب می‌تونه پرتقال طراحی کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladkardgar/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-rtmu5q4npgp3</link>
                <description>چند روز پیش توی میوه‌فروشی به یکی از رفقای قدیمی‌ برخوردم. حسابی چاق سلامتی کردیم. وقتی فهمید ماشین نیاوردم تعارف زد من رو برسونه. از خدا خواسته قبول کردم. کولئوس 2018 خریده بود. تا اون روز نه سوار شده بودم و نه از نزدیک براندازش کرده بودم. به چشم مسافری، خوب چیزی بود. یادم اومد چند سال پیش یکی دیگه از دوستام مدل 2015 رو داشت و یه بار سوار شده بودم. نمی‌دونم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:«قشنگ معلومه رنو طراح ماشین‌هاش رو عوض کرده. این، کار طراح‌های قبلی نیست»حدس زدنش کار سختی نبود. راستش رو بخواین حتی نیاز نبود سوار بشم تا بفهمم. یه نگاهی به دو تا عکس زیر بندازید دوزاری‌تون میفته چی میگم.بعد از خداحافظی و تبادل یه دنیا چاکرم و مخلصم، از ماشین پیاده شدم و رفتم بالا. سیب‌ و پرتقال رو شستم و به پاس تقدیر از زحمات، مثل یک مهمون نشستم تا از خودم پذیرایی کنم. خیلی تمیز و مرتب پوست میوه‌ها رو کندم، قاچ کردم و شروع کردم به خوردن که تلفنم زنگ خورد. جواب دادن همانا و چهل دقیقه فک بی‌مورد زدن همان. وقتی برگشتم، سیب از رنگ و رو افتاده و حسابی قهوه‌ای شده بود اما پرتقال‌ها آخ نگفته بودن. ناخودآگاه یاد مصاحبه‌ با یک سری طراح محصول گوگل افتادم. از هر طراح پرسیده بودن محصول مورد علاقه‌شون چیه و چرا. ایده‌های جذابی گفته بودن که خودش یه کلاس «چگونه به دنیای اطراف بنگریم» بود. از لِگو و سماور برقی (سماورهای توی هتل نه سَمور پاکان!) گرفته تا چکش و فرغون. ولی عجیب‌ترین انتخاب مربوط به ایزی زاهوریان؛ طراح و محقق تجربه‌ی کاربری گوگل، بود که پرتقال رو انتخاب کرده بود!همین بهونه‌ای شد برای پر و بال دادن به ایده‌ی ایزی خانم و نگاه موشکافانه به پرتقال از دید یک کاربر کنجکاو. قبل از اینکه ادامه‌ی یادداشت رو بخونید، پیشنهاد می‌کنم از دید یک مصرف کننده (کاربر) طراحی پرتقال رو بررسی کنید. چه چیزهای «کاربردی» و به درد بخوری توی طراحیش هست که به نظرتون با اصول طراحی محصول همخوانی داره. بعد ادامه‌ی مطلب رو بخونید و ببینید چقدر مشترکات داریم و خلاصه چند چندیم. خب بریم سراغ آنباکسینگ پرتقال. شاید مهم‌ترین ویژگی این میوه پیروی از قاعده‌ی معروف هرچی کمتر بهتر (Less is more) باشه. یعنی هیچ المان اضافی و بی‌کارکردی توی پرتقال دیده نمیشه و حتی بعضی از المان‌ها چند هدف متفاوت دارن که در نوع خودش جالبه.بذارید از پوست پرتقال شروع کنیم. اولین نکته‌ی جذاب، رعایت کانترست بالای رنگ برگ و پوست میوه است که لذت بصری بالایی خلق می‌کنه. نکته‌ی دوم هماهنگی رنگ پوست با گوشت میوه است. برای درک بهتر موضوع، اولین باری که با این میوه روبرو شدید رو تجسم کنید. اگه ظاهر میوه نارنجی رنگ باشه و بعد از شکافتن ببینید داخلش آبی رنگه چه احساسی پیدا می‌کنید؟ ثبات (Consistency) طراحی پرتقال شگفت‌انگیزه و از بد سلیقه‌گی طراح خبری نیست. ضمنا پوست پرتقال علاوه بر محافظت از بخش آبدار و خوشمزه‌ی میوه در برابر نگاه چپ حیوانات طمع‌کار، می‌تونه به عنوان بازیگر مکمل وارد عمل بشه و نقش طعم دهنده‌ رو برای غذا و آبمیوه ایفا کنه. بماند که خرد کردن پوست برای آدم‌های بی‌اعصاب، خودش یه نوع تراپیه. امتحان کنید، جواب میده.شاید تنها امتیاز منفی این بخش، سخت کنده شدن پوست میوه باشه که به خاطر بقیه‌ی محاسنی که گفتم، ازش چشم‌پوشی می‌کنیم. از پوست خوش رنگ و بو و کاربردی میوه که بگذریم، می‌رسیم به خود جنس؛ یعنی گوشت. اصلا بافت نرم، لطیف، پر از جزییات، جذاب و آب‌دار هیچی، آخه کدوم میوه با فداکاری، خودش رو به لقمه‌های کوچک تقسیم می‌کنه تا شما بدون زحمت قاچ کردن، هلو برو تو گلو بخوریدش؟ به نظرم در مقایسه با هلو، واقعا پرتقال مورد کم لطفی قرار گرفته. طراحی ازین کاربردی‌تر (Usable) و منصفانه‌تر (Equitable) هم داریم؟ تازه وقتی دقت کنید، می‌بینید هر لقمه با یه لایه‌ی محافظ پوشونده شده تا وقتی مثل من چونه‌تون گرم شد و چند صباحی میوه‌ها توی هوای آزاد موند، آب داخل هر تکه (پَر) خشک و تلخ نشه و نسبتا تازه بمونه. انگار طراح موقع اتود زدن کاملا با کاربر همدلی (Empathize) کرده، خودش رو جای اون گذاشته، دغدغه‌هاش رو درک کرده و بعد دست به قلم برده.به نظرم پرتقال خودش یه کلاس درس 3 واحدی تولید مثل و تنظیم خانواده‌ برای مابقی موجوادت به غیر از انسانه. با این وجود دوست دارم از نگاه سرمایه‌گذاری و با ادبیات سبد و تخم مرغ به موضوع نگاه کنم تا متهم به دفاع از چند همسری و ... نشم. به نظرم پرتقال عزیز به شکل هوشمندانه‌ای هسته‌هاش رو توی پرهای مختلف جا میده. یعنی مثلا یک پرتقال با 12 هسته، توی هر پر یکی دو تا هسته بیشتر نگه نمی‌داره. به قول اقتصاددان‌ها، همه‌ی تخم‌هاش رو توی یک سبد نمی‌ذاره. چون در این حالت احتمال پخش شدن هسته و رویش درخت پرتقال جدید و تضمین بقا در طبیعت بالاتر میره. اگه شما ذهن منحرفی داری و بین پرتقال و خودت داری دنبال شباهت می‌گردی، باید بگم مشکل از فرستنده نیست، گیرنده‌ت اشکال داره عزیز! تا یادم نرفته بگم، این ویژگی یکی از معدود مشکلات طراحی پرتقال از دید تجربه‌ی کاربریه چون هیچ کسی دوست نداره موقع خوردن، مجبور بشه هسته‌های میوه رو تف کنه. ولی چه کنیم که بعضی وقت‌ها زور تضمین بقای محصول به desirability می‌چربه.خلاصه اینها رو نگفتم که بعد از خوندن این مطلب، «فتبارک الله احسن الخالقین»‌گویان به خالق پرتقال ایمان بیارید یا ته ذهنتون سوال پیش بیاد که طراح (خالق) سیب اصلا می‌تونه چیزی مثل پرتقال خلق کنه یا نه! درست مثل سوالی که برای من موقع مواجه شدن با رنو کولئوس پیش اومد. نمی‌دونم، شاید هم آقا یا خانم طراح، وقتی کِیفش کوک بوده پرتقال رو اتود زده و دو دقیقه قبل از ددلاین پروژه، یه طرحی واسه سیب سر هم کرده تا دهن کارفرما رو ببنده. به نظرم اگه طراح می‌دونست آدم وحوا با خوردن سیب دهن یه عالمی رو سرویس می‌کنن یا جاذبه با خوردن سیب توی کله‌ی نیوتن کشف میشه یا چند صد هزار سال بعد، شرکتی با نماد سیب گاز زده دنیا رو تسخیر می‌کنه، شاید بیشتر دل می‌داد به کار! خب دیگه من برم باقی سیب‌ها رو بخورم. دیر بجنبم باید همه‌ رو بریزم سطل خاکروبه. شما هم اگه دوست داشتید، یه نگاهی به دور و برتون بندازید و از طراحی‌های خوبی که به چشم‌تون میاد برام بنویسید.</description>
                <category>میلاد کاردگر</category>
                <author>میلاد کاردگر</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 21:04:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریب‌های ذهن خطرناک من (مرور انواع خطاهای شناختی)</title>
                <link>https://virgool.io/@miladkardgar/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-qxjxfzy7mm9y</link>
                <description>چند وقت پیش، توی شهر کتاب چرخ می‌زدم و قفسه ها را بالا و پایین می‌کردم تا اینکه رسیدم به بخش کتب نفیس و محبوب انگیزشی. از سر کنجکاوی نگاهی به عناوین انداختم. «بیاندیشید و ثروتمند شوید» با تصویری از اسکناس‌های دلار و چهره‌ی جناب بنجامین فرانکلین که جوری به من زل زده بود انگار حق آبا و اجدادش را یکجا بالا کشیده‌ام. «هنر ظریف بیخیالی» (یا همان چگونه مسائل را به زانوهای مبارک ارجاع دهیم) با عکس جوانی که به صندلی تکیه داده، دستانش رو پشت سرش گره کرده و دقیقا در حال انجام فعل ارجاع دادن بود. «9 مرد موفق، 90 رمز موفقیت» با عکسی از لبخند 9 مدیرعامل برجسته‌ی حوزه تکنولوژی، «24 قانون بدست آوردن قدرت»، «7 عادت مردمان موثر»، «12 ستون موفقیت» و ...به نظرم فارغ از کیفیت محتوا، شیوایی قلم و صحت ادعاهای هر نویسنده، یک ویژگی بین همه‌ی این کتاب‌ها مشترک است؛ تمرکز بر افرادی که دستورالعمل‌های کتاب را در زندگی بکار گرفته و رستگار شده‌اند و نادیده گرفتن خیل عظیم شکست خوردگان. برایم سوال بود علت پرفروش بودن این کتاب‌ها چیست. چرا مردم اشتباه رایج در این جنس کتاب‌ها را درک نمی‌کنند. همین بهانه‌ای شد تا در مورد سوگیری‌های شناختی و تاثیر آنها بر تصمیمات روزمره‌ی ما بیشتر تحقیق کنم. این یادداشت مروری بر انواع همین سوگیری‌ها است. پیشاپیش بابت ترجمه‌ی بعضا نامناسب اصطلاحات انگلیسی عذرخواهی می‌کنم. اجازه دهید با همین مورد بالا شروع کنیم.1-خطای بقا (Survivorship Bias)باور مشترکی بین قماربازهای کهنه‌کار وجود دارد. اینکه قماربازهای تازه‌کار همیشه خوش شانس‌اند اما بعد از مدتی، مرغ بخت از روی شانه‌ی آنها می‌پرد و سر و کله‌ی جغد شوم بدبیاری پیدا می‌شود. به نظر می‌رسد این ادعا از لحاظ علمی قابل اثبات باشد. پس مشکل کجاست؟ مشکل نادیده گرفتن افراد تازه‌واردی است که بعد از چند باخت اول، چهار گوشه‌ی قمارخانه رو می ‌بوسند و سراغ روش‌های دیگری برای از دست دادن پول‌هایشان می‌روند! به بیان بهتر، قماربازان امروز، همان خوش‌شانس‌های دیروزند که برای تازه‌کارها ژست کهنه‌کاری و تجربه می‌گیرند. بنابراین وقتی از 90 رمز موفقیت 9 مدیر برجسته می‌نویسیم، فقط روی نجات‌یافتگان تمرکز کرده‌ و همه‌ی جماعتی که این رموز را به کار گرفته اما شکست خورده‌اند را نادیده گرفته‌ایم. به این سوگیری اشتباه، Survivorship Bias می‌گویند.2- خطای در دسترس بودن (Availability Bias)بعد از نمایش و فروش بالای فیلم آرواره‌های جناب اسپیلبرگ در سال 1975، تعداد افرادی که برای شنا یا آفتاب گرفتن به سواحل می‌رفتند به طرز چشمگیری کاهش یافت. اما این تمام ماجرا نبود. حتی تعداد شکار غیر مجاز کوسه هم به سرعت بالا رفت. در حقیقت مردم در اثر تماشای فیلم آرواره‌ها، به این باور رسیده بودند که هر لحظه ممکن است سر و کله‌ی کوسه‌ای پیدا شود و در چشم بر هم زدنی آنها را ببلعد! آیا در چند ماه اکران فیلم آرواره‌ها، کوسه‌ها خشمگین‌تر شده بودند یا فقط ذهن مردم نسبت به موجودی به نام کوسه، حساس شده بود؟بگذارید مثال دیگری بزنم. به نظر شما طی دو سال گذشته، تعداد مرگ‌و‌میر ناشی از آلودگی هوا بیشتر بوده یا کووید 19؟ طبق آمار سازمان بهداشت جهانی، در این مدت حدود 8/4 میلیون نفر در اثر آلودگی هوای آزاد (Outdoor) جان خود را از دست داده‌اند در حالی که مجموع تعداد مرگ‌ومیر ناشی از کووید 19 حدود 6 میلیون نفر بوده است. وقتی برای چند ماه، تعداد مبتلایان و فوت‌شدگان کووید 19 تیتر اول همه‌ی خبرگزاری‌ها باشد اما در طول سال حتی یک گزارش در مورد آلودگی هوا پخش نشود، Availability Bias اجتناب‌ناپذیر است. مردم چیزی را باور می کنند که جلوی چشمشان رژه می‌رود و این قدرت بی‌مرز رسانه است.3- خطای هزینه‌ی از دست رفته (Sunk Cost Bias)«همین 2 سال پیش بود اومدن عروسی‌مون. چه جوری بهشون بگم داریم طلاق می‌گیریم؟ اگه جدا بشیم بچه‌ها چی می‌شن؟ چه بلایی سرشون میاد؟» جملات بالا یکی از چالش‌های مشترک ازدواج‌های ناموفق است. زن و مرد روی تجربه‌ی مشترکی سرمایه‌گذاری کرده‌اند که امروز عملا ورشکسته است اما هزینه‌های گذشته مثل طنابی گریبان‌گیر شده و اجازه‌ی انتخاب و تصمیم درست را از آنها گرفته است.4- خطای لنگر (Primacy/ Anchoring Bias)قصه‌های قدیمی پر است از تجربه‌ی عشق در اولین نگاه. قصه‌ی جوان‌هایی که با غمزه‌ی یار، یک دل نه صد دل عاشق فردی می‌شوند که حتی نامش را نمی‌دانند. بعدها اهالی کسب‌و‌کار اسم بهتری برای این رویداد تراشیدند و تاثیرگذاری اولیه (First Impression) به یکی از پارامترهای موثر در رشد کسب‌و‌کارها تبدیل شد. اما چرا برخورد اول اینقدر مهم است؟ تحقیقات نشان می‌دهد، ساختار مغز انسان طوری شکل گرفته که تجربه‌های جدید و ناشناخته را بهتر به یاد می‌آورد و این سهولت یادآوری، مثل قلاب عمل می‌کند. انگار قلاب ذهن ما در برخورد اولیه گیر می‌کند و برای رخدادهای بعدی اهمیت کمتری قائل می‌شود. Primacy Bias یکی از پرکاربردترین بسترهای جهت‌دهی به تصمیمات انسان امروز است. اگر شک دارید، به اولین فروشگاه دور و برتان سر بزنید و نگاهی به قیمت‌های خط خورده روی اتیکت‌ها بیاندازید. شاید کمتر گول تخفیف‌های صوری و همیشگی فروشگاه‌ها را بخورید.  5- خطای تمرکز بر اطلاعات اخیر (Recency Bias) تا حالا شده فکر کنید چرا صورتجلسه می‌نویسیم؟ بله! می‌نویسیم تا فراموش نکنیم. چرا بهتر است در حین یک جلسه‌ی 10 دقیقه‌ای یادداشت‌برداری کنیم نه بعد از جلسه؟ یعنی مغز ما با این همه پیچیدگی نمی‌تواند 10 دقیقه گفتگوی ساده را به یاد بیاورد؟ ما به اشتباه تصور می‌کنیم عملکرد ذهن‌مان هنگام یادآوری گذشته، یک روند خطی دارد. یعنی هر چه زمان بیشتری سپری شود، احتمال فراموشی با یک شیب ثابت بالاتر می‌رود. در حالی که روند به یادآوردن اطلاعات در ذهن انسان یک روند خطی نیست (نمودار زیر). ذهن ما گذشته را مثل یک دره به یاد می‌آورد. بنابراین احتمال فراموش کردن چیزی در وسط یک جلسه 10 دقیقه بیشتر از شروع و پایان جلسه است. به همین علت، ذهن ما وقایع جدید را مبنای قضاوت و تصمیم‌گیری قرار می‌دهد و بخش مهمی از داده های ارزشمند گذشته را ناخواسته دور می‌ریزد.6- خطای تاییدطلبی (Confirmation Bias)- «آقا یه ایده‌ی توپ دارم. یک ماهه دارم روش کار میکنم. میترکونه!»- «ایول! چی هست؟»- «می‌خوام یه پلتفرم بزنم لحاف‌دوزها رو وصل کنم به چوپون‌ها. می‌دونی سالانه چقدر پشم گوسفند حروم می‌شه؟ هم دلال بازی رو حذف کردیم، هم به محیط‌زیست کمتر آسیب می‌رسه، هم قیمت تموم شده لحاف برای مصرف‌کننده میاد پایین. عالیه نه؟»- «والا چه عرض کنم... ایده‌ی خوبیه ولی...» (صاحب ایده در رویای پارو کردن پول غوطه‌ور شده و ادامه‌ی جملات نفر دوم را نمی‌شنود!)در مثال بالا، فرد صاحب ایده دچار Confirmation Bias شده است. او پیش‌فرضی دارد و دنبال شواهدی برای تایید آن می‌گردد. بنابراین تمرکز بر نشانه‌های همسو با عقاید او باعث نادیده گرفتن سایر شواهد می‌شود.7- خطای تعمیم به جمع (False Consensus Bias)«مردم ایران باور دارن ...»، «ملت ایران هیچوقت ...»، «نه تنها بنده، بلکه اکثر ایرانیان ...»، «مردم دیگه ...»احتمالا گوش همه‌ی ما پر است از این جملات. در تمام آنها یک خطای شناختی مشترک وجود دارد؛ تعمیم نظر و عقاید گوینده (مسئول، گزارشگر، تحلیل‌گر و ...) به سایر افراد جامعه! اما False Consensus Bias محدود به نمونه‌های بالا نیست. یکی از رایج‌ترین اشتباهات صاحبان کسب‌و‌کارها، رجوع به نظرات و سلایق شخصی و تعمیم آن به عموم کاربران است. خطایی که به احتمال زیاد، شکست کسب‌و‌کار را در پی خواهد داشت.8- خطای کادربندی (Framing Bias)تصور کنید دو خمیردندان روی میز است و شما باید یکی را انتخاب کنید. زیر اولی نوشته شده:«از هر 5 دندانپزشک، 1 نفر کیفیت این خمیردندان را تایید نکرده است»و زیر خمیردندان دوم نوشته شده:«از هر 5 دندانپزشک، 4 نفر کیفیت این خمیردندان را تایید کرده است»شما کدام خمیردندان را انتخاب می‌کنید؟از لحاظ منطق ریاضی، گزینه‌های بالا با هم فرقی ندارند و فقط نحوه‌ی ارائه و توضیح آنها متفاوت است. اما آزمایش‌ها نشان داده، درصد بیشتری از مردم گزینه دوم را انتخاب می‌کنند!در حقیقت مغز انسان در طول فرآیند تکامل خود آموزش دیده تا از ما در برابر سختی‌ها و ناملایمات حفاظت و بقای نوع بشر را تضمین کند. ذهن ما یاد گرفته به رویدادهای درآور و منفی حساسیت بیشتر و واکنش شدیدتری نشان دهد. به همین خاطر، میزان لذت بدست آوردن (خوشحالی) و غم از دست دادن (ناراحتی) یک سیب برای ما یکسان نیست. مغز ما وزن پدیده‌های منفی را تا بیش از 2 برابر بزرگنمایی می‌کند تا ریسک آسیب دیدن ما را کاهش دهد. بنابراین مغز عموم افراد، گزینه اول را خطرناک و گزینه دوم را دلپذیر تشخیص می‌دهد.این نوع سوگیری شناختی، تصمیمات ما را با پدیده‌ی ترس از دست دادن (Fear of Loss) گره می‌زند. برای مثال، احتمالا به سرویس‌های مبتنی بر دوره آزمایشی رایگان (Free Trial) برخورد کرده‌اید. در این نمونه‌ها، سرویس‌دهنده برای دوره‌ای محدود دسترسی شما را به همه قابلیت‌های سرویس باز می‌کند و بعد از طی دوره آزمایشی، دسترسی شما را به سرویس می‌بندد تا برای ادامه‌ی استفاده، پول پرداخت کنید. از دست دادن چیزی که در مالکیت شما بوده بسیار دشوار است. برای همین شما اشتراک سرویس را راحت‌تر پرداخت می‌کنید. 9- خطای دسته‌بندی (Clustering Bias)«امروز، روز حاجیته! دست به فضولات کفتر بزنم طلا میشه!»«رو دور بدبیاری‌ام، از در و دیوار داره ... می‌باره!»احتمالا از این جمله‌ها زیاد به گوش‌مان خورده است. شاید خودمان هم دچار توهمات مشابه شده باشیم. این تراوشات ذهنی عموما بعد از تکرار متوالی چند واقعه‌ی مشابه (مثبت یا منفی) شنیده می‌شود. اما آیا واقعا نظم و ترتیبی در خوش‌شانسی یا بدبیاری ما وجود دارد؟ساختاز ذهن انسان تا حد زیادی شبیه ساختار ویندوز است. ذهن ما به طور ناخودآگاه اطلاعات ورودی را براساس ویژگی‌های مشترک‌شان دسته‌بندی (فولدربندی) می‌کند. نظم بخشی به اطلاعات و الگوسازی، سرعت پردازش داده‌های جدید را بالا می‌برد و در عین حال، دسترسی و یادآوری (بازیابی) آنها را ساده‌تر می‌کند. دقیقا مشابه همان کاری که ما در ویندوز انجام می‌دهیم. همین ساده‌سازی منشا اصلی Clustering Bias است. با چنین مکانیزمی، ذهن ما در مواجهه با هر پدیده‌ی جدید، به سرعت وارد پروسه برچسب‌زنی و انتخاب فولدر مناسب می‌شود. در نتیجه‌، همه آدم‌های چشم بادامی «چینی»اند و سه بار انتخاب تصادفی برنده مسابقات جام جهانی، یک هشت پا را به پیشگوی بزرگ تاریخ تبدیل می‌کند! جالب نیست؟10- خطای مطلوبیت اجتماعی (Social Desirability Bias)این سوگیری عموما روی دیگر سکه‌ی Confirmation Bias است. بیایید مثال پلتفرم فروش پشم گوسفند را از زاویه‌ی دید نفر دوم مرور کنیم. فرض کنید یکی از دوستان یا اعضای خانواده ایده‌ی ساخت این پلتفرم را با شوق و ذوق برای شما تعرفی می‌کند و شما باور دارید این ایده،‌ چرند محض است. با این وجود آیا نظر خود را صریح و بی‌پرده با او در میان می‌گذارید یا ترجیح می‌دهید بخش کوچک پر لیوان (انگیزه و شوق به کارآفرینی) را ببینید و توی ذوق دوست‌تان نزنید؟اکثر ما راه دوم، یعنی محبوب ماندن را انتخاب می‌کنیم چون مسیر هموارتری است! رک‌گویی ممکن است موجب رنجش دیگران شود و تصویر ما را در ذهن آنها مخدوش یا حتی روابط ما را تیره و تار کند. هر زمان احساس کردید «نه» گفت برای‌تان سخت است، یاد پیامدهای ناشی از این سوگیری بیفتید. شاید مسیر دشوارتر، انتخاب بهتری باشد.11- خطای ارابه‌ی موسیقی (Bandwagon Bias)اگر فکر می‌کنید کارناوال‌ها از همان ابتدا هزاران نفر را با خود همراه می‌کنند و بعد راه می‌افتند، سخت در اشتباه‌اید. همراهی با اکثریت یا به قول خودمان «هم رنگ جماعت شدن» از خصوصیات بارز انسان است. حال هر چقدر وزنه‌ی اکثریت سنگین‌تر شود، احتمال مخالفت افراد کاهش می یابد. در طول تاریخ، مغز انسان برای حفظ بقا تعلیم دیده و همراه شدن با اکثریت اجتماع، یکی از راه های تضمین بقای بشر بوده است. اگر شک دارید، مستند راز بقا را دوباره ببینید. نه ببر شکار آهو می‌شود، نه گاومیش‌ِ تنها زنده می‌ماند!12- خطای حمایت از انتخاب (Choice Supportive Bias)فامیل دوری داشتیم که مدعی بود، پراید یکی از بهترین ماشین‌های بازار است و در جواب اینکه «دقیقا کجاش خوبه؟ راه که نمیره، ایمنی هم نداره، از ایربگ خبری نیست، ترمز هم که قربونش برم، در رو باز کنی پاهات رو بکشی رو زمین زودتر وامیسته!» می‌گفت:«واسه مصرف شهری، این چیزها سوسول بازیه!»درست حدس زدید. فامیل ما به هر دلیلی، پراید را «انتخاب» کرده بود و نقد پراید را نقد به خود تلقی می‌کرد. همه‌ی ما نسبت به تصمیمات خود دچار سوگیری و تعصب هستیم اما آگاهی نسبت به این موضوع می‌تواند نگرش ما را تا حدی تعدیل کند.13- خطای شترمرغ (Ostrich Effect)اگر طی دو سال گذشته، مثل اغلب مردم، سهام شرکت‌های بورسی را خرید و فروش کرده‌اید باید از شما بپرسم، وقتی شاخص تپه‌های ترقی را یکی پس از دیگری در می‌نوردید وضعیت سبد سهام‌تان را بیشتر چک می‌کردید یا امروز که به قهقرا رفته است؟ بگذارید مثال دیگری بزنم. اگر برای کاهش اضافه وزن خود برنامه‌ریزی می‌کنید، چند بار از ترس رو به رو شدن با واقعیت، از وزن کردن خود طفره رفته‌اید؟ چند بار علائم چربی خون را در بدن خود احساس کرده اما به دلایل مختلف آزمایش خون نداده‌اید؟احتمالا هر کدام از ما چند مورد را به خاطر می‌آوریم. ذهن ما از اطلاعات مثبت و ستایش آمیز لذت می‌برد و در مقابل ورودی‌های منفی دچار اضطراب می‌شود. عاشق تعریف و تمجید است و تحمل روبرو شدن با واقعیت تلخ و گزنده را ندارد. برای همین هنگام مواجهه با موقعیت‌های آزاردهنده، مثل کبک سرش را زیر برف می کند تا آنها را نبیند. به نادیده گرفتن پالس‌های منفی، Ostrich Effect می‌گویند.15- خطای نقطه‌ی کور (Blind Spot Bias)«روضه‌هایی که خوندی در مورد بقیه درسته. این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه!»اگر بعد از خواندن این یادداشت طولانی، جمله‌ی بالا را در ذهن خود مرور می‌کنید، دچار یکی از رایج‌ترین خطاهای شناختی شده‌اید؛ خطای «من با بقیه فرق دارم»!فرض کنید یک ماه پیش برای تولد مدیر شرکت هدیه‌ای خریده‌اید. بعد از یک ماه، ترفیع می‌گیرید. شما این ترفیع را صرفا پاداش تعهد، دانش و اثرگذاری خود در شرکت می‌دانید نه کادوی روز تولد مدیر. یک سال می‌گذرد و همین اتفاق برای یکی از همکاران‌تان می‌افتد. چقدر از ترفیع آقا یا خانم همکار را به کادوی روز تولدی که به مدیر داده نسبت می‌دهید؟ بله! همه‌ی ما دچار این سوگیری هستیم. حتی شما دوست عزیز!</description>
                <category>میلاد کاردگر</category>
                <author>میلاد کاردگر</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 17:18:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>