<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد خرقه انداز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladkhergheandaz</link>
        <description>علاقه مند به فیزیک و فلسفه ذهن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:24:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1348224/avatar/fXZJGA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد خرقه انداز</title>
            <link>https://virgool.io/@miladkhergheandaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فلسفه های قاره‌ای علم ۱: (هوسرل و هایدگر)</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DB%B1-%D9%87%D9%88%D8%B3%D8%B1%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-tirp8ggpmsi3</link>
                <description>فلسفه باید به &quot;پدیده‌ها آن‌طور که ظاهر می‌شوند&quot; بازگردد. هوسرل در کتاب‌هایی مثل &quot;ایده‌های پدیدارشناسی&quot; (1907) و &quot;بحران علوم اروپایی&quot; (1936)، مفهوم &quot;زیست‌جهان&quot; (Lebenswelt) را معرفی کرد تا نشان دهد چگونه پدیدارها آنگونه که ظاهر می‌شوند توسط جهان‌بینی علمی تحریف می‌شود. بنا به تعریف هوسرل، زیست‌جهان همان جهان روزمره و پیشاعلمی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. جهانی سرشار از تجربیات شخصی، فرهنگی و عملی. هوسرل می‌گوید علم مدرن (مانند فیزیک یا زیست‌شناسی) یک abstraction یا چکیده‌سازی از این زیست‌جهان است. درواقع از دید هوسرل با اینکه علم تلاش می‌کند جهان را عینی و ریاضیاتی کند، اما در عمل، ریشه‌های آن را فراموش کرده و به بحران می‌رسد. راه‌حل وی این است که دست به epoché یا &quot;تعلیق قضاوت زد. فیلسوف باید تمامی پیش‌فرض‌های طبیعی را کناری گذاشته و به essence (ذات) پدیده‌ها برسد. به طور خلاصه، هوسرل معتقد است که علم بدون بازگشت به زیست‌جهان، بی‌معنی و غیرعینی می‌شود.هایدگر، شاگرد هوسرل، ایده زیست جهان هوسرل را بسط داد و غنی‌تر کرد. او در کتاب &quot;هستی و زمان&quot; (1927)، پدیدارشناسی را به هستی‌شناسی تبدیل می‌کند. برای هایدگر، علم بخشی از &quot;Dasein&quot; (وجود انسانی) است. به این معنا که ما همیشه در یک زمینه تاریخی، عملی و اصطلاحا &quot;پرتاب‌شده&quot; (thrown) قرار داریم. او با بسط مفهوم زیست‌جهان عینیت علم را زیر سوال می‌برد و از آن با عنوان &quot;ready-to-hand&quot; (ابزاری در دسترس) یاد می‌کند، نه &quot;present-at-hand&quot; (عینی و جدا). برای مثال از دید هایدگر چکش نه به عنوان یک شی فیزیکی، بلکه به عنوان ابزاری در جهان روزمره باید دیده شود. علم مدرن، از نظر هایدگر، جهان را به &quot;متافیزیک فراموشی هستی&quot; تبدیل کرده و عینی‌بودن آن را انکار می‌کند، چراکه همه چیز از پیش‌فرض‌های انسانی ریشه می‌گیرد.به طور خلاصه، از دید این دو فیلسوف، علم بدون فرض زیست‌جهان، یک illusion عینی‌گرایانه محسوب می‌شود. درنتبجه ما باید به تجربه زیسته بازگردیم تا علم دوباره به واقعیت آنگونه که پدیدار می‌شود بازگردد.در مقام نقد چه می توان گفت که متهم به علم گرایی نشد؟اول از همه آیا آن‌طور که هوسرل می‌‌گوید علم یک abstraction از جهان روزمره ما است؟ با کمی مطالعه تاریخ علم می‌توان مشاهده کرد که مسیر پیشرفت علم چگونه با دور شدن از تجربیات روزمره اتفاق افتاده است. برای مثال فیزیک کوانتومی (در آزمایش دو شکاف) نشان می‌دهد که جهان در سطح زیراتمی، اصلاً با زیست‌جهان ما جور نیست چرا که ذرات می‌توانند همزمان در دو مکان مختلف باشند، بدون این که &quot;تجربه زیسته&quot; ما در فهم این حالت کمک کننده باشد. در اینحالت اگر استدلال هوسرل را جدی بگیریم، باید فیزیک را تعطیل کنیم چرا که با زیست جهان ما جور نیست!از سویی اگر ریزبین شویم متوجه خواهیم شد که تعبیر &quot;فراموشی هستی&quot; هایدگر از علم با تجربه هر روزه ما در نناقض است. برای مثال GPS موبایل‌هایمان (تکنولوژی بر پایه نسبیت اینشتین)، بدون این که به Dasein ما وابسته باشد، کار خودش را می‌کند. اشتباه هایدگر این است که علم را به روان‌شناسی انسانی تقلیل می‌دهد، در حالی که علم واقعی با ابزارهای عینی (تلسکوپ، شتاب‌دهنده ذرات) پیش می‌رود.دوم اینکه این دیدگاه‌ها مرز علم و شبه‌علم را محو می‌کنند. اگر علم عینی نبوده و وابسته به زیست‌جهان ما است؛ پس چرا طب سنتی یا astrology را علم ندانیم؟ هر دو این موارد از &quot;تجربه زیسته&quot; ما نشات می‌گیرند! پس چگونه است که آسترولوژی با ستاره‌شناسی متفاوت است؟از منظر واقع‌گرایی علمی، معیار، testable بودن و قابلیت پیش‌بینی است. واکسن‌ها کار می‌کنند چراکه عینیت علمی دارند، نه به این خاطر که بخشی از Dasein ما هستند. هوسرل و هایدگر، با انکار عینیت، راه را برای anti-science باز می‌کنند.سوم هم اینکه از منظر تاریخی، بحران در علمی که هوسرل با آب و تاب از آن سخن می‌گوید در عمل رخ نداده است. کشفیات علمی بعد از هوسرل (DNA، کامپیوترها، هوش مصنوعی) بدون نیاز به درنظرگیری زیست‌جهان پیشرفت کرده‌اند.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 23:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فلسفه‌های قاره‌ای علم</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-v0242weqjfm0</link>
                <description>هنگامی که بحث از فلسفه علم می‌شود، اکثر متخصصان و کسانی که دستی بر آتش دارند، کار خود را با مروری بر آثار فلسفه علم که بیشتر از جانب فلاسفه تحلیلی ارائه شده آغاز می‌کنند. اگست کنت  (Auguste Comte)، رودلف کارناپ  (Rudolf Carnap)، ویلهلم ویندلباند (Wilhelm Windelband)، لودویک ویتگنشتاین  (Ludwig Wittgenstein)، توماس کوهن (Thomas Kuhn) و کارل پوپر (Karl Popper) شاخص‌ترین چهره‌های فلسفه علم تحلیلی هستند که هر دانش آموخته این رشته باید با نظریات آنها به خوبی آشنا باشد. با این حال جریان فلسفی عظیم دیگری نیز در همین دوران (انتهای قرن 19 تا اواخر قرن 20) که فلاسفه تحلیلی درگیر فهم و تبیین ابعاد علم به لحاظ فلسفی بودند، در تلاش بود که دنیا را از دریچه‌ای توصیف کند که صرفا روش علمی را بهترین راه حل نمی‌دانست.دل مشغولی این فلاسفه بیشتر تاریخ، جامعه، قدرت و پیش‌فرض‌های متافیزیکی که علم بر آن بنا شده‌اند است تا تبیین فنّی آنچه روش علمی نامیده می‌شود. ادموند هوسرل (Edmund Husserl)، مارتین هایدگر (Martin Heidegger)، گاستون باشلار (Gaston Bachelard)، میشل فوکو  (Michel Foucault)، یورگن هابرماس (Jürgen Habermas) و برونو لاتور (Bruno Latour) از مشهورترین چهره‌های فلسفه قاره‌ای علم هستند که هر کدام نظریات و دیدگاه‌های خود را درباره چگونگی شکل گیری تفکر علمی دارند. آنچه نظر عده‌ای از مخاطبان فلسفه علم را به سمت فلسفه‌های قاره‌ای علم جلب کرده، پرسش محوری این دست از فلاسفه است: «علم به عنوان یک گفتمان مسلط، چه تجربه‌های زیسته‌ای را به حاشیه می‌راند؟» بسته به نوع پاسخ به این سوال، می‌توان چند دسته‌بندی ابتدایی زیر را مشخص کرد:بحران معنا: هوسرل و هایدگر از فلاسفه شاخص مفهومی به نام بحران معنا در فلسفه علم هستند. این دو فیلسوف با علم مدرن نه به خاطر نتایجش، بلکه به خاطر فراموش کردن سؤال بنیادین از  &quot;بودن&quot; (Dasein) و &quot;زیست جهان&quot; (Lebenswelt) مشکل دارند. از نگاه آنها، علم با تبدیل جهان به &quot;داده‌های کمی و عینی&quot;، &quot;جهان زیستِ&quot; پیشاتجربی و پرمعنای انسانی را نادیده می‌گیرد. در نتیجه، علم اگرچه قدرتمند است، اما بشر را با انبوهی از اطلاعاتِ بی‌معنا تنها گذاشته و موجب یک &quot;بحران معنا&quot; در تمدن غرب شده است (Učník 2016).تاریخمندی علم:  فوکو و باشلار از فلاسفه شاخص پدیدآورنده مفهوم تاریخمندی علم، بر خلاف تصور رایج از تاریخ علم بکه آن را به عنوان فرآیندی خطی و انباشتی می‌انگاشتند، بر شکست‌ها و گسست‌های بنیادین آن تأکید می‌کنند. از دید باشلار، علم با &quot;گسست معرفت‌شناختی&quot; (Epistemological rupture) از پیش‌فرض‌های روزمره و فلسفی پیشین پیشرفت می‌کند. همچنین از دید فوکو در هر دوره تاریخی، یک &quot;اپیستمه&quot; (Episteme) یا چارچوب ناخودآگاه وجود دارد که تعیین می‌کند چه چیزی در آن دوره &quot;معرفت&quot; محسوب می‌شود. تحول در علم، نه ناشی از انباشت، بلکه عبور از یک اپیستمه به اپیستمه‌ای دیگر است (Ross 2020, 139-154).کنش اجتماعی:  هابرماس و لاتور که از چهره‌های شاخص مفهوم کنش اجتماعی هستند، علم را پدیده‌ای در برج عاج و منزوی نمی‌دانند، بلکه آن را در بستر روابط اجتماعی تحلیل می‌کنند. از نظر هابرماس، علم مدرن در دام &quot;عقلانیت ابزاری&quot; افتاده و تنها به کنترل طبیعت فکر می‌کند. او در مقابل، &quot;عقلانیت ارتباطی&quot; را مطرح می‌کند که در آن، کنش متقابل و گفت‌وگوی آزاد بین انسان‌ها مبنای خردورزی است. همچنین از نظر لاتور، علم در &quot;شبکه‌ای&quot; از کنشگران انسانی (دانشمندان، حامیان مالی) و غیرانسانی (دستگاه‌ها، نمونه‌ها) ساخته می‌شود. &quot;واقعیت علمی&quot; محصول مذاکره، اقناع و قدرت در درون این شبکه است، نه کشف صرف یک حقیقت بیرونی (Arnold 2003, 226-248).فلسفه‌های قاره‌ای علم به ما یادآور می‌شوند که دانش در خلأ متولد نمی‌شود و علمِ به ظاهر &quot;بی‌طرف&quot;، همواره بار ارزشی، تاریخی و ایدئولوژیک خود را به دوش می‌کشد. با این حال، منتقدان این سنت، آن را متهم به نسبی‌گرایی افراطی می‌کنند و می‌پرسند که اگر علم صرفاً یک &quot;ساختار اجتماعی&quot; یا &quot;بازی زبانی&quot; است، چه معیاری برای ارجحیت آن بر خرافه یا شبه‌علم وجود دارد؟ به نظر می‌رسد قدرت اصلی نگاه قاره‌ای، نه در ارائه آلترناتیوی برای روش علمی، که در هوشیار کردن ما در برابر ادعاهای تمام‌خواهانه علمگرایی  (Scientism) و یادآوری ابعاد انسانی و اخلاقی معرفت است.با اینحال بسته به آنکه دل در گرو چه سوالی بسته‌ایم، هر کدام از سنت‌های فلسفه علم از نظرمان جذاب‌تر خواهد بود. شاید پیش کشیدن این سوال باعث شود به موضعی بی‌طرفانه نسبت به تاریخ و فلسفه علم بازگردیم و آن این است که معیار مقایسه میان این نحله‌های فکری باید چه باشد تا درنهایت بتوان قضاوت کرد کدامشان در پاسخ به چگونگی شکل گیری و پیشرفت علم موفق‌تر بوده‌اند؟ از این جهت ارائه تاریخی برای خودِ فلسفه علم خالی از لطف نیست، هرچند با دشواری‌هایی همراه است.ضرورت ارائه تاریخی برای فلسفه علم و دشواری آنارائه هر تاریخچه‌ای برای فلسفه علم که در برگیرنده‌ی هر دو سنت تحلیلی و قاره‌ای باشد، همواره با یک چالش و یک ضرورت روبرو است. ضرورت این کار آشکار است: بدون یک نگاه تاریخیِ تطبیقی، درک ما از پرسش «علم چیست؟» ناقص و یکجانبه خواهد ماند و گویی تنها یک روی سکه را دیده‌ایم. چنین تاریخچه‌ای به ما می‌آموزد که مواجهه با پدیده «علم» می‌تواند در سطوح مختلفی — از تحلیل زبانی و منطقیِ گزاره‌ها تا واکاوی‌های هستی‌شناختی و نقادی گفتمان — صورت پذیرد.با این حال این مسیر، به‌دلیل محدودیت‌هایی بنیادین همواره ناهموار است: آیا می‌توان دو جریان فکری را که از نظر دغدغه‌های محوری (کشف منطق علم در مقابل نقادی شرایط امکان و پیامدهای اجتماعی آن)، روش‌شناسی (تجزیه و تحلیل منطقی در مقابل تفسیر و تبارشناسی) و حتی سبک نگارش با یکدیگر شکاف عمیقی دارند، ذیل یک تاریخچه واحد گنجاند؟ این تقابل، خود نمادی از همان دوگانگی است که این فلاسفه در توصیف جهان می‌بینند. با وجود این محدودیت‌ها، تلاش برای ترسیم این نقشه ناقص، ارزش ریسک کردن را دارد؛ چرا که خود این تقابل، یکی از نقاط روشنگر برای اندیشیدن به علم مدرن است.ReferencesArnold, Michael. 2003. &quot;Systems design meets habermas, foucault and latour.&quot; In Socio-technical and human cognition elements of information systems (IGI Global Scientific Publishing) 226-248.Ross, Alison. 2020. &quot;THE ERRORS OF HISTORY: knowledge and epistemology in bachelard, canguilhem and foucault.&quot; In Problems in Twentieth Century French Philosophy (Routledge) 139-154.Učník, Ľubica. 2016. he crisis of meaning and the life-world: Husserl, Heidegger, Arendt, Patočka. Vol. 41. Ohio University Press.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 11:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فیزیک کوانتومی، متافیزیک را زیر و رو نکرده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jashv2v62yd4</link>
                <description>با وجود اینکه تعداد زیادی محتوا و کتاب درباره ارتباط کوانتوم و عرفان، کوانتوم و فلسفه، تاثیر عمیق دنیای کوانتومی بر جهان بینی ما و... در بازار یافت می‌شود، اما تأثیر فیزیک کوانتومی بر متافیزیک بسیار کمتر از آن چیزی بوده که بسیاری تصور می‌کنند. این محدودیت چند دلیل اصلی دارد:نبود تفسیر یکسان: فیزیک کوانتومی فاقد یک تفسیر واحد است. تا زمانی که ندانیم «واقعاً چه اتفاقی میافتد»، استنتاج متافیزیکی از گزاره‌های آن دشوار خواهد بود.مقیاس نامرتبط: اثرات کوانتومی معمولاً در مقیاس میکروسکوپی رخ می‌دهند و به‌سختی قابل ترجمه به پدیده‌های ماکروسکوپی هستند. به همین دلیل نمی‌توان قوانین در مقیاس کوانتومی را به سادگی و بدون ملاحظه به جهان ماکروسکوپی تعمیم داد.تمایل متافیزیک به تحلیل مفهومی: متافیزیک سنتی بیشتر به استدلال‌های پیشینی وابسته است تا یافته‌های تجربی.با این حال، این عدم تاثیر عمیق به معنای بی ارتباط بودن قوانین مکانیک کوانتوم و متافیزیک نیست. به عنوان مثال، تفسیر کپنهاگی (که بر نقش مشاهده‌گر و فروپاشی تابع موج تأکید دارد) می‌تواند پیامدهای متافیزیکی جالبی داشته باشد. برای مثال:رابطه ذهن و ماده: اگر مشاهده‌گر باعث فروپاشی تابع موج شود، آیا این به معنای پذیرش نوعی ایدئالیسم مدرن نیست؟ یعنی آیا واقعیت فیزیکی به نحوی وابسته به آگاهی نمی‌شود؟ برخی فیلسوفان (مثل هنری استاپ Henry Stapp) این ایده را بررسی کرده‌اند، اما اکثر فلاسفه آن را به دلیل فقدان سازوکار مشخص میان چگونگی تاثیر آگاهی بر واقعیت، رد می‌کنند.واقعیت به مثابه فرآیند: در تفسیر کپنهاگی، واقعیت تا قبل از اندازه‌گیری نامتعین است. این می‌تواند دیدگاههای سنتی درباره «واقعیت عینی» را به چالش بکشد و به جای «اشیاء پایدار»، بر فرآیندهای پویا تأکید کند.معنای علیت: اگر اندازه‌گیری یک رویداد تصادفی باشد (نه ناشی از علتهای قبلی)، آیا باید مفهوم سنتی جبرگرایی را کنار بگذاریم؟ این ایده می‌تواند به نفع تصادفی بودن بنیادین (مانند دیدگاه‌های برگسونی یا وایتهدی) به کار رود.مرز بین سوژه و ابژه: تفسیر کپنهاگی مرز روشنی بین مشاهده‌گر و سیستم مشاهده شده نمیگذارد. این امر می‌تواند به بازتعریف دوگانگی سوژه-ابژه در متافیزیک بینجامد.در نهایت، تفسیر کپنهاگی – علی‌رغم محدودیتهایش – می‌تواند پنجره‌ای به سوی متافیزیکی پویاتر و کمتر جبرگرایانه باز کند، مشروط بر اینکه به شکلی تحلیلی و مستدل ارائه شود. برای مثال نباید سریع به این نتیجه رسید که این آگاهی است که باعث فروپاشی تابع موج و تبیین واقعیت می‌شود. یا اینکه ما انسان‌ها دارای اراده آزاد هستیم چون روابط عدم قطعیت وجود دارد.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 22:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هگل می‌تواند تابع موج را اندازه گیری کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-xs2vmfuhxu0h</link>
                <description>شاید بتوان هگل را یکی از دورترین فلاسفه قرون 18 و 19 از نظریه اتمی دانست. به همین دلیل در نوشته‌های وی نمی‌توان چیزی که به مکانیک کوانتومی یا نظریه اتمی مرتبط باشد یافت. به همین خاطر عنوان این نوشتار یعنی &quot;هگل و اندازه گیری تابع موج&quot; خودش به نوعی رویارویی یک تز و آنتی تز است که قصد دارم سنتز آن را در ادامه با یکدیگر پیدا کنیم. مکانیک کوانتومی با وابسته کردن مسئله‌ی تفسیر اندازه‌گیری روی یک سیستم فیزیکی به مشاهده‌گر آگاه، یکی از عمیق‌ترین معماهای فلسفی علم عصر ما را ایجاد کرده است. اندازه‌گیری مفهومی است که هگل، فیلسوف ایدئالیست آلمانی، خیلی وقت پیش از منظر دیگری به آن پرداخته است.اگر یک دوره فلسفه هگل بگذرانیم و روش استفاده تکنیکی از ادبیات فلسفی وی را تا حد قابل قبولی بیاموزیم، شاید مجاز باشیم که جسارت کرده و بگوییم که از منظر فلسفه هگل، اندازه‌گیری نه به عنوان یک عمل منفعلانه، بلکه به مثابه فرآیندی دیالکتیکی درک می‌شود که در آن «ابژه» (سیستم کوانتومی) و «سوبژه» (مشاهده‌گر/ابزار) در تعاملی پویا به وحدت جدیدی می‌رسند. این تفسیر هگلی بر مشاهده، می‌تواند افق‌های جدیدی برای فهم بهتر رابطه ناظر و سیستم در مکانیک کوانتومی بگشاید و البته ما را به سمت سنتز تاریخی فلسفه هگل و مکانیک کوانتومی پیش ببرد.اندازه‌گیری در مکانیک کوانتومی از نگاه هگلمسئله‌ی اندازه‌گیری در مکانیک کوانتومی این پرسش را پیش می‌کشد که چگونه یک سیستم کوانتومی (با توصیف احتمالاتی و برهم‌نهی حالت‌ها) در اثر مشاهده به یک حالت قطعی (حالت ویژه‌ی اندازه‌گیری) رمبش می‌کند. تفسیرهای متعددی (مانند تفسیر کوپنهاگی، نظریه‌ی چندجهانی، یا رمبش خودبه‌خودی) برای حل این مسئله ارائه شده‌اند، اما هیچ کدام نگاهی هگلی به موضوع ندارند و ما چون در اینجا قصد داریم میان فلسفه هگل و مسئله اندازه گیری در مکانیک کوانتومی ارتباطی معنادار ایجاد کنیم، راه دیگری پیش گرفته‌ایم.با الهام از فلسفه‌ی هگل، استدلال می‌کنیم که فرآیند اندازه‌گیری را می‌توان به عنوان حرکتی دیالکتیکی فهمید که در آن:تز: سیستم کوانتومی در حالت نامعین (سوپرپوزیسیون)آنتی‌تز:  عمل اندازه‌گیری به عنوان مداخله‌ی ابزار/مشاهده‌گرسنتز:  ظهور یک واقعیت معین در وحدت جدید سیستم-مشاهده‌آیا روح هگلی می‌تواند باعث رمبش تابع موج ‌شود؟هگل در پدیدارشناسی روح نشان می‌دهد که شناخت همواره حاصل تعامل دیالکتیکی سوژه (ذهن) و ابژه (عالم خارج) است. در این فرآیند:ابژه‌سازی: ذهن، جهان خارج را در قالب مفاهیم تعیین می‌کند (مشابه فروپاشی تابع موج)بازگشت به خود: سوژه در این فرآیند، خود نیز متحول می‌شود (مشاهده‌گر در اندازه‌گیری کوانتومی بخشی از سیستم می‌شود)به بیان هگلی، حقیقت، کل است—یعنی واقعیت نهایی، حاصل وحدت دیالکتیکی تمام اجزاء، از جمله رابطه‌ی مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده است. پس احتمالا در هر آزمایشگاه فیزیکی، روح هگلی در جریان باشد!با تطبیق این چارچوب بر مکانیک کوانتومی:لحظه‌ی پیش از اندازه‌گیری: سیستم کوانتومی در حالت در خود (An-sich) قرار دارد—یعنی بالقوه و نامعین.لحظه‌ی اندازه‌گیری: ابزار اندازه‌گیری با عنوان برای خود  Für-sich)) با سیستم تعامل می‌کند و تضادی میان نامعینی و معینی ایجاد می‌شود.لحظه‌ی پس از اندازه‌گیری: سنتز این دو به صورت یک «حالت معین» ظهور می‌کند که هم شامل ویژگی‌های سیستم است و هم تأثیر ابزار اندازه‌گیری.این مدل، نقش فعال مشاهده‌گر را نه به عنوان یک عامل جداگانه، بلکه به عنوان بخشی از کل دیالکتیکی سیستم کوانتومی-مشاهده‌گر تبیین می‌کند.پیامدهای فلسفی این سنتز کدام است؟در کمال پررویی و احترام به روح هگلی، می‌توان امیدوار بود که این سنتز به ما کمک می‌کند تا نتایج زیر را بگیریم:رفع دوگانگی سوژه-ابژه: همان‌طور که هگل دوگانگی ذهن-عالم را رد می‌کند، در این تفسیر نیز مرز دقیقی میان سیستم کوانتومی و مشاهده‌گر وجود ندارد.معنای جدید علیت: علیت در این چارچوب، نه خطی، بلکه دیالکتیکی است—یعنی حاصل تعامل متقابل اجزاء.ارتباط با ناموضعیت:  اگر مشاهده‌گر را «آگاهی» در نظر بگیریم، این تفسیر به ایده‌های Panpsychism که همه جاانگاری هم نامیده می‌شود نزدیک می‌شود (هرچند خود هگل واقع‌گرای ایده‌آلیست است). این تفسیرها راهی برای رسیدن در ناموضعیت نیز در دل خود دارند برای همین واقع گرایی ایدئالیستی هگل را شاید بتوان تفسیری جدید برای ناموضعیت با حفظ واقع گرایانه بودن آن دانست.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 14:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا جهان خارج وجود دارد؟ (پیش نویسی بر فلسفه فیزیک کوانتوم 4)</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-4-vvgwtuf6zmnk</link>
                <description>قبل از این که به یکی از جذاب‌ترین آزمایش‌هایی که در تاریخ فیزیک انجام شده بپردازیم، لازم است کمی درباره مشاهده و مفاهیم فلسفی که در ارتباط با آن وجود دارد توضیح دهیم. این مقاله را می‌توانید یک پیش نیاز جذاب برای فهم فلسفه فیزیک کوانتوم 4 که بعد از این مقاله منتشر می‌شود در نظر بگیرید. در این مقاله قصد داریم یکی از بدیهی‌ترین مفاهیم عقلانی که از بدو تولد با ما همراه است را به کمک جرج بارکلی به چالش بکشیم. همه واقع‌گرایان متفق‌القول هستند که جهان خارج جدای از قوه ادراک و به طور کلی ذهن ما وجود دارد. اما چقدر می‌توان به این گزاره اطمینان کرد؟ آیا  راهی عقلانی برای به چالش کشیدن آن وجود دارد؟جرج بارکلی به نظر شما آیا ممکن است که وجود جهان خارج به نظارت ما انسان‌ها بستگی داشته باشد؟ شاید این سوال به نظر شما کاملا غیر واقع‌بینانه به نظر برسد اما فیلسوفی به نام جرج بارکلی حدود سال 1700 تا 1710 سوالی مطرح کرد که چالش فلسفی بزرگی پیشروی ما قرار می‌دهد. در جلد 3 تاریخ فلسفه کاپلستون بخش جرج بارکلی توضیح داده می‌شود که بارکلی چطور با پرسشی ساده به این نتیجه رسید که: وجود جهان خارج وابسته به ادراک آن توسط موجوداتی دارای قوه ادراک است. بارکلی کارش را با تحلیل معنای وجود آغاز می‌کند و می‌پرسد که وقتی کسی می‌گوید &quot;میزی در اتاق من وجود دارد، حتی وقتی من در اتاق حاضر نیستم که آن را ادراک کنم&quot; چیست؟ اگر چیزی وجود داشته باشد ما آن را به شکل مجموعه‌ای از تصورات که کنار هم قرار گرفته‌اند ادراک می‌کنیم. مثلا وجود یک درخت برای ما با کنار هم قرارگیری مجموعه‌ای از تصورات مثل رنگ درخت، ابعاد آن، سایه‌ای که تشکیل می‌دهد و... قابل ادراک است. پس اگر ما نباشیم که درخت را ادراک کنیم، معنای &quot;درخت وجود دارد&quot; چیست؟بارکلی با چنین توصیفی به این نتیجه می‌رسد که وجود چیزی مساوی است با ادراک آن توسط موجودی که قوه ادراک دارد. اگر فرض کنیم استدلال بارکلی غلط است، به نتایجی عجیب می‌رسیم. فرض کنید که شخصی به ما می‌گوید من می‌دانم که میزی در اتاقم وجود دارد حتی اگر در اتاق نباشم که آن را ادراک کنم. این ادعا دست ما را باز می‌گذارد که بپرسیم: معنای این جمله که میزی در اتاق وجود دارد چیست؟ در این جا فرد مجبور است به دو طریق به این سوال پاسخ دهد. راه اول این است که بگوید منظورم این است که اگر موجودی دارای قوه ادراک وارد اتاق من شود، میزی را مشاهده خواهد کرد. از این راه نزدیک شدن به معنای میزی در اتاق وجود دارد ما را وادار می‌کند که تحلیل بارکلی از معنای وجود که برابر با ادراک گرفته شده است را بپذیریم. راه دوم این است که بگوید منظورم این است که چیزی به نام میز جدا از تصوری که ما از آن داریم (مثل داشتن چهار پایه، داشتن رنگ و...) وجود دارد که همان ذات میز است و جدای از ادراک ما، به‌صورت خود بسنده وجود دارد. این راه ما را به سمت قبول وجود جهان خارج با ماده و ذاتی که برای ما قابل فهم نیست و به تصورات ما فروکاهیده نمی‌شود هدایت می‌کند.کدام پاسخ شما را قانع می‌کند؟ چطور می‌توانیم دریابیم که واقعا کدام پاسخ صحیح است؟ هنوز هم پاسخ به این سوال برای فلاسفه چالش برانگیز است اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که پای این چالش به فیزیک باز می‌گردد. در مقاله بعدی فلسفه فیزیک کوانتوم توضیح خواهیم داد که چطور فیزیک کوانتوم ما را به موضعی مشابه با موضع بارکلی در قبال جهان خارج می‌کشاند.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 23:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه فیزیک کوانتوم 3 (آزمایشی چالش برانگیز)</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-3-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-qklvn9v61fbs</link>
                <description>در مقاله قبلی یعنی این مقاله درباره آزمایشی صحبت کردیم که برای توجیه اتفاقاتی که در آن رخ می‌داد مجبور شدیم هم از خواص ذره‌ای مواد استفاده کنیم و هم برخی از خواص امواج (در این آزمایش پراکندگی) که مختص امواج عرضی به طور کلی است را وارد تئوری خود کنیم. به زبان ساده ما مجبور شدیم که برای توجیه رفتار موجودی مشخص به نام الکترون از دو تئوری که هر کدام این موجود را دارای ماهیتی متمایز از هم در نظر می‌گیرند (ذره و موج) استفاده کنیم. این کار مثل این است که به شما بگویند موجودی در اتاق تاریکی قرار گرفته که یک داده آزمایشگاهی به ما می‌گوید این موجود با تنفس اکسیژن زنده خواهد بود و داده دیگری درست خلاف آن را نشان داده و به ما نشان داده که این موجود اگر اکسیژن تنفس کند خواهد مرد! این نوع توجیه از منظر عقلانی دارای ایراد است زیرا وقتی به ما گفته می‌شود یک چیز مثلا x است، دیگر انتظار نداریم در لحظاتی بعد با y روبرو شویم و در کل ماهیت این چیز برای ما مبهم بماند. آزمایش پرتو کاتدی به شکلی که در مقاله قبل توضیح دادیم، ما را مجبور کرده که گاه به الکترون خاصیت ذره‌ای نسبت دهیم و گاه خاصیت موجی و این پای فلاسفه را به ماجرا باز کرده است. اما اگر دوست دارید بیشتر سردرگم شوید بهتر است صبر کنید زیرا اگر در آزمایش مقاله قبل تعداد شکاف‌ها را به دو عدد افزایش دهیم، یکی از عجیب‌ترین پدیده‌های مربوط به دنیای ذرات اتمی و زیراتمی بروز خواهد کرد.آزمایش دو شکاففرض کنید در آزمایش تفنگ الکترونی، ما یک پرده با دو شکاف باریک سر راه پرتو کاتدی قرار دهیم. این آزمایش اگر با پرتو نور که یک موج الکترومغناطیس است انجام شود، ما با پدیده‌ای که کاملا مختص امواج است روبرو می‌شویم: برهم نهی (Superposition) که در تصویر 1 نمایش داده شده است. تصویر 1آیا انتظار می‌رود که این پدیده که نقطه تمایز امواج از ذرات است در این آزمایش نیز مشاهده شود؟ قائدتا با تعریف کلاسیک الکترون به عنوان یک ذره زیراتمی انتظار نداریم که پدیده برهم نهی را در آزمایشی مربوط به این ذرات مشاهده کنیم. اما متاسفانه یا خوشبختانه الکترون‌ها نیز هنگام عبور از دوشکاف با هم برهم نهی کرده و ما را مجبور می‌کنند که آن‌ها را دارای رفتاری موجی در نظر گیریم. برای این که بهتر پدیده برهم نهی را درک کنید به تصویر 2 نگاه کنید. وقتی دو موج به هم می‌رسند بر اساس اختلاف فازی که دارند (اختلاف شکل آن‌ها به این صورت که آیا دو قله بهم رسیده‌اند یا دو قعر یا چیزی مابین آن‌ها) با هم برهم نهی سازنده، ویرانگر یا چیزی میان آن انجام می‌دهند.تصویر 2در آزمایش مرتبط با تفنگ الکترونی، قرارگیری یک پرده با دوشکاف سر راه عبور پرتوهای کاتدی (الکترون‌ها) نهایتا منجر به مشاهده پدیده برهم نهی روی پرده فسفرسان سمت راست آزمایش می‌شود! در این جا ما اگر حتی دمای المنت را بسیار کاهش دهیم طوری که هر چند ثانیه یک الکترون از کاتد شلیک شود، باز هم در انتها یک الگوی تداخلی مشاهده می‌کنیم! نکته جالب درباره این آزمایش این است که با این که روی پرده ما در ابتدا نقاطی منفرد مشاهده می‌کنیم، اما طرح نهایی یک الگوی تداخلی نشان می‌دهد که یعنی دسته الکترون‌ها با هم رفتار موجی نشان می‌دهند. البته فاجعه زمانی بیشتر می‌شود که آزمایش تنها برای یک تک الکترون انجام شود. در این جا نیز الگوی تداخلی خودش را نشان می‌دهد! (تصویر 3). تصویر 3اما ایراد کار کجاست؟ در این آزمایش ما ذراتی داریم که رفتار موجی از خود نشان می‌دهند. به پدیده برهم نهی دقت کنید. برهم نهی زمانی رخ می‌دهد که دو باریکه موج با هم تداخل کرده و نتیجه این تداخل است که باعث بروز الگوی تداخلی روی پرده می‌شود. اما الکترون‌های که از این شکاف عبور می‌کنند چطور همزمان از دو شکاف عبور کرده و با هم تداخل می‌کنند که نتیجه آن بروز الگوی تداخلی است؟ اگر فکر می‌کنید که 50 درصد الکترون‌ها از شکاف بالایی عبور کرده و 50 درصد از پایینی و نهایتا روی همدیگر این الگو را پدیدار می‌کنند سخت در اشتباهید. برای این که نشان دهیم این تئوری اشتباه است کافی است برای مثال 5 دقیقه شکاف بالا را بسته و اجازه دهیم الکترون‌ها از شکاف پایینی عبور کنند و سپس شکاف پایینی را بسته و اجازه دهیم الکترون‌ها از شکاف بالایی برای 5 دقیقه عبور کنند. در اینصورت 50 درصد آن‌ها از شکاف پایینی و 50 درصد از شکاف بالایی عبور کرده‌اند و نتیجه نهایی باید الگوی تداخلی باشد، اما در عمل چنین نیست! تنها زمانی الگوی تداخلی مشاهده می‌شود که هر دو شکاف باز باشند. احتمال ایراد دیگری که می‌گیرید این است که ما چون فرض کرده‌ایم الکترون تنها می‌تواند همزمان از یک شکاف عبور کند و یک مسیر مشخص در فضا زمان داشته باشد نمی‌توانیم ظاهر شدن الگوی تداخلی را توجیه کنیم. پس باید در این فکر که الکترون مسیر مشخصی در فضا زمان دارد تجدید نظر کرده و بپذیریم که مشخص نیست الکترون‌ها هنگام عبور از دو شکاف چه مسیر یا مسیرهایی را می‌پیمایند. هر چند چنین نظریه‌ای به اندازه کافی عجیب است زیرا عدم قائل شدن مسیر برای یک ذره باعث می‌شود نتوانیم چیز زیادی درباره آن بگوییم، با این حال ایراد کار این جا هم نیست. زیرا از نظر تیم مادلین در کتاب فلسفه فیزیک کوانتوم، ما به یک تئوری فیزیکی نیاز داریم که بتواند نشان دهد چگونه باز بودن هر دو شکاف روی رفتار الکترون تاثیر می‌گذارد و نهایتا الگوی تداخلی را به ما می‌دهد. زیرا اگر یکی از شکاف‌ها بسته باشد، نتیجه چیزی متفاوت از حالتی است که هر دو شکاف باز هستند. در نتیجه نمی‌توان منکر این شد که باز بودن هر دو شکاف است که روی نتیجه آزمایش تاثیر می‌گذارد. در ادامه خواهیم دید که تئوری‌هایی وجود دارند که در این آزمایش برای الکترون  مسیر فضا زمانی قائل می‌شوند بدون این که با نتیجه الگوی تداخلی در تضاد باشند. با این حال مهم این نیست که ما فرض کنیم الکترون مسیر دارد یا نه! مهم این است که بتوانیم سازوکار تاثیر یک شکاف روی دیگری را بررسی کنیم و دریابیم چرا این دو روی هم اثر می‌گذارند. زیرا در این تئوری‌ها الکترون همزمان تنها از یک شکاف عبور می‌کند اما باز هم باز بودن شکاف دوم است که باعث ایجاد الگوی تداخلی می‌شود. یعنی حتی اگر هم فرض کنیم که هر الکترون همزمان از یک شکاف عبور می‌کند، باز هم زمانی الگوی تداخلی داریم که هر دو شکاف باز باشد! (عبور الکترون از یک شکاف وقتی دو شکاف باز است نتایج متفاوتی از عبور الکترون از یک شکاف زمانی که شکاف دیگر بسته است به دست می‌دهد)ماجرا زمانی عجیب تر می‌شود که یک آشکارساز (Detector) هم وارد آزمایش شود. تا این جا ما تنها باز و بسته بودن شکاف‌ها را ملاک قرار دادیم و از آن این نتیجه حاصل شد که زمانی الگوی تداخلی داریم که هر دو شکاف باز باشند. اما چرا باز بودن هر دو شکاف این نتیجه را داشته و چطور می‌توان این ویژگی را مورد آزمایش قرار داد؟ در مقاله بعدی توضیح خواهیم داد که فقط شرایط آزمایش نیست که باعث بروز پدیده برهم نهی ذرات الکترون می‌شود. چیزی به نام ناظر نیز باید درنظر گرفته شود. چیزی که تا پیش از این در فیزیک نقشی کلیدی نداشته است. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 17:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه فیزیک کوانتوم 2</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-2-yiv9mfxgsrno</link>
                <description>در مقاله قبلی که لینکش را اینجا قرار داده‌ام، دریافتیم که فرمالیسم مکانیک کوانتومی به شکلی است که فلاسفه و فیزیکدانان را قانع کرده تا از منظر فلسفی نیز به آن توجهی ویژه داشته باشند. زیرا این فرمالیسم نتایج عجیبی دارد که ما را وادار می‌کند تا بازبینی عمیقی در مفاهیم اساسی تفکر عقلانی و تجربی خود داشته باشیم. اما این فرمالیسم چرا شکل گرفته و آیا راهی وجود ندارد که پدیده‌های اتمی را به شکل دیگری فرمول‌بندی کنیم تا به فرمالیسمی که چنین دردسرساز است نرسیم؟ پیش از این که درباره خود فرمالیسم صحبت کنیم، لازم است مسیری که طی شده تا مکانیک کوانتومی به شکل امروزی حاصل شود را به خوبی و با جزئیات بشناسیم.در سال 1897 فردیناند براون که بیشتر فیزیکدانان وی را به خاطر کشف پدیده حرکت براونی می‌شناسند، لامپ الکترونی را اختراع کرد. لامپ الکترونی یک حباب خلاء است که در یک سر آن صفحه‌ای با روکش فسفر و در سر دیگر آن یک سیستم ساده متشکل از فلز آند و کاتد که دو سر آن به یک باتری وصل است قرار داده شده است. در شکل 1 می‌توانید نمای کلی این لامپ را مشاهده کنید. هنگامی که باتری روشن می‌شود، از کاتد که بار منفی دارد ذراتی ساطع شده و به سمت آند با بار مثبت شتاب می‌گیرند. سپس با عبور از روزنه‌ای که در آند قرار داده شده به صفحه فسفرسان رسیده و با ظاهر شدن یک نقطه نورانی روی صفحه حضور خود را اعلام می‌کنند. این ذرات الکترون نامیده می‌شوند. شکل ۱این که چطور فیزیکدانان فهمیده‌اند این ذرات الکترون هستند بسیار ساده است. با قوانین حرکت نیوتن و استفاده از یک میدان الکتریکی خارجی، می‌توان خم شدن مسیر الکترون تحت تاثیر این میدان را اندازه‌گیری کرد و بر اساس جهت خم شدن و زاویه آن، نوع و مقدار بار و البته جرم ذره‌ای که در حال عبور از کاتد به آند است را اندازه گرفت و با بار و جرم الکترون مقایسه کرد. از آن جا که مقدار بار و جرم این ذرات با بار و جرم الکترون یکسان هستند، می‌توان نتیجه گرفت ذرات عبوری از کاتد به آند الکترون هستند. تا این جا مشکلی در تفسیر اتفاقی که در حال رخ دادن است وجود ندارد. ذرات ریزی به نام الکترون با بار منفی وجود دارند که وقتی به یک فلز جریان الکتریکی وارد می‌شود، از آن کنده شده و در خلاء از کاتد (با بار منفی) به سمت آند (با بار مثبت) حرکت می‌کنند. این ذرات دارای مسیر مشخصی از کاتد به آند بوده و می‌توان آن‌ها را مانند توپ‌هایی بسیار ریز در نظر گرفت که در حال شلیک در جهتی مشخص هستند. با این حال فیزیکدانان تجربی با تغییر بعضی پارامترهای این آزمایش ساده، در نیمه اول قرن بیستم دریافتند که نمی‌توان با چنین دیدگاهی نسبت به پرتو کاتدی (یا همان الکترون‌ها) نتایج تجربی مختلفی که به دست می‌آید را توضیح داد. تغییر اولداده‌های تجربی که در این آزمایش برای ما مهم هستند و باید با یک تئوری توضیح داده شوند، نقاط نورانی حاصل از برخورد الکترون‌ها روی صفحه فسفرسانس است. در چیدمان آزمایش که در قسمت قبل توضیح دادیم، کافی است یک المنت گرما به سر کاتد وصل کنیم تا افزایش دمای کاتد باعث بالا رفتن تعداد الکترون‌های کنده شده شود. اگر دمای المنت را از کم به زیاد افزایش دهیم، در ابتدا که دما کم است تنها تعدادی نقطه نورانی روی صفحه ظاهر می‌شود ولی هرچه دما بیشتر شود، این تعداد زیادتر شده تا درنهایت به یک لکه نورانی تبدیل شود (شکل 2). این آزمایش نشان می‌دهد که درنظر گیری پرتو کاتدی به شکل ذراتی مجزا از هم، توضیح درستی است زیرا می‌توان تکه تکه بودن نقاط نورانی و سپس تبدیل آن به یک لکه پیوسته را با درنظر گیری الکترون‌ها به‌صورت ذراتی مجزا از هم، توضیح داد.شکل ۲تغییر دومحال همان چیدمان قبلی را درنظر بگیرید با این تفاوت که این بار یک تک شکاف باریک سر راه مسیر حرکت الکترون‌ها قرار گیرد. چیزی که در عمل مشاهده می‌شود، باریک شدن لکه نورانی است. نتیجه تقریبا براساس فرضیه ذره‌ای بودن پرتوهای کاتدی قابل پیش بینی است. وقتی یک شکاف باریک سد راه ذرات قرار گیرد، تنها ذراتی از آن عبور می‌کنند که تواتایی عبور از این شکاف را از نطر مسیر عبور دارند. پس تجمع این ذرات روی هم یک لکه نورانی باریک را نتیجه خواهد داد. اما موضوع زمانی جالب می‌شود که ما عرض شکاف را بسیار کم کنیم. وقتی این کار انجام شود، با یک لکه نورانی عریض روبرو می‌شویم نه یک لکه نورانی بسیار باریک در حد و اندازه عرض شکاف! (شکل 3) این داده باید با فرضیه قبلی ما قابل توضیح باشد اگر فرض را بر این بگذاریم که فرضیه ما مبنی بر ذره‌ای بودن پرتو کاتدی درست باشد. سعی کنید با تئوری ذره‌ای این داده تجربی را توضیح دهید. مثلا آیا ممکن است ذرات الکترون بعد از عبور از روزنه باریک ناگهان تحت تاثیر یک نیروی اسرارآمیز از هم جدا شده و درنهایت باعث بروز لکه نورانی عریض شوند؟ این تئوری کمی دور از تصور است زیرا دلیلی ندارد این نیروی اسرار آمیز درست بعد از عبور الکترون‌ها از شکاف بروز کند. با این حال ما یک موجود ریاضی دیگر را می‌شناسیم که توانایی توضیح این پدیده را دارد: امواج.شکل ۳هر موج هنگام عبور از یک روزنه که ابعاد آن در حد و اندازه طول موجش باشد، پراکنده می‌شود. پس اگر تئوری موجی برای توصیف این پدیده مناسب باشد، باید بتواند با کوتاه و بلند کردن طول موج پرتو کاتدی، میزان پراکش مشاهده شده (بزرگ و کوچک شدن عرض لکه نورانی) را مشاهده کرد. در واقع اگر طول موج خیلی بزرگ‌تر از عرض شکاف باشد، ما پراکندگی زیادی مشاهده نمی‌کنیم. در آزمایش نشان داده شده که با کاهش ولتاژ میان کاتد و آند (که البته انرژی پرتو را کاهش داده و نتیجتا طول موج بلند می‌شود) عرض لکه نورانی کم شده و برعکس با افزایش ولتاژ میان کاتد و آند (افزایش انرژی پرتو و کوتاه شدن طول موج) عرض لکه نورانی بیشتر می‌شود. پس برای توجیه این پدیده استفاده از این تئوری که پرتوهای کاتدی می‌توانند امواج الکترومغناطیس باشند بسیار مفید است. نتیجه ما یک چیدمان خاص داریم که با آن ذرات اتمی که الکترون نام دارند را بررسی می‌کنیم. در شرایط خاصی از این آزمایش لازم است که پرتو کاتدی یا الکترون‌ها را مانند ذراتی گسسته از هم در نظر بگیریم و در شرایط خاص دیگری لازم است آن‌ها را دسته‌ای از امواج الکترومغناطیس در نظر بگیریم. کدام تئوری درست است؟ یک تفسیر رایج این است که بگوییم ما با پدیده‌ای به نام موج/ ذره روبرو هستیم که بر اساس بعضی شرایط خاص رفتار ذره‌ای و بر اساس بعضی شرایط دیگر رفتار موجی از خود نشان می‌دهد. اما این موجود چگونه موجودی است؟ مکانیک کوانتومی در پاسخ به این سوال چیزی برای گفتن ندارد و درباره این &quot;هستنده&quot; توضیحی نمی‌دهد. این تئوری تنها یک فرمالیسم مفید برای توضیح این پدیده آزمایشگاهی ارائه می‌دهد و نه بیشتر! پس پرسش از ماهیت و مکانیسم موجودی مثل موج/ ذره در حیطه فیزیک کوانتومی نیست. اما چاره چیست؟ در ادامه که بیشتر با پدیده‌ها و البته خود فرمالیسم مکانیک کوانتومی سروکله زدیم، یک سری چاره برای عقلانی کردن این توضیحات و تفسیرها پیدا خواهیم کرد. فعلا صحبت از راه چاره خیلی زود است. باید بیشتر در پدیده‌های اتمی عمیق شویم و البته به مرور فرمالیسم فهم این سطح از پدیده‌ها و چگونگی کار با آن را بیاموزیم.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 20:25:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه فیزیک کوانتوم 1</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-1-iwqqjfqkifsh</link>
                <description>فهم فیزیک کوانتوم دشوار است. اگر باور ندارید، به این جمله نیلز بور توجه کنید: &quot;اگر کسی بگوید که فیزیک کوانتوم را فهمیده، پس چیزی نفهمیده است&quot;. باید خاطرنشان کنیم که نیلز بور جزو یکی از بزرگ‌ترین فیزیک‌دانان قرن بیستم بود و تاثیر بزرگی در پیشبرد فیزیک کوانتومی و جااندازی آن میان جامعه فیزیک‌دانان داشت. برای همین بهتر است به نصیحت پدرانه وی گوش کنیم و بپذیریم که فهم فیزیک کوانتوم اگر غیرممکن نباشد، حداقل نیازمند تلاش بسیار است. فیزیک کوانتوم به‌عنوان یک تئوری فیزیکی علاوه بر فرمالیسم ریاضی مشخص، شامل مفاهیم فلسفی زیادی نیز هست و همین باعث می‌شود بتوان از فلسفه کوانتوم صحبت کرد. اما آیا همین دشوار بودن فهم فیزیک کوانتوم در سطح یک تئوری فیزیکی، باعث نمی‌شود که بررسی آن از منظر فلسفی به نهایت پیچیدگی برسد؟ همه ما می‌دانیم که مفاهیم فلسفی به دشواری مشهور هستند. پس آیا امیدی هست که بتوان فیزیک کوانتوم را از منظر فلسفی بررسی کرد؟ اگر به تلاش‌هایی که اینشتین، شرودینگر، هایزنبرگ، بور، بوهم، فون نویمان، بِل و بسیاری از دیگر فیزیک‌دانان و فلاسفه‌ای که در این مسیر گام نهادند توجه کنیم، بله می‌توان امیدوار بود.فلسفه کوانتوم درباره چیست؟ هر تئوری فیزیکی از پیش‌فرض‌هایی استفاده می‌کند که پرسش درباره آن‌ها، پای فیزیکدانان را به حیطه فلسفه باز می‌کند. برای مثال زمانی که ایزاک نیوتن تئوری گرانش عمومی خود را مطرح کرد، از چنین پیش فرض‌هایی برای پیشبرد معادلات حرکت خود استفاده کرد. یکی از این پیش‌فرض‌ها، فضا- زمان مطلق بود که البته بعدها بواسطه تحقیقات آلبرت اینشتین مشخص شد که این پیش فرض اشتباه است. علاوه بر این هنگامی که از نیوتن درباره ماهیت نیروی گرانش پرسش شد، او سکوت کرد. زیرا پرسش از ماهیت نیروی گرانش، پاسخی در خود تئوری فیزیکی گرانش نداشت. شما نمی‌توانید با بررسی فرمالیسم تئوری گرانش، مثلا این‌که این نیرو عکس مجذوری است و میان تمام اجسامی که جرم دارند برقرار است، به پاسخی برای چیستی ماهیت نیروی گرانش برسید. این سوال ما را به حیطه‌ای فراتر از خود تئوری فیزیکی گرانش می‌برد. به همین دلیل بود که تفحص درباره ماهیت نیروی گرانش باعث شد لایبنیتز و رابرت بویل از منظر  فلسفی به آن بپردازند. پس این امکان هم وجود دارد که یک تئوری فیزیکی مسائلی مطرح کند که چالشی برای فلاسفه باشد. فیزیک کوانتوم به عنوان یک نظریه فیزیکی بسیار موفق از نظر تجربی، دارای فرمالیسمی است که هم پیش‌فرض‌های فلسفی آن چالش برانگیز هستند و هم مسائلی فلسفی پیش می‌کشد که بسیار اساسی هستند. این تئوری بنیادی‌ترین مفاهیم فلسفی و فیزیکی که امکان تفکر عقلانی درباره جهان را برای ما فراهم کرده‌اند (یا حداقل گمان می‌کنیم این‌گونه باشد) را به چالش می‌کشد. در این فرمالیسم جایی برای یک مسیر مشخص در فضا- زمان وجود ندارد، روابط علّی برقرار نیستند، نمی‌توان با قطعیت چیزی را پیش‌بینی کرد و در کل مشخص نیست که با چه هستنده‌هایی سروکار دارد. این موضوع را تیم مادلین در مقدمه کتاب فلسفه فیزیک کوانتوم به‌خوبی مشخص کرده است: &quot;هر نظریه فیزیکی باید به طور صریح به 2 پرسش اساسی بپردازد:1- چه چیزی وجود دارد (بعد هستی شناسی نظریه فیزیکی)2- هستنده‌های نظریه چه کاری انجام می‌دهند (بعد دینامیکی نظریه فیزیکی)&quot;فرمالیسم مورد پذیرش فیزیک کوانتومی به پرسش هستی شناسی پاسخی نمی‌دهد، یا حداقل آن را پرسشی مهم و دارای ارزش در سطح نظریه فیزیکی نمی‌داند. دینامیک نظریه نیز همان تحول زمانی تابع موج یا معادله شرودینگر است که نتایجی احتمالاتی به ما می‌دهد. پس ما یک نظریه فیزیکی برای ابعاد اتمی داریم به نام فیزیک کوانتومی که اولا مشخص نمی‌کند با چه هستنده‌هایی سروکار داریم و درثانی به ما یک پیش‌بینی قطعی درباره رفتار ذرات در این ابعاد نمی‌دهد، اما از نظر تجربی بسیار موفق است. اولین پرسش فلسفی که در این‌جا مطرح می‌شود این است که چطور این تئوری فیزیکی با شرایطی که دارد، چنین توافق بالایی با نتایج تجربی دارد؟قصد بر این است که در طی یک سلسله مقاله مختصر اما دقیق، سیر کلی بوجود آمدن و تحول فلسفه کوانتوم توضیح داده شود. درواقع قرار است بگوییم فلسفه کوانتوم درباره چیست (بعد هستی شناسی) و چگونه تحول یافته است (بعد دینامیکی). در این مسیر از کتاب‌های فلسفه فیزیک کوانتوم تیم مادلین، نظریه کوانتومی و تصویر واقعیت اثر شومرز و فلسفه کوانتوم مکس جمر استفاده خواهیم کرد. همچنین مقالات مرتبط با فلسفه کوانتوم دانشنامه فلسفی استنفورد نیز از منابع مهمی است که از آن بهره خواهیم برد. امیدوارم بتوانم علاقه‌مندان به این موضوع جذاب را با خود همراه کرده و به‌خوبی نشان دهم که اولا فلسفه کوانتوم آن چیزی نیست که به‌عنوان عرفان شرقی، کارما، انرژی کیهانی و... در میان عده‌ای عوام فریب جا افتاده است و درثانی این شاخه از فلسفه در حقیقت با چه موضوعاتی دست و پنجه نرم کرده و امروزه درگیر چه مسائلی است.   </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 01:06:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فلسفه به علم نیاز دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-x2ov4gd0wpob</link>
                <description>فلسفه نیز مانند تمام دیگر فعالیت‌های انسانی مثل علوم، هنر، ورزش، سیاست و... با موادی سروکار دارد که محدوده اعمال آن را مشخص می‌کند. در میان تمام فعالیت‌های نام برده اما فلسفه حیطه بسیار گسترده‌تری دارد و تقریبا تمام مفاهیمی که انسان با آن دست و پنجه نرم می‌کند را مورد واکاوی قرار می‌دهد. بااین‌حال سوالی که در قرن بیستم تحت تاثیر پیشرفت‌های فیزیک و سایر علوم پایه بسیار مورد توجه قرار گرفت این بود که آیا علوم به فلسفه نیاز دارند؟ آیا برای مثال فیزیک که توانسته بود پرده از بنیادی‌ترین رازهای طبیعت بردارد همچنان به ایده‌پردازی‌های فلاسفه نیاز داشت؟ فرض کنیم هر آنچه استدلال برعلیه مفید نبودن فلسفه برای علوم ارائه شده درست باشد و جایگاه فلسفه به شدت متزلزل شده و دیگر مانند دوران دکارت و نیوتن نمی‌توان آن را هسته مرکزی دانش انسان دانست‌. معادلات مکانیک کوانتوم و علم ژنتیک برای حل مسائل خود دیگر به فلسفه نیازی ندارند و راهی جز کنار زدن فلسفه توسط متخصصان این حیطه وجود ندارد. اما در این میان تکلیف فلاسفه چیست؟ آیا باید بررسی علوم را کنار گذاشته و در بهترین حالت به اخلاق و سیاست روی آورند؟ اگر فیلسوف به معنای اصلی خود کسی است که دوستدار دانش است و جهان و انسان باعث حیرت وی می‌شوند، پس چرا نباید همچنان موادی که علوم زیستی و فیزیکی با کیفیت بهتری در اختیار وی قرار داده‌اند را واکاوی کند؟اگر به جای اینکه بپرسیم آیا علوم به فلسفه نیاز دارد؟ سوال را اینگونه مطرح کنیم که آیا فلسفه برای بارورتر کردن خود به علم نیاز دارد، آنگاه دوباره می‌توان جایگاه قبلی را به فلسفه داد. هرچند امروزه هم فلسفه به بخش‌های مختلفی مثل فلسفه فیزیک، فلسفه زیست، فلسفه شیمی و... تقسیم‌بندی شده است اما همچنان دنباله رو کشفیات علمی است. دیگر فیلسوفی نمی‌تواند زمان را بدون توجه به نسبیت اینشتین بررسی کند و انتظار داشته باشد سخنانش جدی گرفته شود. دیگر نمی‌توان بدون توجه به تکامل انسان را دارای جایگاهی متمایز از دیگر موجودات قرار داده و بررسی کرد‌. اما این به معنای متوقف شدن فلسفه نیست. اگر فلسفه بخواهد در مقام توجیه تئوری‌های علمی قرار گیرد، آنگاه می‌توان از مرگ آن سخن گفت. اما فلسفه توانایی گذر از هر چارچوبی را داشته و می‌تواند  هر ساختاری را نقد کند. معنای این جمله نقد تئوری‌های علمی نیست بلکه استفاده از آنها جهت ارائه تصویری جدید از جهان است. فلسفه همچنان سوالاتش بزرگ و بُرنده است.  مثلا اگر قوانین جهان ریز مقیاس با قوانین جهان بزرگ مقیاس متفاوت است، آنگاه چطور می‌توان یک تئوری واحد برای توضیح کل جهان داشت؟ چگونه با وجود تابع موج می‌توان همچنان درباره ماده صحبت کرد؟ چگونه است که اگر تمام ویژگی‌های انسان در کُدهان ژنتیکی‌اش نهفته باز هم اراده آزاد داریم. اتفاقا فلاسفه امروز مواد بیشتری برای بررسی در اختیار دارند که آنها را به چالش بکشند. اما نکته مهم این است که فیلسوف باید با کشفیات جدید درگیر باشد تا بتواند آنها را واکاوی کند. تا زمانی که فیلسوف با مهندسی ژنتیک تا حد خوبی آشنا نباشد نمی‌تواند مسائل آن را فهمیده و از نظر فلسفی بررسی کند. ارائه راه‌حلی ایدئالیستی یا پراگماتیستی برای یک مسئله در فیزیک اوج هنر فیلسوف نیست بلکه تصویرسازی جهان در حالتی که یک تئوری علمی تا حد نهایت خود بسط داده شود مانند کاری که بطلمیوس با فلسفه ارسطو کرد اما در مقام عکس می‌تواند بهتر کار یک فیلسوف را نشان دهد. کانت که برای فیزیک نیوتن تصویرسازی کرد توانست نشان دهد پتانسیل فلسفه چقدر زیاد است و تا چه حد می‌تواند تاثیرگذار باشد. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 15:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله استقراء و توانایی‌های ذهن انسان</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%A1-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-kafi9bdgrr6r</link>
                <description>مسئله استقراء و توانایی‌های ذهن انسان چه توانایی ویژه‌ای در ذهن ما وجود دارد که آنرا آنقدر متمایز کرده است؟ آیا خودآگاهی ما باعث این تمایز شده؟ در اینصورت خودآگاهی چیست؟ شاید یافتن یک ویژگی مشخص که منجربه تمایز  میان رفتارهای برآمده از تفکر انسانی با رفتارهای برآمده از نحوه تفکر دیگر موجودات زنده می‌شود به ما در پاسخ به این سوال کمک کند.  در ادامه با یک سلسله مقاله درخدمت شما خواهیم بود که درآن به بررسی مسئله استقراء می‌پردازیم. مسئله‌ای که  شاید پاسخی برای این سوال باشد. یعنی همان ویژگی مشخصی که در ذهن ما یافت می‌شود ولی در ذهن دیگر موجودات زنده؟! چه چیز می‌دانیم؟چه چیز می‌دانیم؟بسیاری از فلاسفه معتقدند که از مهم‌ترین ویژگی‌های موجود عاقل  توانایی استدلال است. درواقع از دید فلاسفه چیزی که ما آن را عقل‌گرایی می‌نامیم و ویژگی متمایز کننده ما از دیگر موجودات است، همین توانایی ذهن ما در استدلال کردن است. اما می‌دانیم که استدلال دو نوع است: استنتاجی و استقرایی. استدلال‌های استنتاجی درست مانند جملات ضرورتا صادق رفتار می‌کنند. مثلا اینکه بگوییم &quot;هر مرد مجرد بدون زن است&quot; یک جمله است که صدق آن در خودش نهفته است. تعریف مجرد بودن و بدون زن بودن یکی است. پس چیز جدیدی درمورد افراد مجرد گفته نشده است.همینطور به این استدلال توجه کنید:هر فلز رسانا استاین جسم فلز استاین جسم رسانا استدرستی این استدلال کاملا به ساختارش وابسه است. درحقیقت درستی‌ نتیجه در مقدمات آن نهفته است. ما در ابتدا تعریف کرده‌ایم که هر فلزی رسانا است. پس اگر جسمی فلز باشد طبق این تعریف (اگر تعریف درست باشد) قطعا رسانا خواهد بود. پس ما چیزی فراتر از مقدمات (جمله اول) نگفته‌ایم. اما اگر بگوییم هر مرد مجرد کچل است درحال نسبت دادن یک ویژگی جدا از مجرد بودن به افراد مجرد هستیم (کچل بودن) یعنی کچل بودن از مجرد بودن نتیجه نمی‌شود. به همین خاطر برای اینکه ببینیم این جمله درست است یا نه، باید افراد مجرد را بررسی کرده و دریابیم که این گزاره درحال بیان یک واقعیت درمورد جهان خارج است یا خیر؟ نوع اول استدلال را که نتیجه در مقدمات نهفته است استدلال استنتاجی می‌نامند و نوع دوم را که درحال نسبت دادن چیزی بیشتر از تعریف خود جسم به آن است را استدلال استقرایی می‌نامند. آیا در موجودات زنده اطراف ما گواهی بر استفاده از یکی از این دو نوع استدلال که پایه‌های تفکر عقلانی ما را تشکیل می‌دهند دیده می‌شود؟ یکی از راه‌های پاسخ پاسخ به این سوال بررسی رفتارهایی است که احتمالا به خاطر استفاده از این دو نوع استدلال از موجودات زنده سر می‌زند. بسیاری از فلاسفه ریاضیات معتقدند که کل ریاضیات و منطق به خاطر فهم استدلال استنتاجی حاصل شده است. ازطرفی بسیاری از فلاسفه علم معتقدند که دانش، به معنی science نتیجه فهم استدلال استقرایی است. آیا نشانه‌ای از بروز رفتارهای ناشی از درک ریاضیات یا تفکر علمی در دیگر حیوانات وجود دارد؟ گویا ما به این موضوع آگاهیم که تنها موجوداتی هستیم که تفکر عقلانی داریم. چه چیز نمی‌دانیم؟چه چیز نمی‌دانیم؟با اینکه خود را موجوداتی عاقل می‌دانیم، اما از کجا به این اطمینان رسیده‌ایم که پایه‌های عقلانیت ما درست هستند؟ اگر ما برای هرچیز دنبال دلیل هستیم و زمانی درستی جمله‌ای  را قبول می‌کنیم که برای آن استدلال آورده باشیم، در اینصورت برای درستی خود استدلال استقرایی و استنتاجی چه دلایلی داریم؟ اولین فیلسوفی که به پایه‌های عقلانیت ضربه‌ای مهلک وارد آورد، دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی تبار است. ضربه وی چنان مهلک است که فلاسفه همچنان به دنبال راه‌حلی برای آن می‌گردند. اینکه هیوم چگونه باعث ویران شدن یکی از پایه‌های عقلانیت یعنی استدلال استقرایی شده است را در مقاله بعدی بررسی می‌کنیم. فعلا باید بدانیم که ما هنوز نمی‌دانیم که عقلانیت انسان چه ویژگی دارد که ما را متمایز از دیگر موجودات زنده کرده است؟</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 12:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تیغ اوکام، ایده هایتان را  به آرایشگاه ببرید</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-ehbreenjlxaz</link>
                <description>اصل اقتصاد فکر (تیغ اوکام)اگر تاریخ تفکر انسانی را در هر شاخه ای از علوم بررسی کنیم، متوجه یک قانون نانوشته در تبیین جهان مورد مطالعه می‌شویم: اصل اقتصاد فکر. یا به زبان عامیانه تر: با خرج کمتر کاری را انجام دهید. فرضا از شما بخواهند که یک سیم مسی نازک را دو نیم کنید. آیا لازم است که برای اینکار از پیچیده ترین ابزارهای برش لیزری استفاده کنید یا اینکه همان سیم چین معمولی هم کار شما را راه می‌اندازد؟ ما در فکر کردن و استفاده از فرضیات نیز، این اصل کمترین صرف انرژی (یا استفاده از راه های با انرژی کمتر) را مورد استفاده قرار می‌دهیم. اما چگونه؟ فرض کنید روزی یک از دوستانتان به شما می‌گوید که جعبه ای پیدا کرده ام که در یک سمت آن شکاف ریزی قرار دارد که هر وقت دکمه ای که زیر جعبه است را فشار می‌دهم، از این شکاف نوری زرد رنگ خارج می‌شود. سپس دوست شما می‌گوید که من فکر می‌کنم که درون جعبه یک غول جادویی قرار دارد و با فرمان من از چشمانش نور بیرون می‌زند و این نور زرد همان نور چشمان غول درون جعبه است! در اینصورت واکنش شما چیست؟ چرا باید از این توجیه تعجب کنید (البته اگر تعجب کرده باشید). نود درصد مردم با شنیدن این جملات کاملا حیرت می‌کنند.اما علت آن عجیب بودن این صحبت ها و یا شک کردن به عقل طرف نیست. چرا که همین الان هم برای کسی که با فیزیک ذرات آشنا نیست، مطالب این بخش از فیزیک به اندازه صحبت از غول درون جعبه دور از ذهن می‌باشد. اما نکته اینجاست که با شنیدن توضیحات فیزیکدانان در مورد ذرات، هیچ وقت سریعا نتیجه نمی‌گیرد که چون فیزیک ذرات با کلماتی عجیب غریب بیان شده پس غلط است. در اینصورت در مورد توجیه نور درون جعبه بوسیله غول جادویی، چه موضوع خاصی وجود دارد که باعث می‌شود سریع آن را رد کنیم؟شما حتی اگر این نظریه دوستتان را به شخصی بی سواد که فقط یکبار لامپ و طرز استفاده از آن را دیده باشد توضیح دهید، سریع آن را رد می‌کند. علت آن هم این قانون نانوشته است که در تفسیر جهان خارج، و پدیده های موجود در آن، کمترین فرض ممکن را بکار ببر. راستش فرض کردن یک غول اسرار آمیز که هیچ انسانی آن را ندیده و ایجاد مکانیسمی پیچیده مثل بیرون زدن نور از چشمان غول تنها برای توضیح پدیده ساده ای مثل دیدن یک باریکه نور زرد، درست مانند استفاده از دستگاه برش لیزر برای بریدن سیم مسی است. یعنی بسیار غیر لازم و پر خرج می‌باشد. در نتیجه هر از چند گاهی ایده‌هایی که به ذهنتان می‌رسد را با تیغ اوکام اصلاح کنید. پرسش از اینکه آیا فرض کردن فلان قسمت از ایده ضروری و لازم است، به متناسب تر شدن ایده و تطبیق آن با واقعیت کمک می‌کند. چرا که طبیعت ساده است و نیازی به فرض کردن افکاری پیچیده و ایده‌هایی غیر لازم برای توجیه آن نیست. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 19:11:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه مطمئن شویم که مطمئن نیستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ucucunw0u4dx</link>
                <description> پارادوکس های منطقی زیادی وجود دارند اما همه آن‌ها بصورت گزاره‌هایی هستند که همزمان هم غلط بوده و هم درست. نظر شما راجع به جمله: &quot; تنها یک چیز در جهان قطعی است و آن اینکه هیچ چیز قطعی نیست &quot; چیست؟ آیا واقعا در حال بازگو کردن یک حقیقت ژرف است یا بازی با کلمات توصیف مناسب تری برای این جمله می‌باشد؟ این جمله یک  پارادوکس منطقی را در بر دارد. فرض کنیم جمله درست است و دارای حقیقتی همیشه معتبر می‌باشد.در نتیجه از آن استفاده کرده و می‌گوییم هیچ چیز قطعی نیست. اما خود اینکه بگوییم تنها یک چیز در جهان قطعی است و آن اینکه هیچ چیز قطعی نیست غلط از آب در می‌آید. چون خود همین جمله‌ی قطعی نیز جزوی از چیزهای جهان است و نباید قطعی باشد. پس از درستی جمله به غلط بودن آن رسیدیم. هیچ چیزی نمی‌تواند همزمان هم غلط باشد و هم درست. در نتیجه با یک پارادوکس منطقی طرفیم.  بیان این جمله که بطور اطمینانی نمی‌توانیم راجع به چیزی مطمئن باشیم چه؟ آیا این جمله نیز  پارادوکسی منطقی است؟ ما در ریاضیات قادریم گزاره‌هایی با اطمینان کامل بیان کنیم. وقتی اثبات می‌شود که مثلا مجموع زوایای داخلی هر مثلث در هندسه اقلیدسی برابر با 180 درجه است، دیگر شک کردن معنا نداشته و ما مطمئنیم که در هر جای جهان و در هر زمانی اگر مثلثی بر روی یک صفحه اقلیدسی رسم کنیم، مجموع زوایایش برابر با 180 درجه خواهد بود. از طرفی آیا می‌توانیم همین اطمینان را در مورد قوانین و اتفاقات جهان واقعی نیز داشته باشیم؟ مثلا آیا می‌توان اثبات کرد که چون تا به این لحظه خورشید از سمت شرق طلوع و در غرب غروب  کرده، پس حتما صد سال دیگر هم همین عمل را تکرار خواهد کرد؟ منظور ما این نیست که به خاطر وجود احتمالات گوناگونی مثل برخورد شهاب سنگ به زمین یا عبور سیاه چاله ای پنهان از کنارمان این نظم ممکن است به هم بخورد، این اطمینان به دست نمی‌آید. بلکه بحث ما از جنبه معرفت شاسی است. در مورد بررسی جهان واقعی، هیچ گاه امکان بیان گزاره‌ای همیشه درست وجود ندارد. چرا که جنس روابط میان عناصر جهان خارج از نوع عناصر منطقی نیست که بدون توجه به محتوا، درستی آن‌ها همیشه برقرار باشد. ما با جهانی طرفیم که نمی‌توان با دانستن اینکه : اگر باران ببارد، زمین خیس می‌شود (گزاره ای منطقی و همیشه درست) اطمینان پیدا کنیم که باران می‌بارد (محتوای واقعی و احتمالی). این گپ شناختی میان جهان منطقی و جهان واقعی چگونه برطرف میشود و آیا بیان این گزاره قطعی که در مورد اتفاقات جهان هیچ گزاره قطعی ای نمی‌توان بیان کرد خودش پارادوکس نیست؟ مطمئن شدن از اینکه مطمئن نیستیم، خودش یک پارادوکس است. اما در یک حوزه اعتباری فیزیکی، یعنی دنیای ذرات اتمی، این پارادوکس بصورت رابطه‌ای بنیادین برقرار است: رابطه عدم قطعیت. وقتی صحبت از رابطه می‌شود، به معنای این است که یکی از نتایج کاملا مطمئن ریاضیاتی می‌باشد (مانند رابطه فیثاغورس و مجموع زوایای داخلی مثلث و ...) که همواره درست هستند. رابطه عدم قطعیت هایزنبرگ در مورد جایگاه ذرات و تکانه آن‌ها بیان می‌کند: هیچ گاه امکان ندارد که همزمان مقدار جایگاه و تکانه یک ذره اتمی را با اطمینان بدانیم.  بیان این رابطه عدم قطعیتی میان جایگاه و تکانه  ذرات اتمی، به معنای اطمینان یافتن از این موضوع است که در مورد دانستن همزمان جایگاه و سرعت این ذرات هیچ گاه مطمئن نخواهیم شد. شاید مرزهای شناخت ما بصورت تناقض خودنمایی کنند و همین تناقضات غیر قابل فهم برای ما، حاوی حقیقتی بسیار ژرف باشند. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 16:11:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر عقلانی واقعی باشد، آنگاه اراده آزاد واقعی است یا عقلانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-ozdsyfrjeepq</link>
                <description>هگل، یکی از بزرگ ترین فلاسفه ایده آلیست آلمانی، اساس فلسفه خود را بر &quot; آنچه عقلانی است واقعیست&quot; می‌گذراد. اگر از پیچ و خم های فلسفه هگل بگذریم و بخواهیم با زبان ساده تر این جمله را تفسیر کنیم، معنای آن چنین است که: هر آنچه که با اصول عقلانی سازگار است باید واقعیت داشته باشد. یعنی واقعیت جهان خارج، بر مبنای اصول عقلانی شکل گرفته است. اما منظور از عقلانی چیست؟  هر آنچه که از نظر قوانین عقلی تناقضی در ذات خود نداشته باشد را می‌توان عقلانی (Rational) دانست. مثلا اصل علیت عقلانی است: هر چیزی علتی دارد.  اما در کنار این اصول اساسی که به منظور شناخت جهان مورد استفاده قرار می‌گیرد، ما خود جهان واقعی را داریم که صحنه عمل و به کارگیری اصول عقلانی است. چیزهایی که به صورت واقعی آن‌ها را درک می‌کنیم، مثل وجود خودمان، گذر زمان، احساسات‌مان و ... که سعی انسان بر آن بوده آن‌ها را در غالب قوانین عقلانی بازنمایی کرده و به  شناخت بهتری از آن‌ها دست یابد. در این میان ما از یک احساس بسیار قوی، که احساس داشتن اراده آزاد می‌باشد برخورداریم. مساله‌ای که همچنان قابل نتیجه گیری از قوانین عقلانی نیست. مثلا اگر قانون عقلانی‌ای مانند هر چیزی علتی دارد درست باشد، آنگاه نمی‌توان قبول کرد که انسان دارای اراده آزاد است. چرا که هر کدام از کارهای ما باید علتی داشته باشد. پس تمام تصمیم گیری ها و انتخاب‌هایی که گمان می‌کنیم با اراده آزاد انجام شده‌اند ، به خاطر علت‌هایی است که ممکن است از آن آگاه نباشیم. در اینصورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که اراده آزاد موضوعی غیر عقلانی است؟ یک رویکرد این است که به خاطر کامل نبودن شناختمان از دسته بندی واقعی و عقلانی بپذیریم که خیر، اراده آزاد می‌تواند به دو دلیل موضوعی عقلانی باشد.  اولا ما تمام قوانین به اصطلاح عقلانی که بواسطه آن‌ها پدیده ها را کند و کاو می‌کنیم نمی‌شناسیم. در ثانی، مرز مشخصی میان عقلانی و واقعی وجود ندارد. چیزی که سیستم تفکر ما بر درستی‌اش حکم می‌کند لزوما واقعیت جهان خارج نیست و همینطور بالعکس، ممکن است واقعیاتی وجود داشته باشد که در غالب سیستم تفکر ما نگنجد. (در مورد این بخش چیزی زیادی نمی‌توان گفت). ایجاد هماهنگی میان طبیعت انسان و آنچه طبیعت غیر انسانی بر ما اعمال می‌کند، که بطور ویژه خود را در خواست آدمی و خواست طبیعت نشان می‌دهند، همواره مساله ساز بوده است. زمانی که سوسیالیست‌های قرن 18 ام بخصوص سن سیمون، افکار فیزیوکرات‌ها (قدرت طبیعت و اصالت داشتن آن در نحوه توزیع ثروت میان جوامع) را کنار زدند و خواست آدمی را که همان رسیدن به تعادل اقتصادی سیاسی بر مبنای طبیعت انسان است، (و با کلید واژه برابری و عدالت نمایان می‌شود) ارجح دانستند، زمینه ساز ظهور تضاد میان خواست طبیعت (بازار آزاد) و خواست آدمی (دخالت در بازار به نفع برابر کردن شرایط اقتصادی) شدند. این تضاد بطور کلی خود را میان ایدئولوژی و جهان به خودی خود نشان می‌دهد. ممکن است آگاهی ما بر وجود این تضاد تا حد زیادی به درک بهتر مساله اراده آزاد کمک کند.چه در افکار فلاسفه یونانی تا فلاسفه امروزی، و چه در چند سده اخیر که فیزیک بصورت یک علم مسیری جدا در درک طبیعت پیموده است، همواره وجود تضادی بزرگ میان اراده آزاد آدمی و قوانین حاکم بر طبیعت مساله ای شناخته شده تلقی شده است. یکی از بزرگ ترین تلاش ها برای برقراری سازش میان قوانین جبری طبیعت و اراده آزاد انسان توسط ایمانوئل کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی صورت گرفت. روش وی بیشتر بر مبنای اراده اخلاقی و آگاهی انسان از عواقب اعمالش می‌باشد. همچنین بعد از کشف روابط عدم قطعیت در فیزیک کوانتومی، عده‌ای از اندیشمندان به این نتیجه رسیدند که اگر در ذات طبیعت احتمال بروز رخدادهای غیر علی وجود دارد، پس پذیرش اراده آزاد انسان منافاتی با قوانین طبیعت نخواهد داشت. اما تفاوتی اساسی میان رفتار احتمالی که در روابط عدم قطعیت دیده می‌شود، و رفتار بر اساس اراده‌ای که آزادانه انتخاب می‌کند وجود دارد. بطور ساده اراده آزاد به معنای این است که بتوان میان حداقل دو حالت مختلف ، یکی را آزادنه و بدون نیاز به قید و شرط‎ انتخاب کرد. در واقع اراده آزاد یک عملگر است که فراتر از زنجیره علیتی رویدادها و همینطور رفتار تصادفی عمل می‌کند. به همین دلیل در آزمایش لیبت ما شاهد توالی یک سری رویداد هستیم که بصورت علی بر روی هم تاثیر می‌گذارند و هیچ عملگری که فراتر از توالی زمانی مشخصی بروز کند را شناسایی نمی‌کنیم. اما آیا این احساس اراده آزاد را می‌توان با قوانین عقلانی درک کرد؟ و اگر نتوان، آیا حق داریم که آن را واقعی ندانیم و به سادگی یک خطا یا توهم قلمدادش کنیم؟ در اینجا می‌توان رویکرد دومی اتخاذ کرد. همه ما می‌دانیم که حتی اگر یک جفت دو قلو را تحت  شرایط محیطی و تربیتی یکسان (و البته زمینه ژنتیکی مشترک) قرار دهیم، در موقعیت‌های یکسان (مثلا انتخاب رنگ مورد علاقه از میان چند رنگ)  امکان انتخاب های مختلف از هم خواهند داشت. در واقع هر شخص فردیتی کاملا مشخص و متمایز از دیگران دارد. پس شاید بتوان رویکرد دوم را اینگونه در نظر گرفت که اراده آزاد یک پیامد از مساله اول شخص می‌باشد. به این معنی که گویا هر کدام از ما درست مانند حالتی که نمی‌توانیم ادراک عینی خود از رنگ قرمز را به دیگران منتقل کنیم، قادر به بیان چگونگی  عمل کردن اراده آزاد خود نیز نیستیم. هر چند همه ما توافق داریم که رنگ قرمز یک بازه طول موجی مشخص از امواج الکترومغناطیس است، اما هر کدام رنگ قرمز را بصورتی غیر قابل درک از نظر دیگری ادراک می‌کنیم. مشابه همین موضوع، می‌توان گفت که هر چند همه ما میدانیم فرآیند عمل هر سیستمی (در اینجا ذهن انسان) بر اساس یک سلسه علت است، اما ادراک اول شخصی از آن را غیر قابل بیان به زبان علیتی می‌دانیم. و اراده آزاد درست در جایی نمایان می‌شود  که این سلسله علل در حال وقوع از دید اول شخص است. اگرچه طبق آزمایش لیبت تصمیم های ما چند لحظه زودتر از آنکه متوجه شویم گرفته شده‌اند و گویا عملگر آزادنه‌ای در کار نیست، و البته که تنها حالت قابل درک برای فرآیند تصمیم گیری، انتخاب بر مبنای سلسله علل است، اما درک اول شخص از این پدیده  بصورت اراده آزاد نمایان می‌شود. در نهایت می‌توان چنین رویکرد کلی ای اتخاذ کرد که شاید هر چیز عقلانی واقعی و هر چیز واقعی عقلانی نباشد. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 17:35:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید فیلم اینتراستلار را  ببینیم و فلسفه زمان</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-hhp5bo7achol</link>
                <description>شاید عنوان این مقاله برای کسانی که فیلم اینتراستلار ( در میان ستارگان : Interstellar ) را ندیده‌اند کمی گمراه کننده باشد. چرا که یافتن ارتباط میان یک فیلم که قرار است سرگرم کننده باشد و فلسفه زمان که موضوعی جدی می‌باشد، بسیار بعید است. اما کسانی که فیلم را دیده‌اند می‌دانند منظور کلی مقاله چیست. شما در این فیلم با مفاهیمی بسیار تکان دهنده که در برخورد اول مانند پاسخ معماهای دیرینه فلسفه می‌نمایند روبرو می‌شوید. به همین دلیل طرفداران این فیلم،  معتقدند که بهترین فیلمی است که در طول زندگی خود دیده‌اند. من در این مقاله یک نقد فنی از نگاه سینما به فیلم ارائه نداده‌ام. چرا که  اولا تخصصی در این زمینه ندارم. در ثانی شما می‌توانید بهترین نقدهای این فیلم را در مجلات و سایت‌های مختلف سینمایی و هنری پیدا کنید، پس تکرار آن لزومی ندارد. نگاه این مقاله به فیلم اینتراستلار، از منظر فیزیک و فلسفه است. هر چند کسی مانند من هم که دانش موسیقیایی و سینمایی ندارد، بشدت غرق در موسیقی و فیلم نامه و جلوه‌های ویژه آن خواهد شد. پس اگر این فیلم را ندیده‌اید، حتما وقتی را برای یک سفر علمی فلسفی 2 ساعت و 49 دقیقه‌ای اختصاص دهید. مطمئنا پشیمان نخواهی شد.  اما چه مفاهیمی در این فیلم مطرح شده که باعث می‌شود فلاسفه و فیزیکدانان نیز آن را جالب توجه بدانند و با دیده حیرت به تماشای آن بنشینند؟ دلیل اصلی آن زمان است. در این فیلم با جنبه‌ای از مفهوم زمان روبرو می‌شویم که امکان ادراک تجربی آن در زندگی روزمره غیر ممکن است. البته تمام فیلم‌های علمی تخیلی تلاش دارند که چنین تجربه‌ای را به ما القا کنند، اما نقطه تمایز فیلم اینتراستلار با باقی فیلم‌های علمی تخیلی در این است که بخش تخیلی بودنش هم کاملا بر مبنای مفاهیم فیزیک نوین پرداخته شده. یعنی بر مبنای تئوری نسبیت اینشتین.تا قبل از آلبرت اینشتین، تصور انسان از زمان، همانند وجود یک ساعت جهانی بود. ساعتی که گذر آن برای کل موجودات کیهان یکسان بوده و امکان نداشت که دو شخص بر سر &quot;در یک زمان اتفاق افتادن یک رویداد&quot; &quot;یا همان &quot;همزمانی&quot; رویدادی از دید ناظرهای مختلف توافق نداشته باشند. بر اساس نسبیت اینشتین، اگر شما با سرعتی نزدیک به سرعت نور (نسبیت خاص) حرکت کنید یا در نزدیکی میدان گرانش جسمی با جرم بسیار زیاد (مثل یک ستاره غول پیکر)  قرار داشته باشید، گذر زمانی متفاوت از کسانی که در چنین شرایطی نیستند خواهید داشت. این موضوع باعث می‌شود که هر به اصطلاح ناظری، زمانی متفاوت برای وقوع پدیده‌ها یا مدت زمان وقوع آن اندازه بگیرد. نسبی کردن زمان توسط اینشتین، اتفاقی بود که باعث تحولات عظیم در درک ما از زمان و البته تغییری کلی در فلسفه زمان گشت. اما چطور می‌توان گذر زمان با سرعت‌های مختلف و نسبی بودن آن را بهتر درک کرد؟  طبق امکانات امروزی بشر نمی‌توانیم با سرعت نزدیک به نور حرکت کنیم . همچنین نزدیک شدن به میدان های گرانشی بسیار قوی  هم خارج از دسترس ماست. از سویی فلاسفه ای داریم که حوصله سر و کله زدن با ریاضیات تئوری‌ نسبیت را ندارند اما بسیار خواهان درکی شهودی از آن هستند. راه حل تمام این کنجکاوی‌ها برای درک زمان نسبی اینشتین، دیدن فیلم اینتراستلار می‌باشد.در سکانسی از فیلم، ما شاهد مقایسه گذر زمان‌ با سرعت‌های مختلف از دید کسانی که نزدیک میدان گرانشی بسیار قوی هستند، با انسان‌های روی زمین که میدان گرانشی‌شان ضعیف محسوب می‌شود هستیم. در این سکانس ما تلفیقی از هنر، علم فیزیک و درک معنای زندگی در لوای مفهوم زمان را شاهد هستیم. سکانسی که می‌تواند به خوبی نشان دهد که مفهوم زمان، موضوعی که   آن را همیشه پیش روی خود  داریم، اما بسیار غریب و ناشناخته است، در واقع همان بستری است که تمام فلسفه زندگی و درک کلیش بر آن سوار گشته. در این سکانس نشان داده می‌شود که گذر 45 دقیقه از زمان نزدیک میدان گرانشی بسیار قوی، معادل 23 سال روی زمین است! زمان از دست رفته 23 ساله‌ روی زمین که تنها 45 دقیقه طول کشیده، تنها یک سوال که شاید عمیق ترین سوال زندگی ما باشد را پیش می‌کشد: چطور می‌توانیم آن را جبران کنیم؟ در این سکانس مهندسی که خلبانی سفینه را بر عهده دارد، یعنی کوپر، از دانشمند زیست شناس همراه خود یعنی دکتر برند می‌پرسد که: آیا جایی در جهان نیست که بتوان در آن‌ این زمان از دست رفته را برگرداند؟ سوالی در مورد زمان که خواهان جوابی وابسته به مکانی فیزیکی  است.  ارتباط دادن فلسفه زندگی با مکانی فیزیکی که قادر به تاثیر بر روی کلیت آن باشد، نشان دهنده فلسفه جدیدی در مورد زمان است. فلسفه ای بسیار فیزیکی اما خارج از دسترس. در این فیلم زمان مانند یک سیال غیر قابل درک گذرا نشان داده نمی‌شود. بلکه تار و پود هستی است. هستی ای که گستره کیهان معنای آن را دستخوش تغییر کرده. زمان را می‌توان مانند یک تپه دارای فراز و نشیب دید اما همچنان جایی است خارج از دسترس ما. در پایان فیلم، ما شاهد این هستیم که نسبی بودن زمان باعث شده تا کوپر و برند، زمان زمینی زیادی را تلف کنند. راه حلی که در ابتدا غیر ممکن به نظر می‌رسید، یعنی جبران زمان از دست رفته، با پریدن کوپر درون یک سیاه چاله جبران می‌شود. در واقع معنای کلی  فیلم در همین  سکانس مشخص می‌شود. همچنین پاسخی است به سوال دیرینه بشر در مورد زمان: آیا می‌توان در زمان به عقب بازگشت؟ راه حلی که در پایان فیلم برای این مساله ارائه شده، بر مبنای کارهای فیزیکدان نظری بزرگ کیپ تورن می‌باشد. راه حلی که در آن، زمان مانند مکانی با عمق‌های فراوان در جهات مختلف در نظر گرفته شده و تفاوتی میان گذشته، حال و آینده وجود ندارد. فلسفه زمان جدیدی برآمده از نسبیت اینشتین که تنها هنر سینما قادر به بیان آن است. و البته که مشاهده آن، تجربه‌ای بسیار حیرت انگیز و البته آموزنده برای ذهن های پرسشگر می‌باشد. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 19:06:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسش های فلسفی چقدر عمیق اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AF-hyykybye8zkn</link>
                <description>فلسفه آنقدر موضوع پیچیده و در عین حال جذابی است که حتی وجود خودش را هم می‌توان موضوعی فلسفی دانست: چرا پرسش‌های فلسفی وجود دارند؟ به راستی چرا ما انسان‌ها دغدغه های فلسفی داریم ؟ شواهد علمی (تا به امروز) نشان داده که ما موجوداتی با ارگانیسم‌ها و رفتارهایی پیچیده تر از باقی موجودات هستیم که سیستم بقای خود را ارتقا داده و توانسته ایم به نیاز تنازع بقا پاسخی مناسب تر دهیم. اما ناگهان همین سیستم پیچیده با پرسیدن اینکه ما کی هستیم و چرا اینجاییم، تا حدودی قواعد بازی را بر هم زده است. اینکه آیا پرسیدن سوالات فلسفی حالاتی جانبی از دستگاه تفکر ما (که در اصل جهت زنده ماندن و ابقای نسل) هستند یا نه چندان مورد بحث نیست. چرا که بالاخره حالتی جانبی بوجود آمده که اصالت خود را داشته و توانسته مسیری بسیار متفاوت از سیستم طبیعی (نه جدای از آن) پیش گیرد و پیشرفت کند. سوال اصلی این است که آیا پرسیدن سوالات فلسفی در ذات خود، آنقدرها هم که فکر می‌کنیم مهم هستند؟ آیا این سوالات به همان اندازه که شگفت انگیزند، عمیق نیز هستند؟ اما منظور از عمیق بودن یک سوال چیست؟ آیا سوالی که باعث ایجاد یک سلسله تحقیقات پیوسته که در نهایت منجر به شناختی بهتر از خود یا جهان خارج شود عمیق است؟ مانند پرسش از ساختار بنیادین مواد که از دموکریتوس و نظریه اتمی شروع شد و مطالعاتی پیوسته در طول تاریخ ایجاد کرد که در نهایت منجر به کشف چندیدن ذره بنیادی و تئوری بسیار پر قدرت مکانیک کوانتوم شده است. این نوع عمیق بودن سوال مختص علوم می‌باشد. در این حیطه از معرفت بشری پیشرفت قابل تعریف است و ما می‌توانیم مشخص کنیم که چقدر جلو رفته ایم. اما فرضا منظور ما از عمیق بودن یک سوال، پرسش از چیزی باشد که پاسخ بدان به هیچ عنوان ساده نبوده و نتوان هیچ راهی برای پاسخ دادن به آن یافت. مانند وجود چیست؟ زمان چیست؟ و ... آیا این موضوع که ما بعد از دو هزار سال همچنان پاسخی در خور برای این سوالات نداریم، شما را اذیت نمی‌کند؟ و اینکه آیا حق نداریم که به کلیت سوالات فلسفی شک کرده و آن‌ها را تنها یک سری سوال اشتباه بدانیم که قرار نیست پاسخ داده شوند؟ راستش این رویکرد چندان راه گشا نیست و به نوعی خط زدن صورت مساله است. این سوالات وجود دارند، همین. پس تکلیف ما با سوالات فلسفی چند هزار ساله چه باید باشد؟ آیا آن‌ها را تنها بازی های فکری گرانبهایی بدانیم که قرار نیست راه به جایی ببرند، یا اینکه سوالاتی بدانیمشان که هنوز توانایی پاسخ بدان ها را نداریم اما نشان گر موضوعی بسیار عمیق اند. با توجه به مطالعات زیستی و عصبی صورت گرفته تا به امروز، ما هیچ ارگانیسم یا بخش ویژه عصبی برای درک وجود، زمان و ... که مشخصا موضوعات مورد مطالعه فلاسفه هستند نداریم. البته می‌توان ایجاد چنین مفاهیمی را ناشی از کارکرد همزمان سیستم تفکر و شناخت بطور کلی دانست: یعنی موضوعاتی برآمده از عمل همزمان بخش‌های مشخص ادراک حواس و سیستم تفکر هستند. در اینصورت آیا باید آن‌ها را بدون مصداق دانست؟ یعنی صرفا مفاهیمی ذهنی هستند؟ و چون مفاهیمی ذهنی هستند، با داستان جن و پری فرقی نداشته و ارزش بررسی ندارند؟ قطعا این مفاهیم کارکردی در جهت بقای بهتر داشته و خواهند داشت. به همین دلیل، از این نظر و با رویکردی کارکردگرایانه، مفاهیمی که به اصطلاح فلسفی هستند در واقع ابزارهایی مفید برای سیستم تفکر ما تلقی می‌شوند. در واقع می‌توان از دید روانشناسی تکاملی،  این مفاهیم و سوال در مورد آن‌ها را ابزارهایی دانست که به رشد شناخت ما کمک می‌کنند.  حالت دیگری را هم می‌توان در نظر گرفت که مطابق با آن، ممکن است واقعیاتی جدای از ذهن ما وجود داشته باشد که در نهایت مجبور باشیم نسبت به آن‌ها رویکردی مشابه با سوالات فلسفی اتخاذ کنیم. دو شخص را در نظر بگیرید که یکی از آن‌ها از ابتدای کودکی در کابین یک کشتی بوده و در فضای این کابین بزرگ شده باشد. این شخص به گونه ای در این کابین ایزوله شده که حتی یک بار هم دریا را ندیده و هیچ درکی از شکل دریا، حرکت کشتی ها روی دریا، آسمان بالای سر و هر آن‌چه که می‌توان دید ندارد. در عوض شخص دیگری را در نظر بگیرید که به صورت نرمال بر روی عرشه کشتی رشد یافته و تمام آنچه قابل حس کردن است را درک کرده. برای شخصی که در کابین زندگی می‌کند، پرسش از کلیت آن‌چه که بیرون از کابین وجود دارد مانند سوت کشتی ها، صدای امواج دریا، صدای مرغان دریایی و ... به نوعی سوالاتی فلسفی محسوب می‌شود. در واقع پرسش از ماهیت داده های حسی که از موجوداتی که هیچ گاه ندیده ، پرسش‌هایی فلسفی محسوب می‌شود که هیچ گاه قرار نیست پاسخ آن‌ها را بداند. اما منجر به ایجاد روشی برای شناخت این واقعیات می‌شود. مثلا او مفهوم فضای وسیع خارج از کابین را اینگونه درک می‌کند: صدای سوت قطار  در ابتدا  بسیار کم است (فاصله دور) و سپس به یک مقدار ماکزیمم رسیده (کمترین فاصله) و در نهایت محو می‌شود (بازگشت به همان فاصله دور). موضوعی که از دید شخص موجود در عرشه کشتی کاملا قابل ادراک است و ابهامی ندارد (فضای وسیع دریا) از دید شخص دیگر که هیچ ادراک حسی از آن ندارد منجر به سوالی فلسفی گشته که برای پاسخ به آن مجبور به خلق روش علمی می‌باشد. جالب است که در این حالت، سوالات فلسفی ما به  پیشرفت در شناخت آنچه که وجود دارد و برای ما قابل ادراک حسی نیست کمک می‌کند. پس می‌توان نتیجه گرفت که چه مخاطب سوالات فلسفی (خود وجود، خود زمان و ...) واقعیت داشته باشند و چه برآمده از سیستم تفکر ما باشند، ابزارهایی هستند که منجر به شناخت بهتر و کشف روش‌هایی برای درک جهان خارج و خودمان گشته است. در نتیجه سوالات فلسفی واقعا عمیق هستند.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 18:48:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سخن گفتن همان فکر کردن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dlbkndyeqgmb</link>
                <description>بسیاری از متفکرانی که درگیر کاوش مساله ذهن و سیستم تفکر انسان هستند، با این موضوع چالش برانگیز مواجه می‌شوند که آیا تفکر بدون سیستمی که آن را زبان (سیستم بیان) می‌نامیم ممکن است یا نه؟  واضح است که ما هنگام فکر کردن، در واقع داریم با خودمان صحبت می‌کنیم. یعنی وسیله انجام تفکر را همان زبان می‌دانیم. اما آیا موضوع به همین سادگی است؟ آیا بعضی افکار وجود دارند، یا حالاتی در ذهن موجود است که بدون استفاده از زبان نیز در جریان باشد و لزوما در غالب کلمات و حروف قرار نگیرد؟ابتدا رویکردی که علوم شناختی نسبت به ذهن دارد را بررسی می‌کنیم و مشخص می‌کنیم که ارتباط زبان و ذهن از منظر این علم به چه شکلی است. با توجه به دانش امروزی، بطور ساده و خلاصه در بازنمایی و ساخت واقعیت توسط ذهن، یک سری مراحل طی می‌شود که عبارتند از: 1- دریافت داده های حسی از جهان خارج توسط قوای حسی که در بدن ما وجود دارد (مانند دریافت امواج الکترومغناطیس، امواج صدا، سفتی و نرمی اجسام، بوها و ...)2- ارسال این داده‌ها به مغز و ایجاد عملکردهایی متناظر در بخشهای مختلف مغز (امروزه تا حدود بالایی مشخص شده که ادراک هر حس در کدام بخش مغز انجام می‌شود)3- انجام عملیات بازنمایی و تفسیر داده ها توسط مغز که به عنوان ذهن شناخته می‌شود (مطالعه این بخش مورد توجه دانشمندان علوم شناختی است)4- و در نهایت ابراز این تفسیرها توسط رفتارها و البته قوه بیان که به نام زبان شناخته می‌شود (البته زبان بخشی از طیف رفتارهایی است که انسان از خود بروز می‌دهد، به همین خاطر روانشناسی در حال مطالعه کلیت رفارهای انسان می‌باشد)همانطور که می‌بینیم، زبان به نوعی ابزاری رفتاری است برای بیان و ابراز ادراکاتی که ذهن آن‌ها را تفسیر می‌کند. یعنی عملیات تفکر وابسته به زبان نیست، بلکه با آن هماهنگی دارد. به بیانی نوعی هم افزایی ( Synergy ) بین ذهن و زبان رخ می‌دهد. پس علت وجودی فکر کردن را نمی‌توان زبان دانست. از سویی، در رفتار بیمارانی که دچار عارضه‌های مغزی شده اند (آسیب به بخش های آفازی مغز وارد شده) ، می‌توان داده هایی مبنی بر فکر کردن بیمار پیدا کرد با اینکه توانایی گفتار را از دست داده اند. به همین دلیل شواهد دال بر این دارد که زبان نوعی از رفتار است که البته در کنار دیگر رفتارهای روانشناسانه انسان قرار می‌گیرد، نه عامل تفکر. هر چند ابزاری است که نهایت پیشرفته بودن ذهن انسان را به نمایش می‌گذارد.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 09:54:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مساله معرفت_ بخش هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-lcvf9poxkzzr</link>
                <description>&quot;انسان ذاتا دوست دارد بداند&quot;  از مشهورترین جملات یکی از بزرگ ترین فلاسفه تاریخ بشر، و  آغازگر بینش علمی واقع گرایانه است که البته وارث دستگاه‌های فکری ایده آلیستی، نسبی انگارانه، جزم گرایانه و ماتریالیستی بود که با بیشماری مساله فلسفی دشوار نیز همراه بودند. ارسطو از آن دسته افراد بود که مصداق جمله &quot;کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد&quot; می‌باشند. او توانست با ترکیب دستگاه‌های فلسفی‌ای که در اختیار داشت، یک سیستم فلسفی بسیار قدرتمند که از عهده پاسخ بسیاری از سوالات بر می‌آمد بنا نهد و تا حدود 1500 سال بر افکار آدمی حکومت کند. اما سیستم فلسفی ارسطو چه ویژگی خاصی داشت که تا این حد دوام آورد و توانست جذابیت خود را برای هزاران سال در بین متفکران حفظ کند؟ ارسطو بسیار واقع گرایانه به دنیا نگاه می‌کرد. او نه چنان جزم گرا بود که معتقد باشد عقل آدمی توان حل تمام مسائل فلسفی را دارد، و نه چنان نسبی انگار بود که مانند سوفسطائیان به این نتیجه برسد که امکان حل هیچ مساله فلسفی ای وجود ندارد. در واقع او از دیدگاهی   که امروزه عقل سلیم نامیده می‌شود به جهان می‌نگریست. ارسطو دریافت که هر کدام از این مکاتب فلسفی بوجود آمده توسط فلاسفه پیشین، برای بررسی قسمتی از جهان خارج (و البته سیستم معرفتی ما) به کار می‌آید. نا گفته نماند که ارسطو، از شاگردان افلاطون بزرگ بود و البته بسیار تحت تاثیر فلسفه ایده آلیستی استاد نیز قرار داشت، اما بعدتر با نقدهایی که به فلسفه استاد وارد آورد، توانست به این نتیجه برسد که فلسفه افلاطون آن سیستم بی نقصی که همه سوالات را پاسخ گوید نیست و به همین دلیل شروع کرد به بنا نهادن فلسفه خود. او ابتدا با نقدی به فلسفه افلاطون کار خود را شروع کرد که به نام انسان سوم شناخته می‌شود. فرضا برای تمام انسان‌ها، یک مثل انسان وجود دارد که در جهان ایده آل افلاطونی قرار داشته و همه انسان‌ها سایه‌هایی از آن مثل کامل و بی نقص باشند. در اینصورت اشتراک میان انسان نوعی مثل من با مثل انسان، چیز سومی خواهد بود با عنوان انسان بودن. یعی یک صفت واسطه وجود دارد که باعث ایجاد اشتراک میان انسان نوعی (فرد) با مثل می‌شود که هر دو آن را دارند. با همین روش استدلالی، می‌توان حتی میان چیز سومی که انسان بودگی نام دارد و مثل انسان نیز یک صفت مشترک دیگر پیدا کرد که باعث ایجاد شباهت میان مثل انسان و انسان بودگی می‌باشد و همین طور الی آخر. در واقع ارسطو با این تحلیل نشان می‌دهد که ایجاد جهان مثل برای توجیه وجود اسامی عام که به منظور فهم جهان مصداق ها بوجود آمده، به یک سلسله بی پایان ختم می‌شود. در واقع ارسطو نشان می‌دهد که ساخت جهان مثل، خودش یک مشکل بزرگ تر از جهان متغیر ایجاد کرده است. به همین خاطر ارسطو از فرض وجود جهان مثل روی گردان شد و فلسفه افلاطونی را کامل ندانست.در عوض ارسطو از جهان افلاطونی و مثل‌ها، یک دستگاه فکری بسیار قدرتمند بیرون کشید که به نام منطق ارسطویی یا منطق کلاسیک شناخته می‌شود. او چنین استدلال کرد: درست است که مثل ها وجود خارجی ندارند، اما غالب‌های فکری بسیار کامل و دقیقی هستند که حاکم بر منطق و طرز فهم جهان خارج می‌باشند. ارسطو در ابتدا مثل ها را دسته بندی کرد و اسم های عام را زیر مجموعه آن‌ها قرار داد. به اینصورت که برای رسیدن به تعریف یک مفهوم، در ابتدا باید خواص مشترک مصداق های یک مفهوم مشخص شود (جنس ها) و سپس وجه تمایز این مصداق‌ها از دیگر جنس‌هایی که با آن‌ها مشترک هستند تعیین شود(فصل ها). سپس این فرض را در ابتدای هر استدلال فلسفی قرار داد که تنها راه درست اندیشیدن راجع به مفاهیم، رسیدن به تعاریفی است که شامل جنس و فصل نزدیک به مفهوم مورد نظر باشد. اگر ما به چنین تعاریفی برسیم، آنگاه می‌توانیم با خیال آسوده به استدلال های بر مبنای درست بپردازیم. مثلا مشهورترین تعریفی که در منطق ارسطو مورد استفاده قرار می‌گیرد، تعریف انسان است. او انسان را حیوان ناطق می‌نامد. حیوان همان جنسی است که مشترک بین انسان و تمام موجودات جاندار دیگر است (و البته نزدیک ترین جنس به مفهوم انسان می‌باشد) و از طرفی فصل نزدیکی که باعث تمایز مصداق های انسان از دیگر حیوانات می‌شود، ناطق بودن است. ویژگی عامی که در دیگر حیوانات یافت نمی‌شود. با این تعریف، می‌توان امیدوار بود که استدلال هایی درست راجع به انسان انجام شود و ذهن از گمراه شدن و کشیده شدن به سمت دیگر تعاریف مبهم در امان بماند. این تمام کار ارسطو نبود. این فیلسوف بزرگ، قدمی بزرگ در فهم جهان خارج برداشت که نتیجه ترکیب افکار فلسفی بزرگ پیشینیان خودش بود و البته پیشرفته ترین مدل فلسفی تا آنزمان و حتی سال‌ها بعد محسوب می‌شد. دامنه فعالیت فلسفی و علمی ارسطو چنان گسترده است که نمی‌توان همه آنچه که انجام داد را در یک مقاله گنجانید. و البته قسمت مهم تر کار وی، epistemology واقع گرایانه ای است که در مقالات بعدی به آن می‌پردازیم.</description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 13:18:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانیک کوانتومی و برداشت‌های فلسفی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-fwwrawfdklda</link>
                <description>در نیمه اول قرن بیستم، مکانیک کوانتومی توسط بزرگانی مثل پلانک، اینشتین، بور، هایزنبرگ، شرودینگر و ... تبدیل به یکی از قدرتمندترین شاخه‌های فیزیک جدید شد و تقریبا تمام مفاهیم فیزیکی را مورد بازنگری قرار داد. همزمان با شکل گیری این شاخه قدرتمند، به تدریج فیزیکدانان و فلاسفه متوجه شدند که مکانیک کوانتومی، در حال تغییر و به چالش کشیدن بسیاری از ایده‌های قدیمی فلسفی نیز می‌باشد. یکی از این تغییرات مهم، بازنگری  دیدگاه واقع گرایانه به فیزیک بود. این دیدگاه مدافع وجود واقعیت فیزیکی است. یعنی اگر بر فرض مثال ما در آزمایشات فیزیکی، با مفهوم آزمایشگاهی ذره یا موج برخورد می‌کنیم، آن‌گاه می‌توانیم چنین فرض کنیم که این مفاهیم دارای عینیت فیزیکی در جهان نیز هستند. اما مکانیک کوانتومی با معرفی موجودی به نام  تابع موج، چنین دیدگاهی را به چالش کشید. تابع موج، موجودی ریاضیاتی است که توان دوم آن به معنای احتمال حضور ذره-موج در فضا-زمان می‌باشد. اما اینکه خود تابع موج چگونه موجودی می‌‍باشد، چندان واضح نیست. پرسش از ماهیت تابع موج، موضوعیت ندارد و فقط طرز عملکرد آن است که مهم می‌باشد. اما یکی از بزرگ ترین فیزیکدانان تاریخ بشر، یعنی آلبرت اینشتین، از این نگرش جدید چندان راضی نبود. اینشتین همواره سعی داشت که ایرادی اساسی در ساختار مکانیک کوانتومی پیدا کند.  یکی از  ایرادهایی که او  خیلی بر روی آن تاکید داشت و با همکاری پودولسکی و روزن آن را در مقاله‌ای منتشر ساخت، به پارادوکس EPR معروف است.فرض کنید 2 الکترون داریم که آن‌ها را با هم تداخل می‌دهیم. به اصطلاح فنی بین آن‌ها در هم تنیدگی کوانتومی ایجاد می‌کنیم. طبق مکانیک کوانتوم، این در هم تنیدگی باعث می‌شود که برای این 2 الکترون یک تابع موج کلی نوشته شود، یعنی از دید کوانتومی نمی‌توان این 2 الکترون را نام گذاری کرد. یعنی نمی‌توان یکی را a نام نهاد  و دیگری را b. چون اگر این کار را هم بکنیم، بعد از این‌که در هم تنیدگی انجام شد دیگر مشخص نیست کدام a بوده و کدام b. خب تا این‌جا که ایرادی وجود ندارد. حال فرض کنید از قبل نمی‌دانیم اسپین هر الکترون چه مقدار است. یعنی مثلا اگر یکی اسپین بالا دارد و دیگری پایین، ما خبر نداریم و فقط تابع موج کلی را بر حسب اصل طرد پائولی برای این 2 می‌نویسیم. از آن‌جا که اینشتین مبدع آزمایش های ذهنی بود، برای این موضوع یک آزمایش ذهنی طراحی کرد که به درک فیزیک کوانتوم خیلی کمک کرد و در واقع آن را چند مرتبه جلو برد.فرض کنید من یک الکترون را بردارم و با خود به آزمایشگاهم ببرم که در آن‌جا امکان تعیین اسپین الکترون با آشکارساز ممکن است. و شما هم الکترون دیگر را با خود به آزمایشگاهی ببرید که بتوانید اسپین آن را اندازه بگیرید. اگر بر فرض بتوان فاصله این 2 آزمایشگاه را به اندازه فاصله 2 ستاره انتخاب کرد، طوری که نور برای طی مسافت بین آن‌ها نیاز به 100 سال زمان داشته باشد، آن‌گاه اتفاق جالبی می‌افتد. فرضا من با آزمایش پی ببرم که اسپین الکترونی که با خود آورده‌ام بالا (Up) است، آن‌گاه سریع نتیجه می‌گیرم اسپین الکترونی که دست شماست و 100 سال نوری با من فاصله دارد، طبق اصل طرد حتما پایین (Down) است. اما چه تناقضی در میان است؟بحث بر سر این است که تا قبل از این‌که من یا شما اسپین الکترون ها را اندازه بگیریم، تابع موج در یک حالت احتمالی 50/50 به سر می‌برده است، درست مثل گربه شرودینگر . حال اگر یکی از ما اسپین را اندازه بگیرد، با قطعیت نتیجه می‌گیرد که اسپین الکترون دیگر در چه وضعیتی است. یعنی در اصطلاح تابع موج از آن حالت احتمالی، به حالت مشخص اسپین بالا/ پایین رمبش پیدا می‌کند. تناقض زمانی بوجود می‌آید که بخواهیم این اتفاق را بصورت کوانتومی توصیف کنیم:طبق معادله موجی که برای این سیستم نوشته می‌شود، هر کدام از الکترون‌ها همزمان اطلاعات اسپین بالا و پایین را به یک اندازه حمل می‌کنند. یعنی هر 2 همزمان هم بالا هستند هم پایین تا هنگامی که مشاهده گری یکی از اسپین‌ها را اندازه بگیرد. آن‌گاه اگر یکی بالا باشد، بلافاصله اسپین الکترون دیگر پایین می‌شود و بالعکس. یعنی محدودیتی روی سرعت انتقال این بالا و پایین بودن اسپین بین 2 الکترون وجود ندارد. انگار این 2 الکترون به صورت شبح گونه با هم در آن واحد در ارتباط هستند. اینشتین گمان می‌برد این اتفاق با اصل ثابت بودن سرعت نور در تناقض است. در نسبیت خاص بیان می‌شود که سرعت نور، حد تمام سرعت‌های موجود در جهان است و البته اطلاعات نیز با این سرعت منتقل می‌شوند. این اصل یکی از بنیادی ترین و آزمایش شده‌ترین اصول طبیعت است. اما این پدیده که EPR نام دارد چطور با اصل نسبیت در تناقض نیست؟ خیلی ساده. بین 2 الکترون اطلاعاتی رد و بدل نمی‌شود. اطلاعات اسپینی جزء اطلاعاتی نیست که بتوان ایجاد کرد و فرستاد، بلکه خود طبیعت آن را تعیین می‌کند، به همین خاطر نیازی به صرف انرژی ندارد. اما فرض وجود ذهنی آگاه را پیش می‌کشد که تعیین کننده نتیجه فرآیندهای کوانتومی است. این ذهن آگاه، خود جزئی از توصیف پدیده های فیزیکی می‌شود. قرار نیست که با فیزیک کوانتومی، آگاهی را توضیح دهیم. اما اینکه بدون فرضی قبلی راجع به وجود ذهن در فیزیک، از دل معادلات  الزام وجود چنین مفهومی بیرون آمده، جای بحث و شگفتی دارد. از این رو، فلاسفه اعتقاد دارند که محتوای فیزیکی جهان، با آن‌چه درک آگاهانه نامیده می‌شود، ارتباطی بنیادی دارند. طوری که در واقع جهان احتمالاتی فیزیک کوانتوم، برخاسته از نوع کسب معرفت ما از جهان و آن‌چه در آن است می‌باشد و تلاش برای بنا نهادن فیزیکی کوانتومی جدا از مفهوم ذهنی آگاه، از قبل شکست خورده است. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 21:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برتران راسل و epistemology</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84-%D9%88-epistemology-bcdb5gzdktog</link>
                <description>همه کسانی که کم و بیش با فلسفه سر و کار دارند، خواه ناخواه با نام فیلسوف_ ریاضی دان بریتانیایی، یعنی برتران راسل برخورد کرده اند. برتران راسل به نوعی آغاز گر فلسفه تحلیلی قرن بیستم می‌باشد. او با راه اندازی تحلیل منطقی عبارات فلسفی، گامی بزرگ در جهت تلفیق منطق با سایر علوم و البته ریاضیات برداشت. تاثیرات او بر روی ویتگنشتاین و همچنین حلقه وین، غیر قابل کتمان می‌باشد. اما  دیدگاه راسل در زمینه epistemology چه نکته ویژه ای دارد که باعث شده در این مقاله به آن بپردازیم؟ راسل را می‌توان از منظر epistemology ارتباط دهنده سنت عقل گرایی و تجربه گرایی دانست. در واقع یک پای عقل فلسفی وی در مکتب عقل گرایی بود و پای دیگرش در مکتب تجربه گرایی. تا آن‌جا که به ontology مربوط می‌شد، راسل دیدگاهی تجربه گرایانه داشت و چندان رو به سوی ایده آلیسم و مکاتب مشابه نداشت. اما هنگامی که بحث از فهم و چگونگی دریافت دانش می‌شد، راسل به شدت عقل گرایانه نظر می‌داد. او معتقد بود که عقل آدمی دارای یک سری قوائد ویژه که برخواسته از تجربه نیستند می‌باشد و توسط آن‌ها به فهم جهان نائل می‌گردد. اما دامنه اعتبار این قوائد را تنها در غالبی که برای فهم وجود داشت  می‌دید. یعنی نمی‌توانست اجازه دهد که این مفاهیم بنیادی به خودی خود نظری ایده آل گرایانه راجع به جهان هستی ارائه دهند که ممکن بود از نظر تجربی قابل اثبات یا رد نباشد، مثل وجود روح یا جهانی دیگر. در عوض او معتقد بود که این مفاهیم بنیادی غالب‌هایی هستند که در ذهن ما وجود داشته و ما تحت این مفاهیم، مثل فضا و زمان به شناخت جهان دست می‌زنیم. این دیدگاه را قبلا ایمانوئل کانت، با عنوان فلسفه انتقادی عنوان کرده بود. اما راسل سعی داش که از این دیدگاه استفاده کند و نشان دهد که تمام مفایهم فلسفی و همچنین ریاضیاتی قابل نتیجه گیری از این مفاهیم بنیادی منطقی هستند. به همین خاطر او با همکاری ریاضی دانی دیگر با نام وایتهد، دست به تالیف یکی از شاهکارهای ریاضیاتی و فلسفی قرن بیستم با عنوان اصول ریاضیات زد. در این کتاب راسل و وایتهد سعی کرده اند که کلیه مفاهیم بنیادی ریاضیاتی مثل جبر، نظریه مجموعه ها، آنالیز و ... را از قوانین منطق صوری نتیجه بگیرند. اما یک حیطه از ریاضیات بود که در برابر این تلاش مقاومت کرد: هندسه. راسل نتوانست قضایای بنیادی هندسه را از مفاهیم منطقی نتیجه بگیرد. هندسه علاوه بر اصول منطقی، به چیزی دیگر که کاملا تجربی است هم نیاز دارد: توانایی شهود اجسام و شکل‌ها. دیدگاه تجزیه مفاهیم و ایده های فلسفی به عبارات منطقی که توسط راسل ارائه شده است نیز در نوع خود بسیار جای تامل دارد. راسل هر عبارت فلسفی را شامل ترکیب چند گزاره ساده غیر قابل تجزیه می‌دانست که آن ها را اتم های منطقی نام نهاده بود. این اتم های منطقی همان گزاره های منطقی ساده هستند که به موضوعات مشخصی دلالت دارند. مثلا جمله &quot;این سرخ است&quot; یک جمله ساده است که غیر قابل تجزیه به گزاره های منطقی ساده تر بوده و می‌تواند با قرار گیری کنار دیگر اتم های منطقی، یک عبارت پیچیده فلسفی نیز بسازد. همچنین این جمله به یک ارتباط واقی میان گل و رنگ آن اشاره دارد که قابل تحقیق از نظر تجربی است. هدف راسل این بود که با تجزیه عبارات متافیزیکی فلسفی مثل خدا وجود دارد، دامنه عبارات فلسفی را به جهان تجربی محدود کرده و مسائل حل ناشده تاریخ فلسفه مثل روح، جهان مثل افلاطونی، خدا و .... را گزاره هایی بدون ارتباط واقعی نشان داده و به نوعی بی اعتبار کند. در یک جمله، هدف فروکاهیدن فلسفه به تحلیل منطقی بود. اما، در مورد بعضی موارد، در تشخیص اینکه کدام جمله یک عبارت منطقی است مشکل بوجود می‌آمد. مثلا جمله &quot;تمامی موجودات محسوس&quot; می‌باشند، با اینکه از نظر گزاره ای یک اتم منطقی محسوب می‌شود، اما هیچ اشاره ای به رابطه ای طبیعی و تجربی بین همه موجودات و محسوس بودن ندارد. یعنی این جمله با اینکه شرایط اتمیسم منطقی را دارد، اما منجر به درک رابطه ای واقی بین موضوع و محمول نمی‌گردد. در واقع هر گاه کلیات فلسفی، موضوع و محمول یک گزاره اتمی قرار گیرند، ما با این مشکل مواجهیم. به همین دلیل فلاسفه قاره ای، اتمیسم منطقی را ناقص دانسته اند، چرا که هدف آن فروکاهیدن کل فلسفه به عبارات منطقی است و این درست مشابه نقصی است که در فروکاهیدن کل ریاضیات به منطق بوجود آمد و کار اصول ریاضیات را ناتمام گذاشت. در واقع هدف راسل درسی بزرگ در epistemology به ما می‌دهد. آن هم اینکه شاید نتوان حوزه هایی که از نظر terminology با هم متفاوت هستند، مثل فلسفه و دستور زبان، یا ریاضیات و منطق را به هم فروکاهانید. و این درس دشواری نتیجه گیری کل معرفت بشری از تنها یک حیطه از فهم انسان مثل منطق یا ساختار زبان را نشان می‌دهد. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 12:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت واقعیت و ایده</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-avdlxtvdck1r</link>
                <description>اگر  بخواهیم بدون اینکه مانند دکارت، با شک به همه چیز شروع به فهم جهان کنیم، آن‌گاه می‌توانیم این موضوع را بدون بحث بپذیریم که جهان خارجی وجود دارد و ما انسان‌ها بوسیله نیروی تفکر در حال شناخت و درک ویژگی‌های مختلف این جهان هستیم.  با قبول چنین مرز بندی ای، می‌توانیم این سوال را مطرح کنیم که در اینصورت کدام ویژگی‌ها و مفاهیم جدای از شناخت ذهنی ما، بطور مستقل در جهان وجود دارند و کدام مفاهیم ایده های ذهنی ما هستند؟ آیا اگر ما  بدون ارجاع به جهان خارج و مشاهده آن، به روی صندلی لم دهیم و شروع به ایده پردازی کنیم، در حال شناخت ویژگی های جهان هستیم؟ آیا می‌توانیم مطلقا بدون توجه به ایده های ذهنی خود و تنها با مشاهده جهان خارج از ذهن خود را بشناسیم؟ چنین سوالاتی همواره در طول تاریخ تفکر بشری مورد بحث و جدل بوده‌اند. تنها حدود چند قرن است که بعد از انقلاب عقلی، دانشمندان یک متد جوابگو برای مرز بندی بهتر ایده های ذهنی و حقایق جهان خارج بوجود آورده اند: متد علمی. از منظر متد علمی، برای مثال در علمی مثل فیزیک، این استدلال که آب در فشار 1 اتمسفر، در 100 درجه به جوش می‌آید، یک واقعیت یا (fact) می‌باشد. مهم نیست که جهان ما با یک انفجار ایجاد شده باشد یا از اول بوده باشد، یا برای مثال فرقی ندارد که کره زمین بر روی شاخ گاو باشد یا در فضا معلق، هر کدام از این موارد را هم که بپذیریم، در نهایت جهان طوری است که در آن آب در دمای 100 درجه به جوش می‌آید (البته با بودن در شرایط فشار 1 اتمسفر). به همین خاطر دیدگاه علمی سعی دارد که با داشتن یک سری فکت ها، شروع به نظریه پردازی یا ایده سازی در مورد علت وجود چنین فکت هایی کند. به همین خاطر ما در فیزیک، یک سلسله فکت های آزمایش شده داریم که بوسیله یک ایده علمی با هم مرتبط شده و توجیه می‌شوند. مثلا برای توجیه حرکات اجرام سماوی که فکتهایی آزمایش شده هستند، تا حدود 200 سال تئوری گرانش نیوتن ایده علمی درست پنداشته می‌شد. اما بعد از اینکه یک سری مشاهدات جدید مثل خم شدن نور در میدان گرانش خورشید، مساله اختلالات مداری سیاره عطارد و دیگر پدیده های غیر قابل تویجه با فرضیه نیوتن مورد توجه جامعه فیزیک قرار گرفت، ایده ای جدید تر با نام نسبیت عام اینشتین پذیرفته شد و تا به امروز همچنان ایده غالب در عالم فیزیک برای بررسی  جهان در ابعاد وسیع می‌باشد.اما برگردیم به فلسفه. ممکن است یک فیلسوف شکاک در ابتدا چنین تقسیم بندی ای که میان حقایق مربوط به جهان خارج و ایده های ذهنی ترسیم کردیم را بپذیرد. اما این احتمال وجود دارد که وقتی که به این تقسیم بندی عمیق تر بنگرد، این سوال را بپرسد: آیا چنین تقسیم بندی میان واقعیات جهان خارج و ایده های ذهن انسان، خودش یک حقیقت است یا اینکه  ایده ای برآمده از ذهن ماست؟ اگر بپذیریم که چنین تقسیم بندی ای یک حقیقت است، آن‌گاه دوگانگی ذهن- جسم را پذیرفته ایم و باید با مشکلاتی که چنین دوگانگی با آن سر و کله می‌زند روبرو شویم. از طرفی اگر بپذیریم که این تقسیم بندی صرفا یک ایده است، آن‌گاه این نتیجه حاصل می‌شود که تمام مواردی که گمان برده ایم فکت هستند، صرفا ایده هایی ذهنی هستند و ما در دام ذهن گرایی مطلق گرفتار می‌شویم و دستمان از فهم جهان خارج در ذات خود کاملا کوتاه می‌شود. اولی به نوعی نتیجه ای دوگانه انگارانه در حیطه هستی شناسی است، و اما نتیجه دوم، یک دوگانه انگاری در حیطه معرفت شناسی می‌باشد. سوالی که بسیاری از فلاسفه با آن روبرو شده اند این است که چگونه می‌توان رویکردی را در مورد حقایق و ایده ها اتخاذ کرد، که به دوگانه انگاری ختم نشود؟ چرا ذهن ما می‌تواند یک سری ایده ها خلق کند که ممکن است با حقایق موجود در جهان خارج مطابق باشند یا نباشند؟ آیا شناخت کرد و کار ذهن انسان می‌تواند به این سوال پاسخ دهد؟  فلاسفه بسیار بزرگی در طول تاریخ کوشیده اند که چنین سوالاتی را پاسخ گویند. گاه رویکردی ایده آل گرایانه اتخاذ کرده‌اند و گاه کاملا ماتریالیستی. گاهی نیز هر دو حالت را به نقد کشیده و حالتی از ترکیب هر دو ارائه کرده اند. </description>
                <category>میلاد خرقه انداز</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 11:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>