<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده کوچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@miladmakarii</link>
        <description>میلاد مکاری اصل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:18:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1766261/avatar/CZpFHw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده کوچک</title>
            <link>https://virgool.io/@miladmakarii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشاید خوشایند اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-shsfhczzfga6</link>
                <description>ادبیات کلاسیک ایران، دارای آرایه ای خاص به نام ایهام و ابهام است.همیشه برایم سوال بود که چرا ادبیات ایران باید همچنین آرایه هایی داشته باشد؟ صحبت رک و راست یا صاف صادق سخن گفتن مگر ایرادی دارد؟مگر آدم های صاف و صادق پذیرش ندارند ؟؟همه این موارد در کلام استادی به تلاقی نشست در یک جمع مردانه چندین نفره مطرح کرد:مرد های که همانند ارایه ابهام زندگی و سخنان ابهام گونه می‌گویند.همواره در تمام مراحل زندگی موفق ترن.هنوز حرف ها برام قابل باور نبود.یکی از دوستانم که خبره ارتباط برقرار کردن بود، سوال کردم.پاسخش عجیب و غریب به نظرم آمد، می‌گفت:(خودت را رو نکن و روی دایره نریز. )باز هم یک حس لجاجت نمی‌گذاشت .حرف خودم را درست تر می‌دانستم.((دم های صاف و صادق همیشه بهترند.))اتفاقاتی در این دو ساله زندگی من افتاده که متوجه حرف ها شده‌ام.در معامله، ارتباط برقرار کردن یا حتی کار.نکته جالب این موضوع این است که خانم ها و دختران به صورت ذاتی این بازی و معادله را به آسانی حل می‌کنند.اما برای آقایان این موضوع کاملاً برعکس است و حتماً باید آن را آموزش ببیند تا بتوانند آن را حل کنند.نشاید خوشایند اما حقیقت ها زندگی را از واقعیت هادور کرده.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 18:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل ۲۲۱۴ مولانا (من و تو)</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%BA%D8%B2%D9%84-%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B4-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-ttt8nhaylkna</link>
                <description>خُنُک آن دَم که نِشینیم در ایوانْ من و توبه دو نَقْش و به دو صورت به یکی جانْ من و تو داد باغ و دَمِ مُرغان بِدَهَد آبِ حَیاتآن زمانی که دَرآییم به بُستانْ من و تواَخْتَرانِ فَلَک آیند به نَظّارهٔ مامَهِ خود را بِنِماییم بدیشانْ من و تومن و تو بی‌من و تو جمع شویم از سَرِ ذوقخوش و فارغ زِ خُرافاتِ پَریشانْ من و توطوطیانِ فَلَکی جُمله شِکَرخوار شونددر مَقامی که بِخَندیم بدان سانْ من و تواین عَجَب‌تر که من و تو به یکی کُنجْ این جاهم دَرین دَمْ به عِراقیم و خُراسانْ من و توبه یکی نَقْشْ بَرین خاک و بَران نَقْشِ دِگَردر بهشتِ اَبَدیّ و شِکَرستانْ من و تو</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 06:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xcmkggmxnbqj</link>
                <description>پشت کوه‌ها پشت کوه‌ها شهریست در تلاطم، پشت کوه‌ها شهری در میان آشوب زمانه، پشت کوه‌ها شهریست غرق در ادای زندگی، نمی‌دانند ، متوجه نمی‌شوند، زندگی چیست.زندگی، پرسه میان ساقه‌های گندم است.زندگی، بوییدن یک گل زرد صحرایی است.زندگی، نسیم غروبی است که صورتت را نوازش می‌دهد.زندگی، نفس عمیقی است که در میان سبزه‌هازندگی،‌ صدای قارقار کلاغی است بر روی بلندترین نقطه کوهزندگی، تخم سفید پرنده‌ایست در میان لانه.زندگی سکوت است، سکوت جنگل، آرامش بیابان ، اقتدار ابرها و روشنایی تنک ستارگان.زندگی خوردن نان و ماستی در زیر سایه درخت. در میان گندم زارزندگی شکستن گردوی تازه، چیدن آلوچه سبز ،زندگی استراحتی است در میان درختان کنار جوی آب.زندگی شنیدن صدای گریه نوزاد،زندگی توپ بازی در خیابان یا شادی گل بعد از گل فوتبال خاکی استزندگی شنیدن صدای بزغاله در میان گله استزندگی صدای چریک چریک سوختن چوب استزندگی خوردن چاغاله است در فصل بهارزندگی خوردن کنگر است آخر هر ماهشاید زندگی دورتر از فکر ما ست ،شاید زندگی چندین کیلومتر با ما فاصله داشته باشد.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 03:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلا تکلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-vdd0drrz6hsc</link>
                <description>جایی که می دانستم مسیرش بود، گوشه خیابان کمین کردم.ماه درست بالای دودکش پشت بام نشسته و تماشایم می‌کرد.شلوغی ها ته کشیده و ماشین ها کمتر به چشم می‌خورند.چیزی را با وجودم احساس می‌کردم. شیرین اما شور انگیز با شوق اما اضطراب آور‌ چیزی که شبیه انتظار یا شاید خود انتظار.شاید می‌خواستم ببینمش یا شاید مغزم  اندروفین بعد از تماشایش را می‌خواست آن هم برای همیشه. همه چیز آماده شده و منتظر طلوع طلایی خورشید برای همسفر شدن با جاده به مقصدی نامعلوم شده بود.آهسته‌تر صحبت کردن. ‌آرام تر قدم برداشتن. بیشتر فکر کردن وگاهی ساعت ها فکر کردن. چیزهایی است که رفتار و درونم را بازی می‌داد.اما ترس کار بلد است.ذهن را مشوش و ناآرام می‌سازد و همه را بهم می‌ریزد نفس عمیق موجب آرامش همه چیز بود. کم‌کم زمان رسیدنش بود.منتظر رسیدن سرنخ برای رفتن به سویش،باد گرم فضای داخلی اتومبیل را قابل تحمل تر کرده بود.زمزمه به لبم می آید، آمدنش دیر شده؟نمی دانم شاید من از این قافله عقب ماندام.ماه بالاتر رفته و لبخند می‌زند اما به چه چیز؟چه چیزی در ذهنش گذشته بود؟صدای آرامی سکوت اینجا را می‌شکند. عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم ..نمی‌دانم چرا این‌گونه خوش خیال در این سرما در کنج این گذر  به انتظار نشسته ام؟اما دیگر آمدنش دیر شده.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-pivflm8jazus</link>
                <description>یادمانی از عامل اصلی داستانحوالی ۷ سالگی در میان نوشتن حروف الفبا، یک روز تصمیم بر آن شد که جمعیت عظیم خانواده مادری به تفریح در یکی از باغات اطراف شهر بروند. یک روزه تمام وسایل تفریح از جمله برنج و مرغ و روانداز و میوه و ... آماده شد. نیسان حاج علی شوهر خاله عزیز و پیکان مش جواد شوهر خاله شوکت عهده‌دار جابجایی به باغ  شدند. صبح روز موعود تمام وسایل را بار نیسان حاج علی کردیم پنج نفر از خاله ها در پیکان و بچه ها و خردسالان سوار بر نیسان و به سوی باغ راهی شدند. روانداز را کمک مادرم پهن کردم. میان درختان انار می‌چرخیدم و مشغول جمع کردن گل‌های تازه ریخته انار شدم. تمام روز را با آب کشتی می‌گرفتیم، تنه درختان، لباس خاله ها ،پسر خاله ها و دختر خاله ها را از آب بی‌نیاز می‌کردیم.هنگام ناهار با صدای مادرم از درخت بادام گوشه باغ که مشغول چیدن چاغاله بادام بودم دل کندم و به سوی سفره دویدم.کنار مادرم نشستم یک بشقاب برنج و چند تکه مرغ سهم من بود.چند ساعت بعد همراه با صرف میوه قرار بر بازگشت شد تمام وسایل را بار نیسان کردیم اما نیسان روشن نشد. حاج علی  زیر و زرنگ مثل یک کرم آچار به دست زیر ماشین خزید، سر از زیر ماشین که بیرون آمد، تمام بینی وگونه سمت راستش را تغییر رنگ داده بود، ایستاد وگفت:((این ماشین الان روشن نمی‌شه، تسمه و استارت ماشین خرابه زنگ زدم رحمت بیاد ماشینو راه بندازه، شما با پیکان مش جواد برید.آن جمعیت ۲۰ نفری تحمیل بر پیکان شدند تا به خانه برسند.جا دادن بیست نفر خودش معضلی بود در آخر با تدبیر خاله نگار، دوتا از دختر خاله‌هام  زیر شیشه عقب ماشین همانند عروسک درازکشیده بودند. تعداد نفراتی که روی صندلی عقب نشسته بود را به یاد ندارم، یکی جلو پای خاله نگار نشسته بود دونفر بر روی پای راستش و دونفر بر روی پای چپش همین چینش کل صندلی عقب را پوشانده بود .جایگاه من میان دو صندلی شاگرد و راننده بود.مش جواد به مانند یک نی قلیان میان سه نفر گیر کرده بود و فرمان را به دست گرفته بود همراه فرمان چرخش می‌کرد، وظیفه عوض کردن دنده با مسعود پسر ارشد خاله فهیمه که تازه گواهینامه گرفته بود، شد.برای هر جابجایی دنده بدن خود را بالا پایین می‌کرد. صندلی کنار راننده را به یاد دارم دو شاخه شمشاد سیزده ساله خاله شوکت که همانند عَلَم یزد قد داشتنند، جاگرفته بودند. همه شیشه‌ها پایین بود و از هر شیشه دو سر همانند قارچ بیرون زده بود.در میدان ورودی شهر افسر پلیس راهنمایی رانندگی جلوی ما را گرفت. افسر سفیدپوش با عینک دودی که وقتی به ماشین ما رسید عینک دودی را برداشت ومتعحب ماشین را تماشا می‌کرد.مش جواد سریع دونفر چسبیده به در را پیاده کرد به سوی افسر دوید. افسر گفت:((همه را پیاده کن و دوباره سوار کن جریمت نمی‌کنم.)) مش جواد با صدای اندوهگین می‌گفت:(( جناب سروان خدا رفتگانت را رحمت کند اگر این‌ها را پیاده کنم مگر می‌شود دوباره آنها را سوار کرد ؟؟))افسر اصرار بر این داشت که همه ما پیاده شویم و دوباره سوار شویم .در آخر زور افسر چربید همه ما پیاده شدیم و مجدد سوار شدیم.اما دو نفر نتوانستن خودشان را میان ما جا دهند.نمی‌دانم آن دو نفر کجا قایم شده بودند که در این جا ظاهر شدند. مش جواد در طی یک حرکت هوشمندانه در صندوق را باز کرد آن دونفر را در صندوق جا داد در راه بست.با صدایی غرا گفت:((بفرما جناب سروان همه ما جا شدیم امر دیگری نبود؟))افسر که از حرکت زیرکانه خوشش آمده بود،خنده‌ای کرد وگفت:(( آروم برو،حواست باشه،  جریمت نمی‌کنم اما دفعه دیگه دیدم این همه جمعیت سوار کردی قطعاً ماشینتو می‌برم پارکینگ))امروز هر جور می‌خواهم حساب کنم (حتی با کمک مثلثات)که بیست نفر را چطور می‌توانم بر یک پیکان سوار کرد،نمی‌توانم.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 12:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ذهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-yntuvyva3vq5</link>
                <description>بعضی حرف ها در قالب داستان یا نوشته نمی‌گنجد از کلیدر بزرگتر از اشعار حافظ سخت‌تر از شاهنامه پر معناترن. اما در گوشه از ذهن همانند کشتی گیر افتاده در بطری بالا و پایین می‌رود .خود را به در و دیواره ذهن می‌زند.نتیجه‌اش فکر و خیال است.فکر چاره ای باش : چاره چیست؟ باید ساکت در گوشه بنشینیم به التماس ذهنم بیفتیم که تورا به جدت، به آن خدایی که می‌پرستی،به جان مادرت، ارواح پدرت آرام بگیر .این تلاطم ها طاقت فرسا شده هر لحظه آبی از این تلاطم از چشم ریزش می‌کند. این آبشار امواج سو چشم ها را باخود به تاراج برده.این جنبش و‌جوش تمام توان بدنم را بلعیده. خستگی بر روی بدنم رژه می‌رود.معنای کلمه سکوت و خاموشی پرواز کرده اند می‌گویند ما روی هرج ومرج نمی‌توانیم بنشینیم.روز مرگی نداری مگر؟؟این روزها همه چیز در هم پیچ خورده اند، آدم ها.بازار.فضای مجازی.اطلاعات یا حتی تلفن هوشمند که  ای بر سازنده اش درود.دوای دردت چیست ؟ای کاش کسی پیدا می‌شد، همه این آشفته بازار را در دست بگیرد. با‌ ندایی که گوش همه از آن پر شود بگویید: آرام بگیرید، همانند اردک خوابیده بر روی تخم هایش همانند آرام تر از ذهن متمرکز بودایی.بعد یکی یکی دلمان را جارو ،ذهنمان را خالی و منظم وجودمان را تهی کند.زمان ندارد :چه قدر کار دارد؟ به اندازه یک خواب عمیق در کلاس درس بیشتر وقت می‌برد؟ یا به اندازه خواب بعد از خستگی وقت می‌خواهد ؟خرج دارد :چه مقدار دست مزد می‌خواهد؟ به اندازه ثواب یک صلوات که آخرتش را می‌سازد کافیست؟اگر هم کفایت نمی‌کند دوازده نفر باهم یک نماز جماعت می‌خوانیم ثوابش را دو دستی تقدیمش می‌کنیم.خب همه این ها درست تو چرا اینقدر دست و پا میزنی ؟؟از کیسه خلیفه می‌بخشی و حکومت بر ذهن تشکیل میدهی؟مگر تو کیستی ؟؟؟من همانم که دلم برای خنده ای از ته دل تنگ شده</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 10:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهال</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-y3x2lhpyy7jo</link>
                <description>نهالش را باهم کاشته بودیم. درست روز اول نامزدی‌ما‌‌ یک هفته از تولد چشم‌هایش می‌گذشت. رنگ‌عسلی به صورتش زیبایی حیرت آوری داده بود.دبیرستان و پیش دانشگاهی را دو ساله تمام کرد. وقتی فهمید دانشگاه شهر خودمان قبول شده همانند کودک سه ساله شادی می‌کرد‌.مسرورانه به دور درختچه دو ساله اش می‌گشت. هر روز با درختچه اش حرف می زد.گاهی وقت ها حسودانه به او گله می‌کردم ،زیرکانه شکایتم را با بوسه ای پایان می‌داد .زندگی در کنارش آرامش بخش بود.اولین میوه درخت را که چید،خوشحالی در چشمانش موج میزد، انگار حاصل عمرش را در دست گرفته. با دقت پوست کند و با نمک خوردیم. نمی‌دانم علی در وجودش چه چیزی را پرورانده یا چگونه علی در وجودم نشست که حاضر شدم ،یک سال قبل از پیوند چشمانش با او ازدواج کنم.دو سال بعد دعوتنامه فرستادند.خانه و درخت مان را ترک کردیم. سه بهار دیگر به خانه برگشتیم، درخت غرق در شکوفه بود. انگار می دانست که علی دارد می آید. اما امروز من هستم، با یک درخت ۱۰ ساله ترنج،همراه با میوه های غیر قابل خوردنش و یک ترنج ۲ ماهه که با صدای گریه اش آغوش پدرش را می‌خواهد.‌ دل و جان خسته من هم علی را با تمام وجود طلب می‌کند و علی دیگر نیست.           پ.ن:سلام به همه بازم غیبت کردم اما دوباره اومدم .دلم برای داستان نویسی تنگ شده بود این داستان چطور بود ؟؟ن:سلام من اومدم چهل روز است که دیگ نیست.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 19:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام خاطرات کودکی من</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86-fdynpiqbl5iy</link>
                <description>امروز وقتی داشتم تو اینستا چرخی میزدم به یه فیلم رسیدم.در برنامه هزار و یک، یه جایی جناب خان میگه:آقای موذن زاده میون اذونش یه چیزهایی میگهکییراََ کبیراالحمدلله بکرتا واصیلا&quot;الحمدلله الذی لم یتخذ صاحبة و لا ولدا و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرابعد از دیدن این فیلم یاد بچگی های خودم افتادم، وقتی هفت هشت سالم بود. بیشتر اوقات خونه پدربزرگم بودم (نوه دوم بودم ولی استهبان بودم و خیلی عزیز😎✌🏻) یه مسجد تو محله بود می‌رفتیم اونجا بازی می‌کردیم و نماز می‌خوندیم. مسجد یه پیش نماز داشت همه بهش میگفتن آخوند (البته آخوند نبود.) قبل از اذون همیشه این عبارات رو می‌گفت:دعاهای بعد از نماز یادمون می‌داد.تموم اون محله ذکر ودعاها رو از اون یاد گرفته بودن.یه مدت پیش به طور اتفاقی اونو تو خیابون دیدم ،با واکر و قد خمیده 🙃اولین معلم قرآنی زندگی من قد خمیده و فرتوت شده بود. اون قد خمیده شده بود و تمام خاطرات و ذکر های ماندگار شده در ذهن من هم گریان.(ویرگول جان تولدت هم مبارک دوست داشتم بهتر بنویسم و متن بذارم اما نتونستم تحت فشار روحی و جسمی زیادی هستم.یه پست شاد طلب همه دوستان ✌🏻)</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 23:25:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ بر اثر لذت</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%84%D8%B0%D8%AA-bud4is9ymkzo</link>
                <description>شاید با خودتان بگویید که این‌جوری چیزی مگر ممکن است؟؟لذت و خوشی مگر باعث مرگ می‌شود ؟کجا دیده‌اید بنویسند از خوشی و لذت زیادی مرد؟بله چنین اتفاقی افتاده یک مورد موش آزمایشگاهی بر اثر لذت زیاد مرد(به همین راحتی)دقیقاً یاد ندارم این مطلب از چه کسی بود و کجا خوانده‌ام (همیشه  مطلب یادم میمونه ولی این نویسنده نه🤦🏻‍♂️) اما جالب بود.برای یک‌ موش، یک کلاه فلزی تعبیه می‌کنند که هر وقت مو‌ش سر خود را در این کلاه قرار بدهد و دکمه کنار آن را فشار دهد بر اثر جریان برق ، مغز موش  مقدار کمی دوپامین (هورمون لذت)در مغز موش ترشح می‌شود.این موش تحت نظر قرار گرفت، در ابتدا همه چیز خوب بود اما به مرور زمان موش همه کار های خود را رها کرد و به این کلاهک و دکمه چسبید.موش، خورد و خوراک و بچه‌هایش حتی رابطه جنسی خود را کنار گذاشت.تا زمانی که زنده بود و توانست این دکمه را فشار داد تا دوپامین در بدنش جاری شود.داستان جالب بود کمی که این داستان به دنیای انسان تشابهه دادم به نتیجه جالبی رسیدم.معرف حضور همه دوستان 😉غول ترشح هورمون دوپامین برای انسان اپلیکیشن#اینستاگرام# است.میانگین استفاده از این اپلیکیشن بالای ۳ ساعت است (تمام انسان های جهان)البته به لطف بروز رسانی‌های جدید این اپلیکیشن این عدد نیز بالا تر می‌رود.چه بسا اگر توان داشتیم و مجبور نبودیم ۲۴ ساعت شبانه روز را در این اپلیکیشن به دیدن منظره های طبیعی و انسانی و دستاورد‌های موفقیت آمیز بلاگر ها و چند پیج دیگر برای تقویت روح ،کار،خبر و.....می پرداختیم.(اگر کسی از دوستان راه حلی برای ترک این برنامه سراغ داره به منم اعلام کنه.دوپامین بدنم تموم شده و میخوام از این برنامه دوری کنم. چند باری تلاش کردم اما موفقیت آمیز نبوده.)چه بسا که ما در این اپلیکیشن‌ها به آرامی غرق شده‌ایم خود از آن بی خبریم.از حق هم نگذریم این اپلیکیشن پروژه‌های مفید و در آمد های خوبی به مردم عطا کرده و موفقیت بهتری نسبت به بازار فروش داشته‌.کمی دیگر تأمل کنیم، این موضوع را باز کنیم و به بخش های مختلف زندگی تسری دهیم،با موضوعات جالبی مثل اعتیاد، رفتار‌ و... روبه رو می‌شویم.(پذیرای نظر دوستان هستیم 😉)</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 06:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبار اختیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sjw6lfoipe6y</link>
                <description>چند روزی است از جایی دل کنده‌ام، زادگاه‌ام بود. جایی که همانند تکه ای از بهشت.  (اجبار یا اختیار)کوچ به شهر صنعتی بزرگ کرده‌ام.هرکس در اینجا به نوعی وقت می‌گذراند.به نوعی می‌خندد.به نوعی تفریح می‌کند.به نوعی زندگی را سپری می‌کند.آدم هایی متضاد که زندگی یکسانی دارند.دل خوشی های که بوی شادی نمی‌دهد.در این جا یک چیز گم می‌شود.(روح)روح آدم ها در اینجا گم می‌شوند.لعنت به این کار و شهر </description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 17:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%B4%D8%A8-okwbsjw6avny</link>
                <description>شب بهای کوچکی به تن می‌دهد تا فکر کرد، در جزئیات نگریست اشک هایی برای آرامش فکر ریخت.غرق در فکر و خیال شد .این بها که تمام شد همه چیز در هم می‌ شود اما تمام خودت را می‌ گیرد تا آرام شود  مثل تخته چوبی در ساحل تا در گوشه ای از این دنیا سکنی گیرد اما شب بعد باز همان در دوباره گشوده و این قضیه تا تا پایان جانت تکرار می‌شود.سلام بر ویرگول 🍁🌹</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 00:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-mfi3a4p3kx7f</link>
                <description>چیزی جز سلام برای گفتن ندارم،شاید حرف پشت بیاید و بنویسم،از سرگردانی زندگی که چرا اینگونه شد و به کجا میخواهد برسد؟چاره می‌خواهد چیزی که با تفکر شاید به دست بیاید آن هم شاید!</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 14:28:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-zyfsuxjhqc52</link>
                <description>چشمانش به قهوه‌ای قهوه می‌ماندسفیدی پوستش همانند برف سال هاست که بازگشتهبازگشت دوباره عاشقی گرچه به زبان نمی آورم امادر فکر کسب لبخندش می‌سوزم که دگر داشتنش سخت است ،خطاست. خطایی که خود با دستانم در پشت فکر هایم ساختم و بافتم. هرچه هست لبخندش زیباست چشمانش گیراست اما دگر نمیشود که نمیشود که نمیشود برایم باشد حتی یک روز دیگر </description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 20:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات گریخته</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-gbimyilj6ium</link>
                <description> از نوشتن کلمات خسته شده ام.دست نوشتنم درد می‌کندقلمم  انگیزه ای برای بر جای گذاشتن اثر روی برگه ندارد.خط افقی برگه ها الاکنگ بازی می‌کنند.کلمات پشت دفتر قایم می‌شوند بازیچه فکرم شده ام نمی‌گذارد بنویسم و بلند بلند بخوانم اما با نگاهم فریاد میزنم همه را بخوان ، ببین و ترجمه کن این بار تو بگو تا بشنوم کلمات گریخته از جانم را </description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 23:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعضای ویرگول به کمک نیاز دارم!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bponzyhfxrio</link>
                <description>سوال چیست؟ به موضوع فکر می کنیم؟یا داریم اون مسئله رو در ذهنمون حل می‎‎‎‎‎کنیم؟این سوال رو چند وقت پیش یه نفر تو ذهنم انداخنت، می‎‎‎‎‎گفت:تفاوت انسان با حیوان در ناطق بودنش هست، چرا که انسان رو حیوان رو ناطق می نامند!مگر این نیست که احسن الخالقین بودن انسان فقط به خاطر قوه تعقل است؟ اما سوال مهم این جا است که ما داریم به مسائل فکر می کنیم یا در ذهنمون حل می کنیم؟ اصلا تفاوت این دوتا در چیه؟همه این سوال ها رو گذاشت تو ذهن من و رفت فکر کردن به این موضوع یا بهتره بگم حل کردن موضوع در ذهن خیلی سخت بود برام خواستم از شما کمک بگیرم:)ما داریم به موضوعات فکر می کنیم یا در ذهنمون حل می کنیم؟بارها شده که موضوعی تو ذهنم حل شده اما نتونستم بهش فکر کنم یا به یه موضوع که فکر می کنمبازم برام سوال پیش میاد.اصلا تفاوت این دوتا در چیه؟یا متفکر کیست؟آیا حیوان غیر ناطق هم به موضوعی فکر میکنه؟یا اونو در ذهنش حل می کنه؟سوال چیه؟(به علامت سوال ترین حالت ممکن در اومدم؟! ممنون می شم کمک ام کنید)</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 12:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-nk3qzqydu9hn</link>
                <description>چند سال پیش یکی از دوستانم بر حسب اتفاق گفت بیا یه عکس از چشمات بگیرم . اون عکس شروعی شد برای من تا یکم پویا و فعال بشم این همون  عکس بود.این همون  عکس بود یه لنز کلیپسی خریدم و عکاسی رو باهاش شروع کردم. هرکسی که چشماش رو جالب می‌دیدم یا رنگ جالبی داشت رو‌ می‌گرفتم و التماس میکردم یا با زور می‌گفتم بیا می‌خوام از چشمات عکس بگیرم.خلاصه پدر و مادر و پسر عمو و برادر و رفقا و هرکس چشمای رنگی داشت از دست من ذله بود نتیجه خوبی هم داشت و خیلی از عکسا هم پاک شد حدود ۲۰ عکس دیگه بود که همه رو بر اثر سهل انگاری از دست رفت . خلاصه مطلب این شما و این چندتا عکس ?(چند وقت هم نبودیم درگیر شغل و کار شدیم یه کتاب چاپ کردیم با چند تا ازدوستانمون و الان هم مشغول نوشتن داستان برای کتاب دوم هم هستیم.و مشغول تحقیق در مورد مرد های ایرانی ان‌شاءالله که بتونم یه نتیجه خوبی بگیرم و به اشتراک بذارم.تشکر از دوستانی که به یاد ما بودن باشد که لطفشون رو جبران کنیم ?)</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 11:13:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنس مذکر</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%B0%DA%A9%D8%B1-thhmgczipsim</link>
                <description>سلام خدمت همه دوستان ویرگولی عزیز.بعد از یه مدت غیبت دوباره اومدم ?ویرگول اگر حضور و غیاب داشت قطعا من رو همون اول حذف می‌کرد.?خب بریم سر اصل مطلب..چند وقتی هست به خاطر ترند شدن هشتگ مهسا امینی بحث و صحبت خانم  ها خیلی زیاد شده (با احترام به همه دختران و زنان این سرزمینم) با خودم گفتم بد نیست یه آماری هم از آقایون داشته باشیم.یه صحبت هم راجب پسرای سرزمینم داشته باشیم تا حال همه پسران و مردان رو دریابیم?(یه نکته هم تو پرانتز بگم به هیچ وجه قصد توهین به خانم ها و دختران رو ندارم. سختی های اونا بیشتر از ما فریاد زده شده ،جا داشت این مطلب بیان بشه .وگرنه تو این سرزمین هم آقایون هم خانم ها محترم و از بهترین ها هستند ?)همیشه می‌گفتن پسرا آزاد ترن نسبت به دخترا ،هروقت بخوان میرن تو خیابون می‌گردن.با رفقاشون گردش میرن.میتونن بلند بخندن ،مشروب بخورن یا حتی روابط جنسی برقرار کنن، خلاصه هر غلطی دلشون می‌خواد می‌کنن، قبول و منکر این حرف ها یا رفتار ها نیستم و نمی‌شم، می‌خوام تصور کنیم زندگی یه پسر رو از وقتی که دنیا میاد تا وقتی که میخوان خاکش کنن.وقتی یه پسر دنیا میاد تا سن سه سالگی رفتار متفاوتی نسبت به دختر باهاش ندارن اما سه سالگی به بعد رفتار متفاوت میشه.هروقت بچه میخواد گریه کنه ملالت اطرافیانش رو داره که مردی شدی مرد که گریه نمیکنه، همین جلوگیری از گریه باعث ایجاد رفتار های هشت پنهان تو وجود  پسر میشه،سن هفت به بعد توقع دارن پسر کارش رو به درستی انجام بده و هیچ خطایی نکنه،دوران مدرسه اگر درسی ضعیف باشن ،علم یزید میشه و هر روز نق نق و غرولند اقوام و خانواده رو دارن که چرا این درس ضعیفی؟از همون بچگی هفت سال به بالا باید کار کنن، کافیه ۱۳ سالت بشه به اندازه یه دانشمند نظریه دارن و روش های مبدعی خودشون رو دارن اما با پول نداریم و برو کار کن خودت بخر همه میسوزه?تو همین سن کافیه دوچرخه بخوای نمره ۲۰ کارنامه اولین چیزیه که لازم داری .بین ۱۲ تا ۱۷سال استرس درس و امتحان به اوج خودش میرسه،تو همین سن کافیه عاشق بشی ?۱۸ سالت که شد دیگه تمام استرس های دنیا رو باید تحمل کنی و سر دوراهی بد و مهم تو زندگی مواجه میشی که کنکور بدی یا بری خدمت؟اگر کنکور رو انتخاب کردی که استرس کنکور رو شما بهتر از من می‌دونی? کافیه دانشگاه دولتی قبول نشی اجازه برای خواندن کنکور و امتحان مجدد از شکستن شاخ غول به مراتب سخت تر است.اما قبول شدن  رفتن به شهری دیگر همانا،خانه یه پسر مجرد اجاره ندادن همانا ??‍♂️همین زمان دیگر روی نداری که از پدر پول بگیری تخم مرغ خوردن به روش های مختلف و ابداع غذاهای جدید از تخم مرغ ‌،نمره گرفتن از استاد که نگم براتون ?اما سربازی??چه با لیسانس بری خدمت چه با دیپلم ، واکسن که زدی متلک ها شروع میشه  بود واکسن میدی ،جیرت نرسیده ،آشخور ?موتور?.از آموزشی که شروع کنیم .مجبور به انجام کار هایی میشی که به مغزت نمی‌رسه ،از جارو زدن بگیر تا چاه فاضلاب رو خالی کردن ?کافور و سردی که تو غذا ریخته میشه رو بهت نگم تا ضربه روحی که توسط فرمانده ها به یه پسر وارد میشه،مثلا یکی از دوستای خودم برای ۲۴ ساعت مرخصی فرمانده اش بهش گفته بود خودتو به یک درخت ? معرفی کن تا بهت مرخصی بدم ?و بعد معرفی مرخصی بهش نداده بود،برای اینکه بفهمی سربازی چه قدر سخته کافیه به عکس های قبل و بعد از خدمت یه نفر نگاه کنی ?البته اگر پسری گفت سربازی خوش گذشت معنی اینو نداره که همیشه خوش گذشته ،یعنی اینکه به خوشی های خدمت بیشتر فکر کرده ( سربازی رو خیلی خلاصه کردم خودش اندازه یه پست حرف داره)از خدمت که برگشتی سن جالبی داری و اتفاقات جالبی افتاده.بکی از رفیقات زن و بچه داره .یکیش ماشین زیر پاسخ اندازه کل زندگی تو هست ،خودت احساس افسردگی می‌کنی ،تازه باید بری دنبال کار ?تازه بعد از خدمت اول شروع کار کردن هست یه جورایی شروع از صفر مطلق .بیشتر از این رو تجربه ندارم و نمیتونم دقیق بنویسم اما میشه سرگذشت یه پسر بعد از خدمت رو تو کلمه های زیر حدس زد ازدواج مهریه خرید طلا هزینه عروسی قطب اقتصادی خانواده کار بیش از ۱۶ ساعتفرزند (خوراک و پوشاک و عقد و عروسی فرزندان )تحمل فشار روحی و روانی و جسمی و اقتصادی طلاق مهریه دادگاه(امیدوارم برای کسی اتفاق نیفته??)خرید مسکن لوازم خانگی جهیزیه پ ن: نکته های  قابل گفتن اومد در نظرم که خواستم بهتون بگم۱_بیش از نود درصد (آمار دقیق نیست)از کار های سخت و پر خطر رو مردا دارن انجام میدم۲_بیشترین فشار روحی رو مردا دارن تحمل میکنن (با خوردن مسکرات و مشروبات و کشیدن سیگار این فشار رو تحمل میکنن)۳_تعداد اسپرم های یک مرد طی این فشار ها روز به روز داره کمتر میشه و چند صد سال دیگه مردی وجودنخواهد داشت پ ن۲: دکتر انوشه گفت پدر مثل خودکار یهو تموم میشه واقعا این حرفش رو می‌بوسم همه مردان شیره وجودشون رو میذارن برای خانواده پ ن۳: از همه جنس مذکر های عزیز می‌خوام مطلبی رو فراموش کردم بهم یاد آوری کنن.پ ن۴:خانم ها هم نظرشون بهم بگن ???پ ن۵:وقت نکردم متنم رو اصلاح کنم به خوبی متن های خودتون ببخشید ??</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 19:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%85%D9%86-yzrm5aycieb6</link>
                <description>در تلاطم زندگیدرمیان تفکرات در کنج دور خاطرات در فراز ونشیب زماندرست درمیانه شلوغیجایی است برای نشستن و تفکر کردن که کیستی؟چرا موجودیت داری؟چرا زندگی میکنی؟و در آخر تو هستی و خودت به راستی من کیستم؟چرا علاقه به زندگی دارم؟چرا زندگی میکنم؟</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 14:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زعفران</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D8%B2%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-xav0nl25els3</link>
                <description>گل زعفران درست در میانه‌ی پاییز،‌ وقتی که همه‌ی درختان از برگ برهنه شدند، بویی از تازگی به مشام می‌رسد، جوانه می‌زند، و با رنگِ بنفش، امید به همه‌ی دل های ما می‌دهد، تا بدانیم امید، همیشه باید در دل ما تازه باشد.</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 10:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما</title>
                <link>https://virgool.io/@miladmakarii/%D9%85%D8%A7-inixvtrin5ts</link>
                <description>همه ما مانده‌ایم درمیان تضادی آشکار ،در میان دوست داشتن های پنهان مشترک، در میان ذهن های درحال جستجو، در تفکری مشغول ودر خواسته‌های هماهنگ نشده.همه ما گم شده‌ایم میان شلوغی خیابان، میان فکرهای مشغول، درجستجوی شلوغی وجودمان،  درست در میان چهارراه زندگی همه ما می‌خواهیم آرامش ناب زندگی را، لبخند شیرین بر دل نشین را و حس امید بخش زندگی را.همه ما نالایم از قضا و قدر، از چرخش روزگار، از دلی پر خون که شاید چندین تکه شده باشد.همه ما می‌دانیمکه چیزی جز حیات در ما نیست، در دل هایمان محبتی بی نظیر خانه دارد، و نگاه هایی که سرشار از حسرت است.اما همه ما مشترک هستیم در این خاک، در این هوا، در این هیاهو و سر صدا پدر این زندگی اما کدام از ما هم نفس و هم صدا خوانده ایم؟ دست کسی را گرفته ایم؟ زندگی خود یا دیگری را نجات داده ایم؟ یا حتی برای خودمان آرامشی مهیا کرده ایم؟ ما مانده ایم و این زندگی که درست در میان این همه خواسته ها و نخواسته ها، تفاوت ها و شباهت ها، بودن و نبودن ها، شلوغی ها و هیاهو ها، در این میان این همه پارادوکس محکوم به نفس کشیدن هستیم .پ.ن؛(علاقه خاصی به مبهم نویسی دارم ?)</description>
                <category>نویسنده کوچک</category>
                <author>نویسنده کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 20:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>