<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میم نوشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mim_nevesht</link>
        <description>از زندگی روزمره یک مینیمالیست تازه وارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 00:45:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/207464/avatar/OQkjnl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میم نوشت</title>
            <link>https://virgool.io/@mim_nevesht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق من تهران (3) یا اولین دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-aa0klj1yhecs</link>
                <description>توصیه میکنم اول قسمت 1 و 2 رو بخونید، بعد بیاید سر وقت این قسمتدلم میخواست بنویسم وقتی در باز شد و دیدمش، یه حس خاصی تمام وجودمو دربرگرفت. و پاهام لرزید و عاشقش شدم. اما این اتفاق نیفتاد. مث یه دختر سر سخت و سفت و جدی، رفتم نشستم روی مبل و منتظر شدم تا نوبت تست دادنم برسه. آقای کارگردان که تقریبا یه پسر هم سن و سال خودمون بود، گفت برای اجرا توی دانشگاه یه نمایشنامه با مزه نوشته و ما قراره نقشای مختلفشو بازی کنیم. از من و پسری که همراهش رفته بودم برای تست دادن خواست تا نقش یه زن و شوهر رو اتود بزنیم. منم سرِ پسر بیچاره رو خوردم و حسابی بازخواستش کردم که چرا این موقع اومده. این میشه اولین برخوردِ من و آرمین. به سادگی و آرامش، نقش رو گرفتم و قرار شد برای تمرین، برنامه ی کلاسهای دانشگاهم رو براشون ایمیل کنم.ما هر روز تو همون خونه، که خونه ی پدریِ آقای کارگردان بود تمرین می کردیم . مامان آقای کارگردان هم برامون چایی و کیک های خوشمزه می آورد. با حجاب کامل، مانتو و مقنعه و خیلی وقتها از راه دانشگاه می رفتیم تمرین. تمام اصولِ اخلاقی رعایت می شد. اما به خاطر حساسیت های معمولِ یک خانواده ی معتقد و مذهبی، من چیزی به خانوادم نگفته بودم. تا اینکه یه روز سر تمرین، تلفن زنگ خورد و متوجه شدیم که حراست دانشگاه ازمون شاکیه. چرا!؟ چون دختر و پسر تو یه محیط سربسته کنار هم وجود داشتیم. حالا ما هزار تا قسم و آیه خوردیم که آقا به خدای احد و واحد قسم، ما نوک انگشتمون هم نخورده بهم! چارتا دیالوگ گفتیم فقط... نشد که نشد. از اون جایی که خانواده ی من در جریان این تمرینهای خصوصی تئاتر نبودن، نمیخواستم قضیه بهشون اطلاع داده بشه.. اونم نه به این شکل و توسط حراست. بابام تازه قلبش رو عمل کرده بود و من واقعا نگرانش بودم. دعوا اونقدری بالا گرفته بود که حراست گفت اگر قراره به خانوادم خبر نده و اونطوری توبیخم نکنه، باید کلا قید تئاتر و تمرین و جشنواره و اینهارو بزنم. بعدش هم مجبورم کردن که یه تعهد نامه امضا کنم به این شکل که دیگه حق ندارم تحت هیچ شرایطی با &quot;آرمین ترابی&quot; حتی صحبت کنم . چه برسه به اجرای نمایش!اون روزا وقتی از حیاط دانشگاه رد می شدم تمام بدنم میلرزید. روزای خیلی سختی بود. هیچ وقت یادم نمیره درست توی یه چنین جایی زل زده بودم به در ورودی و فکر میکردم که خدایا یعنی میشه مسئول حراستمون اوکی بده ما اجرا بریم؟!آرمین، به خاطر از هم پاشیده شدن گروه، کوچکترین سرکوفتی به من نزد. من عذرخواهی کردم و توضیح دادم که قوانین دانشگاه ما یه خورده سفت و سخته. سوال این بود که حراست اصلا از کجا متوجه شده و چرا اینقدر واکنش تندی نشون داده... یه ذره بعد متوجه شدیم یه نفر آمار تمرین کردن توی خونه رو به حراست داده و هزارتا چیز دیگه هم گذاشته روش! گروه از هم پاشیده شده بود، اما هر از چندگاهی، وقتی یه نمایش روی سن می رفت، آرمین بهم پیام میداد و ازم میپرسید که دوست دارم با هم بریم ببینم؟ و منم اغلب موارد یه تایم خالی براش پیدا میکردم و باهم به تماشای تئاتر میشستیم. البته به خاطر امضایی که پای اون تعهد احمقانه زده بودم، دست و پام میلرزید.ماجرای حراست اینقدر پیچیده و طولانیه که خودش اندازه دو سه تا پروفایل مطلبه. سعی کردم با یه پراگراف کلی از روش بپرم. روزای خوبی نبود. اتفاقات خوبی هم نیفتاد. اما بلاخره سر و تهش هم اومد.ولی چون ربطی به موضوع نداره، سعی کردم سر سری از روش رد بشم :)رابطمون طور به خصوصی نبود. آرمین هم یکی بود از بقیه ی آدمها. به شعور و شرف، قبولش داشتم. برای همین هم وقتی بهم پیام میداد با حوصله باهاش صحبت میکردم. به هر حال، به خاطر من، قید اجراشو زده بود! باید جبران میکردم. همه چیز همینطوری ادامه داشت و من به عنوان یه دوستِ خیلی خیلی معمولی، بعضی وقتا باهاش حرف می زدم و همیشه هم، میترسیدم.القصه، یه روز آرمین یه متنِ برام فرستاد تا بخونم و راجع بهش نظر بدم. فوق العاده خوب بود! نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. عاشقش شدم. ساعت 1 شب بهش پیام دادم که متن رو خوندم. عالی بود! میشه یه قولی بهم بدی؟پرسید: &quot; چی؟&quot;اسمس دادم : &quot; قول بده نقش بازیگر زنِ نمایش رو فقط و فقط به من بدی&quot;جواب داد : &quot; اصلا برای تو نوشتمش. &quot;میدونستم هزار و یک مشکل برای اجرا وجود داره. اصلا کجا تمرین کنیم؟! اگر خانوادم خبردار بشن چی؟ پوست سرمو نمیکنن؟! چطوری سالن بگیریم!؟ چطوری برم تمرین که کسی متوجه نشه؟! خدایا یعنی میشه؟!دلم غوغا بود و سرم پر از سوال.نمیدونستم میتونم به آرزوم برسم یا نه.تاحالا شده دلتون واقعا بخواد یه کاری رو انجام بدین، اما اینقدر بترسین که ندونین چطوری باید شروع کنین؟!اون شب من، با ذوق و استرس و ترس و خوشحالی توامان هم، خوابیدم. یعنی میشد که بشه؟                                                             ... ادامه دارد ...</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 19:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق من، تهران! (2) (در بابِ عقب انداختن آرزوها و یا ساختن یکی دیگر!)</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-okqtj11pguda</link>
                <description>(اگر بخش اول رو نخوندید، توصیه میکنم قبل خوندن این مطلب، اپیزود اول رو بخونید )رویای قبولی در کنکور و رد شدن از سر در دانشگاه تهران، به سرعت رنگ باخت و حالا من، با رتبه ی چهار رقمی، باید در یک دانشگاه دستِ چندمِ غیر انتفاعی ثبت نام میکردم. تهران، تموم شده بود و دیگه خبری هم از عموزاده های باکلاسِ تهرانیم نبود. از اونجایی که رشتم ریاضی بود، با تقلیدِ صرف از رتبه های تک رقمی، رشته ی برق رو برای ادامه تحصیل انتخاب کردم. خیلی فازِ مردونه ای داشت. تصورم این بود، با آچار میرم دانشگاه و با انبردستی بر میگردم! ولی خب طبق معمول، قرار نیست هیچ وقت تصورات یه دختر بچه ی 18 ساله از یه رشته ی دانشگاهی مثل برق واقعی باشه!خیال میکردم یه کلاه زرد مهندسی میذارم سرم و با یه مانتوی شیک تو کارگاه های نمیدونم چی چی! میچرخم و همه بهم میگن خانوم مهندس.. بفرمایید این دستگاه رو چک بفرمایید.. منم با کفشای پاشنه تق تقیم به سمتِ انتهای کارگاهی که نمیدونم چی چی تولید میکنه قدم زنان نزدیک میشم و میگم : &quot; این چه وضع کار کردنه... دوباره تولید کنید... &quot; بعدشم یهو لوکیشنِ کارگاه حذف میشه و یه ماشینِ شاسی بلند خفن به رنگ صورتی! ایجاد میشه. و بعد یه چک میکشم در وجه حامل و به راننده ی شخصیم میدم و میگم این پاداش شما، که بلدی کارتو خوب انجام بدی!خلاصه همه چیز به نظرم خیلی رویایی میومد و میرفتم که به قول معروف، به خواسته هایم جامه ی عمل بپوشانم!تا اینکه ترم اول شروع شد و دیدیم ای دل غافل! رشته برق در واقع یه جورایی همون ریاضیه....که فقط یکم تکنیکی تر میشه. فقط و فقط همین. این شد که با پایانِ ترم اول، وقتی با واقعیت، مث خر! چشم تو چشم شده بودیم، تصمیم گرفتم که حالا تا پایان دوره ی لیسانس به ماجراجویی های دیگری بپردازم.البته رویای قبولی در دانشگاه تهران، و پا گذاشتن به یکی از جادویی ترین قسمتهای زندگیم رو به مدرک ارشد موکول کرده بودم و دیگه فعلا دنبالش نبودم. هدف در گام اول این بود، با یکم درس خوندن شاگرد اول باشم و بعد با خیلی درس خوندن، کنکور ارشد رو تهران قبول بشم! ولی خب تا اون روزا خیلی مونده بود و من هنوز فقط 19 سالم بود! کلی وقت داشتم...اون روزا، بازار فیس بوک خیلی داغ بود و برای هر اتفاق کوچیکی یه ایونت تشکیل می شد و از در همسایه آدمو توش ادد میکردن. یه روز دیدم در ایونت نمایش من ایرجم پسر فریدون یا سه قطره خون روی برف ادد شدم. چند روز قبلش توی مجله ی موفقیت، توی تست شخصیت شناسی، به این سوال که آیا در سه ماه گذشته به نمایش تئاتر نشسته ام یا خیر، جواب بله داده بودم. و البته که یه دروغ بزرگ بود! چون تله تئاترهای شبکه ی چهار، نمایش نبود! من، برای واقعی کردنِ سوالی که در واقع قبلا جواب دروغ بهش داده بودم، بلیط اون اجرا رو خریدم و همون بعدظهر، اولین معجزه ی زندگیم رو از نزدیک دیدم! بازیِ تئاتر، حالا تبدیل به یکی از آرزوهایِ کوچولوم شده بود. احساس کردم که بیشتر از هر چیزی دلم میخواد گرمای نور پروژکتور رو روی صورتم حس کنم.این شد که با پرس و جو، بلاخره آدرس فیسبوک پسری رو گرفتم که قرار بود یه کار برای اجرا در دانشگاه آماده کنه!بهش پیام دادم و سرمست از اینکه میتونم در تستِ انتخاب بازیگر شرکت کنم، میرفتم که بازیگر تئاتر بشم :)[پایان اپیزود دوم]</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 19:51:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق من، تهران!(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%861-ym8yprizumdm</link>
                <description>وقتی هشت ساله بودم و تو شهر خودم، مشهد زندگی می کردم، هیچی در مورد پایتختِ ایران نمیدونستم. فقط در حدِ یک اسم.می دونستم نقاشی ها به تهران، خیابان ولیعصر ارسال میشن. جایی که تلویزیون وجود داره. جایی که خانوم مجری، از اون جا منو میبینه و بهم میگه، یه ذره برم عقب تر یا جلوتر!توی فامیل ما، هم قدِ من و خواهر دو سال کوچیکترم، دو تا پسر عموی باحالِ شرِ شیطون داشتیم که تهران زندگی میکردن و هر بار که میومدن، با خودشون یه عالمه چیزای خفن و عجیب و غریب میاوردن. قبل اینکه من بدونم موبایل چیه، عموی تهرانیم یه گوشی ِ گازوییلی خریده بود که در نوع خودش، با اون آنتن متحرکش، شبیه سفینه ی آدم فضایی ها بود! میشد بدون سیم حرف زد!اون موقع که ما فایلهامون رو با فلاپی، با همسایه دیوار به دیوارمون می رسوندیم، اولین بار سی دی رو دستِ پسر عموهای تهرونیم دیدم. برقِ خوشرنگِ پشتِ اون دایره ی نقره ای، باعث شد فکر کنم تهران، یعنی پایتخت خوشبختی .اونا تخت داشتن. مبل داشتن. هر کدومشون، یه اتاق مستقل داشتن. اتاق من، طاقچه ی بین پرده و پنجره بود. یه طاقچه ی کوچیک که به زحمت میتونستم روش بشینم. اونا،تو مسافرتاشون، سوارِ تله کابین شده بودن. یه ماشینِ 206 نقره ای داشتن. ما، اون موقع حتی رنویی که 5 سال بعدش با هزار جور وام و قرض خریدیم رو هم، نداشتیم. یادم هست که توی بحثای خاله زنکی اون روزها، سر یه کیف چرم هشتاد هزار تومنی، تو جمع خانومای فامیل کلی حرف شده بود. همه به ردیف نشسته بودن و کیفِ هشتاد هزار تومنیِ خانومِ عموجانِ تهرانی رو یه تاچِ کوچولو بکنن. همه آرزو داشتن، شوهرشون یه کیفِ هشتادهزارتومنی بخره و خیلی رمانتیک، تقدیم حضورشون کنه. تهران یعنی شهرِ شوهرهای احساساتی.مامان و بابا، هر دو تهران درس خونده بودن. بابا همیشه خاطرات جذابی از دوره ی دانشجوییش تعریف می کرد. جوری با آب و تاب از کتاب فروشی های انقلاب می گفت، که من، وقتی چند سال بعد کتابهای هری پاتر رو خوندم، خیابان انقلاب رو چیزی شبیه کتابخانه ی هاگوارتز تصور می کردم :) تهران، یعنی شهرِ عاشقی، شهرِ کتاب، شهرِ خیابانِ انقلاب.از همه ی اینا گذشته، به واسطه ی جنسیتمون، برای من و خواهر کوچیکترم، همیشه یه سری محدودیت اضافه وجود داشت. یه مجموعه ی بی نهایتی از بکن/نکن ها. اما برای سوپرمن های تهرانی، همه چیز آزاد بود. تهران یعنی شهرِ آزادی.تمام این ها، کنار اون آهنگِ عجیبِ حرف زدنشون، باعث شد من فکر کنم تهران ، یعنی یه جایی شبیه توکیو. البته اون موقع من درک بخصوصی از توکیو نداشتم ! (حالا نه اینکه الان دارم :)) )ولی خب.. تو یه کلمه، عاشق تهران شدم! عاشقِ شهری که هرگز ندیده بودمش. لمسش نکرده بودم.همون سالها، وقتی فقط ده سالم بود، یه پنجاه تومنی رو به دیوار اتاقم ( دیواره های یک وجبیِ طاقچه) چسبوندم و مدام زل زدم به سر در دانشگاه تهران. قرار بود برم تهران. شاید حتی اگر خوشبخت تر می بودم، میتونستم با پسر عموی بزرگترم ازدواج کنم و برای همیشه تهران بمونم. می تونستم ساکنِ سرزمین خوشبختی و آزادی بشم.تنها چیزی که سر راهم وجود داشت، چندین سال تا کنکور و بعد، سدِ قبولیِ دانشگاه بود.زمان، همه چیز رو تحت تاثیر قرار می ده. تمام جزئیاتی که قبلا، خیلی مهم تلقی می شدن، به مرور خاصیتشونو از دست میدن. عمو و زن عموم، با هم نساختن و بعد از چند سال، از هم جدا شدن. به مرورِ دیگه خبری از اون مسافرتهای دسته جمعیِ خانوادگی، که توش ما بچه ها، به هم دستاوردهای سالِ گذشته رو شو آف میکنیم نبود. بعد از چند سال، دیگه اونا، کلا نیومدن. یه زمزمه هایی پیچید که : &quot; بچه ان دیگه... طرف مامانشونو میگیرن...&quot;صادقانه بگم، وقتی 15 سالم بود، دیگه چیزی از شر بازی های دورانِ کودکیمون باقی نمونده بود. فقط من مونده بودم و اسکناسِ پنجاه تومنی که حالا، حسابی پاره و چرک مُرد و بیریخت شده بود.رویایِ ازدواج با پسرِ باحالِ فامیل، رفت ته ته ته لیست آرزوها و کم کم غیب شد و حالا، من باید، زندگیم رو می ساختم. قرار نبود کسی برام یه کیف چرمِ هشتاد هزار تومنی بخره. قرار بود، &quot;خودم بخرم.&quot;همینطوری بالغ تر شدم و بیشتر از خوب و بد سر درآوردم ولی همیشه &quot; تهران &quot; با جادویِ خاصش، همیشه تو سربرگِ آرزوهام موند.بعد، همه چیز خیلی سریع پیش رفت و من توی تمامِ اون سالها، هیچ هدفی به جز دانشگاه تهران نداشتم!درس خوندم و اگرچه باید اینجای داستان، من کنکور بدم و تهران قبول بشم، ولی توی ورژنِ واقعی، قضیه خیلی پیچیده تره. نتونستم کنکور رو درست و حسابی شرکت کنم. خونمون رو عوض کردیم و پنجاه تومنی رو از دیوار نکندم. تو خونه ی جدیدمون که حالا هم تخت داشت، هم مبل، با موبایل درجه یکی که بابام برام خریده بود، با دیوارهای تازه نقاشی شده، جایِ یه اسکناسِ پاره پوره روی دیوارِ اتاقم نبود.                      _______________________________________________________________زمان همه چیز رو تحت تاثیر قرار می ده. اونقدر جدی نخوندم. اونقدر جدی هم کنکور ندادم. و کاملاً جدی، دانشگاه تهران قبول نشدم!&quot;پایان اپیزود اول&quot;</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 13:42:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتقاداتِت، چند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%90%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%AF-gbl6oy4t2nwu</link>
                <description>وقتی هفت سالم بود یه بار به خاطر یه هزار تومنی نو ، جز سی قرآن رو حفظ کردم.مدرسه ی ما یه کمد با در شیشه ای داشت که جایزه های قرآنی رو توش نگه میداشتن. بچه های دبستانی با شرکت تو مسابقات حفظ قرآن میتونستن یکی از این جایزه ها رو انتخاب کنن.ولی &quot;هزار تومنی&quot; یه چیزِ استثنایی بود. یه چیزی که میتونست برای اولین بار متعلق به &quot; خودم &quot; باشه.نمیتونستم بخونم. مامان بزرگم از رو میخوند من سعی میکردم کلمه هارو با یه زنجیر به مغزم بدوزم. سوار دوچرخه میشدم و میرفتم دنبال حسن و حٌسنا و همین طوری که با عاطفه سر به سر علی میذاشتیم من آیه هارو بلند بلند با خودم میخوندم.یه سری حرف که کاملا برام بی معنی بودن و من فقط مدام تکرارشون میکردم.بجز یه سوره ی بلند که اسمش دقیق یادم نیست؛ بقیه سوره هارو حفظ کردم و برای مسابقه ثبت نام کردم و جایزه ای که باید رو از همون کمد انتخاب کردم. همون هزار تومنی رو.بخش اعظمی از &quot; آگاهی ها &quot; رو فقط برای &quot;جایزه&quot; کسب کردم. یاد گرفتم ، و موقع گرفتن جایزه ها لباسای مجلسیمو پوشیدمو راست وایسادمو بعد به افتخار خودم دست زدم.بعد مسیر این &quot;آگاهی ها&quot; ی مذبور به سمت &quot;انتقاد&quot; کج شد و هر روز یک &quot;خود&quot;ی رو اصطلاحا سینه ی دیوار گذاشتمو بعد از تشکیل محاکمه در محلِ تیر باران، کشتم.حالا یه دفعه اومده جلوی آینه وایساده تو روی من نگاه میکنه و میگه بعضی &quot;آگاهی &quot; ها جز تیر باران و دردسر ، چیزِ دیگه ای ندارن و کسی نمیخواد از داخل هیچ کمدی هیچ هزار تومنی ای رو بهت بده و تازه ..: &quot; هر چی توی جیبته بریز روی میز. هر چیزی .. جیبای کیفتم بگرد. نکنه چیزی تو جیب مانتوت داری؟ تو مغزت چی؟ بریز بیرون. بدو بدو..&quot;و بعد همه ی هزار تومنی های نو ام رو که شامل &quot; اعتقاداتم&quot; میشه باید بریزم روی میز و بعد بشینم و ببینم که چطوری همشو آتیش میزنن.چه تاسف انگیز .</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 14:40:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش زمان به عقب برمی گشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-t4fpcdesvse7</link>
                <description>احتمالا اگر زمان به عقب برگرده، ترجیح میدم اینی که الان هستم، نباشم. یکی باشم یکم خوش اخلاق تر، یکم مهربونتر. کمتر ایده آل گرا باشم. کمتر پزِ کوچکترین فردِ کلاس درس بودن رو توی مدرسه بدم. اینکه شناسنامم رو چهارماه دستکاری کردن که زودتر برم مدرسه، اتفاق مهمی نبوده که من، بخوام پزشو بدم! و هی توی تمام کلاسا بگم، من متولد نیمه دوم هفتاد و یکم! نه نیمه ی اول... اون وقت شاید الان، تو سن بیست و هشت سالگی، دچار بحران پیری نمیشدم!کاش اینقدر این عدد و رقمهای احمقانه رو جدی نمیکردم. کاش همیشه تشویق نمیشدم که باریکلا دختر باهوش! آفرین که بیشتر از سنت میخونی. بیشتر از همسن هات میگیری. کاش بهم نمیگفتن تو &quot;تیزی&quot;.تیز بودن؟! چون پیرهن های بابا رو اتو کردم و به ازای هر کدوم، 46 تک تومن پول گرفتم و با پولش کوزه ی خام خریدم و روش نقاشی کشیدم و به فامیل فروختم؟!تیز بودم؟!پس چرا وقتی بیست و هشت سالمه، هیچی نشدم!؟هیچی هیچی هیچی؟بیخودی نشستم یه جا و فقط هی نگاه میکنم به زندگیم. میگم آخه اینطوری که من دارم میرم جلو، باید خیلی سریع به فلان و فلان و فلان چیز برسم. پس چرا نمیرسم!؟کاش زمان به عقب برمیگشت و خانواده و دوستان و آشنایان، اینقدر مغز منو با اینکه چقدر خوبم(!) پر نمیکردن. تا من مثلا ادای سرمایه گذارهارو در نمیاوردم در عین بی سوادی و بی عرضگیم. شاید اون موقع میزان رضایت از زندگیم بیشتر بود... شاید. </description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 02:53:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورّاج</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D9%88%D8%B1%D9%91%D8%A7%D8%AC-yydb3qpnopav</link>
                <description>تمام زندگیش حرف زده بود. همیشه. هیچی رو هیچ مدله تو خودش نگه نداشته بود. همیشه حرف میزد. برای شنیدن صداش لازم نبود خیلی زحمت بکشی.همیشه یه چیزی برای گفتن داشت.برای هر مسیری برای هر اتفاقی هر جایی، یه خاطره ای ، داستانی، ضرب المثلی، یا حتی جکی واسه گفتن داشت.&quot;من به گند زدن در جک استادم.. اگه بهش نخندیدی شک نکن جک خوبی بوده... من جک گوی خوبی نیستم &quot; همیشه میگفت.ما همدیگه رو خیلی خوب نمیشناختیم. ینی خیلی تصادفی باهم آشنا شده بودیم.کم کم هم به بودنش عادت کرده بودم . نه من! همه!بسکه حرف میزد وقتی نبود ، همه یه طوری سعی میکردن گزافه گویی کنن. اطناب جذابی توی حرف زدنش داشت. ینی همین طوری کشش میداد تا برسیم.همیشه هم حرفاش از مبدا شروع میشد تا ته تهش. حتی اگه مقصد تهرون بزرگ بود ، تموم این هزار و خورده ای کیلومتر رو اگر میخواستی حرف برای گفتن داشت.بعد از دوران دانشگاه ، همه ی بچه های کافه فرخ - یعنی همون کافه ای که دور هم جمع میشدیم-یکی یکی رفتن دنبال زندگیاشون.روزگار هر کسیو یه گوشه دنیا انداخت.منم که تا به خودم اومدم دیدم دارم با مهماندار برای تعویض صندلی بحث میکنم . به اسمِ تحصیل به کام تغییر سبک زندگی . خلاصه پریدیم و رفتیم.این طرف دنیا اونقدر صدا هست که نتونم توی سکوتش جای خالیشو اینقدر واضح بشنوم.همین دو روز پیش بود. یه دفعه دیدم تو یه گروه تو فیسبوک ادد شدم. کافه فرخ. همه ی بچه ها دور هم جمع شده بودن و دونه دونه هر کی هر کسیو تو فرنداش داشت ادد میکرد.با یه ذوق عجیبی با چشای از حدقه بیرون زده. با ذوق. با چشای خیس.به کاور گروه نگاه میکردم. به عکس یادگاری ای که هفت هشت سال پیش همه بچه های کافه باهم گرفته بودیم و من نمیدونم کجا چطوری هیچ وقت به دستم نرسیده بود.چند لحظه ای خودمو تو فضای کافه احساس کردم. مهم نبود اتریش چقدر تنهاست. چقدر سرده. چقدر تاریکه. یا این اتاق که به سبک معماری مدرن اروپایی دیزاین شده چقدر بیروح و احمقانست.من توی اون کافه بودم. تو همون بوی دود و قهوه. تو ته سیگارای علی. تو غر غرای همیشگیِ سپیده.تو همون همیشگی های همگی.راست میگفت. همونیکه میگفت &quot;شرقیا خاطره بازن&quot;.. افتتاحیه جشنواره عکس مشهد چندین سال پیش بود این جملرو مجری در وصف مقدمه تحسین &quot;عکس&quot; استفاده کرده بود.راست میگفت.حال و احوالا شروع شد .ازش پرسیدم. گفتند برگشته کاشان. پیش مادرش. عاشق شده ،یار تنهاش گذاشته رفته.دلش شکسته.یه مدت ساکت شده. رفته توی خودش. هی ماتش برده. خیلی لاغر شده.زده به در کویر و هی دنبال ستاره ها گشته راضی نشده. برگشته لای کتاباش. هی خونده. راضی نشده. آخر سر هیچکی خبرشو نداره. یه روز رفته دیگه برنگشته.نه اینکه به دریا زده باشه ها نه..فقط کسی ازش خبر درست و حسابی نداره.ازش بعید نیست هر جایی باشه.بگو هر جا. من تعجب نمیکنم. قابل پیش بینی بود ولی عجیبم نبود اگه یه دفعه بهت خبر میرسید فرستادنش مریخ.دست آخر ، این آخر شبا بعضی وقتا هدفون رو میذارم کنار . فقط صدای تیک تیک ساعت . اتصالی سیمای پشت یخچال . بعضی وقتا توی راه، تو زیر گذر که رادیو خوب آنتن نمیده، سکوت راه اینکه کسی نیست که یه بند حرف بزنه.یه بند چرتو پرت بگه اون وقتا خیلی خوب احساس میشه.دلم تنگ شده واسش.زندگی شلوغی داشتم، که اگه نه باید خیلی زودتر از اینها با خودش راهی کاشون میشدم. باید دیوارای گلی، عطر گلای محمدی رو با روحم میدوختم نه این شلوغی و بی سامانیِِ اروپای قرن 21.همین.</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 16:12:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به سرباز دور از وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B7%D9%86-hvmngs9ps9dh</link>
                <description>من در تو چیزهای عجیبی دیده ام که میدانم سر و کارم با ایشان تا آخر عمر خواهد بود. فاصله با آدمی و قلب آدمی چه میکند. شاید انسان وقتی بازگردد، همه ی این حجم خستگی از بین برود، ولی جایش میماند. جایش روی قلب می ماند و قلب را سنگین می کند. فاصله به آدمی یاد میدهد که فراموش کند. که هر جا به او نچسبید، را بکند و بیاندازد دور. این کندن ها و چسباندن ها خوب است ، عزیزم. اما نه بیش از حد. ما باید راه مواجهه با تنهایی را پیدا کنیم. آدم وقتی کسی را دوست دارد، وقتی دلش به دل او بند است، بتواند آرامَش کند. همیشه فکر میکردم آدم ها باید حرف های دیگری به جز &quot; من خوبم. تو خوبی . چه خبر. چه خورده ای &quot; با هم داشته باشند.همچنین ما باید یاد بگیریم چه طور جواب سوالات را بدهیم. وقتی کسی پرسید حالت چه طور است ؟ باید مکث کنی و ذره ای بالا و پایین کنی دلت را و بعد پاسخ بدهی که &quot; احساس می کنم ... &quot; باید جواب حالت چه طور است با احساس میکنم آغاز شود.حرف احساسات شد... باز می رسیم به این مرحله که باید احساساتمان را بریزیم روی دایره و بعد به قدر کافی بگرییم و به قدر کافی بخندیم و حداقل خیالمان از بابت این مساله راحت باشد که رقص مان &quot;واقعی&quot; است.بیا، هر بار که طعم این دوری و جدایی را دردناک تر از همیشه کشیدیم، کاغذی برداریم و از سر رفاقت چند کلمه ای بنویسیم. مثلا من برای تو بنویسم که هیچ جای دنیا قدر آغوش تو جاذبِ تمام غم های دنیا نیست. و چه قدر راحت می توان به استخوان های کتف ات تکیه کرد و همه ی غصه ی دنیا را ریخت حسابی دور.#مریم_شفیق_پور</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 16:20:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمانِ داستان، &quot;بابا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_nevesht/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-zundkked21g5</link>
                <description>ساعت12شب­ است.حالت ­تهوع ­دارم و مچاله شده ام زیرِمیزصبح،مراخواسته ­اند حراستِ ­دانشگاه.یک­ برگه ­هم ­داده ­اند که شما با ده­ نفر در خانه ­ای واقع ­در خیابانِ­کوهسنگی،&quot;کارهایِ ناجور&quot; کرده ­ای. رییسِ­ حراستِ ­دانشگاه، جای­ قهوه­ ای مٌهر، رویِ پیشانی ­اش ­را خارانده و گفته: در را نبند. در جایی ­که ­یک ­زن و یک ­مردِ نامحرم هستند، نفرسوم ­شیطان است.گفته از کجا راست ­و دروغ این ­حرف ها را بداند. من ­گریه ­کرده ­ام.گفته ام:&quot;به­ خدا ما این­کارارو نکردیم آقا.مافقط­ تئاتر تمرین ­می ­کردیم.به ­خدا!&quot;برایش ­چایی ­آورده اند. یک­ پاغنچه ­ی ­گل­ رٌز از قندانِ بلوریِ ­لب ­پرِ روی ­میز برداشته ­و بین ­دستهاش خٌردکرده. گفته: &quot;تو با اون دختر و پسرا، بدونِ ­مجوز، تو اون ­خونه چیکار می­کردین؟ یعنی ­چی­ تمرین می­کردین؟ تمرینِ­چی­ میکردین؟!&quot;کارِناجوری نکرده بودیم.نمایشنامه تمرین­ کرده ­بودیم. نهایتش ­یک ­بار زده باشیم قدِ هم ویک ­بار هم ­مثلا مقنعه از سرمان افتاده باشد.یا توی بعضی دیالوگ­هایِ ­دوپهلو، به پهلویِ ­جنسی ­اش خندیده باشیم.آن هم یواشکی! زیر زیرکی و با چشمک.کارِ دیگری­ نکرده ­بودیم.نه اینکه نخواهیم؛ رویش را نداشتیم.به­ جز­ الهام  و چندتایِ­ دیگر، بقیه حسابی پخمه بودیم.من،گریه­ می­کردم.گوشی­ را برداشته بودکه­ زنگ ­بزند­خانه­ مان.گفته بود: &quot;حتما بابات میدونه ازین کارا میکنی دیگه...بذا بپرسم نظرش چیه؟که ده تادختر و پسرتو خونه ­تمرینِ ­تیاتر ­می کردین!&quot;بابا قلبش ­را دو ماهِ­ پیش عمل ­کرده­ بود.دو هفته قبل،اسمس­های عاشقانه ­ی خواهر شانزده ساله ­ام ­را خوانده بود.حتما می ­توانید تصورکنید رگِ­ غیرتش قدرِ عبایِ بابابزرگم چاق شده­ وحسابی ­داد زده. من پادرمیانی کرده­ ام وسروتهش ­را هم ­آورده ­ام .تویِ ­خلوت ، صدبار زده­ ام توی ­سرِخواهرم که­ بابا قلبش مریض است،این کثافت کاری­ هات­ را نگه­ دار چندوقتِ­ دیگر. یادم هست که­ گفته بودم اگر ­آنقدر باهوش نیست که یواشکی کاری ­را انجام دهد،لازم ­است بنشیند سرِجایش.ترسیده­ بودم ­که­ زنگ بزند و آبروی مرا –&quot;دخترخوبه&quot; را- جلوی بابام ببرد. قلبِ­ بابا بگیرد.حتی بمیرد.ترسیده بودم که­ بابا را،با دیالوگهایِ­ دوپهلویِ­ دانشجویی­ کشته­ باشم.ترسیده­ بودم با یک­ نمایشنامه الکی، گورِ بابام ­را کنده­باشم.گفته بود راپورتم­ را یکی به دفترحراست داده.که نشسته بوده سرِجایش که بیب بیب صدایِ­ فکس را شنیده –دستش را روی چراغ زرد روی دستگاه گذاشته بود- که این چراغ،قرمزشده و یک نامه با سربرگِ­ &quot;هوالشهید&quot; از منبعی ­نامشخص ­فکس ­شده.ریشش­ راخارانده بود و گفته­ بود هوالشهید سربرگِ نامه ­های غیررسمیِ ­بسیج انصاراست؛که معلوم نیست چه ­کارکرده ام که &quot;این­ها&quot; راه افتاده ­اند دنبالم.گفته بود اینطوری کار بیخ پیدا میکند و نمیداند که آیا باید اصلا درسم را ادامه بدهم یا نه. آنقدرگریه ­کرده­ ام که رضایت داده با تعهد، بی­خیالِ ­زنگ زدن به خانه شود.تعهد داده­ ام که دیگر پایم راهم تویِ­ سالنِ­ تئاتر نمیگذارم.که بیخود می­کنم آن ­ده نفر­-ولو دخترها را- ببینم.ولم کرده­ اند و من از ترس،نمیتوانم بخوابم.اتاقم،زیادی بزرگ شده،وقتی نبودم،یکی دیوارها را هل داده عقب.مچاله شده­ ام  زیرِمیز. از ترس. نکند زنگ بزند خانه­مان؟ نکند همین­ هایِ توی­ نامه را فردا فکس کند آستان قدس؟ اداره­ ی بابا؟ نکند بابا اینها را بخواند، قلبش بگیرد بمیرد؟ نکند بیاید خانه داد بزند که دو دخترش،نوه ­های پسریِ حاج شیخ آقا سبزواری،خراب اند و بعد لا به ­لای داد­ها بمیرد؟ نکند...آن شب،من،بابارا تاصبح،دویست­ و بیست­ و هشت بار،کفن کردم. :(دوهفته­ بعد،چراغِ ­فکسِ­ اتاق141 اداره­ آستان­ قدس رضوی قرمز شده بود و مردی 60 ساله در مسیرخانه،یک­برگه ­ی ­مچاله­ رابه اداره­ ی ­آگاهی برده­ و شکایتی علیه مزاحمین­ دخترش تنظیم کرده­ بود. بابا، حرفشان را باور نکرده بود. پشتم ایستاد. تمام قد و کامل. بابا، توی دلش آب شد، به روی خودش نیاورد.#مریم_شفیق پور</description>
                <category>میم نوشت</category>
                <author>میم نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 16:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>