<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mim_sad</link>
        <description>مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3378452/avatar/hIiK5K.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@mim_sad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌فروشند.</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF-gi5eo1tcv4zv</link>
                <description>هان  خاموش شو ای زبانِ افسارگسیخته  خاموش شو ای وَهمِ برون‌ زِ چارچوبه  امشب همهٔ مردمان به گوش‌اند  تا فکرتِ آزاده زِ بندِ خود ببینند،  بخروشند، سرم را بفروشند  نمی‌دانی مگر  هر که سرِ طغیانگران را  به این دارِ خرافات فروشد،  از تنش زر بچکد، جامهٔ ارزنده بپوشدمی‌فروشند؛ فروشندهٔ بسیار در این شهر نهان است  می‌فروشند، چون اندیشهٔ آزاد گران است  فَرگَردِ بهار است در مذهبم، اما  در مذهبِ این بی‌خردان وقتِ خزان است  این شهر، زندانِ مهاجرانِ بی‌نام‌ونشان است  اینجا حقیقت  دهشتناک‌تر از عمرِ گران است که در پایِ خرافات سوخته.زیرا  حقیقت که نشان دهد طریقت به صداقت،  طاقتِ اهلِ خطاکار که کرده‌اند عادت به حماقت، می‌بَرَد به سمتِ غایت،  باعثِ ندامت،  موجبِ هتک و اهانت به حقیقت،  پوشاندنِ دیده از عدالت،  از تعصب به خشونت،  از سرِ جهل و جهالت،  و چه آسوده و راحت  قضاوت می‌شود حق و حقیقت،انگار نه انگار که این هست اعانت،  یاری به هدایت،  جدایی زِ خرافات؛ لیکن چه بگویم که این جماعتگرفتار قساوت‌اند.  و انسانِ خرافاتی، در بند و اسارت،  آلوده بر هر چرک و کثافت،  تا روزِ قیامت.خاموش شو ای زبان و بیداد مکن،  که آزادی همین سکوتِ سرد است،  همین خاموشیِ پُر از هیاهو.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هجوم کرکسان شوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%AC%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%85-gyicvmgx2rs3-gyicvmgx2rs3</link>
                <description>نیلیمی‌نویسم، می‌سرایم تا بخوانند و بدانند که ما دل‌سوختگان، همچو جای زخم بر جسم و تن تاریخ، می‌مانیم.شرق مظلوم از هجوم کرکسان شوم، در غوغاست باز این خطه اسیر درد و رنج و هجمه‌ی غمهاستگناهمان چقدر سترگ و دهشتناک بوده که تن افلاک و ملائک را لرزانده و یزدان را غضبان ساخته و چنین و چنان، جهان را به هم ریخته و زمین و زمان را به هم دوخته است؟آتش غم است که از آسمان بر سر مردمان می‌ریزد؛به چه باید قسم خورد که ما انسانیم؟درهم‌آمیخته‌ای ناچیز از گوشت و استخوان در لفافه‌ای از پوست، چگونه می‌تواند چنین حجمی از ملال و مرارت و مصیبت را که در پی هم می‌آیند، با تن نحیف خود، تحمل کند؟برگی از نوشته‌هایی که برای نیلی است.سعدی عزیز.تلخ‌تر خواهم شد.همانند مزه‌ی این روزها.پ.ن:امیدوارم تنها دوستانم که اینجا هستند، در امنیت و آرامش باشند. دوستتان دارم. </description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 14:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلابی‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-tqeazssuobk6-tqeazssuobk6</link>
                <description>اگر چه شب تیره و تار است،قلم‌هایمان بیدارندسراپا گوشخورشید از دور دست‌ها بالا می‌آیدخورشید هم پشت ماستاین نور که می‌آید،نشانی از طلوعمان،و غروب غم‌انگیزتان می دهد.ما را خاک کنید که از خاکیم.به وقتش سرو خواهیم شد،آسمان خواهیم شکافتسایه‌‌‌مان سرمای جانسوزی به جانتان خواهد انداخت.مارا در صبحگاهیبه چوبی ببندید و تیرباران کنید؛تیرهایتان قلابیستاگر چه خون می‌چکد از تن ولیقلب‌هایمان فولادیستگمان می کنید پیروزیدسرانجامتان نابودیست.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط بطلان</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%AE%D8%B7-%D8%A8%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%86-jwkqbtdfkz6b</link>
                <description>دور شدن از همه‌چیز واقعاً عجیب است. آدم عادت ندارد به اینجور چیزها. مدت‌هاست فاصله‌گرفته‌ام از آنچه بودم _ و چیزی که می‌خواستم باشم. شهوتِ نوشتن اما هیچ‌وقت مرا ترک نمی‌کند. کاغذ همیشه قربانی و ملتمس است. و من همان قلمِ متجاوزم که باز گناه می‌کند و داغی بر دلِ کاغذِ بی‌نوا می‌گذارد. کلمات، حرارت، درد. کاغذِ بی‌جان می‌افتد و تنِ من باز آرام گرفته.می‌دانی نیلی؟ فکر کنم باید قلم‌مویم را بردارم و با رنگِ تیره، روی بوم و همه‌چیزهایش خط بکشم. روی زندگی و همه‌ی مشتقاتِ آن. خطِ بطلان روی این زندگیِ مادر به خطا. شاید هم روی خودم. نیلی، خط‌های زیادی هست که باید بکشم. اگر اینجا بودی، پالت را از دستم می‌گرفتی و رنگ‌های قشنگ را جایگزینِ سیاه می‌کردی. اما عزیزِ من، این‌بار باید بگذاری نقاشی‌ام همان‌طوری شود که هست. وگرنه او را، یعنی نقاشی را، مجبور به تظاهر کرده‌ایم؛ تظاهر به زیبایی. آن‌قدر خشن و ددمنشانه زلف‌های قلم‌مو را روی بوم می‌کشم که اگر اینجا بودی، اشک در چشمانت حلقه می‌زد و می‌گفتی: «این چه طرزِ رفتار با قلمِ عزیزِ من است؟ مگر دیوانه شدی؟» باید بگویم: «آری نیلی. من دیوانه‌ام.»روی بوم مردی را می‌بینم که مُرده. چشمانش تهی است. مرگِ مرد به رفتنِ جان از بدن نیست. هرچیزی که غرورش را له کند، بشکند و فرو بریزد، همانندِ تیغی است که قلبش را پاره‌پاره کرده. شاید از بچه‌اش سیلی خورده. شاید هم از زندگی. نمی‌دانم. در هر صورت، مردِ نقاشیِ من هم انگار مرده. ولی اگر تو او را می‌کشیدی، قطعاً مردِ خوشحالی بود.نیلی، در این دنیا هیچ‌وقت قرار نیست همه‌چیز آن‌طور که باید باشد. اگر روزی دیدی آدم‌ها دیگر مهربان نیستند یا بی‌رحمند، تعجب نکن. همیشه آن وسط‌ها یک خطِ کج پیدا می‌شود که کلِ نقاشی را نابهنجار می‌کند. همان چیزهایی که در این دنیا درست نیستند. بگذریم... گمانم باید رنگ‌های سیاه را بیشتر به کار ببرم. آسمانِ سیاه، دریا سیاه، و کلاغ‌ها هم به رنگِ چشمانت. شبناک. قبرستان و گورها زیبایند. بدونِ تزویر.خط‌ها پشتِ سرِ هم می‌آیند؛ خشن، سریع و مصمم. بوم می‌لرزد. من هم همین‌طور. چشم‌هایِ توخالی. دهان‌هایی پر از کاه. دست‌هایی پر از حفره. روح‌هایی که خود نیز بی‌روحند. همه‌چیز خالی است. تو هنوز آن گوشه‌ای. مثل یک ببرِ ماده، با آن چشم‌های وحشی‌ات. هوسِ آن دو حلاوتِ نرم و سرخِ صورتت را می‌کنم. همان‌هایی که بوی باروت و توت‌فرنگی دارند. لب‌هایم را می‌چسبانم بهشان. تلخیِ رنگ و بوی تهوع‌آور. نفس کم می‌آوری. کمی عقب می‌روم. خماریِ چشم‌ها. لب‌هایِ لرزان. می‌ترسی؟ حالا شبیه آهویی شده‌ای که بی‌پناه است و از دستِ درندگان می‌گریزد.جنگ است. حداقل دنیای درونِ بوم این را می‌گوید. نفیرِ گلوله و برخورد با کلاه‌خودهای فلزی. گویِ آتش که دم‌به‌دم از آسمان می‌آید. سربازی با لباس‌های گِلی رو‌به‌رویم ایستاده. خونِ خشک‌شده از دورِ گردنش، همچون ماری که دورِ تنه درخت می‌پیچد، پایین آمده. یک آن و تمام. سرش متلاشی شده و تکه‌های مغزش که رنگش را نمی‌دانم. اگر نیلی بود، حتماً یک اسمی برایشان پیدا می‌کرد. آخر او معتقد است رنگ‌ها نباید بی‌نام باقی بمانند. فکر کنم چند تانکِ دیگر لازم است. و چند سرباز. اما دیگر از این نقاشی خسته‌شده‌ام و می‌گذارم همدیگر را بکشند و تکه‌تکه کنند.چه اخمی داری. حالا دوباره یک ببرِ تمام‌عیاری. خشمناک و هراس‌انگیز. سعی می‌کنم نزدیکت نشوم.مرگ. جز سیاه چیزِ دیگری نمی‌تواند توصیفش کند. اما نه هر نوع سیاهی. یک سیاهِ خاص و ملموس. یک چهره. جایِ چشم‌ها خالی. با اینکه توخالی‌اند، می‌توان ترس را داخلشان دید. دهان باز است و از داخلش خون فواره زده. صورتِ پوسیده. تیغ تیز و براق است و خونِ شرابی‌رنگ از رویش چکه می‌کند.ترس. کمی ظاهرش لطیف‌تر است. اما باور کن نیلی، همان مرگ است.و عشق. گزاف است. بوم را می‌شکنم. رنگ‌ها روی دیوار و سقف می‌پاشند. هنرمندانه است. خون همچنان می‌چکد. تیغ. گردن. و سیاهیِ مطلق.خدا انگار چندان شیفته‌ی نقاشی نبوده. خشک و متعصب، ساعت‌ها خیره شده به بومی سفید و با خود گفته: «این‌بار چه بکشم؟» و باز بی‌نهایت رنگ را به کار گرفته. بعد با نگاهی متفکرانه با خود گفته: «دیگر چه چیزی بکشم؟ این‌ها که جان ندارند. آهان. انسان و زندگی مانده.» و بعد از خلقِ حیات در هر نقطه از جهانش، در خود فرو می‌رود و می‌گوید: «چه فایده؟ روح و حیات را همه‌جا گسترانیده‌ام؛ اما بعید می‌دانم هیچ‌کدام از آن موجودات بتوانند به معنایش پی ببرند.» پس دوباره قلم را به بازی می‌گیرد و مرگ را می‌کشد. حال کمی خشنود‌تر است. می‌اندیشد: «خوب است. مرگ سایه‌به‌سایه‌ی زندگی‌ست. هرجا که او بایستد، زندگی هم می‌ایستد. شاید این هم‌سفرِ بدخو باعث شود معنای خود را بیابند.»کارش تمام شده. کمانی می‌آورد و پیکانش را آتشین می‌سازد. می‌ایستد عقب و منتظر می‌ماند تا زمانش برسد و نشانه برود سمتِ بوم. آتش بزند و همه‌چیز را تمام کند.گمانم کلمات مادرند. از هرکس و هرچیزی که تیپا بخورم، باز مرا خریدارند. هرقدر هم که جوعلق و بدخلق باشم. تازگی کتاب «تنگسیر» صادق چوبک را خواندم که با خواندن کتاب «سنگِ صبور» از او، وسوسه شدم باقیِ آثارش را هم بخوانم. تعریفش را زیاد شنیده بودم و قبلاً هم یک‌بار خوانده‌ام. ولی دوباره هوس کردم بخوانمش.داستانش درباره‌ی زندگیِ جوانی تنگسیری به نام زائر محمد است که جوانِ ساده و پاکی‌ست. سرمایه‌اش را برخی از مردمانِ شهرنشینِ بندر خورده‌اند و او می‌خواهد که از آن‌ها انتقام بگیرد؛ از خانواده‌اش خداحافظی می‌کند و می‌رود سراغشان. کتاب حولِ ناعدالتی‌هایی‌ست که در جنوب زیاد به چشم می‌خورد و خواندنش لذتِ عمیقی به آدم می‌دهد. کلاً ۲۲۰ صفحه است که چند صفحه‌ی آخرش هم شرحِ لغت‌های جنوبی‌ست؛ خواندنش یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد.از کامو هم نمایشنامه‌ی «کالیگولا» را خواندم که در چهار پرده روایت می‌شود. کالیگولا پادشاهی جوان در روم است که خود را پادشاهی عاقل می‌پندارد و پس از مرگِ خواهرش، دروسیلا (که معشوقه‌اش هم بود)، به چیستیِ مرگ پی می‌برد و دیوانه می‌شود. جنونِ او موجب می‌شود که مردم را بکشد و فحشا را رسمی و قانونی کند و روم را در تیرگیِ محض فرو ببرد. کامو در به تصویر کشیدنِ بیهودگی، پوچی و تاریکی چیره دست است. همان پرده‌ی اول مرا به خواندنِ ادامه‌اش سوق داد. اگر اهلِ نمایشنامه‌خوانی هستید، پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانید. کتاب از نشرِ «به سخن» بود که جز ایراداتِ ویراستاری، چندان مشکلی نداشت و از آن راضی بودم.شعری از مولانا بخوانیم: </description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 22:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق 246²</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-246%C2%B2-xcer5kiwqjg6</link>
                <description>« نورِ سرخی دیوارِ اتاق را می‌لیسد.گمانم نورِ خورشید نیست؛ مصنوعی‌تر از آن است.سیاهی، دشنه‌اش را فرو آورده بر قامتِ اتاق و خون، مانند پیراهنی گلگون و رخشنده، دیوارها را پوشانده است. امشب دیرتر از همیشه می‌آید.چاقو را در سینه‌ام می‌گرداند. خون‌ها پس از مدت‌ها محبوس شدن در زیرِ پوستِ چرک و کثافت‌بار، بیرون می‌جهند؛ روی تخت می‌ریزند و به تفرج می‌پردازند. کارد خون‌مال را می‌لیسد.دیوانه است.پنجره را باز می‌کند.کلاغ‌ها همه‌جا را می‌پوشانند. زیرِ لب چیزهایی زمزمه می‌کنند؛ نمی‌دانم. گمانم مشغولِ خواندنِ دعا باشند.ترسناکند. تشنه‌ی الکل‌اند.پرستار درِ اتاق را می‌دَرَد. شیشه‌ی درخشانِ الکل در دستش می‌درخشد. بوی تعفن فضا را برداشته. تمامِ مایع را تویِ سَرَم می‌ریزد. تُف می‌اندازد تویِ صورتم. شیشه را می‌شکند و خرده‌شیشه‌ها را در دهان ریخته و می‌جود. سرم را تکانی می‌دهد تا تمامِ مایع خارج شود.سردیِ فلزِ تخت، پُشتم را می‌لرزاند.سرم تمام می‌شود. پرستار درِ اتاق را می‌بندد. کلاغ‌ها هجوم می‌آورند به سمتم؛ نوک می‌زنند و خونِ مخلوط با الکل را می‌مَکَند. رگ‌هایم پاره می‌شوند. یکدیگر را می‌بلعند و کنار می‌زنند.صدایِ گوش‌خراشِ قار و قار.تکه‌های گوشت و پوست، ملوث شده به خون.کلاغ‌ها به سیاهیِ مرگ‌اند.زمان واژگون می‌شود.کلاغ‌ها برمی‌گردند سرِ جایشان.پوست و گوشتِ مُتشتت شده. دوباره این کالبدِ شوخ‌گن آفریده می‌شود. الکل برمی‌گردد تویِ شیشه. شیشه در دستانِ پرستار. پرستار بیرون از اتاق. کلاغ‌ها اتاق را ترک می‌گویند. اتاق در سکوتِ محض، کرکننده است.دوباره به سمتم می‌آید. نخ و سوزنی بزرگ و نقره‌ای در دست دارد. شروع می‌کند به دوختنِ صورتم. با دقت پیش می‌رود. لب‌هایم را به هم می‌دوزد. طعمِ گرمِ خون را در دهان حس می‌کنم.عقربه‌های عقب‌مانده‌ی ساعت، تیک‌تاک می‌کنند. انگار از هم پیشی می‌گیرند. ثقلِ ظلمت، نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.پیراهنِ رنگ‌پریده‌ای که به اجبار بر پیکرِ عریانم پوشانده‌اند، خیسِ عرق است.دکتر می‌آید و می‌گوید: «هنوز دیوانه نشده‌ای. کمی زمان می‌برد. تحمل کن.»از همه‌ی آنها متنفرم.تخت ناگهان از هم باز می‌شود و در سیاهیِ سیال غوطه وَر می‌شوم. خاطرات از جلویِ چشمانم می‌گذرند؛ مثلِ پروانه‌هایی هزار رنگ و هزارشکل. در بالِ یکی از پروانه‌ها، مردی را می‌بینم که به نظر می‌آید پدر است. نوزادی را بغل کرده. با شوق نگاهش می‌کند و لبخند می‌زند. زنی زیبا بر گونه‌ی مرد بوسه می‌زند.پروانه را می‌بلعم.بالِ پروانه‌ی دیگر، جوانی را نشان می‌دهد. در معدن کار می‌کند. سخت عرق می‌ریزد. گاه‌گاهی به عکسی نگاه می‌کند. گمانم تصویرِ یک زن باشد. انگار همان نگاه دوباره جانش می‌دهد. کارش را از سر می‌گیرد.پروانه‌ی دیگری در دهانم گم می‌شود.پروانه‌ی کوچکتر و زیباتری، پسرکی را نشان می‌دهد. مشغولِ دوچرخه‌سواری است. خنده، یک لحظه از لب‌هایش پاک نمی‌شود. پروانه‌ای دیگر در دهانم فرو می‌رود.پروانه‌ای سیاه‌رنگ. مردی جوان که نوزادی به بغل داشت، بر سرِ دو قبر ایستاده و شانه‌هایش می‌لرزند. و آخرین پروانه، مردی با سر و وضعی نابسامان. صورتش اصلاح نشده. لباس‌هایش چِرکین. چشم‌هایش تهی از هر چیز. روی تختی خوابیده و فقط منتظرِ یک چیز است: «دیوانگی». شاید که دیوانگی نجات‌دهنده‌ی اوست؛ از فکرِ همسر و فرزندش.پروانه‌ی آخر را می‌بلعم. پرتاب می‌شوم بیرون.حالا رویِ تختِ خشک و سردِ آهنی افتاده‌ام.باز شب می‌شود. صدایِ فریاد از اتاق ۲۱۱ به وضوح می‌آید. گمانم سهمِ امشبِ روان‌گردانش را نداده‌اند.دیوارهایِ اتاق مچاله می‌شوند. کم‌کم اکسیژن تمام می‌شود. زخم‌ها دوباره سر باز می‌کنند. مگس‌ها به دنبالِ بویِ جسدم و خون‌هایِ مالیده شده به دیوارها. اینجا تیمارستان است. همه دارند دیوانه می‌شوند. اتاق من را می‌بلعد.در سیاهی شناورم.پروانه‌ای بی‌نام برمی‌گردد. می‌بلعمش. بال‌هایِ خشک‌اش زیرِ دندانم خرد می‌شوند. مایعِ لزجِ داخلش در دهانم می‌ریزد.پروانه هم دیوانه است.او را می‌بینم که گوشه‌ی اتاق ایستاده و با انزجار مرا می‌نگرد. «او» منم. «او» که من باشم، من را مقصرِ مرگشان می‌داند.مقصرِ مرگِ آن زن.و آن کودک.اینجا تیمارستان است.این اتاق ۲۴۶ است و من یک دیوانه‌ام.تو؟نه.تو دیوانه نیستی.»پ. ن: این متن و متن پیشین، در آشفتگی و نابسمانی تام و تنها برای تهی‌سازی افکار مشوش، نوشته شده است؛ بنابراین اگر اشکال نگارشی یا جمله‌ها و کلمه‌های غیرمنطقی در آن دیدید، از شما عذرخواهم. </description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 16:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق 246</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-246-mzd1e5xnvufr-mzd1e5xnvufr</link>
                <description>گفتند دیوانه‌ام. ما هم به حرفشان بسنده کردیم. آنها هم دیوانه‌اند. دیوارها قد کشیده‌اند. سقف هر روز نزدیک‌تر می‌شود. تشک خشک تخت چسبیده به اسکلت فلزی‌اش. تکان که بخوری صدای کشیدن سوهان گوش‌آزاری می‌آید. پنجره‌ای نیست. حتی نمی‌دانم پنجره چیست. سقف و دیوارها مانند یک پوست چرکین همه‌جا را پوشانده‌اند. شب‌ها خیلی خسته‌انگیز به نظر می‌رسند. دکتر می‌گوید دیوانه‌ام. هرچند او هم دیوانه است. درازای کاشی‌ها را که می‌گذاری کنار هم، یک خط ممتد ساخته می‌شود. هم‌قد درخت حیاط پشتی تیمارستان. کاشی‌ها هم دیوانه‌اند. تابلوی مضحکی را چنان با میخ به دیوار جلوی تخت کوبیده‌اند که لایق دیوار نیست. نقش یک گوره‌خر. به نظرم تنها شایسته کوبیده شدن به پیشانی لوده‌ای مثل دکتر است. هرچند من دیوانه‌ام. او هم دیوانه است، البته. پرستار با ادا و اطواری که مختص خودش است می‌آید که با آن سوزن‌های پر از مایع تنم را سوراخ کند. حتم دارم مایع داخل سوزن دیوانه‌کننده است، نه آرام‌بخش. صورتش خیلی کثافت‌بار است. صدایش می‌کنم: «حرامزاده.» سوزن را فرو می‌کند توی تخم چشمم. دستانم بسته است. من، دکتر و پرستار، هر سه دیوانه‌ایم. احساس کردم دیوار به رویم نیشخند می‌زند. احساس نیست. خودم از گوشی چشم دیدم. دیوار هم دیوانه شده. من لب‌دوخته‌ام اما. شب باز می‌شود. روز هم که نیست. نور گندیده ماه از پنجره‌ای که وجود ندارد روی دیوار می‌رقصد. ماه سیاه می‌خندد. ای احمق. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم احمقیم. دیوار هم. تیک تاک. _ناانسان! تیک تاک. _ناحیوان! تیک تاک. _ناموجود! تیک تاک. عقربه‌های عقب‌مانده؛ ساعت هم دیوانه است. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم همین‌طور. مچ دستانم عرق کرده. این دستبندهای آهنی خیلی ناجالب‌اند. پابندها هم. هنوز جا برای دو دیوانه داریم. من، دکتر، پرستار، دیوار، ماه، ساعت، دستبند و این پابند لعنتی. مغزم آماس کرده. یادم می‌آید. کاش دستان آن دختر را می‌گرفتم. مدام می‌گفت «خانه..». اما من دیوانه‌ام. شاید او هم دیوانه بوده. ساعت سه و نیم بامداد است. بوی خون می‌آید و آن صدا. مثل همیشه. می‌توانم ببینمش. جثه‌اش بزرگ نیست. گوشه اتاق کز کرده. صورتش از وسط نصف شده. انگار که چاک بین دو ابرویش که تا چانه می‌رسد، یک آبشار خون باشد. می‌آید جلو. خون همچنان جاری است. دستانش را روی گلویم قفل می‌کند و فشار می‌دهد. احساس خفگی می‌کنم. خیلی زیباست. مرده‌ام انگار. همه‌جا سیاه است. او نیست. زنده‌ام هنوز. یک پروانه پریده‌رنگ دور و برم می‌خزد. دوستش دارم. خیلی مزخرف است. همین‌جاست. دوباره به سمتم می‌آید. چاقویی در دستش است که به نظر تیز می‌آید. می‌گذاردش روی گلویم و شروع به بریدن می‌کند. فواره خون چشم‌هایم را پوشانده. سیاهی غلیظی همه‌جا را گرفته. دیگر نمی‌بینمش اما جای دست‌هایش و خیسی خون را حس می‌کنم. همه‌جا مرگ‌مال شده. در این دالان خون‌چکان. این‌بار تبری را می‌برد بالا و پایم را از استخوان مچ قطع می‌کند. و بعد انگشت‌های دست را. خودم را در دشتی مملو از آفتاب‌گردان‌هایی می‌بینم که سعی در کشتنم را دارند؛ مانند مارها می‌پیچند دور گلویم و فشار می‌دهند. سقف را نگاه می‌کنم. با خون رویش نوشته شده: «لذت می‌برم.» من هم لذت می‌برم. اینکه شب‌ها می‌آیی خیلی خوب است. از اینکه سلاخی می‌شوم لذت می‌برم. اینجا اتاق بلع ۲۴۶ است. و من دیوانه‌ام. تو؟ نه، تو دیوانه نیستی.پ. ن: این متن و متن پسین، در آشفتگی و نابسمانی تام و تنها برای تهی‌سازی افکار مشوش، نوشته شده است؛ بنابراین اگر اشکال نگارشی یا جمله‌ها و کلمه‌های غیرمنطقی در آن دیدید، از شما عذرخواهم. </description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 16:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادیِ خیالی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-f9cfqek34ceh</link>
                <description>رود جاری؛دشت مملو از شقایق‌های آبی؛آسمان عاری ز هرگونه سیاهی؛غرق در آواز مرغان هوایی،آری.من دلم را بسته‌ام بر این تفکر‌های واهی.رودِ من افسوسدشتِ من افسوسآهآهراستی که زنده است انسان به شادیِ خیالی.پ. ن:لینک چنل بنده : https://t.me/mim_sad_9 قدمتان روی چشم. </description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 19:17:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر جهان نرقصید، برقصانش.</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%A7%D9%86%D8%B4-bqybpkqdduzl</link>
                <description>«می‌توان زندگی را با یک لیوان چای مقایسه کرد.»«منظورت چیست؟»«چای را تا زمانی که داغ است می‌نوشند. اما همین که سرد شود، به قول معروف از دهن افتاده و آن را عوض می‌کنند. زندگی نیز تا زمانی که داغ و تازه است باید از آن لذت برد. همین که سرد شود، دیگر ارزشی ندارد. و فرق زندگی و یک لیوان چای همین است. زندگی را نمی‌توان عوض کرد و نمونه‌ای جدید را جایگزین آن نمود.»بلند می‌شود و قندان را می‌آورد و روی میز می‌گذارد. نگاهش متفکرانه ابتدا لیوان چای را نشانه می‌گیرد و سپس روی قندان و چشمان من می‌نشیند.«چای همیشه تلخ است. نمی‌توان چایی یافت که شیرین باشد. برای همین با قند آن را می‌خورند. زندگی نیز چنین است. همیشه تلخ است و این تویی که تصمیم می‌گیری شیرین از آن لذت ببری یا تلخ؛ و هرچه این چای را پررنگ‌تر بخواهی تلخ‌تر خواهد بود. پس زندگی را نباید زیاد جدی گرفت تا تلخ شود.»«درست است.»«و قرار نیست اگر جهان مطابق میل تو نبود، تو نیز طبق میل آن زندگی کنی. اگر در حال رقصیدن بودی و دیدی جهان گوشه‌ای ایستاده و اخم کرده است، دستش را بگیر و برقصانش.»کمی سکوت می‌کند و سپس در حالی که نگاهش به بیرون است، می‌گوید:«اگر یک سینی چای را جامعه در نظر بگیریم، و تو بین تعدادی چای، دمنوش باشی، قطعاً تفاوت تو با بقیه واضح است؛ هم از نظر رنگ، هم طعم و عطر. اما تعداد کمی تویی را که متفاوت هستی، برای نوشیدن انتخاب می‌کنند. حتی شاید نمی‌دانند که خواص دمنوش از چای بیشتر است و صرفاً به دلیل متفاوت بودنت، چیزی را که همیشه دیده‌اند و برایشان عادی شده، یعنی همان چای را انتخاب می‌کنند. می‌دانی که خاص بودن بهترین شیوه متفاوت بودن است. و تو اگر با بقیه فرق داشته باشی، به این دلیل نیست که احمقی یا کودنی. و یادت باشد که ممکن است تو که خاص هستی، از بقیه بهتر باشی.»سری به نشانه تأیید تکان می‌دهم.قوطی چای را کنار قندان می‌گذارد.«یک قاشق مرباخوری چای از برگ‌های خشک و ریز چای تشکیل شده است. اما همان یک قاشق مرباخوری می‌تواند یک قوری چای به تو بدهد. پس چیزهایی که کوچک هستند، در کنار هم می‌توانند چیزهای بزرگ خلق کنند.»«جالب است...»«چای نوشیدنی گرمی است. معمولاً مصرف آن در زمستان بیشتر است. اما افرادی هستند که وقتی تابستان می‌شود و هوا گرم، همچنان چای را دوست دارند؛ با اینکه ممکن است با نوشیدن آن بسیار گرمشان شود. وقتی به چیزی وفادار می‌مانی، باید سختی‌هایی را برای آن تحمل کنی.»و سپس در حالی که یک جرعه چای می‌نوشد، به لیوان چای اشاره می‌کند: «شرط را باختی. از یک لیوان چای هم می‌توان درس گرفت.»*</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 12:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سطر‌های فراموشی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-sr0b2khy3xko-sr0b2khy3xko</link>
                <description>شب، مثلِ ردِّ یک زخمِ کهنه، روی آسمان مانده بود. من، نگهبانِ گورستانی بودم که در آن نه چند تکه استخوان، نه تن‌هایِ موریانه‌خورده، بلکه یادهایی نقش‌بسته بر گذشته دفن می‌شد. هر سنگِ قبر، گمنام بود؛ فقط تاریخِ یک لحظه بود—لحظه‌ای که کسی تصمیم گرفته بود فراموش کند.بعضی قبرها هنوز گرم بودند؛ خاطراتی که به‌تازگی کشته شده بودند، با دستانِ لرزانِ صاحبانشان، دفن شده در زیرِ خاکِ فراموشی. و من، با بیلی در دست و دلی پوسیده، بر آن‌ها نظارت می‌کردم؛ که مبادا خاطره‌ای نیمه‌جان، از قبر برخیزد.اما آن شب...صدایی آمد. نه شبیه وزشِ باد یا ناله‌ی جغدی پیر، که چیزی عمیق‌تر، انسانی‌تر... خاطره‌ای گریخته بود. یکی از آن‌هایی که نباید بازمی‌گشت. بویِ کهنگی و اشک، در هوا پیچیده بود.او زنی بود با چشمانی که در آن‌ها، هزار زمستان جا خوش کرده بود. صدایش ترک خورده بود، مثلِ عکسی قدیمی که از باران جان به در برده.گفت:«مرا فراموش کردند… اما هنوز نمرده‌ام.»و من، برای لحظه‌ای، دلم خواست نگهبانِ این گورستان نباشم. دلم خواست یادم بیاید... حتی اگر بهایش، زنده‌شدنِ همه خاطراتِ دفن‌شده باشد. من ایستادم. بیل در دست، پا در گِل، و خاطره‌ای رو‌به‌رویم که نباید زنده می‌بود.قانون این‌جاست که خاطره اگر به خاک سپرده شد، دیگر جایی در زمان ندارد. اما او آمده بود—بی‌دعوت، بی‌نام، بی‌رحم.سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، انگار هنوز چیزی در درونش زنده مانده بود؛ شاید یک جمله‌ی ناتمام، شاید یک نگاه، یا فقط یک «اگر» که هرگز گفته نشد.گفتم:«تو چرا برگشتی؟»لبخندی زد. تلخ و سرد. درونِ چشم‌هایش چیزی بود که برایم آشنا بود. نمی‌دانم. غمی مشترک یا...تمامِ گورستان لرزید. قبرها نجوا می‌کردند. صداهایی پنهان در خاک، یکی‌یکی زاده می‌شدند. زمزمه‌هایی که با باد قاطی می‌شدند:«من هنوز اینجا هستم…»«چرا مرا دفن کردی؟»«من قرار بود بمانم…»پشت سرم را نگاه کردم. مه، همان مهِ همیشگی، حالا انگار تن دارد، دست دارد، چنگ انداخته به دیواره‌هایِ قبرستان.من، نگهبانِ فراموشی، حالا خود فراموش شده بودم. و شاید، نوبت آن بود که بیل را زمین بگذارم و با دستانِ خودم خاطره‌ی خودم را از خاک بیرون بکشم.پایم لرزید. بیل از دستم افتاد و صدایِ افتادنش، مثلِ ناقوسِ مرگی دیرهنگام در دلم پیچید. آن زن، همان خاطره، جلوتر رفت؛ اما نه به سمتِ دروازه‌یِ گورستان، بلکه به سمتِ من.و من، بی‌آنکه بخواهم، بی‌آنکه بفهمم، در نگاهش فرو رفتم…و آنجا بودم.کودکی در اتاقی که پنجره نداشت، فقط یک چراغِ قدیمی، که سایه‌ها را بیشتر می‌کرد تا نور را. مادری با دست‌هایی لرزان، که دستِ مرا نمی‌گرفت.و پدری که نبود. همیشه نبود.فقط سکوت بود. سکوتی که آن روزها بهتر از هرکس یا هر چیز بود.در کنجِ اتاق، کمدی چوبی بود. با درهایی که جیرجیر می‌کردند. در خواب‌هایِ کودکانه‎‌ام، همیشه فکر می‌کردم هیولایی آن‌جاست.ولی آن شب... درِ کمد باز شد.و نه هیولا، که خودِ من بیرون آمدم—پیرتر، خسته‌تر، خاک‌خورده‌تر.خودم بودم، با چشمانی پر از گورهایِ کنده شده.گفت:«یادت هست کی نگهبان شدی؟ همان روزی که اشک‌هایت را رها نکردی. همان شبی که قول دادی دیگر هیچ خاطره‌ای آزارت ندهد.»من فرو ریختم. زانو زدم. دلم می‌خواست آن کودک را بغل کنم، اما دستانم سنگین بود.و برای اولین بار، درونم را خاک کردم؛ با خاطره‌هایی از جنسِ درد.وقتی چشم باز کردم، مه رفته بود. یا شاید، من درونِ مه مانده بودم و این، چیزی دیگر بود؛ دنیایی بی‌مرز، بی‌قانون، بی‌سکوت.گورستان دیگر ساکت نبود.صداها از زیرِ خاک بالا می‌آمدند. بعضی با نجوا، بعضی با فریاد. سنگ‌قبرها ترک خورده بودند، و خاطره‌ها… یکی‌یکی بیرون می‌خزیدند.اما وحشتناک نبود.نه، این بار صدایِ زندگی بود.خاطره‌هایی که زنده شده بودند، مثلِ کودکانی بودند که از کابوسی طولانی بیدار شده‌اند. و آن زن—اولین خاطره‌یِ فراری—کنارم ایستاده بود.دیگر چشمانش تهی نبود.گفت:«تو ما را به خاک سپردی، اما هیچ‌کس نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه دفن کند. حالا نوبت آن است که خودت را از دل این گورها بیرون بکشی.»به اطراف نگاه کردم. خاطراتی از دیگران، و خاطره‌های خویش، همه با هم درهم‌آمیخته بودند. دیگر نگهبانی نبود. دیگر دیواری نبود میانِ من و گذشته.من، آخرین خاطره‌ی دفن‌نشده بودم.آن شب، در گورستانِ خاطره‌ها مُردم—نه با مرگی که جسم را در چنگالش می‌فشارد، با مرگی که ریشه در یاد دارد.و از دلِ آن مرگ، زاده شدم.زمین، با دستانِ من شکافته شد. خاک دیگر خاموش نبود. هر مشت از آن، بویِ گریه می‌داد. بویِ نگاه‌هایی که هرگز در هم بند نشدند، بوسه‌هایی که در لحظه‌یِ آخر پس‌زده شدند.زنِ خاطره، کنارم نشست. دیگر چون شبح نبود. صدایش موسیقی شده بود، نرمی‌اش شبیه باران روی سنگ‌قبر.گفت:«تو می‌خواستی فراموش کنی… اما ما زنده‌ایم تا به یادت بیاوریم. نه برای زجر، که برای رهایی.»می‌دانی، فراموشی، نه مرهم است و نه زخم. تنها قفسی‌ست که دیوارهایش از استخوان‌هایِ خودت ساخته شده‌اند.گورستان می‌سوخت. اما نه با آتش، که با نور.خاطرات چون پروانه‌هایی از خاک برخاسته، در آسمانِ مه‌آلود رقصیدند.و من، ایستاده میانِ گورها، دیگر نگهبان نبودم.من، یکی از آن‌ها شده بودم. گاهی باید زمین را گشود، نه برای دفنِ چیزی یا کسی؛ شاید برای تولدِ دوباره‌یِ یک چیز.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 18:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمعدانی‌هایِ حیاط پشتیِ آقاجان؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mim_sad/%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86-w1klglo09og1-w1klglo09og1</link>
                <description>رازِ چشمانت رابا شمعدانی‌های حیاطِ پشتیِ آقاجان؛در میان گذاشته‌ام.کذب نگفته باشم،آن‌ها هم عاشقت شده‌اند.آخر می‌دانی،بعد از رفتنتشمعدانی‌ها مونسم شده‌اند.خوبی‌شان این است کهبدونِ منت درد‌دل‌هایم را خریدارند.گهگاهیشاخه‌های بید همگوش‌شان را می‌آورند جلوتا نجوایمان را بشنوند.ماهی‌هایِ حوض حسودی می‌کنند.به آن‌ها هم بگویم؟می‌دانم دلت بزرگ است عزیز.می‌گویم.آن‌ها هم از راز مُطَّلَع می‌شوند.حالا که رازدارِ بسیارو رازهایمان هم وافر است،بگذار بقیه هم از راز مطلع شوند.چنارها پهلو به پهلوی هم نشسته‌اند.به یکی‌شان که رازت را بگویی،در گوشِ چنارِ هم‌جوارشراز را فاش می‌کند.آن روز که گفتم،«دیگر نمی‌آیی»،شمعدانی‌ها دق کردند.بید متعصب شده است.چنارها کمرشان خم شده.و من هم سُورَتِ سرما رادر ژرفایِ باطنِ خاطراحساس می‌کردم.بَد عهدی کردی عزیز.یادت می‌آید؟زیرِ درختِ چنار را؟عهدمان این شدکه هردو زیرِ چنارموت را ببینیم.قرار بود قرارمان سه‌نفره باشد:من و تو و چنار.اما تو نیامدی.و حالامن و چنار خلوت‌نشین‌هایِحیاطِ آقاجانیم؛هنوز هم چشممان به در استشاید که بیایی.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 19:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>