<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میم الف میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mimalefmim</link>
        <description>پسری با افکاری عجیب و در تلاش برای بهتر بودن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>میم الف میم</title>
            <link>https://virgool.io/@mimalefmim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من تنها کسی بودم که تماشات میکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-kdsp7ywaupvr</link>
                <description>Erased            من تنها کسی بودم که تماشات میکرد                         گذشته ات،آینده ات                         ناراحتیت،خوشحالیت                                 همه شون                         باور داشتم بزرگ شدن                        یعنی مهربون تر شدن        ولی میخوام معصومیت بچگیم رو برگردونم                           و ازت محافظت کنم               فراتر از تمام تصوراتی که در انتظارمه             همون طوری که از تاریکی بیدار میشم                شهری که هر دوی ما رو پنهان کرد                       با بارش برف پوشیده شد                  تا زمانی که کسی نمیشناختش                           تو عمیق ترین زخمی                     که توی قلب من حک شده                                 این دنیا بود                       که باعث لبخند زدنت میشد                       همه شون رو برمیگردونمآهنگ از انیمه erased(دیدنش پیشنهاد میشه)امیدوارم لذت برده باشید:)</description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 12:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از زندگیم چی میخوام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-gjiu2flzkpve</link>
                <description>سردرگمی*   این روز ها نمیدونم واقعا چی میخوام از این زندگی منظورم این هست که من به چی علاقه دارم که دارم براش کنکور میدم اونم کنکور تجربی با رقابت بالا البته که همه کنکور ها سختن اونم تو ایران!     چرا اصلا رفتم تجربی که  اینطوری بود گفتم حفظیات انسانی زیاده ریاضیم سخته پس میرم تجربی به همین منطق بیخودی داشت و البته دلیل دیگه اش این بود که دیدم همه اینوری میرن ما هم اینوری میریم!      البته که من فکر میکنم میدونم به چی علاقه دارم و اونم انیماتور شدن هست که انیمیشن های کات اوت بسازم و امرار معاش کنم از این راه البته باز هم مطمئن نیستم که واقعا میخوام اینکار رو بکنم یانه؟    اما داستان اینکه چطوری به این سمت کشیده شدم رو یکم میخوام براتون باز کنم؛در دوران کرونا هنگام وب گردی متوجه شدم انیمیشن ها چطوری ساخته میشن و این حرف ها و برنامه ای که باهاش میشه انیمیشن ساخت رو دانلود کردم و عشق آغاز شد (خخخخ)و بعد ها با جستجو و دیدن آموزش تو فضای مجازی کمی بیشتر راجبش تمرین کردم و انیمیت های کوچیکی داشتم و ایشالله بعد کنکور دوباره شروع میکنم(سیستم جمع شده)    یه مدتی داشتم میگشتم تو استان کسی هست که این کار انیمیشن رو میکنه که یکی رو پیدا کردم و به مدت هفت جلسه با ماشین و یه ساعت رفت آمد پیش ایشان رفتم و خدایی کارشون خوبه و حتی مدتی در واتساپ و تلگرام در تماس بودیم.که بخاطری اینکه درس داشتم و کنکور نشد ادامه بدم امیدوارم بابت رفتار زشتی که داشتم و یهو ناپدید شدم منو حلال کنه!      یه چیز دیگه که از قبلا دوست داشتم معلم شدن و دبیریه که معلم خوبیم بودم و پسرعموم حمید و فامیل دور امیر و پسر همساده امین و البته چندین نفر دیگه که بهشون خوب درس دادم(البته که من آدم متواضعیم:/) و این قضیه ریشه ای تاریخی از چندین سال پیش داره که برای پسرعموم یکم مسئله هایی رو طرح میکردم و اسم برنامه رو هوشک گذاشته بودم و سوالات رو باید در زمان مناسب حل میکرد.    نویسندگی شاید چیز منظورم شغل دیگه ای بوده که در من ریشه در بچگی داره که من چندین داستان کتبی مثل پادشاه مهربان دالچه و فوتبالیستا ۱ و ۲ رو نوشتم و تنها مخاطبم مادرم بوده و البته که همه آنها به غیر از فوتبالیستا ۲ از بین رفتن!تیکه ای از فوتبالیستا۲    اولین داستانی که نوشتم رو یادمه اسمش قهرمان بود و در تابستانی که میخواستم برم کلاس دوم نوشتم و اسم شخصیت اصلی قهرمان بود(بچه ساده دل) که شهر رو از آدم بده داستان نجات میده و در حالی تراژدیک خودش میمیره در آخر و مامانم بدون اجازه به معلم کلاس اولم نشون داد و مثل اینکه خندش گرفته و خوشش اومده خدایی بهترین معلمی بوده که داشتم امیدوارم سالم باشه.      مسئله بعدی که میخوام بگم و بین خودمون بمونه  فشار از طرف خانواده فامیله به آدم تو کنکور میگن که برو رشته پزشکی پول توشه یا حداقل برو دارو و اینا...آخه کسی که حالش از این محیط بهم میخوره چطوری انتظار دارین با عشق و علاقه بره سمتش و مطمئنم بعضی ها تو کلاس ما ففط برای پول میرن این رشته ها و به نظرم آینده خوبی نداره ولی هر چند امیدوارم به چیزی که میخوان برسن.     در کل من تقریبا راهم رو پیدا کردم و ایشالله دبیری بیارم یه شهر خوب و اونجا در کنار دانشگاه انیمیت رو ادامه میدم و شاید خدا رو چه دیدی برای یک انیمیشن هم فیلمنامه نوشتم و امیدوارم هر جا که هستین سلامت باشین و به اهدافتون برسین!</description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 13:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه تر بودم احمق تر بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-jqao2hartavy</link>
                <description>بچگی عکسش یکم بی ربطه ببخشید    بچه تر بودم احمق تر بودم ولی بهتر بود نمیدونم چرا حس میکنم بچگیم مثل آدمیزاد نبودم اهل بازی تو کوچه نبودم و با آجرک ها آدم درست میکردم و خوش میگذروندم!     بچه تر که بودم تلویزیون چاقی داشتیم!فکر میکردم انسان ها برای اینکه اخبار بگن کوچیک میشن میرن تو تلویزیون تا اخبار بگن ولی خودمونیم ها اخبار گفتن مامانم با همساده ها بهتر و معتبر تر بود حتی قرار بود به صغری خانم زن همسایه رو به رو با اینه هنوز جوون بود و تازه شروع به خبرچینی کرده بود جایزه بهترین خبرنگار محله رو بدن.   بچگی ها با بازی های تخیلی با پسرعموم خیلی خوش میگذشت اون استاد بازی در میاورد و طبق ادعا های خودش ۳ متر قد و حداقل صد و خوردی سن داشت( نمیدونم چقدر اصرار به بزرگ بودن داشت) و منو به عملیات های جنگی با دشمنانی با دو متر قد و ۱۰۰ کیلو وزن میفرستاد درسته سخت بود ولی آخر سر ما میتونستیم از پسشون بر بیایم.     تو بچگی دفتری بر میداشتم با داداشم و برای خودمون ۱۶ تا تیم با اسم های مختلف مثل مامیورسا(تیمی که خودم مالکش بودم:) )و فورساد و فیورنت نوشته بودم و اونها رو در لیگ بین المللی پاکی به جون هم مینداختم و بالاخره یه قهرمانی از توشون در میومد.درسته var نداشتیم ولی همه راضی بودن به داوری!      باز بگم براتون از نوشتن داستان هایی الکی از پادشاه مهربان و دالچه و فوتبالیستا که به لطف اسباب کشی های پی در پی همه اون ها به جز فوتبالیستا ۲(بله جز سریال های پر مخاطب بود که فصل ۲ شو منتشر کردم خخخ) مفقود الاثر شدن و البته جز مامانم که مجبور بود داستان چرت و پرتم رو گوش بده مخاطبی نداشتم.      یا از معلم بازی برای پسرعموی کوچکترم بگم که با ایده ای به نام هوشک براش سوال های ریاضی در میاوردم و اون باید حلشون میکرد و اگر کلشون رو درست حل میکرد ۳ ستاره که هنوز کاربردشونو بهش نگفتم میگرفت.بین خودمون باشه ستاره ها اصلا کاربردی نداشت     تو بچگی من افتخاراتی نظیر قهرمانی دور اول مسابقه ماکارونی خوری با دست که با میزبانی دایی ام برگزار شد رو داشتم و البته چه شب نفس گیری بود با حریف های جدی مثل پسر دایی ام و دختر دایی و البته که دایی ام کم لطفی نکرد و داخل ماکارونی کمی نوشابه و ماستم ریخت ولی من مرد روز های سخت بودم و تونستم با اختلاف کمی از رقبا برنده بشم.(اسباب بازی دایی ام شده بودم افسوس)       بچگی ها با کلی روز های خوش میگذره و اگر بچه ای دور و برتون میبینید بذارید بچگی بکنه تا بعدا حسرت اینو نداشته باشه که بچگی نکرده و بذارین بچه ها آزاد باشن و خلاق تا شاید در اینده به بچگی و بازی هایی که کردن افتخار کنن و با خودشون بگویند درسته احمق تر بودیم ولی عاقل تر بودیم(فکر کنین چیز خفنی گفتم باشه؟)ممنون میشم نظرتون رو بگین و بله تمامی اتفاقات واقعی بوده!</description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 22:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک تو سرت قبلا درست بهتر بود!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lvg6xld3bsaq</link>
                <description>همینطوری    داشتم عین بچه آدمیزاد درسم رو میخوندم تو مدرسه و تیزهوشانی به حساب میومدم با رفتارهای عجیب و خل مشنگانه تا اینکه یهو همه چی با ورود یه ویروس مزخرف که کاش نمیومد مدارس تعطیل شده بود و ما هم مثل تک تک دانش آموزان میهنم از خوشحالی قر تو کمرمون فراوون بود.چرا که فکر کردیم یه چند روزی تعطیلیم و از این فرصت برای خوشی و بازی استفاده کنیم.    بعد از چند روز فهمیدم این ویروس رفتنی نیس و جا خوش کرده و داره به کشتار هایش به سبک هیتلر خدا بیامرز ادامه میده و کم کم روی بد درس خوندن تو اون اوضاع گیری ببخشید اوضاع بد ادامه پیدا کرد و پسرفت های من شروع شد از حاضری زدن ها و خوابیدن های بعدش گرفته تا آنلاین شدن با گوشی و دور دور با سی جی در سن اندرس(روزهای خوش سن اندرس) خلاصه سال هشتم تموم شد و  نهم هم سپری شد و بالاخره با این دید که همه اینوری میرن ما هم اینوری میریم و به لطف پدر ایرانی به سوی تجربی راهی شدم و کرونا هم کم کم دید اوضاع داره نابسامان میشه همون روز ها با کلمه بای بای از ایران رفت.     دوباره با دوستا تو مدرسه بودیم و کم کم بقیه به خودشون اومدن و با گفتن به آقای دکتر فلانی و بهمان بهم انگیزه میدادن تا کنکوری روزی ۶ ساعت رو حداقل در دهم بخونن و میخوندن انصافا ولی یه عده دو سه نفری که منم در اون گروه بودم تو باغ کنکور نبودیم و بعضی معلم ها میومدن و به ما یادآوری میکردن که باید بهتر درس بخونین و شما ها آینده شهر هستین و کشور به شما نیاز داره و از این جور چرت و پرت ها که به دانش آموزان مملکتم گفته میشه.   دهم تموم شد و معدلم ۱۷ و۶۶ شد فکر کنم از ۱۴ نفری که تو کلاس بودیم رتبه ۱۱ رو کسب کردم و ایشالله میگفتم سال بعد رتبه سه چهار میشم تا بریم برای کسب سهمیه لیگ قهرمانان! منو دوستم که اونم اوضاعش مثل من بود تصمیم و تعهدی برای کسب نمراتی درخشان و پیش به سوی آینده ای روشن!        ولی اوضاع اونطوری که باید پیش میرفت نمیرفت و نمراتم تغییر نکرده بود و اون گروه سه نفری که با همدیگر در دروس مدارس خرابکاری میکردیم پا برجا و همدل و همراه هم پیش به سوی آینده گام برمیداشتیم.و البته معلم هاهم از جمله معلم فیزیک میگفت:آقای میم شما باید درست رو بهتر بخوانی تا کنکور خوبی بدی منم با نگاهی به سمت افق های دورادور کلمه اسرار امیز باشه رو خدمتشون تقدیم میکردم.هی از اون دعوت به درس خواندن و از من باشه های الکی شنیدن.(پایان یازدهم)   سال دوازدهم شروع شده و داره کم کم به سمت زمان کنکور نزدیک تر میشویم و تیک تاک های ساعت داشت شدید تر و سریع تر رو به جلو حرکت میکنه و من تو این اوضاع کم کم باید با خودم کنار بیام ولی هنوز با خودم درگیری دارم!!!قطعا این نوشته نوشته ای پر از ایراده امیدوارم خوشتون اومده باشه:)اگر بد بود به بزرگی خودت ببخش </description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 14:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معترض(دلنوشته)</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%B6%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-mynzubt6f6gc</link>
                <description>دوباره داشت نگاهم میکرد از رو نگاهش میشد حرف هاش رو خوند ازم ناراضی بود و ازم میخواست اونی باشم که باید میبودم اون آدمی که تا وقت گیر میاورد تمرین میکرد و برای اهدافش می جنگید و برای رویا و هدفش ارزش قائل بود.ولی مثل اینکه اهدافش و رویاش در قل و زنجیر اهداف تحمیلی قرار دارن که خانواده بهش تحمیل کرده....-برو دکتر شو این چیزها پول نداره!-مگه بچه شدی میخوای تو کار انیمیشن باشی درستو بخون تا یه پخی بشی._انقدر تنبلی نکن بخون یه سالو پزشکی بیاری فلانی رو دیدی رتبه اش چقدر خوب شد. بهش گفتم ازم چه انتظاری داری میخوای چیکار کنم ناامید نشم تلاش کنم برای چی وقتی که نه میدونم نه میتونم کاری بکنم میدونی چیه اونایی که تونستن به خواسته هاشون برسن یه مشت بچه پولدار و مایه دارن.تا اینارو گفتم روش رو به نشانه تاسف اونور کرد و گفت:خب هموناهم بالاخره شروع کردن و موفق شدن و عده ای هم نشدن ولی اونا حداقل تلاش کردن و نشد اما تو چی فقط بلدی قر بزنی که نه نمیشه نه نمیتونم.و در اخر گفت:بدون که تو باید شروع کنی مسابقه رو تا انتظار برنده شدن داشته باشی.میدونم بد نوشتم ببخشید فقط یه تخیله دلی بود:)میم.الف.میم</description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 23:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجو نور امید</title>
                <link>https://virgool.io/@mimalefmim/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ptptnhxhu5pf</link>
                <description>      شبه حس خوبی ندارم نسبت به کارهام نسبت به نرسیدن به کارهام و انجام ندادن فعالیت های روزانه برای رویام حس میکنم درون مغزم دارن خط خطی های الکی میکنن و فقط قصدشون دادن حس های بده!      باید یه کاری کنم رویاهای نوجوونیم در خطره و منم مثل یک فرد ترسو نشستم و فقط له شدن رویام توسط اوضاع و تنبلی و...را میبینم و از جام تکون نمیخورم امروز قرار بود روز خوبی باشه که نشد به قولم عمل نکردم و رویام ذره ای دیگه دورتر شد توی تاریکی های ناامیدی کم کم قراره غرق بشم و شنا بلد نیستم.      شاید تو هم این حسو تجربه کردی که هر چه تلاش میکنی برای انجام کاری حس میکنی بی فایده بوده و داری شکست میخوری امیدوارم بتونم با درد و دل کردن و ادامه دادن و ادامه دادن بیشتر به رویام نزدیک تر بشم فقط چند متر نزدیکتر به اهداف به فعالیت ها و رسیدن به حس آره منم میتونم موفق بشم و موفقیت فقط تو قصه ها نیست و میشه با کمی تلاش بیشتر موفق شد.ولی غافل از اینکه یه ماهی میشه که دیگه شب ها به خودم نگفتم:((دمم گرم امروز رو تونستم به کارهام برسم و ب لبخندی بر روی صورتم سرم رو بالشت بذارم و بخوابم یه خواب راحت!))      نه مشکلی نیست اگه هر روز یکم حس بهتری نسبت به روزم داشته باشم و یک کوچولو بیشتر تمرین کنم و یکم کمتر نگرانی های الکی داشته باشم میشه نزدیکتر شد و کم کم از تاریکی های ناامیدی نور امید رو دید و لمس کرد.      این متن فقط برای تخلیه حس های بد بود امیدوارم اگه خوندید خوشتون اومده باشه اگرم خوشتون نیومد متاسفم که وقتتون رو گرفتم:)-فکر نکنم کسی بخونه!</description>
                <category>میم الف میم</category>
                <author>میم الف میم</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 21:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>