<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mimjim</link>
        <description>علاقه‌مند به نوشتن در باب جامعه، نوشتن، و زنان⁦??‍♀️⁩⁦✒️⁩</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59310/avatar/9m6ge8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم</title>
            <link>https://virgool.io/@mimjim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مردان سلامت خود را جدی بگیرند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-fcqdcrmni0qe</link>
                <description>مردان و سلامتیبرای داشتن جامعه‌ای سالم، در وهله اول به افراد سالم نیاز داریم. درحالی‌که زن ها اغلب چکاپ های سالانه انجام می‌دهند، مرد ها عموماً برای سلامتی خودشان وقت و هزینه کمتری صرف می‌کنند. علت‌های مختلفی برای این تفاوت به ذهنم‌ می‌رسد، اما حالا و این‌جا نمی‌خواهم روی دلایل تمرکز کنم. من فقط می‌خواهم از مردان عزیز بخواهم بیش‌تر به خودشان توجه کنند؛ چون بعضی از خطرناک‌ ترین بیماری ها با شیوع بالایی در کمین آن‌ها است!بیماری قلبیاین مشکل هم در زنان و هم در مردان شایع است. اما اختلالات قلبیِ ناگهانی در مردها خیلی بیش‌تر اتفاق می‌افتد. معاینه مداوم برای مردها خیلی مهم است؛ چون نداشتنِ علائم می‌تواند آن‌ها را مطمئن کند که قلبشان مثل ساعت کار می‌کند؛ درحالی‌که شاید این‌طور نباشد.سرطان ریهاین مشکل هم ممکن است خودش را تا مرحله وخامت نشان ندهد. از آن‌جا که استعمال دخانیات در مردها بیش‌تر است، آن‌ها بیش‌تر در خطر ابتلا به این بیماری هستند.سرطان پروستاتیک پنجم مردها به این مرض مبتلا می‌شوند؛ یعنی ۲۰٪! عدد بالایی است. پس بر هر مردی، چکاپی واجب!سنگ کلیهمردان دو برابر زنان دچار مشکلات کلیوی می‌شوند. برای پیش‌گیری ولی راه‌هایی هست:نوشیدن آب بیش‌ترورزش کردن به صورت متعادل -نه کم و نه زیادپرهیز از چاقی و مصرف زیاد قند و نمکبیماری‌های مقاربتی یا آمیزشیانواع بیماری‌های مقاربتی برای مردها ایجاد می‌شود که ممکن است در مراحل اول،‌ متوجه آن‌ها نشوند. این بیماری‌ها به سادگی با رعایت بهداشت و بالا بردن آگاهی جنسی قابل پیش‌گیری هستند.البته این را هم بگویم که در کل، بیماری‌های دستگاه تناسلی آقایان بسیار متنوع هستند و برای همین خوب است که آن‌ها نسبت به سبک‌ زندگی و تغییراتی که در بدنشان اتفاق می‌افتد، حساسیت بیش‌تری داشته باشند.مردان و یوگابرای من همیشه مساله بهداشت و سلامت مردان به اندازه زنان اهمیت داشته و دارد. در سال‌های اخیر روشنگری‌هایی نسبت به سلامت جسمی زنان صورت گرفته و این خیلی خوب است. اما فکر می‌کنم پای توجه به سلامت مردان هنوز خیلی می‌لنگد. امیدوارم با این جستار کوتاه چیزهایی را یادآوری کرده باشم که خیلی از شما خودتان هم ناآشنا با آن‌ها نبوده‌اید. من برای نوشتن این مطالب، از دو سایت زیر کمک گرفتم: https://www.westernconnecticuthealthnetwork.org/  https://urologykarami.com/ به امید ساختن جامعه‌ ای سالم تر!</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 10:26:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هان ای مرد، خودکشی نکن! بیا حرف بزنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-tn9gvrjxemsz</link>
                <description>مردان و خودکشی«خانم/آقای دکتر، من احساس بدی دارم. شب و روز گریه می‌کنم. اشتها ندارم. شب‌ها مدام کابوس می‌بینم.»«خانم/آقای مشاور، من احساس می‌کنم هیچ‌کس دوستم نداره. همه به من بی‌توجهی می‌کنن. انگار با وسایل خونه هیچ فرقی ندارم براشون.»«خواهر، من دیگه از این زندگی خسته شدم. همه‌ش محدودیت، همه‌ش سرکوفت، همه‌ش خیانت دیدن. یه مرد پیدا نمی‌شه بهش اعتماد کنیم. اون هم که از سخت‌گیری‌های خونه!»  این‌ حرف‌ها به گوش خیلی از ما آشنا است. درددل‌های یک زن!  مردها چه‌طور؟ وقتی دلشان می‌گیرد یا افسرده می‌شوند، وقتی حالشان از این زندگی کوفتی به هم می‌خورد چه کار می‌کنند؟ خودکشی!چه بر سر مردها می‌آید؟  تحقیقات زیادی در نقاط مختلف دنیا نشان داده که مردها خیلی بیش‌تر از زن‌ها خودشان را جدی‌جدی می‌کشند! دلایلی هم که برای آن گفته‌اند تنوع دارد:  سرخوردگی‌های تحصیلی و شغلی، شکست عشقی و طلاق، تجربه خشونت جنسی، زندان، تنهایی یا تنها زندگی کردن، مصرف مواد و الکل و....  همه این‌ها می‌تواند در هر آدمی باعث افسردگی شدید بشود. زن و‌ مرد هم ندارد. اما برای مردها عواملی اضافی وجود دارند که می‌توانند آن‌ها را مثل شمعی خاموش کنند.Serafino Macchiati - Le Visionnaireمرد یعنی چتر، یعنی کوه، یعنی سوپرمن!  همه ما خیلی وقت‌ها از مردان توقع‌های نابجایی داشته‌ایم و یا داریم که شاید در نگاه اول اصلاً غیر عادی به نظر نرسد. اما اگر دقیق بشویم، می‌فهمیم که چه فشاری روی آن‌ها وارد می‌کنیم. قوانین و فرهنگ سرسختی که مرد را نان‌آور خانواده می‌داند، اگر او را در این امر ناتوان ببیند، بدترین انگ‌ها را روانه زندگی‌اش می‌کند. این چیزها فقط مختص ایران نیست. در همه جا، مردهایی که تحت فشار اقتصادی قرار می‌گیرند، تمایل به سبک زندگی خطرناک یا سبک مرگ وحشتناک پیدا می‌کنند.هیس، پسرها گریه نمی‌کنند!  وقتی یک مرد دچار انزوا، پوچی، افسردگی یا حال بد روحی می‌شود، شبیه سدی پرآب می‌شود که هر لحظه می‌خواهد بترکد. یک پتروسِ ازخدابی‌‌خبر به نام فرهنگِ مثلاً مردسالار هم پیدا می‌شود و انگشتش را فرو می‌کند در تنها راه تخلیه عواطف او! حالا این سد کِی و چه‌طور منفجر شود، الله اعلم!برای مردجماعت افت دارد از کسی کمک بخواهد!  واقعاً چرا؟ مگر مردها ظرفیتی بیش‌تر از یک انسان دارند؟ هر انسانی در زندگی‌اش بارها و بارها نیاز به کمک پیدا می‌کند. چه کمک مالی، چه معنوی. اما خیلی از مردها به دلایلی حتی وقتی افسردگی شدیدی پیدا می‌کنند، سراغ کمک نمی‌روند. در عوض، به جای حل مسئله روحی خودشان، سراغ پاک کردن آن به کمک خمر و میسر می‌روند!نیزه رسانه و تبلیغات در چشم مردان!  موبایل خودمان را برمی‌داریم تا یک اپلیکیشن جدید برای چت کردن نصب کنیم. یکهو تبلیغی جلویمان ظاهر می‌شود: یک بازی برای بچه‌ها با زنی نیمه‌ لخت و سکسی!  توی فضای اینستاگرام، الیٰ ماشاءالله تصاویر محرک از زنان به نمایش گذاشته می‌شود.  سلبریتی‌های زیادی آن سر دنیا با ظاهر عجیب و‌ غریب و حرکات تهییج کننده روی صحنه یا جلوی دوربین می‌روند.  درخواست‌های چت یا تماس مورددار متعددی از برنامه‌ های مختلف در نوتیفیکشن یا ایمیل ما فرستاده می‌شود.  این‌ها فقط چند نمونه از نمونه‌های بیشماری است که هر مرد عادی شهرنشین روزانه و شبانه با آن مواجه است.  فشار جنسی، مردان را سوق می‌دهد به تماشای پورنوگرافی، تجاوز، و در موارد زیادی هم افسردگی!همین حالا که شما این متن را می‌خوانید، مردان زیادی در دنیا نیاز به کمک دارند.به مردهای افسرده کمک کنیم  علائم افسردگی در مردان پوشیده‌تر از زنان است. برای همین بهترین کاری که می‌شود کرد، این است که مردان را به حرف زدن و ابراز احساسات سوق بدهیم. در صورت وجود نشانه‌ها، وظیفه زنان و مردانی که به مرد افسرده نزدیک هستند، این است که به او نزدیک شوند. ممکن است معیارهای مردانه‌ی ذهن او در ابتدا هر کمکی را پس بزند و در جست‌وجوی راهی برای کتمان و انکار بربیاید. طبیعی است و حق دارد. به هر حال، چندین سال جور دیگری زندگی کرده. پس صبر و پایداری، قدم‌های مهمی در مسیر تسکین مردان است.مردان و رفاقت  رفقای هر مرد افسرده، بهتر است او را تنها به حال خودش رها نکنند. اگر تمایلی در انجام دادن کارهای خطرناک در او می‌بینند، به جای تهییج او با نرمی سعی کنند ارتباطی برقرار کنند و جلوی آن را بگیرند. بالاخره مردان حداقل به واسطه محیط مشترکی که دارند، خیلی راحت‌تر می‌توانند تجارب یکدیگر را بفهمند و دستی روی شانه‌ی هم بگذارند.زنان و احساس امنیت  ما زن‌ها باید در برابر چنین مردی رفتاری داشته باشیم که او احساس امنیت کند و فکر کند که حرف زدن درباره عواطف و مشکلاتی که دارد، باعث نمی‌شود انگی به او زده شود یا مورد قضاوت قرار بگیرد. برای یک مرد شاید خیلی سخت باشد که دچار احساس زبونی و ضعف بشود؛ مخصوصاً جلوی زنی که دوستش دارد.زنان و نگاه به وضعیت  ما زن‌ها باید توقعاتمان را متناسب با وضعیت مردها تعیین کنیم. قوانین اقتصاد مردسالارانه امروز بیش‌تر از هر زمان دیگری بر مردها فشار می‌آورد؛ مخصوصاً مردان ایرانی که با چندصد درصد تورم در سال مواجه می‌شوند و مصرف‌گرایی هم که روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود.  اگر کمک‌حال آن‌ها نیستیم، لااقل سوهان روحشان نباشیم.زنان و قدم زدن با کفش مردان  ما زن‌ها با حجاب اجباریْ زیاد سر و کار داشته‌ایم؛ اما قطعاً درک درستی از سربازی اجباری نداریم. همین‌طور از ترس مردان از نفقه و مهریه. این‌جا نمی‌خواهم درباره این قوانین موضع بگیرم و از بحث اصلی دور بشوم. حرف من این است که تا وقتی این قوانین وجود دارند، سعی کنیم سختی‌ها و ترس‌های آن‌ها را درک و حتی با چند جمله‌ی ساده دلشان را گرم کنیم.  مطمئناً راه‌های مختلفی برای کم کردن آسیب روحی مردان وجود دارد. در جهانی که با سرعت به سمت پوچی و فشارهای روانی می‌رود و معجزه‌ و نیایش برای خیلی‌ها معنا ندارد، هیچ چیز به اندازه انسان، قادر به یاری انسان نیست!</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 17:55:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اسم فمنیست ها بد در رفته؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-ad1h592nizpa</link>
                <description>بالاخره فمنیست بشویم یا نه؟!من به عنوان فمنیستی که خیلی وقت‌ها می‌ترسد بگوید فمنیست (Feminist) است، و کسی که سال‌ها به خاطر تبلیغات منفی و کم‌سوادی دید بدی به فمنیسم (Feminism) داشته، می‌خواهم گزاره‌هایی را که در مسیر فمنیست شدن خوانده و شنیده‌ام، نقد کنم. شما هم بخوانید، شاید جواب سؤال‌هایتان را گرفتید و ابهامتان رفع شد!فمنیست‌ها فلانند و بهمان!یکی از عاداتی که خیلی از ما داریم، کلی‌گویی و برچسب‌زنی است. وقتی عده زیادی از آدم‌ها را توی یک جعبه می‌چپانیم و رویش هم یک برچسب گنده می‌چسبانیم تا مبادا درش باز شود، داریم بیش از پیش از تفکر منطقی و واقع‌بینی فاصله می‌گیریم‌. همان‌طور که همه مسیحی‌ ها هیتلر یا مادام ترزا نیستند، همه مارکسیست‌ ها استالینیست یا فرانکفورتی نیستند، همه مسلمان‌ها داعش یا حافظ نیستند و...، همه فمنیست‌ها هم نون الف یا لوس ایریگاری نیستند!فمنیسم، فمنیسم است؛ خودت را گول نزن!این گزاره بیش‌تر از هر چیزی نشان از عدم مطالعه و ناآشنایی با انواع جریان‌ها و موج‌های فمنیسم دارد. چیزی که می‌خواهم بگویم، با تیتر قبلی هم ارتباط دارد. عامل مهمی که زندگی دیگران را تحت تأثیر قرار می‌دهد، کردار و عمل شخص است، و نه فکر و نیت او. درست است که هر عمل آگاهانه‌ای از نوعی نیت سرچشمه گرفته، اما در نهایت مثلاً نمی‌توان گفت چون همه مسلمان ‌ها به خدا و قرآن و پیغمبر باور دارند، پس عملکرد همه‌شان مثل هم است! باور، به تنهایی نماینده چیزی نیست. چه بسا ما باورهایی داشته باشیم که حتی خودمان هم ندانیم از کجا آمده و چرا آن را داریم!پس این همه فمنیست ضد مرد و زورگو را نمی‌بینی؟!بله می‌بینم، خوب هم می‌بینم! اما این من هستم که تعیین می‌کنم باور و‌ طرز فکری که دارم، چه لباسی تنش کند. اگر خیلی‌ها راه غلط را در پیش گرفته‌اند، دلیل نمی‌شود من کلاً از مسیر خارج بشوم.فمنیسم می‌خواهد زن را آزاد کند؛ اما آزادی‌اش به نفع مرد تمام می‌شود!اول بپرسم که: چه ایرادی دارد اگر مردها هم که مثل ما زن‌ها انسان هستند، از آزادی جنسیت‌ها نفع ببرند؟! جامعه بشری اگر قرار است پیشرفت بکند، چرا نکند؟! اتفاقاً خیلی از مردانی که دشمن قسم‌خورده فمنیسم هستند، به خیالشان خطور نمی‌کند که تعدیل یا براندازی مردسالاری تا چه اندازه برای خود آن‌ها فایده دارد!دوم این که شاید بگویند منظور از آزادی، فقط آزادی جنسی است و کالا شدن زن. و من باید در جواب این ادعا بگویم آن چیزی که زن را کالا نگه می‌داشته، فرهنگ دیرینه مردسالاری از قرن‌ها پیش و متعاقب آن، مذاهب کنیسه‌ای، کلیسایی، مسجدی و... بوده‌اند -فارغ از رسالت پیامبران آن‌ها. و حالا هم آن چیزی که بیش از پیش زن را دست‌مایه هوس مرد کرده، معیارهای جهانی سرمایه‌داری است! فمنیسم در بیش‌تر جریان‌های خودش، مخالف شدید کاپیتالیسم بوده و هست.حالا چه‌ گیری داده‌ای که بگویی فمنیست هستی؟!اصول کلی فمنیسم که هر فمنیست ″جریان‌ساز″ به آن باور داشته و دارد، برابری زنان در حق انتخاب با مردان است. این که به عنوان انسان‌هایی هم‌پایه با مردان، بتوانند انتقاد و مبارزه کنند، منصب‌های متناسب با استعدادهایشان را داشته باشند و کسی به آن‌ها امر و نهی نکند.واقعاً چه مردی می‌تواند تعیین کند که صلاح زن چیست، و همزمان فکر کند که مردی عاقل و درستکار است؟فمنیست‌ها، اولین منتقدان یکدیگر هستند. من هم به عنوان یک فمنیست نسبت به همه کسانی که در کارشان ایراد می‌بینم، موضع می‌گیرم و نقدشان می‌کنم.کسانی که بدون مطالعه و آگاهی، مدام فمنیست‌ها را مورد لطف و مرحمت فحش‌ها و تهمت‌هایشان قرار می‌دهند، انگار یا خبر ندارند و یا فراموش کرده‌اند که مبارزات زنان تا چه اندازه در تغییر علومی مثل جامعه ‌شناسی اثرگذار بوده‌است.Feminism and Unityغرب‌ زده‌ ی بدبخت!شرق‌ زده ‌های گرامی، فکر می‌کنند معیار حق و حقانیت، فرهنگ خودشان است. چه کسی جز خودشان این را گفته؟ هر فرهنگ و مرز و بومی چیزهای دوست‌داشتنی و نفرت‌انگیز مختلفی دارد. چیزی تحت عنوان فرهنگ خوب یا فرهنگ بد نداریم. ما حالا در جهانی زندگی می‌کنیم که هیچ‌کس نمی‌‌تواند ادعا کند از هیچ جایی جز محله و خانه خودشان تاثیر نمی‌گیرد. رسانه مدام توی مغز ما مته می‌گذارد. همان بچه‌محل‌ها و اعضای خانوادهْ خودشان تحت تأثیر انسان‌های دیگر هستند. خیلی از ما سبک زندگیمان را به یمن قدوم مبارک فضای مجازی، شبیه غربی‌ها می‌کنیم. و در این میان، فقط فمنیسم مکتبی غربی است و اخ و پیف است؟!من کاملاً قبول دارم که برای بناکردن فرهنگی جدید، باید زیرساخت آن مهیا باشد؛ قبول دارم که خیلی از آموزه‌های فمنیسم برای امروز یا حتی فردای ایران کارساز نیست؛ قبول دارم که پیتزای قورمه‌سبزی غذای خوشمزه‌ای نیست؛ اما عدالت و دادخواهی، از ویژگی‌های مشترک جهانی است. یک بچه‌گربه را اذیت کنی، چنگت می‌اندازد؛ چه این بچه‌گربه ایرانی باشد، چه ژاپنی، چه استرالیایی! انسان که دیگر جای خودش را دارد.حالا خودت بگو فمنیسم چی دارد که این‌همه سنگش را به سینه می‌زنی!فمنیسم در قدم اول یعنی اتحاد تمام زنان با هر رنگ و زبان و فرهنگی، و در قدم‌ بعد اتحاد تمام جنسیت ‌ها و انسان‌ها علیه تبعیض. فمنیسم یعنی من انسانم و به موجب انسان بودنم عقل دارم و به موجب عاقل بودنم کسی حق ندارد صلاح من را تعیین کند و سلیقه و باور شخصی یا ساختاری خودش را بر من اِعمال کند؛ فقط و فقط چون دوست ندارد جهان را متفاوت ببیند! بد نیست به نیت کسانی که با هر اندیشه‌ای سرسختانه مخالف هستند، فکر و باور سنگی‌شان را ریشه‌یابی کنیم. خواهیم دید که بیش‌تر آن نیات، شخصی و ناشی از ترس‌های ناخودآگاهند. فمنیسم، تیشه‌ای است بر بت‌های بی‌شمار مردسالاری!&quot;من یک فمنیستم، و تمام انسان‌های نیکوکار و عادل و ستمدیده را دوست دارم!&quot;اگر هیچ کسِ دیگری فمنیست نباشد، به او خرده نمی‌گیرم. اما اگر کسی به من خرده بگیرد، این نوشته‌ام را نشانش می‌دهم!زنان تاریخ ساز</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 10:27:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبهار است در آن کوش تحمل بکنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C-srqfo9e61hdz</link>
                <description>هر وقت بهار تموم شد، بیدارم کنین!هیچ وقت نتوانسته‌ام این مصراع را درک کنم که می‌گوید: ″نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی″من نمی‌دانم بهار چه چیزی را در خیلی از آدم‌ها زنده می‌کند که چند روز مانده به پایان اسفند ماه، حالشان دگرگون است و احساس تازگی دارند.راستش این حرف‌ها نک و ناله نیست. غرغرکردن برای من دیگر شوخی است. اما سال‌ها برایم سوال بوده که مگر پاییز چه عیب دارد که دل خیلی‌ها را می‌گیراند؟ مگر زمستان از زیبایی چه کم دارد که خیلی‌ها غم عالم به دلشان می‌نشیند؟برای من بهار یعنی شروع رخوت، یعنی کش آمدن روزهای پر از گرده‌های گل، یعنی عطسه‌های پی‌درپی، یعنی یادآوری همیشگی دور بودنمان از طبیعت.می‌دانم که دیدن شکوفه‌های سرمست بهاری می‌تواند حال آدم‌ را خوب بکند. اما من آن‌قدری که از خش‌خش برگ‌های زرد و نارنجی زیر پاهام به وجد می‌آیم، از دیدن صورتی‌های شاداب لذت نمی‌برم!حافظ اگر همین حالا در این بهار داغ و خسته، کنار من نشسته بود و به صدای شهر گوش می‌کرد، به صدای این همه دهانِ بسته انسان و فریاد دلخراش اگزوزها، دیگر نمی‌کوشید تا بگوید: ″نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف/ گر شب و روز در این قصه مشکل باشی″شاید اگر حافظ این‌جا و اکنون را تجربه می‌کرد، جز‌ بر لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن کار دیگری نمی‌کرد.من فکر می‌کنم ما از حافظ سخت‌جان‌تر هستیم و زنده‌تر. که نه بهار شیراز قرن هشتم را دیده‌ایم و نه شراب ساقی را چشیده، ولی هنوز زنده‌ایم و در جست‌وجوی راهی برای بیرون کشیدن نفس، از ریه‌های دودی جهان مدرن. بهار ما بهار حافظ نیست. بهار ما با پاییز تناسب بیش‌تری دارد. پاییز بوی عشق می‌دهد و جدایی، بوی باران و بوی کافور، بوی اسارت و آزادی. پاییز جمع اضداد است. و من فکر می‌کنم نوای هیچ فصلی به اندازه پاییز با ناقوس زندگی ما هارمونی ندارد‌.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 10:06:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش غلیظ</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-uhgpjoepb4ef</link>
                <description>  در آینه به آرامشِ غلیظی که صورتت را پوشانده، نگاه می‌کنی. خطوط منحنی‌ها را پی می‌گیری. انگشتانت روی سطح صیقلیِ روبه‌رویت گم‌ می‌شوند. بوی موادی را می‌دهی که روی صورتت ماسیده: دردِ تاریخ‌مصرف‌گذشته در چشم‌هایت، خاطره‌ی تقلبی لای موهایت، حیرت هضم‌نشده بر پوستت...!  از خودت می‌پرسی چه‌قدر طول کشیده تا صورتت را با آرامشی به این غلظت بیارایی. ناگهان می‌فهمی که تمام عمرت را جلوی آینه هدر داده ای. آن بیرون تو تنها یک نقابی. یک نقاب از جنس ″آرامش غلیظ″. جوری که خود واقعی ات از پشت آن دیده نشود. مسأله را بالا و پایین می‌کنی: اگر نتیجه‌ی این سال‌ها این بوده که آرامش واقعی را از چنته‌ی نقابِ مصنوعِ مسمومت به آن‌ها داده باشی، پس ارزشِ زمانِ ازدست‌رفته‌ات را داشته؛ پس عالی‌ست! یاد حرف‌هایی می‌افتی که شنیده ای؛ که تو آرامی، و خونسردی، و تو روی دوشَت امید نشانده ای. عالی‌تر از عالی شد! باید باقی عمرت را هم جلوی انعکاس تصویری که نمی‌شناسی بایستی و زل بزنی و زل‌ بزنی و آن‌قدر زل بزنی تا شاید بالاخره آرامش غلیظت با تو یکی بشود.  فرچه‌های خیس، سرخابِ سیلی‌های شبانه، سفیدابِ قوطی حامل ترس‌هایت، خون‌مردگی‌های بدمزه...دوباره دست‌‌به‌کار می‌شوی!  جلوی آینه می‌ایستی و به زن بودنت خیره می‌شوی. به تمام لحظاتی که آرامش غلیظت را طراحی می‌کردی و قلم‌مویت را توی مخلوط اشک و خون و عرق فرو می‌بردی. خسته‌ای؛ شبیه زنی که لباس سربازها را به تن کرده تا به جبهه راهش بدهند و بعدْ چند سالِ آزگار جلوی سنگرهای هیتلری از موجودیتِ ″وَتَنش ″ دفاع کرده، یک روز پیروز از جنگ برگشته، ولی به جای گرفتنِ حلقه‌ گلِ افتخار دارد به خاطر پا گذاشتن بر مرزهای ″طبیعی″ توبیخ می‌شود، و دارد از خودش می‌پرسد که این همه هیاهو اصلاً به خریدنِ خطر‌ِ بدل‌کاری‌اش می‌ارزیده یا نه!  روی آینه ″ها″ می‌کنی‌. می‌خواهی با انگشتانت طرح دیگری ورای نقابت رسم کنی.  بخار زود محو شد.  از این‌جا به بعدش انگار دیگر دست تو نیست. کسی که تاریخْ او را به بازی راه نمی‌داده، حالا درست وسط میدان است. احساس می‌کنی که وقت خوبی برای آن نیست که اعلام شکست کنی. و تو خوب می‌دانی که حتی اگر ارزشش را نداشته، تحمل بارِ آن از تحمل سنگینیِ وجدانت ساده‌تر بوده.  چشم‌هایت را می‌بندی و یک بار دیگر با دمی عمیق، آرامش غلیظ را می‌دهی تو. این طوری بهتر است، حتی اگر پیروز این میدان نباشی.میم.جیم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 12:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-ymp8voci92ik</link>
                <description>سرکوب زنانتقلیل موجودیت زنان به بدن آنها، در طول تاریخ از زمان افلاطون تا به امروز به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر فرهنگ‌های مختلف وجود داشته است.نظام‌های سیاسی و ایدئولوژیک، زنان را به قِسمی تنانگیِ خودسرکوبگر مبتلا می‌کند که در آن، زن خویشتنِ خود را از رهگذر توانایی‌اش در ارضای «دیگری» می‌بیند.در ایران خودمان، سرکوب‌های مداوم زنان آن‌قدر ریشه‌دار است که بسیاری از زنان حتی با وجودِ داشتن تحصیلات دانشگاهی، از ماهیت امیال و غرایز و استعدادهای خود بی‌خبرند. ایدئولوژیِ مسلط، سال‌های سال زنان را به عنوان زاینده‌های پرورنده‌ی «دیگری»، فداکاران بی‌مزد و منت معرفی کرده، و آنها را در چارچوب معیارهای جنسی (از تلقی تمامیتِ زن به عنوان ″عورت″ گرفته تا ارزش‌گذاری بر ″بکارت″ تا قوانین سرسخت ″تمکین″و...) پرورش داده است. این نوع نگرش، نگرش متضاد خود را هم از دل خود می‌زاید و زاییده -چنان‌که می‌بینیم. این ایدئولوژی متضاد چیست؟ تشویق زنان به آزادی در ″همان چارچوبی″ که ایدئولوژی مسلط بر آن پافشاری دارد. به این ترتیب، آزادی زن امروز مشروط می‌شود به افسارگسیختگی جنسی و ادامه همان خودسرکوبگری. خودفراموشی این بار نه در تخت یک‌نفره، بلکه در تخت دونفره. چنین زنی هنوز اسیر تن و تنانگی است؛ تن به شکل زندانی که گویی زن هرگز قرار نیست از آن فراتر رود.مادامی که ماهیت سرکوب و راه‌های رهایی از آن متناسب با شرایط هر کس (بدون پیچیدن نسخه‌ای واحد و احمقانه برای تمام زنان) برای زنی مشخص نشود، همه هم و غم او محدود می‌شود به این‌که کجا بخوابم و با چه کسی و چه‌گونه...! فرارفتن از جنسیت، در وهله نخست، مستلزم رهایی از اسارت جنسیت و چارچوب‌های جنسی است.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 19:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگر‌ِ بی‌مزد</title>
                <link>https://virgool.io/@mimjim/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%B2%D8%AF-jk9wjdsuiozd</link>
                <description>بی‌مزدمانده بود پشت در، معطل. نمی‌دانست چطور باید به خانه محقرش پا بگذارد. خانه‌ای که معصومه در آن یک چشمش به در بود و چشم دیگرش به پسرشان نوید که بیشتر شبیه یک برّه‌ی بی‌زبان بود تا یک بچه. بالاخره در را باز کرد. معصومه از جا پرید. نوید خوابیده بود، با اخم. در آن شش ماه که از مریضی‌اش گذشته بود، هر بار با اخم می‌خوابید. مرد به معصومه نگاه نکرد. سرش پایین بود. معصومه آمد سمتش. مرد چیزی نگفت. معصومه مشت آرامی به سینه مرد زد و با صدای لرزان پرسید: «چی شد نتیجه؟»مرد همانطور سر به زیر گفت: «هیچی. خدا بزرگه معصوم، خدا بزرگه.»-چی چی رو خدا بزرگه؟ می‌گم چی شد! سکته‌م دادی!نوید خِرخِری کرد. مرد به زمین نشست و دستهایش را بر سر گرفت. معصومه کمی صدایش را بالا برد: «نگفتی پول عمل این بچه‌م رو ندارم؟ نگفتی زنم یه ماهه خواب به چشمش نیومده؟ نگفتی حقوق عقب‌مونده‌م رو بدین؟ اعتصاب نکردین؟ هوار نزدین؟ پس چه غلطی کردین؟»مرد با صدایی بغض‌آلود گفت: «همه این کارها رو کردیم، به خدا کردیم.»-پس کو پول؟ کو وام؟ کو دکتر؟مرد آرام گفت: «اخراجمون کردن. من و چندتای...»معصومه زد زیر گریه. نوید چشمهایش را باز کرد. معصومه زیرلب چیزهایی می‌گفت. مرد بلند شد و در آغوشش گرفت. معصومه به سینه او چندتا مشت زد. مرد او را محکم گرفت. چشمهای نوید خیس شد. معصومه زیرلب گفت: «کاش هیچ وقت زنت نشده بودم، کاش...» مرد دستهایش را از دور زنش رها کرد.مریم جعفرنژاد https://sugook.com/post/Karegarebimozd </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 12:35:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-qkzosdns8c9b</link>
                <description>عروسک  مامان بهم گفته باید همین جا بنشینم و جنب نخورم تا آقا برسد. من نمی‌دانم آن آقا کی هست اما می‌دانم این آقایی که الان دارد می‌آید پیش بابا، اسمش مرتضی است. پسر همسایه‌مان هم اسمش مرتضی است. خیلی دوست دارم باهاش بازی کنم. ولی بابا دو سه سال است که نمی‌گذارد بروم توی کوچه. مرتضی و دوستهاش همیشه توی کوچه فوتبال بازی می‌کنند و من و ساراگُلی هم از پشت پنجره تماشایشان می‌کنیم. من دوست دارم مرتضی گل بزند. ساراگلی هم. مامان امروز دست ساراگلی را از دستم کشید بیرون‌. ساراگلی عروسکم است. البته نه که فقط عروسک باشدها! دخترم است. همیشه با همیم. بهش غذا می‌دهم. روی پاهام می‌خوابانمش. الکی می‌برمش توی کوچه و الکی توپ‌بازی می‌کنیم. دلم برایش تنگ شده. بابا دارد با این یکی مرتضی حرف می‌زند. نمی‌دانم چه دارند در گوش هم می‌گویند. شاید بابا دارد بهش می‌گوید که باید برایم نازی را بخرد. آخر چند وقت است که دلم می‌خواهد برای ساراگلی یک خواهر بگیرم. بابا گفته به مرتضی می‌گوید که برایم بخرد‌ش. خدا کند زودتر آقا بیاید. مامان گفته آقا بیاید، من هم می‌توانم این لباس گنده و دراز را از تنم در بیاورم. مامان و داداش امروز خیلی می‌خندند. بابا هم همین الان یکهو بلند خندید. بعدش هم این یکی مرتضی بهم چشمک زد. دارد می‌آید سمت این صندلی که کنار من هست. مامان گفته که از این به بعد باید همه‌اش این یکی مرتضی را ببینم. نمی‌دانم چرا مامان آن یکی مرتضی را دوست نداشت. چرا نمی‌گذاشت بروم باهاش بازی کنم. این یکی خیلی گنده است. شبیه داداش است. یک کمی هم از داداش ترسناک‌تر است. یعنی برای سارا گلی خواهر می‌آورد؟! مامان که گفته حتماً می‌آورد. حتی گفته شاید یک برادر هم برایش درست کند. نمی‌دانم. حوصله‌ام سر رفته. خدا کند آقا زودتر بیاید. دلم برای عروسکم تنگ شده.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 10:24:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دیشموک خوش آمدید!</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85%D9%88%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AF-xevchomkbrwk</link>
                <description>روستای دیشموکاز بالا دخترکَش را می‌دید که جلوی در خانه محقرشان نشسته و دارد با آن عروسکی که یک دست و یک پا ندارد و برهنه است بازی می‌کند. شوهرش صبح امروز رفته بود شهر بلکه بتواند بعد از چندین ماه، کاری پیدا کند. سعی کرد به شوهرش فکر نکند، به دوندگی‌هایش برای پیداکردن شغل و مخالفت‌هایش با معلم شدن زن. سعی کرد فکر نکند به سوزش سیلی‌هایی که همیشه مهمان صورت کوچکش بودند. آن بالا، در تابستان داغ قبرستان روستا، کسی نبود. چرخی میان مردگان زد. حضور سمیه، زهرا و اکرم را که در شش ماه گذشته مرده بودند، در آنجا احساس می‌کرد. یعنی حالا خوشبخت شده بودند؟! خاکی که دخترخاله‌اش زینب را در آن دفن کرده بودند هنوز تازه بود. صدای نفرین‌های شوهر و خانواده زینب توی مغزش پیچید: «خدا نگذره ازش، ما که نمی‌گذریم. الهی که روحش تو عذاب باشه.»به خانواده خودش فکر کرد. به دستِ درازشده‌ی پدرِ فلک‌زده‌اش برای گرفتن غرامت از پدرشوهرش، به اینکه پدرشوهرش کِی می‌توانست از پس آن پول بربیاید، به جیب خالی شوهرش، به اینکه اصلاً بود و نبود خودش برای کسی فرق می‌کند یا نه!میان دو قبر ایستاد. درِ دبه کوچکی را که توی دستش بود، باز کرد. بوی نفت به دماغش دوید و حالش را بد کرد. جنینی که در رحم داشت، تکان خورد‌. زن فکر کرد که بچه تا الان باید مرده می‌بود. آخر مادر که گرسنه باشد، نوزاد هم می‌میرد. نفت را بالا برد و روی سر تا پای خودش ریخت. دخترکش را از بالا دید که عروسکش را محکم به زمین می‌زد. لابد منتظر بود تا مادرش از خرید برگردد. زن چشمهایش را بست. کبریت را از جیبش در آورد. دستانش می‌لرزید، جنینش می‌لرزید، گورستان می‌لرزید، حتی انگار خدا می‌لرزید. نفسی عمیق کشید. نفت به سلولهایش رسوخ کرد. این سرنوشت او بود، و سرنوشت تمام زنانی که زندگی بر آنها سخت گرفته بود. لحظه‌ای چشمها را باز‌ کرد و کبریت کشید. باید از گناهِ زنده بودن پاک می‌شد.وقتی شعله‌ها داشت تمام بافتهای تنش را می‌خورد و او فریاد می‌زد، دخترکش را در آتش دید که سرش را بالا گرفته و دست در تنهادستِ عروسکش، رقص شعله‌ها را در گورستان روستا تماشا می‌کند.#دیشموک#روستا#خودکشی_زنان#اجتماعی https://sugook.com/post/Dishmok </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 10:06:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنصر خطرناک</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%B9%D9%86%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-r5xjx9mczol2</link>
                <description>Biohazardمن عنصری خطرناکمبرای دکترینی که می‌خواهد من را در امن‌ترین نقاط بیمارخانه‌‌های خفته، تا روز مبادایش قرنطینه کند.من عنصری خطرناکمبرای تمام مادرانی که از پذیرش آن که جوانی‌شان را با ضعف تباه کرده‌ اند سر باز می‌زنند.من عنصری خطرناکمبرای تمام مردانی که جدول عناصر را کشف کرده‌اند و شرح داده‌اند.من عنصری خطرناکمبرای تمام کودکانی که والدینشان بر حذرند از آن که فرزندانشان مانند من، یاغی تربیت شوند.من عنصری خطرناکمبرای باغ وحشی به نام زمین، زیرا که به جای طعمه‌ی دهانهای باز شدن، برای بقای خود می‌جنگم،و برای بقای آنان که پنجه‌هایشان از رسیدن به شاخه‌های آزادی، کوتاه است.گوش‌هایم کر استچرا که متنفرم از «تو نمی‌توانی» شنیدن‌ها،و چشمهایم کورکه ناتوانم از دیدن «علائم هشداردهنده»...کوله‌بارم پر استاز اشکهای تنهاییِ شبانه‌ای که برای روز اتحاد پیروزی انبار کرده‌ام.من عنصری خطرناکممانند رویش سرطانها،مانند زایمان دردها،مانند سرایت فکرها.من عنصری خطرناکمبرای مردمانی که به هر اصالتی برچسب می‌زنند،برای مردمانی که می‌ترسند،برای مردمانی که از من بیزارند...من عنصری خطرناکمعنصری با هسته‌ای رو به انفجار،عنصری که هنوز تمام ویژگی‌هایش کشف نشده،عنصری که سرزمین‌ها برای کم‌کردن نیمه‌عمرش، برای انحصارش، برای استحمارش قرن‌هاست که با هم در پیکارند.من عنصری خطرناکمبرای جهل، برای تبعیض، برای نظم خدشه‌ناپذیر کهن، برای نفرت، برای ظلم، برای زانوی غم به بغل گرفتن، برای سرسپردگی‌های ضعف‌آلوده، برای عمرهای بربادرفته و حسرت‌های بادآورده، برای ترس و التماس...من عنصری خطرناکمبه نام زن! اجتماعیاجتماعیا  https://sugook.com/post/Onsorekhatarnak </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 12:33:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان و پوشش</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4-t8tgqpywwyya</link>
                <description>زنان و پوششمدتی‌ است که بحث پوشش و حجاب در مملکت ما پررنگ‌تر، و تبدیل به مسئله‌ای سیاسی، و نه اعتقادی و نه حتی اجتماعی شده است‌. طبق عرف جاافتاده در جامعهٔ ما، با شنیدن واژه زن، رشته‌ای از واژگان دیگر در ذهنمان شکل می‌گیرد: حجاب، عفاف، حرمت، اسلام، انقلاب، مادر، همسر، وفاداری، فداکاری، صبر، پذیرش و... .  مام وطن ما، زنی چادرِپوسیده‌به‌سر، خمیده، با دستانی خالی از لطافت است که داغ از دست رفتن رویای عشقی پاک، داغ مرگ فرزندی شهید، داغ زخمهای شوهری بی‌پول، و داغ دردهای زنانگیِ تباه‌شده را بر دل دارد و با این همه، زیر لب از پدران قانون‌گذار ایران‌زمین سپاسگزار است!  این تداعی‌ها، زاده ی سالیان سال تکرار و پذیرش الگوهایی مشخص است. در فرهنگ ما از دیرباز، حتی زنان درباری و اشراف تحت امر مردانی بوده‌اند که به دلایل مختلف که شرحشان در این چند خط نمی‌گنجد، آنها را در پستوهای مختلف قایم می‌کرده‌اند؛ حال این پستو می‌تواند اندرونی نام داشته باشد، یا روبنده.  پنهان کردن زنان، تنها مختص فرهنگ ایران یا خاورمیانه یا آسیا نبوده است‌. نسبت دادن صفات شیطانی به ذات زنان همواره علتی بزرگ بوده برای آن که مردان تلاش بکنند از آنها بر حذر باشند، و زنان با درونی کردن این تهمت‌های شیطانی، و بلکه پذیرش آنها، تلاش می‌کرده‌اند تا برای دوری از چنین صفاتی، از مجرایی زاهدانه، منفعلانه، مهرورزانه و صلح‌طلبانه به خودسازی بپردازند.  سوالی که باید در ذهن ما شکل بگیرد این است که چرا با شنیدن واژه زن (که به اندازه واژه مرد مقدس است)، سوای تمام واژگان مثبت دیگر، به یاد آزادی، اختیار، مسئولیت اجتماعی، انتخاب، آگاهی، شادی، خنده، عشق و... نمی‌افتیم؟! چرا حضور زنان با ماتم و ستم گره خورده است؟!  پاسخ به این سوال مجالی طولانی می‌طلبد اما آنچه در رابطه با پوشش زنان برای من که خود به پوشش مناسب (و نه روسری) باور دارم از همه دردآورتر است، این است که نه زنانِ قدیم در پوشیدن آزاد بوده‌اند و نه زنانِ امروز در نپوشیدن...!  عده‌ای می‌گفتند: سرت نکن! حالا می‌گویند: سرت کن! ولی در این میان کسی نمی‌گوید: خودت چه فکر می‌کنی؟!  هرچند که متأسفانه چنین پرسشی به مذاق خیلی از زنانِ عادت‌کرده به سرنوشت مادرانشان هم خوش نمی‌آید!! https://sugook.com/post/Zanvapoushesh </description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 13:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>