<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mimnajafi</link>
        <description>محمد نجفی هستم و هنوز فکر می‌کنم کوچگر همواره حسّ کوچگری‌اش را حفظ می‌کند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:10:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68829/avatar/kZsBdc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</title>
            <link>https://virgool.io/@mimnajafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند نکته درباره‌ی یک تجربه‌ی به قدر کافی مطلوب!</title>
                <link>https://virgool.io/20ta30/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-yplmrocgrjpj</link>
                <description>اولش قرار نبود اسپین‌آف پادکست کافه بیست‌تاسی این قدر مفصل بشه اما در نهایت در کمتر از سه ماه، در نوزده اپیزود با ۲۱ نفر گفت‌وگو کردم. تجربه‌ای که می‌خوام چند نکته‌ی مهمش رو اینجا لیست کنم:۱. اولش دقیق نمی‌دونستیم می‌خواهیم چی کار کنیم. اول تو فکر یه رویداد آنلاین بودیم با حضور چند نفر و خلاص؛ اونم در روزهای پایانی سال که همه سرشون شلوغ بود. اما یهویی ایده‌ی اسپین‌آف به ذهنمون رسید و با ضبط اپیزود صفر، در پنج دقیقه خودمون رو گذاشتیم در عمل انجام شده و امیدوار بودیم که احتمالاً بتونیم پنج شش تایی اپیزود ضبط کنیم اما در نهایت شد نوزده تا. خلاصه که گویا گاهی فقط باید کار رو‌ شروع کرد، در ادامه خودش راه خودش رو پیدا می‌کنه اون کار.۲. خیلی از فرصت‌ها از همون اول معلوم نیستند و در مسیر آشکار می‌شند. مثلاً نصف مهمون‌های این اسپین‌آف رو اساساً یا از نزدیک نمی‌شناختیم یا اصلاً اسم‌شون هم به گوشمون نخورده بود اما حالا دیگه یه جورایی از آشنایان و رفقا محسوب می‌شند برامون. مثل یه سفر ماجراجویانه‌ی تجربه‌گرا که فرصت آشنایی با آدمای جدید رو می‌ده بهمون.۳. هر آدمی زاویه‌ی دید منحصربفرد خودش رو داره و به قول شاملو در شعر محشر «در آستانه»، جهان رو به قدر همت و فرصت خودش معنا می‌ده و به عبارت دیگه روایت می‌کنه. شنیدن این روایت‌های گونه‌گون و گفت‌وگو درباره‌شون، هم ارزشمنده و هم لذت‌بخش. حیفه از خودمون دریغش کنیم.۴. من شخصاً از گفت‌وگوهای قبل و بعد از ضبط هر اپیزود بسیار بیشتر لذت می‌بردم و می‌آموختم. به عبارت دیگه همون طور که زیاد هم این ور و اون ور می‌گم باید حواسمون باشه که گاهی یا حتا شاید معمولاً دورچین غذا از خود غذا هم ممکنه مهم‌تر باشه، مثل گپ و گفت‌هایی که من، قبل و بعد از همین گفت‌وگوها داشتم.۵. گاهی لازمه اجرای یه ایده رو تا حد ممکن ساده کرد تا به یه خروجی واقعی منجر بشه. اول از همه هم باید اصلی‌ترین اولویت خودمون رو مشخص کنیم. برای ما خود گفت‌وگوها و محتواشون مهم‌تر از کیفیت ضبط بود، در نتیجه برای به سرانجام رسیدن این پروژه، بی‌خیال خیلی از جزئیات کیفی برای ضبط شدیم و رفتیم سراغ گفت‌وگوهای آنلاین؛ اول با اسکایپ و تلگرام و در نهایت با زوم با وجود کیفیت نامناسب اینترنت یا همه‌ی قطع و وصل‌شدن‌ها یا کیفیت پایین ضبط، تمرکزمون رو گذاشتیم روی اولویت اصلی‌مون.۶. سؤال مهم اینه که کیفیت ضبط یا حتا خود محتوای گفت‌وگوها می‌تونست بهتر هم باشه؟شک نکنید که می‌تونست اما یه جایی لازمه بگیم همینی که هست به قدر کافی خوبه و مهم اینه که به ادامه دادن ادامه بدیم و به یه نتیجه‌ی به قدر کافی مطلوب برسیم نه به یه نتیجه‌ی کاملاً مطلوب.۷. آدم‌‌ها اساساً مشتاقند که روایت‌های خودشون از دنیا و تجربه‌هاشون رو با دیگران به اشتراک بذارند، حالا چه در سفر باشند و دسترسی مناسب به اینترنت یا مکان مناسب برای گفت‌وگو نداشته باشند، چه در نیمه شب قبل از تحویل سال باشه، یا مریض و ناخوش‌احوال باشند یا هر چیزی. شاید یکی از روزنه‌های اندکِ باقیمانده برای امیدواری به بهبود حال و احوال روزگار ما، در این زمانه‌ی عسرت، همین میل به مشارکت برای رخ دادن رخدادهایی نیکو باشه، ورنه گویا واضح و‌ مبرهنه که تاریکی و تلخی روزگار ما کم نیست.القصه، اگه اهل پادکست گوش کردنید، می‌تونید این نوزده اپیزود رو اینجا بشنوید.</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 18:06:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارِ بی‌قراری!</title>
                <link>https://virgool.io/20ta30/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gaj6pottpmh4</link>
                <description>شاید هنوز برای خیلی‌ها این فرض که سال‌ها درس بخوانی، دانشگاه بروی، شغلی پیدا کنی و سال‌های طولانی‌تری را در یک سازمان، در یک شهر و در یک کشور زندگی کنی، فرضی مقبول و قابل دفاع باشد. بی‌شک هم این سبک زندگی مزایای جذابی دارد. اما از سوی دیگر سبک زندگی متفاوتی هم به ویژه در سال‌های اخیر و با توسعه‌ی زیرساخت‌ها و تکنولوژ‌های ارتباطی جدی‌تر شده است (و از قضا همه‌گیری کرونا در دو سال اخیر اثر مضاعفی بر رواج آن داشته) که در آن افراد به عنوان کوچ‌نشین‌های دیجیتال (Digital Nomad) با استفاده از اینترنت بی‌سیم، تلفن هوشمند و لپ‌تاپ، از راه دور کار یا تحصیل می‌کنند و دیگر مهم نیست که در کجای دنیا حضور داشته باشند.در ادامه بیشتر از آنکه بخواهم از چیستی و چرایی و چگونگی کوچ‌نشینی دیجیتال بگویم تلاش می‌کنم چند نکته‌ی مهم در رابطه با تجربه‌های شخصی‌ام از این سبک زندگی در دو سال گذشته را روایت کنم:۱. وصل بودن دیجیتالی به دیگران: پولی که خرج اینترنت یا دستگاه‌های هوشمند یا پلتفرم‌های آنلاین کرده‌ام، حتا اگر هدر هم داده باشم، ارزشش را داشته است. ۲. سبک‌بار بودن: هنوز هم می‌توان کل زندگی را در چند تایی چمدان جا داد و چند هزار کیلومتر جابجا شد. سخت است، خیلی هم سخت است اما نشدنی نیست. فقط باید یاد بگیریم کمی بی‌خیال چیزهایی شویم که ما را پابند می‌کنند یا با توجه به کیفیت زندگی‌مان، رهایی ما را سلب می‌کنند. مثلاً از یک سو بهتر است تا حد ممکن چیزی نخریم مگر آنکه ضروری باشد و از سوی دیگر از حذف کردن، بخشیدن، فروختن یا دور ریختن وسایل اضافی نباید بترسیم. برای زندگی کردن و شادی اصیل، اصولاً چیز زیادی لازم نداریم.۳. پول برای خرج کردن است اما نه لزوماً برای خریدن و انباشتن چیزها! برای تجربه‌های نو اما، حتا باید کمی دست و دلباز باشیم. هر چند همیشه باید نیم‌نگاهی هم به آینده داشت. هزینه‌های پیش‌بینی‌نشده و درآمد نداشتن همیشه محتمل است.۴. دسترسی‌پذیری از مالکیت مهم‌تر است: متأسفانه این یکی در ایران اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است. وقتی می‌شود ماشین اجاره کرد، لزومی به داشتنش نداریم. وقتی می‌شود خانه‌ی مبله اجاره کرد، چرا باید وقت و پول و انرژی‌مان را صرف خرید وسایل خانه کنیم؟ وقتی می‌شود بین شهرها و کشورها جابجا شد، چرا باید به طور مطلق این امکان را از خودمان سلب کنیم؟۵. دنیای ما برای کوچ‌نشینی دیجیتال مناسب است؟ به نظرم هنوز نه. دست‌کم برای ما هنوز نه؛ بخصوص اگر بخواهیم به کشورهای مختلف برویم یا با شرکت‌های بین‌المللی کار کنیم. چرای آن هم که اظهر من الشمس‌ است. ۶. بازه‌های زمانی مدنظرمان برای تجربه‌ی این سبک زندگی و چند و چون آن هم مهم است. کوتاه مدت و بلند مدت بودن، اینکه تنها زندگی می‌کنیم یا خانواده‌ایم، بچه داریم یا نداریم، چه قدر پس‌انداز داریم و... همه مهم‌اند. بسته به همه‌ی این عوامل می‌توانیم کوچ‌نشین دیجیتالِ پاره‌وقت یا تمام وقت باشیم. آنچه مهم‌تر است تلاش برای رها شدن از بند زمان و مکان و وابستگی‌های مالی تا حد ممکن است. با این اوصاف چه بسا از چند روز تا چند ماه و حتا چند سال در یک سازمان یا شهر یا کشور زندگی کنیم اما همچنان کوچ‌نشین باشیم؛ و البته که می‌توانیم دورکار باشیم یا فریلنسر یا صاحب کسب و کار شخصی خودمان یا ترکیبی از آنها. ۷. کوچ‌نشینی مهارت‌های خودش را می‌طلبد یا دست کم بعضی مهارت‌ها را بیشتر نیاز دارد، مثل انعطاف‌پذیری، تاب‌آوری، تحمل ابهام و دل و دماغ داشتن برای مواجهه با امور پیش‌بینی‌ناپذیر و در نهایت راحت بودن با راحت نبودن و قرار داشتن در عین بی‌قراری!منتشر شده در ماهنامه‌ی پیوست در پرونده‌ی ویژه‌ی «دیجیتال نومد» (شماره‌ی ۹۷ - دی ماه ۱۴۰۰)</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 17:33:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه می‌خواهی مدیر خفنی باشی، مشکلات رو حل نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%81%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-d3bqvd1xqu10</link>
                <description>اون چیزی که یه مدیر رو مدیر کاردرستی می‌کنه مشکلاتی نیست که حل می‌کنه بلکه سؤال‌‌هاییه که می‌پرسه.ترجمه‌ای آزاد توسط محمد نجفی از مقاله‌ی کلیر لیو در وبلاگ «تیمت رو بشناس»***فرض کنید کارمندتون بیاد سراغتون و بگه: «من یه مشکلی دارم؟» شما به عنوان یه مدیر خفن چی کار می‌کنید؟لابد آستین‌ها رو بالا می‌زنید و با خودتون فکر می‌کنید که «هی‌ول، الآن وقتشه نشون بدم کی رییسه». لابد این جوری فکر می‌کنید هم مشکل رو حل کردید و هم روزتون رو هدر ندادید؛ یا شاید هم فکر می‌کنید این طوری می‌تونید مفید باشید و به کارمندتون کمک کنید.اما در واقع شما با این کار هیچ کمکی بهش نمی‌کنید و با پریدن وسط گود برای حل مسأله یا مشکل به عنوان یه مدیر، یکی از اشتباهات مهلک رهبری رو که ممکنه از کسی سر بزنه، مرتکب می‌شید.وید فاستر (Wade Foster)، مدیرعامل زپی‌یر (Zapier) با بیش از 200 کارمند و بیشتر از دو میلیون کاربر، وقتی تازه مدیرعامل شده بود، رفتار مشابهی داشت: «وقتی شما خودتون می‌پرید وسط و سعی می‌کنید مشکل رو حل کنید، در واقع دارید نقش‌تون رو اشتباهی بازی می‌کنید. شما اون فرد رو استخدام کردید تا مشکلات رو حل کنه و اگه کارمندهاتون قادر به حل مسأله نیستند، پس احتمالاً فرد اشتباهی رو استخدام کردید.»به بیان دیگه، نقش شما به عنوان یک مدیر، حل کردن مسأله نیست بلکه قراره به تیم‌تون کمک کنید تا مسایل و مشکلات رو خودشون حل کنند. رهبری یعنی همراهی و خدمت کردن به اعضای تیم تا بتونند به راه‌شون ادامه بدند و مسأله‌ها رو حل کنند. اما این سردرگمی نقش‌ها می‌تونه به نتیجه‌ای بسیار نامطلوب منجر بشه: شما مانع تیم‌تون می‌شید تا یاد بگیرند چه طور مشکلی رو حل کنند. در نتیجه وابستگی خطرناکی شکل می‌گیره به تخصص شما و «حرف آخر»تون. تیم شما هرگز به چالش کشیده نمی‌شه و در حالی که شما مشغول حل همه‌ی مشکلاتید، همزمان به اعضای تیم‌تون دارید یاد می‌دید تا مستقل فکر نکنند. شما همچنین ناخواسته تیم‌تون رو کُند می‌کنید.هر مسأله‌ای، به خصوص سخت‌ترین‌هاشون، باز سمت خودتون برمی‌گردند. حالا تصور کنید که شما یه هفته در دسترس نباشید یا سرتون خیلی شلوغ باشه. طبیعتاً اون مسأله باید صبر کنه تا شما برید سراغش و صبر کردن کار خودشو می‌کنه: شما با ایجاد وابستگی به خودتون، تبدیل می‌شید به معضل اصلی تیم به نحوی که دیگه امکان بازگشتی هم در کار نیست.البته بهترین رهبران این نکته رو به خوبی می‌دونند و همیشه مشتاقند تا از این معضل دوری کنند. در نتیجه یه کار متفاوت انجام می‌دند: سعی می‌کنند نقش شتابدهنده رو برای تیم بازی کنند. اونا به اعضای تیم‌شون کمک می‌کنند تا برای خودشون فکر کنند اما چه طوری؟ با سؤال پرسیدن. کاری که وید به عنوان مدیرعامل در زپی‌یر انجام داد و از اون به عنوان «شیوه‌ی سقراطی» برای کمک به تیم‌ش در حل مسایل یاد می‌کنه که در نهایت هم منجر به نتایج بهتری می‌شه.سؤال بپرسید تا هر عضو تیم بتونه جواب خودشو به سؤال‌تون بده. وقتی سؤال می‌پرسید، مشکلاتی که اعضای تیم باهاش مواجه شدند، شفاف‌تر و کمتر ترسناکند. سؤال بپرسید چون ممکنه اعضای تیم‌تون جواب‌هایی بدند که چه بسا بهتر از جواب شما باشه.برای اینکه یه مدیر عالی باشید، به جای اینکه خودتون بخواهید حلّال مشکلات باشید، می‌تونید از این 16 تا سؤال در جلسات یک به یک استفاده کنید:- به نظرت علت اصلی مشکل چیه؟- گزینه‌ها، راه‌حل‌های بالقوه و گام‌های اجرایی و عملیاتی که به نظرت می‌رسند، چیا هستند؟- مزایا و مضرات هر گام عملیاتی چی می‌تونه باشه؟- موفقیت رو در این سناریو چه‌طور تعریف می‌کنی؟- چه‌طور می‌فهمی که موفق شدی؟- بدترین نتیجه‌ی ممکن چی می‌تونه باشه؟- محتمل‌ترین نتیجه چیه؟- پیش‌بینی کدام بخش از موضوع یا سناریو بیش از همه نامشخص، گیج‌کننده یا سخته؟- قبلاً چه چیزایی رو امتحان کردی؟- تمایل اولیه‌ت برای راهی که مدنظرته، چیه؟- آیا راه‌حل دیگه‌ای وجود داره که فوراً نشه دیدش؟- تو این تصمیم چه چیزای خطرناکی وجود داره؟- آیا راه آسون‌تری برای انجام اون چیزی که پیشنهاد کردی وجود داره؟- چه اتفاقی می‌افته اگر کلاً هیچ کاری نکنی؟- آیا این یه گزینه یا انتخابه یا چیزایی هم از قلم افتادند؟- چیزی هست که احتمالاً بخواهی خیلی سریع توضیح بدی؟چیزی که در هنگام پرسیدن این سؤال‌ها باید بهش توجه کنید اینه که بیشتر کارمندها قبلاً یه چواب (یا گاهی چندین جواب) برای یه مشکل معین دارند اما خیالشون راحت نبوده یا نگران بودند که اشتباه کنند. بخش مهمی از پرسیدن این سؤال‌ها این نیست که فقط بهشون کمک کنه تا واضح‌تر به مسایل فکر کنند، بلکه کمک می‌کنه تا بفهمند که بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنند می‌دونند، بیشتز از اون چیزی که تصور می‌کنند تواناترند و ریسک‌ها رو بهتر از اون چیزی که پیش‌بینی می‌کردند، کاهش دادند.وظیفه‌ی شما به عنوان یک رهبر فقط کمک به شفاف کردن فرایندهای اندیشیدن نیست بلکه اینه که بهشون اعتماد بنفس بدید تا خودشون فکر کنند. یه مدیر عالی روی ایجاد قابلیت‌های تیم متمرکز می‌شه نه توانایی‌های شخص خودش.خودتون مشکل رو حل نکنید.اصل مقاله رو می‌تونید اینجا بخونید: https://bit.ly/2xHpo8r</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 16:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم کاری نیست سرپا موندن و ادامه دادن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%BE%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-fjrllbxavzkv</link>
                <description>با رییس بزرگ حرف می‌زدم. خوبیش اینه که همیشه یه آرامش مزخرفی داره که رو اعصابه. داستان «می‌بینم تو خودت فرو رفتی حسابی» رو براش تعریف کردم و گفتم همه انگار بدجور تو خودمون فرو رفتیم. اما این داستان انگار براش خیلی مصداق پیدا نمی‌کنه. کلاً کار و بارشون تا اطلاع ثانوی شده دورکاری و البته که نگرانه اما مثل همیشه خوش‌بینی عمیقی داره. از «ناشناخته‌های ناشناخته» می‌گه که می‌تونند راهگشا باشند. لعنتی طاعون هم بزنه بهش باز یه «درست می‌شه» خاصی ته حرفاش هست. بهش حسودیم می‌شه.اون یکی رییس هم که کلاً فاز «باید ادامه ادامه بدیم چون باید ادامه بدیم» برداشته مثل همیشه، منتها این بار یه کم با آتیش بیشتر.یه رفیق دیگه هم که می‌گه ما سگ‌[سخت]جونیم و می‌گذره فقط باید حواسمون بیشتر جمع باشه. رفیق دیگه هم می‌گه من به سال ۹۹ امیدوارم و این آشفته‌حالی و به‌هم‌ریختگی، درسته که دهشتناکه اما لازمه و بعدش ختم به خیر می‌شه. فقط باید آدم باشیم. البته واضحه که هر چارتاشون دهنشون داره سرویس می‌شه اما بودنشون بی‌شک نعمته در این زمانه‌ی عسرت.دمشون گرم. دم همه‌ی اونای دیگه‌ای هم که هنوز سرپا موندند گرم.کم کاری نیست واقعاً این سرپا موندن و ادامه دادن.</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 21:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایت مرگ‌های استعاری و تولدهای دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-uuqxnv0esfwv</link>
                <description>طرح از javirroyoشروع کردن کار سختیه اما دوباره شروع کردن از اون هم سخت‌تره. از وقتی که متولد می‌شیم تا لحظه‌ی مرگ، بهمون قبولوندند که خیلی خطی باید یه اتفاقایی بیفته مثل مدرسه رفتن، دانشگاه رفتن، ازدواج، بچه‌دار شدن، شغل و... گاهی حتا زمان‌بندی‌ش هم خیلی دقیق و مشخصه. اما در مقابل شاید بشه یه جور دیگه نقطه‌چین‌های بین تولد و مرگ رو پُر کرد: با مرگ‌های استعاری و تولدهای دوباره.کار ساده‌ای هم نیست قطعاً. وقتی بخواهی از اون چیزی که هست، از اون چیزایی که بهشون وصلی حتا اگه دل خوشی ازشون نداشته باشی، از وضعیت موجود معلوم، تمام و کمال بکَنی و بری سمت وضعیت ناموجود مبهمی که در آینده ممکنه مطلوبیت‌هاش برات آشکار بشه و چه بسا حتا نامطلوب و پررنج از کار در بیاد، این مرگ استعاری و تولد دوباره دشوارترین تجربه‌ی زندگی‌ت می‌شه.و حالا تصور کنید میان تولد اول و مرگ آخر، نه یک بار که بارها در طول عمرتون بخواهید بمیرید پیش از آنکه بمیرید و دوباره متولد بشید بعد از هر بار مُردن و کُشتن نسخه قبلی زندگی‌تون.شما چه‌طور؟ تا حالا تجربه‌ای مشابه داشتید؟آخرین بار کی مُردید و دوباره از خاکسترتون، برخاستید و دوباره متولد شدید؟</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 04:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو مدیرت کیه و کجا کار می‌کنی، می‌شه حدس زد خودت کی هستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-knnx5ydsncqi</link>
                <description>جذابیت تصاویری که در فضای مجازی از فلان و بهمان کمپانی منتشر می‌شوند همان‌قدر فریبنده و فریبایند که عکس‌های روتوش‌شده خوش آب‌ورنگ میکروسلبریتی‌های شبکه‌های اجتماعی.همان قدر که خوشی دسته‌ی دوم می‌تواند دروغین و حاصل روایت تکه پاره‌های گزینش شده‌ی روزمرگی‌ها باشد، جذابیت دسته‌ی اول نیز می‌تواند حاصل روایت جذاب راویان باشد و هیچ یک ضرورتاً برآمده از واقعیت نیستند، یعنی نه آن دسته‌ی اول ضرورتاً خوشابحال‌شان است و نه دسته‌ی دوم ضرورتاً سازمانی آنچنانی.هر کمپانی و سازمانی، هویتی فیزیکی و ملموس دارد مثل ساختمان و در و دیوار و پرده و میز و صندلی و هزار چیز و میزِ ریز و درشت دیگر، اما آنچه یک سازمان را به هستومندی ارزشمند و پایدار و صاحب صلاحیت برای طرح مدعیات بزرگ تبدیل می‌کند به گمانم سه چیزند یا دست‌کم سه چیز، مهم‌ترند:اول: کیفیت روابط در سازمان به نحوی که تا حد ممکن یکایک آدم‌های سازمان، به قدر کافی امکان بلند کردن صدای‌شان را داشته باشند و یکایک‌شان، چه ریز و چه درشت، آن قدر بالغ باشند که بدانند حقیقت تنها نزد ایشان نیست و همگان‌اند که همه چیز را دانند؛ پس دیالوگ (گفت‌وگو یا بهتر است بگویم شنفت‌وگو) می‌شود رکنِ رکینِ مناسبات انسانی یکایک افراد، با هم، در درون و با همگان، در بیرون از سازمان؛ و البته که توانایی شنفتن می‌شود بخشی جدایی‌ناپذیر از نحوه‌ی زیست‌شان.دوم: ارزش‌ها بعلاوه چشم‌انداز و مأموریت سازمان که فلسفه‌وجودی سازمانند.اینها می‌توانند و چه بهتر که بتوانند بخشی از معنای زندگی‌ یکایک اعضای سازمان باشند. در این چارچوب، گر چه اهمیت بسیاری دارد که آدم‌های اهل دَهِش (Giver) را بجوییم و به سازمان اضافه کنیم، مهم‌تر این است که نخست حواس‌مان به بِکَّن (Taker)ها باشد. این دسته دوم، هم اهل دَهِش را فرسوده و تباه می‌کنند و هم اهل بده‌بستان (Matcher) را به کَندَن بیشتر سوق می‌دهند. یک بُزِ گَر، گلّه‌ای را گَر می‌کند و یک سیب گندیده، بار سیب را تباه!سوم: بزرگواری به معنای واقعی کاردرست، هماره نکته‌ای نغز می‌گفت در باب سازمان‌ها: «هر سازمانی، همون گُهی می‌شه که مدیراش هستند.» کمابیش به این معنا که «الناس علی دین ملوکهم». نه اینکه اگر رهبران و مدیران سازمان، آدم‌‌های کاردرستی باشند، لزوماً ناس هم چنینند. فقط هماره احتمال بیشتری وجود دارد که «هر آبی، چاله‌ خودش را پیدا کند». القصه، بسیاری از رخدادهای نیکو می‌توانند از ملوک و بزرگان شروع شوند، اگر گوش شنوایی در کار باشد و اراده‌ای برای بهبود اوضاع و احوال و حال.آذر ۹۸ (منتشر شده با تأخیر)</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 19:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آرزو نرسی که تا به آرزو نرسی!</title>
                <link>https://virgool.io/20ta30/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C-uiyemuesilxc</link>
                <description>مقابلم دوستی نشسته بود که اولین بار ۱۴ سال پیش، وقتی بیست و شش ساله بود، دیده بودمش. حالا چهل‌‌سالگی‌ش، با ریش‌های کمابیش بلند غالباً سفید، نه تنها هیچ نشانی از هولناکی چهل‌سالگی یا بحران یا افسردگی این سن و سال را نداشت، بلکه سرشار از زندگی و شادی اصیل و #امیدواری بود، بیشتر از آن چیزی که حتا پیش‌تر در وی می‌شناختم یا دیده بودم.مقابلم اما فقط دوستی قدیمی ننشسته بود، #فیلسوف_زندگی سخن می‌گفت.به نظرم از خوش‌شانسی است اگر رفقایی این چنین به تور آدم بخورند.می‌گفت بعد از چهل‌سالگی‌ش، اتفاقات مهمی افتاده در نگاهش به زندگی؛از پیشامدهای زندگی گفت که جای دستاوردها می‌نشینند در ذهن ما و ما در این جانشینی، فکر می‌کنیم موفقیم.می‌گفت اگر قطره‌های مداوم آب، سنگ را هم سوراخ می‌کنند، این آب نیست که سنگ را سوراخ می‌کند، استمرار است و قدرت زمان؛ وگرنه آب، سنگ را سوراخ نمی‌کند و هوا کوه را نمی‌فرساید اگر گذر زمان نبود؛ پس مهم آن است که مهار زمان را در دستان‌مان بگیریم و بر مَرکَب زمان سوار شدیم...می‌گفت زمان مثل سیلی است که با قدرت می‌آید و می‌گذرد و ما را هم با خود می‌برد و صخره‌ای که سرمان به آن می‌خورد یا شاخه‌ای که به |ان آویزان می‌شویم، پیشامدند اما دستاوردها، چیزهای دیگری جز این پیشامدهایند که گاه خوبند و گاه خوب نیستند.   اما چگونه باید بر مَرکَب زمان سوار شد؟جوابش، آرزو است. باید آرزوهامان را پیدا کنیم...اما چگونه؟جوابش ساده است:اگر مثلاً دست‌کم یک ماه کاری را هر روز انجام دادیم و نه تنها خسته نشدیم یا دل‌مان را نزد، بلکه نسبت به آن حریص‌تر شدیم، می‌توانیم امیدوار باشیم که یکی از آرزوهای‌مان را یافته‌ایم.اما نه فقط یک آرزو، ما آرزوها داریم و قرار هم نیست در دنیای امروز فقط و فقط «یک-کاره» باشیم یا یک آرزو داشته باشیم اما قطعاً می‌توانیم و باید از یکی از آرزوهامان شروع کنیم و به ثبات که رسید، سراغ دومی و بعد، سومی و بعد، آرزوهای دیگر برویم.از کجا شروع کنیم؟همین حالا و همین‌جا، از کاری کوچک، مرتبط با آرزویی که داریم باید شروع کنیم اما هر روز، منظم و مستمر باید ادامه دهیم تا جایی که مهار زمان را در دست بگیریم.آرزو، #رسیدگی می‌ خواهد و بنابراین:به آرزو نرسی، تا به آرزو نرسیمی خواهی نویسنده شوی، همین حالا و هر روز شروع کن به نوشتنآواز می‌خوانی، چه فرقی می کند شنونده داری یا نداری، همین که حالا داری آواز می‌ خوانی، به آرزوت رسیده‌ای چون داری به آرزوت رسیدگی می‌کنیمی خواهی فیلسوف شوی، همین حالا فیلسوفی اگر کار فلسفی کنینقاشی یا فیزیکدانی یا معلمی یا یا هر چیز و هر کس دیگری که هستی، فقط باید هر روز برای آن چیز یا آن کسی که می‌خواهی باشی، وقت بگذاریلزومی هم ندارد از همان اول زیاد وقت بگذاری.شده چند دقیقه در روز اما هر روز، مستمر به آرزوت رسیدگی کن.زمان که بگذرد، مهار زمان را به دست می‌گیری و این رسیدگی اندک اما مستمر کار خودش را می‌کند و آن گاه است که قطره‌های مداوم آب سنگ را هم سوراخ می‌کنند و باد، کوه را می‌فرساید و در نهایت  روزی می‌رسد که می‌بینی آرزوهات، همه زندگی‌ت را در بر گرفته‌اند.می‌گفت اگر به آرزوهات رسیدگی کنی، به آرزوت رسیده‌ای و بنابراین اگر امروز آخرین روز عمرت باشد، دیگر چه اهمیتی دارد وقتی همین حالا به آرزوت رسیده‌ای؛اما اگر به آرزوت رسیدگی نکنی، عمر ابد هم که داشته باشی، به آرزوت نمی‌رسی.پی‌نوشت: این روایت شخصی را از گپ و گفتم با رفیق فیلسوفم، حدود دو سال پیش نوشتم تا دست‌کم بخشی از لذتی که برده بودم و بخشی از حرف‌های خوبی که گفته شد را با شما هم به اشتراک گذاشته باشم. دوست باکیفیت و دوستی که دیدنش بیشتر از آن‌که نقش داروی آرامبخش را برایت داشته باشد، در قامت ویرانگر و آفرینشگری تمام‌عیار در مقابلت قد علم می‌کند و تو را به چالش می‌کشد و به مبارزه‌ای جدی برای فکر کردن، ویران کردن و آفریدن دوباره فرامی‌خواند، در این روزگار، خود غنیمتی است که احتمالاً باید زیاده‌تر از آنچه باید، خوش‌شانس باشی، تا نصیبت شود...</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 21:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دَرَک!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-vrthdownafls</link>
                <description>خوندن این پیام، اولش حس خوبی بهم داد اما بعدش یاد اون سی چهل نفر دیگه‌ای افتادم که تو همون روز، هشت ساعت با هم وقت گذروندیم. اینکه الان کجا هستند و چه می‌کنند و حال و احوالشون چه طوره؟ و بعد یاد اون چند هزار نفری افتادم که تو شهرهای مختلف دیده بودمشون، از #بیست‌تاسی تا #توانا، از #رو_به_راه تا #رعدتاک و...و باز این سؤال که: اونا چه‌طور؟ در چه حالی‌اند؟ چه می‌کنند؟ این پیام اما بهانه‌ای شد تا اینو بگم که زندگی همیشه هم این جوری باهامون تا نمی‌کنه. همیشه دو سال بعد اون جایی نیستیم که بهش فکر می‌کنیم. اینکه زندگی همیشه یه چیزایی برای غافلگیر‌کردن‌مون داره، چیزهایی که لزوماً هم قرار نیست خوب و خوش باشند. اینکه خیلی وقت‌ها یه حرف ساده، یه آدم یا یه تصادف ممکنه کل زندگی‌مون رو زیر رو کنه. اینکه انتظار عدالت داشتن از زندگی، خوش خیالیه و مشمول عدالت شدن، خوش شانسی و کلاً خود عدالت هم، یه مفهوم سابژکتیو.اینکه همیشه امر #نامنتظر، ممکنه سر برسه و آوار بشه رو سرمون و راه نفس‌کشیدن‌مون رو بند بیاره. اینکه همیشه #اعتماد کردن، #رؤیا داشتن، #امیدواری و تلاش کردن، به بار نمی‌شینه. اینکه گاهی نمی‌شه که نمی‌شه. اما...اما این‌ها همه به این معنی نیست که باید دست روی دست بذاریم. به این معنی نیست که نباید کاری کنیم. به این معنی نیست که نباید باز اعتماد کنیم. به این معنی نیست که نباید باز بذر امید رو تو دل‌مون بکاریم. به این معنی نیست که نباید به دو سال بعد فکر نکنیم. به این معنی نیست که نباید به ادامه دادن، ادامه بدیم.بالاخره ناامیدی از دل امید اومده و سرخوردگی برآمده از اعتماد بوده و شکست، یکی از پیامدهای کوشیدن برای موفق شدن بوده که محقق نشده و رنج، لذتی بوده که حاصل نشده. یعنی دو روی یک سکه که هر بار هم این سکه رو بندازیم، جدای از نتایج قبلی، باز شانس پنجاه-پنجاه داریم برای شیر یا خط اومدن.اما اینکه هنوز آن‌چه باید در زندگی‌هامون می‌شده، نشده، یا همین شانس پنجاه-پنجاه در سکه‌ی زندگی انداختن، به این معنی نیست که هیچ وقت هم به هیچ وجه نمی‌شه. هر چند قرار هم نیست که حتماً بشه اون چیزی که می‌خواهیم بشه. این‌ها همه یعنی اگه شد که فبها المراد و اگر هم نشد به دَرَک!به دَرَک چون هنوز همچنان هزاران کار نکرده و میلیون‌ها راه نرفته ‌و میلیاردها آدم هستند که #نیازموده باقی موندند. به دَرَک چون کو چاره‌ای جز شروع دوباره، امید دوباره، اعتماد دوباره و تلاشی دوباره، معطوف به آن همه‌ی هزاران و میلیون‌ها و میلیاردها نیازموده‌‌ی دیگر.هر چند، اگر هم هیچ وقت این ادامه دادن، بار نداد، باز هم به دَرَک. همه چیز، همین داستان و داستان‌هاییه که هر یک از ما داریم زندگی‌شون می‌کنیم، همه‌ی اون بالا و پایین‌ها، رنج‌ها و لذت‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها، شیرینی‌ها و تلخی‌ها و در نهایت آخرین نقطه‌ی آخرین جمله‌ی داستان زندگی‌هامون: #مرگدر نهایت هم که همه مشتی داستانیم که شاید در غیاب خود ادامه یابیم در ذهن و زندگی دیگران.هر چند، اگه در غیاب خود ادامه نیافتیم هم باز به دَرَک.تمام!</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 20:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید مُرده است، زنده‌باد امید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-wmvftatajdrv</link>
                <description>«بحران» احتمالاً بهترین واژه برای توصیف وضعیت دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم، دنیایی با آینده‌ای نامعلوم که همین حالا هم باید با بسیاری از بحران‌هاش دست و پنجه نرم کنیم و بی‌شک بحران‌های نوظهور بسیاری نیز در آینده پدیدار می‌شوند: بحران‌هایی مربوط به اخلاق، محیط زیست، آب و گرم شدن زمین، سیاست، بنیادگرایی، آزادی و عدالت، خشونت، مهاجرت و پناهجویان، جنگ، حقوق کودکان و زنان و اقلیت و در مجموع حقوق بشر، گونه‌های رو به انقراض حیوانات و...دنیای تیره، دنیای تار!سر که بچرخانیم در هر گوشه‌ای زخمی چرکین را می‌توانیم ببینیم و خبرها هم که بسیارند از جنون افسارگسیخته‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، دنیایی که دیوانه‌وار رو به تباهی دارد. دنیایی پر از دروغ و نیرنگ و بی‌اخلاقی و فساد و خشونت و همه‌ی رذایلی که می‌توان تصور کرد که از عهده‌ی نژاد بشر، برآمدنی است و گاهی حتا تصور هم نمی‌توان کرد که این یکی شدنی باشد اما گویا هر رذیلت ناممکنی هم می‌تواند ممکن شود در جهان بشری و هیچ نباید غافلگیر شد.القصه به گمانم تصویر پیش‌روی ما از دنیای امروز و فردا، بس بسیار تیره و تار است و سرشار از اندوه و نابسامانی و داستانی است پُر آب چشم. بی‌خود هم نباید خوش‌بین بود و چشم امید داشت که دنیا جای بهتری برای زندگی خواهد شد. این خوش‌بینی منفعلانه و این امید واهی چاره‌ی بهبود نابسامانی این دنیای دیوانه نیست.بدبین باشیم و امیدوار!شاید بهتر آن باشد که به خوش‌بینی، بدبین باشیم و به بدبینی، خوش‌بین و بپذیریم که چاره‌ی کار، بدبینی است و امیدی واقعی و واقع‌بینانه که از سرچشمه‌ی بدبینی‌مان آب می‌نوشد. یعنی وضعیتی وجودی که در آن بدبینی به آینده و به ذات و سرشت انسانی که می‌تواند فراتر از هر مرز قابل تصوری، خودخواه و مغرور و ظالم و قاتل جسم و جان دیگری باشد، نیروی محرکه‌ی کنش و سرمنشأ امیدی واقعی است که منجر به کوشش مداوم برای یافتن روزن‌هایی است که شاید خروج از سیاهی و تباهی را ممکن کنند و اندکی از رنج یکایک آدم‌های این دنیا و تیرگی امروز و فرداهای دنیایی که در آن سر می‌کنیم را بکاهند.امید یا امید: مسأله این است!ما امروز مواجه با دو انتخابیم: امید یا امید!بپذیریم که امید مُرده است، امید منفعلانه‌ای که برآمده از خوش‌بینی به ذات انسانی است. این جنازه را باید به خاک و آب و آتش سپرد.با این همه اما باز کو چاره‌ای جز امید. امید مرده است اما زنده باد امید، امید واقع‌بینانه‌ی کنش‌مندی که از سرچشمه بدبینی سیراب می‌شود و ناشی از این آگاهی است که کوشش و تمرکز بر بسیار کوچک‌های مداوم و متعهد بودن به عمل در یکایک لحظات حیات، قطعاً ارجح‌ است بر «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.». با این استمرار و مداومت امیدوارانه در عمل برای کاستن رنج‌ها و تیرگی‌ها و یافتن راهی به رهایی، شاید و فقط شاید روزی عاقبت خبری خوش خلق شود.</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 05:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی باید بی‌خیال رکاب زدن شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%AF-ojxxo90ghczt</link>
                <description>شنفته بودم زندگی، مثل دوچرخه‌سواریه. هی باید رکاب بزنی و در حرکت باشی تا بتونی تعادلتو حفظ کنی. چند ماه پیش یکی از رخدادهای هماره نزدیک به رگ گردن، سبب شد که تقریباً دو روز کلاً بی‌خیال رکاب زدن بشم. نیمه‌های شب مقصد رو انتخاب کردم. جایی که به قدر کافی بلندی داشته باشه؛ جایی که افق و چشم‌اندازی فراخ داشته باشه و امکان پیاده‌روی‌های طولانی‌مدت. کمرون هایلندز بهترین انتخاب به نظر می‌رسید. صبح رفتم ایستگاه قطار. روز اول سال نو چینی بود و بلیت‌ها ته کشیده بود. عاقبت سر و کله زدن با فروشنده بلیت جواب داد. گرچه چند ساعتی معطلی داشت اما بالاخره لب مرز بی‌خیال شدن یا نشدن، نشستم توی ایستگاه. بعد هم تقریباً همه‌ی اون دو روز توی راه بودم. شب اما توی هاستلی موندم که خیلی جمع و جور بود. توی همون فضای جمع‌وجورتر ورودی‌ش، این دوچرخه رو به سقف آویزون کرده بودند. دوچرخه‌ای که تصویرش از همون شب، گوشه‌ی ذهنم جا خوش کرده. تصویری که یادم می‌ندازه گاهی باید از دوچرخه زندگی پیاده شد، رکاب نزد و حتا دوچرخه زندگی رو به دیوار یا سقف آویخت و این سؤال رو پرسید: «که چی؟» (سؤالی که احتمالاً اگه مجالش رو پیدا کنیم دست‌کم یک بار قبل از مردن می‌پرسیم از خودمون.)بعد باید به طنین این سؤال مجال داد تا هی تکرار بشه در ذهن‌ و در نهایت بدون معطل شدن برای یافتن پاسخ، باز باید سوار دوچرخه شد و به ادامه دادن، ادامه داد. طنین این پرسش اما کم کم و به مرور زمان اثرات عمیقی به جا می‌ذاره. نه به این دلیل که چیزی تو دنیا عوض می‌شه. دنیا همون دنیای همیشگیه منتها احتمالاً این ماییم که اندک اندک عوض می‌شیم.</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 19:37:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چه کار آید سیستم آموزشی کَژ و مَژ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%8E%DA%98-%D9%88-%D9%85%D9%8E%DA%98-d3epbferj7fi</link>
                <description>کارکرد اصلی سیستم‌ آموزشی، آماده کردن یکایک افراد و توانمندسازی‌شون برای مواجهه با مسایل و چالش‌های پیش‌بینی‌نشده در آینده هنوز نامعلوم و زندگی در جهانیه که هنوز در هاله‌ای از ابهامه.بنابراین مدرک، قراره گُواه و سندی باشه که نشون‌دهنده‌ی تلاش صورت گرفته برای توانمندسازی افراده و نه مثلاً صرفاً ابزاری برای فخرفروشی.گذران عمر در ساختارهای گوناگون نظام محترم آموزشی قراره چیزی به ما اضافه کنه نه فقط از جنس دانش یا اطلاعات، یعنی احتمالاً انتظار حداقلی اینه که ما رو به آدم‌هایی بهتر و شهروندانی مسئولیت‌پذیر در قبال جهانی که در اون زندگی می‌کنیم، تبدیل کنه.خودشناسی، احساس معناداری، احساس عزت‌نفس و ارزشمندی، در صلح بودن با خود، سنجشگرانه‌اندیش بودن، شاد بودن، امیدواری، عملگرایی، کیفیت ارتباطی خوب با دیگران و جهان، مسئولیت‌شناسی، قابلیت اعتمادپذیری و توانایی اعتماد کردن، حال خوب و بسیاری چیزهای مهم دیگه اگه نباشند، نشون می‌ده سیستم آموزشی کَژ و مَژ فقط هست تا احتمالاً بیشتر سرمون رو گرم لاطائلات کنه یا بحران‌های دیگه‌ای رو به تعویق بندازه یا کاسبی پر رونقی باشه که از جیب و مهم‌تر از جیب از عمر ما کِش می‌ره طعام چرب و نرمش رو.القصه، حواسمون باشه درس خوندن، قراره شور زندگی رو در ما بیدار کنه نه اینکه حال‌مون رو بد و عقل‌مون رو زایل کنه.خلاص!</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 21:31:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چند تا تی‌شرت دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-fwjv5rx2j74c</link>
                <description>اگر چه احتمالش خیلی زیاده که در آینده نه چندان دور بسیاری از معضلات فعلی به نحو غافلگیرکننده‌ای حل بشند اما با وجود این احتمال، باز دلیل نمی‌شه که ما در قبال جهانی که در اون زندگی می‌کنیم، خودمون رو‌ مسئول ندونیم؛ یا در قبال زمین؛ یا در قبال بحران‌های محیط زیستی یا وضعیت زندگی حیوانات؛ یا در قبال حقوق زنان و خشونت علیه کودکان یا اقلیت‌ها؛ یا در قبال حقوق شهروندی و حال و‌ روز یک یک مردمانی که در گوشه گوشه‌ی جهان می‌زیند. این احساس مسئولیت اما لزوماً نیازی به کارهای عجیب و غریب و ایثار همه چیزمون نداره. در واقع اصولاً دنیا بیش و پیش از هر چیز به آدم‌هایی نیاز داره که نخست قدرت اقدامات ریز رو دریافته باشند و همون اقدامات ریز رو با جدیت، هر روز و‌ هر ساعت و‌ هر لحظه دنبال کنند. یعنی فقط فکر نکنند یا حرف نزنند، بلکه کاری کنند، کاری کوچیک اما مستمر.یکی از این موضوعات مهم هم سبک زندگی مصرف‌گرای پر از ریخت و پاش و تمایل شدید به خریدن چیزهای زیاد و ارضای خودمون با لذت داشتن چیزهاییه که بیشتر از اینکه بهشون نیاز داشته باشیم، به دلایل دیگه‌ای‌اند مثل لذتی آنی یا چشم و‌ هم‌چشمی یا تأثیرپذیری از تبلیغات یا ترفندهای فروشندگان یا زرق و برق جهان مصرف‌گرایان یا وادادن به جریان مُد ناپایدار.بنابراین گاهی فکر کردن به همین سؤالات یا موضوعات که به زعم مصرف‌گرایان و ‌لذت‌جویان محض، چیپ و پیش پاافتاده یا ضایع‌اند، بسیار مهم و ارزشمنده.گاهی خوبه از خودمون بپرسیم چند تا تی‌شرت داریم و آیا باز نیاز داریم تی‌شرت بخریم؟ یا یه لباس نو؟ یا هر چیز دیگه‌ای؟ در گام اول مهم نیست بخریم یا نخریم. مهم‌تر اینه که نخست کمی فکر کنیم و از خودمون بپرسیم آیا واقعاً بهش نیاز داریم یا بهمون قبولوندند که بهش نیاز داریم؟ و آیا در طولانی‌مدت با خریدن و داشتن فلان چیز، خودمون خوشحال‌تر خواهیم بود و آسیب کمتری می‌زنیم به جهان آینده‌ای که باقی عمرمون رو قراره توش سپری کنیم؟ یا کلاً مدام داره کلاه می‌ره سرمون؟پی‌نوشت:این تابلو روی دیوار یه بیمارستان دیدم. کلاً هم بیمارستان و قبرستان دو جای خوب برای تأملات نابهنگام‌اند.</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 20:52:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزمانی و لبه‌های مرز زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%84%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dpvtlxmclbql</link>
                <description>سال‌ها پیش سر کارگاه‌های بیمه عمر، زیاد از مُردن و حادثه‌هایی که خبر نمی‌کنند، حرف پیش می‌اومد. اون روزا از سه تا مثال هم زیاد استفاده می‌کردم:یکی ماجرای خودکشی از-زندگی-بُریده‌ای که خودش رو از بالای یه ساختمون انداخته بود پایین و افتاده بود روی سر از-همه‌جا-بی‌خبری که توی پیاده‌رو راه می‌رفت، اولی زنده مونده بود اما عابر محترم رو از دسترسی بیشتر به زندگی محروم کرده بود.دومی ماجرای کنار جاده زدن مسافری بود که از خستگی رانندگی، در پناه سایه‌ی تخته‌سنگی، بساط استراحت و نون و پنیر پهن کرده بود که تخته‌سنگِ لق، برگشته بود روش و صدای له شدنش رو پخشِ هوا کرده بود. سومی هم باز قصه‌ی راه رفتن در پیاده‌رو بود اما این بار ماشینِ ترمز-بریده‌ای مستقیم اومده بود توی پیاده‌رو و پدری، بچه‌هاش رو هول داده بود کنار و خودش جا مونده بود و هر دو تا پاش به دیوار دوخته شده بود.اینا رو نگفتم که باز از مُردن حرف زده باشم. فقط خواستم تا هنوز اجلم سر نرسیده، اینم بگم که یه چیز دیگه‌ای هم هست که باید جدیش گرفت و اصولاً هم دست ما نیست. مسأله، مسأله‌ی «همزمانی» و بودن در موقعیت‌هاییه که بی‌خبریم چی قراره بیاد سمت‌مون یا سر راهمون باشه.و به همین سادگی، گاهی همزمانی می‌تونه به عرش اعلا ببره یکی رو و به آنی زِرت یکی دیگه رو قمصور کنه.و البته که کاریش هم نمی‌شه کرد جز پذیرفتنش به مثابه‌ی واقعیتی موجود در لبه‌های مرز زندگی.#زندگی #مرگ #حادثه #همزمانی  #فروتن_باش #آدم_باش #بازم_خوبه_شاخ_نداری_هنوز #تف_سر_بالا #آخرش_که_چی #یا_کود_میشی_یا_دود_میشی_یا_غذای_کرمها</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 20:30:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرش همه یه مُشت قصه‌ایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mimnajafi/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-ibowpxl8ybho</link>
                <description>این اولین یادداشت «پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها»ست. برای همین شاید بهتر باشه اول بگم چرا «پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها»؟در اصل حدود پانزده سال پیش یه وبلاگ داشتم به اسم «پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها» که یادم نیست عاقبتش چی شد اما از همون زمان این دو عبارت سخت‌جان، همچنان مصرّانه در پس ذهنم بودند. حالا اگه فرض میان‌سال بودنم رو بپذیرید، در یکی دو سال اخیر سراغ چند تایی تغییر جدی‌ برای استقبال از نیمه‌ی دوم احتمالی زندگی رفتیم و همین تجربه‌ها، باز گرد و خاکی که روی «پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها» نشسته بود رو کنار زد.«پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها» برای من فضایی است که در اولی بیشتر مبتنی بر نوشتار است (دو معنای ضد و مخالف و نیز حامی و نگهبان به طور همزمان برای پاد همیشه برام جذاب بوده) و  در دومی هر آن چیزی است که در یاد نمی‌مونه اگه جایی ثبت نشه. القصه آخرش همه‌مون یه مُشت قصه‌ایم! مثل قصه‌ی همین «پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها».</description>
                <category>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</category>
                <author>پادنوشت‌ها و ضدّیادداشت‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 22:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>