<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mimsadgim</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mimsadgim</link>
        <description>میم صاد جیم هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/207016/avatar/rjIsVM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mimsadgim</title>
            <link>https://virgool.io/@mimsadgim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کورلیس ولاریون؛ سیاه یا سفید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mimsadgim/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-izbxtelqlgzd</link>
                <description>کورلیس ولاریون یا مار دریا، از بزرگترین ماجراجویان تاریخ وستروس است.از زمان انتشار اولین تصاویر سریال خاندان اژدها و مطلع شدن طرفداران از اینکه نقش کورلیس ولاریون یا همان مار دریا فردی سیاه‌پوست است موجی از اعتراضات در فضای مجازی شکل گرفت. این افراد اعتقاد داشتند کورلیس ولاریون به عنوان فردی که ریشه‌ در والریا کهن دارد و در وستروس زندگی می‌کند، نمی‌تواند سیاه‌پوست باشد.البته این اقدام شبکه HBO با حمایت بخش دیگری از دنیا اینترنت روبه‌رو شد. افرادی که در هنگام پخش سریال اصلی به تبعیض های نژادی موجود در وستروس اعتراض داشتند؛ مواردی مانند عدم وجود فردی سیاه‌پوست در خاندان های سلطنتی وستروس و یا اینکه چرا بردگان همگی سیاه‌پوست بودند.حال با شروع پخش سریال باز هم این اعتراضات و حمایت‌ها شروع شده‌اند اما حق با کدوم گروه است؟ کورلیس ولاریون باید سیاه‌پوست باشد یا سفیدپوست؟شعار خاندان ولاریون «باستانی، حقیقی، شجاع» می‌باشد.به طور کلی جرج ر ر مارتین اعتقاد زیادی به بیان ویژگی‌های ظاهری شخصیت‌هایش ندارد، کورلیس ولاریون هم از این قاعده مستثنی نیست. اما سرنخ های به ما داده که می‌توانیم با استفاده از آنها به پاسخ‌های برسیم.در ابتدا باید دانست که ریشه خاندان ولاریون به والریا کهن می‌رسد. جایی که طبق توصیف‌های کتاب مردمش پوست روشن، چشم بنفش و مو نقره‌ای دارند.‌ نکته‌ای که باید در مورد ولاریون‌ها باید به آن توجه کرد، مهاجرت و خروج زودهنگام‌شان از والریا است. چندین سال پیش از اینکه دنیس رویابین خواب نابودی والریا را ببیند و تارگرین‌ها از والریا به وستروس کوچ کنند، این ولاریون‌ها بودند که اولین ساکنین والریایی وستروس شدند. آنها در دریفت‌مارک، نزدیک دراگون استون، ساکن شدند. ولاریون‌ها مانند سایر خاندان‌ها در والریا توانایی نگه‌داری و پرواز با اژدها را نداشتند، اما مهارت دیگری داشتند که آنها را تبدیل به یکی از ثروتمند‌ترین خاندان‌های وستروس می‌کرد. والریا شهری رویایی و جادویی بود که دیدن اژدها در آسمان آن امری عادی به شمار می‌رفتولاریون‌ها بزرگ‌ترین کشتی‌رانان وستروس بودند. تارگرین‌ها با اژدها بر آسمان فرمانروایی می‌کردند و دریا متعلق به ولاریون‌ها بود. در طول قرن نخست حکومت تارگرین‌ها، آنقدر لردهای امواج(لقب خاندان ولاریون) به عنوان اربابان کشتی انتخاب شده بودند که این عنوان تقریبا موروثی به شمار می‌رفت.با تمام این تفاسیر کورلیس ولاریون دوم فردی متفاوت بود.(اولین از این نام، جد او کورلیس ولاریون اول بود که در گارد شاهی و برای ایگون فاتح خدمت می‌کرد)کورلیس برای اولین بار در شش سالگی یک سفر طولانی دریایی به مقصد پنتوس را تجربه کرد. مار دریا پس از آن سفر، دریا را بسیار بیشتر از خشکی می‌دید. در هیچ یک از سفرها و ماجراجویی‌هایش مسافر نبود، بلکه پابه‌پای تمامی خدمه کشتی در همه کار‌ها شرکت می‌کرد. او نه سفر بزرگ را تجربه کرد که با اتمام سفر نهم، خاندان ولاریون را به عنوان ثروتمندترین خاندان هفت پادشاهی مطرح کرد.اما برگردیم به پرسش ابتدا متن؛ آیا مار دریا سیاه‌پوست بود؟دریا و ولاریون‌ها همواره جدایی ناپذیر هستند.گفته شد که مارتین زیاد اهل دادن توضیحات در مورد ظاهر شخصیت‌ها نیست. یکی از افرادی که هیچگاه توضیحی در مورد چهره و پوستش داده نشد، کورلیس ولاریون است و ما دقیقا نمی‌دانیم که او چگونه بوده است. همان‌قدر که احتمال سفیدپوست بودنش وجود دارد، احتمال سیاه‌پوست بودنش نیز می‌باشد. اما چگونه ممکن است یک والریایی ساکن وستروس سیاه‌پوست باشد؟یک تئوری جذاب و واضح در این زمینه مطرح است.این فرضیه می‌گوید با گذر زمان، تمامی ولاریون‌ها، که مردمی دریانورد هستند، تحت تاثیر تغییرات ژنی قرار گرفته‌اند و ژن‌های والریایی کهن خود را از دست داده‌اند. فراموش نکنید که دریانوردان هیچگاه مکانی ثابت ندارند و هر لحظه ممکن است در یک گوشه از جهان باشند. و خب مردان زود عاشق می‌شوند. پس عجیب نیست که زاد و ولد های شکل گرفته باشد و شکل ظاهری ولاریون‌ها کاملا عوض شده باشد.شاید وستروس سیاه‌پوست کم داشته باشد اما باقی سرزمین‌های دنیا مارتین پر از سیاه‌پوست است. ممکن است ولاریون‌ها در یکی از سفرهای‌شان عاشق یکی از اهالی سرزمین‌های آزاد شده باشند یا عاشق یکی از اهالی جزایر تابستانی که تمامی اهالی‌اش سیاه‌پوست هستند.جزایر تابستانی که در جنوب وستروس قرار دارد، از زیباترین مکان‌های دنیا مارتین است.برای محکم کردن این فرضیه باید به دیگر خاندان والریایی وستروس برگردیم. یکی از ویژگی‌های تارگرین‌ها ازدواج درون خانوادگی است. اما دلیل این ازدواج‌های فامیلی چه چیزی است؟ همانگونه که بارها شنیده‌ایم، دلیلش حفظ خون اصیل تارگرین است. اما شواهد چیز دیگری می‌گوید.ژن تارگرین‌ها در برابر سایر ژن‌ها مغلوب است و ترس آنها، از دست دادن چیزهای است که آنها را از دیگران متمایز میکند، مانند موی نقره‌ای، چشم بنفش و موارد دیگر از این دست.مهم‌ترین سند ما هم در این زمینه شخصیت جان اسنو است. فردی که حاصل ازدواج یک مرد تارگرین و یک زن استارک است. آنقدر چهره این فرد شبیه شمالی‌ها و مادرش بود که همه فکر می‌کردند او حرام زاده ند استارک و یک زن معمولی در شمال است.یکی دیگر از دلایلی که احتمال سیاه بودن پوست بودن کورلیس ولاریون را افزایش می‌دهد، شخصیت سالادور سان است. دریانورد بزرگی که ریشه والریایی دارد و هم در کتاب و هم در سریال به سیاه‌پوست بودنش اشاره شده است.تنها دریانورد والریایی که در کتاب‌های اصلی اشاره شده سیاه‌پوست است، چرا مار دریا نباشد؟نکته دیگری که مخالفان اجرا نقش مار دریا توسط یک سیاه‌پوست به آن اشاره می‌کنند، عدم حضور سیاه‌پوستان در وستروس است، در صورتی که این صحبت کاملا اشتباه می‌باشد.هنگامی که ویسنیا تارگرین دنبال تشکیل اولین گارد شاهنشاهی برای اگان فاتح بود، فراخوانی می‌دهد که طبق آن، جوان و پیر، کوتاه و بلند، سیاه و سفید از تمام وستروس برای حضور در آن گارد اعلام امادگی می‌کنند.در نهایت باید گفت که تمامی این نکات موارد حاشیه‌ای هستند. به تمامی انسان‌ها احترام بگذارید و از دلاوری‌های کورلیس ولاریون در دریاها لذت ببرید، با هر شکل و رنگ پوستی.</description>
                <category>mimsadgim</category>
                <author>mimsadgim</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 13:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاهان دیوانه؛ از هخامنشيان تا تارگرين‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mimsadgim/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D9%8A%D9%86-%D9%87%D8%A7-gt0kuafhjx6k</link>
                <description>در دنیای خیالی بازی تاج و تخت خاندانی داریم به نام (تارگرین). این خاندان علاوه بر ویژگی هایی مانند رویابینی، مقاومت در برابر اتش و ... یک ویژگی دیگر هم دارند که چیزی نیست به جز( دیوانگی) و به قول کینگ جهیریس دوم (پدربزرگ دنریس) : (هنگام تولد یک نوزاد تارگرین، خدایان سکه می‌اندازند تا تصمیم بگیرند که او بزرگ باشد یا دیوانه.)فراموش نکنیم تمامی داستان های فانتزی ریشه در واقعیت دارند، در نتیجه تارگرین ها هم باید یک معادل در دنیای واقعی داشته باشند و چه معادلی زیباتر و بهتر از(هخامنشیان)؟به جرئت می توان گفت هخامنشیان با اختلاف دیوانه ترین پادشاهان تاریخ ایران و حتی جهان بودند. اما در اسمان پر فروغ دیوانگی های این خاندان یک نام بیشتر از دیگر اسامی می درخشد.( کمبوجیه دوم) فرزند ارشد کوروش دوم یا همان کوروش کبیر خودماناز دیوانگی های کل این خاندان می گذریم و فقط شازده کمبوجیه را بررسی می کنیم.کمبوجیه در ابتدا دوران زندگی زیاد دیوانه نبود اما از همان ابتدا هم برعکس برادرش بردیا که رفتار محبت امیزی نسبت به مردم داشت، رفتاری خشن با مردم عادی و زیر دستانش داشت. با گذر زمان و بزرگ شدن این شاهزاده میزان این دیوانگی هم بیشتر میشد تا اینکه پدرش او را به عنوان جانشین خود در بابل که در ان دوران مهمترین زیر مجموعه سرزمین پارس بود انتخاب کرد و برادرش بردیا را هم به عنوان حاکم مناطق شرق امپراتوری قرار داد.در ابتدا رفتار کمبوجیه با بابلی هم مناسب بود اما با گذر زمان با انها دچار مشکل شد و کوروش کبیر بنا بر دلایلی که تا کنون هم اشکار نشده اند او را از حاکمیت بابل برداشت و خودش حاکمیت ان منطقه را دوباره به دست گرفت.بعد از حمله کوروش به شرق و با توجه به اینکه خودش نمی توانست بابل را در هنگام جنگ مدیریت کند، پسر بزرگش کمبوجیه را به دلیل اشنایی با این منطقه دوباره حاکم بابل اعلام کرد. اما متاسفانه عمر کوروش به این دنیا نبود و در هنگام جنگ سرش بریده شد و از انجایی که کمبوجیه حاکم بابل به عنوان مهمترین سرزمین پارس در ان زمان بود، همه کمبوجیه را به عنوان پادشاه بعدی ایران انتخاب کردند.در ابتدای دوران حکومت و به مانند ایریس تارگرین یا همان mad king ،کمبوجیه رفتاری مهربانانه با مردم داشت و به مردم وعده صلح و رفاه در تمام امپراتوری میداد. تا اینکه او قصد حمله به مصر را کرد. امپراتوری پارس از زمان حکومت کوروش در ارزوی فتح مصر بود که عمر کوتاه کوروش به او اجازه حمله به مصر را نداد، کمبوجیه هم که مسیر دیوانه شدن را طی می کرد به دنبال بهانه ای برای حمله به مصر بود تا اینکه پادشاه مصر خودش بهانه را به دست کمبوجیه داد. کمبوجیه از پادشاه مصر زیباترین دخترش را طلب کرد اما پادشاه که از بدرفتاری ایرانیان با دخترش می ترسید، دختر پادشاه قبلی مصر را برای کمبوجیه هدیه فرستاد. کمبوجیه که این کار را توهین به خود می دانست دستور حمله به مصر را صادر کردهمان گونه که کسی از دلیل روانی شدن کینگ ایریس دوم خبر ندارد، هیچکس هم از چرایی روانی شدن کمبوجیه با خبر نیست اما هر اتفاقی که بوده در طی سفر مصر برای کمبوجیه رخ داده است. اولین کار او بعد از رسما دیوانه شدن، کشتن برادرش بردیا بود. بردیا که محبوبیت بیشتری بین درباریان و مردم عادی داشت همواره رفتاری محبت امیز نسبت به برادرش داشت اما کمبوجیه فقط او را به عنوان یک تهدید دائمی برای حکومتش می دانست. در نتیجه بعد از فتح مصر دستور داد بردیا به ایران باز گردد. متاسفانه بردیا در مسیر بازگشت به ایران به دستور کمبوجیه کشته شد. اما خطر بردیا بعد از مرگش نه تنها کمتر نشد بلکه بیشتر هم شد. یکی از افرادی که در قتل بردیا نقش داشت از این موقعیت استفاده کرد و برادر خودش را به عنواند بردیا وارد ایران کرد و رسما برادر این فرد در غیاب کمبوجیه کشور را حکومت می کرد. کمبوجیه به این خبر واکنش شدیدی نشان داد و اعتراف کرد که بردیا واقعی کشته شده است اما از انجایی که شاهدان قتل از حضور بردیا دروغین سود بیشتری می بردند سخنان کمبوجیه را تکذیب کردند و گفتند که پادشاه این جملات را هنگام جنون می گوید.رفتار عجیب بعدی کمبوجیه زمانی بود که دستور حمله به لیبی و کارتاژ را صادر کرد. این پادشاه دیوانه که شهوت کشورگشایی او را کور کرده بود، (پنجاه هزار) نفر را بدون بررسی شرایط و گرفتن مشورت از دیگران به سمت لیبی روانه کرد و طبق گفته تاریخ شناسان این تمامی این پنجاه هزار نفر زیر طوفان شن نا پدید می شوند و حتی یک نفر از انان هم بر نمی گردد. بعد از این شکست مطلق پادشاه که عصبانی شده بود دستور حمله به اتیوپی را صادر می کند که در این جنگ هم به طرز افتضاحی شکست می خورد و به مصر باز می گردد. در مسیر بازگشت پادشاه، مصریان را می بیند که مشغول پرستش و برگذاری جشن برای آپیس(گاو مقدس مصریان) بودند که فکر می کند این جشن ها به دلیل شکست او برگذار شده است! در نتیجه دستور می دهد مردم عادی کشته شوند، کاهنان شکنجه و خودش هم گاو مقدس را زخمی می کند که این گاو مقدس چند روز بعد در اثر جراحت از بین می رود.ایا جنون کمبوجیه پایان داشت؟ خیرکمبوجیه هنگام بازگشت به ایران دیوانه وار ترین درخواست ممکن را از موبدان زرتشتی می کند. پادشاه که شیفته خواهرش رکسانا شده بود از موبدان می خواهد قانونی پیدا کنند که طبق ان پادشاه بتواند با خواهرانش ازدواج کند! موبدان قانونی می یابند که طبق ان شاه پارس هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد، در نتیجه کمبوجیه رسما اولین امپراتوری در ايران می شود که با محارمش هم بستری می کند. بعد از رکسانا کمبوجیه كه خوشش امده بوده و با دیگر خواهرش یعنی اتوسا هم ازدواج و هم بستری می کند.این پادشاه دیوانه که فرزندی نداشت حتی به زن مورد علاقه اش هم رحم نمی کند و بعد از اینکه رکسانا چندین بار برای بردیا عزاداری میکند با کتک زدن او ابتدا باعث مرگ کودک درون رکسانا و چند روز بعد همین اسیب ها باعث مرگ خود رکسانا هم می شود.در نهایت کمبوجیه به علت مرگی که هنوز به طور دقیق مشخص نیست شر خودش را از سر امپراتوری پارس کم می کند. طبق کتیبه به جا مانده از داریوش در بیستون، کمبوجیه(به مرگ خود مُرد) به طور واضح تر اگه بگیم یعنی خودکشی کرده است.بعد از مرگ کمبوجیه امپراتوری هفت ماه به دست بردیا دروغین حکومت می شود تا اینکه داریوش اول که عمو زاده کوروش بود به کمک آتوسا، همسر و خواهر کمبوجیه، نیرنگ بردیا دروغین را اشکار می کند و با سرکوب کردن گروه ها مخالف رسما حکومت هخامنشیان را به دست می گیرد. بعد ها اتوسا و داریوش با هم ازدواج می کنند که ثمره ان ازدواج پادشاه دیوانه دیگری به اسم خشایارشا می شود.</description>
                <category>mimsadgim</category>
                <author>mimsadgim</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 19:37:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاندان براتیون چگونه ایجاد شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mimsadgim/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-kppupgg7bfyr</link>
                <description>براتيون‌ها با شعار «خشم از آن ماست» حكومت می‌کردند.



صدها سال قبل از اینکه شورش رابرت براتیون علیه تارگرین‌ها شکل بگیرد، اینار تارگرین بعد از اینکه دخترش، دینیس رویابین، رویایی دید که بر اساس ان تمام والریا به عنوان بزرگ‌ترین شهر تمام دوران‌ها در آتش می‌سوزد تصمیم گرفت خاندان تارگرین را از والریا به وستروس منتقل کند و در دراگون استون ساکن شوند..و بله درست حدس زدید. ۱۲سال بعد از رفتن تارگرین‌ها، والریا که در آن خاندان‌های اژدها سوار بسیار زیادی حضور داشتند، به دلایل نامعلومی در آتش می‌سوزد و تمام افراد ساکن آن شهر عجیب از بین می‌روند. پس از این نابودی بزرگ است که در تمام دنیاهای شناخته شده، فقط تارگرین‌ها صاحب اژدها می‌مانند.دینیس رویابین و دیدن رویایی که خاندانش را نجات داد.صد سال بعد از این مهاجرت، تارگرین‌ها حکومت مقتدری در دراگون استون شکل داده بودند و ایریون تارگرین، نوه اینار تارگرین، بر دراگون استون حکومت می‌کرد. این حاکم سه فرزند رسمی و تعدادی حرام‌زاده‌ داشت.آن سالها در سرزمین‌های جنوبی، سنتی با عنوان (حق شب نخستین) وجود داشت. طبق این رسم، لردهای یک منطقه صاحب بکارت دختران آن منطقه بودند و اگر دختری ازدواج می‌کرد، لرد حق این را داشت که اولین سکس دختر را رقم بزند و سپس آن دختر به دست شوهرش می‌رسید. (جالب است بدانید که این رسم تا حدود ۳۰۰,۴۰۰ سال پیش در اروپا روج داشت.) ایگون فاتح، ویسنیا و رینیس فرزندان رسمی او بودند. یکی از حرام زاده های او، اوریس براتیون بود. اوریس و ایگون با توجه به اینکه تقریبا همزمان به دنیا آمده بودند، با هم بزرگ شدند و بهترین دوستان هم بودند. طبق گفته اساتید دراگون استون، ایگون فاتح جز دو خواهرش (که همسرانش هم بودند) و اوریس براتیون با هیچ فرد دیگری صمیمی نبود.سالها گذشت و با مرگ ایریون تارگرین، فرزندش ایگون فاتح لرد دراگون استون شد. ایگون تارگرین برخلاف پدرش فردی بلندپرواز بود و تصمیم گرفت با سه اژدهایی که خود و دو خواهرش داشتند، تمام هفت پادشاهی وستروس را فتح و آنها را به سرزمینی واحد تبدیل کند.ایگون فاتح و برادر ناتنی‌اش اوریس براتیونقبل از گفتن ادامه داستان باید پادشاهی استورم و خاندان دوراندون آشنا شویم..یکی از پادشاهیان کهن وستروس، استورم بود. قلمرویی که توسط خاندان دوراندون و در راس آن آرگیلاک مغرور اداره میشد. این پادشاهی در سالهای دور وسعت بسیار زیادی داشت، تقریبا تمام شرق وستروس، اما با گذر زمان و به دلیل بی‌کفایتی حاکمان سابقش، بخش‌های زیادی از مرزهایش را از دست داد و تنها سرزمین‌های کمی برای آنها باقی‌مانده بود. سرزمین‌های که اگر دلاوری‌های آرگیلاک نبود، همان ها را هم از دست میداد.اما مشکل اساسی این خاندان جای دیگری بود. آرگیلاک پیر شده بود و جز دختری باکره هم جانشینی نداشت. او که میدید دیگر توان گذشته را ندارد و سرزمینش در معرض نابودی توسط دشمنان است، دست به دامان ایگون تارگرین شد. آرگیلاک به ایگون گفت که با تنها دخترش ازدواج کند و به عنوان جهیزیه هم سرزمین‌های شرقی گادزای را مال خود کند. منطقا ایگون این پیشنهاد را نپذیرفت. زیرا خودش دو همسر داشت و البته سرزمین‌های که آرگیلاک به او وعده داده بود، رسما متعلق به هارنهال بودند و آرگیلاک باتوجه به اینکه سالیان دور آنها را در اختیار داشت، وعده آن‌ها را داده بود.پس از مدتی ایگون از طریق یک قاصد پیامی برای آرگیلاک فرستاد. به او گفت که تمام سرزمین‌های استورم که همچنان زیر نظر آرگیلاک بودند را به تارگرین‌ها بدهد. تضمین آن هم ازدواج دختر آرگیلاک با برادر ناتنی ایگون، یعنی همان اوریس براتیون باشد.پیشنهادی که با خشم آرگیلاک مغرور روبه‌رو شد. برای فردی مثل او هیچ آبروریزی بزرگتر از این نبود که دخترش را به دستان یک حرامزاده‌ بسپارد. در نتیجه دستان قاصدی که از طرف ایگون آمده بود را قطع کرد و آن دستان را همراه با نامه‌ای برای ایگون تارگرین فرستاد.در آن نامه نوشت:«اینها تنها دستانی هستند که حرامزاده‌ تو از سمت من خواهد گرفت.»دستانی که آرگیلاک برای ایگون فاتح فرستاد.همه انتظار واکنشی شدیدی از ایگون داشتند اما او صبر کرد.حال به ادامه داستان برسیم. ایگون فاتح تصمیم به فتح وستروس گرفته بود و با کمک سه اژدها که در خدمتش داشت این رویا اصلا دور از تصور نبود.او ابتدا همه حاکمان وستروس را دعوت کرد که در برابرش زانو بزنند و تسلیم شوند که جز چند لرد کوچک کسی به او پاسخ مثبت نداد. این رد شدن اثری روی تصمیم ایگون فاتح نداشت.لشکری که از دراگون استون حرکت کرد عظیم نبود اما برای شروع کافی بود. او چند قلعه و لرد را به راحتی و با آتش اژدها تسلیم کرد. فراموش نکنید که ایگون فاتح صاحب بالریون یا همان وحشت سیاه بود. برای اینکه درک بهتری از ابعاد بالریون داشته باشید باید گفت که در مقام مقایسه، دروگون، به عنوان بزرگترین اژدها دنریس، حکم مورچه‌ای در برابر فیل نسبت به بالریون دارد.بالریون، واگار و مراکسز سه اژدهایی بودند که برای ایگون فاتح مبارزه می‌کردند.پس از چند فتح او حکومت کوچکی تشکیل میدهد و مهمترین پست‌ها را بین یاوران قدیمی خود تقسیم اما می‌کند‌ اما مهمترین پست را به اوریس براتیون می‌دهد. عنوان دست پادشاه. ایگون می‌گوید:« از این پس اوریس براتیون سپر من، ستون من و دست راست قدرتمند من خواهد بود» عنوان دست پادشاه از همان زمان وارد وستروس شد.فتوحات ایگون ادامه دارد. لشکر او چهار قسمت شده. سه اژدها و سواران تنها هرکدام به یک سمت وستروس رفتند و اوریس براتیون که فرمانده سواره نظام تارگرین‌ها بود، هرکجا که احساس نیاز میشد حضور می‌یافت.یکی از این مکان‌ها پادشاهی استورم بود. جایی که ملکه رینیس و لشکر سواره با فرماندهی اوریس به تقابل آرگیلاک فاتح رفتند. آرگیلاک لشکرش را به شمال استورم‌اند برد. آرگیلاک قصد سورپرایز کردن اوریس را داشت، در نتیجه تصمیم گرفت پیش از رسیدن لشکر تارگرین‌ها به قلعه‌هایش و در یک محیط باز با آن‌ها ور‌به‌رو شود. تصميمي كه هرگز جواب نداد، زيرا ملكه رينيس سوار بر اژدها و از بالا تمام ارتش آرگيلاك را ديد و جزييات آن را به اوريس براتيون اطلاع داد. لشكر استورم دو برابر دراگون استوني‌ها سرباز و حدود چهار برابر آن‌ها شواليه و اسب جنگي داشت. اوريس كه از اين جطييات و كمبود نيرو جنگي اطلاع داشت، بالاي تپه‌ها موقعيت قدرتمندتر را از ان خود كرد.آن روز ظوفان بزرگی رخ داد به همین دلیل به آن نبرد، لقب آخرین طوفان را داده‌اند. فرماندهان ارگيلاك از او خواستند كه منتظر پايان باران بماند و سپس حمله كند. اما پادشاه مغرور استورم مخالفت كرد و دستور آغاز حمله را داد. لشكر اوريس براتيون بالاتر بود و در نتيجه هر تلاشي كه دوراندوني‌ها ميکردند محکوم به شکست بود. شیب تپه‌ها زیاد و گلی بودن زمین در اثر باران هم مزید بر علت میشد که نظم ارتش ارگیلاک به هم بخورد. با وجود تمام این موارد باز هم پیشروی ارگیلاک پیشروی خوبی می‌کرد تا زمانی که ملک رینیس و اژدهایش، مراکسز، به اسمان رفتند. اینجا بود که ارتش آرگیلاک رسما تار و مار شد.اوریس با ارتشش نزد او رفت و از آرگیلاک که جز چند نفر کسی برایش نمانده بود خواست تسلیم شود که با مخالفت او روبه‌رو شد. پس اوریس از اسب پیاده شد و در نبردی تن به تن شوالیه پیر را شکست داد.پایان نبرد طوفان نهایی با مرگ آرگیلاک مغرورآرگیلاک مرده بود اما دخترش ارگلا که به کله‌شقی پدرش بود، همچنان در قلعه پادشاهی استورم حضور داشت. او دروازه قلعه را بست و هنگامی که ملکه رینیس با اژدهایش برای مذاکره رفت با تنها یک پاسخ از جانب ارگلا روبه‌رو شد. «شاید قلعه را بگیرید ولی تنها با استخوان، خون و خاکستر نصیب شما خواهد شد.»این پاسخ باب میل سایر افراد حاضر در قلعه نبود. آنها که اخبار سایر قلمروها و آتشی که اژدهایان به پا کرده بودند را شنیده بودند و اصلا دوست نداشتند قربانی بعدی آتش این هیولاها باشند. در نتیجه همان شب در بالای قلعه پرچم‌ صلح آویزان ، دروازه‌ها را باز و بانو ارگلا را در زنجیر و برهنه تحویل اوریس براتیون دادند. همه انتظار رفتاری خشن از اوریس براتیون داشتند اما او در آرام‌ترین حالت ممکن و با دستان خودش زنجیرها را باز کرد. شنل خود را دور او انداخت و پس از ریختن شرابی برایش، از شجاعت‌ها و دلاوری‌های پدر ارگلا در جنگی که سپری کرده بودند برایش تعریف کرد.آرگلا و اوریس براتیوناو برای گرامیداشت شاه درگذشته، ارتش و تعهدات خاندان دوراندون را در اختیار خود گرفت و گوزن دوراندون را نشان خودش کرد. او همچنین استورمز اند را پایتخت خود و ارگلا را به عنوان همسرش معرفی کرد.اوریس براتیون تا سالها و زمان رخ دادن حوادث دورن، دست پادشاه و حاکم استورمز اند بود. اما پس از آن حوادث استعفا داد و ایگون هم درخواست تنها دوستش را پذیرفت تا اوریس براتیون سالهای پایانی عمرش را در استورمز اند و در کنار همسرش ارگلا سپری کند و انرژیش را صرف پایدار کردن خاندان براتیون به عنوان تازه تاسیس ترین خاندان تمام وستروس کند.سیصد سال پس از آن اتفاقات، رابرت براتیون،که گفته شده شبیه‌ترین فرد به اوریس براتیون بود، از نوادگان اوریس و خاندان براتیون حکومت تارگرین‌ها را به پایان می‌رساند و آن‌ها را از وستروس بیرون میراند.</description>
                <category>mimsadgim</category>
                <author>mimsadgim</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 18:49:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم روبان سفید (white ribbon)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-white-ribbon-w3vmfrtd7vxr</link>
                <description>نقد فیلم روبان سفید یا چگونه چند کودک می توانند یک جنگ جهانی راه بیندازند؟میشاییل هانکه را می توان یکی از متفاوت ترین کارگردان های معاصر دانست. کارگردانی صاحب سبک که فیلم هایش از یک فرمول تکراری پیروی می کنند اما هرگز محصولی تکراری تحویل نمی‌دهد و هر فیلمش از دیگری کامل تر است.روبان سفید هم از این قاعده مستثنی نیست. علاوه بر اینکه می توان در آن برخی از نشانه های همیشگی هانکه را دید، سورپرایز هایی هم برای مخاطب در بر دارد.(اسپویل الرت)فیلم با مونولوگ گفتن یک فرد مسن آغاز می‌شود که قصد گفتن داستانی از سالیان دور را دارد. طبق توضیحات پیرمرد با وجود اینکه زمان زیادی از رخ دادن این رویداد ها گذشته است اما هنوز اسرار آن فاش نشده‌اند. فیلم ظاهرا در روستای کوچکی، در آلمان، جریان دارد و داستان شش خانواده که هر کدام نشانگر قشر های مختلف جامعه هستند را روایت می‌کند.سکانس آغازین فیلم که به نوعی سرآغاز تمام اتفاقات است، زمین خوردن اسب پزشک روستا را روایت می‌کند که پزشک در این حادثه شدیداً آسیب می‌بیند. اولین آشنایی ما با مردم روستا در همین صحنه رخ می‌دهد، جایی که دختر دکتر برای کمک نزد پدرش می‌آید. از این جا به بعد، به ترتیب با شخصیت های مختلف آشنا می‌شویم. ابتدا قابله ای را می‌بینیم که طبق اطلاعات راوی از زمان مرگ همسر دکتر، همراه با فرزند بیمارش در کنار دکتر و خانواده اش زندگی می‌کنند‌. در ادامه با معلم و دانش آموزان آشنا می‌شویم. یکی دیگر از معما های فیلم در همین جا بیان می‌شود، جایی که کودکان به جای رفتن به خانه هایشان، با یکدیگر به بیرون روستا و خانه دکتر می‌روند. در سکانس بعد وارد خانه بارون، مالک بزرگ روستا، می‌شویم. جایی که همسر هنرمند بارون با معلم سرخانه فرزندش موسیقی تمرین می‌کند و رفتاری نامناسب با فرزندش دارد.تا اینجا هانکه اطلاعاتی از روستا و مردمان آن به ما ارائه می‌کند. روستا دارای مردمانی متفاوت از طبقات اجتماعی مختلف است. افرادی که هر کدام سبک زندگی مخصوص به خود را دارند. در سکانس های بعدی هانکه باز هم مقدمه چینی می‌کند و افراد بیشتری معرفی می کند. به خانه کشیش می‌رویم و شاهد رفتار نامناسب او با فرزندانش هستیم که قصد دارد از طریق تنبیه آنها را تربیت کند. یکی دیگر از مهم‌ترین خانواده های فیلم، خانواده کشاورزی هستند که تمامی اعضا آن نزد بارون کار می‌کنند. آشنایی ما با آنها از طریق مرگ مادر خانواده در کارگاه بارون است. در ادامه با آخرین خانواده نیز آشنا می‌شویم، خانواده مباشر بارون.حالا که با شش خانواده اصلی فیلم آشنا شدیم بهتر می‌توانیم فیلم و دنیای ذهنی میشائل هانکه را بشناسیم.فیلم در یک روستا کوچک جریان دارد اما می توان آن نشان دهنده هر جامعه‌ی بزرگ و عقب مانده ای دانست. جامعه ای که توسط ثروتمندان و ماموران دینی کنترل می‌شود. هر کدام از خانواده ها نشان دهنده بخشی از جامعه هستند. خانواده بارون به عنوان طبقه ثروتمند، بیشترین نفوذ را میان مردم دارد و بخشی زیادی از جامعه را تحت کنترل قرار دارد. اما فراموش نکنید هیچ حاکمی نمی‌تواند به تنهایی مردم را کنترل کند بلکه به عامل دیگری نیز نیاز دارد. آن عامل در این روستا(جامعه) کشیش است. همان طور که در فیلم دیدیم، در تمامی زمان های حساس بارون در کنار کشیش قرار دارد و حتی برای تهدید کردن مردم از کلیسا(محل کار کشیش) استفاده می‌کند. تا کنون با نقش بارون و کشیش در روستا آشنا شدیم. افرادی که برای کنترل مردم با یکدیگر همکاری می‌کنند. فیلم طبقه های دیگری را نیز معرفی می‌کند. خانواده کشاورز نشان دهنده طبقه محروم و کارگر هستند که اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند اما هیچ توانایی در برابر قدرت، بارون، ندارند و حتی زمانی که یکی از افراد خانواده‌شان را از دست می‌دهند مجبور به سکوت و ادامه فرمانبری هستند. هانکه به زیبایی و کات های پیاپی زندگی این طبقات مختلف را شرح می‌دهد. برای مثال جایی که از خانواده بارون مستقیما به خانه کشاورز کات می خورد یا در جایی پیانو بزرگ و اشرافی همسر بارون را با پیانو محقر معلم مقایسه می‌کنیم.دیگر فرد مهم فیلم معلم روستا است.می توان معلم را نماد روشنفکران جامعه دانست. فردی متجدد که در تمامی لحظات قصد راهنمایی نسل جدید (فرزندان اهالی روستا) را دارد و همواره برای بهبود اطرافش تلاش می‌کند.یکی از مهم‌ترین عناصر فیلم نماد پردازی است.حتی نام فیلم هم برگرفته از این نماد ها است. (روبان سفید)طبق تعاریف جهانی سفید نشانه پاکی و معصومیت است. معصومیتی که انگار در میان نسل جدید جایی ندارد. یکی دیگر از مهم‌ترین نماد های فیلم کنار هم بودن کودکان است. جز یک یا دو سکانس، در تمامی سکانس ها کودکان به صورت گروهی نشان داده می‌شوند که نشان دهنده اتحاد و جداناپذیر بودن آنها است.از دیگر نماد های فیلم می‌توان به نام شخصیت ها اشاره کرد. در فیلم فقط بارون به عنوان قدرتمندترین فرد با اسم خودش صدا زده می‌شود و دیگران را با شغل هایشان و ارتباط آنها با بارون نامیده می‌شوند. مباشر، کشیش، زن بارون، معلم و ... .حالا که شخصیت ها و دنیای فیلم را شناختیم بیایید ادامه داستان را بررسی کنیم.یکی از مهم‌ترین و عمیق‌ترین سکانس های فیلم، صحنه راه رفتن مارتین، پسر کشیش، بر روی پل است. جایی که کودک قصد دارد به سبک خودش با خدا صحبت کند اما معلم (نماینده روشنفکران) او را از آن حالت خارج می‌کند و زندگی واقعی را برایش نمایان می‌کند.فیلم سرشار از تضاد است که باعث ایجاد احساسات گوناگون درون مخاطب می‌شود. برای مثال در یک سکانس شاهد صحنه شیرین آشنایی معلم و پرستار نوزادان بارون هستیم اما در سکانس بعد دو فرزند دکتر در مورد مرگ و تلخی های آن صحبت می‌کنند. بعد از این سکانس ها شاهد دیالوگ بین پدر و پسر کشاورز هستیم که در مورد بارون و واکنشی که باید نشان بدهند صحبت می‌کنند. در حالی که پسر جوان اعتقاد دارد باید از بارون(فرد قدرتمند) انتقام گرفت، پدر او را دعوت به آرامش می‌کند.می گذرد و به جشن سالانه روستا می‌رسیم. جایی که تمامی کشاورزان بارون در خانه او جمع می‌شوند و مشغول به جشن و شادی می‌شوند. کارگرانی که زحمت کشی را دو دستی تقدیم بارون می کنند تا این ارباب اندکی غذا به آنها بدهد. اما جشن امسال یک تفاوت دارد و آن هم قیام تنهایی پسر کشاورز علیه بارون است. جایی که با یک داس تمام محصولات یکی از مزارع بارون را نابود می‌کند. آن هم در حالی که سایر کارگران مشغول خوشگذرانی زودگذر و احمقانه هستند. اما این کار پسر کشاورز اصلا برای پدرش خشنود نیست و بعد از برگشت از جشن با پسرش درگیر می‌شود. زیرا اعتقاد دارد این کار پسر باعث غضب بارون و در نتیجه بیکار شدن سایر اعضا خانواده می‌شود. اگر که فکر می‌کنید حواشی این جشن تمام شده سخت در اشتباهید. با فرا رسیدن شب اعضا خانواده بارون متوجه می‌شوند که پسرشان، زیگی، گم شده است. تمام کارگران بسیج می‌شوند و در انتها پیکر نیمه جان زیگی کوچک به خانه باز می‌گردد. در پی این رویداد بهانه ای گیر همسر بارون می آید تا او را ترک کند. چند روز بعد از این رویداد مشخص می‌شود که بارون تمام اعضا خانواده کشاورز را اخراج کرده و آنها زندگی بسیار سختی دارند. در یکی از روز ها دکتر از بیمارستان باز می‌گردد و ما متوجه می‌شویم از زمان مرگ همسر دکتر تا کنون، این فرد با قابله رابطه جنسی داشته است اما مشخص است که رابطه بین آنها شکرآب شده است.یکی از ویژگی های سینما هانکه خشونت و آزار دادن مخاطب است. اما این کارگردان برخلاف اکثریت کارگردان های اروپایی، به صورت غیر مستقیم مخاطب را آزار می‌دهد. برای مثال در رابطه‌ی بین دکتر و قابله ما شاهد کتک خوردن و آسیب دیدن جسمی زن نیستیم اما دیالوگ طولانی بین آن دو شکل می‌دهد که طی آن چندین دقیقه پیاپی زن توسط مرد به بدترین شکل تحقیر می‌شود و ما هر لحظه دعا می‌کنیم که این گفت‌وگو زودتر به پایان برسد. یا در جایی که کشیش قصد تنبیه فرزندان خود را دارد ما شاهد کتک خوردن آنها نیستیم اما صدای آه و ناله کودک را به بی رحمانه ترین شکل ممکن می‌شنویم. دیگر نمود این سبک کارگردانی در صحنه ارتباط جنسی دکتر با دختر خودش است. جایی که هر دو کودک دکتر به مظلومانه ترین شکل اشک می ریزند اما دکتر با خیالی راحت زیپ شلوار خود را بالا می‌کشد.هر کدام از شخصیت ها به نحوی دچار فروپاشی می‌شوند اما این فروپاشی در شخصیت کشاورز از همه آشکار تر است. جایی که خودکشی می‌کند اما حتی فرزندان او نیز به دلیل مشکلاتی که دارند برایش ناراحت نمی‌شوند. مثل اینکه آرامش و هانکه با هم رابطه ای ندارند. کشیش پس از مدتی فکر می‌کند که فرزندانش از گناه پاک شده‌اند و روبان آنها را باز می‌کند. در فلسفه هانکه حضور این نماد ها به معنای عدم آنها است. روبان سفید بسته شده به اجبار، یعنی تلاش بیهوده برای پر کردن یک خلأ. در ادامه شاهد بازگشت همسر بارون به همراه فرزندانش به خانه هستیم. به نظر می‌آید قرار است کمی آرامش ادامه دار داشته باشیم اما بلافاصله شاهد حضور کشیش در مدرسه هستیم و در آنجا دخترش را تنبیه می‌کند‌. مونولوگ گفتن کشیش در کلاس لحظه ای بسیار حیاتی است. جایی که رسما کشیش از فرزندانش (نماد نسل جدید) ناامید شده است.سیاهی ها ادامه دارند. ارتباط جنسی پزشک با دخترش، بریدن سر گنجشک و تشکیل صلیب با قیچی و جسد پرنده و ...اما غیرممکن است در مورد سینما هانکه صحبت کرد ولی از تکنیک های او چیزی نگفت.این فیلم هم مانند تمامی آثار استاد شاهکاری فنی و سرشار از شات های فوق العاده است، طوری که می‌توان از اکثر شات های بیرونی به عنوان والپیپر استفاده کرد. استفاده از برداشت های بلند برای نفوذ در وجود بیننده است. جایی که به جای استفاده از کات های پی‌درپی، شاهد برداشت های طولانی هستیم.یکی دیگر از تکنیک های هانکه نشان ندادن تمام سر شخصیت ها است. جایی که به جای دیدن محیط، بیننده چهره سرد و بی‌حس شخصیت ها هستیم.فیلم تماما سیاه سفید است که این مورد مصداق بارزی از خدمت فرم به محتوی است. سایه پردازی ها و تقابل رنگ های روشن و تیره، بهترین ابزار کارگردان برای انتقال پیام مد نظرش است. برای مثال در صحنه جشن همه کاراکتر ها و زیردستان بارون لباس تیره پوشیده‌اند اما بارون و همسرش به عنوان اشخاص قدرتمند لباس سفیدی به تن کرده‌اند که آنها را کاملا از سایرین متمایز می‌کند.دیگر مصداق این بحث استفاده از دوربین سیال و ثابت است. هر زمان که قرار است شاهد اوضاع آشفته شود شاهد دوربین سیال هستیم، مانند صحنه رقص معلم و پرستار. اما زمان هایی که شخصیت ها با هم گفت و گو می‌کنند دوربین ثابت است.در اواخر فیلم شاهد حضور بیشتر کودکان و معلم هستیم، طوری که در اکثریت سکانس ها حضور دارند. در یکی از این سکانس ها شاهد صحبت معلم با دختر مباشر هستیم. جایی که دختر بچه به معلم در مورد کارلی، فرزند قابله، هشدار می‌دهد. دختری که بر خلاف موج کودکان اطرافش حرکت می‌کند و قصد هشدار دادن به دیگران را دارد اما بزرگان در برابر هشدار های او بی‌تفاوت هستند اما در ادامه زمانی که پلیس ها برای بازجویی او می‌آیند چیزی نمی‌گوید. در ادامه معلم به دیدار دختر مورد علاقه اش می‌رود و بیشتر اعتماد او را جلب می‌کند. با نزدیک شدن به پایان فیلم، هانکه حرفش را عریان تر بیان می‌کند. جایی که همراه با کارلی آسیب دیده، یک نامه نیز پیدا می‌شود.(در انتها بیشتر در این مورد صحبت خواهیم کرد)یکی دیگر از صحنه های جذاب فیلم که به زیبایی تقابل طبقات مختلف اجتماعی را نشان می‌دهد، صحنه درگیری بین فرزند بارون و فرزندان مباشر است. جایی که زیگی با پول پدرش سوت سالمی دارد اما فرزندان مباشر نمی‌توانند برای خود سوت درست کنند. در نتیجه سوت او را به زور می‌گیرند و به خانه می‌برند. اما این رفتار اصلا مورد تایید پدرشان نیست و به دلیل این رفتار آنها را تنبیه می‌کند‌.از اینجا به بعد سلسله ای از اتفاقات رخ می‌دهند. ابتدا آشکار شدن شکاف بین بارون و همسرش، آغاز جنگ جهانی اول، فرار کردن قابله و دکتر از شهر، صحبت های معلم با کشیش در مورد کودکان و در نهایت جمله پایانی راوی که می‌گوید بعد از جنگ هرگز مردم روستا را ندیده است.تمامی این اتفاقات برای اینکه فیلم و معنای آن کامل شوند، لازم هستند.رسیدن به یک پیام.(اتفاقات و رویداد ها خودشان اهمیت ندارند بلکه پیش زمینه ها و عواقب آنها مهم هستند)مهم نیست که (چه کسی) دست به خشونت زده است، بلکه مهم این است که (چرا) دست به خشونت زده‌اند.هانکه با این فیلم به زیبایی ریشه های وقوع دو جنگ جهانی تلخ و نابودگر را بیان می کند.کودکانی که با خشونت و ناملایمات بزرگ می‌شوند و مهم نیست از چه طبقه ای باشند. در یک جامعه مریض تمامی افراد آسیب می‌بینند. از پسر ارباب گرفته تا پسر کارگر.فراموش نکنید همه چیز از خانه آغاز می‌شود. خانه ای که توسط یک حاکم اداره می‌شود و سرتاسر اجبار است. اجباری که باعث بیدار شدن ضمیر سیاه هر شخص می‌شود.برای درک بهتر این موضوع برگردیم به عقب، جایی که کنار جسم نیمه جان فرزند عقب مانده نامه‌ای پیدا می‌شود که روی آن نوشته شده است: «مجازات این فرزندان به دلیل گناهان پدران و مادران شأن است.»مسئول هر اتفاقی که رخ می‌دهد بزرگان آن جامعه هستند. شیوه غلط حکومت داری آنها سبب رشد یک هیولای غیرقابل کنترل می‌شود.این رفتار های پایه گذار جنگی است که تمام دنیا را نابود می‌کند.رفتار که در یک بخش جهان به شکل استالینیسم نمایانگر می‌شود و در بخش دیگری از جهان به شکل نازیسم</description>
                <category>mimsadgim</category>
                <author>mimsadgim</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 18:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>