<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mina.golbazkhani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mina.golbazkhani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:19:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>mina.golbazkhani</title>
            <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارغوان... خاطره ساز ادبیات و دوران تحصیل ام</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%85-w3bsndihvnxj</link>
                <description>ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من...شعراستاد شفیعی کدکنی به مناسبت بزرگداشت نود سالگی هوشنگ ابتهاجسال ها پیش وقتی رشته تحصیلی ام رو انتخاب می کردم دنبال دلم رفتم. ادبیات خوندم چون عاشقش بودم و هستم. دانشگاه ادبیات خوندم با رودکی و فردوسی و فرخی شروع شددل من همی داد گفتی گواهیکه باشد مرا روزی از تو جداییبا عطار هفت شهر عشق را گشتیم با مولانا پله به پله تا ملاقات خدا رفتیم. موقعی که مغولان هجوم آورده بودند از بلخ راه افتادیم و به ری رسیدیم و در قونیه رحل اقامت افکندیم. با مولانا به عرفان و شناخت راه یافتیم و با سعدی هم سفر گشتیم و غزل های عاشقانه اش را برکردیم. با حافظ زیستیم و شب نشینی کردیم به ادبیات معاصر رسیدیم... این جای کار دیگر درسمون تموم شد و کم معاصر خوندیم. خودم شروع کردم. همون سال ها بود یه روز خبر آسمونی شدن قیصر امین پور رو شنیدیم و سخت بود باورش.این روزها با همه شان زندگی می کنیم همه ی بزرگان ادب. از قرن ۴ تا....اگر روزگاری برگردم بی شک باز هم ادبیات را انتخاب می کنم.امروز تولد هوشنگ ابتهاج عزیز(سایه) است. دیروز بزرگداشتش در شهر«بن» آلمان برگزار گردید. شاعر ارغوان ...بزرگداشتی که دوست داشتم  در سرزمینم برگزار می شد اما ... کم اند «م. امید ها، م‌. سرشک ها، سایه ها و....منزل هوشنگ ابتهاج و درخت ارغوان ارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروزآفتابی است هوا یا گرفته است هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون   آفتابی به سرم نیست   از بهاران خبرم نیست  آنچه می بینم دیوار است  آه این سخت سیاه   آنچنان نزدیک است  که چو بر می کشم از سینه نفس  نفسم را بر می گرداند  ره چنان بسته که پرواز نگه   در همین یک قدمی می ماند   کورسویی ز چراغی رنجور   قصه پرداز شب ظلمانی ست   نفسم می گیرد   که هوا هم اینجا زندانی ست   هر چه با من اینجاست  رنگ رخ باخته است   آفتابی هرگز   گوشه چشمی هم   بر فراموشی این دخمه نینداخته است   اندر این گوشه خاموش فراموش شده   کز دم سردش هر شمعی خاموش شده   یاد رنگینی در خاطر من   گریه می انگیزد   ارغوانم آنجاست   ارغوانم تنهاست  ارغوانم دارد می گرید   چون دل من که چنین خون ‌آلود   هر دم از دیده فرو می ریزد   ارغوان   این چه رازی ست که هر بار بهار   با عزای دل ما می آید؟  که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است  وین چنین بر جگر سوختگان  داغ بر داغ می افزاید؟   ارغوان پنجه خونین زمین  دامن صبح بگیر   وز سواران خرامنده خورشید بپرس   کی بر این درد غم می گذرند ؟   ارغوان خوشه خون  بامدادان که کبوترها   بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند   جان گل رنگ مرا   بر سر دست بگیر   به تماشاگه پرواز ببر   آه بشتاب که هم پروازان  نگران غم هم پروازند  ارغوان بیرق گلگون بهار   تو برافراشته باش   شعر خونبار منی   یاد رنگین رفیقانم را  بر زبان داشته باش  تو بخوان نغمه ناخوانده ی من   ارغوان شاخه همخون جدا مانده من</description>
                <category>mina.golbazkhani</category>
                <author>mina.golbazkhani</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2018 11:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک دست تکان می دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-rngzdh3qc1le</link>
                <description>آرام گام برمی دارم. به پشت سرم نگاه می کنم. می بینم گذشته است؛مثل آبی که اولین بار از چشمه جوشید یا نسیمی که گره روسری درختان را باز کرد.از سر گذشته است و شده است سرگذشت.از مرزها از دریاها از اقیانوس ها از کهکشان راه شیری می گذرم و همچنان می گذرد. امروز می گذرد و فردا می شود دیروز. و فردا به اندک لحظه ای رخت امروز را به تن می پوشاند.دلم تنگ می شوداز مرز هم که می گذرم، دلم تنگ می شودقاصدک در سیم های خاردار لب مرز برایم دست تکان می دهد. اندکی دگر در دستانم می نشیند.اینجادرست در یک قدمی باز هم دلم تنگ  می شود...</description>
                <category>mina.golbazkhani</category>
                <author>mina.golbazkhani</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2018 20:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی می ترسم مغزم بزرگ تر از قلبم باشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-vxlvy2nfa4ul</link>
                <description>همه آسمون رو دیدیم و می بینیم؛حداقل یک بار در روز. اونم اولین ساعات صبح. اما... اما کی بهش با دقت نگاه کردیم؟ مثلا با این دید که بسترمون زمین است و روپوشمان ستاره ها. هیچ وقت حد و مرزی تو آسمون دیدیم؟ نه... حد و مرز مال آسمون نیست... به قول اینشتین... اینا رو گفتم که به معرفی کتاب زیبایی بپردازم پیشنهاد زمستونی کم حجم و پرمعنا:خیانت اینشتین: اریک امانوئل اشمیتاشمیت در نوشتن نمایشنامه عالی است. البته این نظر منه. تو این نمایشنامه چند لحظه ای دست زیر چونه می گذارین و گفتگوی اینشتین رو با یه ولگرد در مورد جنگ، نگرانی از جنگ، ساخت بمب اتمی و صلح طلبی می بینین.نگرانی اش رو حس می کنین و انگار کنارش نشستین و دارین دنبال راه حل می گردین.برشی از کتاب:*وقتی آسمون رو نگاه می کنین، حد و مرزی بینین؟ وقتی ستاره رو ها رو می بینین، فکر می کنین که گذرنامه و ویزا و گمرک و رنگ پوست اصلا چه معنی داره؟*دنیا رو آدم هایی که مرتکب بدی می شن خراب نمی کنن، دنیا رو کسایی از بین می برن که بدون کوچک ترین واکنشی نظاره می کنند.****ولگرد:بسه! شما تحسین برانگیزیناینشتین: من؟ من تحسین برانگیزم؟ این هم خیلی نسبیه. در زیر نقاب این دانشمند بزرگ، یک پدر کوچولو و یک شوهر تقریبا نامریی پنهان شده. من به اعتمادشون خیانت کردم. من... دو بچه ی مریض مادرزادی، یکی مرده و دیگری در تیمارستان. یک پسر درخشان، هانس آلبرت که در برکلی مهندسی هیدرولیک تدریس می کنه که حتی کم تر از همکارام می بینمش.گاهی می ترسم که مغزم بزرگ تر از قلبم باشه****ولگرد: من آدم ها رو همون طوری که هستن قبول می کنم، شما می خواین عوض شون کنین.اینشتین: درسته. امروز مسئله ی انرژی اتمی نیست، مشکل قلب انسان هاست. باید اول قلب ها رو خلع سلاح کرد بعد ارتش رو***زندگی مثل دوچرخه است. اگه نمی خوای تعادلت رو از دست بدی، باید رو به جلو بری.</description>
                <category>mina.golbazkhani</category>
                <author>mina.golbazkhani</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 20:06:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوج خوشحالی چیه؟ تجربه کلاس دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani/%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-u6bakh144awv</link>
                <description> اوج خوشحالی چیه؟ چه قدره؟ چه جوریه؟ چه زمانی؟ و...خوشحالی یعنی چی؟ شاید روزانه با خودمون در مورد خوشحالی فکر کنیم یا از افراد بشنویم تو مترو،تاکسی،رادیو و... یا حتی بخونیم، ببینیم و از نزدیک خوشحالی ها رو لمس کنیم. باید منتظر بمونیم تا بیاد یا نه؟من می گم خوشحالی ها ساختنی اند یعنی خودمون معمار خوشحالی ها هستیم پس نباید منتظرشون باشیم. در چندین سالی که مدرس هستم، امروز بهترین تجربه ی خوشحالی تدریس من بود در حالی که ابتدا با شوق نبود.امروز روز آدینه، تصمیم بر این بود که هرگز سراغ درس و تدریس نرم؛ یعنی از اول هفته واسه جمعه برنامه چیده بودم، اما داستان تغییر کرد و این گونه شد.امروز ساعت ۱۰  تلفنم زنگ خورد و نام موسسه روی صفحه به زیبایی رخ نمود.مدیر موسسه:سلام خانم. صبحتون بخیرمن:سلام روزتون بخیر. ممنونم. بفرماییدمدیر:مادر دو دختر دوقلو تماس گرفتند و واسه  امروز معلم می خوان. می تونید کلاس برگزار کنید؟من:نه متاسفانه. من امروز وقت ندارم و اصلا جمعه ها کلاس ندارم.مدیر:پس بگم نمی آیید؟من:بله. ممنونده دقیقه بعد... تلفنم زنگ خورد??مدیر:سلام خانم. پدر و مادر اون دوقلوها خیلی اصرار کردند. می گن فردا بچه هاشون امتحان عربی دارند. خواهش کردند که قبول کنید. هر ساعتی که خودتون بفرماییدمن:آخه خانم... خب ۹۰دقیقه استمدیر:نه ۳ ساعتمن:واااای خیلیهمدیر:،لطفا قبول کنید. خیلی اصرار کردندمن: چی بگم والا. چشمتلفن قطع شد. آدرس و تماس هماهنگ شد و من رأس ساعت ۲:۴۵ در کلاس حاضر بودم. ساعت ۳ دو دختر زیبا وارد شدند؛ یکی بدون سلام و دیگری با صدایی از نای وجود و بسیار آروم. در فاصله ی سه متری من نشستند تا مثلا درس یاد بگیرند. لبخند زدم و آروم نزدیک شدیم تا درس شروع شه. ده دقیقه ی اول ،کلاسمون خیلی ساکت بود، اما کم کم جون گرفت و حتی خاطره هم تعریف کردیم.۹۰ دقیقه ی اول کلاس تموم شد. ساعت ۴:۳۰ پدر و مادر وارد کلاس شدند و با هم پرسیدند:ادامه می دین؟ می مونین؟من:بله. چرا؟ چیزی شده؟پدر و مادر:نه. چیزی نشده. ممنون. همین جوری پرسیدیم.من: بسیار خوب۹۰دقیقه ی دوم کلاس خیلی عالی بود و خوش گذشت. دو تا خواهرها زیاد ارتباط خوبی نداشتند. کمی به هم نسبت به جواب دادن و نوشتن و... حسادت داشتند. قل بزرگ می گفت من چند دقیقه بزرگترم من اول می گم. یا می گفت من باید سمت راست شما بشینم تا بهتر جواب بدم. منو با خواهرم جابجا کنید.کلی درس دادم و خندیدیم. ساعت ۵:۱۵ وسط درس دادن یهو قل بزرگ تر کاغذی رو که تا زده بودم روی جواب ها بذارم، ازم گرفت. بهش گفتم: بذار مبحث تموم شه بهتون استراحت می دم.قل بزرگ : الان چند ثانیهمن:باشهقل بزرگ: بفرماکاغذ مستطیلی زرد رنگ را به دستم داد. نگاهش کردم. نوشته بود: «بسیار معلم خوبی هستید»من:مرسی عزیزم. همین رو بلند می گفتی. ممنونم. شما هم خیلی خوبیدرس ادامه یافت... ساعت ۵:۵۰قل کوچکتر:خانوم یه لحظه اجازهمن: جانم. بگوقل کوچکتر: الان. صبر کنینبرگه ی آبی رو به دستم داد و با لبخند نگاهم کرد. روی آن نوشته بود«خانم شما خیلی مهربان هستید. سپاس❤»با تلاش و اصرار تونستم بهشون بگم که این جمله رو بلند بگن و نیازی نبود بنویسند و خلاصه گفتند.من: ممنون عزیزم. شما هر دوتون مهربونین و خوبین. منم دوستون دارم.نمی دونم واقعا لایق این دوست داشتن و مهر   بودم؟نمی دونم واقعا لایق این دوست داشتن و مهر   بودم؟تو اون لحظه ها غیر از تدریس عربی چه مهری به وجود آمده بود؟چی شده بود؟ همه ی دانش آموزا و دانشجوها تشکر می کنن اما تشکر و احساس اینا متفاوت بود. بوی دلنشینی داشت. آمده بود؟چی شده بود؟ همه ی دانش آموزا و دانشجوها تشکر می کنن اما تشکر و احساس اینا متفاوت بود. بوی دلنشینی داشت.کلاس تموم شد. دم در پدر و مادر تشکر کردند  و گفتند:مرسی خانوم.  شما معلمی  بودین که بچه ها باهاتون می خندیدند و خیلی راحت حرف می زدند. واسمون خیلی خوب و خوشحال کننده بود. ممنونمن: خواهش می کنم. نفرمایید. بچه هاتون خیلی دوست داشتنی اندپدر و مادر: آخه ... نمی دونیم فهمیدید یا نه؟!من: چی رو؟پدر و مادر: این بچه ها مبتلا به اوتیسم هستند. اونم حاد. زیاد یا شاید اصلا ارتباط برقرار نمی کنند. خیلی کم با دیگران، بچه ها، دانش اموزان، مربی ها و... ارتباط برقرار می کنند.من: نه....!!! واقعا؟! من اینو  اصلا حس نکردم. خیلی کلاسمون خوب بود. عالی.پدر و مادر: بله متاسفانه.من: چرا تاسف؟! فقط باید اگاه بود و کنارشون بود. بهشون اعتماد و امید بخشید. بفهمونیم که مثل بقیه اند. توانا هستند. حتی در برخی موارد قوی ترند. انگیزه خیلی مهمه.چهره ی زیبایی دو قلوها در اشک چشمانم غوطه ور شد. خداحافظی کردم و نفهمیدم کی از سربالایی دزاشیب به تجریش رسیدم. خوشحال بودم. خیلی زیاد. اینا خیلی خوب بودند و من غرق در خوشحالی بودم.کلاسی که ابتدا به علت کمبود وقت نمی خواستم و از بودنش ناراحت بودم، اکنون برایم حکم بهترین ها رو داشت و موجب افتخار. لذت بخش بود و من به خاطر توانایی بچه ها آسوده خاطر پر و بال گرفته بودم. فکر می کردم چه قدر خوب  است ارتباط با این بچه ها .چه قدر لذت بخش ومهربانی ها و ابراز علاقه شان بی شیله و پیله است. ناب ناب است؛ بدون ناخالصی. کیمیاست کیمیا. و این افتخار است و زیبا و پرانرژی ارتباط با این بچه ها .چه قدر لذت بخش ومهربانی ها و ابراز علاقه شان بی شیله و پیله است. ناب ناب است؛ بدون ناخالصی. کیمیاست کیمیا. و این افتخار است و زیبا و پرانرژی به این فکر می کنم کلاس امروز تقدیر بود یا انتخاب من؟ خوشحالی ام و حس خوب امروزم نوشته شده بود یا من ساختم؟مهم این بود که خوشحالی ها می تونه یه کاغذ کوچک دختر پایه هشتمی باشه و اوج احساساتش نه با دبدبه و کبکبه.هر روز بهترین لحظه ای که می سازی می شه اوج خوشحالی و بقیه ی لحظه ها به ترتیب خوشحالی شون کمرنگ تر می شه؛ مثل طیف رنگ ها.زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگپرشی دارد اندازه ی عشقزندگی ضرب زمین در ضربان دل ماستآسمان مال من پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.چه اهمیت داردگاه اگر می‌رویندقارچ‌های غربت؟سهراب سپهری</description>
                <category>mina.golbazkhani</category>
                <author>mina.golbazkhani</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2018 21:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی در باب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.golbazkhani/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-oozp3npigwbe</link>
                <description>جستارهایی در باب عشقهمه ی ما با واژه ی«عشق» آشناییم و خمیرمایه ی وجودمان عشق است. مگر می توان عاشق نبود؟!عاشق نشد؟! این کلمه ی سه حرفی ساده با ظاهری مهربان دنیای گسترده ای دارد که به قول مولاناعقل در شرحش چو خر در گل بخفتشرح عشق و عاشقی هم عشق گفتعشق بن مایه ی خیلی از شعرهای زبان فارسی است از فرخی سیستانی قرن ۵«دل من همی داد گفتی گواهیکه باشد مرا روزی از تو جدایی»بگیر تا عطار و مولانا و سعدی و حافظ و شاملو  مشیری و فروغ  و امین پور و مصدق و... همه از عشق می گویند.من می گویم عشق کسب کردنی نیست باید نسبت به آن آگاهی پیدا کرد. نمی توان کسب کرد؛ مثلا بنشینی سر کلاس و آموزگار بیاید، عشق را درس دهد، امتحان بگیرد و نمرات را اعلام کند.خیلی وقت ها و اغلب افراد خودشان سراغ عشق می روند؛ چون می خواهند بفهمند و تجربه کنند. به قول دوستم«ما برای فهم عشق می رویم سراغ آزمون و خطا و کسب تجربه به قیمت شکستن دل بقیه و شکسته شدن دل خودمان به دست بقیه»پیشنهاد فوق العاده خواندنی:بخونیدش ... اگه عاشقید، اگه عاشق شده اید و عشقتان را از دست داده اید اگه هنوز عاشق نشدید...خلاصه حتما بخوندیش. آلن دو باتن عشق و داستان و روانشناسی و فلسفه را با هم آمیخته است. آگاهمان می کند از دل دادن و دل بستن و دل شکستن و عشق. یا شاید درس.برشی از کتاب:وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملا تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بود و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.اگر خودمان را کمی بیشتر دوست بداریم، عشق می تواند برای همه فرآیندی بی رنج باشد.گناه کلوئه در رد کردن عشق در وهله ی نخست بستگی داشت به این که من تا چه اندازه با از خودگذشتگی به او عشق ورزیده بودم ؛چون اگر عوامل خودخواهی وارد نیت من شده بود، در آن صورت کلوئه هم به همان اندازه محق بود که رابطه مان را خودخواهانه قطع کند.**در کتاب ضیافت افلاطون، اریستوفانس به این حس آشنایی اشاره می کند و مدعی می شود که معشوق«نیمه ی»از مدت ها پیش گم شده ی خود ماست که بدن ما در اصل به آن متصل بوده.ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامد</description>
                <category>mina.golbazkhani</category>
                <author>mina.golbazkhani</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2018 20:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>