<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا اسکندرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mina.skz2812</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:43:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مینا اسکندرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mina.skz2812</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دری انتهای کوچه ی بن بست</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.skz2812/%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-wgek12azt5em</link>
                <description>خیال در دایره های بی پایان پیچید و پیچید، گردبادی شد، چرخید و چرخید سرگردان مرا میبرد در دایره های بزرگ و بزرگتر، بالا و بالاتر، یک باره رهایم کرد در خطی عمودی بر سطحی افقی، این چه خیالی بود، از کدام ذهن شلیک شد؟خیالم شهری بود سراسر پر از تصاویری که مرا یاد شعری می انداختند که فراموش کرده ام و یک موسیقی که شاید هرگز نواخته نشده است و جایی که نمیدانم آنجا بودم یا نبودم.من سوار بر مرکب خیال به سمت زیباترین فریب دنیا میروم.دنیای پایان های بی پایان، سختی های آسان، دنیایی پر از کوچه های بنبست .در منتهی الیه چنین بنبستی، چند قدم مانده به استیصال محض، دری است که باز میشود، دری مشخصا انتزاعی و مبهم، اما آخرین رگ زنده ای که انگار روح مختصر مارا به کالبد حیات متصل نگه میدارد، دری که گاهی روح مارا از مردن نجات میدهد.از در عبور می کنم، از نردبان قصه ها بالا میروم، برای لمس حسی که در آن زندگی نکردم، برای رسیدن به رویاهایی که روحم را التیام میبخشد، آنجا که چیزهایی به زندگی میدهد و چیز هایی از آن میگیرد.شاید زیباترین توصیف از پشت درهای انتهای بنبست، جمله ی فرانسوا تروفو باشد که میگوید « در عشق بیمارگونه ی من به سینما تردیدی نیست، قتی میگویم سینما زندگی مرا نجات داد مبالغه نمیکنم. اگر خودم را غرق سینما کردم شاید به این دلیل است که زندگی مرا راضی نمیکرد».سینما، دنیای پشت درهای بسته، دنیایی پر از آرمان زندگی در پستوی خیال، سعادتی دیریاب و غیرمعمول بین هنر و زندگی.شاملو قبل از آیدا زنی را نشناخت و من قبل از سینما زندگی را. سینما شد مکتب و من شدم مریدی با پاهای برهنه بر خار مغیلان. وقتی وارد دنیای فیلم و سینما میشوی درمیابی که جوهر زندگی بیش از هر هنری با سینما عجین است.در تامل های مریدانه ام، همانجا که پوست سیاه و بیجان شب را میشکافتم، پس از صرف صبحانه ای در تیفانی، برای نجات ازگارد می رفتم و سپس دکتر استرنج برایم دریچه ای باز میکرد و خود را جنگجویی در کنار عثمان و در حال مبارزه علیه بیزانس میافتم.در گوشه و کنار دنیا بودم و نبودم، یک ساعت در جمع نجبای اسکاتلند بودم و یک ساعت طراح لباسی در یکی از مغازه های شانزلیزه.در بحبوحه ی تاملاتم بود که دریافتم سینما هم مانند زندگی انسان از دوبخش تشکیل شده، دو بخشی که هرکدام دنیایی و قصه ای دارد.بخش سورئال، پر از تصورات و تخیلات و افکار و امور تصادفی عینی نهفته در نظم ظاهری واقعیت. و بخش رئالیسم و نئورئالیسم در اتمسفری از حقیقت محض و فکت زندگی. و مهم تر از همه، ارتباط تصویری، که تطابق پذیری روح انسان و سینما را به تعالی میرساند.دقیقا نمیدانم علاقه ی وافر من به سینما و سینما رفتن از کجا شروع شد، شاید از روزی که بین رفتن به سینما و شهربازی، دیدن فیلم در سینما را انتخاب کردم و به جای خوردن پشمک صورتی چسبناک به خوردن پاپکرن بدون نمک اکتفا کردم.همه ی پنج شنبه هایی که حتی صف اول صبح و دعا خواندن اختیاری کاملا اجباری سر ظهر هم نمیتوانست شوق رفتن به سینمای بعد از مدرسه را از من بگیرد.تمامی روزهایی که در سینما بهمن خیابان امام گذشت، عین تمام فیلم هایی که هرهفته آنجا دیدم مقابل چشمانم است.علاقه ی بی حد و حصر من به سینمای کوچک و تقریبا غیر استاندارد خیابان امام بهشهر، برای همه غیر قابل باور بود، تقریبا در حدی که اگر مرا گم میکردند، در حال دیدن پستر ها در سالن سینما پیدا میکردند.سینمایی که همخوانی نامش با ماه تولدم دلیلی بود تا حس مالکیتم به سینمای بچگی هایم بیشتر شود. در تمام دو سالی که به بهانه ی درس و کنکور نتوانستم به سینما بروم، حسرت نرفتن به سینما را با دیدن فیلمهایی که هر چند هفته و یواشکی در خانه میدیدم، کمرنگ میکردم.فیلم هایی که مرا کم کم در خانه حبس کرد و از سینمای محبوبم دورتر و دورتر.دنیای رنگی تر و هیجان انگیز تری بود ولی سینما بهمن، مثل ویروس سرماخوردگی، همیشه لا به لای سلول هایم کز کرده بود و هر از چندگاهی بیرون میآمد و عرض اندام میکرد و مرا دست و پا بسته، با نخی نا مرئی به سمت خودش میکشید.به سینما های زیادی رفتم، فیلم های زیادی دیدم ولی رویای اکران خصوصی فیلم در سینما بهمن، سینمای من، که فقط خودم باشم و خودم و ساعت ها در آن فیلم ببینم، هرجای دنیا هم که بروم مثل خوره در جانم میماند.سینما بهمن برای من مثل عطر مورد علاقه است که هیچوقت تغییرش نمیدهم، مثل ته دیگ سیب زمینی با کنجد است که هیچوقت طعمش از یادم نمیرود.الان دیگر سینما بهمن، فقط یک مشتری دارد که پشت درهای بسته اش می ایستد، دختری که در سالن سینمابا رویا هایش میرقصد</description>
                <category>مینا اسکندرزاده</category>
                <author>مینا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 17:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدون</title>
                <link>https://virgool.io/@mina.skz2812/%DA%86%D9%85%D8%AF%D9%88%D9%86-sb28asp2ztfh</link>
                <description>چشمام از نور زیاد اذیت میشه، خیلی وقته رنگ نور و روشنایی به خودم ندیدم .نمیدونم چند سال گذشته ولی حتما تموم شده که الان من اینجام، یه ضربه دو ضربه، پشت، بغل، جلو، افقی، عمودی  از گرد و غبار تو هوا جلو چشمام تار میشه، گرد و خاک که رفت انگار سبک شدم. چند سال پیش که داشتم میومدم انگار تو دلم درد و غم جا کرده بودن حس میکردم یه دسته میچکا خودشونو تو دلم به در ودیوار میکوبن .هر یک کیلو درد و غم سه کیلو حساب میشه، انقدر سنگین بود که منم داشتم میترکیدم، جا داشت بیست سی کیلو اضافه بار بخوره بهم .اصلا انگار میخواست کل شهر رو جمع کنه تو من و با خودش بیاره، هر قسمتی رو که باز میکرد اول یه دنیا غم میریخت توش بعد وسیله هاشو یکی یکی میچید.اخرین چیزی که ادما میذارن، همیشه مهمترین چیزیه که دارن با خودشون میبرن، یه قاب عکس، یه کتاب خاص یا مثلا عطری که بوش با همه ی عطر های دنیا فرق داره...وقتی رسیدیم یه مدت جلو در اتاق بودم، هرکی رد میشد یه نگاه چپکی بهم مینداخت، من فقط یه مشت صدا میشنیدم «پاشو جا به جاش کن دیگه» «این بازم که اینجاست » ....انگار همه میدونستن نباید اینجا باشم، ولی قرار هم نبود کسی بهم دست بزنه، شده بودم آینه دق که اگه بهم دست میزدی، دیگه هیچوقت درد این سفر دست از سرت بر نمیداشت.هرزگاهی هم دوتا پا میدیدم که از جلوم میرن و میان، اروم، با عجله، خسته، خوشحال، ناراحت .... تا حالا از روی راه رفتن آدما فهمیدین خوشحالن یا ناراحت؟ شما هم اگه مثل من دقت میکردین یاد میگرفتین بعد یه مدت دیگه جایی رو نمیدیدم، دیگه پایی رو نمیدیدم، تاریک شد، خیلی تاریک . کاش این چرخا مستطیل بودن که نچرخه چرخشون، همین چرخایی که جون کندن تا به اینجا نرسن، ولی رسیدن، کسی همقرار نبود برای این رسیدن به پیشوازشون بیاد. داشتم میگفتم، حالا که اینجام دیگه احتمالا همه چی تموم شده، قراره راهی بشیم.این دفعه خیلی سبکم اصلا انقدر سبکم دلم میخواد پرواز کنم، انگار هرچی خوشی تو دنیا بوده یک جا ریختن تودلم، حتی میچکا ها هم دارن اواز میخونن....-دوباره همون منظره، نصف شب، در نیمه باز اتاق، چمدون منتظر و منی که جنین وار روی تخت دراز کشیدم ...آخرین باری که این منظره رو دیدم مثل مسافری بودم که یه روز بارونی زمستون چمدون به دست تو یه ایستگاه متروکه ایستاده و چشم دوخته به سیاهی ته ریل ها، انتظار، انتظار، نا امیدی.... چترشو برداشت، چمدونو ول کرد و رفت، چند قدم جلو تر چترشم تو هوا ول کرد.نا امیدی باعث میشه از خیس شدن نترسی، یا شایدم میخواست بارونو بغل کنه تا کسی اشکاشو نبینه. بارون بند میاد ولی اون هنوزم گریه میکنه، نا امیدی ترس از خیس شدنو ازش گرفت، تنهایی ترس دیده شدن اشکاشو .اگه استاد ریاضیمون الان بود، بزرگ روی تخته مینوشت &lt; تنهایی+ ناامیدی= از دست دادن تمامی ترس ها &gt; بعدم اثباتش میکرد مثل همونموقعی که اثبات کرد &lt; ۲۰ دقیقه درس خواندن دانشجو در روز = نمره ۲۰ در پایان ترم &gt;.البته وقتی نمره درس ریاضی ۱ رو در کارنامه دیدیم فهمیدیم که اثبات ها فقط به درد همون کلاس ۹ صبح شنبه ها میخورند و بس، نه بیشتر.حالا دیگه اونمسافر چمدون به دست تو ایستگاه متروکه نیستم، یه ترکیب خیلی عجیب از امید و شادی و انگیزه ام که دست پا در آورده، همه ی خوشی ها و آرزو هاشو ریخته تو چمدونش، داره میره که این دفعه بهتر زندگی کنه، قدر همه چیو بدونه و بیشتر از قبل امیدوار باشه .الان تو همون ایستگاهی هستم که آخرین بار با دوستام خداحافظی کردم، از دور میبینمشون، دسته ی چمدونمو سفت میچسبم و میدووم به سمتشون، صدای آواز میچکا میشنوم، چمدونم انقدر سبکه انگار داره رو هوا پرواز میکنه، یه لحظه برمیگردم عقب، نکنه جا گذاشته باشمش یه وقت .فکر کنم از خوشحالی توهم زدم وگرنه وسط این ایستگاه امکان نداره صدای میچکا بشنوی...</description>
                <category>مینا اسکندرزاده</category>
                <author>مینا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 16:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>