<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا عباسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minaabbasi871</link>
        <description>دختر بازیگوشی بودم که هیچ چیز جز نوشتن، نمی‌تونست منو میخکوب نگه‌داره، و حالا نویسندگی جزئی از هویتم شده..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 05:53:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3512238/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینا عباسی</title>
            <link>https://virgool.io/@minaabbasi871</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزی که از دور می‌درخشید</title>
                <link>https://virgool.io/@minaabbasi871/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-kddmlh4rmpa7</link>
                <description>هر انسانی، یک‌بار برای رسیدن به یک نفر دیر می‌کند، و بعد از آن برای رسیدن به دیگران عجله‌ای ندارد...توی یه عصر زمستونی تو تجریش قدم می‌زدم. هوا سرد بود و نمه‌نمه برف می‌اومد، اون‌قدر که فقط یه لایه نازک روی زمین نشسته بود. خیابونا شلوغ بود، صدای بوق ماشینا، حرفای آدم‌ها، همهمه‌ای که همیشه تو این خیابون جاریه. داشتم فکرم رو می‌بردم یه جای دیگه که یهو یه چیزی از دور برق زد و توجهم رو جلب کرد. بین اون همه رفت‌وآمد، اون همه نور، یه چیز کوچیک وسط خیابون داشت می‌درخشید.کنجکاو شدم. آروم‌تر راه رفتم، بعد یه کم نزدیک‌تر شدم. رسیدم بهش. یه درِ نوشابه بود، همین! یه تیکه فلز که فقط تو نور چراغا برق می‌زد. همون‌جا وایسادم و با خودم فکر کردم... تو زندگی چند بار چیزی که از دور قشنگ به نظر می‌رسید، وقتی بهش رسیدم، دیدم هیچ ارزشی نداره؟ چند بار چیزی که فکر می‌کردم قراره منو خوشحال کنه، وقتی تو دستم گرفتم، دیدم فقط یه توهم بوده؟ولی یه سوال دیگه هم ته ذهنم گیر کرد... اگه سمتش نمی‌رفتم، اگه بی‌خیالش می‌شدم، شاید یه عمر حسرتشو می‌خوردم. شاید همیشه تو ذهنم یه سوال می‌موند که &quot;نکنه واقعا چیزی بود که باید می‌دیدم؟&quot; شاید گاهی باید بریم، باید ببینیم، باید تجربه کنیم، حتی اگه آخرش فقط یه درِ نوشابه باشه که رو زمین افتاده و تو نور چراغا برق می‌زنه...تو هم تا حالا چیزی تو زندگیت بوده که از دور برات قشنگ و خواستنی به نظر بیاد، ولی وقتی بهش رسیدی، فهمیدی که هیچ ارزشی نداره؟ یا برعکس، چیزی رو نادیده گرفتی و بعدا حسرتشو خوردی؟ برام بنویس، دوست دارم بدونم…</description>
                <category>مینا عباسی</category>
                <author>مینا عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 21:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سکوت کویر، خودم و پیدا کردم</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-mhs0n9pio6r3</link>
                <description>سعدی چه زیبا گفت: &quot;بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی.&quot; این یعنی زندگی به‌خودی خود، مثل یه جامه که باید تجربه‌ها و سختی‌ها اون رو شکل بدن. آدم تا تجربیات مختلف نداشته باشه، نمی‌تونه بفهمه که چه چیزی می‌خواد از زندگی. سفر هم مثل همون تجربه‌هاست. وقتی میری سفر، یه چیزی بیشتر از جاهای جدید و دیدنی پیدا می‌کنی. چیزی که شاید حتی خودت نمی‌دونی چی هست، ولی وقتی باهاش روبرو می‌شی، شگفت‌زده می‌شی. تنها که سفر می‌کنم، از خودم می‌پرسم: &quot;چرا باید برم؟&quot; شاید خیلی‌ها فکر کنن که سفر یعنی فرار از یه روزمرگی، یعنی هیجان، یعنی سرگرمی. اما وقتی وسط کویر تنها هستم، زمانی که فقط صدای باد و شن‌ها توی گوشم می‌پیچه، می‌فهمم که برای رهایی از فکرهای بی‌وقفه و دغدغه‌هایی که همیشه سرم بودن، باید تنها باشم. زندگی بدون هیچ چیزی جز خودت و دنیای اطرافت، چیزی بیشتر از هیجان‌های لحظه‌ای رو بهت می‌ده. اون لحظه‌ای که در سکوت شب کویر ساز کالیمبا می‌زنم، صدای سازم میره توی باد و با هر نوتی که میزنم، احساس می‌کنم دارم چیزی رو پیدا می‌کنم. یه چیزی که همیشه از خودم مخفی کرده بودم. یه چیزی که شاید با هیچ حرفی نمی‌شد گفت، ولی وقتی توی اون لحظه توی کویر می‌زنم، می‌فهمم که این لحظات همون لحظات رهایی هستند.در سفر که با خودم تنها باشم، همه‌چیزهایی که قبلاً فکر می‌کردم مهم هستن، بی‌ارزش می‌شن. با قدم زدن توی کویر، می‌فهمم که این قدم‌ها بیشتر از یه حرکت ساده‌ان. این‌ها یعنی رها شدن از همه‌ی چیزهایی که قبلاً فکر می‌کردم باید بهشون اهمیت بدم. اینجوری که به سفر نگاه می‌کنی، می‌بینی که خود سفر هم جزئی از همون رشد و تکاملته. این همون چیزی هست که سعدی می‌گفت: باید سفر کنی تا کم‌کم بشی همون چیزی که باید بشی. مثل جامی که باید توی آتش بگذرونیش تا صاف بشه. من توی هر سفر یه تیکه از خودم رو پیدا می‌کنم. یه تیکه‌ای که شاید قبلاً هیچ وقت ندیده بودمش. این‌جوری میشه که کم‌کم به فهم این می‌رسی که سفر فقط جابجایی نیست، سفر یعنی پیدا کردن خودت.</description>
                <category>مینا عباسی</category>
                <author>مینا عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 18:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری تنهایی در کویر</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%BA%D9%88%D8%B7%D9%87-%D9%88%D8%B1-slyc82jtg4lu</link>
                <description>سفری که با تنهایی در کویر غوطه‌ور شد رفتم کویر ابوزیدآباد، جایی که زمین نفس می‌کشید و آسمان، پهن و بی‌انتها، روی سرم سایه انداخته بود. همین که پا گذاشتم داخل، یه موج عجیب پیچید توی هوا، یه جور تضاد که با چشم دیده نمی‌شد، ولی می‌شد حسش کرد. سکوت بود، اما  سکوتی که  خودش پُر از صدا بود. درختای خشک و تنها ایستاده بودن، از دور مرده، اما نزدیک که می‌شدی، زیر پوست ترک‌خورده‌شون زندگی هنوز جریان داشت.آدمای کویر هم یه جورایی شبیه درختاش بودن، جدی، خشک، انگار سال‌هاست که یاد گرفتن از دل سنگ آب بکشن و به غریبه‌ها بی‌اعتماد باشن. وقتی منو می‌دیدن، نگاه‌هاشون پر از سوال بود: «چرا تنهایی؟ چرا کسی باهات نیست؟» کمک که می‌کردن، انگار دنبال یه چیزی بودن، یه حساب و کتاب، یه نفعی. اما راستش، من نیومده بودم که با کسی حرف بزنم یا تو دل مردمش جا باز کنم. من اومده بودم کویر رو بشنوم، لمسش کنم، باهاش یکی بشم.روز اول  اقامتگاه بودم و استراحت کردم، اقامتگاهی که شبیه یه خونه‌ی قدیمی، بزرگ، با حیاطی که برای دویدن ساخته شده بود. چند تا اتاق کنار هم ردیف شده بودن، در و پنجره‌های قدیمی، دیوارایی که رد گذر زمان روشون مونده بود. حتی یه سرسره‌ی قدیمی هم گوشه‌ی حیاط بود، که نشون می‌داد یه زمانی اینجا پر از رفت‌وآمد و زندگی بوده.با چمدون رفتم توی یکی از اتاقا، یه اتاق ساده، بدون تخت، بدون هیچ زرق‌وبرقی. چمدونو یه گوشه گذاشتم، ملحفه‌ای پهن کردم روی زمین، دراز کشیدم. سقف بلند بود، هوا سرد بود . از پنجره‌، آسمون کویر معلوم بود، بی‌انتها، آروم، زمین و زمان اینجا برام یه جور دیگه می‌گذره. این اقامتگاه منو یاد سریال پدرسالار انداخت. چشمامو بستم، صدای باد توی حیاط می‌پیچید، و من گذاشتم اولین روز کویر، کم‌کم منو با خودش ببره…روز دوم، رفتم که کویر رو لمس کنم.خورشید تازه بالا اومده بود که زدم بیرون. آسمون رنگ آبی زیبایی داشت، از اون آبی‌هایی که فقط تو کویر می‌شه دید. یه طرف، ماشینای آفرود با سر و صدا شن‌ها رو به هوا می‌فرستادن، یه طرف دیگه، شترایی که آروم و باشکوه قدم برمی‌داشتن، مثل اینکه از دل یه قصه‌ی قدیمی اومده باشن. اما من دنبال هیجان نبودم، دنبال یه تجربه‌ی دیگه بودم.یه جای خلوت پیدا کردم، یه مشت هیزم جمع کردم و آتیش روشن کردم. سیب‌زمینی‌ها رو انداختم تو خاکستر داغ، صبر کردم تا پوستشون بسوزه، تا اون بوی دودی خوشمزه‌شون بلند شه. کنارش یه چای آتیشی درست کردم، از همونا که بوش با باد قاطی می‌شه و یه مزه‌ای داره که هیچ قوری و کتری‌ای نمی‌تونه بسازه. سیب‌زمینی‌ها پخته شد. لقمه‌ی اول رو که خوردم، حس کردم مزه‌ی کویر، همینه.بعد کفشامو درآوردم، پابرهنه رفتم روی شن‌ها. ماسه‌ها  گرم و سرد بودن، یه گرما و سرمای زنده، یه چیزی که از خورشید و باد گرفته بودن و حالا داشتن به من می‌دادن. آروم خوابیدم روی شن‌ها، دستامو فرو بردم تو خاک، چشمامو بستم، تا کمر تو شن فرو رفته بودم، نفس کشیدم. داشتم با زمین یکی می‌شدم، انگار کویر داشت منو تو خودش حل می‌کرد. بعد از یک ساعت بلند شدم، یه چرخ زدم، بعد دویدم،و یه جایی بین زمین و آسمون، فقط رقصیدم. باد از لای انگشتام رد می‌شد، شن‌ها زیر پام حرکت می‌کردن، من سبک‌تر از همیشه بودم.خورشید که رفت، آتیشی دوباره روشن کردم، آتیشی حالا توی تاریکی می‌درخشید، زبونه می‌کشید، سایه‌مو روی ماسه‌ها می‌رقصوند. ستاره‌ها یکی‌یکی ظاهر شدن، اما نه مثل شهر، که چندتاییشون توی دود و نور گم می‌شن. اینجا، انگار کهکشان از وسط سرم رد شده باشه، ستاره‌ها تا بی‌نهایت کشیده شده بودن.همه‌چی آروم بود، تا اینکه یه صدایی از دور اومد. یه زوزه‌ی کشدار، بعد صدای خش‌خش روی شن‌ها. گوش تیز کردم. چند تا روباه، چند تا شغال. حس کرده بودن یکی از دنیای خودشون وارد قلمروشون شده. با صداشون می‌گفتن: &quot;تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اینجا جای تو نیست. برو!&quot;یه لحظه مکث کردم، بعد یه نفس عمیق کشیدم، آتیشو خاموش کردم و آروم راه افتادم. اما می‌دونستم… یه تیکه از من، برای همیشه توی اون شب، توی اون شن‌ها، جا مونده.داستان ادامه داره.... </description>
                <category>مینا عباسی</category>
                <author>مینا عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 12:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همه از تنهایی سفر کردن تعجب می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-th4xf9wqv96a</link>
                <description>وقتی گفتم؛ می‌خوام تنهایی سفر کنم، گفتن: تنهایی؟ مگه می‌شه؟ نمی‌ترسی؟ چجوری می‌خوای تنهایی سفر کنی؟ خوش نمی‌گذره که، خانواده‌ت می‌ذارن؟ چرا با دوستات نمی‌ری؟ سفر تنهایی به درد نمی‌خوره.من با در نظر گرفتن همه این حرفها، تنهایی سفر کردن  رو انتخاب کردم، تو کشور ما امنیت پایینه، قبول. ولی این دلیل نمی‌شه که از تنهایی سفر کردن بترسیم یا قیدش رو بزنیم. اتفاقاً گاهی تنهایی سفر کردن می‌تونه کلی تجربه‌ی جدید و حس آزادی بهمون بده. مهم اینه که با برنامه‌ریزی و احتیاط، پیش بریم و ترس‌هامون رو کنار بذاریم.من معتقدم همه ما تنهاییم، تنها به دنیا می‌آییم و تنها از دنیا می‌ریم. اگه تنهایی خودمون رو ببینیم و بپذیریم، تنهایی دیگران رو هم می‌بینیم، اون وقته که از روی نیاز نه بلکه از روی عشق و محبت با دیگران ارتباط برقرار می‌کنیم. قرار نیست دیگران حال ما رو خوب کنن؟ یه نفر بیاد ما رو کافه ببره، سینما ببره، هیچکس در برابر ما وظیفه‌ای نداره. ما خودمون مسول حال خودمون هستیم. اگه تنهایی به من خوش نمی‌گذره، هیچ تضمینی هم نیست که با دیگران به ما خوش بگذره.وقتشه که تنهایی رو در آغوش بگیریم و با خودمون مهربون باشیم، وقتشه به درون خودمون پناه ببریم که غنی بشیم تا آدمها کنار ما آرامش رو لمس کنن.اگه درون غنی خودمون رو ببینیم، برده هیچکس نمی‌شیم و هیچکس رو هم به بردگی نمی‌پذیریم.والسلام داستان تنهایی ادامه دارد...</description>
                <category>مینا عباسی</category>
                <author>مینا عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 10:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>