<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا عقیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minaaghili</link>
        <description>علاقه مند به بهبود رشد فردی، استارتاپ، کارهای جدید و هیجان انگیز! هم بنیان گذار ویراساد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:48:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/169197/avatar/ErUkxD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینا عقیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@minaaghili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان پیدایش یک استارتاپ، از روزای اول شکل گیری ایده تا امروز</title>
                <link>https://virgool.io/virasad/virasad-history-r9fravrdn99q</link>
                <description>حدود یک سالی هست که ویراساد فعالیت رسمی خودش رو شروع کرده، توی این پست می خوام از مسیر و تغییر و تحولاتی که توی این یک سال گذروندیم بنویسمسال ۹۷ که توی یه کارخونه پوشاک مشغول فعالیت بودیم، جرقه ی ساخت یه محصول توی ذهنمون شکل گرفت. داستان از اون جا شروع شد که توی اون کارخونه از یه نمونه ی خارجی برای پایش وضعیت خط تولید مثل شمارش تعداد کار دوخته شده توسط هر شخص و محاسبه بهره وری استفاده می شد. از اون جایی که اون محصول ایرادای زیادی برای ماهایی که قرار بود باهاش کار کنیم، داشت؛ تصمیم گرفتیم یه نسخه ساده از اون رو خودمون بسازیمش!نسخه صفر سخت افزارموناین نسخه اولیه رو روی ماشین های ابتدا و انتهای خط تولید (یعنی دقیقا دو ماشین یکی ورودی و دیگری خروجی خط تولید) نصب کردیم و شروع کردیم به داده جمع کردن، بعد از یه مدت که داده ها جمع شدن و در لحظه می دونستیم ورودی و خروجی خط چقدره و روزای قل روهم می تونستیم چک کنیم تصمیم گرفتیم سخت افزار رو به چند تا ماشین دیگه هم متصل کنیم، که این دفعه یه ماشین دقیقا وسط خط تولید و دو تای دیگه هم نزدیک ورودی و خروجی انتخاب کردیم. باز شروع کردیم به داده جمع کردن و رفع باگ ها و نوشتن کد اختصاصی برای جمع کردن داده از هر ماشین دوخت یا همون چرخ خیاطی خودمون. توی خط تولید پوشاک تنوع ماشین ها بالاست و به خاطر همین لازمه برای هر ماشین یک کد اختصاصی برای شمارش تعداد کار دوخته شده نوشته بشه که این یکی از بخش های سخت کارمون بود. خلاصه ۵ تا ماشین رو متصل کردیم و داشبورد اولیه مون رو اوردیم بالا:نسخه صفر داشبورد نمایش داده هاحالا که ۵ تا ماشین متصل توی خط تولید داشتیم داده هامون قابل استناد تر نسبت به قبل بودن و در لحظه خط رو پایش می کردیم، یه داشبورد قشنگ تر آوردیم بالا با ویژگی ها و جزئیات بیشتر نسبت به قبلی که به محض قطع شدن یا به مشکل خوردن یکی از ماشین ها متوجهش می شدیم و می تونستیم تاریخچه رو هم بررسی کنیم:داشبورد قشنگ تر:)با استفاده از این داشبورد ایده های زیادی به ذهنمون رسید. مثلا تعیین الگوی رفتاری یه اپراتور ماهر، خیلی برامون جالب بود که یه فرد با تجربه و ماهر علاوه بر این که اطرافیان کیفیت و نحوه ی کارش رو قبول داشتن ما هم بدون شناخت مستقیمش می تونستیم بفهمیم که واقعا کارش خوبه، چون یه رفتار ثابت در نمودارهاش دیده می شد... (نقطه اتصال دانش و تجربه! که واقعا برای من شیرینه چون معمولا افراد تجربه محور نسبت به ایده ها و نظرات ما دانشگاهیا گارد دارن و اینجوری یه زبان مشترک پیدا می کنیم:)))) ) این شد که تصمیم گرفتیم از این داده ها استفاده کنیم و بتونیم یک الگوی رفتاری برای درجه بندی مهارت اپراتورها دربیاریم که در مورد مزیت هاش بعدا توی یه پست دیگه خواهم نوشت.یکی دیگه از ایده ها تعیین زمان استاندارد عملیات برای هر بخش بود که بچه های صنایع بیشتر باهاش آشنا هستن و همین قدر بگم که روش محاسبه اش به صورت تجربی با استفاده از کرنومتره و خیلی وابسته به خطای انسانی هست ( یکی دیگه از مشکلات دانشگاهیا و تجربیا همین بود که زمان استانداردی که ما از روی داده های خودشون بدست میاوردیم رو قبول نداشتن D: ) که ما به دنبال محاسبه ی اتوماتیکش از روی همین داده ها بودیم (و محاسبه اتوماتیک دیگه جایی برای بحث نمی گذاشت) با همه ی این توضیحات، حالا ما یه سخت افزار پایش داده های صنعتی داشتیم که اسمش رو گذاشتیم گارتکس ! + پ.ن: توی بلاگ گارتکس راجع به تفاوت هاش با نمونه ی خارجی ای که ازش ایده گرفتیم خواهیم نوشت. خلاصه هر روز ایده های بیشتری به ذهنمون می رسید برای غنی سازی این داده ها و حکم طلا رو برامون داشت:) (حتی همین الان هم که دارم راجع بهش می نویسم با اینکه مدت زیادی ازش گذشته اما هنوز یه ذوقی قند توی دلم آب می کنه، واقعا چیه این داده D: )بعد از اون سعی کردیم یکم جدی تر به ایده مون فکر کنیم و جاهای دیگه هم مطرحش کنیم، مثلا توی فراخوان های دیگه یا شتاب دهنده ها و ... ، از اون جایی که فیدبک خوبی گرفتیم و طرحمون یکی دو جا تایید شد دیگه واقعا تصمیم گرفتیم بیشتر روش وقت بذاریم که اینجا در موردش نوشتم و شرکت مون رو به صورت رسمی ثبت کردیم.  بعد از اینکه طرحمون رو توی یه کارخونه با یه صنعت دیگه هم اجرا کردیم، دیدیم این ایده می تونه خیلی جاهای دیگه هم استفاده بشه و اصلا می تونه تبدیل به یه پلتفرم جامع پایش بشه که تا حد زیادی نیازهای این بخش رو پاسخ بده! اینجا نقطه ای بود که دیدمون خیلی باز شد و تصمیم گرفتیم محصول رو پخته تر کنیم و اینجوری به بازار معرفیش کنیم که آقا هر کی میخواد هر چیزی رو پایش (یا بعضی جاها کنترل در مقیاس کوچیک) کنه ما راه حل داریم براش و اسم محصول سخت افزاری مون رو گذاشتیم واچر (watcher) :) فرشته ی واچر که اسم رو از روی این برداشتیم، واچر ما هم می چسبه زیر هر چیزی که بخواین پایشش کنین D:و اما خود واچر!واچر ایز کامینگ! نسخه دموبعد از اون شروع کردیم سایر ایده هایی که قبلا داشتیم رو با این محصول بهبود بدیم، مثلا مهدی یه دستگاه آبیاری اتوماتیک داشت که سال ها داشت یه گوشه ای خاک می خورد، با کمک دوستای دیگه شروع کردیم دوباره راهش انداختن و واچر رو متصل کردیم بهش و اسمش شد گرین تکس:گرین تکس در شب!کاری که واچر برای این دستگاه می کنه اینه که با پایش دما، رطوبت و نور، آبیاری و نوردهی رو به صورت اتوماتیک انجام میده و حتی می تونین دستی هم از راه دور روشن یا خاموشش کنین، برای گرین تکس دنبال اینیم که بذرهای مختلف رو باهاش تست کنیم و بتونیم یه برنامه مشخص برای هر کدوم دربیاریم و به همراه واچر ارائه بدیم، واسه همین از مهندس ها و فعالای حوزه کشاورزی خواهش می کنم نظراتشون رو با ما درمیون بذارنبریم سراغ ویراساد، تا الان چالش هایی توی این مسیر داشتیم، سردرگم بودیم که کدوم راه یا کدوم ایده رو انتخاب کنیم و ادامه بدیم، هر مشکلی که می بینیم و ایده ای که به ذهنمون می رسه رو با واچر می سازیم (مثل گارتکس، گرین تکس و یا مثل این نمونه کشت هیدروپونیک که قراره هوشمند یا واچریزه بشه D: ) و اگر کسی بخواد لوازمش رو در اختیارش قرار می دیم تا خودش بسازه (تجربه ی دلنشینیه محصولی رو بسازی و خودت ازش استفاده کنی یه چیزی مثل ایکیا) یا اینکه اگر حوصلش رو ندارن ما می تونیم بسازیم و ارائه بدیم..در حال حاضر هنوز توی مسیریم و نیاز به رشد داریم خلاصش بگم ما رو از نظراتتون بی بهره نذارین و اگه ایده ای دارین که توی ساختش واچر بهتون کمک می کنه بهمون بگین :)) + پ.ن: بعدی را تو بساز! (یعنی ایده ای که توی ذهنت داری و با واچر می تونی بسازیش)</description>
                <category>مینا عقیلی</category>
                <author>مینا عقیلی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 14:39:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجوی ارشدم یا یک استارتاپی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@minaaghili/graduate-student-or-startup-person-ilwseye7jutq</link>
                <description>اوایل سال گذشته که از استعفام نوشتم و از اینکه دیگه کارمند نیستم خوشحال بودم D: نمیدونستم تا چند ماه آینده چه اتفاقی میفته ...؟ بله من همون موقع که کارمند بودم و تا همین الان ک دارم این پست رو می نویسم یک دانشجوام، دقیق تر بگم کارمند بی جیره و مواجب دانشگاه! کارخانه ای به نام دانشگاه  مثل خیلیای دیگه که همزمان کار می کنن و درس می خونن من هم خیلی خوش بین فکر می کردم از پس هر دوتاش به بهترین نحو برخواهم اومد و تا یه جایی به ظاهر همه چیز خوب بود (تا قبل از شروع پروژه دانشگاهیم) اما مشکلات از جایی شروع شد که دانشگاه نیاز به یه کارمند تمام وقت داشت!من که از کار دیگه ام استعفا داده بودم که به استارتاپ مون برسم توقع شوکه شدن با دانشگاه رو به عنوان  جدی ترین مانع، نداشتم :/ شاید این سوال پیش بیاد که تو که انقد غر میزنی که دانشگاه اِله و بِله چرا رفتی ارشد یا چرا انصراف نمیدی؟جواب اینه : من کارم رو از طریق دوستای دانشگاه پیدا کردم و ایده استارتاپی مون هم توی اون کار به ذهنمون رسید که حتما درباره اش توی انتشارات ویراساد خواهم نوشت(خیلی سوسکی تبلیغ کردم که استارتاپمون اسمش ویراساده، البته اگه به بلاگش سر زدین شوکه نشین، تازه اول راهیم و بلاگ خلوته، چند ماه دیگه هم سر بزنین قول میدم پر باشه D: ) و یه جورایی حیفم میومد حالا که بیشتر راهش رو رفتم نصفه رهاش کنم (به قول اصفهانیا حَیفِس) و از اون طرف هم می تونستیم از امکانات دانشگاه مثل مرکز رشد و نوآوریش برای رشد استارتاپمون استفاده کنیم (بماند که ماه هاست فرم پذیرش رو فرستادم و علیرغم علاقه شون به ایده ما هنوز جواب درستی نگرفتم) خلاصه این شد که تصمیم گرفتم ارشدم رو تموم کنم.چرا دانشگاه جدی ترین مانع من شد؟خیلی ساده س، چون دانشگاه عملا شده کارخونه ی تولید مقاله و هیچ گونه نوآوری و نوآفرینی و حمایت از دانشجوهای شاغل در اون دیده نمیشه (دانشگاه من که رتبه دوم یا سوم رو بین بهترین دانشگاه های فنی مهندسی کشور داره که اینجوریه، مال شما رو نمیدونم اگه مثال نقض دارین خوشحال میشم بدونم) و اتفاقا وقتی که اساتید متوجه شاغل بودنتون بشن نه تنها ازتون حمایت نمی کنن بلکه برخورد جالبی هم باهاتون نمی شه و چه بسا بهتون سخت تر هم بگیرن:/قدیم ترها فکر می کردم همه لازمه دانشگاه رو تجربه کنن چون تا حد زیادی روی شکل گیری شخصیت آدم تاثیر گذاره ولی اخیرا به این نتیجه رسیدم که اگر خانواده برامون مثه دانشگاه نیس لازمه دانشگاه رو تجربه کنیم، اگر بخوام واضح تر بگم، خانواده ای رو تصور کنین که شغل مشخصی مثل تجارت، کشاورزی، تولیدی یا هر چیز دیگه ای رو دارن و فرزندان اون ها هم با رضایت خودشون علاقه مندن در همون مسیر فعالیت کنن، اگه این فرزندان دانشگاه نرن و بعد از اتمام دوران مدرسه شون برن توی اون کسب و کار قول میدم بعد از چند سال ( معادل سنوات دانشگاه) مهارت های شغلی، فردی و اجتماعی بالاتری نسبت به یه فارغ التحصیل دانشگاهی خواهند داشت و اگر بعد از اون دوره کسب تجربه با توجه به نیاز برن سراغ تحصیلات دانشگاهی احتمالا ایده آل ترین مسیر رو گذروندن، تلفیقی مناسب و متناسب از تجربه و دانش! حالا این رو مقایسه کنید با من و امثال من که تعدادمون کم هم نیست که بلافاصله بعد از مدرسه رفتیم دانشگاه بدون اینکه بدونیم چه چیزی نیاز جامعه هست و فقط صرفا از روی علاقه (واقعا بپذیریم که فقط علاقه برای موفق شدن توی یه مسیر کافی نیس) پا توی یه مسیر مبهم گذاشتیم ... اینه که خروجی دانشگاه ها واقعا نارحت کنندس تو سالیان اخیر (جدیدا اگه از بچه های کنکوری کسی ازم راجع به تحصیلات دانشگاهی بپرسه میگم اول چند سالی کار کنه بعد بره دانشگاه یا حداقل اگه میره فقط درس نخونه بلکه مهارت هم اضافه کنه به خودش اگه اساتید بذارن!)حالا من به عنوان یه فردی که می خواستم خروجی مفیدی از سال هایی که توی دانشگاه گذرونده بودم داشته باشم به دنبال کار و بعد از اون کارآفرینی بودم اما دانشگاه اصلا اینو دوست نداشت چون می خواست که من کارمند تمام وقت خودش باشم، با تکالیف و پروژه های زیاد و بی انتها، با وقت گذاشتن زیاد روی ایده های استاد برای مقاله، با هر چیزی که سرنوشتش کامیون های حمل بازیافت دانشگاهه:/ (باشه قبول الان دیگه نسخه چاپی نمی خوان ولی آیا فرقی کرده محتوای پایان نامه ها؟)پایان نامه های ارشد و دکتری در ماشین بازیافت:)ولی حالا که من انتخاب کرده بودم ارشدم رو تموم کنم متاسفانه به این کارمندی بی جیره و مواجب تن دادم و نمی تونم اون طور که لازمه روی استارتاپمون وقت بذارم اما رهاش نکردم، به این صورت که اول گزارش های پروژه ام رو بخاطر ددلاین هاش تموم می کنم و اگر فرصتی اضافه اومد(!) میرسم به کارای ویراسادیکی دیگه از ضعف هایی که از دانشگاه و سیستم آموزشی اش به نظرم میاد اینه که هیچی از سواد مالی و کسب و کاری توی چارت درسی بچه های فنی نیس؛ خودم به دنبال جبرانشون از مسیرهای دیگه هستم، اگه منابع مفیدی در این زمینه میشناسین خوشحال میشم بهم معرفی کنین:) در حال حاضر سردرگمم توی پاسخ سوالی که عنوان پستم هست ... شاید هر دوئم یا هیچکدوم... و کلافه ام و نیازمند به یه انگیزه هر چند کوچیک برای ادامه (بی انگیزگی و سستی آفت استارتاپه به نظرم) اگه راهکار یا تجربه مشترکی دارین خوشحال میشم بهم بگین:)</description>
                <category>مینا عقیلی</category>
                <author>مینا عقیلی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 00:59:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز اهل عمل باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@minaaghili/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-dlchyvhpwapr</link>
                <description>مدت ها بود توجهم به این نکته جلب شده بود که افراد برجسته به ندرت عقب می نشستند تا اتفاقی برایشان بیفتد؛ آن ها وقایع را رقم می زدند. لئوناردو داوینچییه نکته ای که جدیدا بهش برخوردم توی مطالعه راجع به مسیر موفقیت &quot; ثابت قدم بودن&quot; ه... خیلی ساده به نظر میاد و احتمالا همه باهاش آشناییم اما معمولا بهش توجه نمی کنیم... توی یکی از سخنرانی های تد خانم آنجلا لی دوک ورث (فیلم سخنرانی رو از اینجا ببینین) راجع به این نکته خیلی زیبا صحبت می کنه که دانش آموزان و افراد موفق لزوما اونهایی نیستن که استعداد و ضریب هوشی بالایی داشتن، بلکه &quot;ثابت قدم بودن&quot; رمز مشترک موفق بودن اونهاست... چه بسا افراد با استعداد و ضریب هوشی بالایی که با توهم های کمال گرایانه دست از کار کشیدن و به جایی نرسیدنیکی از بزرگترین و عمده ترین مشکلاتی که توی مسیر بهبود زندگی فردی مون و دستیابی به موفقیتی که از خودمون و زندگی مون انتظار داریم اینه که دوره ی زمانی طولانی ای دست از انجام کارهای لازم برای رسیدن به اهداف مون می کشیم... یا بهتر بگم توی کارامون &quot; ثابت قدم&quot; نیستیم...حالا این &quot;ثابت قدم نبودن&quot; چه تاثیری در طی زمان روی زندگی مون میذاره؟همه مون می دونیم که چسبیدن به برنامه ریزیامون و ثابت قدم بودن توی کارا -نه فقط وقتایی که از یه جایی یا یه کسی الهام گرفتیم- خیلی خیلی میتونه کار سختی باشه و معمولا همه مدتی رو باهاش دست و پنجه نرم میکنن و هنوز هم درگیرشن... اما چند تا نکته هست که میتونه کمک کنه :+ وقتی داریم کاری رو انجام میدیم فقط و فقط روی فرآیند تمرکز کنیم...حتی موقع انجام کارهای ساده روزانه، اصلا مسئولیت نتایج کارمون رو به ذهنمون راه ندیم... به هر حال نتایج حاصل از این ثابت قدم بودن خودشون رو نشون میدن و فکر نکردن به نتیجه، کار رو آسون تر میکنه چون مثلا من میدونم چیزی که باید کاملا روش تمرکز کنم چیه و این باعث میشه انرژی و توجهم در یک جهت متمرکز بشه و کارمو بهتر انجام بدم و از طرف دیگه باعث میشه کمتر روی خودم فشاری احساس کنم، آرامش بیشتری داشته باشم و در مقایسه با حالتی که نتایج به همون سرعتی که من میخوام اتفاق نیفتن بیشتر مستعد ادامه دادنم.+ حواسمون به چرایی کاری که داریم انجام میدیم باشه...چرا؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟اولویت های مهم و دلیل اینکه اون کار رو انجام میدیم پیدا کنیم... مثلا این کار به نفع خانوادمونه، یه جور پس اندازه برای سفر، برای به دست آوردن شغل بهتره یا برای افزایش اعتماد به نفس مون یا هر چیز دیگه...برای اینکه حواسمون از چرایی پرت نشه :مهم ترین دلایل مون رو بنویسیم... خیلی ساده چند دقیقه زمان بذاریم و روی کاغذ از یک تا سه دلیل مهم چرایی این کار و ثابت قدم بودن توی اون رو در زندگی حال مون بنویسیم.اون کاغذ رو بذاریم جایی که هر روز ببینیم... روی میز کار یا بالای تخت، خلاصه هر جایی که هر روز صبح به محض بیدار شدن ببینیم.+ یادمون نره که قرار نیس به خودمون آسیب بزنیم...نکنین همچنینوقتی ناامید میشیم، عمیقا به اونچه انجام میدیم فکر نمی کنیم و می خوایم با کاهش عزت نفس به خودمون صدمه بزنیم...هر کاری که در طول روز انجام بدیم یه سیگنال هایی رو به سمت خودمون میفرسته که بازخورد شخصیت ماست. کارای خوبی مثل موثر بودن، مهربون بودن، ورزش کردن یا یه استراحت ساده رو انجام بدیم.تنبل بودن و منفی بافی فقط احساس ما به خودمون رو بد و بدتر میکنه.از خودمون فرار نمی کنیم و مسلمه که هرچیزی یه هزینه ای داره.+ در طی روز قدم های کوچیک برای کارهایی که بزرگ و دلهر آور به نظر می رسن برداریم...بعضی روزا شروع کردن هر کدوم از کارای مهم دلهره آور به نظر میرسن و این میشه زمینه ی اهمال کاری! وقتی این اتفاق میفته چیزی که کمک میکنه مهربون بودن!به جای سرزنش کردن، خودمون رو به جلو هل بدیم...در چنین مواقعی :یه قدم کوچیک! مثلا با خودمون شرط کنیم فقط ۵ دقیقه روی اون کار مهم و سخته وقت بذاریم:))حتی یه قدم کوچیک تر! اگه به هر دلیل قدم کوچیک قبلی هم باعث اهمال کاری میشه شرط کنیم فقط و فقط ۱ تا ۲ دقیقه وقت بذاریم روی اون کار:)))خلاصه همین قطره قطره ها جمع میشن و قدم های کوچیک برداشته میشن و کلی استراحت هم در طی روز داریم:))بعضی اوقات همین شروع کردنای آسون و ادامه دادن هر روزه اش باعث میشه قبل از غروب یه روز پردستاوردی رو رقم زده باشیم... و یادمون نمیره که به جای ایستادن آروم آروم میریم جلو...+ اون چه که امروز انجام دادیم رو جشن بگیریم!وقتی از کارای خوب خودمون قدردانی می کنیم به خودمون و زندگی مون احساس بهتری خواهیم داشت و در طی زمان بیشتر توی کارامون ثابت قدم میشیم و مقاومت درونی مون کمتر میشه...پس:دو دقیقه آخر شب وقت بذاریم و فکر کنیم که امروز چه کارایی انجام دادیم که بتونیم از خودمون قدردانی کنیم و حتی اون ها را با آوردن کلمات تشکرآمیز از خودمون یادداشت کنیم.به یه نفر بگیم که چه کار خوبی انجام دادیم امروز، چطور یه درس خوب رو یاد گرفتیم و بهش افتخار می کنیم.پاداش دادن به خودمون باعث تقویت عادت &quot;ثابت قدم بودن&quot; میشه (کتاب معروف قدرت عادت رو برای آشنایی با سیستم عادت ها پیشنهاد می کنم بخونین) یادمون باشه به خاطر کارهایی که انجام ندادیم با خودمون مهربون باشیم... سرزنش کردن خودمون و کمال گرایی منفی هیچ فایده ای نداره... ببینیم چی میتونیم ازش یاد بگیریم (راجع به یادگرفتن از اشتباهاتمون اینجا نوشتم) و فردا یه راه حل جدید رو امتحان کنیم:)))</description>
                <category>مینا عقیلی</category>
                <author>مینا عقیلی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 23:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه قدم کمک کننده وقتی که اشتباه می کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@minaaghili/%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-y6xfeck09yzq</link>
                <description>لابه لای گشت و گذارهای روزانه ام توی وب سایت های خودشناسی و رشد فردی یهو برخوردم به یه وب سایت خارجی که نوشته هاش جذبم کرد... عنوان متن این بود :&quot; 3 Simple Steps That Help When You Have a Setback (Or Make a Mistake) &quot;این جور استپ بندی ها معمولا چون خلاصه و شفاف بیان میشن می تونن کمک کننده باشن و افراد هم بیشتر حوصله خوندنش رو دارن ... و حالا که این وب سایت رو کشف کردم:))) اگه خواستین ببینین اینهمن اینجا برداشت های شخصیم رو از بعضی مطالبش که به نظرم مفید باشه می نویسم.خب! طرف اینجوری شروع می کنه که وقتی جوونتر بوده، بهترین دوست خودش نبوده مخصوصا وقتایی که شکست می خورده یا اشتباهی مرتکب می شده و گاهی تا یک هفته خودش رو بابت اینکه کارا اون جوری که می خواسته (یا به گفته خودش اون چیزی که با تحصیلات دانشگاهیش انتظار داشته) پیش نرفته سرزنش می کرده، برای خودش متاسف می شده و میفتاده توی یه مسیر بدبینی!(چه خبره بابا:)))) )بزرگ ترین اشتباه، اشتباه نکردنه!حالا بعد از گذشت 10 سال، یاد گرفته چطوری با خودش مهربون تر رفتار کنه و اشتباهاتش رو با یه روش هوشمندانه ای مدیریت کنه... راهی که وقت و انرژی کمتری تلف میکنه و در عین حال باعث پیشرفتش در آینده میشه...حالا این سه قدم اینه :یک : یادآوری : هرکسی که بخواد در زندگیش کارهای ارزشمندی انجام بده تن و بدنش خواهد لرزید! + فکر کنم منظورش اینه که می ترسه، کارش بارها و بارها گیر می کنه و کلی سختی می کشه و اینا که خب می دونستیم خودمونما معمولا فقط داستان های موفقیت آدم های موفق رو می شنویم در حالی که مسیر رسیدن به اون نقطه ها موانع و مشکلات زیادی دارن. داستان هایی که ممکنه فقط توی رسانه ها و توی برداشت های ذهنی ما روشن و سریع به نظر برسن. اما واقعیت - و یه روش مفید برای نزدیک شدن به مشکلات - بیشتر شبیه به این نقل قول از مایکل آقای جردن هست :I’ve missed more than 9000 shots in my career. I’ve lost almost 300 games. 26 times, I’ve been trusted to take the game winning shot and missed. I’ve failed over and over and over again in my life. And that is why I succeed.+ چه ساده و قشنگ میگه بارها و بارها و بارها توی زندگی شکست خوردم و اینه که موفق شدم...همینه دیگه:))دوم : با خودت مثه کسی که از همه بیشتر بهت نزدیکه صحبت کن.به جای سرزنش کردن خودت، از خودت بپرس: دوستم یا خانوادم چطوری توی این وضعیت حمایت و کمکم می کنن؟ بعدش همون کاری رو که اگه اونا جات بودن انجام میدادن واسه خودت بکن یا حرفایی که بهت می گفتن رو به خودت بگو.اینجوری دیگه نمیفتی تو یه گودال ناامیدی و بهت کمک می کنه بعد از دردهای اولیه ات توی اشتباه ها یا شکست هات سازنده تر عمل کنی:)سوم : از خودت سوال های سازنده بپرس.خطا و اشتباه توی زندگی همه هست اما نکتش اینه که دائمی نیس و میشه یه کاریش کرد بالاخره... یه کاری که میشه کرد و خوش بینی پیشه کرد و از اون مشکل یه فیدبک با ارزش گرفت اینه که این سه تا سوال رو از خودمون بپرسیم: یه چیزی که می تونم ازش یاد بگیرم چیه؟یه کار متفاوتی که می تونم دفعه بعد انجام بدم چیه؟یه قدم کوچیکی که همین الان برای بهبود این وضعیت می تونم بردارم چیه؟حالا ممکنه بگیم این ها رو که خب می دونستیم (که مسخره بازی های اون من پرفکشنیست درونه) ولی کو گوش شنوا؟ (مگه این من سرزنش گر درون میذاره؟!) زودتر با من های درون یه مذاکره ای داشته باشیم و با خودمون مهربون تر باشیم:))</description>
                <category>مینا عقیلی</category>
                <author>مینا عقیلی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 18:53:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع قدم گذاشتن من در مسیر استارتاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@minaaghili/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-i6qcui1tlbck</link>
                <description>این قسمت : استعفا دادن از کارمندی!دقیقا با همین سرعت :))))مدتی بود که با هم تیمی ام تصمیم گرفته بودیم به طور جدی وقتمون رو بذاریم روی ایده مون... امّا امان از این تصمیم هایی که فقط راجع بهشون حرف می زنیم و خیلی هم حس خوبی می گیریم و به خودمون میگیم که چقدر خوبیم ما!:))))) حرف میزدیم و ایده میزدیم و رویا پردازی می کردیم و خوشحال بودیم اما دریغ از یه خروجی مفید!چرا؟!چون هر دو دانشجو - شاغل بودیم و زمان طلایی ای از روز برای وقت گذاشتن روی ایده مون باقی نمی موند... زمان طلایی میشه اون بخشی از هر روز که هر فرد می تونه واقعا روی کاری تمرکز بذاره و خروجی مفید بگیره (قبلا 8 ساعت بود که یافته های جدید نشون میده این عدد در واقعیت چیزی در حدود 4 ساعت در روزه! ) طبیعتا یه دانشجو - کارمند خسته که در طی روز بین محل کار و دانشگاه در حرکت بوده زمان طلایی ای آخر روز براش نمونده که حالا بره یه دانشجو - کارمند - کارآفرین هم بشه :)))))) (اصن نمیدونم اون موقع چطور توقع داشتیم همزمان هم کارمند دیگری باشیم و کارآفرین هم باشیم :|| )چهار ماه به همین منوال خوشحالی گذشت که بالاخره یکی مون رفت مرکز رشد دانشگاه برای ثبت ایده مون اقدام کنه. با دیدن فرم های زیاد و پیچیده مرکز رشد فهمیدیم که می تونیم خوشحال تر بشیم:)))) یک بار از اول تا آخر فرم ها رو سرسری نگاه کردم و وقتی هیچی ازشون نفهمیدم طبق معمول گذاشتم برای بعدا !اما داستان به همین جا ختم نشد...ایده ما از نظر خودمون واقعا ارزش وقت گذاشتن داشت و تنها چیزی که باید واقعا اون لحظه درک می کردیم این بود که هر چه زودتر شروع کنیم! بعد از دو ماه دوباره رفتم سراغ فرم ها... این بار دقیق تر خوندم و بازم هیچی نفهمیدم و گذاشتم برای بعدا!(لطفا اهمال کار نباشید!)توی این مدت برای دو سه تا شتاب دهنده و مشتری که توی دانشگاه فراخوان طرح ایده گذاشته بودن طرح اولیه مونو فرستادیم و وقتی مرحله اول یکی از اون ها رو قبول شدیم فهمیدیم ایده ما ارزش وقت گذاشتن داره. بالاخره بطور جدی فرم ها رو باز کردم و از صفحه اول شروع کردم به پر کردن... با اینکه جواب دقیقی برای سوال هاشون نداشتم ولی شروع کردم به نوشتن...شتاب دهنده به روایت تصویر!چند روز گذشت و (با مشقت فراوان و تهدید های پی در پی هم تیمی ام!!) حدود 50 درصدش رو پر کردم نتیجه چیز دهن پرکنی نبود ولی قابل تحمل بود! همون موقع ها بود که بحران کرونا شروع شده بود و به ناگاه از خوابگاه هامون رانده شده بودیم... تعطیلات کرونا و عید نوروز شروع شده بود و الکی الکی فرصت خوبی برای یادگیری پیش رومون بود... دیگه میتونستیم وقت طلایی بذاریم رو ایده مون... اما طولی نکشید که شرکت ها و کارخونه ها کارشون رو شروع کردن و ما شروع کردیم به کارمندی از دور که بهش میگفتن دورکاری! که خیلی مد شد و همه از دور فکر می کردن که دورکاری معادل بخور و بخوابه! در صورتی که تجربه خود من چیز دیگه ای رو داشت بهم نشون می داد و اون هم این بود که ساعت کاریم از کارمندای حاضر در محل اونجا بیشتر شد و موقعی که کاری رو می سپردن کمتر از سه دقیقه بعد برای نتیجه تماس میگرفتن!!! اون ها با فرض اینکه من با پتو جلوی لپتاپم نشستم:)) و کلا فرد بیکاری در خونه هستم فکر می کردن هر چه زودتر باید کارو انجام و تحویل بدم!!!!چند روزی به همین منوال گذشت و حجم کارم از اونچه که قبلا با حضور در محل انجام می دادم بیشتر و بیشتر می شد و فشار روانی و عصبی شدیدی رو تحمل می کردم... در همین حین جواب مرحله اول یکی دیگه از شتاب دهنده ها هم اومد و ما به شدت ذوق زده شدیم! خیلی سریع باید یه خلاصه اجرایی براشون ارسال می کردیم که یکی دو روزه آماده شد و فرستادیم... بعد از چند روز کنترل اوضاع کاریمو به دست گرفتم، کارهامو مرتب تحویل دادم و یه تصمیم مهم که چند وقتی گوشه ذهنم داشت خاک میخورد رو کشیدم بیرون!استعفا!چرا که نه؟! مثل بقیه ی هم سن و سال هام موقع گرفتن یه تصمیم جدی خیلی هیجان زده بودم و دائم داشتم سناریوی صحبت با مدیرعاملم رو مرور می کردم...از داستان دورکاری و سختی هاش تا پروژه دانشگاه و علایق نوظهور درونم و چه و چه قصه بافتم...شب ها مدام قبل از خواب بهش فکر می کردم و با خودم قرار گذاشتم شنبه آینده! با مدیرعاملم صحبت کنم...به ناگاه ظهر سه شنبه بعد از ارسال یکی از ریپورت هام به مدیرعاملم ازش وقت خواستم برای صحبت...از اون لحظه تا بعدازظهر که قرار بود باهاش تماس بگیرم چندبار سناریو رو مرور کردم، با هم تیمی ام مشورت کردم و لحظه موعود فرا رسید...توی تماس تلفنی هیچ کدوم از حرفام شباهتی به سناریوهای تمرینیم نداشت! من حرف دلم رو زدم و گفتم میخوام برم دنبال کارخودم! و یکی از بهترین برخوردهای دوران کاریم رو از مدیرعاملم دیدم... به من گفت که من رو باور داره و قوی هستم و می تونم:)))) (واقعا بابت اعتماد به نفسی که بهم داد ازش ممنونم) خلاصه قرار شد تا آخر ماه مالی کار رو تحویل شخص دیگه بدم و تمام! البته موقع خروج اینجوری نپرونین هوا همه چیو:))))امروز که چهارشنبه هست و من یک روزه که حرف دلم رو زدم و کمتر از بیست روز دیگه تا پایان دوران کوتاه کارمندیم مونده یکی از خوشحال های روی زمین هستم که دارم وقت طلایی مو میذارم روی ایده خودم:)))یه سلسله کارگاه نوآفرینی ثبت نام کردم و به شدت دارم ازش لذت می برم و اتفاقات و تجربه های واقعی مو اینجا خواهم نوشت:))اگه دوس دارین با من توی به اشتراک گذاشتن تجربه های این مسیر همراه بشین...</description>
                <category>مینا عقیلی</category>
                <author>مینا عقیلی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 16:43:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>