<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minaj5021</link>
        <description>در تلاش برای یادگرفتن چیزهای جدید، مثلا چیدن کلمات کنار یکدیگر..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/732681/avatar/yUh92N.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mina</title>
            <link>https://virgool.io/@minaj5021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : خاطرات سوگواری</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pg53p6eusiqb</link>
                <description>رولان بارت در 12 نوامبر سال 1915 در فرانسه متولد شد. او فیلسوف، نظریه‌پرداز، نویسنده و منتقد ادبی بود.به نقل از دوستانش ، علاقهٔ شدید او به مادرش باعث‌ شد که پس از مرگ مادرش تا مدت‌ها دست از نوشتن کتاب بردارد و به مکان‌های گوناگون که بیشتر آنها به مقصد مراکش بود، سفر کند. در این میان یادداشت‌هایی را به‌صورت پراکنده و در بازه‌های زمانی مختلف نوشت که تقریباً اغلب آن ها تحت تأثیر مرگ مادرش بودند. مادر بارت در 84 سالگی درگذشت و در نهایت سه سال پس از مرگ او، رولان بارت در 25 مارس 1980 در اثر تصادف از دنیا رفت.اما در مورد کتاب او، باید گفت خاطرات سوگواری یک رمان نیست، شاید حتی نتوان اسم آن را کتاب گذاشت، چرا که تک‌تک صفحات آن شامل یادداشت‌ها و خاطراتی می‌شود که نویسنده گاهاً در شرایط روحی نوشته است؛ گاهی با خودنویس و گاهی با مداد. رولان خود هرگز تصمیم به گردآوری و چاپ این یادداشت‌ها نداشت و ۲۹ سال پس از مرگش این کتاب، توسط دوستان وی چاپ و منتشر شد.کتاب خاطرات سوگواری شامل چند بخش زیر است : پس از مقدمه مترجم، کتاب با خاطرات نویسنده از تاریخ  ۲۶ اکتبر ۱۹۷۷ تا ۲۱ ژوئن ۱۹۷۸ تحت عنوان «خاطرات سوگواری» شروع میشود و پس از آن «ادامهٔ خاطرات» از ۲۴ ژوئن ۱۹۷۸ تا ۲۵ اکتبر ۱۹۷۸ نوشته شده است. در «صفحات بعدتر خاطرات» از ۲۵ اکتبر تا ۱۵ سپتامبر ۱۹۷۹ شرایط روحی نامناسب نویسنده در غم از‌ دست‌دادن مادر، با خواندن این یادداشت‌های پراکنده، به‌وضوح قابل درک است و در انتها با «چند یادداشت بی‌تاریخ» مواجه می‌شویم و همین‌طور با «یادداشت‌هایی دربارهٔ مامان».بخش هایی از کتاب با ذکر تاریخ که برای من خواندنی بود : 27 اکتبر 1977«کسی چه میداند؟ شاید چیز ارزشمندی در این یادداشت ها باشد؟»29 اکتبر 1977«در نوشتن این یادداشت ها در برابر ابتذالی که در من است به خودم اعتماد میکنم.»11 نوامبر 1977 «تنهایی = کسی را در خانه نداشته باشی که بتوانی به او بگویی :فلان ساعت به خانه باز خواهم گشت و یا کسی که صدایش بزنی (یا کسی که تنها به او بتوانی بگویی): من اینجام، من آمدم.»آدمی که کسی را از دست می دهد، با مرگ و یا دوری از او، مدت ها زمان میبرد زندگی بدون &quot;او&quot; را از سر بگیرد. این تلاش در کلمات نویسنده مشخص است. گویی او دنیا را پس از مرگ مادرش مکانی غریب و دوستان و آشنایانش را با وجود حضور و کمک شان؛ غریبه می پندارد. مادر بارت ۲۳ سالگی ازدواج کرد و در ۲۴ سالگی بیوه شد و ۶۰ سال کنار رولان بارت زندگی کرد و همراه یکدیگر بودند. فقدان او علاوه بر غم، حفره ای بزرگ در زندگی بارت ایجاد کرد که با تلاش های مختلف مانند سفر و نوشتن، سعی بر غلبه بر آن و یا لااقل تحمل کردن آن میکرد. بخشی از کتاب خاطرات سوگواری، زندگی زیسته هر یک از افرادی است که فقدان کسی را تجربه کرده اند.کتاب در 272 صفحه، گردآوری شده است و در هر صفحه گاه یک جمله، چند کلمه و در مواردی یک پاراگراف از شرح حال نویسنده در آن تاریخ ثبت شده است.خواندن این کتاب را به کسانی که در غم فقدان عزیزی هستند میشود توصیه کرد. غیر از آن، با خواندن این کتاب حال و احوال کسی که به یک باره &quot;تنها&quot; شده و زندگی کردن را فراموش کرده را در پس کلماتش خواهید یافت. بارت در سالگرد مرگ مادرش اینگونه می نویسد : 20 اکتبر 1978 «سالگرد مرگ مامان نزدیک میشود. بطور فزاینده ای میترسم. گویی او باید در این روز(25 اکتبر) دوباره بمیرد.»25 اکتبر 1978«سالگرد مرگ مامان.روز در ارت.ارت، خانه خالی، قبرستان، قبر جدید.قلبم متورم نشده، احساس خشکی میکنم، بدون هیچ پشتیبانی درونی. نمادگرایی سالگرد برایم بی معناست.»محمدحسین واقف در سال 1393 کتاب خاطرات سوگواری را ترجمه کرد و این کتاب توسط نشر حرفه هنرمند به چاپ رسید. برای خرید و مطالعه نسخه الکترونیکی کتاب خاطرات سوگواری میتوانید آن را از اپلیکیشن کتابخوانی طاقچه تهیه کنید.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 17:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودش نوشته بود : هرچی دوست داری بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-nsq2rfeysvyl</link>
                <description>این بود زندگی ؟ترم دوم ارشد خلاصه شده در چت کردن با بینگ و چت‌جی‌پی‌تی. سوالهای بی اساسی که میپرسیم و پاسخ های ترجمه نشده ای که در قالب های تکراری پاورپوینت می آوریم. راستش ارائه های ما، محتوای آموزشی ترم بعد استادمان است و به همین دلیل بعد از هر ارائه یک باربینی روی دوشمان می اندازد. در نهایت سایز و فونت ها را یکدست میکنیم و میشود بخشی از نمره ی پایانی مان که نمیفهمم اغلب چجوری نصیب من نمیشود. راستی اگر ارائه آنچنان اهمیت نداشته باشد از سایت گاما که عنوان را میدهی و پاوری آماده تحویل میگیری هم میشود استفاده کرد. اما این بود تحصیلات تکمیلی؟ در یکی از تقریبا دانشگاه های متوسط و نه بد، فنی مهندسی ایران!دوم. سوالات امتحانات نهایی ساعت 08:08 در کانال های تلگرامی پخش میشود، یعنی تنها 8 دقیقه بعد از پخش کردن برگه ها سرجلسه امتحان، پاسخ ها بدست شان رسیده. سیستم آموزشی ناکارآمد است، اما تقلب از سطح کنکور به امتحانات رسیده و این یعنی فاجعه. راه حل مسئولین؟ قطع اینترنت که آن هم جواب نمیدهد البته. و بی عدالتی پیامدهای فراوانی دارد که ابتدایی ترین اش خشم و انتقام به هر شکلی است توسط دانش آموزان.سوم. تهران گران ترین پایتخت جهان است. طبق تصورات ذهنی ام در ده سال پیش، الان یک ماشین مشکی داشتم و در حال رفت و آمد بین دفتر کارم و ساختمان های نیمه کاره بودم، مهندس عمران ام و عاشق درس و کارم بدون دغدغه های اضافی، خانه مستقل خودم را دارم و اما ؟ خانه در تهران، متری 100 میلیان تومان و حقوق وزارت کار که مبلغ غالب در آگهی های استخدامی و البته توجیه پذیر برای کارفرمایان است فکر میکنم 7300 تومان. تو خود حدیث مفصل بخوان از این دیوانه خانه.چهارم. این بود زندگی ؟پنجم. بحران آب در ایران جدی است. بحران محیط زیست، بحران اقتصادی، بورس، آزادی، دزدی، پیری، امید به زندگی و هر چه فکرش را بکنی هم همینطور. ششم. حرفی نمی ماند. در حال آماده کردن محتوای ارائه سه روز آینده بودم. این میشود دقیقا یک ارائه بعد از ارائه جلسه قبل ام. میزان تنفرم به دانشگاه و فضایش به بی نهایت میل میکند و الحمدالله در چشم اساتید و مدیر گروه و همکلاسی هایم پنهان نمانده. هر روز به انصراف، اخراج، ادامه ندادن و رها کردن فکر میکنم. اما رشته و گرایش تحصیلی ام را دوست دارم و برای قدم بعدی که مهاجرت نه، &quot;فرار&quot; اسمش را میگذارم به آن مدرک چند 10 میلیون تومانی دانشگاه نیاز دارم. اما مسیر سخت و تلخ و نچسبی است و امید من به پایان رساندنش کم...هفتم. به قیمت دندان پزشکی رفتن فکر میکنم. به تحت پوشش بیمه نبودنش. به کشیدن دندان های عقل. به دندان های غیرعقل پر خرج. فقط فکر میکنم، کاری ز دستم بر نمی آید...هشتم. این قصه سر دراز دارد...</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 18:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب خوانی طاقچه : سه‌شنبه‌ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-vbswazvewgl4</link>
                <description>کتاب سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم، داستان دیدار او با استاد پیرش در روزهای سه شنبه است. موری استاد میچ که حالا مبتلا به بیماری شده روز به روز توان حرکتی و جسمانی اش رو به افول است و میچ با دیدارهای هفتگی در آخرین روزهای عمر موری سعی میکند علاوه بر یادگیری و درک نگاه عمیق موری ، او را خوشحال تر نگه دارد.میچ آلبوم (Mitch Albom) متولد 23 مه سال 1958 در ایالات متحده است. زمانی که او دانشجوی جامعه شناسی در دانشگاه براندیس بود، استادی به نام موری شوارتز داشت. همان روزها جلسات هفتگی بین این دو نفر برگزار میشد که مباحثی خارج از کلاس و مربوط به جهان بینی و هستی شناسی موری و پرسش و پاسخ های او از میچ بود.میچ بعد از فارغ التحصیلی درگیر کار و زندگی شخصی خود شد و از آخرین دیدارش با موری که روز جشن فارغ التحصیلی اش بود تا سالها خبری نداشت. هرچند به او قول داده بود که باز هم به دیدارش برود. اما استادش در همین سالها به بیماری لاعلاجی مبتلا شد (بیماری ALS : یک مرض کشنده و لاعلاج در سیستم عصبی) و همین مسئله باعث شد که میچ بعد از باخبر شدن از این موضوع آن هم به واسطه یک مصاحبه تلوزیونی که موری مهمان آن بود، به ملاقات او برود و دیدارهای سه شنبه بین آنها این بار در خانه موری از سر گرفته شود. این ملاقات‌ ها برای میچ تبدیل به یک کلاس درس شد که استادش در این کلاس‌ها نظرات و تجربیات خود را در اختیار میچ قرار میداد.جزو کتابهای پرفروش در سال 2000 در فهرست نیویورک تایمزاین کتاب خلاصه آشنایی میچ و استاد بی نظیرش موری است که گفت و گوهای آنها در روز سه شنبه را با خوانندگان در میان میگذارد. سه شنبه ها با موری در سال 1997 منتشر شد و در سطح جهان و البته ایران مورد توجه قرار گرفت. در ادامه به بخش هایی از کتاب اشاره خواهم کرد. همراه ما باشید :)بنظرم پررنگ ترین مسئله کتاب، مرگ و پذیرش موری است. میچ به نقل از استادش در جایی از کتاب میگه مردن بده اما با غم زندگی کردن بدتره :در یک پله پایین تر موری مدام در مورد توجه به روابط خودش با دیگران با میچ صحبت میکنه، و همچنین تاکید داره به کمک کردن به دیگران و مهربون بودن با بقیه.بخشیدن خودت و پذیرفتن گذشته هم یکی دیگه از صحبت های موری با میچ بود. توی بخشی از کتاب میخونیم:- تنها دیگران نیستند که باید اون‌ها رو ببخشم میچ، باید خودمون رو هم مورد بخشش قرار بدیم.+ خودمون رو؟- بله، به خاطر همه کارهایی که نکردیم و همه کارهایی که باید می‌کردیم. تأسف خوردن به اون‌ها بی‌فایده است. همیشه دلم می‌خواست بیشتر کار می‌کردم، دلم می‌خواست کتاب‌های بیشتری می‌نوشتم. در گذشته خودم رو به خاطر این سرزنش می‌کردم. حالا می‌بینم که این سرزنش کمکی به من نمی‌کرد. کاری کن که به آرامش برسی. آشتی کن. با خودت و با همه اطرافیانت آشتی کن.موری از میچ در مورد کار و زندگی اش می پرسد و همین باعث میشود از میچ بخواهد همراه همسرش به دیدار او برود. دیدارهای میچ ادامه پیدا میکند اما حال موری هر هفته بدتر میشود و توانایی غذا خوردن و انجام کارهای روزانه برای او روز به روز سخت تر میشود. هرچند میچ این اتفاق را پذیرفته و برخلاف روزهای اول که از دیدن این ناتوانایی احساس خوبی نداشته، سعی میکند در ساعاتی که کنار استادش است به او در انجام کارها کمک کند. ولی به هرحال حال موری رو به وخامت است و دیگر توانایی خوردن غذاهایی که میچ هرهفته با خود می آورد را هم ندارد و به سختی با میچ و دیگران صحبت میکند. موری در دیدارهای ابتدایی اش با میچ بهش میگه :کمک خواستن از دیگران به خصوص همسرش شارلوت برای موری کار آسونی نیست. اما اون کم کم با این موضوع هم کنار میاد و از اینکه نمیتونه به تنهایی لباس بپوشه یا کارهای دیگه اش رو انجام بده سعی میکنه خجالت نکشه. در دیدارهای آخر که میچ نمیخواست بپذیره موری هرلحظه به مرگ نزدیک تر میشه سعی میکرد به پرستاران و فیزیوتراپیست های موری در انجام کارهاشون کمک کنه و لبخند به لب موری بیاره، اما موری حتی خندیدن هم براش کار سختی میشه، مثل نفس کشیدن. موری در این روزها سومین و آخرین مصاحبه اش رو با برنامه نایت لاین انجام میده و مجری برنامه ازش میخواد آخرین صحبت اش رو توی برنامه بگه :در نهایت موری صبح شنبه از دنیا رفت. دو روز بعد از آخرین دیدار میچ با او، موری به کما رفته بود و در 4 نوامبر میچ و دیگر کسانی که او را دوست داشتند تنها گذاشت :کتاب با تلاش میچ برای ارتباط گرفتن با برادرش که مدتی بود به بیماری مبتلا شده و از میچ خواسته سراغی ازش نگیره تموم میشه و میچ علاوه بر ابراز علاقه اش به موری و دیدارهای هفتگی اشون خودش رو خوشبخت میدونه که تو زندگیش شانس آشنا شدن با یک استاد بی نظیر رو داشته. میچ و استادش، موری.پانوشت : کتاب سه شنبه ها با موری در اپلیکیشن زیبای طاقچه قابل خواندن و در نسخه ای دیگر قابل شنیدن است.  پانوشت 2 : چندماه بود از آپشن به اشتراک گذاشتن کتاب توی طاقچه استفاده نکرده بودم، (اینکه زیاد کتاب نمیخوندم هم بی تاثیر نبود در استفاده نکردن) ولی چه جالب شده امکان انتخاب رنگ بک‌گراند. </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 20:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه :«در ستایش اتلاف وقت»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%88%D9%82%D8%AA-uqo6q5kmaryk</link>
                <description>آلن لایتمن - نشر چشمه - ترجمه شهاب الدین عباسیکتابی که اولین بار رو در یکی از اپیزودهای کتاب باز، با معرفی مجتبی شکوری شنیدم و انتخاب خوبی بود.نویسنده ی این کتاب معتقده که شیوه ی بودن ما در جهان و خصلت های اجتماعی و روانی مون در عصر فعلی تغییر کرده و دیگه نمیتونیم یک ساعت بدون برنامه ریزی زندگی کنیم. نمیتونیم 10 دقیقه بدون  هیچ کاری تنها در اتاقی بنشینیم و بدون موبایل هوشمند در جنگل قدم بزنیم. پس منظور نویسنده از اتلاف وقت دور ریختن فرصت های زندگی نیست بلکه به دست آوردن بخش هایی از وجودمونه، که در میان شلوغی و زمان محوری دنیای مدرن گم اش کرده ایم. من درمورد کتاب کم حجمی که 8 فصل داره صحبت میکنم. در فصل اول نویسنده اعتراف میکنه از لحظه ای که چشم باز میکنه تا زمانی که چراغ ها رو برای خوابیدن خاموش میکنه مشغول انجام دادن حداقل یک کار هست. کارهایی که شروعش با چک کردن ایمیل هاست و مسیرهای پیاده روی که با گوش دادن به پادکست باعث میشه زمانش هدر نره و تلف نشه. نویسنده دنیای امروز ما رو جهان بی قرار نام گذاری کرده. دنیایی که همه ی اتفاق ها سریع تر، برنامه ریزی شده تر، عجولانه تر، پر سر و صدا تر، و عمومی تره و حتی سرعت قدم زدن آدمهاش نسبت به گذشته چند برابر شده. اون میگه که من افراد و فناوری هایی که زندگی کردن رو برای من امکان پذیر کردن تحسین میکنم اما این توسعه بهایی داشته و حالا دارم میبینم چه چیزهایی از  دست داده ام. چه چیزهایی؟ اینکه نمیتونم 10 دقیقه در اتاقی آرام بنشینم و با خودم خلوت کنم. و اینکه آهستگی و اعتدال در میزان اطلاعات، سکوت و حریم خصوصی رو دیگه تجربه نمیکنم. و بعد هم به نقش وسایل دیجیتال و هوشمند در زندگی هامون، خصوصا زندگی نوجوانان میپردازه و میگه فرق بزرگ بین صفحه نمایشی دیجیتالی امروز و تلوزیون های دهه 1950 اینه که اون روزها پدر و مادرها میتونستن اون تلوزیون رو خاموش کنند اما امروزه درصد بزرگی از افراد صفحه دیجیتالی مخصوص خودشون رو دارند . نتیجه ای که این وسایل ها داده هم اینه :  حالا خاطره ای رو تعریف میکنه که برمیگرده به زمانیکه برای شام همراه دخترش و دوستان اون به رستوران رفتن و به محض نشستن دخترهای جوان گوشی های هوشمند رو روی میز گذاشتن. مثل مخزن های کوچک اکسیژنی که بیماران تنفسی همه جا با خودشون میبرن، هر یکی دو دقیقه به اون ها نگاه میکردن تا ببین چه پیامی اومده و پیامی ارسال میکردن. و در جلوتر نقل قولی میاره از کتاب حواس پرت مگی جکسون که گفته ما دیگه قادر نیستیم به چیزی &quot;توجه کنیم&quot;. توجه طولانی مدت به چیزی ما رو عصبی و ناآروم میکنه. حالا در  فصل 4 با عنوان بازی نویسنده از تاثیر بازی و سرگرمی در خلاقیت کودکان میگه، و بطور مشابه اختصاص دادن زمان برای استراحت دادن به مغز رو برای بزرگسالی لازم میدونه :و در اواسط فصل 5 با عنوان ذهن فارغ بال یک نمونه ی عینی از رها بودن ذهن و تاثیرش روی زندگی مون میاره: بعد هم با استناد به آمار و ارقامی که از تحقیقات مختلف نتیجه شده میگه که توانایی کودکان در خلق ایده های منحصر به فرد از سال 1990 بطور چشم گیری کاهش پیدا کرده. از چه سالی ؟ 1990 یعنی تقریبا همزمان با همگانی شدن اینترنت و افزایش زیاد سرعت ارتباطات و شتاب گرفتن زندگی اجتماعی. بنابراین نتیجه میگیره که دنیای شلوغ شبکه مجازی در از دست رفتن خلاقیت هامون مقصره.حالا میرسیم به فصل 6 : زمان خاموشی کامپیوتر و فعالیت های نودر دنیای کسب و کار تعبیر خاموشی حکم دشنام رو داره. و معنیش دوره ایه که سیستم کار نمیکنه یا کامپیوتر خراب شده یا ماشین بطور موقت متوقف شده. زمان خاموشی زمان بی فایده و تهی محسوب میشه اما برای ناحیه سرسبز و رازآمیز ذهن ما زمان خاموشی مجالی است برای کاویدن و کسب تجربه های جدید. بدون زمان خاموشی ممکنه از لحاظ جسمانی نمیریم ولی از لحاظ روانی و عاطفی و معنوی خواهیم مرد. بعد هم در فصل 7 هم میگه برخی مردم طبق آموزه های فرهنگی و نادرست مذهبی اتلاف وقت رو کاری غیراخلاقی و نقض قانون الهی میدونن و با رد همچین نظریه هایی در فصل آخر چند تا راه حل ارائه میده برای پرورش عادت های ذهنی جدید که چندتاییش رو اینجا میبینیم :- روزتون رو طوری ترتیب بدین که در 24 ساعت شبانه روز نیم ساعت از دنیای مجازی کاملا فاصله بگیرید.- برای جامعه مناطق بدون صفحه نمایش تدارک ببینین. مکان هایی که استفاده و حمل وسایل دیجیتال توش ممنوعه. و چند مورد دیگه!در صفحات انتهایی هم میپرسه که آیا ما در قبال دنیایی که برای کودکان و نوجوانان به وجود آوردیم مقصرایم ؟ بله هم مقصریم و هم قربانی. ما هم زندان بانیم و هم زندانی. و زمان حال رو مقایسه میکنه بازمانی که کودک بوده و اینکه چطور در مسیر برگشت از مدرسه به خانه بین درخت ها قدم میزده و ساعت ها وقتش رو صرف تماشای قورباغه و لاک پشت ها میکرده. البته آقای نویسنده میگه لازم نیست به اون دوران برگردیم، اما میتونیم بخشی از اون فضا رو در دنیای امروزمون به وجود بیاریم.پانوشت : لینک خرید کتاب از طاقچه :  https://taaghche.com/book/98568/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%88%D9%82%D8%AA </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 17:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه :«چگونه درباره کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم حرف بزنیم؟»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-v7v46otwirm1</link>
                <description>نوشته ی پیر بایار - ترجمه ی محمد معماریان و مینا مزرعه فراهانی - نشر خوب ترجمان :)صحبت کردن در مورد کتاب هایی که نخوندیم چه ضرورتی داره اصلا ؟ این اولین سوالی بود که موقع دیدن اسم این کتاب به ذهنم رسید. اما همونطور که نویسنده میگه ما اغلب محتوای کتاب هایی که خوندیم رو هم با گذر زمان فراموش میکنیم و در مواردی اون کتاب رو به عنوان یک کتاب نخونده در دست میگیریم. پس سوالم از خط اول به : در مورد کدوم کتاب ها نخونده و به چه طریقی باید حرف بزنیم تغییر کرد. تا به الان من هم مثل شما فکر میکردم تنها در صورتی می توانم به خوبی درباره ی یک کتاب حرف بزنم که اون رو خوب خوانده باشم، یا لااقل در مورد کتابی که در بهترین حالت روزنامه وار ورق زدمش چیزی جز تایید یا رد کردنش نمیتونم بگم. اما نویسنده ی کتاب، این فرضیه رو رد می کنه و در چهار بخش اول کتاب با عنوان های1) کتابهایی که نمی شناسم.2) کتابهایی که تورق کرده ام.3) کتابهایی که درباره اش شنیده ام.4) کتابهایی که فراموش کرده ام.سعی می کنه اثبات کنه که نه تنها ما می تونیم درباره کتابهایی که ورق زدیم یا درباره اشون یادداشت های دیگران رو خوانده ایم، بلکه می توانیم درباره کتابهایی که نمی شناسیم هم خیلی خوب حرف بزنیم.کتاب از 12 فصل نه چندان بلند به همراه یک بخش سرآغاز و یک بخش حسن ختام تشکیل شده. نویسنده صحبت اش رو در هر فصل با یک مثال از دنیای ادبیات (داستانی) جهان شروع میکنه که حقیقتا من اکثر این توضیحات رو به دلیل جذاب نبودن ورق زدم و روزنامه وار از روی کلمات رد شدم و دقیق نخوندم، تا برای اولین بار تجربه ی این مدل خوندن رو در مورد یک کتاب (و نه تمام کتاب که بخش هایی از اون) تجربه کنم.قبل از شروع بخش اول و در قسمت سرآغاز نویسنده در مورد سه تا محدودیتی که باعث شده متن های کمی در ستایش کتاب نخوانی منتشر بشه، میگه :  تعهد به خوندن و تعهد به کامل خوندن و شیوه بحث ما در مورد کتاب ها.من در اینجا اسم 3 بخش و 12 فصل رو تیتروار میارم و اگر جایی امکان داشته باشه بخشی از کتاب رو نقل قول میکنم تا در صورت تمایل همون تیتر و بخش رو مطالعه کنید :بخش اول : روش های نخواندن1. کتاب هایی که نمی شناسید : در این بخش خواهیم دید خواندن هر کتابی در مقایسه با داشتن دورنمای کلی از همه ی کتاب ها هدر دادن وقت است. رویایی با بی شمار کتاب در دسترس، مشوقی است تا هیچ کتابی نخوانمدر ادامه از این بخش کتاب نویسنده میگه که فرق &quot;نبود خواندن&quot; و &quot;نخواندن&quot; چیه ؟ در حالت اول فرد کتاب نخوان، علاقه ای به کتاب ندارد و منظور از کتاب هم محتوا و هم مکان آن کتاب است. در حالت دوم فرد کتاب نخوان از کتاب خوانی خودداری میکند تا جوهره ی کتاب یعنی نسبت و تناظر آن با کل کتابخانه را به چنگ آورد. 2. کتاب هایی که تورق کرده اید : برای نوشتن مقاله درباره ی یک کتاب کافی است آن را ورق زده باشید. البته در مورد برخی کتاب ها هرکاری غیر از این ناشایسته است. 3. کتاب هایی که درباره شان شنیده اید : برای اینکه بتوانیم در مورد یک کتاب به تفصیل سخن بگوییم، اگر خواننده یا شنونده ی سخنان دیگران درباره آن باشیم حتی نیازی به در دست گرفتن آن کتاب نداریم. 4. کتاب هایی که فراموش کرده اید : آیا کتابی که خوانده یا کاملا فراموش کرده اید یا حتی کتابی که فراموش کرده اید آن را خوانده اید هنوز هم کتابی خوانده شده به شمار می آید؟بخش دوم : برخورد های ادبی 5. برخورد در جامعه : در این بخش قهرمان ماجرا خود را در تالاری انباشته از هوادارانش میبیند که بی صبرانه منتظر شنیدن سخنرانی او درباره کتاب هایی هستند که نخوانده است. 6. برخورد با استادان : در این بخش همراه با قبیله تیو در غرب آفریقا نشان می دهیم برای بیان دیدگاه روشنگرانه درباره یک کتاب حتی اگر موجب ناخشنودی کارشناسان شود حتی لازم نیست لای کتاب را باز کرده باشید. 7. برخورد با نویسنده : در این بخش نشان می دهیم که باید مراقب آنچه در حضور نویسنده میگویید باشید. خصوصا وقتی که نویسنده نیز کتابی که نگاشته را نخوانده باشد. :)8. رودر روی معشوق : در این بخش می بینیم که بهترین راه فریفتن یک نفر از راه سخن گفتن درباره کتاب هایی دوست دارد اما شما نخوانده اید این است که زمان را متوقف کنید.بخش سوم روش های رفتاری9. شرمنده نباشید : در این بخش اثبات می کنیم نخستین حرف برای حرف زدن درباره کتاب هایی که نخوانده اید این است که شرمنده نباشید. این بخش همان فلسفه وجودی کتاب است : بعد از توضیح انواع مختلف کتاب‌نخوانی و بررسی وضعیت های گوناگون بحث درباره کتاب های ناخوانده، زمان بحث درباره روش های سرافراز بیرون آمدن از چنین وضعیت هایی فرارسیده. 10. ایده هایتان را تحمیل کنید : کلید تحمل دیدگاهتان در مورد یک کتاب آن است که به خاطر بیاورید کتاب یک شی ثابت نیست و حتی به بند کشیدن هم آن را از تحرک باز نمی دارد. 11. کتاب خودتان را بسازید. 12. درباره خودتان بگویید : در این بخش نتیجه می گیریم بازه زمانی مناسب برای مطالعه ی یک کتاب 10 دقیقه است. چون پس از آن ممکن است که این برخورد تنها بهانه ای برای نوشتن خودزندگینامه (Autobiography) شماست.ختم کلام.پانوشت : توضیحات بخش هایی از کتاب به نظر من زیادی و نالازم (!) بود. پر از اسامی و ارجاعات زیادی که خوندنش جذابیتی نداشت برام. فن کتاب رو میشه روی خودش پیاده کرد در عین حال که هنوز دقیقا نمیدونی چه فنی! :) اما من تا قبل از خوندن این کتاب اعتماد به نفس صحبت کردن در مورد کتاب هایی که نخوندم رو اصلا نداشتم و درست نمیدونستم اما حالا ؟ چراکه نه.لینک خرید کتاب از طاقچه: https://taaghche.com/book/13330/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 20:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «همه دروغ می‌گویند»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-a3rxk9btjtie</link>
                <description> نوشته ی دیوید ویتز و ست استیفنز - ترجمه ی شایان سادات - نشر خوبنویسنده زمانیکه دانشجوی ارشد بوده با گوگل ترندز آشنا میشه و تصمیم میگیره پایان نامه اش رو بر اساس داده های اون بنویسه. پس اولین کلمه ای که توی این برنامه تایپ میکنه : خداوند بوده و اینطور متوجه میشه بیشترین جست‌وجو درباره ی خدا که روزهای یکشنبه ام اتفاق می افتاده تو کدوم مناطق بوده. ایشون فارغ التحصیل رشته ی اقتصاد از دانشگاه هاروارده و مدتی در شرکت گوگل به عنوان متخصص علوم داده فعالیت می‌کرده و حاصل تجربیات اون زمانش رو در این کتاب آورده.نویسنده اوایل کتاب یه مثالی میزنه از اینکه مردم دروغ میگن : برخی مردم باور داشتن از زمان ریاست جمهوری باراک اوباما دوره‌ی پسا‌نژادپرستی رسیده اما با سرچ کلمه‌ی کاکاسیاه و جمع این کلمه (و بررسی دقیق تر با سرچ های متفاوت و پیشوند و پسوند ها) متوجه میشه همه دروغ میگن و فقط سایز دروغ اشون باهم متفاوته. پس با همین اطلاعات مشابه میشه فهمید افراد در انتخابات (آمریکا) به چه کسی رای میدن : و مثالی میزنه از جست‌وجوهایی که ابتدا نام ترامپ اومده و بعد کلینتون و برعکسش. درنهایت هم با همین داده ها به یک نتیجه گیری میرسه : مناطقی از کشور که بیشتر از ترامپ حمایت کردن همان هایی هستند که بیشتر از دیگران کلمه ی کاکاسیاه رو در گوگل سرچ کردن.پس هدف کتاب راهی برای پاسخ به همچین سوالاتیه : هرکس واقعا چقدر درآمد دارد؟ چند درصد از آمریکایی‌ها نژادپرست اند؟ آیا می‌شه بازار سهام رو دست‌کاری کرد؟ چه تعداد از مردم، واقعا کتاب‌هایی که می‌خرند رو می‌خوانند؟ آیا بازی‌ها و سرگرمی‌های خشونت‌آمیز، نرخ جنایات رو بالا میبرن ؟ یا مثلا آیا والدین، با فرزندان دختر‌ و‌ پسر خودشون، به طرز متفاوتی رفتار می‌کنند؟ و نویسنده میگه که مردم دروغ میگن چه به دوستانشون چه خانواده و همکار و اطرافیان و حتی به خودشون. اون ها حتی پرسشنامه های شفاهی، تلفنی یا کاغذی رو هم با صداقت کامل جواب نمیدن، و با مثالی که از همکلامی با مادربزرگش داشته میگه که اگر در مورد مسئله ای از ما سوالی بپرسن که تجربه ای توش داشته باشیم با اغراق بیشتری نظر میدیم. به عبارتی ما به داده ها وزن میدیم و بیشترین وزن در بین داده ها خودمون ایم.نویسنده ادعا میکنه همه دروغ میگویند اما داده ها نه. در نتیجه پاسخ به هزاران پرسش مثل سوالات بالا رو فقط میشه از طریق داده ها( البته نه به تنهایی) پیدا کرد. حالا چرا این راه بهترینه؟ چون دهه های قبل موتورهای جست و جو نبود ولی الان که هست مردم حتی رازهای خصوصی اشون رو هم گوگل میکنند و در این مورد با بررسی داده ها، به تفاوت بین واقعیتی که از داده های بدست میاد و نتایج یک نوع نظرسنجی دیگه میرسیم. البته یادآوری میکنه که داده ها تنها راه نیستن و باید در کنار منابع سنتی و قدیمی ازشون استفاده بشه. و بعد هم یک مثالی میزنه که خیلی خلاصه بخوام بگم نقض جمله ی &quot; آدم تو محدودیت ها ستاره میشه&quot; هست.کتاب با همین مثالها پیش میره و روی همین مثالهای عینی و واقعی نکته هایی رو بیان میکنه : مثلا یکی از چیزهایی هم که بررسی کرده غلط های تایپی هست. سرچ کردن کلمات و بلافاصله اصلاح اشون. تا نتایجی که از یک سری داده ها گرفته رو با این آمار هم مورد بررسی قرار بده.جلوتر هم چندتا از قدرتهای داده های بزرگ رو لیست میکنه : 1- ارائه ی داده های تازه2- ارائه ی داده های صادقانه3- قدرت تمرکز روی زیرمجموعه های کوچک جمعیتی4- قدرت اجرای آزمایش آنیکه در جلوتر هر کدوم رو بررسی میکنه.  در صفحات بعدی یک داستانی از خرید اسب تعریف میکنه که قسمت جالبش اونجاییه که صاحب اسب با نام مستعار اسب خودش رو میخره ( وقتی به این نتیجه میرسه که نباید اسب رو بفروشه اما مجبور به فروختنه) و اینجا دنبال پاسخ به این سوال هستیم که کدوم اسب برای خریدن مناسبه با کدوم معیار؟ خب بعد از تعریف ماجرای طولانی اما جالب این قسمت هم سه تا درس میگیره که یکی اش اینه : همین کافی است که بدانید چه چیز موثر است،( برای انتخاب یک اسب) دلیلش اهمیتی ندارد..تا اینجا تقریبا یک سوم کتاب پیش رفته و من هم در مدت زمان نسبتا طولانی تونستم مطالعه اش رو ادامه بدم. مثال ها و نمونه ها از خوابی که آدمها می‌بینند، علائم هایی که از یک بیماری دارن چه قبل و چه بعد از تشخیص دکتر که در موردش سرچ میکنند هست تا چیزهای دیگه، درنهایت هم میگه که :کلمات بطور کلی داده اند، کلیک و لینک داده اند، غلط های تایپی داده اند، موزهایی که به خواب می آیند داده اند ، لحن صدا و نفس نفس زدن و تپش قلب داده است، اندازه طحال (اسب) هم داده است و به ادعای نویسنده سرچ انقلابی ترین نوع داده است. بله مردم به دوستانشان دروغ میگویند، به رئیسشان، پدر و مادرشان، پزشک شان، همسران شان و به خودشان دروغ میگویند.مهم تر از همه آنها در نظر سنجی ها نیز دروغ میگویند، بسیاری از افراد درباره ی رفتارها و افکار خجالت آور خود در نظر سنجی ها دروغ میگویند زیرا آنها میخواهند پذیرفتنی جلوه کنند، گرچه هویت شان در نظر سنجی ها ناشناس باقی می ماند اما درباره میزان مشارکت خود در انتخابات و کمک به خیریه ها اغراق میکنند، این چیزی است که به آن خطای محبوبیت اجتماعی میگویند.در مورد یکی از سوالات سطرهای بالا هم داده ها نشون میده احتمال اینکه والدین عبارت &quot;آیا پسرم نابغه است؟&quot; را جست و جو کنند 2.5 برابر بیشتر از آن است که جست و جو کنند &quot;آیا دخترم نابغه است؟&quot; اما نگرانی عمده والدین درباره دختران خود چیست ؟ درواقع هر چیزی که به ظاهر آنها مربوط باشد مایه نگرانی است. و بااینکه حدود 28 درصد دختران و 35 درصد پسران اضافه وزن دارند عبارت &quot;آیا دخترم اضافه وزن دارد؟&quot; دوبرابر بیشتر است نسبت به &quot;آیا پسرم اضافه وزن دارد؟&quot; :)))یک جایی در اواسط کتاب نویسنده میگه زمانی که دادگاه سرگرم پژوهش درباره ممنوعیت سقط جنین بوده سراغ داده ها رفته و همونطور که حدس میزنه سرچ راه های غیرمجاز سقط در همون مناطق بالاتر رفته و عبارت هایی مثل : خرید اینترنتی قرص سقط جنین، قرص مجانی سقط جنین، چطور از چوب لباسی برای سقط جنین استفاده کنیم، و یا سقط جنین به کمک وایتکس! توی داده ها مشخص شده.در همین بخش یک جمله ای هم هست که خیلی خوبه : به گفته ی مردم توجه نکن و فقط ببین در عمل چه میکنند. و با همین نتیجه گیری زمانیکه نتفیلکس به دوگانگی بین تمایل مردم به دیدن فیلم هایی که لیست کرده بودند اما هنگام یادآوری روش کلیک نمیکردن رسید نتیجه گرفت بجای پرسیدن علایق اشون بر اساس کلیک ها و بازدیدهای مشتریان بهشون فیلم معرفی کنه پس باید قبول کنیم : الگوریتم شما را بهتر از خودتان میشناسد.داده ها و محتوای کتاب در مورد موضوعات متفاوتیه که در میان اون ها شباهت ادم ها و پرسش ذهنی اشون بهم، سوالات عجیب اما پر تکرار، سوالات و جست و جو های مشابه به هم در یک منطقه مکانی و جغرافیایی.. رو نشون میده :و اینجوریه که در مورد اهمیت مردم به سلامتی اشون با توجه به سطح مالی و یا آینده ی فرزندانشون با توجه به مدارسی که توش درس خوندن میشه پیش بینی های دقیقی کرد....پس دیگه باید بپذیریم که در عصر داده های بزرگ، جهان ما به یک آزمایشگاه تبدیل شده است.پانوشت : خلاصه و معرفی کلی از کتاب بود که اگر بخواید از طاقچه بخونید روی لینک زیر کلیک کنید :  https://taaghche.com/book/82871/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 23:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>24 ساعت جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/24-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ucln0jwsw3lu</link>
                <description>آرزو که بر ما عیب نیست، کسی هم ننشسته دور و نزدیک‌مان که ببیند چه می‌گوییم و براورده کند یا نادیده‌اش بگیرد، ماییم و دل بی صاحب‌مان که از کودکی امید بسته بود به این روزها! روزهایی که شباهت حداقلی به تصورات خودمان و تعاریف دیگران ندارد. روزهایی سیاه و یا نهایتاً خاکستری که تمام ساعاتش را نشسته‌ایم بر لب جوی تا بگذرد و بیشتر از این امیدهایمان را در سیاهی خودش غرق نکند.آرزو بر جوانان عیب نیست، اما اصلا آرزو سیری چند؟ خواستن و تلاش برای رسیدن هم از سر این جماعت کثیر دیگر زیاد است. جماعتی که فعلا و تا چندساله آینده من را هم شامل می‌شود و به عنوان داده ای نه چندان پرت در سرشماری‌هایی که نتیجه‌اش گاه و بیگاه در اخبار شبانگاهی پخش حسابم می‌کنند، جوانان تحصیل‌ کرده، جوانان بیکار، جوانان تحصیل کرده‌ی بیکار، جوانان بدون بیمه، جوانان مجرد، جوان‌هایی بدون ماشین، خانه، استقلال مالی، امنیت شغلی و... آن‌ها که نتوانستند بروند یا نخواستند یا هرچه، که ماندن در مرکز پایتخت، شهر آلودگی و شلوغی‌ها. آن‌ها که از جوان‌های قدیم بارها شنیده‌اند درست می‌شود اما نشد، آن‌ها که خودشان خواستند درست کنند ولی فقط اوضاع بدتر شد.من هم جزوی از همان ‌گروه‌ام، جوان‌هایی که قبل از طلوع آفتاب در ایستگاه مترو منتظر قطار ایستاده‌اند و اگر در ازدحام ایستگاه‌های تغییر خط، جان سالم به‌در ببرند، با چشمانی نیمه باز و صبحانه‌ای پشت میزی نه چندان شخصی به عنوان کارمند -کارگر- خودشان را ساعت ها لابه‌لای برگه و مهر و این یکی امضا کم دارد و فلانی چقدر بدهکار است و یادآوری تاریخ چک شخص سومی غرق می‌کنند تا به غروب آفتاب نزدیک شوند و اگر بعد از 9 ساعت از شروع کار، خروج شان را بدون دقیقه‌ای اضافه‌تر ثبت کنند، یک - هیچ جلو می‌افتند در دوئلی خیالی.بله داشتم می‌گفتم نمی‌شود بخواهی و داشته باشی‌اش و راستش گذشت آن روزها که مزد کارت را قبل از خشک شدن عرق روی پیشانی‌ات می‌گرفتی و پله های ترقی را هرچند روی نردبانی شکسته اما با ریتمی منظم طی میکردی. حالا که روز اول بعد از دقیقه ها تاخیر و انتظار برای مصاحبه با شخص آن طرف میز دست می‌دهی و با هزار وعده و چانه ز‌نی قرارداد سه ماهه را امضا می‌کنی، آخر هر ماه باید به معاون یک بخش دیگر هم جواب بدهی که چرا فقط مرخصی زایمان را نگه داشته‌ای در پرونده‌ات؟ و مگر مرخصی حق نیست پس چرا سرِ دادنش مقاومت می‌کنید و هر 30 روز یک بار با تعداد بیشمارمان بحثی بی‌فایده؟بگذریم و بالاخره این‌ها می‌گذرد و پا به خیابان می‌گذاری تا از شلوغی میدان انقلاب و موتورسوارهایی که نه چراغ قرمز سرشان می‌شود، نه مسیرهای ویژه‌ی اتوبوس تندرو و نه پیاده‌رو، رد شوی و سرازیر می‌شوی به سمت پله‌های زیر زمین و قطارهایی که دوبرابر ظرفیت‌شان آدم و فروشنده حمل می‌کنند و لباس‌های اداری سرمه‌ای رنگ را با دوربین‌هایشان نظارت که دیگر  حوالی غروب آفتاب میرسی به تاریکی کوچه و پس کوچه‌ها و کلید می اندازی به قفل در که هنوز ننشسته نوایی تکراری به گوش ات میرسد تا هرچیز بی‌ربطی را ربط دهند به نسلِ جوان و آن جمله‌ای که مثل نقل و نبات از دهانشان خارج می‌شود : &quot;جوان هم جوان های قدیم!&quot; و کیست که نفهمد که جوان‌های قدیم خودشان هستند دیگر، و لابد آن زمان که در این سن بودند و برخلاف اکثرمان خانه و خانواده‌ا‌ی تشکیل داده بودند به همین منوال ‌می‌گفتند :&quot;بچه هم بچه‌های قدیم&quot; و بدین ترتیب تا نوزادی خودشان، نسلی غیر از خود را تایید نمی‌کردند.و اگر به ساعت نگاه بیاندازی متوجه میشی هرچند خیلی گذشته اما هنوز چند ساعتی تا پایان یک روز مانده و حالا علاوه بر تلاش برای رفعِ خمیدگی کمر و گرفتگی جفت پاهایی که ساعت‌ها پشت میز بی‌حرکت بوده‌اند باید پاسخ مناسبی به صدایی که از آشپزخانه، خبر گرانی دوباره‌ی نان و عدد عجیب و غریب روی قبض آب را اطلاع می‌دهد بدهی و اینجاست که باید لبخند بزنی که نه تنها همه چیز بر وفق مراد است، که ایام چقدر به کام است، ولی هنوز نقطه ی جمله را هنوز در ذهنت نگذاشته ای تاریکی دورت را فرامیگیرد و هرچند نه در ساعت اوج مصرف نشسته ای در اتاق و نه در چله ی تابستان باید برای ساعت ها بی برقی برنامه ای بریزی تا حداکثر استفاده را بکنی از زمانت و رسیدن به برنامه هایی که شرط انجام شدن تک تک شان اتصال برق به سیستم و موبایل است. و اگر تصمیم بگیری بجای به انتظار نشستن پیاده روی در نزدیک ترین پارک را انتخاب کنی، همان صدای آشنا از آشپزخانه زیرنویسی از اخبار یک‌ساعت پیش را برایت بازگو می‌کند تا بدانی درصد آلودگی در کلان‌شهر‌ها از درصد جوان‌های بیکار، بیمار، خسته و شکسته بالاتر رفته و بهتر است هرچند جزو گروه‌های حساس نیستی از استشمام بی مورد این هوا خودداری کنی و به این‌ترتیب یک روز از ۳۶۵ روز سال، یک روز از سال‌هایی که قرار بود فرمانِ زندگی‌ات را به‌دست بگیری و یک روز از دوره‌ی خوش جوانی‌ات را در ناکامی تمام گذرانده‌ای.بله آرزو بر جوان‌ها که عیب نیست، آرزوی کارمند بودن و رسیدن به اتوبوس در حال حرکت هر روز صبح. آرزوی ادامه‌ی تحصیل برای ارتقای شغلی در سن بالا و همکلاسی بودن با آدمهایی که یک دهه از تو کوچک‌تراند و یک دنیا دغدغه‌هایشان متفاوت‌تر. آرزوی قطع نشدن برق زمان ارسال فایل ها در دقیقه ی 90، آرزوی پرداخت به‌موقع قبض و قسط‌هایی که با خوش خیالی امضا زده‌ای پایشان، آرزوی همخوانی دخل و خرج در سال‌های ابتدایی که دستت از جیب این و آن می‌رود در جیب تنگ خودت. آرزو عار نیست همچون کار، اما این‌ها که دست نیافتنی می‌شوند دیگر آرزو نیست، خیال است و چه خیالی بهتر از اینکه دقایقی قبل از خواب به آن روی سکه فکر کنی و خودت را پرت کنی در سرزمینی رویایی که راه، چاه و چاله‌هایش معلوم است، سرزمینی که قبل از ورود به آنجا دفترچه‌ی راهنمایی به دستت می‌دهند تا روزگاری که دیگر باید کم‌کم گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و برای باقی زندگی یک مسیر را انتخاب کنی، بتوانی به‌جای پا گذاشتن در کوچه‌ای بن بست دفترچه‌ی راهنمای گزینه های موجود را بخوانی و اگر انتخابش نکردی به سراغ گزینه‌ی دیگر بروی و آنقدر در به رویت باز باشد که آخر یکی‌اش بشود همان که مراد دلت است. کوله ات را برداری و بزنی در دل جاده‌ای که صبح و شب‌اش هرچند سخت است اما سیاه نیست و اگر سربالایی دارد می‌دانی کمی جلوتر به همان اندازه سرپایینی انتظارت را می‌کشد و هرچند هیچ چیز قطعی نیست، اما قابل پیش بینی است و صبح شنبه که از خواب بیدار می‌شوی آلیس در سرزمین عجایب نخواهی بود و خودت هستی و هم سن‌و‌سال‎هایی که هرکدام با جبر جغرافیایی و محدودیت‌هایی ناخواسته اگرچه درگیراند اما به قدر همت‌شان قله‌ای را نشانه می‌گیرند و تا رسیدن به آن تلاش می‌کنند و بعد از فتح و یا حتی قبل از آن در میانه‌ی مسیر با یک انتخاب درست به سراغ قله‌ی بعدی می‌روند. راستش بد نیست و من دوست دارم دقایقی فکر کردن به این جهان موازی را، دنیایی که روزهایم در آنجا رنگ دیگری دارد و تنها با فکر کردن به آن حتی به اندازه‌ی همین متن قدری دلم را گرم می‌کند تا بتوانم با توانی کمی بیشتر از صفر چندساعت دیگر که از خواب بیدار میشوم برای بار چندم فاصله ی خانه تا مترو، شرکت، میدان انقلاب، و باز مترو تا خانه را به سلامت طی کنم...</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 14:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «مانیفست یک فمینیست در پانزده پیشنهاد »</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-jnvu2ikdncyl</link>
                <description>نوشته‌ی چیماماندا انگوزی آدیشی، ترجمه ی فاطمه باغستانی و انتشارات کوله پشتینمیدونم از کی بابت حجم کم این کتاب باید تشکر کنم؟ از نویسنده؟ یا مترجم و انتشارات ؟ یا از طاقچه که توی کتاب های پیشنهادی چالش این ماه قرار داد تا من بالاخره بخونمش؟ خلاصه که یکی از فاکتورهای کتاب خوب در روزهایی که فقط تو مترو و اتوبوس وقت برای خوندنش داری کتاب کم حجمه.چیماماندا انگوزی آدیشی نویسنده ی نیجیریه ای که تو اغلب کتاب ها و آثارش هرگونه تبعیض نژادی خصوصا تبعیض جنسیتی رو به چالش میکشه و در این کتاب، 15 تا پیشنهاد میده به دوستش که به تازگی دخترش به دنیا اومده و میخواد فرزندش رو یک فمنیسم بزرگ کنه. حجم کتاب و محتوای اون اینقدر خوندنی و لازمه و حیاتی هست که پیشنهاد میکنم توی یک نیم روز وقت بذارید و بخونید، پس اینجا بجای معرفی کتاب در لفافه(!) عنوان 15 پیشنهاد رو همراه با توضیح کوتاهی در مورد بعضی هاشون میارم.نویسنده خطاب به دوستش میگه که برای اینکه بتونی فرزندت رو فمنیسم بار بیاری به عنوان نقطه ی شروع دو تا ابزار رو در نظر بگیر :  ابزار اول اساس فکریه. و اساس فکری فمینیستی چیه؟ &quot;من نیز مهم هستم، من نیز به اندازه ی مردان ارزشمندم و این ارزشمندی تابع زمان و مکان و اگر و اما نیست، من نیز به همان اندازه مهم هستم&quot;و ابزار دوم؟ &quot;اینکه آیا میتوانی گزینه را برعکس کنی و همان نتیجه را بگیری؟ &quot;و در این مورد هم توضیح کوتاهی همراه با مثال میگه. حالا میرسیم به 15 پیشنهادی که توصیه میکنه برای عملی کردنشون کافیه تمام تلاشت رو بکنی حتی اگر در مواردی به نتیجه دلخواه نرسی. اولین پیشنهاد: انسانی کامل باشمادری کردن موهبتی با شکوه است ولی خودت رو فقط با مادری کردن تعریف نکن و این عقیده که مادری کردن با کار کردن منافات دارد را ببوس و کنار بگذار.پیشنهاد دوم: باهم انجام دهید پدر نیز مانند مادر &quot;فعل&quot; است. شوهرت باید هر آنچه را بیولوژی به او اجازه میدهد انجام دهد و هر دو خوب میدانیم که بیولوژی مردان هرکاری بجز زایمان و شیر دادن را مجاز کرده است. وقتی چودی(شوهرت) از دخترتان مراقب میکند به تو کمک نمیکند اما قرار نیست وقتی میگوییم مساوی، همه چیز را پنجاه - پنجاه تقسیم کنید یا هر روز به کارهای همدیگر امتیاز دهید.پیشنهاد سوم: به دخترت بیاموز که چیزهایی به نام نقش های جنسیتی مزخرفاتی بیش نیستند.عبارت چون تو دختر هستی هرگز دلیلی برای هیچ چیز نیست، هیچ چیز! مسئله بعدی این است که باید ایده ی ازدواج به عنوان موهبت زندگی زنان را به طور کلی زیر سوال ببریم، و اگر زنان را شرطی نکنیم که به ازدواج به عنوان یک موهبت بزرگ نگاه کنند مباحثی را که آشپزی و بسیاری از مهارت ها را شرط لازم برای این موهبت بزرگ می داند به چالش کشیده ایم. پیشنهاد چهارم: از خطر آنچه فمینیسم مشروط نامیده میشود آگاه باش.فمنیسم بودن مثل باردار بودن است، تو یا باردار هستی یا نیستی. یا به برابری حقوق زن و مرد ایمان داری یا نداری. همچنین اگر دقت کنی میبینی که در بسیاری از موارد در جامعه زنان قدرتمند را افراطی تر از مردان قدرتمند قضاوت می کنیم و این حاصل همان فمنیسم‌گرایی مشروط است پیشنهاد پنجم: به دخترت خواندن بیاموزاگر لازم شد به او باج بده، رشوه بده، پاداش بده تا کتاب بخواند.پیشنهاد ششم: به او یاد بده که زبان و کلام را به چالش بکشد. پیشنهاد هفتم: هر ازدواجی را یک دستاورد نخوان.پیشنهاد هشتم: به او یاد بده که دوست داشتنی بودن را فراموش کن.پیشنهاد نهم: حس هویت و حضور را درون دخترت بیدار کن.به او یاد بده خدمتکار خانه نیز انسانی مثل خود اوست. به او بیاموز که همیشه با راننده سلام و احوال پرسی کند و به او یادآور شو وقتی تو کودک بودی به تمام افرادی که بزرگ تر از تو بودند سلام میکردی و برایت فرقی نداشت که به چه کاری مشغول اند.پیشنهاد دهم: آگاهانه نسبت به جسم و سلامت فیزیکی او حساس باش.پیشنهاد یازدهم: به او یاد بده که استفاده گزینشی از بیولوژی و ویژگی های زیستی را به عنوان دلایل هنجارهای اجتماعی زیر سوال ببرد.پیشنهاد دوازدهم: با او از رابطه جنسی حرف بزن، شاید کمی سخت باشد اما ضرورت دارد.پیشنهاد سیزدهم: عشق از راه خواهد رسید، پس راحت باش.نمیخواهم شعار دهم که با او رفیق باش بلکه میخواهم بگویم مادری باش که در مورد همه چیز با او صحبت می کنی. پیشنهاد چهاردهم: وقتی میخواهی به او در مورد ظلم و ستم بیاموزی دقت کن که مظلومیت و قداست را از هم جدا کنی.پیشنهاد پانزدهم: از تفاوت ها برایش بگو.او باید بداند و بفهمد که انسان ها مسیرهای متفاوتی را برمی گزینند و تا زمانی که این مسیرها به کسی صدمه نمیزند باید به آنها احترام گذاشت.بلد بودن و به کار گرفتن پیشنهادها نه فقط برای یک مادر که برای همه لازمه و این کتاب از همان کتاب هایی است که تیتر میخورد &quot; 100 کتابی که قبل از فلان سن باید خواند&quot; لینک خرید نسخه ی الکترونیکی کتاب از طاقچه : https://taaghche.com/book/29704/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 19:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : « تلنگر »</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-j3ynfajdobn8</link>
                <description>نوشته ی ریچارد اچ. تیلر و کس ساین. استاین  انتشارات دنیای اقتصاد و ترجمه ی آرش طهماسبی  کتاب تلنگر یا سقلمه(سقرمه) که در واقع ترجمه‌ی nudge هست. و مترجم در ابتدای کتاب میگه که این دو کلمه مفهومی که باید رو نمی‌رسونه و این بدتر از اصطلاحات و کلماتی هست که توی کشور و قوانین اقتصادی ما کاربرد نداره و توی کتاب اومده و یا اونقدر عامه نیست برای خواننده ها و برای همین گاها پانوشتی برای فهم بهتر اونها نوشته شده که در نسخه ی الکترونیکی یا انتهای کتاب اومده (و دسترسی و ورق زدن و برگشتن سخته) یا کلا نوشته نشده. اما کتاب تلنگر یکی از دو کتاب معروف آقای تیلر در بین مقالات تخصصی و یا عمومی اشه که طی سالهای زیادی در زمینه‌ی اقتصاد نوشته. شروع کتاب نویسنده مثالی میزنه از نحوه‌ ی انتخاب در چینش مواد خوراکی یک فروشگاه زنجیره ای در مدارس تحت پوشش اش و بررسی این مورد که آیا تنها با تغییر در چینش، بدون تغییر مِنو امکان داره عادت های غذایی بچه ها تغییر کنه یا نه ؟ و در ادامه‌ی این بررسی، عبارت معمار گزینش رو تعریف میکنه برای فردی که مسئول این تصمیم گیری و تعریف گزینه‌های انتخابی بوده. و میگه که هر کدوم از ما گاهاً در نقش دانش آموزان تصمیم گیرنده هستیم از بین گزینه‌های موجود و گاهاً به عنوان کسی که تصمیم های ممکن رو برای دیگران تعریف و مشخص میکنه، تصمیم ساز ایم. و مثال میزنه که فردی که یه فرم اداری طراحی میکنه، یه سایت طراحی میکنه و یا به عنوان پدر و مادر مسیر تحصیلی بچه هاش رو بهشون توضیح میده معمار گزینشه.بعد هم در مورد پدرسالاری میگه و اینکه تصمیم سازها آیا میتونن انتخاب هایی که به ضرر فرد تصمیم گیرنده است رو  از بین گزینه ها حذف کنند یا نه ؟ و این محدودیت کردن تصمیم گیرنده ها تا چه حدی برای تصمیم گیرنده ها قابل پذیرشه؟در حالت بعدی یک دسته از آدمها مخالف این محدودیت ها با وجود مزایاش هستند و به آزادی انتخاب معتقدند. اینکه دولت باید با کمترین اجبار و تلنگر آدم ها رو در انتخاب کردن آزاد بذاره و نویسنده میگه بر فرض اینکه مردم در این شرایط گزینه ای که بهترین (بهینه‌ترین) انتخاب هست رو انجام بدن : اگر این انتخاب بین طعم های مختلف بستنی باشه بر اساس علاقه و مزه، براشون مشکلی نیست اما اگر یه بازیکن مبتدی بخواد حرکت  مهره های شطرنج رو در مقابل یه حریف قَدَر انتخاب کنه قطعا انتخاب های ضعیفی به سبب بی تجربگی و محدودیتِ مهارت اش خواهد داشت. بعد هم دوباره برمیگرده به مثالهایی از معماری گزینش که شما به عنوان یک تصمیم ساز از بین دو گزینه ی الف یا ب کدوم رو برای تصمیم گیرنده ها به عنوان یه انتخاب قرار میدین؟ و آیا باید خودتون رو در اون موقعیت فرض کنید تا بفهمید چه تصمیمی میگیرند تا به عنوان یک گزینه‌ قرار بدین  یا راه حل دیگه ای وجود داره برای تعریف گزینه ها؟تا اینجای کتاب با کمی فاصله از مباحث اقتصادی نویسنده در مورد دنیای انتخاب آدمها و عادت های رفتاری اشون با آمار و ارقام صحبت میکنه و مثالی میزنه از تجربه ای که خودش در یکی از کلاس های دانشگاهی که تدریس میکرده : اینکه درصد بالایی از دانشجویان مثل رانندگان و ... تصورشون از عملکرد و توانایی شون خیلی بالاتر از وضع موجوده و میگه که مردم به طرز غیرواقعی خوش بین اند و با اینکه طبق آمار، نیمی از ازدواج ها به طلاق منجر میشه در روز مراسم عقد آدمها معتقدن که جزو نیمه ی دوم خوش شانس و همیشه خوشبخت اند. جلوتر هم راجع به اینکه آدم ها برای یک چیز ارزش یکسان و حتی نزدیک بهم قائل نیستن میگه : اینکه دانشجویانی که میخواستن ماگِ قهوه اشون رو بفروشن به عنوان فروشنده، قیمتی دو برابر چیزی که دانشجویانِ خریدار اعلام کرده بودن در نظر گرفته اند و این رو به ضررگریزی مردم نسبت میده در کنار یکی دیگه از ویژگی رفتاریِ اکثریت مون : تمایل به وضع هرچند نامطلوب موجود. و اگر با احتمال کمی فردی تصمیم بگیره تغییری توی وضعیت اش ایجاد کنه و مثلا اشتراک سالیانه ی مجله ای که با قیمت کمی ترغیب به خرید شده ولی نخونده تلنبار کرده روی هم، رو بخواد لغو کنه مدام تصمیمش رو به تعویق می اندازه و با یکی دو تا مثال دیگه تا انتهای این بخش جایزالخطا بودن آدم ها در تصمیم گیری هاشون رو به خواننده ها نشون میده.حجم کتاب کم نیست اما با وجود متن روونش میشه ادامه داد و با کلمات، آمار و ارقام ها، راه حل ها و گزینه های انتخابی بیشتری آشنا شد.تا اینجا با بخش کوتاهی از کتاب آشنا شدید و اگر تمایل به خوندن کتاب تلنگر رو دارید، لینک خریدش توی طاقچه رو اینجا ببینید : https://taaghche.com/book/70305/%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1 </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 20:34:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : 《فرانکشتاین در بغداد》</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-x7brpm6vaimq</link>
                <description>احمد سعداوی- ترجمه‌ی هامون خاتم- نشر جامیمعرفی کتاب رو اول خوندم و بین گزینه های موجود بدون توجه به تعداد صفحات بالاش، انتخاب کردم. من تا قبل از این، از نویسنده های عرب فقط کتاب شعر خونده بودم و این کتاب اولین تجربه ی کتاب رمان بود. نویسنده تا اواسط کتاب، به معرفی آدم ها، شغل شون، محل زندگی شون، ارتباط کاری شون باهم، و گاها شخصیت های رفتاری شون میپردازه که کمی طولانیه. داستان با یه حادثه ی بمب گذاری شروع میشه و معرفی آدمها این بین صورت میگیره، از اسم و فامیل و محل زندگی گرفته تا زمان بمب گذاری که چقدر با محل حادثه فاصله داشتن، کشته شدن، از شدت انفجار پرت شدن به چندمتر عقب تر، یا مثل ایلشوای پیر رفته بودن کلیسای خارج از شهر.یکی از این شخصیت ها هادیه! هادی عتیقه تو مرکز شهر زندگی میکنه و جنس های دسته دوم رو میخره و به مردم میندازه، اون از این بمب گذاری جون سالم به در میبره و با به دستمال خونی برمیگرده خونه. هادی بینی یکی از کشته شده ها رو به جسدی که هر عضوش از بدن یه جنازه تشکیل شده می‌دوزه و بعد از اون از فرط خستگی برای چندساعت روی تختش بیهوش میشه. هادی بخاطر شغلش زیاد از خونه بیرون میره و چایی و نهارشم معمولا بیرون کنار آدمهای دیگه میخوره. روزها و ماجرای داستان میگذره، شخصیت ها وارد داستان میشن و ارتباطی که بین شون هست کمی پیچیده میشه! فضای کتاب واقعا جنگ زده است، هیچ چیزی برای چنگ زدن وجود نداره. آدمها بهم اعتماد ندارن، و شایعه از هر مدلی بین همه پخشه. بعد از چند روز که یه قتل تو سطح شهر اتفاق می افته و خبرش پخش میشه، هادی برمیگرده خونه و میبینه که جسدی که ساخته بوده، نیست! از اینجای داستان باز هم ماجرا کمی کند پیش میره، جسد زنده شده، قتل های نامتعارف توی سطح شهر اتفاق می افته، و قاتل دستگیر نشده اما شاهدا میگن که قاتل کسیه که  گلوله درش اثر نداره، هرچند کسی از نزدیک چهره اش رو تا اون موقع ندیده. یکی از کسایی که از اوایل کتاب وارد داستان شد ام‌دانیال بود همون پیرزنی که برای انجام عبادات و مناسک مذهبی میرفت کلیسا و خیلی ها معتقد بودن بخاطر نبود اون توی شهر اون حادثه ی بزرگ اتفاق افتاد. پسر این پیرزن (دانیال) سالها پیش توی جنگ کشته شده اما چون پیکرش رو به خانواده برنگردونن، مادرش فکر میکنه زنده است و یک روز برمیگرده و زنگ خونه اش رو میزنه‌ برای همین حاضر نمیشه خونه اش رو عوض کنه و بره پیش دخترهاش در امنیت و آسایش زندگی کنه.. پیرزن به دلیل کهونت سن خیلی چیزهارو متوجه نمیشه مثلا وقتی که از کلیسا برمیگرده خونه متوجه شیشه خورده هایی که بخاطر انفجار جلوی مغازه ها ریخته بوده نمیشه و روزیکه که یه نفر دیگه بجای پسرش جلوی خونه اش ظاهر میشه فکر میکنه دانیاله و ازش پذیرایی میکنه.یکی دیگه محموده که خبرنگاره و دست راست سعیدی. باهاش به جلسات خارج از محل کار میره و دیرقت برمیگرده خونه، محمود دلیل این همراهی ها و رفتارهای سعیدی رو نه میفهمه و نه میپسنده اما چیزی در ظاهر بروز نمیده...داستان کتاب یکم شبیه به گراف میمونه، و شاید در لحظه متوجه ارتباط آدمها باهم نشیم و جلوتر موضوع صفحات قبل مشخص بشه! سرتیپ مجید میزبان یکی از جلساتی بوده که سعیدی محمود رو با خودش برده و کسیه که سعی میکنه منشا و هسته ی قتل و کشتارها رو پیدا کنه اما چیزی دستگیرش نمیشه..هادی داستان جسدی که ساخته رو توی پاتوقی که چایی میخورده برای چندین نفر بارها تعریف میکنه اما کسی باورش نمیشه، و این احساس بی اعتمادی، دروغگویی و خرافاتی بودن یه حس مشترک بین آدمهای داستانه نسبت بهم. فرانکشتاین هم قاتله هم مقتول! هادی عتیقه جسدی ساخته که انتقام کشته ها رو بگیره اما ماجرا اونجور که فکر میکنه پیش نمیره و قتل ها به نوعی دیگه ادامه پیدا میکنه....لینک خرید کتاب از طاقچه برای کسایی که کتاب رو دوست دارند بخونند :  https://taaghche.com/book/79934/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 20:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-fxw1stgbokyg</link>
                <description>نوشته ی الیزابت تووا بایلی و ترجمه ی کاوه فیض اللهی - نشر نو اسم و موضوع کتاب رو چند ماه پیش توی یکی از اپیزودهای برنامه ی کتاب باز (مجتبی شکوری) شنیده بودم و یک هفته ی قبل که یادم اومد هنوز کتابی برای چالش طاقچه تو این ماه نخوندم به دلیل کم حجم بودنش انتخاب کردم. نویسنده در سن 34 سالگی بعد از سفرش به اروپا به یه بیماری نادر مبتلا میشه که توان حرکت کردن و انجام کارهای روزانه رو ازش میگیره، و میگه با اینکه فکر میکرده فناناپذیره و هر مشکلی که پیش بیاد توسط پزشک ها برطرف میشه اینجور نمیشه و برای مدت طولانی مجبور به استراحت دائم روی تخت اش میشه. الیزابت میگه که زمانی که سالم بوده علاوه بر حضور همیشگی اش بین دوستان، اطرافیان و خانواده اش زندگی اش صرف صبحانه آماده کردن، رفتن به جنگل، سر کار، کتاب خوندن، سفر کردن، باغبانی و.... بوده ولی حالا برداشتن یه وسیله از روی میز یه دستاورد و در مواردی یه ناکامی توی زندگیش شده. پس در این شرایط پرستار برای غذا دادن به خونه اش میومده اما اغلب روز رو تنها بوده، تا زمانیکه یکی از دوستاش برای عیادت میاد خونه اش و کمی گل و گیاه از اون اطراف براش میاره که بذاره تو گلدون، و الیزابت بعد از چند روز متوجه حضور یه حلزون میشه که بین گیاه ها پنهان شده بوده و این میشه شروع ماجرای آشنا شدنش با دنیای شکم‌پاها!نویسنده که مجبور به دراز کشیدن های مداوم روی تخت اش بوده رد پای حلزون رو طی روز دنبال میکنه و میبینه علاوه بر خودش حلزون هم بیشتر ساعت روز مشغول استراحته و همین باعث میشه از شدت احساس بی مصرف بودنش کاسته بشه، ما شب ها حلزون به گشت و گذار برای پیدا کردن خوراکی میرفته و بعد از چند روز که کاغذها و نامه های سوراخ شده و رد دندون های حلزون روشون رو میبینه توی تراریوم براش آب و قارچ تازه میذاره. تراریوم هم جایگزین خونه ی قبلی کوچیک حلزون بوده که پرستار الیزابت زحمت آماده سازیش رو کشیده. الیزابت روزها، با دنبال کردن زندگی و دنیای حلزون به حقایق و عجایبی از خلقت، ساختار بدن، غریزه و... حلزون پی میبره که دیگه با اینکه بخاطر جدا کردن حلزون از جنگل احساس گناه میکرده نمیتونسته بدون اون زندگی کنه و به جاش سعی میکنه محیط زندگی حلزون رو هر روز مساعد تر کنه.در چند جای کتاب نویسنده حلزون ها رو با انسان و یا با انسان خردمند و سایر موجودات مقایسه میکنه : &quot; حلزون ها همچون بسیاری از حشرات، جهان را از طریق بویایی می‌بینند. برخلاف بینی انسان که بخاطر ترشحات اش بدنام است، شاخک های بینی مانند حلزون عملا تنها بخش بی مخاط بدنش هستند و در مقایسه با سوراخ های بینی ثابت و پهلو به پهلو در انسان، دو شاخک بینی مستقل از هم در حلزون به آن نوعی حس بویایی سه بعدی می دهد. &quot;حلزون ممکن بوده از تراریوم اش خارج بشه اما در نهایت برمیگشته به زیر برگ ها و و برخلاف الیزابت که تمام روز توی تخت اش بوده هر بار یک جای متفاوت رو برای خواب و استراحت انتخاب میکرده، و یک روز که از پرده ی کرکره بالا میره الیزابت میخواد بفهمه با حرکت روی دیوار یا سطح زمین حلزون چه وزنی رو میتونه با خودش حمل کنه و به همین خاطر با وصل کردن وسایل به نخ و به صدف حلزون می‌بینه که این حلزون تقریبا 7 گرمی وزنی معادل 9 برابر خودش رو عمودی بالا میبره و وقتی با حلزون بزرگ تری این آزمایش رو تکرار میکنه می‌بینه که این عدد بزرگ تر هم میشه. جذابیت کتاب به دنیای بزرگ حلزون کوچیک کنج اتاق نویسنده است! پس برای کسی که علاقه ای به این موضوع و جانداران نداشته باشه میتونه بی محتوا و کسل کننده بنظر برسه. نویسنده بعد از گذروندن اون دوران، مطالعه ی بیشتری روی شکم پاها و نرم تنان میکنه و به همین خاطر ابتدای هر موضوع کتابش رو با نقل قول هایی از زیست شناس ها، دیالوگ کتاب ها، نویسنده ها و یا شعرهایی که در مورد حرکت آهسته اما پیوسته ی حلزون و صدفی که حکم خونه ی قابل حمل براش داره رو آغاز میکنه. یکی از موضوعات مورد تحقیق هم سیستم دفاعی این موجوده که موقع احساس خطر کردن برای جون سالم به در بردن انجام میده، و پاسخ دادن به این پرسش که این رفتار ها بر اساس غریزه است و یا حلزون دارای مغزه؟ حلزون تقریبا بینایی نداره و از روی میزان نور، سایه خطر و یا صداش رو احساس میکنه از طرفی بی صدا بودن حرکت اش و حرکت های آروم اش باعث میشه خودش در مواردی از شکار شدن جون سالم به در ببره و این ها اطلاعاتیه که نویسنده از مقایسه ی منابع و کتاب هایی که خونده به دست آورده. تولید ماده ی چسبناک برای به دام انداختن حشراتی که قصد خوردنش رو هم دارند از دیگر واکنش های دفاعیشه.خلاصه مدت زمانی که زندگی نویسنده همراه با درد و بی حرکتی بوده با زندگی حلزون گره میخوره، شب هایی که در سکوت کامل صدای کاغذ جویدن حلزون قابل شنیدن بوده و در نهایت روزی که حلزون در تراریوم ناپدید میشه و الیزابت بعد از چندین تلاش برای به دام انداختنش با قارچ های تازه و جست و جو توی خونه و تراریوم قبول میکنه حلزون تنهاش گذاشته! حلزونی که با فرستادن عکس اش برای دو متخصص از بین شصت خانواده حلزون خشکی و 20هزار گونه، از نوع «حلزون جنگلی لب سفید » بوده ( Neohelix albolabris) در نهایت همون روز زمانیکه یکی از دوستان الیزابت برای عیادت به اتاقش میاد، گیاه ها رو جابه جا میکنه و الیزابت میبینه که حلزون برای مراقبت از تخم هایی که زیر خاک و روی سطح خاک گذاشته بوده بین گیاه ها دور از چشم الزابت چند روزی مونده و تراریوم رو ترک نکرده. ماجرا جلو میره و 118 بچه حلزونی که به چشم خیلی سخت دیده میشدن رو بعد از مدتی به طبیعت و چندتا از دوستانش می سپره و خودش هم یکی از بچه حلزون ها رو بعد از مدتی که به قدر کافی بزرگ شده رو میبره و به جنگلی می سپره و اینجوری داستان همزیستی اش با حلزون به انتهای خوش میرسه. در انتها هم برای نگهداری حلزون و گل و گیاه در خونه به خواننده ها توصیه هایی میکنه و در مورد تشخیص هایی که از بیماریش میدادن و علائمی که بعد از سفرش به اروپا بهش دچار میشه توضیحاتی میده.لینک خرید کتاب از طاقچه رو می‌تونید اینجا ببینید :  https://taaghche.com/book/87888/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 20:43:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «انسان در جست و جوی معنا»</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-zl5rwcr9njpq</link>
                <description>نویسنده : ویکتور فرانکل - مترجم : علیرضا ارجاع - انتشارات شمشاد کتابی که نویسنده  با دید روان پزشکی خودش بر پایه ی خاطرات اسارت در اردوگاه کار نازی ها بعد از جنگ جهانی دوم نوشته. ویکتور فرانکل در سال 1905 در وین به دنیا اومده و از بازماندگان یهودی اردوگاه کار آشویتس هست. فرانکل به این گفته ی نیچه علاقه ی خاصی داشته : کسی که چرایی برای زندگی کردن دارد، از عهده ی چگونگی آن بر خواهد آمد.و میگه که در این کتاب قصد داشتم به وسیله مثال هایی واضح و آشکار به خواننده بفهمانم که زندگی تحت هر شرایطی حتی در بدترین و دشوارترین حالت اش معنا و مفهومی نهانی دارد. فرانکل با نوشتن این کتاب سعی میکنه تجربه ای که منجر به کشف لوگوتراپی (معنا درمانی) میشه رو توضیح بده.نویسنده بعد از جنگ جهانی دوم به اردوگاه کار فرستاده میشه، اردوگاهی که نیروهای بیمار و کم توانش رو همه روزه راهی کوره های آدم سوزی میکرده و ترس از مرگ به این طریق رو از همون اول تو دل زندانی ها می انداخته. کوره هایی که به چند زبان متفاوت روی سر درش کلمه ی حمام می نوشتن و به هر فرد یک صابون میدادن و ادامه ماجراتوی اردوگاه کار هر زندانی فقط با شماره اش شناخته میشه و نویسنده هم زندانی شماره 119104 بوده. در بخش اول نویسنده سختی شرایط کار، غذا، بهداشت، رفتار زندان بان ها و... و احساس ناامیدی که به زندانی ها غالب میشه رو روایت میکنه. دسته بندی زندانی ها با توجه به سلامتی جسمی و توان اشون و مرگ روزانه تعداد قابل توجهی از کسایی که باهاشون در اردوگاه زندگی میکرده رو میگه، و از طرفی عادت کردن به شرایطی که تا قبل از اون زمان تصورش هم برای زنده ماندن غیر ممکن بنظر می رسیده : ساعت ها در سرما با یک پیراهن نازک کار کردن، سوپ های آبکی جیره بندی شده، بدون مسواک و حداقل امکانات بهداشتی و درمانی، عادت به سرو صدای سربازها در ساعات استراحت و پاسخ به این سوال داستایوفسکی که آیا انسان به هر شرایطی عادت میکند ؟ جواب میده : بله اما نپرسید چگونه. زندانی ها در ابتدای ورود در یک شوک قرار میگیرن و بعضی ها در یک حالت توهم رهایی به سر میبرن. یعنی با وجود اینکه هر روز کسایی که ظاهر توانمند و سالمی نداشتن رو به سمت کوره ها روانه میکردن یا از شدت کار و فشارهای روانی و تنبیه های بدنی میمردن تا آخرین لحظه امید به نجات و بخش خودشون داشتن. اما مشکلی که به مرور زمان اکثریت زندانی ها بهش دچار میشن مرحله ی دومه : این که بجای ترس از مرگ، مرگ احساساتشون شروع میشه و نسبت به اتفاقات ناگوار برای اطرافیانشون بی تفاوت میشن. سومین مرحله هم زندگی پس از آزادیه، که میگه ما توانایی لذت بردن از زندگی (و مثلا دیدن غروب آفتاب ) رو از دست داده بودیم و باید سعی می کردیم دوباره به دست اش بیاریم. در ادامه نویسنده شرایط زندگی خودش و اتفاقاتی که می افته رو روایت میکنه، پاهای ورم کرده ای که توی پوتین ها جا نمیشده، سرمای اول صبح، زندان بان های سادیسمی، تکه نان های دزدیده شده، درگیری اردوگاه با بیماری تیفوس و....نویسنده هم مثل بقیه ی زندانی ها خسته از شرایط زندگی اش میشه اما یادآوری عشقی که به خانواده  و همسرش داشته، نوشتن تکه هایی از این کتاب در برگه هایی که در اردوگاه بدست میاورده و ازش میگرفتن، نقل داستان و ماجراهایی که به چشم دیده به عنوان یک روان پزشک و روایت امیدها و چیزهایی که معدود افرادی که طی سالها به عنوان بازماندگان اردوگاه بخاطرش زنده موندن و آزاد شدن باعث میشه برخلاف خیلی ها به خودکشی یا تسلیم شدن در برابر مرگ رو نیاره. به عبارتی اون سعی میکنه با پیدا کردن معنا برای رنج هایی که کشیده از رنج هاش به عنوان فرصت استفاده کنه تا یک فرد بهتری بشه، چونکه به این جمله ی نیچه اعتقاد داشته : چیزی که من را نکشد قوی ترم میکند .اون در مورد اتفاقات و رنجی که تحمل کرده هم میگه :حتی اگر شرایط زندگی دست ما نباشه آزادی انتخاب نگرش مون به اون اتفاق دست خودمونه.نویسنده میگه که برای یافتن معنا در زندگی سه راه وجود دارد: کار، عشق، و رنج و همچنین اون با فکر کردن به اینکه پس از ترک اردوگاه چه کارهایی قراره انجام بده به خودش انگیزه میده، و میگه مهم نیست ما چه انتظاری از زندگی داریم بلکه این مهمه که زندگی چه انتظاری از ما داره و باید از سوال پرسیدن راجع معنای زندگی دست برداریم و خودمون به عنوان کسی که هر روز و هر ساعت مورد سوال قرار میگیره فکر کنیم. هر چیزی میتواند از انسان گرفته شود جز اختیار رفتارش تحت هر شرایطیدر بخش دوم (لوگوتراپی به طور خلاصه) نویسنده به توضیح درباره ی لوگوتراپی میپردازه. این بخش کتاب غم قسمت اول رو نداره اما از گذروندن همون روزهای سخت نتیجه شده. نویسنده با یک پارادوکس سعی میکنه به کسایی که بهش مراجعه میکنن کمک کنه به این صورت که چیزیکه ازش میترسن براشون اتفاق بیافته. فرانکل میگه که لوگوتراپی بیشتر به آینده توجه میکنه یعنی توجه به معنا در زندگی فرد که باید باقی عمرش رو صرف شکوفایی اون کنه. بطور کلی در این روش درمانی بیمار با شرایطی رو به رو میشه که اون رو به سمت معنا و هدف زندگی اش هدایت میکنه.و در جلوتر هم میگه که معنای زندگی از شخص به شخص، از روز به روز، و ساعت به ساعت تغییر میکنه و وقتی که از یه قهرمان شطرنج میپرسن بهترین حرکت مهره در بازی چیه ؟ کاملا مشخصه که حرکت خوب یا بهترین حرکت بدون در نظر گرفتن شرایط بازی و شخصیت حریف معنایی نداره و همین شرایط برای زندگی انسان هم صدق میکنه..پانوشت : سخت تر از کتاب خوندن خلاصه نوشتن اشه! باید راه حل نوت نوشتن توی طاقچه رو امتحان کنم برای کتاب بعدیپانوشت 2 : کتاب خوب بود! البته نه به آنقدری که دیگران نوشته بودند حالا و در هر لحظه معنای درد و رنج زندگی اشون رو پیدا میکنند. بااینحال اگر نخواندین خوب است بخوانید.  https://taaghche.com/book/74812/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 18:38:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا این یا همین</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-otwz3ldq8tvx</link>
                <description>قبل از اینکه بخشی از کتاب موراکامی را در یکی از کانال های تلگرام اتفاقی بخوانم، احساس میکردم غیر رقابتی بودنم چیز چندان معمولی در جامعه نیست‌. البته این فرارم از رقابت برای من چند دلیل دارد: اولی اش همین که اگر با برنده شدن من دیگری ببازد از باخت او بیشتر ناراحت میشوم تا خوشحالی ناشی از بردن خودم. از طرفی احساس میکنم بجز برای تفریح و سرگرمی و بازی های دوستانه دیگر دلیلی برای رقابت و &quot;ترین&quot; شدن و بالا رفتن از پله های موفقیت به شرط حذف دیگران وجود ندارد، بله قبول دارم مقایسه ی هر فرد با گذشته و دیروزش دلیل موجه تر و حتی بزرگ‌تری برای هر روز تلاش کردن و بهتر شدن هست، اما میدانیم همه اینطور فکر نمیکنند و مسابقه نمیدهند و بی انگیزگی من برای رسیدن به قله ای که تنها برای یک نفر جا دارد همیشه همراهم است. بله من تا به امروز در هیچ مسابقه‌ای با ابعاد وسیع شرکت نکردم و نمیدانم این هم دخیل بر نوع نگاهم هست یا نه، اما در این روزها که از یک طرف یک ورزشکار ۱۳ ساله‌ی ژاپنی به عنوان کم سن ترین و تیرانداز ۴۱ ساله ی ایرانی با زدن رکورد سن مدال المپیک در ایران، مدال طلا کسب کرده اند، و در خبری دیگر یک اسکیت سوار ۱۹ ساله بعد از کسب چند مدال و شکستن رکودهای سن و موفقیت، از ورزش کناره گیری کرده یادم افتاد من یک رویای دست نخورده دارم.از بچگی سودای اسکیت در سرم بود ‌و بجز همان چندسالی که به صورت کاملا تفریحی سرگرم اش بودم دیگر نشد به سمت اش بروم، و امروز بعد از ۵ سال که از المپیک قبلی و اولین مدال المپیک بانوان در کشور، میگذرد یکبار دیگر بین دو راهی درس و ورزش برای ادامه‌ی مسیر شک کردم. اینکه کدام را برای ۵ سال پیش رو انتخاب کنم و از صفر یا کمی بالاتر شروع کنم و دیگری را اولویت دوم بگذارم را واقعا نمیدانم. بعد از یکی دو سال دور ماندن از دانشگاه، تک تک لایه های مغزم به دوباره درس خواندن جواب مثبت می‌دهند و از طرفی تلاش سالهای اخیر جهت حفظ سلامتی جسمی و حتی روحی در کنار علاقه ای که بعد از گذشت دو دهه کم نشده دلایل کافی برای شروع کردن یک رشته‌ی ورزشی حتی از صفر یا قبل از آن بنظرم هست. پس اگر شروع کنم یک روزی مسابقه میدهم ؟ یا شروع میکنم که بالاخره یک روز مسابقه بدهم ؟ نه من اصلا آدم رقابتی نیستم، با خودم چرا اما با دیگران دلش را ندارم، بنظرم ارزشش را ندارد. و زندگی و ورزش مسئله‌ی برد و باخت منطقه ای و یا در سطح جهانی نیست‌‌ برایم. در مورد بازی های گروهی هم باید بگویم هیچوقت تجربه‌شان نکردم، یکی دو بار والیبال را امتحان کردم که در کمال تعجب احساس کردم، ظرفیت ضعیف تر از بقیه ی اعضای تیم بودن و یا هم‌گروهی های ضعیف داشتن را ندارم، هماهنگی، صبر و آرامش در یک تیم در مقابل تیم دیگر برای بردن یا مردن جذابیتی برایم ندارد و ابسیلونی به حال بهترم اضافه نمیکند پس به همین دلیل که در آن سالها نمیدانستم و یک جور ناهنجاری میدانستمش، تنها چند رشته ورزش انفرادی را در تابستان ها گذراندم : - ژیمناسیک که با بالا رفتن سن ام اختلاف سنی ام با بقیه ی بچه ها بیشتر و تمایل ام کمتر شد.- اسکیت که بعد از چندسال کفش ام در خانه بی استفاده ماند و بی اطلاع فروخته شد :)- شنا که زورم به قدرت آب و سردی اش نمی‌رسید و با سرماخوردگی و شکست در برابر آب همراه بود. - دفاع شخصی که باید در قالب تمرین مشت بر بال و پر کنار دستی ات حواله میکردی تا نشان دهی توانمند تری، و....ورزش برای من یک تفریح بود تا جنگ، یک مسیر پیشرفت و بهتر شدن فردی و شاید دسته جمعی اما هر کس در مسیر خودش، مثل پیست های دو و میدانی. پس برای باخت و برد نباید مشت و لگد به زمین و زمان بکوبی تا روی بالاترین سکو بایستی. در هرحال امروز دوباره این بخش از کتاب را خواندم و تصمیم گرفتم یکبار دیگر به اول دو راهی برگردم و انتخاب کنم اولویت اول چیست از طرفی تقریبا یکماه‌ پیش از سر استیصال و ندانم چه کنم هایم در گوگل نوشتم &quot;ارشد بخوانیم یا نه؟&quot; و در قدم بعدی برای بار دهم با نگاه کردن به سر تا انتهای دفترچه‌ی کنکور سال گذشته، رشته های ممکن برای ادامه‌ی تحصیل( قبل از آمدن آن بخش‌نامه‌ی کذایی) را لیست کردم و به همان انتخاب سال قبل رسیدم اما بالاخره بعد از چند سال وقفه تصمیم گرفتم از همین تابستان ریز ریز مردانه برای کنکور سال آینده درس بخوانم و ناجوانمردانه در دانشگاه خوبی قبول بشوم.حالا اگر &quot;درس بخوانیم یا دنبال علایق خودمان برویم؟&quot; را گوگل کنم نتیجه چه میشود ؟چپ یا چپ ؟احتمالا با گوگل کردن این سوال به دنبال علاقه ی اصلی رفتن در کنارِ دیگری با وجود محدودیت ها نتیجه میشود. اینکه عمر آدم ها کوتاه است و در پیری از کارهای نکرده و راه های نرفته بیشتر پشیمان میشود تا پیمودن مسیر بی خطر و تکراری.پس در این مسیر با مدرک فعلی که تقریبا برای کار و استخدام، تخصص حساب نمیشود برایم، ۵ سال آینده باید رشته ی ورزشی که فقط بین ۸ تا ۱۲ سالگی به صورت تفریحی وقت گذاشتم را از سر بگیرم و در کنار ورزش کارم را برای امرار معاش ادامه دهم، و اولویت ام همین باشد. بعد از حداقل ۵ سال به ادامه ی تحصیل برگردم، و به علت محدودیت زمانی در دانشگاه پایین تری خودم را قبول کنم.و اگر درس را انتخاب کنم، حداقل یکساله آینده برای غولِ نچسبِ کنکور باید وقت بگذرام، بر فرضی نه چندان محال همراه با ادامه ی کار و دورکاری در دانشگاه خوبی قبول میشوم، و این بار اولویت ام درس همزمان با کار است و طبق آنچه که این سالها بر من گذشته دیگر زمانی برای ورزش تخصصی نمی‌ماند. مهارت زبان، برنامه نویسی و غیره‌ که لازمم میشود را باید بالاتر ببرم و به سوالِ &quot; اپلای کنیم یا نه؟&quot; احتمالا جواب مثبت بدهم.پس با ورزش، داستان اپلای کنسل میشود و با درس خواندنم زمان گذاشتن برای ورزش، صفر. راستش خیلی دوست داشتم جرئت اش را داشتم اسکیت سرعت را انتخاب کنم و چند سال بعد درس بخوانم، در سن بالاتر اپلای کنم و به هر دو علاقه ام به این ترتیب برسم. اما تا ۵ سال آینده آنقدر اوضاع اقتصادی و غیره‌ی مملکت بی صاحاب و بی ثبات است که اگر در حال حاضر فقط هفته ای ۱۰ ساعت کمتر بخواهم کار بکنم احتمالا در وسط های مسیر از تامین کردن نان شب جا میمانم، و دیگر دستم در جیب خودم نخواهد بود. پس با اینکه علاقه ای به مهاجرت ولو برای چندسال تحصیل ندارم، اما نمیتوانم به عنوان یک گزینه‌ی نجات بهش فکر نکنم. در نتیجه با تمام بالا و پایین کردن ها یک بار دیگر به انتخاب قبلی میرسم : اول درس، بعد ورزش.پانوشت : دیروز از لینک های تو در توی خبر های ورزشی و پیگیری کلاس های اسکیت یک پستی در ویرگول خواندم : ۱۱ تا از بهترین پیست های اسکیت تهران . و در حین از صفحه ای به صفحه ی دیگر رفتن رسیدم به پست : چرا مهاجرت کردم ؟ و سوال بی جوابِ چرا مهاجرت نکنم؟ خلاصه که کاش وطن جایی برای ماندن بود! برای با خیال راحت دنبال علایق رفتن در سنین بالاتر با وجود محدودیت های فراوان اما پیش بینی شده.پانوشت 2 : آن بخشی از کتاب از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم نوشته ی هاروکی موراکامی که مدتی قبل خوانده بودم :واقعیت آن است که من با ورزش های گروهی چندان میانه ای ندارم و در این مورد به خصوص کاری هم از دستم بر نمی آید. طبیعت من چنین است. هربار که به فوتبال یا بسکتبال رو می آورم - که البته در دوران بزرگسالی به ندرت چنین اتفاقی افتاده است- حتی یکی لحظه هم احساس راحتی نمی کنم. نمی دانم به دلیل بی برادری بوده است یا چیزی دیگر، به هر حال هیچ وقت با بازی های گروهی کنار نیامده ام.از طرفی در ورزش های تک به تک هم، مانند تنیس، کارایی خوبی ندارم. از بازی اسکواش لذت می برم ولی هربار که قرار می شود با کسی بازی کنم، وجه رقابت مایه ی آزارم می شود. اگر هم بحث ورزش های رزمی به میان بیاید به راحتی می توان دور نام مرا خط کشید. سوءتفاهم نشود، من آنقدرها هم غیررقابتی نیستم. قضیه فقط آن است که بنا به هر دلیلی غلبه بر دیگران یا شکست از آنان هیچ اهمیتی برایم ندارد. احساسی است که از دوره نوجوانی داشته ام و در طول سالها تغییر چندانی نکرده است. بحثی نیست که به حوزه یا رشته خاصی محدود باشد، اصولاً موضوع غلبه بر دیگران در اندیشه من جایگاهی ندارد. علاقه من بیشتر به دستیابی به هدفی است که برای خودم ترسیم کرده ام و از این قرار، دو استقامت ورزشی ایده آل و کامل برای انسانی با ساختار ذهنی من است. دوندگان ماراتن حرف مرا درک می کنند. برای ما چندان مهم نیست که دونده ای دیگر را شکست دهیم. البته دوندگان تراز اول دوست دارند از نزدیک ترین رقبایشان جلو بزنند و بر آنان غلبه کنند ولی در مجموع، محور اصلی کار یک دونده که هرروز تمرین می کند، رقابت فردی نیست. بی شک دوندگانی هم پیدا می شوند که برای چیره شدن بر رقیبی خاص تن به تمرینات سخت می دهند، ولی سوال این است که اگر بنا به هر دلیلی آن فرد نتواند در رقابت شرکت کند آنان چه کار خواهند کرد؟ در چنین مواقعی یا انگیزه شان را به طور کلی از دست می دهند و یا دست کم میل و رغبتشان فروکش می کند. چنین افرادی در این رشته زیاد دوام نخواهند آورد. عاملی که بیش از هرچیز دیگر به اکثر دوندگان انگیزه می دهد، هدف شخصی است: برای نمونه، رسیدن به یک حد نصاب تازه و شکستن رکورد خود. مادامی که یک دونده بتواند دست به رکوردشکنی بزند از کار خود خشنود خواهد بود. در غیر اینصورت، چنین احساسی سراغ او نخواهد آمد. حتی اگر نتواند به حدنصاب مورد نظر خود برسد، تا زمانی که از نتیجه کار و نهایت تلاش خود رضایت داشته باشد - که شاید در جریان مسابقه هم منجر به کشفی مهم در مورد خود او شده باشد - به هدف خود رسیده است و احساسی امیدوارانه و خوشایند تا مسابقه بعد به او انگیزه خواهد داد. این قاعده در حرفه خود من نیز مصداق دارد. در رمان نویسی نیز، تا جایی که من می دانم، مسئله ای به نام برد و باخت مطرح نیست. شاید فروش نسخه های فراوان از یک رمان، اهدای جایزه هایی به آن و ستایش منتقدان، ملاک هایی برای موفقیت آن کتاب در جهان ادبیات تلقی شوند ولی در نهایت هیچ یک از این موارد اهمیت ندارند. نکته اساسی آن است که آیا نوشتار به ملاک هایی که نویسنده برای خود تعیین کرده است دست یافته است یا نه. ناکامی در دستیابی به ملاک ها و معیارها موضوعی نیست که بتوان به راحتی توضیحش داد. وقتی پای دیگران در میان باشد، آدم همیشه می تواند یک توضیح مجاب کننده ارائه دهد. ولی او که نمی تواند سر خودش کلاه بگذارد. از این منظر، نوشتن یک رمان و دویدن تا آخر خط مسابقه ماراتن شباهت های بسیاری با یکدیگر دارند. اساساً یک نویسنده محرکی درونی و خاموش دارد و در پی کسب تایید از جهان بیرون نیست. دویدن از دید من، هم تمرین است و هم یک استعاره. من با دویدن هرروزه و شرکت در مسابقات مختلف ذره ذره ملاک ها را بالاتر می برم، و با شفاف کردن هر مرحله از کار در واقع خود را ارتقا می دهم. دلیل تلاش هرروزه من دست کم همین بوده است که سطح کار خود را بالاتر ببرم. خودم می دانم که دونده بزرگی نیستم، از هیچ نظر. معمولی هستم یا شاید بتوان گفت متوسط. ولی مسئله آن نیست. بلکه نکته مهم این است که آیا می توانم از دیروز بهتر باشم یا نه. در دوهای استقامتی تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد &quot;خود&quot; است؛ کسی که قبلاً بوده اید.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 12:45:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «دشمن عزیز»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-f1q6inwp93xy</link>
                <description>دشمن عزیز - جین وبستربعد از گشتن بین کتاب‌ها بر اساس سال انتشارشون بالاخره به پیشنهاد پست اینستاگرام طاقچه اواخر تیرماه این کتاب رو از انتشارات قدیانی با ترجمه‌ی  مهرداد مهدویان انتخاب کردم و در اولین کامنت خواننده‌ها در موردش اینطور شنیدم : کتاب نامه های سالی مک براید، به جودیه، با همون لحن جودی در کتاب بابا لنگ دراز و اگر اون کتاب رو دوست داشتید سمت این کتاب نیاید. اما برای منی که کتاب بابا لنگ دراز رو چندسال پیش خوندم و لحن نامه های جودی بطور دقیق یادم نبود شاید خوندن این کتاب انتخاب خوبی بود. کتابی کم حجم و خواندنی.سالی مک براید دوست جودی، قراره برای مدت محدودی مدیریت پرورشگاهی که جودی درش بزرگ شده رو به عهده بگیره (برخلاف میل باطنی اش) و در این مدت از احوال خودش و 107 کودک و اتفاق‌های پرورشگاه برای جودی نامه می‌نویسه و ما در این کتاب نامه‌های سالی به جودی ابوت و یا به دکتر پرورشگاه و یا فردی که بعد از مدتی نامزدش میشه، گوردون عزیز، رو میخونیم. لحن سالی (شاید در ترجمه) حقیقتا در جاهایی خنده دار بدون ذره ای توهین به کسی یا چیزیه. برای مثال جاییکه در مورد خانواده های ضد پسر و سختیه به سرپرستی گرفتن پسرهای شیطون به جودی میگه : من می‌توانم هزاران دختر زرد و بی حال و رنگ پریده را آب کنم، در حالیکه یک پسر سر حال خوب در سن نه تا سیزده سال ( مثل جسی ) بی‌خریدار توی بازار است.یا در جایی دیگه، وقتی که اولین دشمن اش ( دکتر مک ری ) بهش گفته در بروز مشکلات قدرتی مردانه داره، در نامه اش به جودی میگه که : واقعا مردها مسخره نیستند؟ وقتی که میخواهند از شما تعریف و ستایش کنند، با شادی هر چه تمام‌تر می گویند که فکری مردانه دارید. مسلما من هم میتوانم از او تعریف و ستایش کنم اما هرگز این کار را نخواهم کرد چون به راستی نمیتوانم به او بگویم که تو ادراکی تیز و زنانه داری!سالی با سیاست‌های تصمیم گیری دکتر (دشمن عزیز) ، نحوه‌ی مدیریت مدیر قبلی (خانم لیپت) ، لباس های چهارخونه‌ی آبی یکدست بچه ها، غذاهای تکراری آشپز بداخلاق و... مخالفت های گسترده ای داره و هر روزش رو سعی در تغییر و بهبود اوضاع و تلاش برای حال بهتر کودکانش می‌کنه :نوانخانه ی جان گریر - 24 فوریهسالی علاوه بر پشتوانه ی مالی که از جودی داره، سعی میکنه با کمک های مردمی به امکانات نوانخانه سر و سامون بده، برای همین خانواده ی خودش یا گوردون رو به فرستان هدایایی مثل بادام زمینی، چادر سرخپوستی، حیوانات خانگی و.... تشویق و حتی میشه گفت مجبور میکنه، چرا که میخواد 113 کودک نوانخانه از امکاناتی برخوردار باشن که بچه های معمولی در این سن تجربه اش میکنند :خاک بر سرم دارم به آدم توطئه گری تبدیل میشوم، وقتی با کسی صحبت میکنم تمام مدت در این فکرم، که این آدم چه استفاده ای میتواند برای نوانخانه ام داشته باد.سالی از لحظه ی اومدنش به نوانخانه برنامه اش رو برای سپردن مدیریت به جانشنین اش می‌چینه و در بعضی نامه ها به استعفا یا اخراج خودش اشاره میکنه اما کم کم با جلو رفتن کتاب، حس دلبستگی اش به بچه ها و تلاشش برای بهتر کردن نوانخانه خیلی بیشتر از رفتار مدیریتی که روزهای اول داشت به چشم میاد.بااینحال خستگی ناشی از فشار کار، تفاوت نظرش با اعضای هیئت مدیره، محدودیت ها و.... گاها خسته اش میکنه و زمانیکه بعد از مدتی نه تنها خودش نتونسته به سفر بره که جودی ام به خاطر کار همسرش از سفر به نوانخانه ناکام میمونه میگه که : 113 بچه نتوانستند مانع از دیدار من با تو بشوند چطور یک دانه شوهر شما را از دیدار با من منع کرده است!داستان همینطور جلو میره و سالی از دعوا و سوتفاهم هایی که با دکتر پیش میاد، عوض شدن سرآشپز، روند سپردن بچه ها به خانواده ها، اضافه شدن بچه هایی که خانواده اشون رو از دست دادن، چادرهای سرخ‌پوستی و آموزش مهارت های جدید به دخترها و پسرها و... به جودی گزارش میده. حالا هر کدوم از بچه ها چند دست لباس مخصوص به خودشون با پارچه های متفاوت دارند و سالی از این تغییرات راضیه ولی قانع نیست. گوردون چندباری به سالی نامه می‌نویسه و ازش درخواست میکنه نوانخانه رو رها کنه تا بتونن زندگی اشون رو شروع کنند. در همین روزها نوانخانه آتش میگیره و بعد از سپردن بچه ها به خانه های اطراف نوانخانه به مدت سه هفته و تعمیر نوانخانه ی سوخته، سالی با گوردون ازدواج میکنه....داستان ادامه پیدا میکنه، لحن سالی در نامه هاش  به جودی و نگاهش به زندگی در نوانخانه عوض شده. اوضاع نوانخانه خیلی بهتر از قبل شده و سالی باید بخاطر گوردون اونجا را کم کم ترک کنه. ادامه ی داستان رو نمینویسم، و پیشنهاد میکنم خودتون از لینک زیر در طاقچه (بی نهایت) بخونید. هرچند بنظر من هم این کتاب نسخه ی ضعیف تری از بابا لنگ دراز دوست داشتنیه : لینک خرید کتاب از طاقچه :  https://taaghche.com/book/18189/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2 </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 12:04:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6/ تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/6-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-gfahlxpdfmvo</link>
                <description>نوشته ی نینا سنکویچ - ترجمه ی لیلا کرد - انتشارات کوله پشتیاسم کتاب رو شاید بیش از یکسال پیش شنیده بودم اما زمانی که متوجه شدم نه تولستوی نویسنده‌ی کتابه و نه محتوای کتاب ارتباطی به تولستوی داره، سمت اش نرفتم. تا اینکه توی یکی از اپیزودهای پادکست کتابگرد جزو یکی از کتابهای معرفی شده به مهمان برنامه بود. اول اسم نویسنده برام جالب بود که اشتباها &quot;مینا&quot; شنیده ام اما در ادامه توضیح محسن پوررمضانی باعث شد کتاب رو هایلات کنم برای یک روز خوندن.15 روز اول خرداد در گیر و دار انتخاب کتاب برای شرکت در چالش پیرطریقت طاقچه بودم و وقتی دیدم دارم به دلیل چالش و مسابقه، کتابهایی رو شروع به خوندن می‌کنم که مشتاق نیستم، تصمیم گرفتم اینو بخونم که نه کتاب خوندن رو برای خودم خسته کننده کنم و نه بی‌نهایت کتابهای نخونده رو بیشتر.همونطور که نمی‌دانید نویسنده خواهرش رو در سن 46 سالگی بر اثر سرطان از دست میده. رابطه‌ی نینا سنکویچ و خواهرش خیلی بهتر از رابطه‌ی من با خواهرم و احتمالا خواهرهای زیادی در این کره‌ی خاکی بوده. به نقل از خودش با وجود اختلاف‌های نه چندان کم شخصیتی و رفتاری و قهر و دعواهای زمان کودکی و حتی اذیت‌های نینا به عنوان خواهر کوچک‌تر از دست دادن خواهرش حفره بزرگی توی زندگی اش ایجاد می‌کنه که بعد از چند سال برای پر کردن این حفره یک تصمیم می‌گیره : خوندن هر روز یک کتاب.با این تصمیم و تخمین زمان نویسنده میگه که توی 4 ساعت یک کتاب 300 صفحه ای رو می‌تونه بخونه، و در روز بعد نقد و بررسی در موردش رو بنویسه. از یک نویسنده هم نباید بیشتر از یک کتاب بخونه. زمانی ام که برای نوشتن در مورد کتاب باید بذاره رو بین نیم تا 5 ساعت متغیر میدونه. پس این کتاب روایت یکسال کتاب خوندن روزانه ی نینا سنکویچه. من اکثر کتاب‌هایی که نام می‌بره رو نشنیدم، اما با اشاره به بریده یا داستان کتابها مشتاق شدم بعضی‌ها رو بخونم و بعضی‌ها رو نخونده بذارم. نویسنده در حین معرفی کتابی که اون روز میخونه به شباهت داستان کتاب به کتابهایی که قبلا خونده، به درسی که میشه از کتاب گرفت، به شباهت نویسنده یا نقش اصلی کتاب به شخصیت خودش و.... اشاره میکنه. همچنین ماجراهایی که در طول روز در خونه اتفاق می‌افته مثل بیمار شدن پسرهاش، مهمونی‌های زمان تعطیلات، خاطره‌هایی که پدرش از زمان جنگ جهانی دوم براش تعریف کرده و حالا داره در بعضی کتابها میخونه  و...در جلوتر اسم بعضی از کتابهایی رو که نام برده رو می‌نویسم، اما نظر نویسنده در مورد انتخاب و علاقه‌مون به کتابهایی که می‌خونیم :ما همان چیزی هستیم که دوست داریم بخوانیم، وقتی اعتراف می‌کنیم کتابی را دوست داریم انگار داریم اعتراف می‌کنیم که آن کتاب جنبه‌هایی از وجودمان را به خوبی نشان می‌دهد.در جلوتر هم یه ضرب المثل عربی در مورد امانت دادن کتابهامون رو نقل قول می‌کنه : کسی که کتاب امانت می دهد یک احمق است، اما کسی که کتاب را پس می‌دهد احمق تر است. =)الان که دارم بریده‌های کتاب رو توی طاقچه می‌خونم یاد تنوع موضوعاتی که کتاب‌های یکسال اش داشتن می افتم و مارک کردن یک جمله‌ی خوشایند از یک کتاب بین 365 تا اون زمان جالب ولی کپی کردنش در اینجا کمی بی مزه بنظر میرسه پس بیایید فقط دو خط در مورد عشق بخوانیم : خندیدم در جلوتر هم اگر بخوام زندگی خودم رو خلاصه کنم می‌رسیم به جمله ای از از کتاب سوء قصد نوشته‌ی هری مولیش: دنیا جهنم است... حتی اگر فردا  دنیا بهشت شود، به خاطر آنچه در گذشته اتفاق افتاده اصلا عالی نخواهد بود. گذشته هیچ گاه درست نخواهد شد.و احساسی که نویسنده بعد از خوندن این کتاب بخاطر شباهت روایت اش با خاطرات جنگی که از پدرش شنیده دریافت می‌کنه : بله خود نویسنده هم می‌گه هرگز اینقدر بی‌حرکت ننشته بودم و در عین حال این همه تجربه کسب نکرده بودم. قانون هر روز یک کتاب با گذر چندین ماه برقراه تا اینکه در یکی از روزهای سال کتاب خوانی همراه خانواده به مسافرت میره :از آن تابستان ما هر سال به بلپورت می‌رویم و هر سال هم من هنوز احساس میکنم که امسال آن ماری از آن طرف سبزه‌ها پیدایش می‌شود تا ما را ملاقات کند. این احساس زودگذر است، لحظه ای جنون در برابر حقیقتی که از آن با خبرم ..کتابی که در این سفر کوتاه می‌خونه کتاب کشتن سلف نوشته ی برنهارد شلینک عه. که گمونم ترجمه فارسی نشده باشه. و اینجا فقط به یک سطر از کتاب اکتفا می‌کنیم. سلف یک کارآگاه خصوصی و دادستان سابق ایالتی در زمان نازی‌ها است که حالا آدم خوب و خیری شده که تلاش می‌کنه اشتباهات گذشته اش رو جبران کنه. احساسی که گاها درش ناموفق می‌مونه و زمانیکه نمی‌تونه مشکل فردی رو حل کنه و کاری از دستش توی اون زمینه بر نمی‌آد و یا اینکه به دلیل سن بالاش گاها توانایی کمک به آدمها رو نداره باعث نارضایتی از خودش می‌شه اما کم کم :سلف به این درک می‌رسه که سلامت روانش وابسته به پذیرش چیزهایی است که نمی‌تواند تغییر دهد : « در یافتم به خودم بستگی داشت که پایان را غیرعادلانه و غیرقابل قبول تفسیر کنم، و بخاطرش عذاب بکشم یا اینکه تصمیم بگیرم که این، و فقط همین، پایان مناسبی بود»مابقی کتابها هم به همین طریق میان و میرن و با اینکه روند مشخصه، نمیشه گفت کتاب قابل پیش بینی یا حتی خسته کننده است! و اما  آخرین کتاب سال، کتابی از تولستوی هست به اسم کوپن جعلی :تولستوی در این کتاب پیچ و خم‌هایی را که یک زندگی پشت سر می‌گذارد و تاثیری که یک نفر می‌تواند روی زندگی دیگران ایجاد کند بررسی می‌کند... تولستوی نوشت : «تنها معنای زندگی خدمت به بشریت است» او این خدمت را به عنوان وظیفه‌ی مذهبی می‌شناخت و من آن را به عنوان حقیقت زندگی می‌شناسم.حالا که با تموم شدن این متن دلیل اسم کتاب رو فهمیدیم لینک معرفی این کتاب که مجتبی شکوری توی برنامه‌ی کتاب باز خیلی بهتر از هر کسی در موردش صحبت کرده رو هم توصیه می‌کنم گوش بدین.پانوشت : کاش‌ویرگول‌یک‌راه‌میان‌بربرای‌نیم‌فاصله‌بذاره! پانوشت2 : چرا پیش نمایش متنی که درحالت &lt;/&gt; قرار می‌گیره اینجوریه ؟پانوشت آخر : تقریبا 48 ساعت اخیر همراه با استرس برای تست کرونا و احتمالِ ضعیفِ مثبت بودن در صورت نداشتن علائم برای خودم و احتمالِ ضعیفِ منفی بودن تست اطرافیان با وجود داشتن علائم گذشته. و با اینکه همچنان بدون علائم با نتیجه‌ی منفی نشستم تو خونه تقریبا هیچ کار مفیدی به جز همین چند خط نوشتن رو انجام ندادم. خلاصه که به امید توزیع سریع و همگن واکسن در کوچه به خونه‌ی این مرز و بوم...</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 21:31:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : «راهنمای کهکشان برای اتواستاپ زن‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-hy2q47uybmco</link>
                <description>نوشته ی داگلاس آدامز - نشر چشمه و ترجمه ی آرش سرکوهیفصل های کتاب در سال 1978 به صورت داستان های دنباله دار برای رادیو بی بی سی نوشته شده و دو سال بعد در قالب کتاب چاپ شده. بعد از استقبال خواننده‌ها نویسنده چهار جلد بعدی رمان رو با عنوان‌های رستوران آخر دنیا، زندگی دنیا و همه چیز، خداحافظ و ممنون از اون همه ماهی و بیشترش چیز خاصی نیست رو تا سال 1992 منتشر میکنه، و راهنمای کهکشان جلد اول این مجموعه‌ی 5 جلدی میشه. جلد ششم بعد از مرگ نویسنده توسط نویسنده ی ایرلندی با استفاده از آرشیو و یادداشت های آدامز در سال 2009 با عنوان راستی تا یادم نرفته منتشر میشه. و یک سریال هم از این مجموعه داستان ساخته میشه. توی قسمت پیش گفتار دلیل انتخاب کلمه ی &quot;اتواستاپ زن ها&quot; رو مترجم توضیح میده : اتواستاپ زن در غرب واژه ای جا افتاده است. کتاب اتواستاپ زن کتابی برای مسافرهاست که در اون با معرفی هتل‌ها و رستوران‌های ارزون قیمت به صرفه جویی هزینه‌ی مسافرها کمک میکنه و البته نویسنده با همین شیوه در دوران جوانی اش به اروپا سفر کرده. کلمه‌های معادلش &quot;مسافران مجانی&quot; یا &quot;مسافران میان راهی&quot; است که از واژه ی فرانسوی autostop، معادل  Hitchhiking گرفته شده. قبل از شروع کتاب، کامنت هایی که در مورد داستان داده بودند، رو خوندم و از همون ابتدا دنبال طنزی که گفته بودن می‌گشتم. برای مثال اوایل کتاب کره ی زمین اینطور معرفی میکنه :اون سر دنیا، توی یه بخش ملال آور و کشف نشده‌ی یکی از نواحی بی اهمیت و از مد افتاده‌ی بازوی غربی کهکشان، خورشید زرد و کوچکی می درخشه که هیچ کس براش تره هم خرد نمی کنه. دور این خورشید، و به فاصله ی نود و هشت میلیون مایلی اون، یه سیاره ی کوچک و بی اهمیت می چرخه. ساکنان این سیاره ی سبز و آبی رنگ، که جدشون به میمون ها می رسه، اون قدر عقب مونده اند که فکر می‌کنند با اختراع ساعت دیجیتال، فیل هوا کردند.در طول داستان برخی دیالوگ ها جالب و برخی به نظر من بی نهایت بی مزه بود که هر دو باعث خندیدن میشد، مثلا جایی که آرتور با فردی که اومده خونه اش رو که در مسیر ساخت جاده است خراب کنه، صحبت میکنه : + این جاده کمربندی باید ساخته بشه و ساخته هم میشه. _ این تا حالا حتی به گوشمم نخورده، چرا باید ساخته بشه ؟+ یعنی چی چرا باید ساخته بشه ؟ جاده های کمربندی باید ساخته بشن چرا نداره . ناشناخته بودن رفتار فورد -سفرنامه نویسی که 15 سال روی زمین زندگی کرده- برای آرتور و عجیب بودن رفتارهای آدمها برای فورد داستان رو پیش میبره : یکی از خصوصیات آدم ها، که فورد هیچ وقت از اون سر درنیاورده بود، عادت عجیب و غریب اون ها بود به این که چیزهای پیش پا افتاده و بدیهیات مثل روز روشن رو دوباره و دوباره تکرار کنند. مثلا «روزِ قشنگیه» یا «عجب قد بلندی دارید» یا ‌«ای خدا، قیافه تون چرا اینطوریه؟ مریض شدید خدایی نکرده؟» فورد برای توضیح این عادت آدم ها یه تئوری درست کرده بود. پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که اگه آدم ها بدون توقف، زبون و لب هاشون رو تکون ندن، این اندام ها زنگ می زنند. البته بعد از چند ماه مشاهده و تفکر عمیق تر این تئوری رو گذاشته بود کنار و به این نظریه رسیده بود که اگه آدم ها بدون توقف، زبون و لب هاشون رو تکون ندن، مغزشون شروع می کنه به کار کردن. فورد بعد از چند وقت این تئوری رو هم ول کرد چون به نظرش خیلی نیش دار و تلخ می اومد و به این نتیجه رسید که از آدم ها خوشش می آد. اما هنوز هم بعضی وقت‌ها حرص اش می گرفت وقتی می‌دید که آدم ها چقدر از چیزهای مهم دنیا بی خبرند.ماجرای اصلی کتاب بعد از بحث و جدل سر خراب شدن خونه ی آرتور تازه شروع میشه، کره ی زمین توی مسیر ساخت یه بزرگراه کهکشانی قرار گرفته و باید خراب بشه. تنها آدمی که از نابودی زمین جون سالم به در می‌بره آرتوره. آرتور به کمک دوستش فورد که برای تحقیقات برای مدتی کوتاهی به زمین اومده بوده ولی بخاطر بدشانسی اینجا گیر کرده بوده‌‌، لحظاتی قبل از نابودی زمین به کهکشان میرن و نجات پیدا میکنن. آرتور متوجه صحبت و صداهای توی کهکشان نمیشه و به همین خاطر فورد یه ماهی توی گوش آرتور میذاره - ماهی بابِل- که دیالوگ های کهکشان رو برای آرتور ترجمه و قابل فهم میکنه. این دو شخصیت به علاوه‌ی ربوتی افسرده به اسم ماروین و ستاره شناسی به اسم تریلیان توی کهکشان سفر میکنند و داستان ادامه پیدا میکنه...باز هم در مورد رمان به جز معرفی و نقل قول برخی دیالوگ ها نمیشه بیشتر از این صحبت کرد و به انتها یا جمع بندی رسید.پانوشت 1 : اگر به کتاب های علمی تخیلی علاقه دارید میتونم کتاب رو بهتون پیشنهاد بکنم و اگر مثل من علاقه ای به این سبک و حتی کمدی بودن داستان ها ندارید، قطعا پیشنهاد نمیکنم برید سراغش. پانوشت 2 : لینک خرید کتاب از سایت طاقچه رو میتونید اینجا ببینید :  https://taaghche.com/book/51710/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7?utm_source=ref_book_rahnamayekahkeshan&amp;utm_medium=post314&amp;utm_campaign=blog </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 20:49:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4/ مینیمالیسم دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/4-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-xkcdg5kn0z01</link>
                <description>کتاب مینیمالیسم دیجیتال نوشته‌ی کال نیوپورت و ترجمه‌ی ناهید ملکی- نشر نویندر صفحات اول کتاب، نویسنده میگه که خودش به استفاده از موبایل اعتیاد نداشته، اما این مشکل رو از زبان بقیه زیاد دریافت میکرده خصوصا بعد از نشر کتاب کار عمیق . و برای همین بعد از تحقیق و برگزاری دوره ها مینیمالیسم دیجیتال رو اسم روشی میذاره که نه به صورت افراطی، بلکه حساب شده استفاده از اینترنت و رسانه های دیجیتالی رو توی زندگی مون محدود میکنه. کتاب به دو بخش تقسیم شده، بخش اول 1- اصول مینیمالیسم : شرح اساس مینیمالیسم دیجیتال و بخش دوم 2- تمرینات : توضیح مفصل نگرش مینیمالیسم و راه‌حل های پیشنهادی.به روال قبل و برای دریافت کلی از فصل های کتاب بخش های بریده بریده، نقل قول و اشاره هایی به متن کتاب میکنم که به یک جمع بندی از هدفی که نویسنده داشته، برسم :خب در ابتدا کتاب مثال هایی میاره از کسایی که به طراحی اعتیاد آور شبکه های اجتماعی اعتراف کردند، برای مثال کسی که آپشن لایک رو توی فیسبوک طراحی کرده. این فرد بعد از تغییر محل کارش و فعالیت توی شرکت دیگه، یک ادمین برای حساب فیس بوکش استخدام کرده، و این یعنی استفاده ی محدود از اپلیکیشنی که خودش طراح یک بخش جذاب اش بوده. در ادامه نویسنده با استناد به اسم اشخاص، مقاله ها و منابع از سرمایه گذاری های سنگین برای تگ اتوماتیک (با تشخیص چهره) توی عکس ها میگه. آدمها توی فضای مجازی با تگ شدن توسط شما توی عکس های مشترک تون، متوجه میشن شما چقدر بهشون فکر میکنید، چقدر براتون مهم اند و.... این ملاک ها توی روابط اجتماعی واقعا ترسناکه.میرسیم به فصل دوم که یک سری اصول رو بیان میکنه :اصل اول : آشفتگی پر هزینه است.آشفتگی دستگاه‌های دیجیتال، استفاده از چند نوع اپ، استفاده‌ی بی رویه و... میتونه همون مزایای اندکی که باعث شده به سمت اون فناوری دیجیتال بریم رو از بین ببره.اصل دوم : بهینه سازی مهم است.بعد از تصمیم گیری در مورد استفاده یا عدم استفاده از یه اپلیکیشن، وب یا هر رسانه ای، باید مدل استفاده امون رو هم مشخص و بهینه کنیم.اصل سوم : هدفمندی رضایت بخش است.ما چگونگی استفاده از اپلیکیشن ها رو هدفمند می‌کنیم و بعد از مدتی از این کار احساس رضایت خواهیم کرد.بخشی از کتابحالا قبل از توضیح اصل یک به اقتصاد جدید ثورو اشاره میکنهو مثالی میاره که کار کردن بیشتر بابت خرید ماشین بهتر یا پرده آشپزخونه یا هر وسیله‌ی شیک تر آیا می ارزه؟عملا میاد مزیت یک کار که میتونه کار روی زمین کشاورزی باشه، یا وقت گذروندن توی توئیتر، رو با هزینه ای که براش می‌پردازی مقایسه میکنه( انرژی، زمان، سرمایه و..)بعد هم میگه که شما با چک کردن رسانه های اجتماعی در کنار رسیدن به هدف اتون که اطلاع درمورد کسب و کار و اخبار روز و ... است دارید برای پیام های چرت(!) دیگه ای زمان میذارید ( همون ظروف مسی و پرده های شیک) و آیا این ارزش چک کردن رو داره ؟کلمه ای که نویسنده زیاد بهش اشاره میکنه زمانه، زمان باارزش ترین دارایی هر فرد است، چه زمانی که برای محاسبه هزینه و مخارج‌اش میذاره، چه زمانیکه برای خوندن کتاب میذاره و چه زمانی که صرف نوشتن در مورد کتاب میشه... همه اش همه ی دارایی ماست.و میگه که زمانی که از دست میدی بین گشتن توی پیچ ها و کانال ها بابت پیداکردن مطلب مفید و به درد بخور خیلی سنگین تر از اون مزیته هست که دنبالشی :بعد به قانون بازده نزولی در اقتصاد اشاره میکنه و ربط اش به دیدگاه مینیمالیسم دیجیتال :&quot; بهینه سازی نحوه استفاده از فناوری به اندازه انتخاب این فناوری ها مهم است. &quot;و میگه که بهینه سازی در ابتدا موجب میشه به حداکثر بازدهی خودتون نسبت به قبل برسید، اما این بهینه سازی و بازدهی یه نمودار داره که شما در نقطه ی پایانی با بهینه تر کردنش دیگه تغییر مثبتی در بازدهی و رضایت‌مندی اتون ندارید. و خب نباید این اتفاق بیافته. یکی از روش های موثر بهینه کردن حذف نسخه ی موبایل اپلیکیشن هاست. با این کار شما با مرورگر میتونید باز وارد اکانت خودتون بشید. ولی تفاوت اش اینه که بر خلاف قبل دیگه در زمان کسلی و خستگی و اول صبح ناخودآگاه به سمت چک کردن این برنامه ها نمیری.پ.ن : امتحان کردم، جوابه =)یکم بریم جلوتر، آمیش فرقه ایه که از زمان قدیم استفاده از تکنولوژی و گوشی های هوشمند رو بر خلاف ما بین جامعه اش ممنوع کرده ولی چیزیکه با ورود به دنیاشون برای نویسنده مشخص شده اینه که : اونها فقط استفاده از تکنولوژی رو محدود و بهینه کردند، و این مزایای زیادی براشون داشته. و مثلا یکی از افراد این فرقه یه وب سایت برای کارآفرینی اش راه اندازی کرده اما یک شرکت دیگه اونو ساپورت و کنترل میکنه. و با توضیحات روند زندگی نویسنده میگه که : ترفند های آمیشی ضدتکنولوژی نیست اونها فقط در این عصر فوران تکنولوژی از فناوری هایی استفاده می‌کنند که بیشترین ارزش رو براشون داره.مثلا آدمهای این فرقه چرا نمیتونن ماشین شخصی داشته باشن؟ چون طی آزمایش ها مشخص شده هر فرد در صورت داشتن ماشین آخر هفته ها بجای دیدار خانواده و دوستانش به پیک نیک میره و این خلاف چیزیکه جامعه ازش میخواد.پی رفتار آمیش بخاطر جایگزینی مواردی که بجای فناوری کردن، اونها رو در قبال بقیه برجسته تر میکنه و این مرتبط میشه با اصل سوم : اختیار کامل در تصمیم گیری حتی مهم تر از تاثیرات واقعی خود تصمیمات است‌.بعد از توضیح بیشتر از سبک زندگی آمیش راجع به کلیسای منونایت صحبت میکنه و بعد با  لورا یکی از اعضای این کلیسا صحبت میکنه. لورا میگه : احساس نمیکنم کاربر خوبی برای گوشی های هوشمند باشم. لورا موبایل هوشمند نداشته و قصد خریدش رو هم نداره. برای مثال اگر یکی از مزیت های موبایل رو کمک GPS برای یافتن آدرس روی نقشه بدونیم لورا در جواب گفته : نوشتن آدرس قبل از بیرون رفتن از خونه کار سختی نیست برام. در این جا هم احساس رضایت لورا از خودش و اینکه زندگیش تحت کنترل فناوری های موبایل هوشمند نیست باز ما رو به اصل سوم میرسونه.فصل بعد، بعد از اینکه شما متقاعد میشید در انتخاب این روش برای زندگی تون، پاکسازی دیجیتال رو پیشنهاد میده. تغییر نه به صورت جزئی بلکه عمیق در کوتاه مدت :در ادامه مشکلات و نتایجی که ۱۰۶۰۰ شرکت کننده اولیه در این پاکسازی تجربه کردند رو بیان میکنه تا قبل از اجرای کار بتونیم اتفاق های احتمالی رو هندل کنیم :- قوانین تکنولوژی خود را مشخص کنید : کدوم اپلیکیشن، وبسایت ها و هرچیزیکه در دسته &quot;فناوری جدید&quot; قرار میگیره رو قراره پاکسازی کنید؟ کدومشون &quot;اختیاری&quot; اند و کدومشون برای حفظ شغل یا رابطه‌ی شما ضروری ؟ یک سری ها بطور کامل کنار گذاشته میشن بدون اینکه آسیبی به زندگی شما وارد کنند و در مورد مابقی زمان استفاده و نحوه ی استفاده ازشون رو کاملا تعیین میکنید برای خودتون.بعد از توضیحات در مورد نحوه ی گذروندن این یکماه و سختی های پیش رو، موردی که روش تاکید داره پیدا کردن جایگزین برای پر کردن اوقاتی که تا قبل از این، با این برنامه ها میگذروندیم. تا بعد از گذروندن یک ماهی که به به عنوان تفریح از تکنولوژی دور بودیم بتونیم با قوانین و  استفاده معناداتری نسبت به قبل به یه سری از  فناوری ها برگردیم و خیلی از اونها رو حذف کنیم.حالا یک سوال آیا استفاده از اینستاگرام یا فیس بوک یا تلگرام و.. بهترین راهیه که میتونه باعث حفظ روابط خانوادگی و دوستانه و یا روابط کاری تون بشه؟ اگر بله به چه اندازه ای؟ در فصل چهار، نویسنده از اهمیت تنهایی برای هر شخص صحبت میکنه : تنهایی نه صرفا به معنای انزوا و کناره گرفتن از دیگران. تنهایی حالت درونی است که در آن ذهن شما از قید و بند افکار دیگر اذهان آزاد است.شما در کافی شاپ شلوغ و یا واگن مترو میتونید از تنهایی لذت ببرید‌، البته تا زمانیکه ذهنتون فقط با افکار خودش تنهاست و برعکس تا زمانیکه ذهن تون درگیر اذهان دیگه باشه حتی در تنهایی نشستن هم تنها نخواهید بود.در ادامه هم نقل قول هایی از روان شناس ها یا افراد سرشناس هر جامعه ای در گذر تاریخ میاره که اهمیت تنهایی برای شاد زیستن و زندگی بهتر رو بیان میکنه. و میرسه به اینکه فناوری های جدید دارن به زمان تنهایی ما تجاوز میکنند. تنهایی که به نقل از یک منتقد اجتماعی باعث خودشناسی، رسیدن به ایده های جدید و نزدیک شدن به دیگران میشه.حالا بیاید یک روز معمول رو مرور کنیم، روزهایی که اکثرمون وقتی از خونه خارج میشیم هدفون توی گوش مون میذاریم و موسیقی رو پس زمینه تمام روزمون میکنیم مگر وقتی که مجبور به صحبت با دیگران باشیم. می‌بینید؟ محرومیت از تنهایی گریبان همه مون رو گرفته.و با زدن مثال و نمونه های بیشتر بین ایجاد نسبت میان تنهایی و ارتباط با آدمها به موضوع دیگر میپردازه :توصیه اول - تلفن خود را در خانه بگذارید این بخش کتاب از قانون سینمایی میگه که استفاده از تلفن همراه در طول تماشای فیلم بطور جدی ممنوعه.یا از تجربه و سختی های فردی که بعد از دزدیده شدن تلفنش، ۴ ماه بدون موبایل سر کرده، البته سختی ها در مواردی خیلی راحت تر از چیزیکه فکرش رو میکرده بوده براش. و از مخاطب های کتاب میخواد متناسب با شرایط کاری و زندگی اشون به اندازه ی چندساعت تا یک شب کامل از موبایل دور باشن، دوری ای که باعث میشه در وهله ی اول زمان احساس تنهایی به تلفن همراه روی نیاریم.- توصیه دوم : به پیاده روی های طولانی بروید.پیاده روی منبع بسیار ارزشمندی از تنهاییه. و با اشاره به پیاده روی های طولانی نیچه، و دیگر افراد سرشناس و موفق یادآوری میکنه منظور گشت و گذر های کوتاه نیست.- توصیه سوم : برای خود نامه بنویسیدبرای مواجه با اتفاقی هیجانی یا احساسی به خودتون نامه بنویسید. و باز دوباره برمیگرده به تعریف تنهایی : رهایی از اذهان دیگران. نوشتن روزانه باعث میشه افکارمون سازماندهی بشن. اصلا خود عمل نوشتن خواه در دفترچه خواه در تکه ای کاغذ و دوری از بازی های دیجیتالی باعث میشه توی تصمیم گیری ها منطقی تر عمل کنیم.تنها و پیادهدر بخش‌های جلوتر، از تحقیقی که دانشمندان روی مغز انجام دادن میگه وقتی که با جواب به پرسش &quot; با انجام هر فعالیت کدوم بخش از مغز فعال میشه؟&quot; به قسمتی از مغز رسیدن که اسمش رو گذاشتن قسمت پیش فرض. این قسمت با انجام فعالیتهامون غیرفعال میشه: شبکه پیش فرض در صورتیکه هیچ کاری انجام ندین فعاله و خب میدونیم هیچ کاری انجام ندادن تقریبا با فکر کردن برابری میکنه.و به عبارتی مغز ما بطور پیش فرض مدام داره به زندگی اجتماعی مون فکر میکنه و در مواقع کار با دست کشیدن از فکر کردن قسمت مربوطه در مغز غیرفعال میشه.پ.ن : نقل قول از این کتاب بسیار سخت بود، خلاصه کردن و رسوندن مفهوم بدون مثال ها کاری بس نشدنی است. و به زبان عامیانه نوشتن یا خلاصه تر گفتن مطالب، مفهوم رو نمی رسونه فلذا ممکنه جملات بریده بریده باشه تا انتها بعد هم نویسنده نتایج دو تحقیق با یک عنوان رو بررسی میکنه :رسانه های اجتماعی مثل فیس بوک باعث میشن احساس تنهایی بیشتری کنیم یا برعکس؟نکته ای که در ادامه بارها بهش تاکید میکنه، جایگزین کردن دیدار های حضوری و تماس تلفنی بجای لایک، ریتوئیت و این قبیل ارتباط هاست. و چندتا تمرین برای این بخش داره : - لایک نکنید : نویسنده لایک کردن رو مقایسه میکنه با گفت و گو و تعامل های رو در رو، جایگزینی ای که در عصر ما اتفاق افتاده و اصلا درست نیست. و میگه که اگر با لایک نکردن یا کامنت نذاشتن ارتباط اتون با آدمهایی که باهاشون فقط به اندازه ی رسانه های اجتماعی برقرار بوده، قطع میشه خب بذار بشه :) و اگر نگران ناراحت شدن دوستتون از لایک نکردن هستید میتونید بجاش یه گفت و گو و دیدار رو هماهنگ کنید تا لذت واقعی ناشی از ارتباط رو بچشید. و در آخر هم نقل قولی از استاد دانشگاهی که روی شبکه های اجتماعی کار میکرده میاره :فکر نکنم هدف از خلقت ما این باشد که با افراد زیادی در ارتباط باشیم.- پیام های متنی را یکپارچه کنید : در این مورد هم میگه کلمات قادر به رسوندن منظور ما نیستن، و اگر خیلی براتون مهمه بجای پیام در تماس باشید.  همچنین قراردادن تلفن روی حالت مزاحم نشوید در ساعاتی که مشغول به کار هستید رو پیشنهاد میکنه. و میگه هر چه از طریق پیام متنی با دیگران کمتر در ارتباط باشید روابط اتون بهتر میشه. چرا ؟ چون در موارد ضروری و مهم راه بهتری برای ارتباط گرفتن پیدا میکنید و وابسته به آنلاین بودن، و سریع جواب دادن نمیشید‌.- ساعات خاصی را برای گفت و گو در نظر بگیرید : در طی روز یا هفته زمان هایی رو در نظر بگیرید که برای همیشه در دسترس (برای گفت و گو) هستید. کافی شاپ یا مسیر برگشت به خونه ساعت هایی که اطرافیان میدونن میتونن باهاتون تماس بگیرند یا به دیدنتون بیان. ادامه دارد. . . . . </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 17:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین کتاب امسال : رهایت می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-ob3whnvnypzq</link>
                <description>نوشته‌ی کلر مکینتاش و ترجمه‌ی نیلوفر بیات - انتشارات میلکانرمانی پلیسی_ جنایی که در سال 2016 جایزه بهترین رمان جنایی سال انگلیس را از آن خود میکنه. شروع داستان به تصویر کشیدن پسر 5 ساله ای به اسم جیکوبه، که موقع رد شدن از خیابون نزدیک خونه اش همراه با مادرش توی تصادف کشته میشه و حالا پیداکردن راننده‌ی ماشینی که بهش زده و دلیل فرارش از صحنه‌ی تصادف به دو کارآگاه به اسم ری و کیت سپرده میشه. این دو نفر مسئول پرونده اند و در میان تلاش و تحقیقات اشون برای رسیدگی به پرونده بخش هایی از زندگی شخصی شون رو هم میخونیم. همسر ری هم پلیس و همکارش بوده که بعد از به دنیا اومدن بچه هاشون از شغلش کنار میکشه و به خونه داری اوقات رو میگذرونه. هیچ سرنخی نداشتن از ماجرای تصادف، و پاک شدن شواهد و رد لاستیک ها بخاطر بارون اون روز تحقیقات رو خوب پیش نمی بره  اما افسردگی مادر جیکوب بعد از فوت پسرش و مقصر دونستن خودش به کیت احساسی رو منتقل میکنه که بعد از یکسال گذشتن از ماجرا و بسته شدن پرونده و به نتیجه نرسیدنش تحقیقاتش رو در ساعات غیرکاری هم ادامه بده. تا به صاحب ماشین و محل زندگیش برسه. اما پیدا کردن مقصر اصلی تصادف کمی زمان بره و همچنان پیش بینی انتهای داستان کمی مشکل. در نیمه ی اول کتاب جاهایی خسته کننده است و کند پیش میره، اما نیمه دوم جذاب تر میشه و از طرفی به تصویر کشیدن خشونت های رفتاری ایان به همسر فعلی اش هم ناراحت کننده.........در مورد رمان بدون اشاره به داستان بیشتر از این بلد نیستم حرفی بزنم و صرفا خواستم خوندنش رو در نیمه‌ی اول اردیبهشت ثبت بکنم. همچنین مطالعه ی کتاب رو به کسایی که زمان اشون رو برای خوندن رمان بین کارهای روزانه اونهم در این ژانر اختصاص میدن قاعدتا پیشنهاد میکنم. پانوشت : کتاب توی طرح بی نهایت طاقچه موجوده. </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 14:47:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: «قلعه حیوانات»</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-p1v0cskrknjn</link>
                <description> کتاب قلعه حیوانات نوشته‌ی جورج اورول و ترجمه‌ی امیر امیرشاهیکتابی که بارها قبل از این، از شباهت داستانش به روزگار خودمون شنیده بودم و حالا حس بد ناشی از خوندنش گریبانم رو گرفته. نحوه ی نوشتنم برخلاف کتاب قبلی روایت کردن داستانه و اگر کتاب رو نخونده باشید احتمال لو رفتن داستان براتون هست :فصل اول کتاب اینطور شروع میشه که خوک پیری روزهای آخر عمرش در مورد بشر و زیان رسوندنش به حیوانات و سلاخی اونها در تمام سالهای گذشته‌اش صحبت میکنه و از مابقی حیوانات میخواد علیه بشر و صاحب مزرعه اشون قیام کنند و بجای برده‌ی انسانها بودن زندگی سالم و آزاد خودشون رو داشته باشند.در ادامه بعد از مرگ خوک پیر و بطور از پیش تعیین نشده ‌ای اتحاد حیوانات مزرعه علیهِ شلاق زدن جونز( صاحب مزرعه) باعث فراری دادن اش از مزرعه میشه. و حالا مزرعه ای که فقط شامل حیواناتی مثل خوک، اسب، الاغ، جوجه، پرنده ها و... بود قلعه‌ی حیوانات رو جایگزین اسم قبلی میکنند.و در اولین روز بعد از پیروزی دو تا از خوک هایی که ظرف مدت اخیر خوندن و نوشتن یاد گرفته بودن هفت تا قانون غیرقابل تغییر رو برای بقیه روی دیوار مینویسن :در ادامه میرسیم به فصل سوم که در مورد برداشت محصول با وسایلی که مخصوص آدمها ساخته شده پیش میره. اینکه خوک ها به سایر حیوانات دستور میدادن و نظارت میکردن و مابقی حیوانات تقریبا بدون شونه خالی کردن بعد از رای به کارها انجام وظیفه. اکثر حیوانات خوندن و نوشتن رو در حد حروف و کلمه های محدود یاد گرفتن و به همین خاطر قانون هفت فرمان رو بین خودشون به جمله ی زیر خلاصه کردن :                                                               چهار پا خوب، دو پا بددر آخر این فصل به شباهت بین کسایی که در مزرعه فرمان میدادند و آدم هایی که در دنیا حاکم اند میرسیم : سیب ها نه تنها بطور مساوی تقسیم بندی نشدند که برای حفظ سلامتی خوک ها که کار تشکیلاتی و فکری مزرعه رو به عهده داشتند انبار شدند. رهبر اصلی مزرعه دو تا خوک به اسم سنوبال و ناپلئون بودند که توی هر تصمیم گیری کاملا خلاف یکدیگر نظر میدادند و سایر حیوانات در این مواقع به دو دسته و پیرو تقسیم میشدندبعد میرسیم به فصل چهارم که از پیچیدن این خبر بین مزرعه‌های دیگه و واکنش دیگر مزرعه دارها روایت میکنه، و زمانیکه جونز و یک سری از دوستانش برای پس گرفتن مزرعه با چماق برمیگردن، نبردی شکل میگیره که در کمتر از ۵ دقیقه جنگ به نفع حیوانات البته با یک کشته تمام میشه.کشمکش بین ناپلئون و سنوبال اتفاقی دائمی بود، که در یک جلسه که معمولا برای اعلام تصمیم گیری ها به سایر حیوانات تشکیل میدادند ناپلئون با دستور حمله ی سگ ها به سنوبال اون رو از میدون تصمیم گیری به در میکنه. و تا انتهای این فصل از ریاست خوکی که خودش رو از بقیه حیوانات جدا میکنه و برنامه ای که سنوبال برای مزرعه داشت و به اسم خودش شروع میکنه میگه.فصل ششم اوج شباهت رفتار خوک ها و حکمرانی‌اشون به بقیه با آدمها رو میخونیم، و احتمالا از لبخند ناشی از حماقت حیونات و عدم اعتراض اشون در برابر ظلمی که بهشون میکنند، به اخمی میرسی که بله هر مخالفتی توسط سگ های نگهبان سرکوب میشه.فصل هفتم کتاب به نقض قانون هیچ حیوانی هم نوعش رو نمی‌کشه میرسه، ناپلئون که رهبر مزرعه شده مخالف‌های خودش رو با برچسب خائن جلوی چشم بقیه با دریدن گلوشون توسط سگ‌های نگهبانش به قتل میرسونه و در نهایت همخوانی سرود حیوانات انگلیسی که حیوانات در جشن ها با هم میخوندن رو ممنوع اعلام میکنه.فصل هشتم ادامه‌ی ماجرای معامله بین ناپلئون و یکی دو تا مزرعه داره اطرافه. معامله ای که روز اول ممنوع اعلام شده بود و حالا مثل قوانین دیگه دستکاری شده. و در ادامه اسکناس‌های تقلبی که ناپلئون چند روز بعد از معامله اش با فردریک متوجه میشه و روز بعد مورد همه2ی لشکر فردریک و تفنگ های پر از گلوله‌اش قرار میگیره. توی این جنگ نه به آسونی نبرد اول اما با وجود خراب شدن کامل آسیابی که دو سال مشغول ساخت اش بودن  و چند کشته روی زمین، حیوانات پیروز میدان میشن و زمین خودشون رو از تصرف آدمها درمیارن :ادامه ی فصل نهم از سختی و طاقت فرسایی زندگی روزانه میگه و تنها نامزد ریاست جمهوری مزرعه که ناپلئونه و به اتفاق آراء انتخاب میشه. شکاف بین سایر حیوانات و خوک ها و همچنین اختلاف سطح رفاه و خوراک بین سایر خوک‌ها و ناپلئون به طرز خنده داری روایت میشه. روایتی که خیلی هم غریب نیست برامون.فصل نه از سلاخی کردن حیوان وفادار بیماری(باکسر) که تمام این مدت به طرز احمقانه ای شعار حق با ناپلئونه رو سر میداد میگه. و باز هم  سکوت مابقی حیوانات از جنایت هایی که برای دوستاشون اتفاق می افته.شروع فصل ده به چندسال بعدتر رو میاره و خبر از مرگ بعضی حیوانات، مرگ صاحب اصلی مزرعه(آقای جونز)، بازنشسته نشدن هیچ حیوانی در سالهای اخیر و استفاده‌ی متفاوت از چیزیکه سنوبال قبل از فرارش از آسیاب بادی ترسیم کرده بود رو میگه. خوک‌ها روز به روز چاق تر و درعوض مابقی حیوانات که گرسنگی براشون عادت شده بود، مخاطب سخنرانی نماینده ی ناپلئون  :فقط هفته ای سه روز کار، و طویله های مجهز به آب گرم و برق ( توسط آسیاب بادی) خلاف اصول حیوانگری است. سعادت در کار زیاد و زندگی ساده است.چیزی که توی تک تک فصل‌ها در مورد حیوانات به چشم میخوره نداشتن سواد خوندن و نوشتن و حافظه‌ی ضعیفی است که هر دو عامل باعث میشه تنها فاکتور مقایسه اوضاع فعلی با گذشته شون، آمار و ارقام تولید و کشت محصولاتی باشه که نماینده ی ناپلئون براشون قرائت میکنه و همین هم ختم میشه به رضایت قلبی از زندگی فعلی شون در هر لحظه. کمی جلوتر میرسیم به شباهت بیشتر بین رفتار خوک‌ها و آدمها :روی دو پا راه میرفتند، لباس های جونز رو می‌پوشیدند، فقط برای بچه خوک‌ها مدرسه می‌ساختند و کار به جایی رسید که سایر حیوانات بین ترس از آدمها و ترس از خوک‌های شلاق به دست گیر کرده بودند.دیگه در انتهای کتاب از معامله های تخم مرغ ها و شیر گاو‌ها و... بین آدمها و حیوانات میرسیم به مهمانی و نشستن پای میز ورق، بین بشر و خوک ها :مهمانی که سایر حیوانات در خارج از ساختمون بطور پنهانی مشغول تماشا کردنش بودند. دیگه اینجای کتاب برای من اوج عصبانیت، ناراحتی، تعجب و سردرگمی بود. و البته داستان هم تموم شد :پانوشت اول : طی دو سه روزی که کتاب رو خوندم نوت برداری کردم و نذاشتم یکجا بشه، به تجربه اینکارو یک روزه انجام نمیدادم.پانوشت دوم : لینک کتاب و لینک شرایط شرکت توی مسابقه طاقچه رو میتونید ببینید : https://taaghche.com/book/72980/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 12:19:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کتاب 1400 : هرکاری راهی داره.</title>
                <link>https://virgool.io/@minaj5021/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-1400-%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-r32srxm6prz3</link>
                <description>کتاب هرکاری راهی داره،  نوشته ماری فورلئو، انتشارات کوله پشتی و ترجمه عاطفه هاشمی.با تجربه ی خوندن کتاب ها توی این دسته بندی و محتواهای فضایی اشتیاق چندانی به شروعش نداشتم اما حالا میتونم بگم یکی از تاثیر گذارترین کتاب هایی بود که در زمان مناسب خوندم. جمله ای که زیاد توی این کتاب تکرار میشه : غیرممکن وجود نداره. و وقتی این جمله رو در ادامه داستان هایی که نویسنده از زندگی خودش یا دیگران میاره، قابل پذیرش تر میشه برات. برخلاف کتاب هایی که خونده بودم راه حل اصلی برای پیشرفت توی کار، تغییر زندگی و احوال، و رسیدن به خواستنی ها رو توی &quot;استمرار&quot; میبینی. ماری درجایی از کتاب از تجربه ی خودش توی اولین کارگاهی که برگزار کرده میگه : 5 نفر توی این کارگاه شرکت کرده بودند، پدرم، مادرم و سه نفری که از توی خیابون آورده بودمشون به کارگاهی که براش جزوه هم تهیه کرده بودم. و با شروع از این نقطه، دیدن رسیدن به پله های بالاتر حتی برای خواننده هم جذاب میشه. بخش هایی از کتاب :بخش هایی از کتاب بود که با خوندشون چیزی جز مهر تایید نمیتونی بزنی : نود و نه درصد مواردی که میگویید نمیتوانم کاری را انجام دهم، در واقع منظورتان نمیخواهم انجام دهم، است:- نمیتوانم او را بخاطر کاری که کرد ببخشم.                                  - نمیخواهم او را بخاطر کاری که کرد ببخشم.و من قبول دارم فقط نمیخوام نه که نمیتونم. و اینکه اگر وقت برای انجام کاری نداری، در واقع اون کار اولویتت نیست وگرنه زمان پرداختن بهش رو پیدا میکردی.در جایی دیگه در مورد ترس و بهونه ها صحبت میکنه، ترس از شروع و بهونه ی کمبود وقت، پول و... و راه حل ساده  این مشکلات: عمل. عمل پادزهر ترسه و لازم نیست در مورد 5 قدم پیش رو فکر کنی، تو فقط باید یه قدم برداری و بعد از اون به قدم بعدی فکر کنی. همینحالا شما میخوای کاری که به تعویق انداختی رو شروع کنی و بهتره از ترس ات به عنوان جی پی اس این مسیر استفاده کنی، قبل از شروع بدترین سناریویی که میتونه اتفاق بیافته رو روی کاغذ بنویس،از بین عدد یک تا ده،احتمال وقوع اون اتفاق رو مشخص کن،اگر اون اتفاق بیافته چه راه حلی برای بهبود اوضاع باید داشته باشی؟کاغذ رو برگردون و بهترین سناریویی که میتونه اتفاق بیافته رو بنویس،.....و با انجام این کار و در نظر گرفتن زمان و مکان منطقی، میبینی که احتمال شدن کار خیلی بیشتر از نشدنشه.جلوتر در کتاب اشاره به ضرب المثلی میکنه که اولویت بندی کارها رو میگه : اگر دنبال دو تا خرگوش بدوی به هیچکدوم نمیرسی.باید یه هدف و فقط یه هدف انتخاب کنی. هدف ات باید دقیق و قابل اندازه گیری باشه و حالا 5 قدمی که امروز میتونی برای نزدیک شدن به هدف ات برداری رو بنویس. بعد جمله ی زیر رو کامل کن :کاری که همین الان میتونم برای رسیدن به هدفم انجام بدم اینه که ........کتاب رو ببند برو قدم اول رو بردار و برگرد. من منتظرت میمونم.                                                                                                                                      ماریپ.ن : اولین باره که تصمیم گرفتم به طور مستمر راجع به کتاب هایی که میخونم بنویسم چه در اینجا چه در دفترچه یادداشتی و اشتباه بزرگ ام این بود که صرفا با هایلایت کردن برش هایی از کتاب تصمیم گرفتم یکجا بنویسم که از توان و حوصله ام خارجه. باید هر آنچه که نیاز به نوشتن و ذخیره کردن هست رو همون لحظه و همون روز انجام بدم و در نهایت فقط مرور و گلچین کنم. پ.ن2 : اینکه چه کتابی میخونی مهمه و مهم تر اینه که چه زمانی اون کتاب رو میخونی. اکثر جمله های کتاب برای منی که اول این مسیرم، هم لذت بخش بود و هم قابل لمس. اگر زمانیکه غرق توی روزمرگی بودم شاید این کتاب منو از جام بلند نمیکرد و اگر شاید در قدمهای دورتر و زمان دیرتری میخوندم به اندازه ی حالا محرک و لذت بخش نبود برام. پس پیشنهاد میکنم زمانیکه تغییرات ریزی رو توی زندگی تون، توی تصمیم گیری هاتون، توی تغییر فرمون زندگی تون به سمت حال بهتر دادین و خودتون احساسش کردین به این کتاب نگاهی بیاندازید. کتاب رو به پیشنهاد کتابراه اوایل تعطیلات عید انتخاب کردم و از اپلیکیشن طاقچه خوندم. ممنون از هر دو.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 01:26:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>