<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مردی که می‌نویسد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minevisam1983</link>
        <description>می‌نویسم، می‌سُرایم...
فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم...
جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:28:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4219405/avatar/7TNOFW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مردی که می‌نویسد</title>
            <link>https://virgool.io/@minevisam1983</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«ما» و مملکت «ما».</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%A7-xnt4lctqgvnh</link>
                <description>تمام تلاش «جهود» اینست که ایران را «ویران» کند. آن‌ها کشوری به این وسعت را با اینهمه منابع عظیم برنمی‌تابند. این برنامه در اصل، از طویله‌های فکری انگلیس برمی‌خیزد و همو بود که این «جهود» را بر سر ملّت‌ها خراب کرد.مناطق اشغالی در حقیقت پادگان آمریکا و اروپا و خصوصا بریتانیاست. آن‌ها شیاطینی هستند که از همآن بدوِ خلقتِ ابوالبشر -علیه‌السلام- در پیِ جهنّمی کردن دنبا بوده‌اند. فقط با یک بررسی مختصر در صفحات تاریخ، مشخص می‌کند که آن «کت و شلواری‌های وحشی» چه جنایاتی در طول و عرض و عمق تاریخ مرتکب شده‌اند و حتّی نمی‌توانی در کارنامه‌ی زندگی‌شان یک نقطه‌ی سپید پیدا کنی!متأسفانه هجمات و تبلیغاتِ سوء و خرابکاری‌های بنگاه‌های خبرپراکنی‌های معاند کار با مغز ملّت‌ها کرده‌اند که آنان را دچار خودفروپاشیِ روانی و عدم اعتماد به‌نفس گردانیده‌اند. این خودش یک بمبارانِ سمّی و شیمایی است که غرب همیشه انجام می‌دهد و اتّحاد ملتّ‌ها را نشانه گرفته و آن‌ها را به ناباوری خود و در نتیجه به خیانت و یا عدم اعتماد به حکومت‌های مرکزی وامی‌دارد و این مسئله باعث می‌شود بنیانِ مرصوصِ اتّحاد فرو بریزد و جای پای دشمن باز بشود.این را باید بدانیم که غرب جز برای قتل و کشتار و جنایات و ویرانی و غارت، بسمت کشوری نمی‌رود؛ حالا این «رفتن» یا با چهره‌ی دیپلماتیک است یا با جنگ و توپ و تفنگ!برخی چُنین خوابِ خوش در سر دارند که آدم تعجب می‌کند. این‌ها گمان می‌کنند سربازان دشمن آزادی و سرافرازی را برایشان رقم خواهند زد. در فضای مجازی گهگاهی با چیزهایی مواجه می‌شویم که مغزمان سوت می‌کشد. این بدبخت‌ها فکر می‌کنند آمریکا اگر حمله کند و خدای ناکرده کشور را به ویرانه تبدیل کند، خزانه‌های ثروت مملکت را می‌دهد دست اینان و می‌رود؛ درحالی‌که کارنامه‌ی سیاه آمریکا سال‌های سال است که غیر از این را نشان می‌دهد، همآنطور که در جنگ‌ بین‌الملل دیدیم؛ همآنطور که در جنگ‌های بعدی‌اش، خصوصا افغانستان و عراق دیدیم.در چُنین موقعیّت حساسی که تمامیت ارضی کشور و نوامیس و ثروت و سرافرازی ملّت نشانه گرفته شده است، وظیفه‌ی تک‌تک «مرد»های این مملکت اینست که در جهتِ حفظ میهن عزیز تا حدّ جان بکوشند. هرکسی در هر موقعیّتی که هست، آن را سنگر خود قرار بدهد و در برابر دشمن قد علم کرده و مشت بر پوزه‌اش بکوبد!چاره‌ای جز استقامت نداریم؛ با اینکه می‌دانیم که ظلم‌های بسیاری از طریق مسئولین خائن به این مردم رفته است. ما میهن را باید حفظ کنیم؛ باید دشمن را چوب بر پوزه‌اش بزنیم تا واق‌واق‌کنان به لانه‌اش برگردد.برای اینکه زندگی‌مان را نجات دهیم، باید کشته شویم و چاره‌ای جز این نیست!</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 11:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حسرتِ «برف»، آب شدیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-nfdhyej1cfgq</link>
                <description>دنیا را می‌بینی که چگونه وارونه گردیده و دیگر جای زندگی نیست؟پیش از این زمانی‌که پاییز فرا می‌رسید، آسمان شهرِ ما سرشار از باران و برف می‌شد. زمستان هم که می‌شد، دیگر واویلا بود؛ برف پشتِ برف؛ کولاک پشتِ کولاک! هوا چُنان ناجوانمردانه سرد می‌شد که نمی‌توانستی دست از جیب بیرون بکشی... همآنطور که «اخوان ثالث» می‌گفت:«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است؛کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .نگه جز پیش پا را دید ، نتواندکه ره تاریک و لغزان است .وگر دست ِ محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است...». در شهرِ ما برف تا بیخ سیزده‌به‌در ادامه داشت. در خودِ روزِ عید، در میان برف و بوران می‌رفتیم عیددیدنی و گهگاهی هم بعلّت شدّت برفیدگیِ هوا از وسط راه برمی‌گشتیم خانه که بعدا برویم. چهارشنبه‌سوری برای اینکه بتوانیم شعله‌ای برافروزیم، بیل و پارو می‌آوردیم تا کوچه را برف‌زدایی کنیم و آتشی بپا کنیم. کجا رفتند آن‌روزها؟ چه شدند؟ دنیا چرا اینقدر نچسب و دلگیر و سیاه و زشت شد به‌ناگهان؟برف کو؟باران کو؟در حسرتِ «برف» آب شدیم.   </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 05:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر وصف «تنهایی»</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vrwr8sxq5czb</link>
                <description>«تنهایی» تعریفِ واضحی ندارد؛ هرکسی در تعریف این واژه، ساز خود را می‌زند و نمی‌توان تعبیر دقیقی از آن ارائه داد.با اینکه من فوق تخصص تنهایی دارم و همه‌ی ابعاد و کوچه‌پس‌کوچه‌های آن را می‌شناسم، باز نمی‌توانم معنای مشخصی از آن برای کسی تعریف بکنم. واقعیت اینست که اصولا ما برای هیچکدام از احساساتی که داریم، معنای درستی نمی‌توانیم ارائه بدهیم؛ چرا که واژه‌ها ساخته‌ی دستِ بشریست و غالبا برای محسوسات وضع شده‌اند؛ برای همین از بیان آنچه‌که در قلب و جان آدمی می‌گذرد، ناتوانند. «دوست‌داشتن» هم همینطور است؛ ما فقط یک واژه بکار می‌بریم، بی‌آنکه طرف مقابل درکی از آنچه‌که در وجود ما فوران می‌کند، داشته باشد.طعم تنهایی را نمی‌توان برای دیگری چشانید! آدم باید خودش به‌این‌گردآب گرفتار بشود که بتواند ذرّه‌ای از آن را درک بکند؛ و البته باز هم نمی‌توان بطور یقین گفت که همه‌ی تنهایی‌ها طعم مشابهی دارند! بارها شده که از تنهایی‌های خود با دیگران حرف زده‌ایم، و آن «دیگران» فقط توانسته‌اند اظهار همدردی بکنند؛ بی‌آنکه بتوانند آن را بچشند و یا تنهایی‌های ما را بجان خود بخرند و بارِ غمِ ما را کم کنند.حال از کجای «تنهایی» بگویم؟ وقتی چیزی هست که ابتدایش نامعلوم و انتهایش بی‌ساحل است، نمی‌تواند در ظرفِ واژه‌های محدود بگنجد. من فقط می‌توانم بگویم «تنهایی بد است»؛ حال کیفیّت آن را چطور می‌توان شرح داد، نمی‌دانم!اگر کسی بخواهد تنهایی شخصِ دیگری را بفهمد، باید به او شبیخون بزند. این تعبیر، تعبیر بسیار زیبایی از مرحوم «سهراب سپهری» است که می‌گوید:«و تنهاییِ من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد؛و خاصیّت عشق اینست...»کاری به شِقِّ دوّمش که از «عشق» می‌گوید ندارد. محلّ شاهد من به همآن «شبیخون» است. آیا تابحال شده که با با حجمی از لشگریان عشق و محبّت، به بیشه‌ی کسی که تنهاست، شبیخون بزنیم؟ قلعه‌ی غیرقابل نفوذِ تنهایی را فقط با شبیخون می‌توان درهم شکست...جنسِ تنهایی‌ها هم فرق می‌کند؛ یکی تنهایی عاطفی را قصد می‌کند، یکی تنهایی نبود انسان را، یکی چیز دیگر را و چیز دیگر را و چیز دیگر را...از کجای این اقیانوس پربلای بیکران می‌توانم سخن گفت؟و چه زیبا می‌خواند مرحوم «فریدون فروغی»:«غمِ تنهایی اسیرت میکنهتا بیای بجُنبی، پیرت میکنه...».  </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 20:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزگارِ سال دوّم دبستان</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%91%D9%85-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-zcdygbj5roxa</link>
                <description>سال دوّم دبستان بودیم؛ یک خانم آموزگاری داشتیم که بسیار بسیار مؤمنه بود. قیافه‌ و چادرش تمام انقلابی بود؛ آن‌زمان‌ها تقریبا همه اینطور بودند. این خانم که هیکل درشتی هم داشت، یک کیسه‌ی پارچه‌ای کوچک همیشه همراهش بود و مسیر خانه تا مدرسه را پیاده می‌آمد و هرجا که نان خشکی می‌دید، جمع می‌کرد که کفر نعمت نباشد. مؤمنه بود عجیب!وارد کلاس که می‌شد، یک نقّاشی فرضی از امام غائب جناب مهدی عجّل‌الله فرجه‌الشّریف داشت در قطع کاغذ A5 که می‌چسباند روی تخته‌سیاه و می‌نشست روی صندلی و درحالی‌که چشمانش پر از اشک بود، می‌گفت: «بچه‌های عزیزم! این یک نقّاشی از یک مردیست که قرار است بیآید و جهان را که سرشار از ظلم شده، از لوث وجود آدم‌های ستمکار پاک بکند. او مردیست از فرزندان أمیرالمؤمنین علیّ‌بن‌أبی‌طالب و فاطمه‌ی زهراء سلام‌الله علیهما. بیایید چند دقیقه پیش از آغاز درس، برایش سلام بدهیم و سینه بزنیم...». این‌ها را درحالی می‌گفت که اشک از چشمانش مانند آبشار فرو می‌ریخت؛ و شروع می‌کرد به سینه‌زدن و می‌خواند: «مهدی بیا، مهدی بیا؛ در عصرِ بی‌عهدی بیا...». سپس چشم‌هایش را با دستمال سپیدی که داشت پاک می‌کرد و شروع می‌کرد به ادامه‌ی درس.هروقت یاد آن ماجرا می‌افتم، ناخودآگاه چشمانم پر از اشک می‌شود؛ درست مانند همین‌لحظه که این‌ها را می‌نگارم.در آن ایّام ما بچه بودیم... نمی‌دانستیم که چرا جوّ مدرسه‌ها اینطور است؛ بعدها فهمیدیم که این‌ها همآن شیرزن‌های جوانی بوده‌اند که شوهرانشان در جنگ هشت‌ساله -که یکی دو سال بود تمام شده بود- به شهادت رسیده بودند. همسر این خانم آموزگار هم به جرگه‌ی مطهّر شهدا پیوسته بود. این‌ها را بعدها فهمیدیم.چندوقت پیش یاد نقّاشی فرضی امام‌زمان علیه‌السلام افتادم که آن بانوی گرامی سرِ کلاس می‌آورد. به هوش مصنوعی توصیفش کردم و چیزی کشید. متأسفانه بلد نیستم آپلودش بکنم. در آن تصویر مردی بود سوار بر اسب در یک بیابان سوزناک که تیرهای زیادی بر خاک نشسته‌اند او بسوی غروب -یا طلوع آفتاب- روی کرده و درحال حرکت است.السلام علیک یاصاحب‌الزّمان!</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 17:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و «سارا»</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-m7joze9f2ed4</link>
                <description>سال اوّل دبستان بودیم؛ یک آموزگار بسیار مهربانی داشتیم که متأسفانه اسمش را بخاطر ندارم. زنی بود جوان، -که البته ما آن‌ موقع‌ها فکر می‌کردیم سنّش خیلی بالاست؛ ولی الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم نهایتا بیست و سه یا کم‌تر بوده-. این خانُم آموزگار مانند مادر مهربان بود. یک دختری هم داشت بنام «سارا» که در نهایت زیبایی بود. با اینکه بچه بودیم و هفت‌سال بیشتر نداشتیم، امّا معنی زیبایی و عشق و دوست‌داشتن را خوب می‌فهمیدیم! خانم آموزگار، سارا را همیشه همراه خودش می‌آورد سرِ کلاس. موهایش طلایی بود و چشمان درشتی داشت. یکسال از ما کوچکتر بود. ما هم بچه‌ درس‌خوان بودیم؛ مثلا من می‌توانستم بدون اینکه تابلو را نگاه بکنم، چشم بسته بگویم که «امین با توب بازی می‌کند.»😅سارا مسئول چک‌کردن دفتر مشق ما بود و ما برای اینک دلبری بکنیم، مشق‌هایمان را منظم می‌نوشتیم. حالا مشق‌ ما چه بود؟ (دددددد-رررررر-بـ ب بـ ب).یک شیطنت‌ها و شیرین‌کاری‌هایی هم داشتیم. در دوران ما یک بیسکویت‌هایی بود که داخلش عکس‌های شخصیت‌های کارتون «پسر شجاع» بود؛ برچسب بود؛ می‌گرفتیم می‌چسباندیم روی صفحات کتاب فارسی. سارا که می‌آمد، با ذوق و شوق آن‌ها را می‌کند و ما خوشحال می‌شدیم و توهّم می‌زدیم که «او مرا دوست دارد.» درحالی‌که یک طفل بود؛ ما هم طفل بودیم، امّا اینچیزها را نمی‌دانم چطور بود که می‌دانستیم... سارا ولی توی باغ نبود. ما سه‌نفر بودیم در ردیف اولین نیمکت کلاس! باهم سر سارا دعوایمان می‌شد. می‌خواستیم در آینده با او ازدواج کنیم😅. اینهمه شوت‌بودن برایم عجیب است.وقتی درس «سارا توت دارد» را می‌خواندیم، چشم‌های درشت و موهای طلایی سارا جلوی چشم‌هایم ظاهر می‌شد.😅 خلاصه که ایّام گذشت و درس‌ها تمام شد و سارا دیگر نیآمد... و من همیشه چشمم به درِ مدرسه بود... ولی دیگر خبری از او نشد که نشد... این اولّین شکست عشقی من بود.😅چندسال پیش برای استشمام هوای محیط آن دبستان، رفتم و وارد حیاطش شدم. آنقدر دلنشین بود که خدا می‌داند. از پله‌ها رفتم بالا؛ یک زن جوانی آمد و سلام کرد و گفت: «امری دارید؟»؛ گفتم: «سال‌ها پیش اینجا درس می‌خواندیم... خیلی سال پیش.». اجازه خواستم و در سالن قدم زدم. کلاس اوّل یک برای ما بود... درش همان در بود... لمسش کردم... درش بسته بود؛ دیگر کلاس درس نبود. دوست داشتم بروم و نفس بکشم... نشد...از آن زن جوان پرسیدم: «می‌توانم آن خانم آموزگار را پیدا کنم؟». گفت: «چه سالی بود؟»؛ گفتم: «سال 69 احتمالا»؛ با لبخند و مزاح گفت: «بنظرم دیگر باید تشریف ببرید سر مزارش دنبالش بگردید...». خیلی ناراحت شدم از حرفش و تذکر دادم؛ فهمید و عذرخواهی کرد. داشتم از ساختمان می‌آمدم بیرون که یک مرد جوانی را دیدم... خیلی آشنا بنظرم می‌رسید... او هم مرا آشنا یافت... سلام و احوالپرسی کردیم... دیدم ای داد بیداد! همکلاسی ما بوده... همدیگر را شناختیم... گفتم: «اینجا چه می‌کنید؟»؛ گفت: «من اینجا بابای مدرسه شده‌ام😄»؛ گفتم: «چطور؟😄»؛ گفت: «یکی از آرزوهای من این بود که بابای مدرسه باشم و آن خانه‌ی گوشه‌ی حیاط برای من باشد و هرروز توی مدرسه باشم. یادت هست آقای «شهبازی»؟ خدا بیآمرز همیشه مورد حسرت من بود و من الآن در همآن خانه‌ای زندگی می‌کنم که او بود.».شاید باور نکنید... من خیلی بحالش غبطه خوردم.  کمی باهم خوش و بش کرده و خداحافظی کردیم. وقتی آمدم داخل حیاط که بروم بیرون، ناگهان نگاهم به دکّه‌ی بوفه‌ی دخل حیاط افتاد... ناخودآگاه جذبش شدم... تمام خاطراتم جلوی چشم‌هایم رژه رفتند... یاد آقای «ابراهیمی» افتادم که آنجا کیک می‌فروخت... کمی در و پنجره‌اش را لمس کردم تا اینکه باز یک‌چیزی دیدم و اشک‌هایم سرآزیر شد... الآن می‌گویم چرا!همآن‌سال‌ که اول دبستان بودیم، پدرم ما را برد مشهد الرضاء علیه‌السلام. از مشهد یک کامیونتِ اسباب‌بازی آتش‌نشانی خریده بودیم... یک‌روز که آورده بودم مدرسه، نردبانش را کندم و توی دستم بود که رفتم از آقای ابراهیمی کیک بخرم، ولی فشار دانش‌آموزان زیاد بود... آن نردبان زردرنگ پلاستیکی کوچک از دستم افتاد میان شیشه‌ی دکّه و کارتن مقوّایی که لای نرده‌ها و شیشه بود. گیر کرد و نتوانستم بیرونش بیآورم... ماند که ماند... خیلی عجیب بود که بعد از چند دهه همآنطور بدون هیچ تغییری مانده بود. خیلی دوست داشتم بردارم ولی خجالتم شد و با نگاهی حسرت‌آمیز به همه‌جای مدرسه، با چشمانی اشک‌آلود راهی امتدادِ خودم شدم... درحالی که عطر و بوی سارا با آن لباس بافت قرمزرنگش در خاطراتم فوران می‌کرد...😅«بی‌تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...»😅</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 13:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی در «عشق» و «تنهایی»</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hotpbir97ola</link>
                <description>درباره‌ی «تنهایی» نوشتم... دوستی عزیز فرمود: «امیدوارم روزی برسد که دیگر کسی تنها نباشد...». من در این‌رابطه حرف دارم... واقعیت اینست که همه‌ی ما «تنها»هایی هستیم که کنار همیم؛ وگرنه این‌همه کنارِ هم‌بودن که نشد «باهم‌بودن!».مادامی که آدم‌ها به‌همدیگر «مبتلا» نشوند، تنهایند! این یک واقعیّت است! مشکل ما اینست که به‌همدیگر مبتلا نیستیم!«عشق» و «دوست‌داشتن»، یکچیز بسیار سطحی است. کارِ آدم در محبّت به‌یکدیگر باید به حدّی برسد که آدم‌ها را به‌همدیگر «گره» بزند؛ به‌همدیگر «مبتلا» بسازد. آدم‌ها در ماجرای «حُبّ» باید مثل سرطان بجان همدیگر بیفتند، وگرنه همه‌اش کشک است؛ همه‌ی «دوستت‌دارم»ها، «بی‌تو می‌میرم»ها!در ماجرای «عشق» مفهوم «بی‌تو می‌میرم» هیچ جایگاهی ندارد؛ اگر کار به «ابتلاء» برسد، همآنطور که گفتیم؛ چرا که «من» و «تو» در یک عشق حقیقی از میان می‌رود و یک نفس واحده می‌ماند که هیچ ضمیری را نمی‌پذیرد؛ نه «من»، نه «تو»، نه «ما»!آدم باید در قضیه‌ی «دوست‌داشتن»، مُنحلّ طرف مقابل باشد؛ وگرنه همآنطور که گفتم: «کشکی بیش نیست!».و امّا «تنهایی»...همه‌ی ما این را چشیده‌ایم... من خودم تنهاناک‌ترین لحظات را دیده‌ام و دستم از این ماجرا پُر است.اگر می‌خواهی اوضاع خودت را بیآزمایی تا ببینی که تو هم  تنها هستی یا نه!؟ یک‌روشی را می‌توان پیش گرفت...ما عموما خود را تنها نمی‌دانیم... امّا بگذار راهی را برایت نشان بدهم تا آزمایش کنی که ببینی چقدر تنها هستی!فردا با کسی که دوستش داری و فکر می‌کنی با وجود او در کنارت، دیگر تنها نیستی، درباره‌ی کتابی که دوستش می‌داری صحبت کن؛ درباره‌ی باران، درباره‌ی زیبایی‌های پائیز، درباره‌ی سرمای زمستان!آنوقت است که خواهی دید چقدر تنها هستی... چرا که هیچ‌کس در این مقوله‌ها با تو همراهی نخواهد کرد و همنظر نخواهد بود؛ مگر اینکه از روی تعارفات بوده باشد؛ و کمتر کسی را خواهی یافت که حقیقتا با تو همراه باشد...آه از این درد که تمامی ندارد...   </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 21:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر وصف «تنهایی»</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-g9eevsjcljz3</link>
                <description>«تنهایی» دردِ بدیست اگر یک تنهاییِ تحمیلی باشد، نه انتخابِ خودت؛ و این دقیقا چیزیست که من بدان مبتلا هستم و شاید هم همین‌ تنهایی‌هاست که ما را به نگاشتن و سرودن وامی‌دارد!بدترین نوع تنهایی، آنست که بخواهی تنهایی‌ات را با کسی تقسیم کنی و در این کار موفق نباشی؛ نه اینکه تو توانمند نبوده‌ای، بلکه بخاطر اینکه طرفِ دیگر نمی‌تواند اصلا مفهوم «تقسیم تنهایی» را درک بکند. اینجاست آدم احساس می‌کند علاوه بر تنهایی خودش، تنهایی‌های یکی دیگر را نیز به‌دوش می‌کشد.تنهایی به «تنها ماندن» نیست؛ بلکه معنای تنهایی اینست که کسی را پیدا نکنی که از زیبایی پائیز با او سخن بگویی؛ کسی را نداشته باشی که درباره‌ی باران پائیزی، درباره‌ی برگ‌های خزان حرفی با او بزنی! تنهایی اینست که کسی را نداشته باشی که با تو از یک پنجره به دنیا نگاه بکند! این حقیقتا بدترین‌نوع تنهاییست. من که خسته‌ام از این نوع تنهایی!چه «تنها»هایی که «تنها» نیستند و چه «در جمع‌نشسته‌»هایی که تنهایند.</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 12:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس  از جنگ؟ هیهات!</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%AA-wu2p8alcip0n</link>
                <description>می‌پرسد: «اگر جنگ بشود، چه می‌کنی؟»؛می‌گویم: «همآن‌کاری که وظیفه دارم؛ تفنگ برمی‌دارم و به مصاف دشمن می‌روم.»؛می‌پرسد: «از کشته‌شدن نمی‌ترسی؟»؛می‌گویم: «این «زنده‌شدن» است، نه کشته‌شدن! و این را باید بدانی که نه «کشته‌شدن» بمعنای مرگ است و نه «زنده‌ماندن» بمعنای زندگی. آنچیزی که «حیّ» بودن یک انسان را تعیین می‌کند، هدفی است که برای آن می‌جنگد؛ و چه‌بسیار زنده‌مانده‌هایی که مرده‌اند و چه‌بسیار کشته‌شدگانی که زنده‌اند. گاهی‌وقت‌ها برای «ماندن» باید «رفت»؛ و اگر بمانی، می‌روی؛ و اگر بروی، می‌مانی...».صحبت ما به درازا می‌کشد؛ برایش شرح می‌دهم که چرا هیچ ترسی از کشته‌شدن ندارم؛ قانع می‌شود، امّا نه بطور کامل!می‌گویم: «این دنیا را می‌بینی؟ زیر این گنبد کبود و روی این کره‌ی خاکی، جانورانی چون «ترامپ» و «نتانیاهو» هم نفس می‌کشند؛ آیا نمی‌بینی که ما هیچ سنخیّتی با آن‌ها نداریم؟ آیا تا بحال بدین اندیشیده‌ای که «اگر دنیا جای خوبی می‌بود، پس چرا آن‌ها هم هستند؟». این نشان می‌دهد که ما اصلا اهل دنیا نیستیم... اینجا جنگل است؛ ما نمی‌توانیم در سرای این وحوش سر کنیم... بلکه چندصباحی در دام دنیا اسیریم و رهایی و زندگانی ما پس از مرگ است.». </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 09:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-mpnvryzx4ukr</link>
                <description>سال 1396 بود؛ در بین دوستان صحبتی شد؛ گفتم: «من دنیا را آبستنِ جنگ می‌بینم! چندسال دیگر آتش جنگ -و احتمالا جنگ جهانی سوّم- دامن ممالک را خواهد گرفت...».اکنون در آن آستانه هستیم! جنگ 12 روزه صرفا یک مقدّمه بود؛ یک دست‌گرمی بود... امیدوارم اشتباه کرده باشم و از خدا و اهل بیت علیهم‌السلام یاری می‌طلبم که جنگی رخ ندهد؛ امّا با همه‌ی تفاصیل، شاید در آینده‌ای نزدیک، جهود علیه ما اقداماتی انجام بدهد؛ که البته این بمعنای ویرانی کاملِ سرزمین‌های اشغالی خواهد بود. ما بدون تردید -بحول‌الله تعالی- دستِ برتر را داریم.طبیعی است که بکشیم و کشته بشویم، امّا این را باید بدانیم که برای حفظ تمامیّت ارضی و حفظ تک‌تک افراد میهنم، منِ نوعی حاضرم صدبار بمیرم! حاضرم بمیرم و یک‌موی از سرِ دختران سرزمینم کم نشود. صحبت، صحبتِ ناموس و شرف است و ما برای حفظ این حریم هیچ ترسی از کشته‌شدن نداریم؛ البتّه ما زمانی کشته خواهیم شد که هر تک‌تک‌مان ده‌ها نفر از دشمن را بخاک بیاندازیم!ما پیروز میدان خواهیم بود، امّا خاک نخواهیم داد. ما منطقه‌ را گورستانِ متجاوزین خواهیم کرد. این نوشته‌ی من بماند به یادگار!</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 16:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمیرزا</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-ig0wuiocaeth</link>
                <description>پدربزرگ مادری‌ام را هرگز ندیدیم؛ مادرم سه‌سالش بوده که به‌رحمت خدا رفته بود؛ سال‌های سال پیش... امّا پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان را دیدیم؛ خوب دیدیم.پدربزرگم بسیار مؤمن بود؛ دائما قرآن می‌خواند؛ سرش همیشه توی قرآن بود؛ اصلا حرف نمی‌زد؛ یا قرآن می‌خواند، یا تسبیح‌به‌دست توی حجره‌‌ی پارچه‌فروشی‌اش نشسته و ذکر می‌گفت. میهمان کسی نمی‌شد؛ همه‌ می‌دانستند که آمیرزا خلق‌وخوی اینچُنینی دارد؛ بدشان نمی‌آمد؛ خیلی حرمت داشت توی محل! در فصل سرما پالتوی بلند می‌پوشید؛ کلاه‌ شاپو بسر داشت؛ شال می‌کشید روی صورتش و با آن کفش‌های واکس‌زده‌ی آئینه‌وارش از کوچه عبور می‌کرد؛ اهل محلّ و کسبه خبردار می‌ایستادند و سلام می‌کردند... «سلام آمیرزا...».هرکسی هر مشکلی داشت، برای مشورت به نزد ایشان می‌رفت؛ وصیّت‌نامه هم تنظیم می‌کرد؛ خطّ عجیب محشری داشت؛ بسیار خوش‌خط بود... قرآن را که می‌خواند، حاشیه می‌زد؛ چیزهایی می‌نوشت... آنقدر آدم منظّم و مرتّبی بود؛ تمیز و شیک‌پوش؛ مؤمن و پاک! فقط در خانه‌ی خودش غذا می‌خورد... اگر هم کسی دعوتش می‌کرد، نمی‌رفت؛ مگر اینکه دیگر خیلی‌خیلی ضروری باشد... آنوقت توی خانه‌اش نان و پنیر و خرمایی را لای بقچه می‌پیچید و باخودش می‌برد... سر سفره فقط از نان و پنیری که خودش برده بود می‌خورد؛ دست به سفره نمی‌برد... صاحب مجلس هم می‌دانست که آمیرزا چُنین شخصیتی دارد؛ به‌هیچ‌کس برنمی‌خورد...عید که می‌شد، مادر همه را مرتّب می‌کرد؛ لباس و کفش‌های نو را می‌پوشیدیم... طبق برنامه‌ی همه‌ساله اوّل باید به‌خدمت آمیرزا می‌رفتیم... وارد خانه که شدیم، سلام می‌کردیم و با فاصله از دیوار -بدون تکیه دادن- جلوتر روی دو زانو می‌نشستیم و دست‌ها روی زانوها بود! آمیرزا باز هم سرش توی قرآن بود؛ جواب سلام می‌داد و یک نگاهی به همه می‌انداخت؛ قرآنش را باز می‌کرد؛ می‌دانستیم که وقت عیدی است؛ اسکناس‌های صدریالی سرخ‌رنگ را بیرون می‌آورد؛ یکی‌یکی بلند شده می‌رفتیم عیدی‌هایمان را می‌گرفتیم... پدر می‌گفت: «عیدی‌ها را که گرفتید، یک سیب هم بردارید و خداحافظی کنید... آمیرزا نیاز به استراحت دارد...» و آمیرزا مشغول قرآن می‌شد...</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 10:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-hwibbqc10igi</link>
                <description>مادربزرگِ مادری‌ام که زن مؤمنه‌ای بود، خیلی آدمِ بشّاشی بود. یادم هست که یکبار از او پرسیدم: «مادربزرگ! آدم توی این سنّ به‌چه‌چیزی فکر می‌کند؟». نوجوان بودم؛ ناپخته بودم؛ وجودم سرشار از شور زندگی بود... هنوز خام بودم...درحالی‌که چادر نمازش را مرتب می‌کرد، لبخندی زد و گفت: «من فقط به مرگ می‌اندیشم! از وقتی که بخاطر دارم، از همآن سنّ 9سالگی‌ام تمامی تکالیف دینی‌ام را انجام داده‌ام؛ نماز خوانده‌ام؛ روزه‌هایم را تا الآن گرفته‌ام؛ با کسی هم هیچ حساب و کتابی ندارم؛ کلّی هم بچه و نوه و نبیره دارم؛ کلّی هم مشهد رفته‌ام؛ زندگی کرده‌ام، پاکِ پاک! من به رسالتم انجام وظیفه کرده‌ام و دیگر کاری در دنیا ندارم؛ منتظرم عمرم به‌سر برسد و بروم...».بسیار زن خوبی بود؛ سرباز بودم که شندیم حالش بد است؛ کُردستان بودم؛ به‌مرخصی آمده بودم؛ رفتم دیدارش؛ در بستر مرگ بود؛ سرِ بالینش نشستم؛ خیلی حالش خوب بود؛ لبخند زد؛ گفت: «پسرکِ سربازم آمد؟»؛ بوسیدمش... کمی تیمارش کردم...هنگامِ نماز صبح بود که روح پاکش جسمِ خسته و ملولش را گوشه‌ای افکند و به معراج رفت...رحمت خدا بر او باد... </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 09:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رؤیای خانه‌ی پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-g0orarhnhak1</link>
                <description>بعد از نماز صبح چشم‌هایم سنگین شد و چندلحظه‌ای خوابم برد؛ خانه‌ی پدری را در خواب دیدم؛ آن خانه‌ی قدیمی‌مان را که تمام کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام را به آغوش خود فشرده بود... دیدم توی حیاط بازی می‌کنم؛ باغچه‌مان که درخت گیلاس داشت، سرسبز است؛ آسمان آبی و هوا آفتابی و خنک بود... از این خواب غمی بردلم نشست و چشم‌هایم را گشودم...ایکاش همآن کودکی بودم که توی دلانِ خانه کنار بخاری علاءالدین و با کاغذهای پاره‌پوره کاردستی درست می‌کرد... ایکاش هرگز قد نمی‌کشیدیم...نهال بودیم... از قد کشیدن خوشحال... بی‌خبر از اینکه ما برای مرگ خود خوشحالیم... و هیزم‌شکنِ روزگار منتظر بود که تنه‌مان تنومند بشود تا با تَبَر بیآید به‌سراغ‌مان...یادِ شعری از خودم افتادم که چندسال پیش سروده بودم: «نه هوای زندگانی، نه هوای مرگ دارمشده‌ام اسیرِ طوفان؛ نه بری، نه برگ دارم زَ مَنَت مپرس هرگز، تو زِ خاطرِ بهارانکه بروی شاخسارم سخن از تگرگ دارم...». </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 09:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای نامه‌ی من به تلوزیون</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-phyqvqqtdgqu</link>
                <description>سال دوّم ابتدائی بودم؛ یکروز پای تلوزیون نشسته بودم که خانم رضایی که مجری تلوزیون بود، پس از سلام و گفت‌وگو نامه‌های بچه‌هایی را که برایش نوشته بودند خواند و گفت: «بچه‌های عزیز! باز هم برای ما نامه بنویسید.».من هم بی‌امان یک نصفه از برگه‌های دفتر مشقم را کنده و نامه‌ای بچگانه نوشته و بجای اینکه پُست بکنم، از توی شیارهای بلندگوی تلوزیون انداختم تو!!! فکر می‌کردم نامه‌ها اینطوری به‌دست ایشان می‌رسند؛ چرا که هربار که دستش را دراز می‌کرد تا نامه‌ای بردارد، از سمتی برمی‌داشت که بلندگوی تلوزیون ما بود. از آن‌لحظه‌به‌بعد هِی منتظر ماندم که نامه‌ی مرا هم بخواند؛ امّا نشد... برنامه تمام شد و روزهای آتی من هرروز منتظر بودم؛ همه‌ی نامه‌ها را می‌خواند الّا نامه‌ی من!رفته‌رفته روزها گذشت و من بطور کلی قضیه را فراموش کردم؛ قد کشیده و بزرگ شدم. یک‌روز تلوزیون را برای تعمیر بردم تعمیرچی. او پیش خود من قاب تلوزیون را باز کرد و وقتی داشت وارسی می‌کرد، گفت: «این کاغذ اینجا چه می‌کند؟» و برداشت انداخت روی میز. من خودم هم تعجب کردم؛ بی‌خیال برداشته و باز کردم دیدم ای دااااد! همآن نامه‌ایست که سال‌ها پیش برای خانم رضایی نوشته و انداخته بودم توی تلوزیون! ناگهان اشکم درآمد و آهی کشیدم... تعمیرچی علّت دگرگون‌شدنِ حالم را پرسید؛ ماجرا را تعریفش کردم؛ خندید و البته متأثر شد.  </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 10:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا و صهیونیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-zhmtlgcgzclp</link>
                <description>حفظِ میهن هزینه دارد؛ اینطور نیست که فکر بکنیم در دنیا قانونی حاکم است و همه‌چیز را نظارت می‌کنند و روزگار ما هم گُل‌وبلبل است.دُنیا معرکه‌ایست چون جنگل که هرکس زورش بیشتر باشد، می‌تواند سرپا بماند. اینجا خبری از عدل و داد نیست؛ مگر اینکه حجة‌بن‌الحسن‌العسکری -علیهماالسلام- بیآید و رشته‌ی امورات را بدست بگیرد؛ امّا در غیابت آن‌حضرت باید این را بدانیم که خبری از آرامش نخواهد بود، مگر بصورت نِسبی!معمّر قذّافی یک جمله‌ای دارد که جای تأمل دارد. در یک سخنرانی طولانی که سال 1984 داشت، گفت: «این دنیا حقّ را به رسمیّت نمی‌شناسد.».همه‌ی ما شاهد این هستیم و بودیم و خواهیم بود. این دنیا فقط چماق سرش می‌شود و بس! بنابراین ما بایستی بسیار در این‌باره دقت کنیم که کسی به‌داد ما نخواهد رسید جز اینکه بفرمایش قرآن عمل کنیم؛ آنجا که فرمود: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل تریبون به عدو الله و عدوکم»؛ یعنی:«براى مقابله با دشمن، هرچه نيرو در توان داريد و اَسب هاى زين بسته را آماده كنيد تا بدين وسيله دشمن خدا و دشمن خودتان و دشمنان ديگرى كه شما آنها را نمى‌شناسيد، ولى خدا آنها را مى‌شناسد، همه را بترسانيد.».با هر سلیقه و هر عقیده‌ای که داریم، وظیفه داریم این کِشتی را حفظ کنیم؛ چرا که اگر -خدای ناکرده- به‌دست دشمن بیافتد، به صغیر و کبیر ما رحم نمی‌کند و کارِ همه را یکسره می‌کند؛ گرچه همه می‌دانیم که اصلا شدنی نیست و دشمن ما ضعیف‌تر از آنست که حتی فکرش را می‌کنیم.احتمال جنگ زیاد است؛ نتانیاهو و صهیونیست‌ها آرام نمی‌نشینند تا اینکه یک کاری بکنند که ما بزنیم توی دهان‌شان. أجلشان نزدیک است و ما پیروز این نبرد خواهیم بود بحکم الله تعالی... فقط باید کنار هم و متحد بمانیم.</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 10:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی دهه‌شصتیِ ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A2%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-ok7ghuzop7rv</link>
                <description>سرِ درس فلسفه بودیم؛ پس از کلاس مثل همیشه با استاد اختلاط می‌کردیم. یک‌روز پرسیدم: «شما متولد چه سالی هستید؟»؛ خنده‌ی تلخی زد و اشاره به خودش کرد و گفت: «به‌نظرت این قیافه‌ی درب و داغون متعلق به چه دهه‌ای باید باشد؟ مشخص است که یک نسل بدبخت پَپه هستیم؛ معلوم است که چه نسل ویرانی هستیم؛ مشخص نیست؟ آیا غیر از یک دهه‌شصتی می‌تواند اینطور باشد؟». همه خندیدند؛ ماهم خندیدیم، امّا تلخ‌تر از گریه بود.حقیقتاً نسلِ عجیبی بودیم. آدم نمی‌داند بخندد یا گریه کند. مطیع‌تر از ما نبود؛ مطیع، آرام، قانع، بی‌چنگ و دندان، ساده‌لوح و زودباور... </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 09:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ما و «رابینسون»</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86-mfrxboj2c8sy</link>
                <description>بچه‌ که بودیم، همه‌ی پول‌هایم را می‌دادم کتاب داستان می‌خریدم و هر کتابی را هم که توان خریدش را نداشتیم، از کتابخانه‌ی مدرسه یا مسجد به امانت می‌گرفتیم.یک همبازی و هم‌محلی داشتیم که دائما باهم بودیم؛ رؤیابافی‌ها و داستان‌های ما باهم بود؛ کتاب تبادل می‌کردیم؛ چیزهای عجیب‌وغریب درست می‌کردیم؛ توی مسجد و همه‌جا باهم بودیم. در راه بازگشت از مدرسه، می‌رفتیم خودمان را می‌چسباندیم به ویترین کتابفروشی‌ها و با حسرت کتاب‌ها را نگاه می‌کردیم؛ مثلا کتابی را نشان می‌کردیم که بعدا بخریم. عاشق کتاب‌های «ژول‌ورن» بودیم؛ از «دانیل دوفو» و «آگاتا کریستی» و امثال آن هم غافل نبودیم. اصلا آن‌روزها فهمی از اقتضای سنّی نداشتیم؛ هرچه به‌دستمان می‌رسید می‌خواندیم؛ همه‌چیزخوان بودیم؛ سنّ خیلی کمی داشتم که کتاب «اِم اور اِن» را از «آگاتا» خواندم؛ یا «سوداگران پوست» از «ژول‌ورن».یک‌روز یک کتابی به‌دست ما رسید؛ داستان زیبای «جزیره‌ی رابینسون‌ها» بود از «ژول‌ورن». با این دوستم با عطش تمام کتاب را خواندیم و چُنان تحت‌تأثیر واقع شدیم که باهم قرار گذاشتیم از خانه فرار کرده و به جزیره‌ای برویم و تنها زندگی کنیم، درست مانند رابینسون!خلاصه که رفتیم یک نقشه‌ گرفتیم که جزایر هم پیدا بود؛ علامت‌ گذاشتیم؛ کلّی وسیله تهیه کردیم و یک‌روز از خانه زدیم بیرون! اصلا عقل ما قد نمی‌داد که از نقطه‌ای که ما هستیم تا نقطه‌ای که مقصدمان هست، باید کلّی مملکت را طی کنیم. مغزمان کلّا ابتدایی بود.رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک جنگلی که بیرون از شهر بود؛ یکجایی اتراق کردیم؛ آتش روشن کردیم و چایی گذاشتیم. خنده‌دارتر از همه، آذوقه‌ی ما بود که مرکّب بود از «بیسکویت مادر»، بسکویت‌هایی از شرکت «ویتانا» که با اشکال حیوانات بود؛ محصولاتی از «لی‌لی‌پوت»، «پفک مینو» و امثال آن. تیغ و تبر و ارّه و واکی‌تاکی بچگانه و تیروکمان هم ابزرآلات ما بود که مثلا شاید خواستیم در جزیره خانه بسازیم لازم‌مان می‌شد. اوّل کار خیلی خوشحال بودیم و در توهّمات خودمات سِیر می‌کردیم و داستان می‌بافتیم.پس از اینکه چایی و بیسکویت‌ها را خوردیم، زیر سایه‌ی درختی آرمیده و به آسمان نگاه می‌کردیم. در همآن وهمیّات خودمان کلّی شیر و پلنگ و فیل شکار کرده و کلی کار انجام داده بودیم؛ تا اینکه متوجه شدیم هوا روی به تاریکی نهاده و دَم‌دمای غروب است. اطراف را نگاه کردیم دیدیم خیلی خوف‌انگیز است، امّا بخاطر اینکه غرورمان پیش هم نشکند، دَم‌ بر نمی‌آوردیم تا اینکه رفیقم گفت: «فلانی! آذوقه‌مان تمام شد؛ نظرت چیست که برگردیم و بعدا با آمادگی کامل بیآییم؟»؛ خیلی خوشحال شدم. در حقیقت حرف من بود از زبان او! گفتم: «درست می‌گویی؛ بنظرم حتی می‌توانیم دیگر راجع به این مسئله فکر هم نکنیم.». برق خوشحالی در چشمان هردوی ما جهید و بار و بندیل‌مان را برداشته و با سرعتِ تمام بسمت خانه گریختیم... هرکسی به خانه‌ی خود رفت؛ من از درِ حیاط که وار شدم بی‌هوا گریستم... صدای کارتونِ «نیک و نیکو» را از تلوزیون شنیدم که برادرم تماشا می‌کرد؛ درخت‌ها را دیدم؛ گل‌های آفتابگردان داخل باغچه‌ی کوچک‌مان را دیدم؛ مادرم را دیدم که کنج آشپزخانه درحال پخت و پز بود؛ دوست داشتم بیافتم به‌پایش و رهایش نکنم. حالم طوری بود که انگار سیصدسال اسارت کشیده باشم. یواشکی رفتم وسائلم را گذاشتم انباری و دستی به آب زده و طراوت گرفته و پیش خانواده رفتم. مادرم نمی‌دانست؛ گفت: «آمدی؟»؛ گفتم: «بله! سلام! می‌خواهم بروم مسجد»؛ خداحافظی کرده و رفتم؛ مسجد که رسیدم آن دوستم را هم دیدم که آمده بود؛ همدیگر را دیدیم و خیلی خوشحال بودیم ولی دیگر هیچ‌حرفی راجع به ماجرایی که گذشت نزدیم؛ اصلا و ابدا! هردو می‌دانستیم که چه راه خطایی را پیش گرفته بودیم...از این ماجرا تقریبا سی‌سال می‌گذرد... یک عمر...</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 09:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ordaqjwxjay7</link>
                <description>«زندگی» خیلی‌وقت است که مُرده است و ما دیرزمانی است که تنها در خاطراتِ آن روزها زندگی می‌کنیم و رَویّه‌ی جدیدی نداریم. نسل جدید از طعمِ زندگی بی‌خبرند؛ تو بگو اصلا اگر در کاخ‌ها و در رفاه تمام زندگی بکند.ما آخرین نسلی بودیم که یک دوره زندگیِ کاملا بَدَویِ بدور از اینترنت و فضای مجازی و به‌دور از دوز و کلک را تجربه کردیم؛ برای همین هم هست که دائما در فراقش روضه می‌خوانیم و اشک می‌ریزیم.من معقتدم طبع انسانی اینهمه پیشرفت را نمی‌طلبد! انسان برای زندگانی به این‌همه دفتر و دستک و تشکیلات نیاز مبرم ندارد؛ وگرنه اگر غیر از این می‌بود، انسان‌های پیشین هرگز نمی‌توانستند تَناسُل را ادامه دهند و همه‌ی ما منقرض می‌شدیم.آنچه‌که انسان برای یک زندگی ایده‌آل نیاز دارد، طبیعتی است بِکر و دست‌ناخورده بدور از ساختمان‌های سربه‌فلک‌کشیده؛ چرا که ما برای زنده‌ماندن بیش از آنکه به زمین وابسته باشیم، به آسمان نیاز داریم. انسان امروزی خیلی‌وقت است که از آسمان بی‌خبر است و چون کرم‌خاکی سرش بر خاک فرو رفته و اصلا مجال نمی‌کند سرش را بالا کند.تمدّن، ارتباط آدمی را با آسمان قطع کرد؛ و این سرآغاز قفس بود.</description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 09:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یادِ اوّلِ مِهر💖</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%90%D9%87%D8%B1%F0%9F%92%96-cvbim0yme2dj</link>
                <description>پائیز که فرا می‌رسد، عطر و بوی مدرسه می‌آید؛ البته نه چون قدیم، که الآن دیگر آن حال‌وهوای قدیم نیست و زندگانی خیلی وقت است که تمام شده و روزگار به تَه‌دیگش رسیده است. قدیم‌ها سادگی و بی‌آلایشی در جامعه موج می‌زد؛ ساده زندگی می‌کردیم، بی‌هیچ شیله-پیله‌ای.جنگ تازه تمام شده بود که راهی دبستان شدیم. یادم می‌آید که پدرم ما را برد و یک کیف‌ برزنتی خیلی با کیفیتی گرفت. در دوران ما هیچ پولی از قِبَلِ مدرسه دریافت نمی‌شد. همآنطور دست‌خالی می‌رفتیم و دست پر برمی‌گشتیم. یادم هست که وقتی اولّین‌بار وارد کلاس درس شدم، بگمان اینکه آنجا قالی پهن کرده‌اند کفش‌هایم را درآورده و جفت کردم مقابل در و رفتم داخل؛ ناگهان بمب خنده‌ی دانش‌آموز‌ها منفجر شد! دقت که کردم دیدم همه‌شان غیر از من کفش به‌پا دارند؛ خیلی خجل شدم.همآن‌روز‌های نخست می‌آوردند کلی کتاب و دفتر و مداد و پاک‌کن می‌دادند؛ بدون اینکه حتّی یک‌ریال پولی دریافت کرده باشند. الآن این‌هایی که می‌گویم شبیه داستان است و شاید کمتر کسی باورش بشود. یادم هست که حتّی مسواک هم می‌دادند. </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 21:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُبتَلای پائیز</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D9%85%D9%8F%D8%A8%D8%AA%D9%8E%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2-ajufd48kkdu2</link>
                <description>دوستی را دیدم که از پائیز نوشته بود؛ فصلی که مَعَهدِ عشّاق و شاعران است؛ فصلی که با چشم دل باید با آن ارتباط گرفت. راستش را بخواهی اصلا هرچقدر در وصف پائیز بنویسی باز هم کم است.یادم هست که فصل پائیز که می‌شد، راه می‌افتادم توی باغستان‌ها و خصوصا پارک بزرگِ «شاهگلی» در تبریز و برگ‌های پهنِ درخت‌ها را که زمین را خزان‌پوش کرده‌اند، برمی‌داشتم و با خود می‌بردم... با سشوار و حرارت بخاری رطوبت‌شان را می‌گرفتم و با چسب قطره‌ای می‌چسباندم روی دیوار اتاقم و همه‌جا را مبتلای پائیز می‌کردم...آیا شده که مبتلای پائیز باشی؟دوست دارم بیشتر در این‌باره بنویسم؛ الآن باید بروم و مجالم نیست؛ غروب که برگشتم، می‌نویسم... إن‌شاء‌الله </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 09:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در امر ازدواج؛ نکته‌ی یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@minevisam1983/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%85-syrlwyfvcnm1</link>
                <description>اگر «درونگرا» هستی، با یک فردِ «درونگرا» ازدواج بکن؛ اگر «برونگرا» هستی، با یک فردِ «برونگرا». اگر اهل مطالعه‌ی «کتاب» هستی، با کسی ازدواج بکن که او هم کتابدوست باشد و اهل پژوهش!وای بحالت اگر شیفته‌ی «کتاب» باشی و با شیفته‌ی «کَباب» ازدواج بکنی. فرق این‌دو فقط در «تاء» و «باء» است، امّا بیچاره می‌شوی. </description>
                <category>مردی که می‌نویسد</category>
                <author>مردی که می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 10:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>