<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hanie1994</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minimallover</link>
        <description>یکی که خیلی دلش میخواد جادویی باشه اما نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 16:40:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/81482/avatar/1z06Bw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hanie1994</title>
            <link>https://virgool.io/@minimallover</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سردرد</title>
                <link>https://virgool.io/@minimallover/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-mdrrqe16c7wa</link>
                <description>سردرد‌ها برای من نشانه‌های خوبین. اگر حواسم باشه؛ اصطلاحاً خودآگاهی داشته باشم.نیچه می‌گفت سردردهایم مانند درد زایمان هستند. انگار سرم آبستن اندیشه هاست.حالا من می‌گم؛ یادمه بچه که بودم اغلب سردرد داشتم. دکترام نظر خاصی نداشتن، فقط هرکدوم بعد اینکه نتیجه آزمایش و سی تی و معاینه و هرچیز دیگه‌ای سالم از آب در میومد یه اسمی می‌گفتن که ما دلمون خوش شه. یکی می‌گفت سینوزیت، یکی می‌گفت میگرن، یکی می‌گفت گرمازده، یکی می‌گفت سرما خورده.بچگیم گذشت.چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستام حرف می‌زدم و گفتم بچه که بودم همیشه سردرد داشتم، چند سال قطع شده بود، الان باز برگشته.بهش که فکر کردم دیدم تو آستانه پونزده سالگی وقتی هنوز چهارده سالم بود؛ قطع شده بود!داشتم می‌گشتم که ببینم با چی همزمان بوده، یادم افتاد با یه دوره افسردگی غیرعادی که ظاهرا کسی متوجهش نشده و اصلا کسی یادش نیست. توی یه تابستون یه دختر نوجون که تا چند وقت قبلش همیشه توی خیال پردازی هاش غرق بود دیگه خیالی نداشت. انگار غذا بهش نمی‌رسید؛ وزن کم می‌کرد. زیادی خودشو توی آینه نگاه می‌کرد، به صورتش زیادی صابون می زد، زیادی لباس عوض می کرد، تو جمعا دیگه یا چیز خاصی نمی گفت یا زیادی حرف می‌زد، داشت از زندگی کنار می‌کشید.سردرد‌ها تموم شدن.بی حس شددختر گم شد.منِ بیست و پنج ساله به خودم اومدم؛ پونزده سالمه. حتی قیافه مم برگشته به پونزده سالگی، چند وقته دیگه نه مویی رنگ کردم نه ابرویی دست زدم. خود خودشم. چی کم بود؟زمان گذشت یا جای کاراکتر تغییر کرد؟چرا همه چی متفاوته اما دختر همون دختره!؟سردرد ها برگشتن.دوستم میگه: «زلال بودن درد میاره اما لذت هم بدون درد بی معنا و پوکه».چند روز پیش از شدت سردرد پناه بردم به نقاشی کشیدن.نقش زندگیمن سالها بود این کارو نکرده بودم، نه که بچگیم آنچنان نقاشی بکشم. اما خیالشو به خودم حروم نمی کردم. چی شده که جرات کردم. چی شده که سردرد برگشته. چی شده که خیال دارم. چی شده که پر درآوردم... پرواز! ده سال بود فقط حرفشو میزدم.... طبل توخالی بودم!ده سال زمان کمی نیست!فرضو به این میگیرم که خواب بودم. که الان خوابم. که زندگی یه خوابه.فرضو به این میگیرم که خواب بودم. که الان خوابم. که زندگی یه خوابه.فرضو به این میگیرم که خواب بودم. که الان خوابم. که زندگی یه خوابه.فرضو به این میگیرم که خواب بودم. که الان خوابم. که زندگی یه خوابه.فرضو به این میگیرم که خواب بودم. که الان خوابم. که زندگی یه خوابه....خواب یا بیدار این دردو یه عضو از خودم میدونم و دیگه جاش نمیذارم. مگه میشه آدم چشماشو جا بذاره، یا گوششو...دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمچامه و چکامه نیستندتا به رشته ی سخن درآورمنعره نیستندتا ز نای جان بر آورمدردهای من نگفتنیدردهای من نهفتنی استدردهای منگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیستدرد مردم زمانه استمردمی که چین پوستینشانمردمی که رنگ روی آستینشانمردمی که نامهایشانجلد کهنه ی شناسنامه هایشاندرد می کندمن ولی تمام استخوان بودنملحظه های ساده ی سرودنمدرد می کندانحنای روح منشانه های خسته ی غرور منتکیه گاه بی پناهی دلم شکسته استکتف گریه های بی بهانه امبازوان حس شاعرانه امزخم خورده استدردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟این سماجت عجیبپافشاری شگفت دردهاستدردهای آشنادردهای بومی غریبدردهای خانگیدردهای کهنه ی لجوجاولین قلمحرف حرف درد رادر دلم نوشته استدست سرنوشتخون درد رابا گلم سرشته استپس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟دردرنگ و بوی غنچه ی دل استپس چگونه منرنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟دفتر مرادست درد می زند ورقشعر تازه ی مرادرد گفته استدرد هم شنفته استپس در این میانه مناز چه حرف می زنم؟درد، حرف نیستدرد، نام دیگر من استمن چگونه خویش را صدا کنم؟ (قیصر امین پور)</description>
                <category>hanie1994</category>
                <author>hanie1994</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 02:22:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم لحظه ای گرفته شد؛ من تصمیم را گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@minimallover/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-gqunv8ddv7h8</link>
                <description>نوشتنو شروع میکنم و امیدوارم ویرگول و خواننده هاش پذیرای من باشن.تصمیم گرفتم بنویسم چون همیشه خودمو نویسنده دونستم اما نویسنده ای که ننوشته... مثل کلاغی که غار غار نمیکنه. چراشو دقیقا نمیدونم. یکی از عللش میتونه تنبلی باشه و بقیه شون همون چیزایین که من انقدر باهاشون سر و کله میزنم که یادم میره به خاطر چی این جنگ شروع شد؛ نوشتن.مثلا بد نمیشه از احساس کم بودن و عزت نفس پایین یاد کنم. ساز و کارشم اینطوریه که هروقت خواستم شروع به نوشتن کنم این احساس وجودمو گرفته که حالا همه دنیا موندن که تو بنویسی؟؟( با وجود اینکه تا چند دقیقه پیشش داستان خودمو توی دست آدمای فانتزی تصور کرده بود)عدم تمرکزمقایسه خودم با بقیهاولویت بندی نادرستووو.میدونید دنیای ذهنی ما آدما واقعا پیچیده ست. از شما برای احوال خوب یا بد علتو میپرسن. انگار میتونه فقط یه دلیل داشته باشه!احساس میکنم تند نوشتم یا شایدم الکیاما نخونده میذارمش و میرم تا وقتی حسم منو بکشونه سمت ویرگول و بهتون قول میدم دنیای ذهنی منم مناظر دیدنی ای برای به نمایش گذاشتن داره و کحا بهتر از این نمایشگاه که خودم دوسش دارم.</description>
                <category>hanie1994</category>
                <author>hanie1994</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 00:28:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>