<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های milad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mink</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:23:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/64446/avatar/GjmuZv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>milad</title>
            <link>https://virgool.io/@mink</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جست و جوی «مادر گم شده»: قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-limumjia4cqq</link>
                <description>جایی پر از آرامش، جنین بنده خدا در آرامشی عمیق، جایی که شاید خیلی دوست داشتیم تا ابد توش باشیم یا شاید دلمون براش تنگ بشه گاهیخیلی سخته باهاش کنار اومدن. خروج از رحم مادر رو می‌گم. می‌دونید منظورم چیه؟ همه‌ی ما در رحم مادر این رو تجربه کردیم که در رحم مادر همه‌ی نیازهامون به بهترین نحو تامین شده. خب برای همه‌ی همه نه. یه سری از بچه‌ها هستند که اینرو هم تجربه نکردند. شاید وقتی تو رحم مادر بودند مواد غذایی به درستی بهشون نمی‌رسیده. یا مشکل ژنتیکی داشتند. در هر صورت بدن مادر بیش‌ترین تلاش خودش رو می‌کنه که به بهترین نحو از جنین مراقبت بشه. جنین هم که حسابی خوشش میاد دیگه. مواد غذایی خودش میاد و میره. حتی اینطوری که من شنیدم، مثلا بدن مادر از کلیسم بدن مادر میزنه‌ برای جنین و برای همین خانم‌های باردار باید خیلی مواظب باشند که املاح بدنشون کم نباشه چون تهش بدنشون میفرسته برای جنین و ممکنه خودشون دچار کمبود بشن.این هم بند ناف، هم غذا میاورد هم ضایعات رو برمیداشت میبرددر هر صورت، ما اینجا یه موجودیتی داریم به نام مادر. مادری که چه خودش دلش بخواهد یا نخواهد بدنش به شدت تلاش می‌کنه اون جنین رو سالم و سرحال تحویل بده. احتمالا خیلی از ماها که به دنیا اومدیم جنینی خوبی‌ رو داشتیم. جنینی ای که هیچ نیازیمون نبوده که رفع نشده باشه.مادر بنده خدا درتلاش برای خوردن غذاهای سالم برای داشتن یه جنین سالم و درست و حسابی!بعدش خب به دنیا اومدیم دیگه. همون اولش هم حسابی گریه و زاری کردیم و تازه بقیه خوشحال شدن ازین گریه و زاری که نشون میده ما زنده‌ایم. اما خب کی دلش می‌خواسته ازون جای گرم و نرم بیاد بیرون. افسرده کننده است، نه؟ بیرون اومدن از جایی که تمام نیازهامون داشت درش تامین می‌شد؟ اگر همین حرف من رو درک می‌کنید شاید دیگر نوشتن این نوشته دیگر معنایی نداشته باشه. اما فکر می‌کنم باید بیشتر بنویسم تا حسابی به فضای ذهنی من نزدیک بشوید که چی می‌خواستم بگم.گریه‌های بعد از به دنیا اومدن(ببخشید دیگه که دقیقا بعد به دنیا اومدن نیست دیگه!)، چیه آخه این دنیا،‌همون رحم خیلی بهتر بودما وقتی به دنیا اومدیم هم احتمالا تعداد زیادیمون، و نه الزاما هممون، از «مادر» بودن کمی برامون گذاشته نشده. مادری که تمیزمون میکرد،‌گشنمون نمیذاشت و هر کاری می‌کرد که ما راحت باشیم. ما هم حسابی خوشمون بود. هر وقت لازم بود یه جیغ می‌زدیم و مادر و احتمالا پدر بر بالین حاضر می‌شدند که ببینند این بچه چشه و نیازش رو رفع کنند.مادر، کافی بود یه جیغ بزنیم تا از جونش مایه بذاره تا راحت باشیم مااما خب، دنیا کم کم هی سخت میشه. آدم بزرگتر بزرگتر میشه. کم کم می‌فهمه که دیگه همه نیازهاش نمیشه دایما در حال تامین شدن باشند. اصلا بعضی‌هاش ممکن نیست. مثلا آدم نیاز داره احساس کنه امنه اما یهو می‌بینه که ای بابا مریض میشه و کسی نمیتونه جلوی این مریض شدن رو بگیره. البته همه تلاششون رو می‌کنند که ما مریض نشیم و اگر مریض شدیم خوب بشیم اما تهش می‌بینیم که مریض می‌شیم. بعضی مریضی‌ها هم طول می‌کشند و اذیتمون می‌کنند. یا ممکنه اصلا یه نفر با یه مشکل ژنتیکی به دنیا اومده باشه. بعضی بچه‌ها اصلا با سرطان به دنیا می‌آیند. اصلا اگر همه اینارو بذاریم کنار باید یه سوزن واکسن تو پای کوچولومون فرو می‌رفته که دیگه پدر و مادر هم نمیتونستن جلوش رو بگیرن. حالا درسته که برای سلامت خودمون بوده اما نمیشده که بدون ورود این سوزن اون سلامته تامین بشه. درسته که پزشک‌ها شاید یه زمانی سعی کردند که این رو حل کنند اما به هر حال فعلا که این سوزن تنها راه شناخته شده بوده.هر چقدر هم زندگی خوبی داشتیم، تهش باید این سوزن واکسن رو بهمون میزدن تو کودکی، وقتی میفهمیم که حتی مادر هم نمیتونه همیشه از دردمون جلوگیری کنه و وقتی میفهمیم گاهی تو زندگی باید درد بکشی که بعدا مریض نشی مثلا یا گاهی هم مریض میشی و هیچکاریش نمیشه کرد
میشه این داستان رو طولانی‌تر کرد. رفتن به مدرسه. دوری از خانواده. کم کم شاید آشنا شدن با اینکه خانواده نمیتونن تمام نیازهای مالی ما رو مرتفع کنند. می‌فهمیم که دیگه «مادر»ی نیست که وقتی مغزمون نمیکشه مسایل رو درک کنیم،‌جیغ بزنیم و  بیاد و نیازمون رو به توانایی مغزی مرتفع کنه و باعث شه درس‌ها رو یا مسایل دنیا رو بهتر بفهمیم. دیگه «مادر»ی نیست که نیازمون به سلامت رو مثل وقتی در رحمش بودیم هرجور شده تامین کنه و می‌بینیم که ممکنه مریضی‌های سختی بگیریم که گاهی حتی ممکنه شاید درمانشون کشف نشده باشه. شاید یهو عضوی از بدنمون رو از دست بدهیم و می‌بینیم که بشر هیچ‌کاری نتونسته بکنه که اون عضو به ما برگرده. مدرسه، سوزن واکسن، یا هزاران چیز دیگه، کم کم دنیا دلمون رو میشکنه
می‌دونید چی می‌خواهم بگم؟ ما دیگه اون مفهوم «مادر»ی که جیغ می‌زدیم و میومد و هرطوری بود از زندگیش و بدنش و زمانش می‌زد و مشکلمون رو یه طوری درست می‌کرد از دست می‌دهیم. کم کم می‌فهمیم که قدرت مادر هم محدوده. دنیا مشکلاتی داره که بعضی‌هاشون تا حالا حل نشده‌اند، بعضی‌هاشون با دادن هزینه‌های زیاد قابل حل هستند و بعضی‌هاشون هم اینطورین که برای به دست آوردن یه چیزی باید چیز دیگری رو از دست بدهی. دیگه نمیشه همه‌ی نیازهامون با هم رفع بشه و انگار باید برای بعضی‌هاش بعضی‌های دیگرش رو فراموش کرد.مثلا می‌فهمیم قدرت اقتصادی مامان بابامون محدودهبه نظرم اینطوری اومد که آدم تو زندگیش همینطور دنبال «مادر» میگرده. دلش می‌خواهد یه جوری اون «مادر» رو جایگزینی براش پیدا کنه. یه چیزی پیدا کنه که بهش برسه و تمام نیازهاش رو برطرف کنه. بهش آرامش بده. دست بکشه رو سرش. بهش قوت قلب بده. نمی‌دونم چرا اینو میگم. اما به نظرم نگاه قابل بررسی‌ایه. مثلا فکر کنید. برای بعضی‌ها این «مادر»ه میشه یه شرکت. یه شرکتی که مثلا میرن توش کار میکنن و وقتی اونجان احساس خوبی دارن. احساس میکنن دارن دنیا رو جلو میبرن. بچه‌هاش ساپورتیون و هوای همو دارن و حقوقش هم نسبتا خوبه. آدمه عاشق این شرکته میشه. شرکته یه جورایی میشه مادری که باید این آدم رو بداره. اما امان از روزی که یهو یه تلخی باهاش بشه یا کار غلطی بکنه و بفهمه که نه شرکت هم مادر اون نیست و به فکر سود خودشه و ممکنه اخراجش کنه.در جست و جوی یک شخص یا چیز یا مفهومی که بذاریمش به عنوان مادر و همه چیزمون رو تامین کنه، امنیت بهمون بده احساس خوب بهمون بدهبرای بعضی‌ها این «مادر» ه میشه دنیای دوستی و رفاقت. یه رفیق صمیمی یا یه گروه رفیقای صمیمی که خیلی شدید پشت همدیگرو دارن. دوست داره برای رفیق‌هاش هر کاری بکنه و انتظار داره که اونا هم هر کاری براش بکنند. اما یهو یه روز می‌بینه که عه عه رفیقش برای مثلا اینکه بره با دختری/پسری که دوستش داره بگرده دیگه کم کم کمتر می‌بیندش یا بعضی وقتا نمیتونه به دادش برسه. اونوقت میفهمه که این رفاقت هم نمیتونه اون جایگزین جای خالی مادری بشه که در کودکی تجربه کرده بود.دوستی و رفاقت و رفقا گاهی میشن اون منبع اطمیناناما یهو می‌بینی باز یه سری جاها تنهایی و یا نمیتونی به دوستات بگی یا بالاخره اونام کار و زندگی دارنبرای بعضی‌ها این «مادر» میشه فضای توییتر و کاربران توییتر فارسی. میرن توییت میزنن و مردم هم لایک می‌کنند و فیو استار می‌کنند و جوری که انگار حسابی پشت آدم هستند و البته شاید واقعا هم باشند اما یهو یه روز می‌بینی که ای بابا مثلا همین کاربرا حمله کردن به یه توییتت. یا می‌بینی که خب تو دنیای واقعی نمیتونن بهت کمکی کنن خیلی وقتا. مثلا می‌بینی دوست داری ازدواج کنی اما خب تو توییتر فارسی اگر بگی ممکنه اصلا  اون استایلی که برداشتی بهم میخوره اگر اینو بگی یا اصلا حالا بگی شاید مسخرت کنن یا خب تهش کمکی بهت نمیکنن. یا مثلا شاید بعضی وقت‌ها نتونی اون شخصیتی که برای خودت ساختی رو حفظ کنی یا اصلا گاهی یه سری حرف ها هست که نمیتونی به کسی بزنی در جای عمومی جلوی همه.شبکه‌های اجتماعی و لایک و ریتوییت و سین شدن، اما تهش انگار یه چیزی میلنگه نه؟برای بعضی‌ها میشه یه سری اعتقادات. یه سری چیزمیزایی مثل قانون «راز» و یا حتی همین «شرکت‌های هرمی‌ای که حالا میگن هرمی نیستن یا هر چی اما باعث میشن پولدار بشی». مثلا سری اول هی می‌شینن یه جا تصور میکنن که پولدارن و توی کتاب‌ها و فیلم‌های انگیزشی هم بهشون از انرژی مثبت و کاینات و اعتماد به کاینات میگه. بندگان خدا میرن تهش تصور میکنن  و بعد یه سال می‌بینن ای بابا نه خبری نشد. انگاری پولدار نشدن. حالا بعضیا بهشون میگن که نه شما اعتماد صد در صد نداشتی و برو دوباره تصور کن.یا مثلا این شرکت‌ها هم هی میگن شما بیا و با تلاش و پشتکار سوار بنز و مازراتی میشی اما خب ملت میرن میبینن که عه ای بابا نشد.قانون راز، مدت زیادی جای خالی مادر رو پر کرد، فقط کافیست تصور کنی و به دست میاری، اما نه انگار کار نمیکردیا حتی برای بعضی‌ها براشون پول میشه مادر. بعد می‌بینن که ای بابا بعضی چیزارو پول هم حل نمیکنه. برای بعضی‌ها شهرت میشه مادر اما یهو می‌بنیم که مشهورترین‌ها و پولدارترین‌ها یهو افسرده شدن یا حتی اقدام به خودکشی کردن یا حالشون بده.حالا کی میدونه، اما سلنا گومز هم مدعی شده بود یه مدتی که با افسردگی و اینا دست و پنجه نرم میکرده، شاید شهرت و پول هم حالمون رو خوب نکنه، یا ساده تر از این حرف‌ها، شهرت داشته باشیم و سرطان شدید بگیریم چی؟ به چه درد میخوره شهرته برای درمانش؟دیگه به چی‌ها رو میاریم؟ شاید به سیگار. به هندزفری‌ ای که تو گوشیمون هست و آهنگ ازش پخش میشه و به نظرمون خوانندش حرفایی میزنه که انگار ما رو میفهمه. شاید هم گاهی میفهمه. اما خیلی وقت‌ها هم نمیفهمه. مثلا یارو خودش زن داره بعد از نداشتن معشوقه میخونه. یا مثلا می‌بینیم که هزار برابر ما پول داره و احتمالا نمیفهمه ما رو. شاید به نمره و معدل تو دانشگاه. اصن به خود دانشگاه. فکر می‌کنیم که حالا که فارغ التحصیل شریف هستیم مثلا دیگه این شریف باید بهمون همه چی بده. شغل بده کار بده. یا مثلا به یه کشور دیگه. فکر میکنیم اگر بریم اونجا همه چیز خوب و عالی پیش میره. اما تهش شهروندان هر کشوری ممکنه یهو سرطان بگیرن نه؟ یا شاید میشه یه کاندید ریاست جمهوری که فکر میکنی میاد و ما رو کلا نجات میده از همه بدبختی‌ها و دونه دونه حرفاش رو دنبال میکنیم و امید می‌گیریم.اگر شریف درس بخونم دیگر همه چیز حله! اما می‌بینیم که اینطوری نمیشه. البته در مورد تیزهوشان و دانشگاهای خفن دنیا هم کمابیش برقراره همین دیگه. تهش می‌بینید آدما اون تو خیلیاشون مینالن از یه چی یا کلی چی شاید هم گاهی بشه مثلا عشق. که یهو عاشق میشیم و می‌بینیم که ای بابا محلی بهمون نذاشت طرف. شاید هم بشه یه معشوقه. اما می‌بینیم که عه این بابا حتی خودش هم گاهی به ما نیاز داره و گاهی هم واقعا نمیتونه برطرف کنه یا اصلا ممکنه ول کنه بره. خلاصه فکر می‌کنم ما به هر دری میزنیم اما یهو می‌بینیم که: ای بابا! هر کسی و چیزی و مفهومی که رو خواستیم «مادر» خودمون کنیم که نشد. هر کسی و چیزی و هر مفهومی یه مشکلاتی داشت یا در عمل یه نیازی داشتیم که تهش حل نشد که.بابا قرار بود عشق به ما انرژی و انگیزه‌ی بی‌نهایت بدی، زدی قلب مارو شکوندی که!(تهش میگن اونا هم که میرسن هم اینطوریه که کم کم براشون عادی میشه و میافتن تو سختی زندگی دوباره! البته برای من قابل تاییدصد در صدی نیست چون برام رخ نداده! هیچوقت تهش دایمی و قابل اطمینان هم نیست دیگه. ممکنه یهو یه حادثه اون آدم رو از ما بگیره.)اینجاست که من بهش می‌گم آدم شاید یهو دچار یه افسردگی میشه. می‌بینه که ای بابا انگاری جدی جدی تو این دنیا نمیشه این «مادر» رو پیدا کرد که تمام نیازهای آدم رو برطرف کنه.حقیقتش این چیزی بود که شاید من هم این شش ماه کاملا باهاش درگیر بودم. نشستم و کلی در موردش خوندم. نظرات افراد مختلف رو. اینکه چیکار کردند. اینکه چطوری میشه باهاش کنار اومد. حقیقتش هم اینه که راهکار نهایی‌ای پیدا نکردم. اما شاید خوندن مسیری که طی کردم و چیزایی که پیدا کردم برای بعضی‌ها جالب باشه. بماند برای پست بعدی.اگر هم براتون جالب بود خب دنبال کنید من رو در ویرگول که نوشته‌ی بعدیم رو بهتون اطلاع بده. البته یه وقت اشتباه نشه. من نه راهش رو بلدم نه آدم این کارم صرفا می‌خواستم اون چیزی که بهش رسیدم رو بنویسم براتون اما دوست داشتم اگر این قسمت نوشته رو خوندین دومی و احتمالا بعدی‌ها رو هم بخونین و اگر شمام دوست دارین پس دنبالم کنید. البته باز اگر نوشتم توییتری جایی میگم! حالا فعلا تا وقت و حوصله و کشش روانیش پیدا بشه قسمت بعدی رو بنویسم، شما هم نظرتو برام بنویس داخل بخش نظرات و بگو اگر همدرد مایی یا نیستی یا خلاصه اگر نظری داری!امیدوارم قسمت بعدی این نوشته رو بهم بنویسم و شما هم بخونین و نظرتون رو بهم بگین</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 08:28:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نگاه متفاوت به رفع نابرابری‌های جنسیتی:‌ نظر شما چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%D8%AF%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ehcmyq1xbyi5</link>
                <description>نابرابری جنسیتیمن فکر می‌کنم در نگاه به نابرابری‌های جنسیتی دو دیدگاه وجود دارند. هر کدام از این دو نگرش به کنش‌هایی متفاوت منجر می‌شوند و به نظرم برای همین مهم است که برای خودمان مشخص کنیم که در هر زمینه نگاه ما  کدام است.نگاه اول: یک نگاه این است که وقتی می‌بینیم که برای مثال در رشته‌‌ی مهندسی کامپیوتر ۷۰ درصد دانشجویان پسر هستند و ۳۰ درصد دانشجویان دختر هستند(دقت بفرمایید که این آمار فرضی و مثالی هستند) این را نابرابری جنسیتی بنامیم و در رفع آن بکوشیم. مثلا با داشتن این نگرش سعی می‌کنیم که برای دختران سهمیه برای ورود به دانشگاه اختصاص بدهیم. مثلا بعضی از دانشگاه‌های دنیا هستند که مشخصا و رسما عنوان می‌کنند که به دختران راحت‌تر پذیرش می‌دهند.نگاه دوم: نگاه دیگر این است که به حقوق آن دسته از افرادی که انتخابی متفاوت کرده‌اند توجه کنیم. یعنی بپذیریم که ۷۰ درصد پسران به رشته‌های مهندسی کامپیوتر آمده‌اند و ۳۰ درصد دختران. اما نگاه ما این نیست که باید این عدد را ۵۰ ۵۰ بکنیم بلکه نگاه ما این است که باید این ۳۰ درصد به خاطر انتخاب متفاوت خودشان تحت فشار اجتماعی و روانی و محدودیت‌های قانونی قرار نگیرند. در واقع در این نگاه ما اصلا کاری نداریم که توزیع جنسیتی چگونه است بلکه سعی ما این است که حتی اگر یک دختر در کل کشور هم دوست دارد که مهندسی کامپیوتر بخواند همان یک دختر در مسیر توسط جامعه دلسرد نشود و تحت‌فشار قرار نگیرد.نظر شما چیست؟‌ به نظر شما این دسته‌بندی نگاه‌ها منطقی است؟ آیا نگاه سومی هم وجود دارد؟ شما کدام نگاه را می‌پسندید؟ </description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 02:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با آمار و احتمال خودمان را فریب دهیم: وقتی سیگار کشیدن آنقدر هم بد نیست یا ویدیوهای نظرسنجی از مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-gsxbvq7jxlte</link>
                <description>مدتی است که در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام و توییتر می‌بینم که دوستانم ویدیوهایی را ارسال می‌کنند که در آن‌ها از رهگذران کوچه‌ها و خیابان‌های شهری(که معمولا تهران یا اصفهان است) سوال‌هایی پرسیده می‌شوند و گزیده‌هایی از پاسخ‌های این رهگذران به ما نشان داده می‌شوند.احتمالا اگر با این نوع از محتوا روبرو شده باشید، متوجه منظور من شده‌اید. سوال‌ها هم از شیر مرغ هستند تا جان آدمیزاد،‌ازکتاب خواندن و نخواندن هستند تا نظر مردم در مورد شبکه‌های اجتماعی و تاثیرات آن‌ها بر سلامت روان، تا موافق بودن یا نبودن با یک ایده و عقیده و تا نظرات مردم درباره‌ی زندگی عاطفی‌شان و وضعیت روابط دختر و پسر و مشکلات اقتصادی‌شان و صرفه‌جویی کردن و نکردنشان و موافقت یا عدم موافقتشان با کنکور و غیره. من در این نوشته می‌خواهم یکی از نگرانی‌هایم را در مورد این نوع ویدیوها با شما به اشتراک بگذارم تا با هم‌دیگر کمی به آن فکر کنیم.نگرانی من: ما در حال دیدن یک گزینش هستیم، اما این گزینش بودن را ذهن ما نمی‌فهمد و ما از روی آن‌ به صورت ضمنی نتایج آماری می‌گیریم:آقا فریدون، که یک شخصیت خیالی است، از سهامداران بزرگ یک شرکت سیگارسازی است. فریدون دوست دارد که مردم در جامعه به کشیدن سیگار تشویق شوند و افراد بیشتری سیگار بکشند و آن‌هایی هم که سیگار می‌کشند، با خیال راحت سیگار بیشتری بکشند. دلش هم می‌خواهد که با ساختن یک ویدیو از مردم نظرسنجی کند و در نهایت این ویدیو به صورتی باشد که مردم چهره‌ای دلپذیر از سیگار کشیدن ارایه دهند و معتقد باشند که در نهایت زندگی‌شان بعد از سیگار از زندگی‌شان قبل از سیگار بهتر بوده است. مشخص است که یکی از روش‌های پیش روی آقا فریدون این است که از افرادی ساختگی بخواهد که دیالوگ‌هایی از پیش تعیین شده و با آب و تاب در مورد آرامش ناشی از سیگار کشیدن و دروغین بودن مضرات ادعا شده توسط دیگران بخوانند. البته شاید ویدیوی آقا فریدون ویدیوی پر آب و لعابی در بیاید اما اگر یکی از این بازیگرها بعدها ساختگی و دروغین بودن ویدیو را لو بدهد، اعتبار آقا فریدون به شدت خدشه دار می‌شود. پس بهتر است به فکر یک حرف راست اما با پیامی دروغ باشد! یعنی بهتر است که راستی بگوید که از آن  استنتاج‌های دروغین و خطرناک شود. به نظر شما چه راستی بگوید بهتر است؟ آقا فریدون اینجا با یکی از این شرکت‌های ویدیوسازی تماس می‌گیرد و از آن‌ها می‌خواهد که فکر چاره‌ای برای او باشند و به آن‌ها پیشنهاد رقم‌های بزرگ مالی می‌دهد: شرکت «شیره‌برسرمالان»!شرکت شیره‌برسرمالان نمی‌تواند از خیر پیشنهاد چرب و نرم آقا فریدون بگذرد و برای همین به فکر ساخت ویدیویی راست اما دروغین می‌افتد که نه دروغ گفته باشد و اعتبار شرکت خراب شود و هم آقا فریدون راضی شود و پیشنهاد هنگفتش را به شیره‌برسرمالان پرداخت کند. فیلمبردار شرکت، آقا مهدی، و مجری‌شان، آقا کیانوش که صدایی زیبا و دل‌نشین دارد، دوربین را برمی‌دارند و با صد نفر که سیگاری هستند مصاحبه می‌کنند. از آن‌ها می‌پرسند که به نظر شما زندگی‌تان قبل از سیگار کشیدن بهتر بود یا بعد از آن؟ آیا سیگار کشیدن کمکی در زندگی به شما کرد؟فرض کنید از جمعیت سیگاری‌های ایران نود و پنج درصد آن‌ها معتقدند که در نهایت سیگار کشیدن به ضررشان تمام شده و اعتیادی مضر است که بدبختانه دوری کردن از آن برایشان ممکن نیست. هم‌چنین، پنج درصد معتقد هستند که سیگار باعث آرامش روانشان شده و مضرات سلامتی آن را یا نشنیده‌اند یا به نظرشان به شدتی که تبلیغ می‌شود نیست. این افراد مثال می‌زنند که فلانی هفتاد سال عمر کرد و تا آخر عمر هم مثل یک خان یک پاکت سیگار می‌کشید و نه سرطان ریه گرفت و نه سکته‌ی قلبی کرد.با تمام این فرضیات، پس اگر پنج درصد جامعه‌ی سیگاری‌ها معتقد باشند که سیگار برایشان مفید بوده است، اگر آن‌ها با صد نفر مصاحبه کنند، حدود پنج نفر را دارند که موافق سیگار کشیدن و مضرات آن بوده‌اند و نود و پنج نفر هم حرف‌هایی بر علیه سیگار کشیدن زده اند(البته این محتمل‌ترین نتیجه است،‌ نتایج دیگر تا حدی نزدیک به همین هستند، اما برای کاستن از پیچیدگی ریاضی متن از این بحث‌های دقیق ریاضی که ما را از اصل بحث دور می‌کنند می‌گریزم. یک خواننده‌ی تیزبین به خودی خود متوجه منظور من خواهد شد.)حالا شرکت شیره‌برسر‌مالان چطور با این پنج نظر موافق سیگار و نود و پنج نفر مخالف سیگار ویدیوی تاثیرگذاری برای آقا فریدون بسازد؟ این شرکت می‌تواند یک ویدیو بسازد که در آن فقط نظرات این پنج نفر مخالف حضور دارد. اما مدیر شرکت شیره‌برسرمالان فکر نمی‌کند که اینطوری بتواند مردم را به درستی گول بزنند، به هر حال همه می‌دانیم که حداقل افرادی در جامعه هستند که با سیگار مخالفند،‌پس ساختن چنین ویدیویی داد بینندگانش را در می‌آورد و ممکن است در نهایت آبروی آقا فریدون و شرکت شیره‌برسرمالان بریزد. برای همین مدیر شرکت اندیشه‌ی دیگری می‌کند.او پنج نفری که سیگار را تبلیغ کرده‌اند را در ویدیو قرار می‌دهد و همراه آن‌ها پنج نفری را قرار می‌دهد که با سیگار مخالف هستند. حالا معجون بهتری دارد. در ویدیو ده نفر هستند نظر می‌‌دهند و نیمی از نظرات هم مثبت است. بنابراین هر کس این ویدیو را ببیند، اولا راضی خواهد بود که در هر حال هم افرادی هستند در جامعه که از مضرات سیگار گفته‌اند و هم افرادی هستند که نظرات مثبتی دارند و البته این پیغام منتقل خواهد شد که در این نظرسنجی از مردم! نیمی از افراد از سیگار دفاع کرده‌اند! چیزی که احتمالا با شهود اولیه‌ی ما چندان سازگار نیست اما شاید چندان هم داد ما را در نیاورد. البته شاید آقای فیلم‌ساز بخواهد از ترکیب چهار نظر مثبت و شش نظر منفی استفاده کند اما به هر حال به صورت ضمنی اعدادی همانند پنجاه و چهل و سی درصد در مورد درصدی از جمعیت که موافق سیگار هستند تبلیغ می‌شود، اعدادی که به شدت از واقعیت فاصله دارند. حالا سیگاری‌ها با خیال راحت‌تری سیگار می‌کشند، احساس می‌کند که مضرات آن‌طورها هم که تبلیغ می‌شوند نیستند. البته فیلم‌ساز ممکن است از این حریص‌تر باشد و مثلا نظر پنج نفر موافق را بگذارد و دو نفر مخالف، اما احتمالا داد همه در می‌آید. اما به هر حال آقا فریدون راضی است. مصاحبه‌ها واقعی هستند و حالا مردم راحت‌تر، با وجدانی آسوده‌تر و بیش‌تر سیگار می‌کشند.این نگرانی اول من بود. این که فراموش کنیم در حال دیدن یک گزینش هستیم که الزاما سهم نظرات مردم در آن با سهم نظرات مردم در دنیای واقعی یکسان نیست و ممکن است تفاوت‌های شدید داشته باشد.یادم هست که شخصی بود که در اینستاگرام کلیپ‌هایی می‌گذاشت که در آن‌ها ادعا می‌‌کرد می‌تواند ذهن مردم را بخواند. مثلا از اشخاص می‌خواست یک عدد بین یک تا بیست را روی کاغذی بنویسند و در صندوق بیاندازند، سپس او حدس می‌زد چه عددی را نوشته‌اند و در همه‌ی موارد هم درست بود. چهار پنج مورد هم نشان می‌داد از ذوق زدگی مردم از حدس‌ زدن این فرد. البته دستورالعمل ساختن‌ این ویدیوها ساده است، از دویست نفر همین کار را بخواه و هر بار یک عدد تصادفی بگو. به هر حال پنج شش موردی درست در‌می‌آید. آن‌ها را پشت هم بچین و ادعا کن که یک ذهن‌خوان برجسته‌ای. از این موارد ویدیو‌ها کم نیست.احتمالا شما هم ویدیو‌هایی را دیده‌اید که در آن‌ها پاسخ مردم به سوالی مشخص بسیار عجیب و غریب است. مثلا در مورد وضعیت روابط عاطفی مردم، نظراتشان، فرهنگشان و غیره. اینجا باید همیشه دقت داشته باشیم که حتی خود ویرایشگر ویدیوها هم احتمالا چون می‌خواهد ویدیویی جذاب بسازد، نظرات شدید‌تر و شوکه‌کننده‌تر را نشان خواهد داد و البته همیشه باید در نظر داشته باشیم که سازنده‌ی ویدیو ممکن است در پی تلقین ضمنی نظرات خودش در آن ویدیوها باشد و کسانی که آن نظرات را ابراز کرده‌اند بیشتر و پرتعداد تر از توزیع واقعی آن در تلویزیون نشان دهد.پی‌نوشت: البته آنچه مطرح کردم یک نگرانی است. منظورم من این نیست که تمام ویدیوها همین کار را می‌کنند، بلکه منظور من این است که ما هنگام مصرف چنین محتواهایی باید کاملا هشیار باشیم! البته اگر صادق باشم به نظر من گاهی بهتر است این ویدیوها را نبینیم و اگر نیاز به آمار داریم از روش‌های صحیح آماری، در ابعاد گسترده‌تر استفاده کنیم.پی‌نوشت دوم: من یه وبلاگی دارم که توش از چیزهای دیگه هم می‌نویسم و اگر دوست داشتید نوشته‌های صمیمی‌تر من رو هم بخونید بهش سربزنید! ایناهاش! خود این مطلبم توش هست با این لینک!</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 23:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا همدردی و همدلی ممکن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ohhlpizjvjfj</link>
                <description>آیا هیچ‌گاه می‌توان همدلی کرد؟ آیا ما می‌توانیم همدلی و همدردی کنیم، وقتی خودمان مبتلا نیستیم؟فرض کنید یک نفر که شما نمی‌شناسیدش مبتلا به بیماری‌ای سخت، مثلا سرطانی سخت و پیچیده یا دیابتی شدید، شده باشد. آیا می‌توانید با او همدردی کنید؟ البته شاید بپرسید که منظور من از همدردی و همدلی چیست؟ منظورم نوعی از همدلی و همدردی است که طرف مقابل احساس کند که ما احساسات او را همانگونه که هست می‌فهمیم و درد و رنجش، امیدواری و نا‌امیدیش، ترس‌ها و نگرانی‌هایش را همان‌طور که هست می‌فهمیم. نوعی از همدلی و همدردی را می‌گویم که وقتی به شخص می‌گوییم که او را می‌فهمیم و عمیقا متاسف هستیم، او صداقت را در چهره‌ی ما ببیند و لحظه‌ای احساس کند که ما در دردش شریک هستیم، نه اینکه آن چه گفته‌ایم جمله‌ای پلاستیکی و مصنوعی و ابراز تاسفی نمایش‌وار و عروسکی به صرف حفظ آداب و ادب بوده است. آیا می‌توانید برای لحظاتی آنقدر احساسات او را عمیق در ذهن خود بازسازی کنید، گویی که جای او هستید و این اتفاق برای خودتان افتاده است و با صداقت این احساس خود را برای او بیان کنید؟فرض کنید گل‌چهره مبتلا به بیماری‌ای است که درد زیادی را تحمل می‌کند و احتمال کمی برای رهایی از آن دارد. آیا ما که به آن بیماری مبتلا نیستیم می‌توانیم با گل‌چهره همدردی و همدلی کنیم؟ می‌توانیم واقعا درد او را احساس کنیم و این را به گونه‌ای به او منتقل کنیم که احساس کند از دردش کاسته شده و آن را با ما قسمت کرده‌ است؟از نظر من بسیار دشوار است. اگر ما درد سوختگی شدید را تحمل نکرده باشیم، وقتی که پوست، اعصاب و روان ما در آرامش کامل هستند و سیستم عصبی ما دایما در حال ارسال سیگنال‌های سوختگی و سوزش نیستند، چطور می‌توانیم با کسی که سوختگی شدید دارد هم‌دردی کنیم؟ یا وقتی چهر‌ه‌ی‌مان توسط یه سوختگی زیبایی قدیم خودش را از دست نداده، چطور می‌توانیم حال کسی را که در یک آتش‌سوزی چهره‌اش آسیب دیده است بفهمیم؟ احتمالا وقتی به او می‌گوییم که «من عمیقا از این که این اتفاق برای شما افتاده است ناراحتم.» حتی شاید او احساس بسیار بدی نسبت به ما پیدا کند. او فکر می‌کند که ما نمی‌توانیم عمیقا احساس او را احساس کنیم گویی که این اتفاق برای ما افتاده است، ما صورتی سالم و پوستی سالم داریم.از نظر من، حتی مساله از این هم پیچیده‌تر است. ما اگر قبلا هم اتفاقی که برای شخصی افتاده است را تجربه کرده‌باشیم، درد و رنج آن لحظات برای ما به سختی قابل بازیابی حقیقی و دوباره است. همه‌ی ما احتمالا لحظاتی را در زندگی تجربه کرده‌ایم که بسیار گشنه بوده‌ایم یا در مکانی عمومی نیاز به دست‌شویی داشته‌ایم یا بسیار خسته‌بوده‌ایم اما نمی‌توانسته‌ایم بخوابیم و یا قلبمان شکسته است، همین الآن سعی کنید که احساسات آن زمان را به صورت عمیق به خاطر بیاورید. آیا می‌توانید؟ آیا می‌توانید درماندگی، خستگی، استیصال، درد و رنج آن لحظات را برای چند دقیقه تجربه کنید؟ من فکر می‌کنم وقتی به خاطر آوردن آنچه تجربه کرده‌ایم، انقدر دشوار است، احساس کردن آنچه تجربه نکرده‌ایم،‌ بسیار دشوارتر خواهد بود. گاهی شاید نهایت هم‌دردی این باشد که بفهمیم نمی‌توانیم درد و رنج شخص دیگری را آن‌طور که باید و شاید بفهمیم.نوشته‌های دیگرم را می‌توانید در وبلاگ من بخوانید.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 16:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با آمار و احتمال خودمان را بفریبیم: کشور میانگین‌‌بین‌ها و المپیک تابستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-hsjoytfhcwjr</link>
                <description>اینجا من در مورد موضوعی نوشتم که ذهنم را مدت‌ها به خودش مشغول کرده بود و آن هم این بود که چرا بعضی بازی‌ها اگرچه امیدریاضی شان مثبت است اما دوست نداریم انجامشان بدهیم و به این ترتیب سری «چطور با آمار و احتمال خودمان را بفریبیم» خلق شد!می‌خواهم از یک چالش ذهنی دیگرم برای شما بنویسم که هنگام خواندن کتاب «پادشکنندگی» برایم بسیار شفاف شد و دلم می‌خواهد آن را با شما در میان بگذارم و آن‌هم در مورد نقاط ضعف و قوت نگریستن به میانگین‌هاست. بنابرین لطفا با من بیایید تا سری به کشور «میانگین‌بین‌ها» بزنیم. کشوری که مردمش تنها به میانگین‌ها دقت می‌کنند. به معدل‌‌ها، میانگین برتر بودن اقتصادشان در دنیا و میانگین همه چیز.البته باید دقت کنیم که مردم کشور میانگین‌بین‌ها از اول این اسم عجیب و غریب را برای کشورشان انتخاب نکرده بودند. آن‌ها پس از آشنایی با میانگین گرفتن بسیار ذوق زده شدند و فکر می‌کردند راه به‌روزی و پیشرفت را پیدا کرده بودند و آن چیزی نبود جز بهبود میانگین‌ها و نگرستن به میانگین همه‌چیز در دنیا. یکی از مشکلات مردم این کشور ورزش نکردن بود و برای همین مدیران این کشور تصمیم گرفتند با کسب یک مقام خوب در المپیک باعث تشویق مردمشان به ورزش کردن بشوند و از آن‌جا که تنها به میانگین‌ها اهمیت می‌دادند تصمیم گرفتند میانگین رتبه‌ی‌شان از تمام کشورهای دیگر بهتر باشد.پس از دو سال تلاش و سختی‌کشیدن وزیر ورزش کشور میانگین‌بین‌ها برای بهبود میانگین رتبه‌ی کشورشان در ورزش‌ها، المپیک سال ۲۰۲۰ برگزار شده است و ورزشکاران کشور میانگین‌بین‌ها در ۲۸ رشته‌ی المپیک تابستانی شرکت کرده‌اند و میانگین رتبه‌‌ی آن‌ها در این ۲۸ مسابقه ۵ شده است، یعنی اگر رتبه‌های آن‌ها را در ۲۸ رشته جمع بزنیم و سپس بر ۲۸ تقسیم کنیم به عدد ۵ می‌رسیم. این میانگین بسیار عالی است و در واقع بهترین میانگین در میان میانگین تمام کشورها‌ی دیگر است.( البته فرض کنید که این یک المپیک ساده شده است و در هر رشته تنها یک رتبه‌بندی و یک مدال داریم و بنابراین ۲۸ مدال طلا و ۲۸ مدال نقره و ۲۸ مدال برنز بیشتر نداریم). اما چیزی که موجب حیرت وزیر ورزش کشور میانگین‌بین‌ها شده بود این بود که آن‌ها هیچ مدالی دریافت نکردند و در واقع یکی از ضعیف‌ترین نتایج را در میان کشورهای دیگر به دست آوردند و مردم کشور از ورزش و ورزشکاری بسیار سرخورده شدند زیرا کاروان آ‌ن‌ها بدون هیچ مدالی به خانه برگشت.اما چرا؟ هیاتی دور یک میز چوبی بزرگ جمع شدند و به بررسی مساله پرداختند. وزیر ورزش بلند شد و عرقش را از روی صورتش پاک کرد و گفت: «آقایان و خانم‌ها، همان‌طور که در جدول‌ها مشاهده می‌کنید ما در تمامی ورزش‌ها رتبه‌ی ۵ را کسب کرده‌ایم و بنابراین میانگین رتبه‌ی‌مان در تمام ورزش‌ها ۵ شده است که در میان تمام کشورها بهترین رتبه است. اما در المپیک تنها به رتبه‌های اول تا سوم مدال اهدا می‌شود. ما اگر مدال می‌خواهیم،‌باید روی رشته‌هایی که در آن‌ها استعدادهای طبیعی داریم تمرکز کنیم. کاری که من می‌کردم این بود که وقتی در شنا استعداد فوق‌العاده‌ای داشتیم اما در دویدن استعداد کمی داشتیم، بیشتر بودجه را به دو و میدانی اختصاص دادم و بودجه را از شنا گرفتم تا میانگین بهتری خلق شود. من فکر می‌کنم این توجه شدید به میانگین کورکننده‌ شده است. اگر ما در ۱۴ رشته رتبه‌ی اول و در ۱۴ رشته‌ی دیگر رتبه‌ی ۹ را کسب کرده بودیم، الآن ۱۴ مدال طلا داشتیم و یکی از کشورهای پرافتخار این دوره مسابقات بودیم اما باز هم میانگین رتبه‌‌هایمان ۵ بود. من فکر می‌کنم این توجه کور‌کننده‌ی ما به میانگین موجب اشتباهات زیادی در تصمیم‌گیری‌های ما شده است. توزیع رتبه‌هاست که در اینجا تعیین کننده است و نه رتبه‌ها». آرام روی صندلی‌اش نشست. اعضای جلسه با حیرت به او نگاه می‌کردند. انگار فحش یا حرف بدی زده بود. آن‌ها عادت داشتند تنها به میانگین‌ها فکر کنند. یعنی چه که ۱۴ رتبه‌ی یک و ۱۴ رتبه‌ی ۹ با ۲۸ رتبه‌ی ۵ فرق دارد؟ مگر میانگین رتبه‌ها در هر دو یکسان نیست؟در میان سکوت همه‌ی اعضا، وزیر آموزش و پرورش بلند شد و راست ایستاد و با لحنی محکم و قاطع گفت:«من فکر می‌کنم ما در آموزش و پرورشمان هم همین خطا را مرتکب شده‌ایم، ما تنها به معدل دانش‌آموزان اهمیت می‌دهیم. اما دانش‌آموزی که در درس موسیقی نمره‌ی ۲۰ می‌گیرد و در درس ریاضی نمره‌ی ده،‌ به نظر من آینده‌ی روشن‌تری از دانش‌آموزی دارد که در هر دو درس ۱۵ گرفته است زیرا یکی یک استعداد خارق‌العاده‌‌ی موسیقی دارد که می‌تواند به یکی از نوازنده‌های برتر کشور تبدیل شود و احتمالا نیاز چندانی به استعداد خارق‌العاده در ریاضی ندارد و اما دیگری در هر دو متوسط است و نه نوازنده‌ای مشهور می‌شود و نه استعداد دل‌چسبی در ریاضی دارد که بتواند مهندسی خارق‌العاده شود یا ریاضی‌دانی برجسته. عزیزان، میانگین می‌تواند گمراه‌کننده باشد. زیرا گاهی اوقات وقتی در یک زمینه خارق‌العاده هستی دیگر تنها حداقلی از زمینه‌های دیگر کفایت می‌کند. برای یک موسیقی‌دان برجسته، دانستن ریاضیات در حد جمع و تفریق درآمد کنسرت‌هایش یا زمان رسیدن به کنسرت‌هایش کفایت می‌کند. ما با میانگین‌نگری بسیاری از استعدادهای جوانان را سرکوب کرده‌ایم و احتمالا یک جوان با استعداد موسیقی برجسته را مجبور به کار روی فیزیک و ریاضی کرده‌ایم!»حالا همه جرات پیدا کرده بودند. یکی از این می‌گفت که وقتی کشورشان بهترین منابع را برای کشاورزی و توریست دارد چطور با تمرکز بر میانگین‌نگری رتبه‌ی چیزهای مختلف تصمیم گرفته بودند در پوشاک که در آن ضعف داشتند هم وارد شوند و سرمایه‌ی زیادی هدر شده بود و حالا در هیچ‌چیز برجسته نبودند. او می‌گفت زمانی که کشورشان یک مرکز مهم توریستی بود درآمد زیادی از توریست‌ها داشتند اما وقتی می‌خواستند در زمینه‌ی پوشاک هم وارد شوند اگرچه در هر دو به صورت میانگین بهتر هستند اما درآمدشان کمتر شده است زیرا در هیچ‌چیزی شاخص نیستند. می‌گفت که سود وقتی در زمینه‌‌ای بهترین هستی و در زمینه‌ای ضعیف می‌تواند بسیار بهتر از وقتی باشد که در هر دو متوسط هستی. یکی از اعضا که کمی ریاضی می‌دانست از این صحبت می‌کرد که آن‌ها بسیاری از جاها میانگین تابع چند مقدار را با تابع میانگین چند مقدار اشتباه گرفته‌اند. او میگفت اگر درآمد شخص حاصل کیفیت کار او در چند زمینه باشد درآمد او بیشتر نزدیک به جمع سود حاصل از هر استعدادش است تا سود حاصل از میانگین اسعدادش در زمینه‌های مختلف. در واقع به زبان ریاضی او می‌گفت که ما خیلی از مواقع توسط میانگین‌ها گمراه شده‌ایم زیرا:میانگین تابع چند مقدار الزاما مساوی تابع میانگین چند مقدار نیست، مخصوصا وقتی تابع مورد نظرمان به کمی بیشترها ممکن است خیلی پاداش بدهد، مثل المپیک که به رتبه‌ی ۴ هیچ نمی‌دهد و به رتبه‌ی سوم مدال برنز می‌دهد همه برآشفته شده بودند. احساس می‌کردند میانگین‌ به‌ آن‌ها خیانت کرده است. البته احساسشان غلط بود. میانگین تنها یک عملگر ریاضی است و آن تمرکز غلط و درک آن‌ها از ریاضی بود که فکر می‌کردند میانگین یک توزیع می‌تواند خیلی خوب آن را توصیف کند و برای همین همیشه به میانگین‌ها دقت می‌کردند. آن‌ها دقت نداشتند که میانگین همه چیز را بیان نمی‌کند. دقت نداشتند که بهتر است در دو یا سه حیطه بسیار استعداد داشته باشند و در بقیه کاملا معمولی و حتی کمی پایین‌تر از معمولی باشند تا اینکه در کل حیطه‌ها استعداد متوسطی داشته باشند. یکی حاصلش می‌شود یک فرد بسیار مشهور و قوی و دیگری آدمی که در همه چیز متوسط است و معمولی.چند مورد پراکنده:۱- به نظرم همین موضوع به صورت منفی هم صادق است. یعنی در بعضی محیط‌ها اگر در میانگین خوب باشیم اما در یک چیز به شدت بلنگیم همان یک چیز می‌تواند بسیار بسیار بد باشد. فرض کنید آزمایش خون داده‌ایم و در همه‌ی موارد بهترین حالت را داریم اما در یک مورد مثلا در مورد چربی وضعیتمان بسیار بسیار بد باشد. همین یک مورد برای زیستن در وضعیت نامناسب سلامتی کافی خواهد بود. برای همین همیشه بحث سود نیست و گاهی باید حواسمان باشد که اگر میانگین مناسب به نظر می‌رسد ممکن است در واقع یک نقطه ضعف بسیار نگران‌کننده داشته باشیم.۲- می‌توان در مورد خصوصیات توابع و تحدب و تعقرشان و خاصیت میانگین تابع مقادیر و تابع میانگین مقادیر حرف‌های بسیار جالبی زد که در کتاب پادشکنندگی هم بسیار به آن پرداخته شده است و من از خواندنشان بسیار لذت بردم. در واقع در توابع محدب، همیشه میانگین تابع مقادیر بیشتر از تابع میانگین مقادیر است.۳ -ممنونم که متن مرا خواندید. لطف می‌کنید اگر نظرتان را برایم بنویسید و به من کمک کنید تا متنم دقیق‌تر شود. به نظرتون کجاها میانگین‌نگری کردید وقتی مدل مفیدی نبوده؟۴- اگر دوست داشتید سری به مطلب من در مورد باز‌های با امیدریاضی مثبت هم بزنید.(اینجا) </description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 15:36:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با آمار و احتمال خودمان را بفریبیم: امیدریاضی مثبت وسوسه‌انگیز و رودخانه‌های با عمق میانگین یک و نیم متر</title>
                <link>https://virgool.io/@mink/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AA%D8%B1-xslyewu85cjz</link>
                <description>ترم سوم مهندسی کامپیوتر بود که درس آمار و احتمال را گرفته بودم و حالا دیگر می‌فهمیدم که امیدریاضی به صورت دقیق چه معنی می‌دهد. البته قبل از آن هم با مفهوم امید ریاضی اندکی کار کرده بودم. اگر نمی‌دانید امید ریاضی چیست، باید بگم که مفهوم بسیار ساده‌ای است که الآن در دو خط برایتان توضیح می‌دهم.فرض کنید که من سکه، یک سکه‌ی سالم که به احتمال نیم شیر و به احتمال نیم هم خط می‌آید، می‌اندازم و اگر شیر آمد شما ده هزار تومن می‌برید و اگر خط آمد من از شما دو هزار تومان می‌گیرم. پس همان‌طور که مشخص است اگر یک‌بار این بازی را انجام بدهیم،‌ به احتمال نیم شما ده‌هزار تومن می‌برید و به احتمال نیم هم دو هزار تومان می‌بازید. امیدریاضی در واقع نتیجه‌ی میانگین بازی است اگر این بازی را بی‌نهایت بار، فرض کنید خیلی خیلی زیاد انجام بدهیم، اگر چه حرف دقیقی نیست،‌ تکرار کنیم. خوب، اگر تعداد بی‌نهایت بار با هم بازی کنیم، نصف مواقع شما ده‌هزار تومن می‌برید و نصف مواقع هم دو هزار تومان می‌بازید و در نهایت شما به صورت میانگین به ازای هر بازی ۴ هزار تومن می‌برید. بنابراین امید ریاضی سود شما از این بازی چهار هزار تومان هست(دقت دارید که توضیح من از دو خط بیش‌تر شد اما خب اشکالی ندارد!).پس امید ریاضی یک چیز،‌میشود مقدار میانگین آن چیز وقتی ما بازی مدنظرمان یا فرایند مدنظرمان را خیلی خیلی زیاد بار تکرار کنیم. اما حالا چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ چون که مساله‌ای ذهنم را درگیر کرده بود که در ادامه آن را برای شما طرح می‌کنم:فرض کنید که به آدم‌ها می‌گوییم که بیایید بازی کنیم. به شما اول ده هزار تومان می‌دهم. حالا یا همین‌جا بازی را تمام می‌کنیم یا سکه می‌اندازم و اگر شیر آمد ده هزار تومان دیگر به شما می‌دهم و اگر خط آمد از شما  هشت هزار تومان می‌گیرم. قاعدتا مایل به انجام بخش اول بازی و دریافت ده‌هزار تومان هستید. اما آیا بازی را همین‌‌جا تمام می‌کنید یا دوست دارید که بخش دوم که انداختن سکه است را هم انجام بدهیم؟چیزی که من را بسیار گیج می‌کرد این است که با وجود این‌که امیدریاضی این بازی با سکه انداختن مثبت است اما من رغبتی به انجام مرحله‌ی دوم که همان سکه انداختن باشد در این بازی نداشتم و ترجیح می‌دادم ده‌هزار تومانم را بگیرم و بروم. امیدریاضی سود این بازی با انجام بخش سکه، یا همان میانگین سود اگر خیلی خیلی بار این بازی را با سکه‌ انداختنش تکرار کنیم برابر با یازده هزار تومان است که از خود بازی بدون انجام بخش سکه که می‌شود ده‌هزار تومان بیش‌تر است. اما چرا من چندان به انجام آن راغب نبودم(و احتمالا شما هم چندان راغب نیستید)؟ این چیزی بود که بسیار من را گیج می‌کرد و همان احساسی است که می‌خواهم در این پست به آن بپردازم.بیایید با هم دیگر این احساس را حلاجی کنیم. یکی از راه‌های خوب حلاجی کردن تغییر دادن و اغراق کردن مساله است. من به خاطر این که امیدریاضی این بازی مثبت بود احساس می‌کردم که درگیرشدن در این بازی باید عقلانی باشد. اما چرا احساس خوبی از این بازی نداشتم. فرض کنید که بازی به صورت دیگری بود. به این صورت که بدون هیچ سکه‌‌انداختنی من در مرحله‌ی دوم به شما هزار تومان می‌دادم. در این صورت همه راغب هستیم که در این بازی شرکت کنیم. درست است؟ امیدریاضی سود ما از این بازی هم یازده هزار تومان است اما چه چیزی با بازی قبلی فرق کرده است؟برای درک بهتر قضیه می‌توانیم کمی اعداد را بزرگتر کنیم تا بهتر دلایل پشت‌پرده‌ی محاسبات ذهنی خودمان را درک کنیم. فرض کنید به جای ده هزار تومان یک میلیارد تومان قرار بدهیم. یعنی فرض کنید ابتدا به شما یک میلیارد تومان می‌دهم. حالا یا بازی را همین‌جا تمام می‌کنیم یا سکه می‌اندازم و اگر شیر آمد یک میلیارد تومان دیگر به شما می‌دهم و اگر خط آمد از شما هشتصد میلیون تومان می‌گیرم. حالا در بخش دوم این بازی شرکت می‌کنید؟ در واقع این‌جا احتمالا شما هم مثل من ترجیح می‌دهید که یک میلیارد تومان را بگیرید اما وارد بخش دوم بازی که سکه انداختن است نشوید.من فکر می‌کنم چیزی که اینجا تعیین‌کننده شده این است که ما اگر وارد بخش دوم بازی بشویم به احتمال نیم دو میلیارد تومان و به احتمال نیم دویست میلیون تومان داریم. پس به احتمال نیم بسیار بسیار خوشحالیم و به احتمال نیم در بهترین حالت کمی خوشحالیم و احتمالا به خاطر اینکه هشتصد میلیون را از دست داده‌ایم ناراحتیم. اما اگر وارد این بازی نشویم یک میلیارد را داریم و بسیار خوش‌حالیم فقط کمی ناراحتیم که شاید می‌شد دو میلیارد باشد. برای همین ترجیح می‌دهیم راهی را برویم که به صورت قطعی بسیار خوشحالیم تا راهی که به احتمالی بسیار بسیار خوشحال و به احتمالی در بهترین حالت اندکی خوش حالیم! در واقع راه دوم عدم‌اطمینان بیشتری دارد و نتایجش خیلی خیلی فرق دارند اگرچه امیدریاضیش مثبت است. پس در واقع قضیه این است که امیدریاضی اگرچه سعی می‌کند وضعیت را برای ما ساده کند و سعی کند شهودی از وضعیت سود ما در بازی به ما بدهد اما ساده‌سازی کارآمدی در این وضعیت نیست زیرا ما انسان‌ها به فاصله‌ی حالت‌های ممکن هم دقت می‌کنیم و گاهی ترجیح می‌دهیم که راهی مطمین‌تر را با احتمال کمتری برای رخ‌دادن رویدادهای ناگوار امتحان کنیم ولو راه دیگر امیدریاضی‌اش بیشتر باشد و البته این از نظر من بسیار بسیار هم عقلانی است! دقت کنید که امیدریاضی در مورد میانگین سود وقتی خیلی خیلی بار یک بازی را تکرار کنیم حرف می‌زند و نه در مورد انجام یک‌بازی تنها برای یک بار(ممکن است بازی با امیدریاضی شش هزارتومان سود را با بازی‌ای که به صورت قطعی به شما شش هزار تومان سود می‌دهد اشتباه بگیریم).به همین علت هم هست که اگر رودی یک و نیم متر عمق داشته باشد الزاما از آن رد نمی‌شویم(مثال از کتاب قوی سیاه گرفته شد)،‌ زیرا اگر کل رود یک و نیم متر عمق داشته باشد می‌توانیم از آن رد شویم اما اگر نیمی از آن نیم متر و نیمی از آن دو و نیم متر عمق داشته باشد غرق می‌شویم، البته فرض کرده‌ام که شنا بلد نیستیم یا در آن رود نمی‌توان به راحتی شنا کرد. در واقع میانگین عمق یک رودخانه اطلاعات کافی برای تصمیم‌گیری ما در رد شدن یا نشدن از آن به ما نمی‌دهد و به همین ترتیب امیدریاضی یک بازی اطلاعات کافی برای تصمیم‌گیری ما در درگیر شدن یا نشدن در آن بازی را به ما نمی‌دهد. این‌ که احساس کنیم اگر امیدریاضی یک بازی مثبت است پس حتما شرکت در آن عقلانی است،  به خاطر این است که ذهن ما درگیر یک ساده‌سازی ریاضی شده است که برای کمک به ما در شرایط ابهام برای گرفتن شهودی نسبت به محیط ابداع شده بود اما حالا دامن‌گیر شده و ما را به شهودهای غلط می‌رساند! این هم برمی‌گردد به این‌که همیشه باید مواظب باشیم که مدل‌هایی که برای ساده‌کردن دنیا می‌سازیم، الزاما دقیق نیستند و خیلی مواقع باید مدل‌هایمان را عوض کنیم و نه اینکه بر مدل‌های غلط خودمان پافشاری کنیم! البته دوست دارم در این مورد چیزهایی را که جدیدا خوانده‌ام برایتان بنویسم که خواهم نوشت. فعلا برایم بنویسید که نظرتان در مورد این موضوع چیست.چند مورد پراکنده:۱- اگر قرار باشد خیلی خیلی بار بازی کنیم و سپس میانگین سود را دریافت کنیم،‌ بهتر است خیلی خیلی بار با سکه انداختن بازی کنیم! البته باید حواسمان باشد و این خیلی خیلی بار را به صورت دقیقی تعیین کنیم. ۲- در واقع می‌توانیم کمی مدلمان را دقیق‌تر کنیم و بگوییم واریانس(معیاری از پراکندگی و دوری نتایج احتمالی از هم‌دیگر) سود بازی با سکه انداختن خیلی زیاد می‌شود اگرچه امیدریاضی‌اش هم کم می‌شود. البته باز هم دقت کنیم که با وارد کردن واریانس همه‌چیز حل نمی‌شود و باز هم آن هم ساده‌سازی‌است که ما شرایط را بهتر درک کنیم.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 02:14:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>