<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minooee</link>
        <description>خیلی معمولی، خیلی خاص</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7502/avatar/YcjSDY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad</title>
            <link>https://virgool.io/@minooee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهار زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-e55shnvpl8a2</link>
                <description>بهار زیباست. اینطور فکر نمیکنی؟ البته شاید نه برای همه.کسی چه میدونه چه زمستونی به دیگری گذشته.اون روزی که همه اینجا سفید بود اگه به این درختا میگفتی «بهار نزدیکه، تو دوباره سبز میشی.» این یک پیشگویی خردمندانه بود یا فقط یک خیال خوش قبل خواب ابدی؟آدم هیچوقت نمیدونه.هممم جملات خردمندانه!یه سخنران انگیزشی میگفت:یه خبر خوب و یه خبر بد دارم براتونخبر خوب اینه که شرایط بد برای همیشه باقی نمیمونه و خبر بد اینه که شرایط خوب هم باقی نمیمونه.بله جمله زیباییه. چقدر خردمندانه. نه؟باید بگم که این یک جمله‌ی مصرفیه. میدونی چی میگم؟درسته که شرایط همواره تغییر میکنه ولی این چندان امیدوار کننده نیست. باور کن!برای بعضیا فقط شرایط بد با شرایط بدتر و بدتر جایگزین میشه تا لحظه نبودن.بله بله حق با شماست من و شما خیلی هم وضع بدی نداریم اما ما قشر متوسط مثل مخدر این جملات رو مصرف میکنیم. و البته این اشتباه هم نیست بهرحال این واقعیتی هست که ما با باهاش مواجه‌ایم هرچند تمام حقیقت نباشه‌.سرت رو درد آوردم. بله بهار زیباست وقتی که برای تو هم بهار باشه. آخه بعضی درخت ها دیرتر از خواب زمستونی بیدار میشن و شروع به جوونه زدن میکنن. بعضی درختا همیشه بهارن و برای بعضیا دیگه شرایط تغییر نمیکنه.</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 12:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن (تنها مرگ به زندگی معنی میدهد)</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-xomlkcir3fwi</link>
                <description>امروز یه  فیلم ژاپنی دیدم به اسم ikiru (زیستن) که کارگردانش هم آکیرا کوروساوا است (رتبه ۱۱۶ imdb)زندگی کوتاههحتما این جمله رو زیاد شنیدی که میگن اگه بفهمی یک سال بیشتر زنده نیستی چکار میکنی و این فیلم هم دقیقا مضمونش همینه. یک کارمند که چیزی نمونده به بازنشستگیش متوجه میشه که سرطان داره و بزودی خواهد مرد برای همین به دنبال این میوفته که تو فرصتی که براش مونده یه کاری بکنه با زندگیشمن میخوام یه کاری بکنم فقط نمیدنم چکار!تو زندگی هرچیزی رو میشه با متضادش درک کرد و خود زندگی هم همینطوره فقط با وجود مرگ زندگی مفهوم پیدا میکنه. وقتی متوجه باشیم که وقت کمی داریم برای چیزهایی وقت میذاریم که ارزششو داشته باشهمن اونقدر وقت ندارم که بتونم از بقیه متنفر باشماین فیلم یکم طولانیه و دوبله ای هم براش پیدا نکردم و زیرنویس فارسیش هم کلا نابود میکنه داستان رو برای همین بهتره با زیرنویس انگلیسی نگاه کنی ولی ارزش وقت گذاشتن رو داره</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 17:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش کتاب شب در مسیر غرب</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-davdolbxuqfv</link>
                <description>خواندن کتاب شب در مسیر غرب مانند این است که مجبور شده باشی تابستانی را در خانه مادربزرگت، که پدرت ساعت ها درباره اش لفاظی کرده که چه زن بزرگی است و چه ها که از او نیاموخته، سپری کنی.و تو تمام مدت در این فکری که او هرچه باشد یک پیرزن پر چانه است، هرچند که زمانی خلبان بوده باشد!شب اول که پیش از خواب میخواهد برایت از گذشته اش بگوید به این نتیجه میرسی که حرف هایش حتی برای خوابیدن هم زیاده از حد ملال آورند و خودت را به خواب میزنی تا زودتر حرفش را تمام کند و برود.ولی بعد از یک هفته داستان هایش به مرور جالب تر میشوند. هر چه میگذرد دوست داری تا صبح به حرف هایش گوش دهی ولی نمیشود.او با حوصله و آب تاب داستان روزی یا شبی از زندگی اش را بازگو میکند. گاهی ناگهان چیز دیگری برای تعریف کردن به خاطرش میاید و باز برمیگردد به داستان قبلی.هرچه به آخر تابستان نزدیک میشوی هم خوشحالی از اینکه چنین تابستانی را گذرانده ای و هم ناراحت از تمام شدن زود هنگامش.و روز آخر با بیشترین هیجان به حرفهاش گوش میکنی و او همچنان با آرامش داستانش را تمام میکند. ساده و بی تکلف، همانطور که شروع کرده بود.چه کسی پیشگوها را قبول دارد؟ فکر کردم، دخترهای بسیار جوان و زن های خیلی پیر. من هیچکدام نبودم.در مقدمه کتاب نامه ای منسوب به همینگوی آمده که در آن نوشته است:«کتاب بریل مرکام، شب در مسیر غرب، را خوانده‌ای؟ وقتی آفریقا بودم نسبتا خوب می‌شناختمش و هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم بتواند و بخواهد که دست به قلم ببرد، مگر برای نوشتن دفترچه‌ی پروازش. از قرار معلوم، خیلی هم خوب نوشته، به شکل اعجاب‌انگیزی خوب، آن‌قدر که من از خودم به‌عنوان یک نویسنده شرمنده شدم. حس کردم صرفاً یک نجار کلمات هستم، هر چه را در کار صیقل‌خورده باشد برمی‌دارم و به هم میخشان می‌کنم و بعضی وقت‌ها یک خوک‌دانی معمولی می‌سازم. ولی او (بریل مرکام) فاتحه‌ی همه‌ی ما که خودمان را نویسنده می‌دانیم نوشته است. آن بخش‌هایی از را که شخصاً اطلاع دارم، که یا خودم آنجا بودم یا در روایات مردم شنیده‌ام، کاملاً حقیقت دارند...امیدوارم این کتاب را بگیری و بخوانی‌اش، چون واقعاً کتاب محشری است.»شاید بتوان گفت که کتاب زندگی نامه او باشد ولی اصلا زندگی نامه نیست بیشتر به داستان شبیه هست اما داستان هم نیست تمامش واقعی است. وقتی تعریف میکند انگار خودت آنجایی، به قدری در توصیف جزيئات دقیق است که اگر چشمانت را ببندی و به کتاب گوش دهی میتوانی آفریقا را ببینی از داخل کابین طیاره اش،  سوار بر اسبش یا روبه روی یک فیل.مسیرم شمال است.  مسیری باریک است و به شیب های مائو که می رسد مثل تسمه ی شلاق تاب میخورد. آفتاب نورسته در قالب آمیزه ای از شمش های طلایی که بر زمین پهن شده یا به درخت های حاشیه جنگل تکیه داده اند در مسیر گسترده است.او خاطراتش را نوشته ، اما نه این فقط نوشتن نیست او خاطراتش را به تو نشان میدهد درست مثل یک فیلم.هیچ یک از خاطراتم از مزرعه ی انجورو هم هیچ وقت رهایم نکرد. در حیاط کوچک جلو اولین کلبه های معدودمان می ایستم، و جنگل عمیق مائو پشت سر و شانه هایم خواهد بود، و دره ی رونگای از سراشیبی پیش انگشتان پایم شروع می شود. روزهایی که هوا صاف است می توانم نوک مرتفع و نیم سوز دهانهی آتش فشانی منه گای را تقريبا لمس کنم، و اگر سایه ای بر چشمانم بسازم می توانم تاج کوه کنیا را ببینم که با برف آراسته شده است. می توانم قله ی ساتیما را در پس سینه کش لیاکیپیا ببینم که هنگام غروب خورشید ارغوانی می شود، و می توانم بوی درختان سرو و چوب های ماهون تازه بریده شده را حس کنم و صدای شلاق هلندی ها برگرده ی گاوهای نرشان را بشنوم.بعد از خوندن کتاب چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که نزدیک به ۱۰۰ سال پیش در آفریقا بدون هیچ نوع امکاناتی، بریل زندگی ای رو تجربه کرده که برای ما شبیه خیاله. برای لذت بردن از زندگی امکانات چقدر مهمه ؟ نثر کتاب اصلی هم بسیار ادبی و سنگینه و تاثیرش روی ترجمه مشهود. گاهی برای فهمیدن یک پاراگراف مجبور میشدم به متن اصلی هم مراجعه کنم.یک صفحه از کتاب رو میتونید اینجا گوش بدید https://www.aparat.com/v/baFsr </description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 23:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک صفحه از نفحات نفت</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%AA-prqjlg8ty7ob</link>
                <description>نفحات نفت؛ جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت نفتی (نفحات نفت به معنی «بوهای خوش نفت») مقالهٔ بلندی است به قلم رضا امیرخانی در نقد مدیریت و فرهنگ نفتی. (ویکی پدیا)کتاب سال ۸۹ به چاپ رسیده یعنی بیش از ۸ سال پیش، پس ممکنه مطالب کتاب با واقعیات امروز مطابقت نداشته باشن ولی با اینحال خوندنش خالی از لطف نیست.در بخشی از کتاب میخوانیم:اصل گرفتاری، نفت نیست. عوامانه است نظری که نعمت نفت را نقمت می‌داند، اصل گرفتاری، مالکیت دولتی نفت است. نگاهی به تاریخ‌چه‌ی ملی شدن صنعت نفت، از مخالفت‌های سیاسی ابتدایی دکتر مصدق، تا پای مردی انتهایی وی و آیت‌الله کاشانی و حذف سلطه‌ی انگلیس نکات فراوانی را روشن می‌کند. اولین نکته این است که برخلاف شعار ملی یون، نفت هیچ‌گاه در ایران ملی نشد، نفت دولتی شد.دکتر مصدق شاید با حذف نگاه استعماری انگلیس، قدم بسیار بزرگی برداشته باشد -که البته همین قدم نیز بعدتر در گرماگرم بی‌تدبیری‌ها، نفوذ استعماری امریکایی‌ها را تسهیل کرد- اما هرگز نتوانست در حذف نگاه استبدادی معطوف به نفت، موفقیتی کسب کند.نفت - چه پیش از انقلاب و چه پس‌ازآن - دولتی باقی ماند و اگرچه ظاهر قوانین تغییر کرد و مثلاً نفت از درآمد خالصه ی شاهنشاهی به انفال تغییر نام یافت، اما دست دولت در استفاده‌ی بی‌حساب از آن، همچنان بازماند....... اگر دولت درآمدش را مثل همه جای عالم، از طریق نظارت و گرفتن حقوق مالیاتی از کارکرد بخش خصوصی به‌دست می‌آورد، مجبور به تسهیل قوانین برای کارکرد بهتر بخش خصوصی می‌شد؛ مجبور به کمک به گردش چرخ مردم می‌شد و مهم‌تر از همه مجبور به پاسخگویی می‌شد.وقتی دولت نفت را مال خودش می‌داند و نه مال مردم، و مردم راهکاری برای نظارت روی مالشان ندارند و ید دولت هم در مفت خواری نفت، مبسوط گذاشته‌شده است، دولت به چه کسی باید پاسخگو باشد؟! شعار می‌دهیم که دولت بایستی پاسخگو باشد. همه قرار است از هم سؤال بپرسند و پاسخ بدهند. می‌بینیم هیچ خبری نشده است، و نمی‌دانیم که ریشه‌ی پاسخگویی مربوط به زمانی است که دولت مواجب‌بگیر ملت باشد و این سازوکار البته روشن باشد. در چنان شرایطی پاسخگویی هر مسوول دولتی امری طبیعی است.مسوول سه لتی اما اینجا دغدغه‌ی پاسخگویی ندارد. آن‌طرف آب، مسوول دولتی با پول مالیات مردم پروژه تعریف می‌کند و از محل پول مالیات مردم حقوق می‌گیرد. اما مسوول سه لتی ما مستقیماً از نفت پول برمی‌دارد و احساس نمی‌کند که این قصه ربطی به مردم داشته باشد.مسوول سه لتی خود را مواجب‌بگیر مردم نمی‌داند. خود را آدم مردم نمی‌داند. خود را خادم و مستخدم مردم نمی‌داند. او در ذهنش پول از دست مردم نمی‌گیرد، پول برداشت می‌کند از یک چاه ویل انحصاری لایزال بی‌حساب... چاه مفت نفت.نفت دولتی اقل نقمتش، ساخت مسوول سه لتی است...</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Wed, 24 Oct 2018 18:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور روزی یک کتاب بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ex6pvfoklh28</link>
                <description>سایت و اپلیکیشن blinkist کارش خلاصه سازی کتاب های غیر داستانیه و بصورت متنی و صوتی این خلاصه ها رو ارائه میده.با عضویت رایگان هرروز میشه خلاصه یک کتاب رو رایگان خواند.مبلغ اشتراک پرمیوم هم ۱۳ دلاره که ما نداریم :)بعد از ثبت نام شنبه هر هفته یک ایمیل میفرسته که توش اسم ۷ تا کتابی هست که در اون هفته بهتون هدیه میده :) باید ایمیل رو نگهدارین و هرروز کتاب همون روز رو باز کنین.کتاب ها هم به زبان انگلیسی هستن طبیعتا ;)Happy reading !</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Mon, 22 Oct 2018 10:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک صفحه از نشت نشا</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%A7-i8e6yejwhghz</link>
                <description>کتابی است ۱۰۰ صفحه ای با عنوان نشت نشا جستاری در پدیده ی فرار مغزها نوشته رضا امیرخانیموضوع پر مغلطه ای است که هزار نظر درباره اش هست ولی بررسی که امیرخانی در این کتاب انجام داده خیلی دوست داشتنی و در عین حال ریشه ای است.بخشی از کتاب رو اینجا میارم مشتی نمونه خرواربه دانش جوی کشاورزی مان آموزش می دهیم که از جنگل ها چه گونه محافظت کند. به او توصیه می کنیم که در آب و هوای مرطوب چه درختانی را به عمل آورد. به او یاد می دهیم که حفظ ِ محیط ِ زیست چه اهمیتی دارد ... بنده خدا از زیر ِ آن پنجاه تومانی ِ بزرگ که بیرون آمد، کویر می بیند و بیابان و کوهستان! پرس و جو می کند و می فهمد که اصالتاً از تکست ِ اروپایی درس خوانده است. رمق ِ دانش جوی مهندسی مان را می کشیم که یاد بگیرد چه گونه طراحی کند. به زور کتاب ِ طراحی ِ اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طی ِ شش واحد تنقیه اش می کنیم که خوب حالی اش شود. حالا او می تواند مسائل ِ سه بعدی ِ نامعین ِ انتزاعی را حل کند. مثلاً طراحی ِ شترگلوی توالت ِ فرنگی ِ پلاستیکی ِ مقاوم در برابر ِ حرارت ِ بالای 2000 درجه! بعد می بینیم این با مستراح های سنتی ما جور در نمی آید، استادان به این نتیجه می رسند که سنت ها را قاتی اش کنند. نتیجه این می شود که دانش جو روی کاغذ آفتابه ای مسی طراحی می کند که لوله اش در برابر امواج مایکروویو! مقاومت ِ خوبی دارد! این ها شوخی نیست. این عین ِ سؤالی است که زمان ِ ما در درس ِ انتقال ِ حرارت به عنوان ِ پروژه به دانش جویان داده بودند :«طراحی کنید پره ی شوفاژی را به صورت ِ مثلث ِ متساوی الساقین با قاعده ی a و زاویه ی رأس o که از انتهای آن وزنه ای به وزن ِ M آویزان است، به صورتی که کمترین خمش (خیز) را داشته باشد، و توأماً بیش ترین انتقال ِ حرارت را. ضمناً به دلیل ِ محدودیت ِ جا، ماده ای را برای ساخت ِ آن انتخاب کنید که کم ترین ضریب ِ انبساط ِ طولی را داشته باشد ...» یک مسأله ی مشکل ِ پارامتریک! یک لغز! یک چیستان ِ مزخرف! و البته از دید ِ آقایان، انتهای سؤال ِ علمی. علم به معنای ترجمه ای ِ آن. برای حل ِ آن تصویر ِ سیاه و سفید ِ جد و ابائت پیش ِ چشمت می آید و از ریاضی ِ دبستان تا معادلات ِ دیفرانسیل ِ دو را باید از بر باشی. اما ... خیال می کنی با حل ِ آن گرهی از مشکلات ِ فروبسته ی این مملکت حل می شود؟ فرداروز که فارغ التحصیل و جویای کار، رفتی در یک ساخت مان و زیر ِ دست ِ یک تأسیساتی شروع کردی به نصب ِ شوفاژ، جرینگی می فهمی که این مسأله نه به درد ِ دنیایت خورده است و نه به درد ِ آخرت. دو زاری ات می افتد و می فهمی که دانش جویان ِ زرنگ تر از تو، همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دودره می کردند و از رو دست ِ تو کپی می کردند.می بینی چیزهایی را آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد. چهارسال یا شش سال یا هشت سال زنده گی ِ دانش جویی، فقط تو را از زنده گی ِ واقعی دور کرده است. همین. تازه نه فقط به اندازه ی همین مدتی که صرف کرده ای که پاره ای اوقات به قاعده ی یک عمر از زنده گی پرت می افتی! چرا؟ برای این که دانش گاه، دست گاه ِ فکری ِ تو را قرم قات کرده است. چیزهایی یادت داده است که در هیچ کجای این ملک به کارت نمی آید. و اتفاق را در ممالکی که از ایشان علم را ترجمه کرده ایم، بیش تر به کار می آید. چه باید کرد تا خود را عاطل و باطل نپنداریم؟ راهی نداری جز این که بروی سراغ ِ اصل ِ سرچشمه و مظهر ِ آب ...دانش گاه ِ ما از زنده گی ِ مردم ِ کشورش فاصله گرفته است. نه دانش گاه که کل ِ سیستم ِ آموزشی ِ ما از چنین داء معضل و کار ِ بی بیرون شدی رنج می برد. سؤالی از بیرون به دانش گاه ِ ما ارائه نمی شود. صنعت هرگز دانش گاه را در حد و اندازه ای نمی داند که از او سؤال بپرسد. او طاقت ِ دیدن ِ ریخت ِ اتو کشیده ی یک استاد ِ متفرعـن را ندارد که بدون ِ این که حتا تا به حال یک قابلمه ی واقعی طراحی کرده باشد، از صدر و ذیل ِ صنعت انتقاد کند. دانش گاه هم تون ِ گفت و گو با صنعت گر ِ روغنی ِ دست به آچار ِ خسیس را ندارد. کسی که حتا حاضر نیست یک بخش ِ یک اتاقه ی تحقیق و توسعه (R&amp;D) در کارخانه اش راه بیاندازد. هر دو هم حق دارند. یا دست ِ کم این گونه می پندارند.در همه جای دنیا دانش گاه ساخته می شود تا مشکلات ِ علمی ِ آن کشور را حل نماید، اما در جهان ِ سوم مسأله جور ِ دیگری است. این جا دانش گاه ساخته نشده است. دانش گاه ترجمه شده است. لذاست که می بینی دانش گاه به جای حل ِ مشکلات ِ مملکت ِ ما، مشکلات ِ ممالک ِ دیگر را حل می کند!نشت ِ نشا یک امرِ طبیعی است. یعنی اگر دانش جوی مهندسی بعد از پایانِ تحصیل به این نتیجه نرسد که بایستی برای زنده‌گیِ علمی به خارج از کشور برود، یک تصمیم غیرِ‌عقلانی گرفته است.</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 12:55:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شگفت انگیز (یا من معمولی نیستم)</title>
                <link>https://virgool.io/virgooliam/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-cb9mkqi3gztk</link>
                <description>دیدن یک فیلم خوب یا یک کتاب خوب یک بدی بزرگ داره اونم اینکه سطح توقع آدم رو بالا میبره و این باعث میشه که دیگه فیلم های بعدی به آدم کیف ندهبعد از دیدن فیلم intouchables من دچار همین سطح توقع بالا شده بودم و فیلمی پیدا نمیکردم که در اون سطح من رو درگیر خودش بکنه تا اینکه فیلم wonder رو دیدم در حقیقت در wonder هیچ چیز شگفت انگیزی وجود نداره جز اینکه درک کنیم خود عادی بودن به اندازه کافی شگفت انگیزهدر فیلم با دنیای یک پسر ۱۰ ساله مواجه میشیم که اگرچه از درون احساس میکنه که معمولیه ولی در نگاه دیگران معمولی نیستباز مثل intouchables چیزی که تو این فیلم منو جذب خودش کرد سادگی، صداقت و باور پذیری داستانهپیام اصلی داستان به گفته نویسنده این جمله است when given the choice between being right or being kind. choose kind.درباره اینکه این جمله چقدر درسته نظری ندارم اما میدونم که مهربانی معجزه میکنهاگر کودک درون زنده ای دارین فکر میکنم از این فیلم لذت ببرین ;)</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jul 2018 22:07:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نیافتنی‌ها (به فرانسوی: Intouchables)</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-intouchables-ofq2k5rznjo3</link>
                <description>عنوان مسخره ای به نظر میاد برای یه فیلم !ولیکن منظور کارگردان از این اسم اشاره به کسانی بوده که تو جامعه جایی ندارن میشه گفت طردشدگان.از اخلاص خوشم میاد به این معنی که یه نفر نقش بازی نکنه و فقط خودش باشه چه خوب و چه بد و فکر میکنم این ویژگی اصلی شخصیت های فیلم باشه که مجذوبش شدم چه اینکه اصلا فیلم بر اساس واقیعت ساخته شده در عین جذابیت هایی که داره فیلم خیلی ساده ایه هیچ اتفاق خاص یا هیجانی نداره فقط و فقط روایت یک رفاقت ساده بین دو انسان تنهاست، اما شیرین و باور پذیرگذشته از داستان و پرداخت خوب نقطه قوت بعدی فیلم برداری و موسیقی عالیشه که واقعا به یاد موندی هستاین فیلم رو تقریبا هر شش ماه یه بار میبینم و موسیقیش رو هم هر هفته گوش میدم.پیشنهاد میکنم اگر دنبال حال خوب میگردین از دستش ندین.</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jun 2018 21:54:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میمون درون ! یا چرا از زیر کار در میرویم</title>
                <link>https://virgool.io/@minooee/%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-jojs9izhncsj</link>
                <description>چند ماه پیش یکی از سخنرانی های تد رو دیدم درباره اینکه چرا و چطور از انجام دادن کارهای مفید اما سخت فرار میکنیم.همیشه چیزی شبیه به این سناریو اتفاق میوفته:امروز دیگه باید حتما این گزارش رو تموم کنم اما اول بزار ویرگول رو چک کنم ... دو ساعت بعد ... خب دیگه وقت شامهتیم اوربان اینطور توضیح میده که تصور کنید توی ذهن ما یک نفر تصمیم گیرنده منطقی و یک میمون وجود داره و هر وقت که شما تصمیم به انجام دادن کاری میکنید که برای میمون سرگرم کننده نباشه شروع به مخالفت میکنه و در اغلب مواقع هم پیروز میشه مگر اینکه یک ترس واقعی داشته باشید مثلا روز بعدش تاریخ دفاع پایان نامتون باشه و مجبور باشید تا صبح بیدار بمونید یا اینکه با انجام ندادن کارتون اخراج بشید. تیم در سلسه پست هایی در وبلاگش این موضوع رو تشریح کرده که چطور میشه با این معضل مقابله کرد.من یک از زیر کار در رو هستم ! شما چطور ؟</description>
                <category>Mohammad</category>
                <author>Mohammad</author>
                <pubDate>Tue, 01 May 2018 19:07:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>