<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینو احمدیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@minu</link>
        <description>مینو هستم، یک نویسنده تفریحی در حوزه غیرضروریات.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:51:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179353/avatar/Ayek1s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینو احمدیان</title>
            <link>https://virgool.io/@minu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه دنیای کوچکی، آقای سامپه!</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%87-qxeniybu4s1x</link>
                <description>در یک نیمه شب سرد که بوی برف نو میدهد، در گوشه اتاقم که هزاران کیلومتر دورتر از جایی است که سه سال پیش آخرین پستم را منتشر کردم، هوس نوشتن به سرم زده. آنقدر شدید که از خواب نصفهنیمه بیدارم کرده، مجبورم کرده حوصله به خرج دهم و پسوردم را بازنشانی کنم، دوباره کرکره اینجا را بالا دهم و بعد از مدتها به زبان مادریام از حس عجیبی که در مملکت نامادری به سراغم آمده بنویسم، حسی که بعد از دیدن این یادداشت کوچک نُه کلمهای در صفحه اول یک کتاب از جایی در وجودم جرقه زد و کل روزم را تصرف کرد. یادداشتی از یک غریبه که اتفاقا حس میکنم بیشتر از خیلی از آشناهای زندگیام میشناسمش.&quot;یک کتاب ساده در سختترین روزهای زندگیام&quot;این کتاب را چند وقت پیش از وسط یک بازارچه کتابهای دستدوم خیلی تصادفی پیدا کردم. از میان حداقل هزار کتاب ریز و درشت، اینکه ناگهان یکی از محبوبترین کتابهای زندگیات چشمت را بگیرد هم خودش ماجرای کماحتمالی است. کتابی که پیشتر در ایران با عنوان &quot;رائول تابورن&quot; خوانده بودمش و در نگاه اول کمی هم اخمهایم از عنوان آلمانیاش &quot;راز آقای دوچرخهفروش&quot; در هم فرو رفت. اما دیدن دوباره تصویرگریهای ساده و سبکبالانه ژان-ژاک سامپه بعد از این همه وقت! چه حسی بهتر از این.کتاب را با خودم به خانه آوردم، اما بازش نکردم. با خودم فکر کردم حیف است این کتاب را در یک روز کشدار و حوصلهسربر حیف و میل کنم. باید منتظر یک موقعیت خوب برایش باشم که بتواند دوباره برایم جادو کند. گذاشتمش لابهلای کتابها و دیگر فراموشم شد تا امروز. امروزی که از آن روزهایی شد که با ذرهبین میافتی به جان خودت. یک حفره کوچک پیدا میکنی و تا به خودت میآیی میبینی آنچنان وسط سیاهیاش گیر افتادی که معلوم نیست بتوانی دوباره مسیر برگشت را پیدا کنی یا نه. این وسط بدبیاری هم نصیبت میشود و پیچ قفسه کتابت در میرود و کتابهایت ولو میشود وسط اتاق، در حالی که عجله داری و باید به قطار هم برسی. سریع دست دراز میکنی تا حداقل کتابها را از آن شلختگی دربیاوری و چشمت میخورد به همین کتاب و آنقدر دلت یک روزنه دلخوشی میخواهد که حساب میکنی اگر یکی دو صفحهاش را بخوانی دیرت نمیشود. کتاب را باز میکنی و همان اول چشمت میخورد به این یادداشت کوچک از یک غریبه که نوشته: &quot;یک کتاب ساده در سختترین روزهای زندگیام&quot;. جا میخورم. یادم میافتد به سالها پیش که وسط بدبیاریها و مشکلاتم، زمانی که در یک حفره عمیقتر و تاریکتر در درونم حبس شده بودم، دورانی که همه چیز برایم سیاه و سفید، یکنواخت، بدون عمق، بدون رنگ و بدون بو بود، روزهایی که حوصله کتابهای طولانی پرادعا نداشتم و از فرط پیچیدگی زندگی به سادگی کتابهای سامپه پناه برده بودم. برمیگردم به یادداشت و امضای این غریبه، زوم میکنم روی امضایش. چیزی دستگیرم نمیشود جز اینکه اسمش با پی شروع میشود، احتمالا شخصیت مبادی آدابی که به جای یک خودکار ارزانقیمت، یک رواننویس در جیبش داشته، عادت داشته اول کتابهایی که میخرد تاریخ بزند و امضا کند، قطعا آدم کتابخوانِ کتابداری هم بوده که با احتیاط و احترام کتاب را در دست میگرفته، اما آنقدر هم وسواسی نبوده که از لذت حاشیهنویسی مختصر چندکلمهای اول کتاب هم خودش را محروم کند. دوباره به نوشتهاش فکر میکنم. که بیست سال پیش نوشته، با دستخط مرتب اما غیرمتمرکزش. یک لحظه نگرانش میشوم. نکند زیاد از حد تنها بوده؟ یا شاید بیمار، یا در سوگ، یا ناامید؟ اما به خودم میگویم هرچقدر هم دشواری پشت سر گذاشته حداقل آنقدر خوششانس بوده که در این گیرودار سر و کارش به این کتاب خورده. به کتاب شما آقای سامپه. که زندگی، این زندگی سخت، طاقتفرسا، سراسر پیچیدگی را آنقدر برایمان ساده و سرخوش و سرراست کردی. برایت فرقی نداشت که خواننده کتابت دختری از میان دیوانگیهای خاورمیانه باشد یا آدمی از قلب اروپا. تو زندگی را برایمان خوشحالتر کردی، دنیای کوچکمان را به هم وصل کردی و غریبههای دور را برایمان به آشناهای نزدیک تبدیل کردی.عجیب دنیای کوچکی است آقای سامپه!</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 08:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط ترسوها ادامه می‌دهند</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-c16is0xm3kxv</link>
                <description>ما در فرهنگی به دنیا آمده‌ایم که &quot;ادامه دادن&quot; را می‌پرستد. فرهنگی که صِرف ادامه دادن برای تمام کردن را تقدیس می‌کند و آن را به ساحت قطعیت‌‎هایی وارد می‌کند که اگر بخواهی خدشه‌ای بر آستانش بیندازی، باید تاوان سنگینی بپردازی. در این فرهنگ، آدم‌‎ها دو دسته می‌شوند: آن‌هایی که اهل هستند و سربه‌راه و ادامه می‌دهند؛ و آن‌هایی که سرکش‌اند و سبک‌سر و رها می‌کنند. ادامه‌دهنده‌ها می‌شوند همان بچه‌های همسایه که توی سرمان زده‌اند، همان همکلاسی‌ها که تا ته پساپساپسا دکتراها را درآورده‌اند، همان همکارها که به سابقه طولانی بیمه‌شان افتخار می‌کنند، همان ورزشکارانی که میلیون‌ها سال بعد از دوران اوجشان هنوز دارند می‌دوند و همان مدیرانی که سال‌های سال‌ها از این صندلی به آن یکی صندلی جابه‌جا می‌شوند.نه، خیال نکنید که می‌خواهم صفر و صدی به ماجرا نگاه کنم و من هم اسیر تقسیم کردن آدم‌‎ها به دو دسته‌ها شوم. قضیه خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست: اگر در راهی قدم گذاشته‌ای که دوستش داری، بلدش هستی و می‌دانی که این راه تو را در جای درستی از زندگی قرار می‌دهد، ادامه بده. تا ته تهش برو و مطمئن باش که داری درست می‌روی. این ادامه دادن به خواست خودت و از جنس خلق کردن است. اما بیایید با خودمان بی‌تعارف باشیم. چقدر ممکن است این همه اقبال داشته باشیم و این جهان گذرای نامتعادل سریعی که هر ثانیه‌اش چیزی برای شگف‌زده‌کردنمان از آستین بیرون می‌کشد، راهی محکم و استوار و تغییرناپذیر جلوی پایمان بگذارد؟ چقدر احتمال دارد که توانسته باشیم از آن سیستم دیوانه‌وار آموزش‌وپرورش و دانشگاه، گلیم خودمان را بیرون کشیده باشیم و فهمیده باشیم که واقعا چه هستیم و چه کارها که از پس‌شان برنمی‌آییم؟ چقدر خوش‌شانس بوده‌ایم که توانسته باشیم هزاران چیز کوچک و بزرگ را تجربه کنیم تا بفهمیم چه چیزی را دوست داریم و از چه چیزی خوشمان نمی‌آید؟برای من یکی که هیچ‌وقت در زندگی چنین قطعیتی وجود نداشته، راهی که آنقدر برایم محکم و استوار بوده باشد که بتوانم دو دستی بچسبمش و بخواهم تا آخر عمر ادامه‌اش دهم. اما برای ما که در فرهنگ &quot;قدیسان ادامه‌دهنده&quot; به دنیا آمده‌ایم، شکستن تابوی ادامه دادن همیشه جزو خطوط قرمز بوده است. برای همین بیشتر ما تصمیم گرفتیم در سکوت ادامه دهیم، چون حوصله و توان شکستن نداشته‌ایم. ادامه دادن برای ما ساده‌تر از دور زدن و برگشتن بوده. ساختن مسیری که خیلی هم دوستش نداشته‌ایم و تمام کردن آن را انتخاب کردیم تا نکند از دوستان و هم‌سن‌وسال‌ها و هم‌قطاران‌مان عقب بیفتیم. تا نکند شبیه آن کسی شویم که نصفه دانشگاه را رها کرده، آن که وسط سال از شغل پردرآمدش استعفا داده، آن که از رابطه‌ای رویایی بیرون آمده و هزاران آن‌هایی که یک جایی تصمیم گرفته‌اند همه چیز را رها کنند و دیگر ادامه ندهند. این &quot;رهاکننده‌ها&quot; همیشه به دیده ترحم نگاه می‌شوند. همیشه یا طفلکی‌اند، یا احمق، یا ترسو یا بی‌اراده. رهاکننده‌ها باید از متن جامعه به حاشیه کشیده شوند، باید نادیده گرفته شوند و باید مسکوت شوند. رهاکننده‌ها آن‌هایی هستند که از غار بیرون زدند، آن‌هایی که فهمیدند جهان بزرگ‌تر از این حرف‌هاست که بخواهی فقط به یک چیز پیله کنی و همان یکی را تا آخر عمر ادامه دهی. رهاکننده‌ها فهمیدند که در &quot;ادامه دادن&quot; فقط برای این که ادامه دهی، هیچ فضیلتی نهفته نیست. رهاکننده‌ها آن‌هایی هستند که اگر اجازه دهیم به غار برگردند، به همه می‌گویند چه نشسته‌اید که کل جهان به همین یک وجب غار خلاصه نمی‌شود. و آن وقت دیگر کیست که دلش بخواهد همانطور بنشیند و به سایه‌ها خیره شود؟برای همین است که &quot;رهاکردن&quot; به یک تابو تبدیل شد و از رهاکننده‌ها تصویری از آدم‌های بی‌مسئولیت، ناتوان، دمدمی‌مزاج و بی‌اراده ساخته شد که دیگر کسی حرفشان را جدی نگیرد.در دنیایی که پر از سخنران‌های انگیزشی و شعارهای قشنگ‌قشنگ و کلیپ‌های یک‌دقیقه‌ای با موسیقی حماسی و استیکرهای دونت گیوآپ‌ پشت لپ‌تاپ‌ها و جاست کیپ گویینگ‌های منتورهای فنسی است، تو رهاکننده باش.سازی که خودت می‌دانی داری اشتباه می‌زنی را رها کن.دستی که خودت می‌دانی برایت گرم نیست را رها کن.درسی که خودت می‌دانی به زور می‌خوانی‌اش را رها کن.گزاره‌هایی که ته قلبت به آن‌ها باور نداری را رها کن.رفاقت با جمعی که به تو ایمان ندارند را رها کن.کاری که برای خوشایند مدیر و اچ‌آر و رزومه انجام می‌دهی را رها کن.کتابی که خودت می‌دانی چرت و پرت است را رها کن.فیلم امتیاز بالای آی.ام.دی.بی که پایش چرت می‌زنی را رها کن.شهری که قدم زدن در خیابان‌هایش سر ذوقت نمی‌آورد را رها کن.تمام آن چیزهایی که ساخته‌ای اما می‌دانی کج است و تا ثریا کج می‌رود را رها کن.از خراب کردن سازه‌هایت نترس. اگر خراب نکنی نمی‌توانی دوباره بسازی. و این را بدان که خراب کردن و از نو ساختن، سخت‌ترین، سخت‌ترین، سخت‌ترین و سخت‌ترین کار جهان است. ادامه دادن از یک‌جایی به بعد جرات خراب کردن را از تو می‌گیرد. برای همین است که می‌گویم فقط ترسوها هستند که ادامه می‌دهند. </description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 00:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بهترین دوستتم عوضی؛ به بهانه فیلم Our Friend</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D9%85-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-our-friend-spkpdyzuznlv</link>
                <description>ده‌ها هزار سال است که ما و اجدادمان روی زمین به سر می‌بریم و ده‌ها هزار سال است که چشم به آسمان دوخته‌ایم و ماه را تماشا می‌کنیم و از این کره گرد نورانی برای جهت‌یابی، حساب و کتاب کردن روزهای تقویم، کشتیرانی، رصد کردن یا حتی تبدیل شدن به گرگ‌نما:) استفاده کرده و می‌کنیم. اما در کل این هزاران سال فقط 24 نفر موفق شده‌اند آن سمت دیگر ماه که به سمت پنهان یا Far side of the Moon معروف است  و همیشه پشت به ما بوده را ببینند، بیست‌وچهار نفری که فضانوردان ماموریت‌های آپولو بوده‌اند و تازه از میان آن‌ها نیز فقط دوازده نفر این شانس را داشتند که روی ماه قدم بگذارند و به کاوش در آن بپردازند. ما آدم‌ها بی‌شباهت‌ به ماه نیستیم، با دو سمت مختلف. در سمت نزدیک‌مان که رو به دیگر آدم‌هاست تعاملات اجتماعی، کاری و خانوادگی‌مان را پیش می‌بریم، تایید دیگران را می‌گیریم، چهره‌ای مطلوب از آنچه که می‌خواهیم برای خودمان می‌سازیم و با آن دربرابر چشمان دیگران می‌درخشیم و خودنمایی می‌کنیم. اما همه‌چیز به همین نیمه آشکار ختم نمی‌شود. ما هم مثل قمر کوچک زمین، یک سمت پنهان داریم. سمتی که برای بیشتر آدم‌های زندگی‌مان همیشه یک سرزمین نامکشوف باقی خواهد ماند، آدم‌هایی که دوست نداریم و نمی‌خواهیم به آن پشت راه‌شان دهیم. آن پشتی که همه ناملایمات، خصوصیات افتضاح، اشتباهات، خودبزرگ‌بینی و خودکوچک‌بینی‌ها، ندانستن‌ها، غصه‌ها، تاریکی‌ها، شکنندگی‌ها، حقارت‌ها، اشک‌ها، شکست‌ها و تلخی‌های زندگی‌مان را تلنبار کرده‌ایم و می‌دانیم مواجهه با این نیمه تاریک چه دردهایی که برای‌مان به همراه ندارد، پس حواس‌مان را جمع می‌کنیم تا آدم‌ها گذرشان به آن سمت تاریک نیفتد. البته که همیشه آپولون‌نشین‌هایی هم وجود دارند که مدارها را یکی یکی رد می‌کنند و با ردپایی عمیق قدم بر این خاک تاریک می‌گذارند: بهترین دوستان‌مان، آن‌هایی که شمارشان احتمالا از انگشتان یک دست هم کمتر است اما می‌توانند کاری کنند که جرات روبه‌رو شدن با نیمه پنهان‌مان را پیدا کنیم. آن‌هایی که در این کاوش همراه‌مان می‌شوند تا بتوانیم دوباره خودمان را از نو کشف کنیم و در روزهایی که خودمان را گم کرده‌ایم و پیدا نمی‌کنیم، ما را به مسیر بازگردانند.ردپای باز آلدرین بر ماه، 1969فیلم Our Friend، روایتی ساده از یک دوستی واقعیاین فیلم براساس یک ماجرای واقعی ساخته شده. پس همین اول باید اشاره کنم که اگر دنبال یک فیلم پرماجرا هستید تا آدرنالین خونتان زیاد شود، Our Friend به دردتان نمی‌خورد. اما اگر می‌خواهید کمی زندگی واقعی همراه با غم، خوشحالی، ناامیدی و امیدواری ببینید این فیلم بهترین انتخاب برای گذراندن یک شب بلند سرد پاییزی است.داستان براساس مقاله The Friend: Love Is Not a Big Enough Word نوشته متیو تیگ ساخته شده است. این مقاله در سال 2015 در مجله اسکوایر منتشر شد و متیو که از خبرنگاران مطرح آمریکایی است در آن شرح چندساله‌ای از ماجرای ابتلای همسر جوانش نیکول به سرطان و مرگ او را شرح داده است. اما شخصیت اصلی این مقاله نه متیو است و نه نیکول. ستاره درخشان این مقاله دِین است، یک دوست قدیمی خانوادگی که شغل و زندگی خود را رها کرد تا در مسیر سخت و طاقت‌فرسای بیماری تا مرگ نیکول در کنار دوستانش باشد. اما یکی از دیالوگ‌های موردعلاقه من در این فیلم، جمله‌ای است که دِین به متیو می‌گوید:ما معمولا تحمل شنیدن واقعیات رُک و پوست‌کنده درباره خودمان را نداریم و دربرابر آن گارد می‌گیریم. همان نیمه پنهانمان که نمی‌خواهیم دیگران به آن سرک بکشند. به همین دلیل معمولا حلقه اطرافیانمان را از افرادی پر می‌کنیم که مرتب به ما بازخورد مثبت دهند و تاییدمان کنند و پا روی دم‌مان نگذارند. مثلا فرض کنید در محیط کاری با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شوید که هرگز انتقادی به سمت شما روانه نمی‌کنند و تصمیم‌های اشتباه‌تان را به شما یادآوری نمی‌کنند چراکه در اغلب موارد ممکن است با چنین کارهایی موقعیت کاری خودشان به خطر بیفتد. یا فرض کنید در حلقه دوستانتان، هیچکسی دلش نمی‌خواهد به دلیل یک کدورت شخصی از جمع طرد شود یا اتمسفر غالب بر گروه را خدشه‌دار کند. یا در جمع خانوادگی به خاطر علاقه زیادی که اطرافیان‌تان به شما دارند حمایتتان می‌کنند و نیمه تاریکتان را نادیده می‌گیرند. گرفتن تایید از دیگران آثار مثبتی برای ما دارد، اعتمادبه‌نفسمان را افزایش می‌دهد، شجاعت کافی برای روبه‌روشدن با موقعیت‌های خطیر را برایمان فراهم می‌کند و باعث می‌شود حس خوبی نسبت به خودمان داشته باشیم. اما افتادن در حلقه بسته‌ای از بازخوردهای مثبت می‌تواند خطرات زیادی هم برایمان داشته باشد که مهم‌ترین آنها دورشدن از واقعیت و ساختن تصویری برپایه توهم از خودمان است. این وسط اما فقط یک دوست واقعی می‌تواند وارد شود و این حلقه دائمی توهم و نادانی را بشکند؛ سوار آپولویش شود، بر نیمه تاریک ما فرود بیاید، کاوش کند، واقعیت را از زیر زمین بیرون بکشد و آن را رو‌به‌روی چشمانمان قرار دهد. هرچند برایمان ناخوشایند یا دردناک باشد و از شنیدن آن متنفر شویم.</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 17:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیمبا، امپراتور جهان خیالی و مرشد دنیای واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-kcjf0hr54py3</link>
                <description>مدتی پیش، یکی از دوستان خوش‌ذوق و اهل سفرم، برایم پستی از یک صفحه گردشگری فرستاد. توری شامل سفر به چندتایی کشور آفریقایی، همراه با برنامه ویژه سافاری و تماشای زرافه‌ها و فیل‌ها و شیرها و گورخرها، دوچرخه‌سواری و پیاده‌روی طولانی در دشت‌های بی‌نهایت زیبا و پیشنهادهای هیجان‌انگیز دیگر. استدلال دوستم ساده و منطقی بود: &quot;تو که این همه عاشق آفریقایی، الان بهترین فرصته. حالا که دوباره شرایط سفر فراهم شده، اگه نریم معلوم نیست دیگه از این فرصتا پیدا کنیم. یه دونه رویا داری، الان وقتشه بهش برسی&quot;.رویای سفر به آفریقا. همه دوستان و نزدیکان من از این رویا باخبرند. همه‌شان می‌دانند که منِ همیشه فراری از سفر، اگر جایی در این جهان باشد که دوست دارم ببینمش، آن آفریقاست. و تقریبا همه‌شان فکر می‌کنند این علاقه دیوانه‌وار، به‌خاطر عشقم به زرافه‌هاست. البته که تصور چندان اشتباهی هم نیست، چون من شیفته این موجودات گردن‌درازم و می‌میرم برای دیدن‌شان از نزدیک، اما این تمام ماجرای من و آفریقا نیست.چای خوردن در این ماگ وسط روز کاری، دقایقی از واقعیت جدایم می‌کند تا در خیال شیرجه بزنمشیرشاه و بنیان‌گذاری یک قلمرودر سال‌های خردسالی‌ام دیگر از ممنوعیت‌های عجیب و غریب برای داشتن ویدیو خبری نبود، اما عادت پیچیدن آن دستگاه‌های سنگین در بقچه هنوز با آدم‌ها بود. ما هم یک ویدیو داشتیم که هرازگاهی به همسایه و فامیل قرض می‌دادیم و وقتی چند روز بعد، بقچه‌پیچ برش می‌گرداندند به خوشحال‌ترین موجود روی زمین تبدیل می‌شدم. آن سال‌ها من یک بچه چهار پنج ساله بودم که درکم از جهان، محدود بود به یکی دو تا شهر و چندتایی کوچه و خیابان و حیاط خانه مادربزرگ که با بقیه بچه‌های فامیل و همسایه خوش‌خوشان دوچرخه‌سواری و گرگم به هوا و آب‌بازی می‌کردیم. همه چیز این جهان کوچک، واقعی و قابل لمس بود. می‌توانستم به شمشادها دست بزنم، موهای بقیه بچه‌ها را بکشم، بوی کتلت‌های ماما‌ن‌پزِ در حال جلزولز روی پیک‌نیکی توی حیاط را بشنوم و از درخت انجیر بابابزرگ بالا بروم و میوه‌ای بچینم و درسته قورتش دهم. من در مرکز این جهان کوچکِ واقعیِ دیدنی و شنیدنی و چشیدنی و ملموس، نشسته بر تخت پادشاهی با تاجی بر سر، فرمانروایی می‌کردم.اما پایه‌های تخت هر فرمانروا و هر قلمرویی، هرچقدر مستحکم و هرچقدر باشکوه، روزی به لرزه درخواهد آمد. همانطور که امپراتوری جادویی مایاها با هجوم اسپانیایی‌ها تکه‌تکه و نابود شد، یا قلمرو پهناور اسکندر کبیر بعد از مسموم‌کردنش با زهر، میان بدخواهانش تقسیم شد و یا شکوه و جلال و جبروت پادشاهی تزار که زیر پای دهقان‌های شورشی و بلشویک‌های خشمگین له شد. در جهان کوچک من اما خبری از این حادثه‌ها نبود، آنچه قلمروی من را به لرزه درآورد، نه جنگ بود و نه عصیان و نه خشم. بلکه یک نوار وی.اچ.اس قدیمی بود که یک روز عصر بابا با خودش به خانه آورد و بعد از درآوردن ویدیو از بقچه و راست و ریس کردنش، برایمان پلی کرد: کارتون شیرشاه.سیمبا بر فراز صخره پرایدمن همینطور که با چشمانی گرد و دهانی باز به تصویر برفک‌زده دشت‌های آفریقا و صخره پراید و رافیکی که سیمبا را بر دستانش بالا برده بود خیره شده بودم، بدون هیچ مقاومتی، تاج فرمانروایی را از سرم برداشتم و با حسی از افتخار و بهت و شگفتی، سیمبا، شیرشاه پرشکوه را به مقام پادشاهی برای سرزمینم برگزیدم. آن روز با خودم قول و قرار کودکانه‌ای گذاشتم که دست از دنیای کوچک واقعی‌ام بردارم و کوچ کنم به سرزمین خیالی که در همان چند دقیقه برایم در دشت‎‌های آفریقایی که اصلا نمی‌دانستم کجاست خلاصه شده بود. اولین باری بود در عمر پنج ساله‌ام که یک معنا و یک هدف برای زندگیم پیدا کرده بودم: تا ابد زیر پرچم سیمبا بمانم و در کنارش با عموهای بدجنس و کفتارهای بی‌رحم بجنگم تا سرزمین زیبای‌مان را از دست آدم/حیوان بدها در امان نگه داریم و روزبه‌روز بر وسعت و شکوه و درخشندگی‌اش اضافه کنیم. مرزهای درهم پیچیده واقعیت و رویافردای آن روز تاریخی، بابا نوار وی.اچ.اس قرضی را پس داد و من تا سال‌ها بعد، فرصت تماشای دوباره‌اش را به‌دست نیاوردم. در عوض برایم کتاب شیرشاه را خریدند. از آن کتاب‌های کودکِ قطع مربعی که کمتر از ده صفحه دارند. آن‌قدر بقیه را مجبور می‌کردم کتاب را برایم بخوانند که دیگر تک‌تک کلمه‌ها را حفظ بودم. کتاب خیلی زود تبدیل به یار غارم شد. می‌گذاشتمش در کوله‌پشتی کوچکم و همیشه توی خانه یا بیرون، آن را با خودم این‌طرف و آن‌طرف می‌بردم. همین که می‌دانستم سیمبا لابه‌لای ورق‌هایش در کوله‌ام جا خوش کرده، خیالم راحت می‌شد. آرام آرام کتاب برایم تبدیل شد به همان دریچه جادویی که در داستان‌های فانتزی، راهی برای ورود به یک جهان عجیب و غریب است. مثل کمد نارنیا یا سکوی قطار هری پاتر. وقتی بازش می‌کردم، خودم را در دشت‎‌های آفریقا می‌دیدم و سیمبایی که همیشه منتظرم بود. کتاب مقدس من، چاپ 1376. آن روزها که تیراژ کتاب‌‎ها ده‌هزارتایی بود و زندگی لطف دیگری داشتاولین روزی که به مهدکودک رفتم را خوب به‌خاطر دارم. همین که پشت سرم را نگاه کردم و دیدم مامان و بابا سوار ماشین شدند و رفتند، ترس وجودم را برداشت. کوله‎‌ام را به هوای دیدن کتاب باز کردم، اما خبری از شیرشاه نبود. یکی دوتا کتاب رنگ‌آمیزی زشت و یک بسته خمیر بازی و کمی خوراکی بود، اما سیمبا نبود. زدم زیر گریه. تمام آن روز را گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم. هرچه خاله‌های تقلبی مهد و مدیر و بقیه بچه‌های از تعجب شاخ‌درآورده از من می‌پرسیدند که چرا گریه می‌کنم، هیچ جوابی نمی‌دادم. چون آن‌ها چه می‌دانستند که سرزمین خیالی‌ام کجاست و سیمبا دیگر کیست. آن‌ها اصلا شایستگی فهمیدنش را هم نداشتند. آن‌ها برایم غریبه‌هایی بودند که اصلا دلم نمی‌‌خواست به قلمروام پا بگذارند. آن روز مامان مجبور شد کارش را ول کند و بیاید دنبال بچه بداخلاق و نق‌نقویش. حتما با دیدن دماغ آویزان و چشم‌های پف‌کرده از گریه من ته دلش حسرتکی هم خورده به حال مردم با آن بچه‌های نرمال‌شان. اما برای من هیچ مهم نبود. جهان زیبای خیالی‌ام کجا و آن مهد فکسنی کجا. همین شد که اولین روز مهدکودک، برایم تبدیل به آخرین روز شد. این اولین باری بود که به‌طور جدی خیال را بر واقعیت ترجیح دادم و تصمیم گرفتم به جای سر و کله زدن با چندتا بچه و خاله‌های الکی خوش، تمام روزها در خانه بمانم و دشت‌های آفریقا را سوار بر سیمبا زیر پا بگذارم، مرزها را گسترش دهم و هر آنچه را که دوست دارم در جهان خیالی‌ام خلق کنم. جهانی که هم‌زمان زرافه داشت و نهنگ، درخت‌هایی که به جای میوه بستنی یخی می‌دادند، آدم‌هایش وارونه می‌خوابیدند، حیواناتش به زبان آدمیزاد حرف می‌‎زدند، دوچرخه‌هایش یک چرخ داشتند و ماشین‌‌هایش پرواز می‌کردند. سیمبا به من اجازه می‌داد که هرکاری دلم می‌خواهد انجام دهم، سیمبا من را به آزادترین دختر پنج شش ساله جهان تبدیل کرده بود.اگر خیال نبود، واقعیت ما را خفه می‌کردبزرگ‌تر شدم، کتاب‌های جدید خواندم و کارتون‌های خوش‌آب‌ورنگ‌تر دیدم، مدرسه رفتم، دوستان تازه پیدا کردم، تجربه‌های مختلفی را پشت سر گذاشتم، تصمیم‌های کوچک و بزرگی گرفتم و آرزوها و رویاهایم و حتی خودم در هر دوره‌ای از زندگی تغییر کردند. اما یک چیز همیشه برایم ثابت باقی ماند: وفاداری به آن عهد کودکانه و حفاظت از جهان خیالی‌ام. هرچه بیشتر گذشت، رویاهایم بسط پیدا کردند و قیافه‌های جدیدی به خودشان گرفتند و از آن شکل و شمایل کودکانه جدا شدند. دیگر صخره پراید و دشت‌های آفریقا  که روزی کل امپراتوری‌ام را به خودشان اختصاص می‌‌دادند، در مرکز جهانم نبودند و با اضافه شدن سرزمین‌های جدید، بیشتر به عمق رویاهایم هل داده شدند. اما تا همین امروز، آن آفریقای پیچیده در خیال و جادو و شگفتی همیشه پناهگاهی امن برای من بوده که وقتی به ته خط می‌رسم و امیدی برایم باقی نمی‌ماند، آنقدر به عمق خیالم سفر می‌کنم تا به آنجا برسم و خود پنج‌ساله‌ام را ببینم که چطور با آن برق ته چشمانش و قلب استوارش ایمان دارد که می‌تواند خلق کند، بسازد و لذت ببرد.اما سیمبا، به مرور زمان برایم از یک تصویر خیالی به یک راهنما و مرشد تبدیل شد. به یک نشانه یا یک‌جور محک که تصمیم‌های زندگی‌ام را با او می‌سنجیدم. سرِ تمام دوراهی‌هایی که جرئت انتخاب نداشتم، برای تمام تصمیم‌هایی که نمی‌دانستم به دودوتا چهارتای مغزم گوش دهم یا ندای قلبم، سیمبا من را به جلو هل می‌داد، در برابر ترس‌هایم از من مراقبت می‌کرد، فشار واقعیت را از شانه‌های نحیفم برمی‌داشت، به من شجاعت انتخاب می‌داد و یادم می‌انداخت که زیستن بدون خیال، اسمش زندگی نیست و بیشتر شبیه دست و پا زدن در باتلاق واقعیت است. حالا دوباره به نقطه‌ای از زندگی‌ام رسیده‌ام که باید انتخاب کنم: بین یک راه منطقی و حساب‌شده که جزئیاتش برایم مشخص است اما دست و پایم را می‌بندد و راه دومی که معلوم نیست آخرش به کجا ختم می‌شود ولی کوله‌ام را به دستم می‌دهد تا به دل سرزمین‌های جدیدی در جهان خیالی‌ام بزنم. درست در گیر و دار همین تصمیم، نشسته‌ام و از سیمبا می‌نویسم. سیمبایی که دیگر لازم نیست حتما آن کتاب جادویی جلویم باز باشد تا بتوانم به دیدنش بروم. کافیست چند ثانیه چشمانم را به روی واقعیت‌ها ببندم تا در برابرم ظاهر شود، گرچه کمی پیر شده اما همان‌قدر پرابهت نگاهم می‌کند. به من می‌گوید منتظر چه هستی؟ معلوم است که باید راه دوم را انتخاب کنی، تو برای یک زندگی بدون خیال ساخته نشدی. واقعیت بیش از حد کسل‌کننده است و برایت مرگ تدریجی به بار می‌آورد. نترس. فقط برو.این بار هم به حرفش گوش می‌کنم. چون سیمبا بهتر از هرکس دیگری من را می‌شناسد. چون سیمبا، خودِ من است.</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 09:03:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌توانی بنویسی؟ از پشت آن میز لعنتی بلند شو</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88-um3p4x0gnfze</link>
                <description>صبح از خواب بیدار می‌شوی، لیوان چای یا قهوه را می‌گذاری کنار دستت. لپ‌تاپ را روشن می‌کنی و با خودت دو دوتا چهارتا می‌کنی که امروز تمام پروژه‌های نیمه‌کاره را به سرانجام می‌رسانی و خیالت راحت می‌شود. لیوان اول را تمام می‌کنی، اما هنوز یک خط هم ننوشته‌ای. آشفته می‌شوی، تب‌های بیشتری در مرورگرت باز می‌کنی به امید این که لابد اگر اطلاعات بیشتری به دست بیاوری می‌توانی نوشتن را شروع کنی. با هر داده جدیدی که به ذهنت وارد می‌کنی، فقط یک میمون به میمون‌های شلوغ و پرسروصدای توی مغزت اضافه کرده‌ای. اوضاع آن بالا حسابی به هم می‌ریزد، استرست بیشتر می‌‎شود، عصبانی‌تر می‌شوی، نفس‌هایت کوتاه‌تر می‌شود، کلمات بی‌معنی‌تری می‌نویسی، لیوان‌ بعدی و بعدی را هم خالی می‌کنی، چندتایی بد و بیراه به زمین و زمان می‌گویی ولی ته تهش می‌بینی چند ساعتی گذشته و هنوز یک قدم هم جلو نرفته‌ای.من در مورد نوشتن حرف می‌زنم، چون هر روز و هر روز باید با کلمه‌ها سر و کله بزنم. اما شما می‌توانید هر کار دیگری که خلاقانه است و نیاز به ایده‌پردازی و نوآوری و فکر عمیق داشته باشد را به جای نوشتن بگذارید. بیشتر ما چنین حالتی را تجربه کرده‌ایم، که فکر کنیم دیگر ذهن‌مان خالی شده و هیچ ایده‌ای نداریم و چشمه‌های استعدادمان خشکیده و دنیا به آخر رسیده. اما این دنیایی که برایمان به آخر رسیده دقیقا چه دنیایی است؟ یک اتاق احتمالا نه خیلی بزرگ که در بهترین حالت بیش از ده پانزده متر مربع وسعت ندارد، با احتمالا میز تحریری که پشتش کِز کرده‌ایم و داریم غصه کارهای نیمه‌تمام را می‌خوریم. خبر خوب این که این اتاق در برابر 195 میلیون متر مربع مساحت کره زمین، به اندازه سر سوزنی هم حساب نمی‌شود. پس دنیا نه تنها به آخر نرسیده، بلکه زندگی پشت درهای اتاق و فراتر از میزی که خودمان را به آن زنجیر کرده‌ایم، در جریان است و نمی‌دانی چه چیزهای عجیبی که آن بیرون منتظرند تا کشف‌شان کنیم.عکس از ایمان سلیمانی‌زادهیک جفت کفش خوب برای فکر کردنوقتی ذهن قفل می‌کند، باقی ماندن در همان محیط فقط باعث ادامه پیدا کردن این وضعیت می‌شود. از طرف دیگر با استناد به صدها مقاله علمی و روانشناسی که با یک سرچ ساده می‌توانید پیدایشان کنید، رابطه مستقیمی میان درگیر کردن بقیه عضلات بدن با افزایش سطح خلاقیت و متمرکز شدن ذهن وجود دارد. بنابراین از پشت میزتان بلند شوید، کفش مناسب بپوشید و هرکدام از این پیشنهادهایی که برآمده از تجربه شخصی من هستند را انتخاب و تجربه‌شان کنید.بدویداگر دویدن دنبال اتوبوس یا دویدن برای رسیدن به مترو را کنار بگذاریم، شاید بیشتر ما تا به حال دویدن را صرفا به‌عنوان یک ورزش یا سرگرمی در زندگی‌مان تجربه نکرده باشیم. البته که تبدیل کردن دویدن به یک روتین روزانه نیاز به آمادگی بدنی مناسبی دارد (چیزی که متاسفانه بیشتر نویسنده‌ها از داشتنش محرومند)، اما یادتان باشد که قرار نیست اوسین بولت بعدی شوید. صرفا به چشم یک تفریح و راهکاری برای آزاد شدن ذهن‌تان از آن استفاده کنید. وقتی می‌دوم به خودم می‌گویم که به رودخانه فکر کن، و به ابرها. اما اساسا به چیزی فکر نمی‌کنم. تنها کاری که می‌کنم این است که در آرامش خودم، خلآ ساختگی، و سکوت به‌یادماندنی خودم دائم می‌دوم، و چقدر هم باشکوه است. مهم نیست مردم چه می‌گویند.هاروکی موراکامی از کتاب &quot;وقتی از دویدن صحبت می‌کنم در چه موردی صحبت می‌کنم&quot;رکاب بزنیداگر امکان دوچرخه‌سواری دارید، قطعا از خوشبخت‌ترین آدم‌های جهان به‌حساب می‌آیید. برای من شخصا دوچرخه‌سواری از زیباترین موهبت‌هایی است که زندگی در اختیارم قرار داده. دوچرخه‌سواری به ذهن شما فرصت کشف می‌دهد. فرقی نمی‌کند که برای بار اول از یک مسیر می‌گذرید یا برای بار هزارم. همیشه چیزهای جدیدی وجود دارند که ذهن شما را به بازی و چالش می‌گیرند و فرصت تماشای صحنه‌هایی را خواهید داشت که فقط از روی دوچرخه قابل تجربه‌اند.دسته مواج دوچرخه بهترین همراه برای آن‌هایی است که عادت دارند از مسیر منحرف شوند. وقتی ایده‌ها دارند در خطی صاف به‌نرمی پرواز می‌کنند، دو چرخ دوچرخه، سوار و ایده‌ها را هماهنگ با هم به پیش می‌برند. وقتی هم فکری ولگرد سراغ دوچرخه‌سوار می‌آید و جریان طبیعی ذهن را قطع می‌کند کافی است سراشیبی تندی پیدا کند و بگذارد جاذبه و باد با معجون نجات‌بخش‌شان دست به کار شوند. والریا لوئیزلی از کتاب &quot;اگر به خودم برگردم&quot;شهر خوب، شهر پر از دوچرخه استراه برویدراه رفتن از آن دسته کارهایی است که می‌توانیم ردپایش را در زندگی بیشتر نویسنده‌ها پیدا کنیم. معروف است که چارلز دیکنز، هر روز بعدازظهر به مدت سه ساعت از خانه بیرون می‌زده و در شهر به پیاده‌روی مشغول می‌شده و بسیاری از ایده‌ها و توصیفات رمان‌هایش را هم از همین پرسه‌زنی‌ و خیابان‌گردی‌ها به دست آورده است.پیاده‌روی بهترین تسکین برای یک ذهن آشفته و به‌هم ریخته است. ذهن ما عاشق ریتم و هارمونی است، و چه ریتمی زیباتر از گام‌هایی که با سرعتی ثابت برمی‌داریم. همین تک‌نوازی کوچک می‌تواند دستی به سر شلوغ‌مان بکشد و نظم و سکوت از دست‌رفته‌اش را بازگرداند. جایی می‌رویم که پاهایمان دوست دارند ما را ببرند. اتوبوس‌ها مسیرهایی ازپیش‌تعیین‌شده را دنبال می‌کنند و مترو برنامه‌ی زمانی دارد ولی آدمی که پای پیاده دارد هر جا دلش خواست می‌رود.آدام گاپنیک از کتاب &quot;دیدار اتفاقی با دوست خیالی&quot;پرسه‌زنی کنیدپرسه‌زنی با پیاده‌روی تفاوت‌هایی دارد. پرسه‌زنی صرفا شامل رفتن از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر نیست. پرسه‌زنی با مکث و سکون همراه است، و با غرق شدن در فضای شهری و چیزی فراتر از یک کنش منفعلانه است. پرسه‌زن‌ها شکارچیان رخدادهای کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت در شهرند. همهمه‌های بازار، سروصدای بچه‌ها در زمین بازی، ساختمان‌های بی‌قواره، آدم‌های در رفت‌وآمد، گفتگوهای نصفه و نیمه و جریان زندگی روزمره برای یک پرسه‌زن، ماده اولیه خلاقیت و ابداع و ایده‌پردازی است، تجربه‌های زیسته‌ای که می‌توانند به منبعی از الهام و موتور محرکی برای خلق و آفرینش تبدیل شوند.پس در پرسه‌زنی‌هایتان عجله به خرج ندهید، سرتان را از توی گوشی بیرون بیاورید و هندزفری‌تان را غلاف کنید تا از صدای محیط لذت ببرید و فرصت تماشا کردن را از دست ندهید. یک دفترچه یادداشت هم همراه داشته باشید چون قطعا چندتایی ایده بکر به ذهن‌تان خواهد رسید.شاید زیاده‌روی به نظر بیاید اگر پیشنهاد کنم گهگاه در پیاده‌روی مسیر اشتباهی بروید یا عمدا گم شوید، اما به‌گمانم خالی از فایده هم نباشد.آن‌قدر تابه‌حال راه را گم کرده‌ام که گاهی فکر می‌کنم نیروی مرموزی مرا به‌سوی ناشناخته می‌کشد و از این‌که نمی‌دانم کجا هستم لذتی نامعلوم می‌برم. وقتی از نقشه گوگل استفاده می‌کنم، همیشه می‌دانم کجا هستم و پیش آمده است که نقشه‌ی صفحه‌ی موبایلم را بیشتر از دوروبرم نگاه کنم. اگر گوشی‌ام را خانه بگذارم و سربلند کنم، آن وقت است که حس می‌کنم در لحظه‌ی حال، حاضرم. دنیا بزرگ‌تر می‌شود و درمی‌یابم انگار به‌ناگاه درک بهتری از محله، شهر و جنگل دارم.یک بار برادرم، گانر، وقتی در بچگی در جنگل اوستمارکا گم شده بودیم، گفت: &quot;یک بار قبلا اینجا گم شده‌ام، پس می‌دانم الان کجا هستیم.&quot;ارلینگ کاگه از کتاب &quot;پیاده‌روی؛ و سکوت در زمانه‌ی هیاهو&quot;اگر تجربه شخصی من را می‌خواهید، نشستن کنار زمین بازی بچه‌ها سطح انرژی و خلاقیت‌تان را چندبرابر می‌کند.به طبیعت برویدالبته شاید انتظار زیادی باشد که به‌عنوان یک شهرنشین هروقت ذهن‌تان آشفته شد، از پشت میز بلند شوید و به دل طبیعت بزنید. طبیعت برای بیشتر ما تبدیل به یک مقصد دور شده که برای رسیدن به آن باید سوار ماشین شویم و به دل جاده بزنیم که خوب احتمالا وقتش را نداریم مگر گاهی در تعطیلات آخر هفته. بنابراین بهتر است در این مورد زیاد سختگیری نکنیم و خیابان‌های پردرخت یا پارک‌ها را هم به رسمیت بشناسیم و دقایقی از همین نیم‌طبیعتی که در شهرها برایمان باقی مانده لذت ببریم. تماشای حیوانات و پرنده‌ها و حشرات هم خود عیش بی‌مثالی است که ذهن‌تان را به طرز عجیبی زنده خواهد کرد، همان اتفاقی که برای الیزابت بایلی افتاد و زندگی‌اش را نجات داد. او در 34 سالگی در سفری کوتاه به اروپا، به یک بیماری عجیب مبتلا شد. دستگاه ایمنی‌اش از کار افتاد و کارکردهای ناآگاهانه بدنش مثل ضربان قلب، فشار خون و گوارش از کنترل خارج شدند، زمین‌گیر شد و عملا زندگی عادی برایش به پایان رسید. هنگامی که بدن بی‌استفاده می‌شود، ذهن هنوز همچون یک تازی شکاری در امتداد مسیرهای پاخورده سلول‌های عصبی می‌دود و رد پرسش‌‌هایی را می‌گیرد که پژواک‌شان در ذهن طنین‌انداز است: خانواده سردرگم چراها، چه‌ها و کِی‌ها و خویشاوندان بسیار دورشان، چگونه.جستجو از پادرآورنده است و پاسخ‌ها گریزپا. گاهی ذهنم خالی و بی‌تفاوت می‌شد؛ در سایر اوقات غرق در توفان افکار می‌شد و اندوه ناگفتنی و گم‌گشتگی تحمل‌ناپذیر مرا فرا می‌گرفت.الیزابت بایلی از کتاب &quot;صدای غذاخوردن یک حلزون وحشی&quot;ترکیب یک حلزون در گلدان گل‌های بنفشه و یک زن بیمار بدون حرکت در یک اتاق را تجسم کنید. تماشای زندگی این حلزون که اتفاقی سر از آن اتاق درآورد و تبدیل به همنشین روزهای بیماری الیزابت بایلی شد، توانست کاری کند که او تمام روزهای تمام‌نشدنیِ همراه با درد و رنجش را تحمل کند و سخت‌ترین دوران زندگی و تاریک‌ترین لحظات ذهنش را پشت سر بگذارد. شب‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، با دقت گوش می‌دادم. گاهی سکوت کامل بود، اما در سایر اوقات می‌توانستم صدای آرامش‌بخش ملچ‌مولوچ‌های ریز حلزون را بشنوم. با چراغ‌قوه‌ام می‌گشتم تا سرانجام پرتو نور هیکل کوچکش را پیدا می‌کرد. اگر سرگرم خوردن بود، نگاه می‌کردم ببینم کدام گل پژمرده را ترجیح داده است. معمولا بیش از چند قدم از گلدان دور نمی‌شد.صدای غذاخوردن یک حلزون وحشیبنابراین همیشه یادتان باشد که تماشای جریان زندگی، بهترین چراغ، برای روشن کردن یک ذهن تاریک و سردرگم است. دیگر فرقی ندارد که در دل یک جنگل بکر باشید یا ردیف مورچه‌های کف اتاق‌تان را نگاه کنید.کوچک‌ترین عضو خانواده ماحالا دیگر این میز، لعنتی نیستوقتی ذهن‌تان آرام شود و دیگر خبری از میمون‌‎های پرسروصدا آن بالا نباشد، وقتی که ایده‎‌های مشوش و مغشوش، شفاف و دسته‎‌بندی شده باشند، وقتی بدن‎‌تان هم‌راستا و درکنار ذهن‌تان اجازه فعالیت پیدا کرده باشد دیگر می‌توانید با خیال راحت پشت میز عزیز و نه لعنتی برگردید و به‌راحتی بنویسید. چون مشکل ننوشتن یا نداشتن ایده، به میزها و صندلی‌ها و لپ‌تاپ‌ها و صبح‌های شنبه‌ای که هرگز از راه نمی‌رسند ربطی ندارد. همه مشکلات از خودمان است اگر هنوز نتوانسته‎‌ایم قلق احوال پریشان‌مان را به دست بیاوریم.</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 16:46:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارهای کوچک برای رسیدن به شادی‌های بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-wjdlubstc723</link>
                <description>این روزها تصویرمان از آینده مغشوش شده و حوصله‌هایمان دیگر به آرزوهای دور و دراز نمی‌کشد. پناه برده‌ایم به کار و روزمرگی تا با کم‌ترین درد، زندگی را فقط بگذرانیم. به دام انفعال افتاده‌ایم، چون حس می‌کنیم موازنه بین قدرت عمل و تاثیرمان بر جهان اطراف کم‌تر از همیشه شده و برای همین قبل از این که به زمین مبارزه پا بگذاریم، ترجیح می‌دهیم انصراف بدهیم و روی سکو بنشینیم و با چشمانی حسرت‌بار، ببینیم که رقیب چطور در یک زمین خالی برنده مسابقه می‌شود.ناگفته پیداست که چنین حال و روزی چطور می‌تواند مچ‌مان را در چند ثانیه بخواباند. اما گاهی اوقات، وسط همین اوضاع قمر در عقرب، بخت آدمی می‌زند و یک نشانه سر راهش قرار می‌گیرد که ورق را برایش برمی‌گرداند. منظورم از نشانه، پیدا شدن سر و کله بتمن برای نجات گاتهام بی‌دروپیکر نیست. نه، نشانه‌ای خیلی ساده، خیلی معمولی و خیلی واقعی بدون هیچ زرق و برق اضافه. مثل یک عکس بدون فیلتر از یک پرس املت، وسط تایم‌لاین اینستاگرام.زباله، املت و درخت زردآلویک.&quot;حیف که دورکاریم، اگه دفتر بودیم الان برات یه تور زباله برگزار می‌کردم.&quot;اگر شما در اولین مواجهه با اولین همکار در اولین روز کاری‌تان چنین جمله‌ای را بشنوید، چه حسی پیدا می‌کنید؟ من که خیال کردم لابد یک ارجاع فرامتنی در این جمله نهفته است که من نفهمیدمش و بنابراین الکی لبخند زدم و سر تکان دادم که یعنی منظور حرف را گرفته‌ام. البته این معما زیاد به طول نینجامید، چون عادله، بلافاصله توضیح داد که یکی از مهم‌ترین کارهای زندگی‌اش این است که کمتر زباله تولید کند و همیشه برای همکارهای جدید تور زباله برگزار می‌کند و بهشان یاد ‌می‌دهد که چطور زباله‌هایشان را تفکیک کنند. اولین واکنش من در آن لحظه چه بود؟ تلاش برای ایجاد توازن بین داشتن یک لبخند نایس روشنفکرپسند، و از طرف دیگر سفت نگه داشتن عضلات صورتم که محتویات ذهنی‌ام یعنی &quot;ای بابا همه کارامون درسته فقط زباله‌هامون مونده&quot; را لو ندهند. تازه این واکنش را بگذارید کنار این واقعیت که من از آن دسته آدم‌های محیط‌زیستی هستم که توی فروشگاه نایلون برنمی‌دارند و برای انقراض کرگدن‌های سفید یک شب بی‌خوابی می‌کشند و توی دانشگاه همیشه چراغ کلاس‌های خالی را خاموش می‌کنند و شیرهای آب را محکم می‌پیچانند تا دیگر چکه نکنند. اما با این حال باز هم حرف‌های عادله برایم بیشتر به یک ژست نزدیک بود تا واقعیت. چرا؟ چون معتقد بودم که با یک گل بهار نمی‌شود و تازه آن یک گل هم محال است بتواند وسط سوز و سرمای زمستان دوام بیاورد. بدتر از همه این که کارهای کوچک محیط‌زیستی‌ام را از سر ناامیدی از بهبود اوضاع انجام می‌دادم، به عنوان مرهمی که می‌توان بر زخم‌های عمیق زمین، لحظاتی قبل از مرگش گذاشت تا بلکه مرگی کم‌تر دردناک داشته باشد. مثل همان نوازنده‌هایی که روی عرشه تایتانیک، در آخرین لحظه‌های قبل از غرق شدن، رها و بی‌خیال به جای دست و پا زدن برای زنده ماندن، سازشان را می‌زدند تا پایانی آهنگین داشته باشند.دو.نشسته‌ام کلافه از گرما و وز وز پشه‌ای که دست از سرم برنمی‌دارد و اینترنت کندی که یکی درمیان استوری‌ها و پست‌های اینستاگرامم را لود نمی‌کند و باعث می‌شود از خیر دیدن‌شان بگذرم و اسکرول کنم. چشمم می‌افتد به پست جدید عادله. روی همان پست لودنشده توقف می‌کنم، چندبار تپ می‌کنم، یکی دو بار کانکشنم را چک می‌کنم، چند عدد بد و بیراه به رایتل می‌گویم و صبر می‌کنم تا اول عکس را ببینم و بعد کپشن را بخوانم. حالا ماه‌ها از آن روزی که عادله دلش می‌خواست برایم تور زباله بگذارد گذشته، با این تفاوت که دیگر حرف‌هایش برایم یک ژست توخالی نیست. چون با چشمان خودم در این همه مدت دیده‌‌ام که چطور اول عمل می‌کند بعد حرف می‌زند. چطور همیشه دلش جوش زباله‌ها را و طبیعت را می‌زند. چطور توی جلسه‌ها اگر ببیند کسی بطری آب معدنی کنار دستش است هی خودش را می‌خورد و آخر سر طاقت نمی‌آورد و با شوخی به طرف می‌فهماند که یک بطری آب دائمی بخر و اینقدر این زباله‌ها را در حلق زمین فرو نکن. چطور با تمام صداقتش و به دور از شوآف بلاگرهای پرسروصدا، ساکت، آرام، مصمم و واقعی برای همین یک هدفش جلو می‌رود و هزار و یک مکافات زندگی پسماند_صفر را به جان می‌خرد و مهم‌تر از همه چطور همه این کارها را با امید برای بهتر شدن، و نه از سر استیصال برای بدتر نشدن انجام می‌دهد.بالاخره پست لود می‌شود. مثل همیشه یک برش واقعی از زندگی است. عکس را می‌بینم و با این که همین حالا یک کاسه حلیم البته با نمک:) خورده‌ام، هوس املت می‌کنم!املت مذکور&quot;سهم تو چیه؟&quot;به فکر فرو می‌روم. واقعا من چه سهمی دارم؟ سهمی که فراتر از شعار باشد و به درد جایی از این جهان خورده باشد. سهمی که با عشق انجام شده باشد. سهمی که به آن افتخار کنم.سه.&quot;این درخت زردآلو، ادامه‌ی منه، خود منه. اگه ببُریدش، انگار من رو از وسط نصف کردید.&quot;این جمله از آن جمله‌هایی است که حداقل ماهی یک‌بار در خانه ما شنیده می‌شود و تبدیل به یک شوخی کاملا جدی شده است. ماجرای عجیب و غریبی هم ندارد. سال‌هاست که در باغچه منتهی‌الیه حیاط خانه پدری زندگی می‌کند. قدش زیاد بلند نیست و شاخه‌هایش از باغچه بیرون زده و فضای قابل توجهی از حیاط کوچک‌مان را گرفته. طوری که اگر حواست نباشد و از زیرش رد شوی، حتما سرت به شاخه‌ها می‌خورد. توی همین حیاط کوچک، به خاطر دست‌های این درخت زردآلو با مشکل کمبود جا مواجه شده‌ایم و پدر گرامی، هر از چندی اره‌اش را تیز می‌کند و بلندبلند محاسبه ذهنی می‌کند که اگر شاخه‌ها بریده شوند، ماشین‌ها می‌توانند چند متر دور بگیرند و جا‌به‌جا شوند. و من که دوباره با گفتن همین جمله، چشم‌غره می‌روم و مثل شیر بالای سر زردآلو می‌ایستم تا اره غلاف شود و این خیال خام، تا چند هفته دیگر سر و کله‌اش پیدا نشود.به سوال عادله فکر می‌کنم و اولین جوابی که به ذهنم می‌‎رسد، همین زردآلوی دوست‌داشتنی‌ام است.سهم من چیه؟گوگل می‌گوید 3.04 تریلیون درخت در این جهان وجود دارد. یعنی به ازای هر نفر، 422 درخت. یعنی 421 درخت دیگر در این جهان وجود دارد که من نمی‌توانم هر روز مراقبشان باشم، نمی‌توانم نفرین اره‌ها را ازشان دور کنم، نمی‌توانم روزها دستی به شاخه‌شان بکشم و نمی‌توانم موقع باد و طوفان، برایشان دعا کنم که طاقت بیاورند. سهم من در برابر این کلیت عظیم، بسیار ناچیز است. از دید منطق ریاضی، یک درخت در بین 3.04 تریلیون درخت عملا با صفر برابر است. یعنی هیچ. پس چرا دارم برای این &quot;هیچ&quot; تلاش می‌کنم؟ و این &quot;هیچ&quot; قرار است چه کیفیتی به جهان اضافه کند که پایش ایستاده‌ام؟ شادی‌های تکه‌تکه و رنج‌های یک‌جااین عبارت مدت‌ها پیش وقتی داشتم کتابی را تورق می‌کردم به چشمم خورد. از آن عبارت‌هایی است که همان موقع خواندن، یکسره بدون توقف از لایه‌های ذهنم عبور کرد و ته جانم نشست. راستش را بخواهید هنوز فرصت نکرده‌ام بروم و کتاب را بخوانم. بنابراین از این جا به بعد حرف‌هایم، برساخته ذهنی‌ام از این جمله است و ربطی به نویسنده کتاب ندارد. شادی برای من یک مفهوم ذهنی بزرگی که ناگهان نازل می‌شود، نیست، مثل برنده شدن یک جایزه میلیاردی در یک قرعه‌کشی. شادی برای من از جنس ساختن است. از جنس سنگ‌های رسوبی که لایه به لایه در طی سال‌ها شکل می‌گیرند. شادی برایم امتداد دارد، دفعتا و ناگهانی معنا پیدا نمی‌کند، بزرگ نیست، کوچک است، کم سر و صداست و بی‌ادعا. آنقدر که شاید خیلی وقت‎‌ها اصلا متوجه‌شان نشوم.نگاه کردن به درخت زردآلو برایم یک شادی و شعف درونی بسیار بزرگ دارد. چون آرام آرام ساختمش. چون برای هر سانتی‌مترش جنگیده‎‌ام. چون در کنار ساخته شدن همین تکه‌های کوچک، بزرگ‌تر شده‌ام. ما در یک کلیت بزرگ زندگی می‌کنیم، جهانی که منظومه شمسی ما از سر سوزنی در عظمتش کم‌تر است. اما حیطه عمل ما در این کلیت بزرگ، قلمرو جزئیات کوچک است. جزئیات تنها سلاح ما برای رفتن به مصاف کلیات عظیم‌اند. همینطور شادی‌های تک‌تکه و کوچک، زمانی که روی هم رسوب می‌شوند می‌توانند از رنج‌های یک‌جایی که بر سرمان نازل می‌شوند، بکاهند.اینجاست که دیگر این &quot;هیچ&quot; از قالب معنای ریاضی‌واره‌اش جدا می‌شود و به هیبت &quot;بی‌نهایت&quot; در می‌آید.هر بار که عادله یک تکه زباله کم‌تر روانه سطل می‌کند، بی‌نهایت مرهم می‌شود بر زخم‌های زمین، هربار که من برای رفیقی که از اندوه لبریز است گوش شنوا می‌شوم، بی‌نهایت حس آرامش ایجاد می‌شود، هربار که با دوستم پیاده‌روی می‌کنم و عجیب و غریب راه می‌رود که مورچه‌های کمتری را لگد کند، بی‌نهایت زندگی نجات داده می‌شود. هربار که خانم کافه‌نشین  پسرک‌ها و دخترک‌های کار که از پشت شیشه به داخل زل زده‌اند را به یک برش کوچک کیک مهمان می‌کند، بی‌نهایت حس حمایت به سمت‌شان روانه می‌شود، هر بار که راننده‌ای حق تقدم عابران پیاده را رعایت می‌کند و جلوی پایشان ترمز می‌زند تا با خیال راحت از خیابان بگذرند، بی‌نهایت حس امنیت به کف خیابان‌های مرگبار تزریق می‌شود و ده‌ها بی‌نهایت دیگر که هر کدام از ما می‌توانیم به این جهان اضافه کنیم، با کارهای کوچکی که برای انجام‌شان نیازی به حضور سوپرهیروها نیست و ما انسان‌های کوچک شکننده، از پس‌شان برمی‌آییم. مایی که در این جهانی که مدعیان بزرگی دارد که در ظاهر &quot;بی‌نهایت&quot;اند و در باطن &quot;هیچ&quot;، می‌توانیم &quot;هیچ&quot;ها را به &quot;بی‌نهایت&quot; تبدیل کنیم.در زمانه‌ی اندوه‌های بزرگ، تنها منجی ما شادی‌های کوچک‌اند.پی‌نوشت: عادله‌جان، پیشاپیش تولدت مبارک:)</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 10:23:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های ساکت با مغزهای پر سر و صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-wmn8ljsvsmhm</link>
                <description>توی جلسه آنلاین نشسته‌ام و دارم به حرف‌های طرف مقابلم گوش می‌دهم. کمی او صحبت می‌کند، کمی من. کمی او، کمی من و همینطور تا مدتی ادامه پیدا می‌کند. اگر یک نفر همین الان قایمکی از لای در سرکی به داخل بکشد، من را می‌بیند که رو به موبایل در حال یک گفتگوی آرام و معمولی هستم. جلسه تمام می‌شود، طرف مقابل احتمالا می‌رود دنبال کار و زندگی‌اش، و من این طرف همانطور نرم و آرام روی صندلی ولو می‌شوم. همه چیز در نهایت سکوت و آرامش به نظر می‌رسد، اما درون مغزم چطور؟توی مغزم پر از همهمه است، پر از صدا. خیال کنید که انگار وسط سالن فرودگاه نشسته‌اید، آن وقت‌ها که خیلی شلوغ بود و فرودگاه‌ها پر مشتری بودند و مسافرها همینطور لا‌به‌لای آخرین حرف‌هایشان با همراهانشان می‌خندیدند و گریه می‌کردند و همدیگر را بغل می‌کردند و با صدای اعلام پروازشان، چمدان‌هایشان را خِر خِر می‌کشیدند و می‌رفتند.یا اصلا خیال کنید پرت‌تان کرده‌اند وسط بازار شب عید که یکی از یک طرف داد می‌زند سبزه و آن یکی داد می‌زند سنبل و هم‌زمان دارید با آهنگ توی گوش‌تان ضرب می‌گیرید و بچه‌ای جیغ می‌زند و دست مادرش را می‌کشد که برایش ماهی قرمز بخرد.شاید هم بیشتر شبیه نشستن وسط یک مهمانی است، وقتی که شام را خورده‌اید و بچه‌ها دارند آن وسط شلنگ تخته می‌اندازند و آدم‌ها با شکم‌های پر، بحث سیاسی می‌کنند و حرف‌هایشان بالا می‌گیرد، چون بعضی‌هایشان معتقدند که این‌ها همه‌اش زیر سر خودشان است و  شما چه ساده‌اید، و آن بعضی‌های دیگر پایشان را توی یک کفش می‌کنند که نخیر آقا تو اشتباه می‌کنی و هرکدام برای این که ثابت کنند خودشان درست می‌گویند، صدایشان را بالا و بالاتر می‌برند.حالا حساب کنید که همه این سر و صداها توی سرم می‌چرخند، به در و دیوار مغزم می‌خورند و تغییر مسیر می‌دهند و دوباره می‌چرخند و از آنجایی که احتمالا توی ذهن آدمی، نه اصطکاکی هست و نه اتلاف انرژی‌ای، صداها تمام نمی‌شوند و دوباره می‌چرخند و می‌چرخند. در حالی که اتاق را سکوت فرا گرفته و اگر دوباره کسی سرش را از لای در تو بیاورد خیال می‌کند که همه چیز مرتب است. در حالی که نیست، چون آن بالا توی مغزم صدا به صدا نمی‌رسد. یک بار توی حمام زیر دوش، یک بار رو به دیوار با تصویر خیالی‌ام از همان جلسه، یک بار توی خیابان در حالی که دارم تند تند راه می‌روم و یک بار توی اتوبوس در حال وانمود کردن این که دارم با تلفن حرف می‌زنم مبادا آدم‌ها از حالت چهره‌ام یا صدای کم‌جانم خیال کنند که دیوانه‌ام، دوباره و دوباره آن جلسه ناکام را شبیه‌سازی می‌کنم و هربار به نحوی تلاش می‌کنم آن مکالمه شکست‌خورده را درست هدایت کنم و سعی می‌کنم در ذهنم طرفم را متقاعد کنم و استدلال‌های جدید بیاورم و فکت‌های برگ‌ریزان رو کنم و هرآنچه که آن موقع در لحظه به ذهنم نرسیده و توی گلویم گیر کرده را پشت سر هم ردیف کنم.همه این حرف زدن‌ها با خودم در مغزم را به چشم اردوی آمادگی تیم ملی می‌بینم و سعی می‌کنم حسابی گرم کنم و ورزیده شوم، چون قرار است یکی دو روز دیگر همان جلسه را ادامه دهیم و نمی‌خواهم دوباره مثل قبل، حرف‌هایم نزده، ناقص، ضعیف و نحیف باشند و دوباره بعدش توی سرم بلوا به پا شود. چون وقتی بلوا به پا شود، وقتی این همه سر و صدا آن بالا باشد، دیگر جانی و رمقی برای مغزم باقی نمی‌ماند.شما آدم‌هایی که مغزتان مثل ما شبیه بازار شام نمی‌شود و انگار آن بالا، کنار یک جوی کوچک آب نشسته‌اید و نسیمی هم می‌وزد و گه گداری هم صدای پرنده‌ای هم می‌آید، شما عمق این درد را متوجه نمی‌شوید. پس لطفا اگر در خیابان دیدید آدمی دارد زیر ماسکش با خودش حرف می‌زند و تند تند دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد، فکر نکنید دیوانه است. او یک آدم ساکت است با مغز پر سر و صدا. با ما مهربان باشید و هنگام گفتگو مدام به ساعت مچی‌تان نگاه نکنید، کمی حوصله به خرج دهید تا ما بتوانیم حرف‌هایمان را بزنیم که بعدش نخواهیم تا روزها و شاید هفته‌ها، زیر دوش و توی پیاده‌‎رو و سوار اتوبوس و موقع خواب، هزاربار توی ذهن‌مان حرف بزنیم و بلوا به پا کنیم.</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 02:11:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بالاخره خرس درونم بیدار می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xxrwyn2bbwca</link>
                <description>درست است که دیروز، سی اسفند، سفره‌های هفت سین چیده شد و سال تحویل شد و توپ‌ها در شدند و آدم‌ها همدیگر را ماچ کردند و عیدی رد و بدل شد و همه به هم در واتسپ و تلگرام و توییتر تبریک گفتند، اما برای من دیروز هیچ فرقی با روز قبلش یا مثلا سوم اسفند یا چهارم بهمن نداشت، گرچه زورکی لبخند زدم و لحظه سال تحویل الکی ذوق کردم.اما امروز بعد از ناهار، وقتی که دراز کشیدم تا کتاب بخوانم، آرام آرام پلک‌هایم گرم شد و چرت مختصری زدم. شاید مثلا در حد 5 دقیقه. اما وقتی چشم‌هایم را باز کردم، انگار از خواب عمیق‌تری بیدار شدم. ناگهانی و سریع، اما دلچسب. آن لحظه دلم سفر خواست و شیرینی نخودچی و دیدن دوستان و آن چند ثانیه تردید بین بوسه دوم و سوم با فامیل و نشستن روی پله‌های خواجو و دوچرخه‌سواری در امتداد مادی‌ها را، دلم همه این‌ها را خواست همانطور که در کودکی دلم شوکوپارس می‌خواست و شماره جدید بچه‌ها گل‌آقا را. با همان شور و شوق و لابد اگر کسی آن لحظه چشمانم را می‌دید، مشت مشت ستاره آن تو پیدا بود.همان وقت بود که فهمیدم خرس درونم از خواب زمستانی طولانی‌اش بیدار شده و تازه در دلم سال، تحویل شده است. خرسی که ماه‌ها بود زورم به بیدار کردنش نرسیده بود و هزار بار سقلمه زدن و داد و هوار کردن بر سرش افاقه نکرده بود. اما امروز، وقتی که هیچ زور اضافه‌ای برای بیدار کردنش به خرج نداده بودم، ناگهان خودش تصمیم گرفت که به این خواب طولانی‌اش پایان دهد. شاید بوی بهار به مشامش خورده، یا شاید از این همه خواب خسته شده، دلش خواسته بالاخره از این غار کوچکش بیرون بیاید و هوایی تازه کند.شاید هم من زیادی به خودم سخت گرفته بودم. وقتی خودمان را بیش از حد خسته کنیم، خرس درون‌مان بیشتر و بیشتر دلش می‌خواهد توی غارش بماند و سرش را از زیر پتوی چهل تکه‌اش بیرون نیاورد. اما وقتی ردی از نو شدن، از تازگی، از پوست انداختن و رنگ عوض کردن پیدا کند، وقتی از آن بیرون سر و صدایی بشنود و بفهمد که خبری شده، چشمانش را باز می‌کند.تازه فهمیدم که این همه وقت چه زور اضافه‌ای زده بودم، من همه مشکلات را از چشم آن غار تاریک می‌دانستم، غافل از این که تا وقتی آن بیرون سوز سرما باشد و درخت‌ها خشک باشند و یک متر برف روی زمین نشسته باشد و آسمان سیاه، همه ترجیح می‌‎دهند در خواب به سر ببرند تا بیداری.شاید مشکل تمام آن روزهایی که به خودمان قول می‌دهیم از فردا شروع کنیم و آن شنبه‎‌هایی که هیچ وقت از راه نمی‌رسند هم چیزی شبیه به همین باشد. همین که ایمان می‌آوریم اوضاع بیرون غار خراب‌تر از این حرف‌هاست و زورمان به سوز و سرمایش نمی‌رسد و مطمئن می‌شویم که از پس جهان‌مان بر نمی‌آییم، به خواب زمستانی فرو می‌رویم. چون این خواب زمستانی برای ما شبیه به یک مکانیزم دفاعی عمل می‌کند تا ما را از خطرات رو به رو شدن با شرایط سخت و مرگبار نجات دهد.تمام قدرت بهار هم در همین است. این که مدام و مرتب به تو یادآوری کند که ببین، هرچقدر هم سخت باشد اما تو می‌توانی. چون تو که کمتر از آن گنجشککی نیستی که دارد لانه می‌سازد، تو ضعیف‌تر از آن جوانه‌ای نیستی که از لای شکاف سنگ‌فرش پیاده‌رو قد کشیده، تو کوچک‌تر از زنبورهایی نیستی که هر روز برای سیر کردن شکم‌شان کیلومترها پرواز می‌کنند. تو هم از پس این روزهای سخت برمی‌آیی. تو هم زنده می‌مانی. پس آن غار نمور تاریک را رها کن و بیا ببین این بیرون چه خبر است!</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 21:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشای آدم‌ها و کشف روایت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7-x9iuuy0stlpg</link>
                <description>همیشه آرزو داشتم دفتر کاری در طبقه چندم یک ساختمان داشته باشم، با پنجره‌ای بزرگ مشرف به یک خیابان شلوغ و پر رفت‌وآمد و میزکاری که پشت به این پنجره قرار گرفته، تا هر وقت که از کار خسته شدم سری بچرخانم و از آن بالا، جریان آدم‌های در آمد و شد را تماشا کنم.تماشای آدم‌ها از فاصله‌ای که نه آنقدر نزدیک باشد که به قلمرویشان وارد شوم، و نه آنقدر دور که دیگر نتوانم کشف‌شان کنم، از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی من است. بنابراین اتوبوس‌سواری‌های بی‌مقصد، پیاده‌روی‌های چندساعته در خیابان‌های شهر، گیر کردن در ترافیک‌های سنگین، نشستن روی نیمکت‌های پارک پاتوق پیرمردها و هرجایی که بتوانم آدم‌ها را تماشا کنم، از دوست‌داشتنی‌ترین تجربه‌های زیسته من است.عکس از مصطفی معراجیذهن قصه‌گوآدم‌ها اصولا موجودات عجیبی‌اند، پیچیدگی‌های زیادی دارند، و به همین سادگی اجازه ورود به دنیایشان را به هرکسی نمی‌دهند. اما من بعد از سال‌ها تماشا و پرسه‌زنی، به فوت آخر رسیده‌ام:بیشتر آدم‌ها زمانی که می‌دانند کسی نگاهشان نمی‌کند، خودِ خودشان هستند. و آن لحظه جادویی &quot;خودشان بودن&quot; همان چیزیست که من همیشه از کشفش لذت می‌برم و به نقطه شروعی برای ساختن قصه در ذهنم تبدیل می‌شود. از یک جایی به بعد، رد این کشف اولیه را می‌گیرم و دیگر خودم شروع به ساختن داستان آدم‌ها می‌کنم، درست شبیه حل کردن یک معما. در ذهن خودم می‌بافم که چرا دختری که در اتوبوس، روبه‌رویم نشسته و بیرون را نگاه می‌کند، ناگهان با دیدن یک موتور برقی پارک‌شده کنار خیابان، ناخودآگاه لبخند می‌زند و تا جای ممکن رد نگاهش روی موتور باقی می‌ماند. چرا چند ثانیه بعد که هنوز لبخند روی صورتش باقیمانده، گوشی‌اش را در می‌آورد و مدام تایپ می‌کند، صبر می‌کند، بیرون را نگاه می‌کند، لبخندش آرام آرام محو می‌شود و آخر سر، با چشمانی که حالا مردد شده، گوشی را در دستانش نگه می‌دارد و به بیرون خیره می‌شود. از اینجا به بعد، دیگر داستان درون ذهن من، راهش را از داستان واقعی جدا می‌کند و به هر سمتی که خودش می‌خواهد می‌رود. من هم جلویش را نمی‌گیرم و اجازه می‌دهم آزادانه بازیگوشی کند و به هر گوشه و کناری سرک بکشد و داستان‌های جدیدی برایم خلق کند.عکس از مسیح مرادیجاناتان گاتشال در کتاب حیوان قصه‌گو می‌نویسد:انسان‌ها مخلوق سرزمین خیالی‌اند. سرزمین خیالی کنج دنج تکاملی ماست، سکونتگاه ویژه‌ی ما. ما به سرزمین خیالی وصلیم، چون روی‌هم‌رفته برایمان خوب است. سرزمین خیالی تخیلات ما را تغذیه می‌کند، رفتار اخلاقی را تقویت می‌کند و دنیای امنی در اختیارمان می‌گذارد تا در آن به تجربه بپردازیم. ما در سرزمین خیالی زندگی می‌کنیم، چون نمی‌توانیم در سرزمین خیالی زندگی نکنیم. ما حیوانات قصه‌گوییم.کشف، از لابه‌لای کلمات و تصاویردر این دوران که کنج خانه خزیده‌ام و به زحمت حوصله و جرئت می‌کنم از خانه بیرون بروم، تماشای آدم‌ها و تمام آن عادت‌های پرسه‌زنی را از دست داده‌ام. ذهن قصه‌ساز من مهم‌ترین کانال ورودی اطلاعاتش را از دست داده و مانده بدون غذا. تلاش کرده‎‌ام که با تکنولوژی همگام شوم بلکه از این گرسنگی نجات پیدا کنم، ابزارهایی مثل استریت‌ویو و ویندوسواپ هم به کمکم آمده‌اند و هرازگاهی از این کسالت نجاتم داده‌اند.نویسش، سرزمین داستان‌های نامکشوفاما این روزها بودن در نویسش، راه و رسم جدیدی از کشف پیش پایم گذاشته شده: شناخت آدم‌ها از لابه‌لای سطور و کلمات. هر روز با تعداد زیادی از محتواهای نویسندگانی سر و کار دارم که نه تا به‌حال دیدم‌شان و نه با بسیاری‌شان هم‌کلام شدم. تعدادی فایل ورد یا چندتایی تیکت، تنها راه ورود به جهان آنها و آغاز ارتباط و حدس داستان‌هایشان است.شاید تعجب کنید که چطور می‌توان از محتوای نوشته‌شده در باب &quot;تفاوت لوله پلیکا و لوله پلی‌اتیلن&quot; یا مثلا &quot;هفت روش برای این که شادتر زندگی کنید&quot; آدم‌ها را شناخت. اما دقیقا به همین دلیل که آدم‌ها موقع نوشتن بیش از هر زمان دیگری خودشان هستند، می‌توان با هر نوشته، بخشی از وجود آنها را کشف کرد.اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، ردی از داستان هر نویسنده در کلماتی که می‌نویسد، و حتی کلماتی که نمی‌نویسد پیداست. به همین دلیل، نویسش سرزمین هزاران داستان است که بسیاری‌شان هنوز ناشناخته باقی مانده‌اند. </description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 10:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود به یک دنیای موازی با یک وجب تکنولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hfct1hxhqsbi</link>
                <description>خیال‌انگیزی این تصویرسازی Wenyi Geng به این روزهایم خیلی شبیه استزندگی قبل از کرونا، که انگار خاطره‌ای به جا مانده از صدها سال پیش است، برای من خارج از اسکرین‌های گوشی و تبلت و لپ‌تاپ در جریان بود.دنیایی که در آن ساعت‌ها و کیلومترها با دوستانم در شهر پرسه می‌زدیم، رخ در رخ حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم، قبل از شروع کلاس‌ِ سرِ صبحِ دانشگاه، املت با بربری می‌زدیم، آن هم در ظرف‌های مشترک.به جای جک‌های بی‌مزه و استیکرهای تمام‌نشدنی در گروه‌های خانوادگی و ایموجی‌های زورکی لبخند و گل و بلبل، چندوقت یک‌بار دور سفره‌های دراز با فک و فامیل، وسط تمام تعارف‌ها و بده بستان‌های ظرف خورش و پارچ دوغ و کاسۀ ترشی، به دیدار حضرات و بلندپایگان خانواده نائل می‌شدیم و هم‌زمان با شکستن تخمه و تماشای نیمه‌نهایی جام قهرمانان،تمام مشکلات خاورمیانه را حل می‌کردیم.برای کتاب خریدن، راستۀ کتاب‌فروشی‌ها را گز می‌کردیم و آیین مقدس دست کشیدن به ردیف مرتب کتاب‌ها، لمس برگه‌های بالکی و بوکشیدن صفحات نو را قبل از خرید یک کتاب به جا می‌آوردیم. بعدش هم مسیرمان را کج می‌کردیم به سمت &quot;میدون شاه&quot; و پاهای خسته را به آب خنک حوض، و هوس‌مان را به یک فالودۀ توی لیوان مهمان می‌کردیم.یک روز تابستانی قبل از کرونابه هوای وزن کم کردن و داشتن یک هلثی لایف استایل، ورزش می‌کردیم و بعد از چند ساعت دویدن و سرویس زدن و مسابقه دادن، مثل قحطی‌زده‌های جنگ‌های داخلی آفریقا در معیت دوستان و مربی، از خجالت پاتیل‌های بزرگ هات‌چیپس و پاستا در ‌می‌آمدیم و وجدانمان را با یک قوطی کوکاکولای زیرو سرکوب می‌کردیم. در این جهان پر از تعامل‌های نفر به نفر و فاصله‌های اجتماعی میلی‌متری، گوشی برای من فقط در حکم یک ابزار بود، و نه یک ضرورت. نبودش شاید کارم را لنگ می‌کرد، ولی من را نمی‌کُشت. بعد از کرونا اما، با فروپاشی آن دنیای قبلی، تبدیل شد به دریچه‌ای برای ورود به یک جهان موازی.ساختن یک دنیای جدید از هیچاز همان روزهای اول، به دلم افتاد که کرونا، با تمام تجربه‌های دیگر زندگی‌ام زمین تا آسمان فرق دارد و به این زودی تمام نمی‌شود. فهمیدم که به جای نشستن بر خرابه‌های دنیای قبلی و سوگواری، بهتر است به فکر ساختن یک امپراطوری جدید برایم خودم باشم. به گمانم غریزۀ تلاش برای بقا در من بعد از سال‌‌ها آرامش، حالا به جنب و جوش افتاده بود تا من را برای تغییرات بزرگ و تطبیق با شرایط جدید آماده کند. یکی دو هفته از صبح تا شب مشغول خواندن تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های تئوریسین‌های سرشناس بودم تا ببینم دنیای آینده دقیقا به چه مهارتی نیاز دارد که من ندارم و باید به خودم را به چه ابزارهایی مسلط کنم.نتیجۀ همۀ آن کندوکاوها، این بود که باید با مُشتی کلمه، خلق کنم، بنویسم و مکتوب کنم.برای من، زندگی در دنیای شفاهی شبیه زندگی در همان بهشت بی‌خبری پدر اولیه‌مان بود. اما نوشتن، پذیرفتن کوچیدن به دنیای پرمسئولیت مکتوبات و نوشته‌ها بود.اما این وسط یک مشکل وجود داشت: من از این دنیای جدید هیچ چیزی نمی‌دانستم!یک گوشی، یک دانشگاه و ملاقات با آدم‌های جدیدگوشی من، که شاید به زحمت یک گوشی میان‌رده محسوب شود، تمام بار ندانستن‌های من را یک‌تنه به دوش کشید. با همین یک وجب تکنولوژی، ساعت‌ها و روزها مقاله خواندم، ژورنال ورق زدم، کتاب‌های جدید سفارش دادم، سر کلاس‌هایی که آن طرف دنیا برگزار می‌شد شرکت کردم، پیش استاد درس پس دادم، دایرۀ ارتباطی‌ام را گسترش دادم و با آدم‌هایی هم‌قدم و هم‌صحبت شدم که در دنیای قبلی، احتمال شناختن‌شان به اپسیلون هم نمی‌رسید. آرام آرام نوت گوشی‌ام پر شد از نوشته‌های درب داغانی که هر شب بازنویسی‌شان می‌کردم و بعد از مدتی جرات کردم و یکی یکی منتشرشان کردم. مخاطب پیدا کردم، در کامنت‌ها تشویق ‌شدم به بیشتر نوشتن و در پی‌وی بازخورد ‌گرفتم برای بهتر شدن. سایتم را هوا کردم و نوشتن را جدی‌تر ادامه دادم.بعد از مدتی، پای کلمات به زندگی کاری‌ام هم باز شد. آدم‌هایی پیدا شدند که نوشتن من دردی از کسب‌وکارشان دوا می‌کرد و دیگر مطمئن شدم که دنیای درستی را برای زندگی انتخاب کرده‌ام.عضو ثابت چک‌لیست‌های روزانۀ منحالا دقیقا ده ماه از آن کوچ تاریخی می‌گذرد. نوشتن و سر و کله زدن با کلمات، به کار تمام وقت من تبدیل شده. هر روز صبح با همین یک وجب تکنولوژی به پایتخت پل می‌زنم، با همکارانی که تا به حال از نزدیک ندیدمشان با میت و اسکایپ و واتساپ خوش و بش می‌کنم و مشغول به کار می‌شوم. هنوز هم دلم برای آن دنیای قبلی تنگ می‌شود، اما می‌دانم که این دنیای جدید هزاران فرصت برای اکتشاف و ماجراجویی دارد و البته امیدی که در من زنده است. به قول اندی در فیلم شاوشنک: &quot;امید چیز خوبیه، و چیزهای خوب هیچ‌وقت نمی‌میرند.&quot;</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 02:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن، از من آدم بهتری می‌سازد</title>
                <link>https://virgool.io/@minu/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-erjryfmfxwps</link>
                <description>همیشه از آن آدم‌های شفاهی بودم که حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. مدتی است که دارم تمرین نوشتن می‌کنم، و در همین مدت کوتاه، با نوشتن آدم بهتری شده‌ام.پس برای این که بهتر و بهتر شوم، بیشتر و بیشتر می‌نویسم.</description>
                <category>مینو احمدیان</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 23:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>