<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mioooo</link>
        <description>گاه به گاه مینوسم از دل و جان برای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:59:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4841333/avatar/JehaZe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میو</title>
            <link>https://virgool.io/@mioooo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنجا که روح آزاد می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@mioooo/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-rp1kjyfoy4cj</link>
                <description>میانه روز در هوای لذت بخش دشت روی چمن های حیاط خونه مادرجون نشسته بودم. تازه به خود آمدم با دیدن پرتو های نارنجی خورشید کتاب سینوهه را برداشتم تا به پشت بام بروم. آنجا کسی مزاحمم نمیشد به راحتی میتوانستم برای خودم وقت بگذارم. غروب هیچوقت برایم دلگیر نیست چون مانند بقیه به آن نگاه نمیکنم. طلوع تابیدن روشنایی و گرماست. غروب تابیدن تاریکی و خنکای نسیم آن است. آخرین پرتو های خورشید مانند تکان دادن دست و بدرقه میماند برایم. صدای جیر جیرک های باغ کم کم هویدا شد. همچو گروهی نوازنده در باغ اجرای بی نقص لالایی شب را اجرا میکردن. کتاب را کنارم رها کردم. پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم. زمزمه آهنگ خدا را چه دیدی شاید پر گرفتیم. مرهمی برای روان پریشانم بود. شاید کنکور یک غول باشد شاید هم یک مورچه جولان دهنده در مغزم و شاید یک توهم هیچ اما پر از صدا. هر چه که هست مرا به مرز جنون کشانده. میخواهم آزاد شوم همچو پرنده در آسمان شب بال بزنم. مانند پروانه در دشت پر از گل. آره من خسته شدم ولی باید قدم بردارم برای سرنوشتی که خودم آن را رقم میزنم. سینوهه در اوج سوگ خانواده اش این را یادم داد. خسته شدی به آسمان بنگر آنجا که امید ها به نور تبدیل میشوند. چه کم باشی چه زیاد تو همیشه میتوانی بهترین باشی.گاهی به درخشش ماه بنگر تا بتوانی متوجه حرفایم شوی.کمی خلوت در هوای خنک شب کمک دهنده است.                                                                                                                                                   میووووو</description>
                <category>میو</category>
                <author>میو</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه چوبی من</title>
                <link>https://virgool.io/@mioooo/mai138517gmailcom-rfcyg0zlk8gr</link>
                <description>به انگار بمبی در میان اتاق منفجر شده بود. ترس از قلبم پمپاژ شد. به دنبال کاغذ هایی بودم که برای بقیه بی ارزش بود. از میان پتو های روی زمین گوشه ای از کتاب محبوبم را دیدم. اولین کتابی که خواندم. نام زیبایش هنوز هم برایم شیرین بود. کتاب دزد. به انگار خودم بودم که هر لحظه را به دنبال خلوتی کوتاه برای خواندن صفحه ای از کتاب بودم. با دلی رنجور به دنبال بقیه تاب هم گشتم. مامان برای پیدا کردن موش در اتاق همه جا را بهم ریخته بود و انگار مقصر من بودم که گه گاهی صدایش می آمد که میگفت:اتاق را جمع کن.هشت کتابم را به هر سختی که بود پیدایشان کردم. روی تخت چیدمشان تا برایشان فکری بردارم. بعد از کلی فکر با دیدن جعبه های چوبی میوه فکری به ذهنم رسید. قوطی رنگ قهوه ای را برداشتم و به جان جعبه بدبخت افتادم تا ظاهری زیبا و قدیمی بگیرد. بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با آن شبیه آنچه شد که در سر داشتم. تیکه چوب های گردو را حلقه طور برش زدم تا با آن جعبه را زیبا تر کنم. آن را با عسلی تختم جا به جا کردم. من کتاب هایم را درون چوب هایی گذاشتم که از آن ها جان گرفتن.ایده ای برای کتاب های ارزشمندم                                                                                                                                                               میووووو</description>
                <category>میو</category>
                <author>میو</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>