<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mirsaeedmusavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mirsaeedmusavi</link>
        <description>من میر سعید موسوی، لیسانس برق-الکنرونیک، ارشد MBA با گرایش فناوری و نوآوری. به تمامی حوزه‌هایی که کسب و کار به ویژه  فناوری و نوآوری علاقه مندم. خیلی وقت بود دنبال پلتفرمی برای نوشتن می‌گشتم ;)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65137/avatar/IoOtCJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mirsaeedmusavi</title>
            <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>MBA چه جور رشته‌ای هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/mba-%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-awxwix8dsxkw</link>
                <description>وقتی که دارم این متن رو مینویسم شهریور ۱۴۰۰ هستش و ایام انتخاب رشته است. با اینکه حدود ۲ سال از فارغ التحصیلی من میگذره باز هم پیام‌هایی برام میاد که درباره گرایش‌های رشته ام بی ای و ماهیتش ازم میپرسن. هرچند من تلاش کردم در چندتا پستی که تو ویرگول‌های مختلف منتشر کردم، توضیحاتی در حد درک و فهم خودم بدم، اما الان حس میکنم که چون چند وقتیه دارم کار میکنم، شاید بهتر بتونم فکرم رو در قالب کلمات ترجمه کنم و ارائه کنم. لذا تصمیم گرفتم باز هم یه ویرگول جدید رو به ویرگول‌های قبلیم اضافه کنم؛ و امیدوارم که بتونه به دوستانی که در حال تصمیم گیری هستند کمک کنه.MBA چیه؟از نظر من ام بی ای یه مقطع ارشد نیست! ام بی ای یک دوره است. یک دوره فوق‌العاده خوب و مفید که میتونه خیلی به شما در زندگی کاری و حتی شخصی کمک کنه. میتونه بینش شما رو گسترده‌تر کنه و کاری کنه که بهتر از قبل به مسائل فکر و نگاه کنید.همونطور که میدونید چشم ما سنسورهایی داره که یک سری رنگ‌ها(فرکانس‌های نوری) رو میتونه ببینه و یا گوشمون تو صداهای یک بازه‌ی فرکانسی میتونه بشنوه و برای افزایش بازه فرکانسی گوش و چشم نیاز به تجهیزات و ادواتی داریم. من فکر میکنم مطالبی که در دوره‌ی ام بی ای ارائه میشن هم حکم همون تجهیزات و ادوات رو دارن! در واقع به شما کمک می‌کنند که صداها و رنگ‌هایی رو ببینید و بتونید تفسیرشون کنید. این توانایی رو بدست بیارید که شرکت‌ها و یا افراد مختلف رو تحلیل کنید و چرایی و چگونگی عملکردشونن و تحلیل کنید.در دوره‌ی MBA مجموعه ابزار‌هایی در اختیار شما قرار میگیره که استفاده از اون ابزار‌ها به شما بستگی داره. شاید این مهمترین تفاوتش با سایر رشته‌ها باشه. به طور مثال من لیسانس رو برق-الکترونیک گرفتم و قاعدتا در بازار کار باید در شغلی مرتبط با رشته‌ام مشغول به کار می‌شدم. شرکتی که کارش احتمالا در زمینه تجهیزات الکترونیکی بوده یا واحدی در سازمان که کارش مرتبط با الکترونیک بوده، باید کار می‌کردم.اما دوره ام بی ای بنظرم همچین ماهیتی نداره! یک جعبه ابزاری که به شما تحویل داده میشه و استفاده‌اش رو شما، به عنوان متقاضی این دوره، باید پیدا کنید. این ویژگی هم یک سری خوبی داره هم بدی. خوبیش اینه که دستتون بازه و آزادی عمل دارید و میتونید خودتون تصمیم بگیرید که میخواید با این ابزارها کجا و چه کار کنید. موقعیت‌های شغلی مختلف رو اصطلاحا میتونید اپلای کنید و یا کسب و کار شخصی خودتون رو داشته باشید!  اما بدیش اینه که ممکنه سردرگم بشید و ته این دوره به این فکر کنید حالا که چی؟ مابین این همه موقعیت شغلی کدوم رو باید انتخاب کنم؟ و این قضیه طبیعی هم هست!بهره‌برداری از ابزارها/دانش‌ها(که معولا از جنس مهارت‌های نرم هستن) که در دوره ام بی ای در اختیار شما قرار می‌گیره به عهده خود شماست. :)من شخصا کمبود یکی سری از ابزارها رو حس میکنم و خارج از دانشگاه به دنبال تکمیل کردنش هستم. پس قانع و یا انتظار این که دانشگاه به شما همه‌ی ابزارها رو بده نداشته باشید.گرایش‌های دوره MBAدوره ام بی ای که تو ایران ارائه میشه ماهیت گرایشی داره و عمومی نیستش! شاید بهتر بود که دو ترم اول به صورت عمومی ارائه میشد و بعد که آشنایی با دوره ایجاد شد گرایش انتخاب می‌شد. ولی به هر حال فعلا بدین صورت ارائه میشه و باید همین اول انتخاب کرد.از نظر من هیچ گرایشی نسبت به گرایش دیگه ارجحیت نداره و همه‌ی گرایش‌ها مهم هستن! من شخصا دوست دارم درباره‌ی همه‌ی این به اصطلاح گرایش‌ها یاد بگیرم چون واقعا کاربردی هستن. قاعدتا هر مدیری باید بودجه ریزی و منابع انسانی و فناوری و … واحد یا سازمانی که قرار داره رو بشناسه.معمول اینطور بوده که گرایش مالی بیشتر متقاضی داشته باشه احتمالا به خاطر تصور درآمد بالایی که داره. اما همونطور که ریسک و بازده دو روی یک سکه هستن، باید توجه داشت که معمولا افرادی که تو موقعیت‌های شغلی مالی قرار میگیرن باید سطح بالایی از استرس رو تحمل کنند. (به طور مثال معامله‌گری که باید در ۱۰ ثانیه تصمیم بگیره چه قیمتی رو برای ورق فولاد وارد سامانه کنه و اگر یک عدد ۰ اشتباه وارد کنه و معامله انجام بشه چه عواقبی میتونه داشته باشه ... حال اینکه گرایش مالی خیلی گسترده‌تر از معامله گری و بورس هست هم نکته دیگه‌ای ست). بنظرم با تصورات رومانتیک در این زمینه تصمیم نگیرید. همه گرایش‌ها/ابزارها مهم هستن و میتونن به شما در مسیر شغلیتون کمک کنن و تا اونجایی که ممکنه باید در موردشون یاد گرفت. من در مورد رشته فناوری و نوآوری ویرگولی دارم که بنظرم سرنخ‌هایی رو میتونه به متقاضی‌های این رشته بده. فکر میکنم درباره‌ی سایر گرایش‌ها هم مطالب فارسی و انگلیسی مفیدی وجود داشته باشه.لینک رشته مدیریت فناوری و نوآوریکدام دانشگاه؟واقعیت امر اینه که بنظرم بین داشنگاه‌های شهر تهران(شهر تهران هم به خاطر موقعیت‌های شغلی و اکوسیستمی که داره) خیلی تفاوت فاحشی وجود نداره! تو همه‌ی دانشگاه‌ها اساتید A و B وجود دارن که میتونن به شما در زمینه کسب دانش کمک کنند و حتی موقعیت شغلی براتون ایجاد کنند. باید این واقعیت رو پذیرفت که شما دارید در کشور ایران که رتبه‌اش در معیارهای مختلف اقتصادی معلومه، این دوره رو میگذرونید. میشه ادعا کرد که اساتید شما در هیچ دانشگاهی هم احتمالا از تجّار موفق ایرانی نیستن. چه بسا که موفقترین تجّار ایرانی هم در ابعاد جهانی متاسفانه حرفی برای گفتن ندارن. هیچ کدوم این حرفا برای نا امید کردن نیست! بلکه برای مطابقت دادن انتظارات با واقعیت هاست!سال به سال پذیرش دانشجو توسط دانشگاه‌ها فرق میکنه. من نظرم و تجربه‌ام رو در مورد دانشگاه علامه که خودم این دوره رو در این دانشگاه گذروندم، تو یه ویرگول نوشتم! امیدوارم بقیه دوستان از سایر دانشگاه‌ها هم تجربه‌اشون رو در این زمینه منتقل کنند که شاید کمکی بکنه.لینک تجربه من از دانشگاه علامه طباطباییچیزی که بیشتر از دانشگاه اهمیت داره اینه که شما خودتون رو در جریان موقعیت‌ها و فرصت‌های مناسب قرار بدید و همیشه از این فرصت‌ها استفاده کنید.در نهایت براتون آرزوی موفقیت و امید می‌کنم. ممنون که این ویرگول رو خوندید. امیدوارم که تونسته باشم به روند تصمیم گیریتون کمکی کرده باشم.پ.ن: فکر میکنم که سه تا ویرگولی که در ادامه لینکش رو میذارم میتونه مفید باشه و درباره‌ی ماهیت رشته مدیریت کسب و کار یا MBA توضیحات و سرنخ‌های بده:کریستف کلمب کاشف آمریکا اگر امروز بود، احتمالا کارآفرین بود!Breaking Bad و مدیریت کسب و کار!دانش(گاه) و ابزار(گاه) رو با هم اشتباه نگیریم!</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 14:48:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارک، سریالی که درباره سفر در زمان نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-o4msdrjakmmt</link>
                <description>بنظر من سریالی شاعرانه، پر از احساسات و عواطف انسانی بود که خیلی هنرمندانه در قالب یه داستان پیچیده و جذاب ارائه شد. انتقاد‌های زیادی رو در موردش شنیدم و هدف از این نوشته تحلیل کاملش نیست و فقط دوست دارم یه زاویه دید دیگه‌ای رو نشون بدم که میشه اینطور هم به این سریال نگاه کرد. امیدوارم هدفم رو بتونم محقق کنم و دوستدارم نظراتتون رو بشنوم. فکر می‌کنم مشخص باشه که خطر اسپویل وجود داره!یکی از تکنیک‌های انتقال پیام به مخاطب، تکنیک داستان گویی هستش. یعنی اینکه پیامتون رو در قالب یک داستان جذاب برای مخاطبتون ارائه کنید چراکه پذیرش پیام در این حالت توسط مخاطب آسونتر هستش.من معتقدم که دارک، سریال رمز آلود و پر طرفدار دو سه سال اخیر، درباره‌ی سفر در زمان نیستش! بلکه سفر در زمان ابزار فوق‌العاده جذابیه که عوامل تهیه کننده دارک ازش استفاده کردن تا پیامشون رو به مخاطب خودشون ارائه کنند. در واقع خیلی از فیلم‌ها و سریال‌ها و رمان‌ها از این روش استفاده کردند. چندتا از دوستانم فیدبکی که در رابطه با فصل آخر دارک (فصل سوم) بهم دادن این بود که توقعاتشون رو برآورده نکرده و توضیح روشنی از سفر در زمان و اون مسائل پیچیده‌اش ارائه نکرده. خب این بنظر من طبیعی هم هستش که ارائه نکرده باشه چون همچین رسالتی رو نداشته! دقت کنید که ما در حال تماشای مستندی از مرکز تحقیقاتی سِرن و یا از سری مستند‌های مورگان فریمن نیستیم! بلکه ما داریم یه سریال با داستان میشه گفت فوق‌العاده پیچیده و تو در تو رو تماشا می‌کنیم که در کنار سرگرمی، ذهنمون رو در رابطه با مسائل اجتماعی و انسانی با یکم چاشنی علمی تخیلی قلقلک بده! پس توقعات درستی داشته باشین تا ناامید نشین. :)پس تا اینجا (حداقل بر اساس تئوری من)، مثل خیلی از سریال‌های دیگه به این نتیجه رسیدیم که دارک در مورد سفر در زمان نبود و سفر در زمان فقط یه ابزار بود تا یکسری مسائل رو بشه برای مخاطب به نمایش بذاره! این در مورد خیلی از سریال‌های صادق هستش؛ مثلا: سریال بریکینگ بد در مورد شکوندن قفس ترس و بدست آوردن قدرت و امپراطوری یک انسانه. ابزار سناریست، یه داستان در مورد معلم شیمی سرخوردست که می‌شه مافیای مواد مخدر. سریال وایکینگ‌ها که در مورد جاه طلبی، رهبری و جنگجویی برای بدست آوردن شهرت و جاودانگی از طریق شهرته. ابزار بیان این احساسات  یه واقعه تاریخی از سفر وایکینگ‌ها به دیگر نقاط دنیا و اروپا ست.سریال چرنوبیل که در مورد دروغ بود. وقتی به مقدار زیادی دروغ بگی حقیقت رو فراموش می‌کنی و دروغ رو باور می‌کنی که راسته. برای نشون دادن این مسئله از واقعه چرنوبیل استفاده شد. واکینگ دِد که زامبی‌ها رو بهونه می‌کنه تا نشون بده آدم‌ها چقدر میتونن نسبت به هم بی‌رحم بشن در شرایط آخر و زمانی و ... (تا آخر ندیدم چون کشش دادن).و این لیست همینطور میتونه ادامه پیدا کنه که در تمام اون داستان‌ها برای بیان پیام‌هایی و بالا بردن قدرت اقناع از بعضب مباحث علمی و اجتماعی و ... استفاده ابزاری می‌شه!اما سریال دارک در مورد چیه؟یه پیام قالب و اصلی وجود داره و چند پیام جانبی! پیام اصلی بنظرم (تاکید می‌کنم بنظرم) اینه که ما اسیر امیالمون و خواسته‌های درونیمون هستیم. این رو به نقل از شوپنهاور در ابتدای یکی از قسمت‌های سریال بیان می‌کنه. شوپنهار می‌گه: آدمی می‌تواند هر آنچه خواست رو انجام دهد اما نمی‌تواند آنچه را که می‌خواهد انتخاب کند.من اولین بار این مفهوم رو تو کتاب انسان خداگونه باهاش آشنا شدم و نمیدونستم شوپنهاور همچین نظری داشته! برام خیلی جالب بود! بحث در مورد حد آزادی انسانه و اینکه واقعا ما تا چقدر آزادیم؟ توییتی داشتم چند وقت پیش:  https://twitter.com/mirsaeed_musavi/status/1247534821523329030?s=20%DB%8C%D8%B3%DB%8C%DB%8C%D8%AB%D8%B5%DB%8C و فکر می‌کنم تو این سریال اون قسمت‌هایی که بحث سر این بود که از سرنوشت نمیشه فرار کرد، منظور همین بود! نه به عنوان یه فکت علمی بلکه از نظر فلسفی! ما هر بار که تصمیمی می‌گیریم، در یه فضای مشخص و با تجربیاتمون اقدام به تصمیم گرفتن می‌کنیم که به ادعای این سریال با اون تجربیات و اون سطح از عقلانیت و فضای اطراف و ... هر بار تو اون موقعیت قرار بگیریم باز هم همون تصمیم رو خواهیم گرفت. پشیمیونی وقتی حاصل میشه که ما تجربیات، آگاهی و ... بدست آوردیم و در آینده به این فکر می‌کنیم که اون تصمیم در گذشته تصمیم اشتباهی بود! اگر دقت کنید چندین بار شد که تو سریال یوناس بگه که من امکان نداره شبیه آدام بشم! آدام در واقع حاصل  اعمال یوناس بعد از چندین دهه زندگی بود. کما اینکه خود ما هم نمیدونیم کار‌هایی که الان داریم انجام میدیم از ما چه چیزی در آینده میسازه. شاید ما هم انکار کنیم خودمون رو درآینده. سفر در زمان به ما این امکان رو میده تا این واقعه رو به نمایش بذاریم که در سه دوره از زندگیمون چه شکلی هستیم و حسرت‌ها و نفرت‌ها عشق و ... از ما چی میسازه. مخصوصا اون قسمت که حوا یا مارتای پیر شده زندگی انسان رو به سه بخش تقسیم می‌کنه! (در مورد این موضوع ساعت‌ها میشه صحبت کرد و نوشت که هدف من این نیست و فقط می‌خوام بگم به این سریال چطور باید نگاه کرد و فکر کرد)پیام‌های دیگه‌ای که در پس سریال بود بنظرم میتونه به اثرات خیانت و دروغ اشاره کرد. چندین بار تو سریال گفتن که ویندن شهریه که مردمانش به هم مکررا خیانت می‌کنند و دروغ می‌گن! و این کلاف سردرگمی رو ایجاد کرده و حقیقت رو پنهان کرده! حالا حقیقت وقتی می‌خواد برملا بشه تاثیرش مثل آخرالزمان و یه انفجار عظیم هسته‌ای هستش! وقتی که کنکاش می‌کنی حقیقت رو از دل بتن می‌خوای بیرون بیاریش مثل جعبه پاندورا میمونه و همه چیز رو به هم میریزه!پیام دیگه‌ای که به ذهنم می‌رسه قدرت حسرته. حسرت دوباره دیدن از دست رفتگان و زنده کردن مرده‌ها! میتونه نماد باشه یا میتونه واقعیت باشه ولی ما بعد از دست دادن چیز‌های با ارزشمون واقعا دوست داریم دوباره زنده‌اشون کنیم و زندگیشون کنیم.عشق، نفرت، حسرت و خیلی عواطف انسانی دیگه تو فیلم به مقدار زیاد موج می‌زد که نمایشش برای من حداقل ملموس و دوست‌داشتنی بود و در مورد اون احساسات و عواطف من رو به فکر وا داشت!بنظرم خیلی نمیشه و نباید دنبال فکت‌های علمی تو سریال بود! اکثر وقایع علمیش تخیلی و نظریه‌های مطرح تو فیزیک بود. گربه شرودینگر خب نظریه معروفیه که قبلا هم شنیدیم در موردش ولی تو این سریال برای پیشبرد داستان ازش استفاده شد! همین :) این سریال رسالت تدریس فیزیک کوانتوم رو نداشت!!از موارد دیگه خیلی دوست داشتم تو سریال موسیقی‌های سریال بود که خیلی جذاب بودن و خوشحالم که سریالی غیر آمریکایی دیدم. از نقد‌هایی که به خودم وارده اینه که اسیر سینمای هالیوودم و خیلی بقیه کشور‌ها رو نمیبینم!</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 23:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fteemgy8xyzh</link>
                <description>فکر میکنم که روایت مسائل به صورت زنجیره‌ای از داستان‌ها بهتر مطلب رو جا میندازه! حالا که در قرنطینه هستیم به خاطر ویروس کرونا(کرونا ویروس) سعی می‌کنم مفهوم پول رو که حتی ریئس جمهور ونزوئلا هم ظاهرا ازش بی خبر هست رو بگم تا چیزی که هر روز باهاش در ارتباطیم و همواره تلاش میکنیم در بعضی مواقع به هر طریقی بدستش بیاریم و بهمون قدرت میده رو بشناسیم!در ماقبل تاریخ بشر خوراک جو بود به این معنی که تیر و کمان و یا وسیله شکار به همراه داشت و در گروه‌های غالباً کم جمعیت کوچ می‌کرد، هر جا که نیاز به رفع گرسنگی داشت به شکار مشغول می‌شد. این عمل ریسک‌هایی رو به همراه داشت چرا که ممکن بود غذا به راحتی بدست نیاد و نوسانات مطلوب انسان نبود لذا یکجا نشینی روندی بود که در تاریخ بشری آغاز شد. یک کجا نشینی سبک زندگی بود که به ادعای بسیاری از تاریخ نگاران نقطه عطفی در تاریخ بشر بود چرا که تعادل اکو سیستم طبیعی زمین رو به نفع انسان تغییر داد. با گسترش یکجا نشینی و افزایش جمعیت هر فردی از عضو جامعه، اقدام به تولید محصول یا محصولات می‌کرد. حال اینکه تنوع محصولی باعث شد تا هر فرد نتونه همه‌ی محصولات و خدمات مورد نیازش رو تولید کنه پس راه حل عاقلانه این بود که محصول خود رو با خدمت یا محصول دیگران تبادل کند. در ابتدا معامله کالا با کالا شکل گرفته بود اما هر چقدر تنوع محصولات و حجم تبادلات بیشتر می‌شد و تجارت رونق می‌گرفت این تبادل سخت و سخت تر می‌شد. باز هم بشر خلاق راه حلی پیدا کرد و اون این بود که بعضی از کالاها که طرفدار بیشتری داشتند را به عنوان واسط با بقیه کالاها انتخاب کرد برای مثال گندم و جو. جالب این که در بابِل که یکی از قدیمیترین تمدن‌ها است، جو به عنوان واحد پولی در کتیبه‌ها ثبت شده و بدهی و مالیات افراد بر اساس جو محاسبه می‌شده. اما جو کالایی خوراکی بود و بعد از مدتی ممکن بود فاسد بشه و قابل نگهدرای به صورت کلان نبود. بشر به دنبال واسط‌های بین کالایی رفت که دوام بیشتری داشته باشند.انواع این واسط‌ها مانند: صدف، چارپایان، چرم، نمک، غلات، مهره، پارچه و سفته و... بودند. صدف سپیدمهرگان حدود ۴۰۰۰ سال در سر تا سر آفریقا و جنوب شرقی آسیا به عنوان پول مورد استفاده قرار می‌گرفته.این در حالیه که سکه رو به عنوان کالایی که بیشتر از همه به عنوان پول رایج استفاده می‌شده می‌شناسیم. سکه که غالبا از جنس طلا و یا نقره بود. ویژگی این نوع از فلزات این است که و دوام بالایی دارند و زنگ نمی‌زنند در عین حال کار با آنها راحتتر بود(به خاطر نرمی فلز). هرچقدر که میزان تبادل بین جامعه بشری در دنیا بیشتر می‌شد سکه‌های مختلف که توسط حکومت‌های مختلف ضرب می‌شد نیز بیشتر می‌شد. در بیت المقدس که زیارتگاهی برای ادیان مختلف بود، زائرین از نقاط مختلف دنیا به بیت المقدس می‌آمدن و پول‌های گوناگونی را با خود به همراه داشتند تا برای قربانی کردن و نذورات خود از آن‌‌ها استفاده کنند. این قضیه منجر به این شد که اولین صرافی‌ها‌ در بیت‌المقدس شکل بگیرند تا پول زائرین رو به پول رایج آن منطقه تبدیل کنند و زائرین بتوانند مایحتاج خود رو در بیت المقدس تهیه کنند. این اتفاق هرچند دلیلی دینی داشت اما در کنارش اقتصاد، قدمی هرچند کوچک به سمت جهانی شدن برداشت. صرافی‌ها با گرفتن پول‌های مختلف آن را با کارمزد به تاجرین می‌فروختن و تاجرین با این پول‌ها کالای خودشون رو از کشور ضرب کننده پول، خریداری می‌کردند. نکته جالب این بود که تقاضا برای بعضی از سکه‌ها بیشتر بود و همانطور که می‌دانید یکی از عوامل دخیل در قیمت(ارزش) جنس تقاضا است. چرا باید تقاضا برای بعضی از سکه‌ها بیشتر از بقیه باشد؟ این در حالی است که هر دو از جنس طلا هستند و تقریبا هم‌عیار! تفاوت دو سکه در نقش کسی است که بر روی دو سکه حک شده! کوروش کبیر یا سزار یونان! فرق دو سکه در اینجاست! اعتباری که تصویر پادشاهان به سکه‌ها می‌داد منجر به ایجاد اعتماد در دارندگان سکه می‌شد. پول نشان دهنده‌ی اعتبار کسیست که چاپش می‌کنهمعنای اعتبار سکه که از حکومت نشات می‌گیرد در طول زمان تغییر کرده. شاید در اون دوران این اعتبار را اگر خُرد کنیم به مواردی همچون امنیت و توانایی داشتن مایحتاج و دارا بودن حداقلی از سیستم عدالت برای گرفتن حق بشه خلاصه کرد. اما امروزه این اعتبار به جزیئات بیشتری تبدیل می‌شه چرا که بشر نیاز‌های پیچیده‌تری پیدا کرده و سطح توقعات بالاتر رفته. این در حالیه که تصور عامه مردم مبنی بر اینه که طلا به ذات ارزشمنده. تاریخ به ما ثابت می‌کنه که چنین نیست!بحران اسپانیا قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی پادشاهی اسپانیا یکی از قدرتمندترین پادشاهی‌های جهان بود. اسپانیایی‌ها سرزمین جدیدی کشف کرده بودند که از دیگر رقبای اروپایی خود در سیطره بر اون سرزمین جلوتر بودند. اون‌ها فکر می‌کردند که دیگه هیچ قدرتی در دنیا توانایی شکست اسپانیا را نداره چرا که به منابع عظیمی از طلا و نقره دست پیدا کرده بودند. به لطف کریستف کلمب کاشف قاره جدید آمریکا با کمک کشتی‌های اسپانیایی، اسپانیایی‌ها به آمریکای مرکزی که معادن عظیمی از طلا و نقره داشت دست پیدا کرده بودند. بومیان ساکن در آمریکای مرکزی به طلا فقط به عنوان فلزی که زیبایی منحصر به فردی دارد و نماینده خورشید بر زمین(نقره نماینده مهتاب) نگاه می‌کردند ولی از اینکه طلا قابلیت تبدیل به هر کالای دیگری را دارد، بی اطلاع بودند( چرا که این سیستم در بقیه قاره‌ها وجود داشت)! اسپانیایی‌ها عطش تموم ناشدنی نسبت به طلا داشتند و هر چقدر که می‌تونستند طلا به اسپانیا از طریق کشتی‌های خود حمل کردند و از این قضیه غافل بودند که داشتند به اصطلاح تیشه به ریشه‌ی خود می‌زدند. مقدار زیادی طلا به اسپانیا منتقل شد اما نه تنها با خود خوشبختی به همراه نداشت، بلکه بحران هم ایجاد کرد! مقدار خیلی زیاد طلا یا همان پول نتونست کالا به اندازه کافی تهیه کنه. در واقع چون کالا به اندازه کافی وجود نداشت و در عوض طلا زیاد بود تنها اتفاقی که افتاد این بود که قیمت کالا بالاتر رفت و قیمت جنسی که قبلا مثلا ۱۰۰ سکه بود الان ۱۵۰ سکه شده بود و کمتر کسی در اسپانیا به این قضیه فکر کرده بود! چرا؟! چون سکه زیاد بود ولی آن کالا زیاد نشده بود. کسی نبود که بفکر تولید کالا باشه و همه به فکر این بودن که طلای بیشتری بدست بیارن غافل از اینکه طلا یا پول انعکاسی از ارزش تولید شده است که در ذات کالا یا خدمت ارائه شده نهفته است و چون طلا پایداری زیادی دارد و زنگ نمیزنه، برای نمایندگی اون ارزش تولید شد که اتفاقا واقعی‌تر و قابل لمس هم هست.پول انعکاسی از ارزش تولید شده استاز دو بُعد می‌تونیم به پول نگاه کنیم از دیدگاه خُرد و کلان. ابتدا کلان: در بالا اشاره شد که سکه یا پول ارزش خود را از کسی که آن را چاپ کرده می‌گیره و در اغلب کشورهای جهان این کار توسط بانک مرکزی یا حداقل با اجازه بانک مرکزی صورت می‌گیره. ارزش اعتبار پول چیست؟ واقعیت اینه که پارامترهایی که این ارزش را تعیین می‌کنند خیلی متنوع هستند و سخن گزافی نیست اگر گفته بشه ارزش پول کشور می‌تونه نشون بده که اوضاع کشور چطوره. بنظر می‌رسه ارزش پول کشور رو میتوان به عناصر زیر تقسیم کرد:امنیت جاری در کشور(داخلی و خارجی) و توانایی کشور در پاسخ به مسائل امنیتی+توانایی مردم اون کشور در تهیه ما یحتاج(ضروری و غیر ضروری)+احساس رضایت افراد از زندگی در اون کشور + و ... = ارزش پولموارد زیادی را می‌تونیم در معادله‌ی بالا قرار بدیم و عبارتی که استفاده شده کلی هستند اما ایده کلی را می‌شه اینطور مطرح کرد که وضعیت هر کدام از این عناصر خود رو در ارزش پول نمایان خواهد کرد. دولت برای پرورش نسل جدید هزینه کردهایی داشته مانند بهداشت و درمان، آموزش، یارانه(در صورتی که در اون کشور یارانه پرداخت بشه) و... . این هزینه‌ها در واقع سرمایه گذاریی‌هایی هستند که دولت انجام می‌ده تا در آینده با کار و ارزش افزوده این هزینه‌ها به دولت یا جامعه برگرده. یا اگر کسی احساس کنه که در زمینه‌ی سرمایه گذاری و کسب و کار عدالت یا پیشبینی پذیری وجود نداره پولش رو از کشور خارج خواهد کرد تا در جای دیگری سرمایه گذاری کند و خود به خود با عرضه‌ی پول آن کشور و تقاضا برای پول کشور دیگر ارزش پول کاهش پیدا می‌کنه. راه حلی که بعضی از کشور‌ها به ویژه در خاورمیانه برای خنثی کردن کم ارزشی پول استفاده به کار می‌گیرند این است که از ذخیره ارزش گذشته استفاده می‌کنند. نفت! نفت یا معادن و هر چیزی که ارزش‌اش بر میگردد به گذشته در واقع یک ذخیره ارزش هست و با استفاده از این ذخیره، می‌تونیم به جبران تولید کم ارزش پاسخ بدیم هرجند واقعیت اینه که این جبران کوتاه مدته.از منظر دوم یعنی اقتصاد خُرد اگر به ارزش پول نگاه کنیم باید گفت که پولی که افراد دریافت می‌کنند قاعدتا باید معادل ارزشی باشه که تولید می‌کنند. حقوق دریافتی  معادل ارزش تولیدی افراده و مقدار اون قاعدتا باید متناسب با ارزش تولیدی باشه! خیلی از اوقات این ارزش‌ها محاسبه‌ی سختی دارند. خیلی وقت‌ها شده دست مزد بازیکنان فوتبال همه‌ رو متعجب بکنه. رقم‌های میلیون دلاری هستند، در حالی که عملا تولید کالایی صورت نمی‌گیره و صرفا فوتبال بازی هست که ۲۲ نفر به علاوه داور دنبال توپ می‌دووند! جواب این سوال در محل قرار گیری فوتبالیست در زنجیره ارزش صنعت فوتبال نهفته است. صنعتی با حاشیه سود بالا.در نتیجه پول حاصل از حقوق دریافتی را جایزه‌ای برای کسب ارزش باید تلقی کرد و اگر دغدغه دریافت پول بیشتری رو دارید باید حجم بیشتری از ارزش رو در زنجیره ارزش از آن خود کنید.اگر امروز می‌بینیم که ریال ایران در مقابل دلار آمریکا کم ارزش شده باید به این نکته توجه کرد که یک ایالت آمریکا از ۵۰ ایالت این کشور معادل ایران تولید ناخالص داخلی(درآمد – هزینه‌هایی که برای درآمد شده ) دارد. پس انتظار بی‌جاییست که دلار را هم ارزش با ریال تصور کنیم و استفاده از ذخیره‌ای مانند نفت هم هر چند برای بالا بردن ارزش پول موثره اما باید قبول کرد که راه حلی است موقتی و در بلند مدت اثرات منفی زیادی داره چرا که نمی‌شه از جامعه‌ انتظار داشت که یک شبه به تولید ارزش روی بیاره در حالی که ارزش ذخایری مانند نفت جامعه را سُست و تنبل بار آورده.در عین حال اگر حقوق دریافتی کم بنظر می‌رسد این انتظار که دولت باید به من پول(ارزش) بدهد تا جبران کم ارزشی کار بشود انتظار باطلی به نظر می‌رسه. اگر انتقادی به دولت وارد باشه باید از این جنس باشد که چرا با سیاست‌های غلط موانع تولید ارزش را کاهش نمیده. این جنس از انتقاد‌ها متاسفانه در کشور ما کم‌یابه.پول در طول تاریخ تحولات زیادی به خود دید است. اولین پول کاغذی در چین چاپ شد که در واقع رسیدی بود که دولت در مقابل سکه طلای دریافتی از مردم به آن‌ها داده بود! در ایران اولین تلاش برای چاپ پول شکست خورد چون مردم شورش کردند و اعتمادی به دولت نداشتند. امروزه از ۶۰ تریلیون دلاری که در سراسر دنیا وجود داره فقط ۶ تریلیون دلار وجه نقد در جریانه و مابقی غالبا در دیتابیس‌ها در قالب داده‌های دیجیتال ذخیره شده‌اند. پول‌های مجازی تحول دیگریه که خود نشون دهنده این امره که اعتبار پول به اعتماده نه شکل و جنس اون!</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 14:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانش(گاه) و ابزار(گاه) رو با هم اشتباه نگیریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-syvmspv054tu</link>
                <description>موضوع این پست به بهانه صحبت با یکی از دوستان در مورد یکی از اساتید برجسته دانشگاه بود که علی رغم یقیین داشتن در سواد و تجربه کافی رضایت از کلاس‌ درس این استاد نبود. دلیل نارضایتی از نظر دوستم به این دلیل بود که مطالب ارائه شده در کلاس درس کاربردی نیست. در این مورد فکر کردم و بنظرم مطلبی اومد که دوست دارم در ویرگول منتشر کنم. ادعای من اینه که بین دانش و ابزار تفاوت بزرگی وجود داره و سوالی که متعاقبا مطرح میشه اینه که دانشگاه آیا محل دست یابی به ابزار هست یا دانش؟در مورد ادعای اول که بین دانش و ابزار تفاوت وجود داره اجازه بدید چند مثال بیارم. اولیش به یکی از وقایع اخیر که توجه دنیا رو به خود جلب کرد رو خدمتتون عرض کنم. حمله هوایی به آرامکوی عربستان! مقاله‌ای از طرف یکی از مقامات عالی رتبه‌ی پنتاگون در مورد بعد فنی حمله میخوندم که بر پیچیدگی و درصد موفقیت عملیات اشاره می‌کرد. این مقام در مطلب خود اشاره می‌کرد که هر کسی که این حمله را انجام داده است درک عمیقی از سیستم‌های راداری و دفاع هوایی داشته است و ابزار (موشک یا پهپاد) به خودی خود دارای پیچیدگی فوق العاده بالایی نبودند! بلکه به بهترین شکل ممکن از آن‌ها استفاده شدند. چه حمله از شمال و چه از جنوب صورت گرفته باشد از سیستم‌های دفاعی که در نوع خود بهترین بودند عبور کرده‌اند. اینجا بحثم سر مسائل نظامی و غرور ملی و ... نیست بلکه بحثم در تقاوت دانش و ابزاره. مسئله‌ای که باید اذعان کنم سال‌ها خودم اشتباه کردم. عربستان دارای بهترین ابزار بود ولی چیزی که ابزار رو به کار میگیره دانش که ظاهرا فاقد اون بوده یا طرف مقابل دانش بیشتری داشته! تصور من قبل از ورود به دانشگاه در دوره کارشناسی این بود که وقتی وارد دانشگاه شدم مجموعه‌ای از اطلاعات رو دریافت می‌کنم که بعد از اون به راحتی در بازار کار مرتبط با رشته‌ی تحصیلی کار پیدا خواهم کرد و احساس رضایت خواهم کرد! اما بعد از یک سال کارشناسی هر اتفاقی افتاد جز تصوری که داشتم! در واقع بحث سر انتظارات و هم راستا نبودن انتظاراتم با اهداف و ماهیت نهادی بود که در اون قرار داشتم. بنظرم همین اشتباه از طرف دوست من که در ابتدای ویرگول بهش اشاره کردم رخ داده و متاسفانه بسیاری از افراد در  جامعه ما!ما یک هسته‌ی دانش داریم که اون رو به کمک ابزارآلاتی پیاده سازه ‌می‌کنیم. اما اتفاقی که میافته-که بنظرم به جوونیمون باید بخشیده شه-اینه که ابزارآلات به دلیل جذابیت، کاربردی بودن، درخواست از طرف بازار کار و ... از طرف دانشجو بیشتر از خود دانش مورد تقاضا قرار میگیره! در دنیای برنامه نویسی آگهی استخدام‌هایی میبینیم که لیستی از زبان‌های برنامه نویسی و فریم وورک‌هایی رو از جویای کار انتظار دارند که بدونه و این در حالی که کارفرمایان اگر عاقل باشند به دنبال افرادی هستند که دانش را به کمک ابزار پیاده کنند! پیشنهاد می‌کنم مقاله پویا پیرحسینلو رو که بنیان گذاران ابرآروان هستش مطالعه کنید. قسمتی از اون مقاله:انگار عطش سیری‌ناپذیر شرکت‌های استارت‌آپی به جذب، در وضعیتی که بسیاری از تیم‌های ارزیاب فاقد توانمندی کافی بودن، باعث پدید اومدن نسل بزرگی از متخصصان با دانش سطحی شده. متاسفانه استفاده از ابزارها و فریم‌ورک‌های مختلف، سرپوش یا بهتر بگم دوپینگی بوده روی بی‌دانشی این افراد.من این رو قبول میکنم که تمرکز هر فرد میتونه متفاوت باشه! بعضی روی ابزار تمرکز میکنند هر چند که دانش رو در سطح قابل قبولی دارند و بعضی بر روی دانش تمرکز می‌کنند و با ابزارآلات آشنایی دارند و این قضیه مطمئنن صفر و یک نیست اما بنظرم فردی موفق میشه که هر دو رو با هم داشته باشه. دانش رو داشته باشه و ابزارهای پیاده سازی رو دانش بشناسه.افرادی که با ساز و موسیقی آشتاییتی داشته باشند می‌دونند که بسیاری از افراد می‌تونند ساز بزنند اما فردی میتونه آهنگ سازی کنه و خلاقیت در زدن ساز داشته باشه که تئوری‌های لازم و دانش کافی از موسیقی رو بشناسه و تسلط داشته باشه! این فرد مطمئنن بهتر میتونه ساز بزنه و به یک ساز بسنده نخواهد کرد چرا که چیزی که بین تمام ساز‌ها تقریبا مشترک دانش موسیقی و ترجیح این که کدوم ساز انتخاب بشه به ذائقه فرد مربوطه!از این مثال‌ها بسیار میشه زد اما خیلی خلاصه میشه گفت که اگر رانندگی رو خوب یاد بگیره فرقی چندانی نمیکنه پشت چه ماشینی میشنید! هر وسیله‌ی نقلیه‌ای باشه بالاخره قلق کار دستتون خواهد اومد و حرکت رو به جلو خواهید کرد.اما سوال بعدی اینکه آیا دانشگاه محل یاد گرفتنِ دانش است یا ابزار؟؟ بنظرم جواب در اسم نهادی که داریم ازش صحبت می‌کنیم کاملا مشخصه! اما باز هم به ماهیت اون نهاد بستگی داره و قبول دارم که دانشگاه تبدیل به یک اسم عام شده. نکته اینجاست که هر فرد در لحظه انتخاب باید دقت کنه که به کجا با چه هدفی داره میره و انتظاراتش رو با تصمیماتش هم راستا کنه تا رضایت به حد مطلوبیت برسه! بنظرم اشتباه بزرگیه که وارد دانشگاه بشیم و شکایت کنیم که وقتمون رو تلف کردن و یکسری مطالب غیر کاربردی رو یادمون دادن و این در حالی که ما اشتباه کردیم و چشم بسته و نه از روی علم انتخاب کردیم که بریم دانشگاه در حالی که علاقه ما در جایی مثل نهاد‌های فنی حرفه‌ای ارضاء می‌شد. و این رو هم باید قبول کرد کار فرهنگی و آگاهی سازی در این زمینه در حداقل خودش قرار داره برای همین بود احساس کردم که همچین مطلبی رو بهتره در قالب یک ویرگول بنویسم تا شاید و شاید ذره‌ای بتونم زاویه دید خودم به مسئله رو به بقیه نشون بدم! من مینویسم چون وقتی افکارم در قالب نوشته میارم باعث میشه منظمتر فک کنم لذا ادعای بر درست بودن افکارم ندارم. امیدوارم که مطلب فوق براتون مفید بوده باشه. :)</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 20:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از دانشگاه علامه طباطبایی و رشته ام بی ای در این دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-d7tkwhfbu7gq</link>
                <description>اگر اخبار اکوسیستم استارت‌آپی رو دنبال کنید حتما شنیدید که سعید رحمانی از سرآوا جدا شد و به دنبال اون عده‌ای از اعضای اکوسیستم که با آقای رحمانی و سرآوا سر و کار داشتن به بیان خاطرات و تجربیات شکست‌ها و موفقیت‌هاشون پرداختند. برای شخص من جالب بود که نظرات متفاوت و حتی متناقض بود. در عین این که عده‌ای به تعریف و تمجید و تشکر از مدیریت آقای رحمانی می‌پرداختند ( نازنین دانشور در اینستاگرام شخصیشون مطلبی دارند ) عده‌ای هم به بیان ضعف‌ها و حتی بیان این موضوع که دلیل شکست استارت‌آپشون سرآوا با مدیریت آقای رحمانی بود پرداختند( مانند محی سنیسل https://virgool.io/@sanisel/sarava-and-donate-lptn4hscyqen). این موضوع همزمان شد با زمان فارغ التحصیلی من از علامه طباطبایی در رشته MBA با گرایش فناوری و درخواست مشورت و مشاوره عده‌ای از ورودی‌های جدید با من در مورد دانشگاه لذا دوست داشتم که مطلبی در این باره در اینجا بنویسم.( نوشتن ذهنمو رو مرتب می‌کنه لذا این مستند سازی برای خودم هم هست) واقعیت امر اینه که من از دانشگاه علامه طباطبایی تا حد زیادی راضیم ولی بدین معنی نیست که بقیه هم میتونن همون تجربه‌ای که من در علامه داشتم رو بدست بیارن و اون‌ها هم اندازه من راضی باشن!! مثل قضیه استارت‌آپ‌ها در سرآوا! هیچ سیستمی نمیتونه و شاید نباید هم همه رو راضی کنه. فک می‌کنم همه‌ی ما دیده باشیم کسانی رو که به کشورهای دیگه مهاجرت کردن ولی نتونستن به زندگی در اونجا ادامه بدن و برگشتن به ایران. حالا این نتیجه رو گرفتن که سیستم کشورداری یا جامعه مثلا کانادا سیستم بدی هستش خب طبیعتا نتیجه گیری غلطی هستش و حالا همین قضیه رو به بسیاری از مسائلی که باهاش درگیریم میشه تعمیم داد. بنظرم من تونستم با سیستم علامه و گرایش و رشته‌ام خودم رو تطبیق بدم و همین باعث شد که احساس رضایت داشته باشم از علامه. لازم نمی‌بینم بگم موفقیت‌هام تو علامه چه چیزهایی بوده. به این نتیجه رسیدم که این موفقیت‌ها شخصی بوده و وقتی به دوستانم هم نگاه می‌کنم میبینم که اون‌ها به طرق دیگه‌ای موفق شدن و راه‌های دیگه‌ای رو برای خودشون پیدا کردن. در نتیجه یکسری نباید‌ها رو دوست دارم بگم که امیدوارم چارچوبی ایجاد کنه برای اینکه انشاالله هر کسی راه موفقیت خودش رو طی کنه!در مقابل علوم انسانی مقاومت نکنیم!!اولین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسه اینه که در بین بچه‌های ام بی ای مقاومت زیادی نسبت به علوم انسانی وجود داره! حالا اینکه دانشگاه علامه طباطبایی دانشگاه تخصصی علوم انسانی( فک می‌کنم تنها دانشگاه تخصصی) هستش دافعه عجیبی درست می‌کنه! سال‌ها افسانه اینکه علوم انسانی بدرد نمی‌خوره و مهندسی و پزشکی که اولویت داره باعث شده نوعی تقابل با رشته‌های علوم انسانی وجود داشته باشه! خیلی‌ها هم که وارد رشته ام بی ای هم می‌شن با این دید که این رشته علوم انسانی نیست وارد میشن که اشتباهه! چه دوست داشته باشن چه نداشته باشن MBA رشته مدیریتی و علوم انسانی هستش و از نظر من این اصلا چیز بدی نیست! اینکه بچه‌های علوم انسانی بهره هوشی پایینی هم دارند هم بنظر من کاملا اشتباهه! هوش بنظرم برداری و جهت داره! شاید قابل قبول باشه که جهت هوشی متفاوتی دارند ولی اندازه‌اش بنظرم اصلا کم نیست! ریاضیات خوب است اما در همه‌ی زمینه‌ها جواب نیست!اخیرا از دوستان کسی رو دیدم که به کل علوم انسانی رو به علت به کار نبردن ریاضی در حل مسئله‌اش زیر سوال برده و علوم انسانی رو عقب افتاده توصیف می‌کنه و اصلا اون را علم تلقی نمی‌کنه! این در حالی که علوم انسانی از قبل اختراع اعداد هم به صورت محسوس و نامحسوس در بحث‌های رهبری و اجتماعی و قانون گذاری وجود داشته! فلسفه و همه‌ی این علوم، قدمتی چند هزار ساله دارند و بنظرم خیلی ساده انگارانه است که در تمام این سال‌ها به ذهن دانشمندان و صاحب نظران این علوم نرسیده باشه که از ریاضی برای حل مسائل علوم انسانی استفاده نکنیم!! و حالا با اندک آشنایی با این علم ادعای حل مسائل را داشته باشیم! نکته اینجاست که جنس مسائل علوم انسانی متفاوت از مسئال ریاضی هستند! اگر چیزی را نمیفهمیم  تکفیرش نکنیم! در مطلب‌های دیگه هم فک میکنم گفتم که ۲*۲ در همه جای دنیا ۴ می‌شه. در همه‌‌ی نقاط کره‌ی زمین با روش یکسانی برای پرتاب یک موشک به فضا محاسبات صورت می‌گیرد چرا که متغییرها و ملاحظات مشخص است! اما آیا روش حکومت‌داری در تمام دنیا یکسان است؟ آیا نظام اقتصادی همه‌ی کشورها یکسان است؟ نظام آموزشی ژاپن با فنلاند یکیست؟ ( در صورت تمایل رجوع شود به ویرگول خودم که با عنوان استراتژی نوشتم) جواب مسائل در علوم انسانی با در نظر گرفتن شرایط می‌تونن بعضا متضاد باشن. به هیچ عنوان ادعای شناخت این علوم را ندارم اما درک جاهلیتمون در این حوزه بنظرم برای قدم اول بسیار لازم و مفیدی هستش برای ادامه مسیر! حق شاگردی را ادا کنیمدنیا به سرعت در حال تغییر است. نرخ تغییرات محیط بسیار بالاست و این واقعیتی است که برای اساتید با تجربه دنبال کردن تمامی اتفاقات ساده نیست. در این مدت دوستانی را داشته‌ام که در فضای استارت‌آپی کار می‌کردند و بیشتر در جریان اتفاقات این حوزه بودند. متاسفانه علی رغم علاقه‌ام به این حوزه یکی از شایع ترین بیماری‌های دوستان درگیر در این حوزه را جو زدگی مفرط میدونم!! اینکه استاد ما با ۵۰-۶۰ سال سن و تجربه‌ی مدیریتی در سطوح بالا ندونن که فلان استارت‌آپ از چه استراتژی برای مارکتینگ خود استفاده می‌کنه بنظرم ایراد بزرگی نیست! در کلاس بازاریابی در حالی که استاد از استراتژی مارکتینگ برای فهم دانشجو صحبت می‌کرد و سعی داشت نشون بده که چگونه میشه در تمام حوزه‌ها ازش استفاده کرد بنظرم توقع دانشجو از بیان روش‌های بازاریابی دیجیتال مانند سئو کمی بیجا است! در کلاس مدیریت بنظرم باید تلاش کرد منش یک مدیر را یاد گرفت. منظور از منش طرز تفکره. مدیر باید به چه نکاتی توجه کنه. متاسفانه این نکته برای مهندسان سابقی که همواره در سر کلاس به یادگیری و بدست آوردن ابزار برای حل مسئله پرداخته بوده‌اند، گنگ و ناشناخته است و منجر به قضاوت زود هنگام و بی‌سواد خطاب کردن استاد می‌شه. لذا فکر میکنم بهتره بدونیم  از کلاس درس چه چیزی رو باید انتظار داشته باشیم و بیشتر به صحبت‌ها و نظرات استاد با تجربه گوش بدیم و بعد قضاوت کنیم! علامه هیچ عیب و ایرادی نداره؟مطمئنن که داره! بسیار زیاد هم داره! ولی آیا سیستم بی نقصی داریم؟؟ سطح دانشگاه‌ها و اقتصاد ایران بر کسی پوشیده نیست! استادی که سابقه مدیریتی کلان در سطح بنگاه چند ملیتی داشته باشد را متاسفانه در ایران خیلی کم داریم یا اصلا نداریم اگر هم داشته باشیم اینکه سر کلاس درس حاضر بشه هم جای سواله واقعا.(مورد داشتیم گفتن که اگر این همه که میگه بلد بود که سر کلاس درس نمیومد!)سیستم انتخاب رشته در ایران به نحویه که قدرت انتخاب چندانی به ما نمیده و بعد از قبولی در دانشگاه تقریبا شانسی برای تغییر در نتیجه و به دست آوردن نتیجه مطلوبتر خیلی سخته! در کنار این ناله کردن در مدت دو ساله از اینکه دانشگاه این ایراد و داره و ... هم کمکی به ما نمیکنه جز بی انگیزگی و اعصاب خوردی بیشتر! بنظرم مطالعه در مورد اینکه چطوری میشه از این سیستم حداکثر استفاده رو برد بسیار مفیدتر میتونه واقع بشه تا بقیه موارد! مطلب طولانی تر از حد انتظارم شد و واقعیتش این رو بیشتر برای خودم نوشتم چون یه جورایی باعث میشه بیشتر بهش فک کنم و ذهنم مرتبتر بشه! :)</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 02:52:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژی</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-tgkf46wrwi9t</link>
                <description>در یکی از سخنرانی‌های TED سخنران دو نمونه از نظام‌های موفق آموزشی دنیا رو با هم مقایسه می‌کرد. نظام آموزشی فنلاند و نظام آموزشی ژاپن! از ویژگی‌های نظام آموزشی فنلاند فرد محور بودن، توجه به استعداد، ساعات کم حضور در کلاس، جلسات متعدد با اولیا و اینکه اکثر کلاس‌ها کم جمعیت و خارج از مدرسه برگزار می‌شوند و دیگر ویژگی‌ها که فرهنگِ غرب رو نمایان می‌کند. از طرفی نظام آموزشی ژاپن مبتنی بر تلاش، کلاس‌های پر جمعیت، ساعات طولانی در کلاس، کار جمعی و هر چیزی که فرهنگ شرق رو نمایندگی می‌کند را می‌شود در نظام آموزشی ژاپن دید! جالب اینجاست که این دو نظام آموزشی علی‌رغم تفاوت‌های تقریبا ۱۸۰ درجه‌ای خود، هر دو جز‌ موفق‌ترین نظام‌های آموزشی محسوب می‌شوند. سوالی که مطرح می‌شود این است که چطور دو نظام آموزشی تا این حد متفاوت می‌توانند تا این حد موفق هم باشند؟من کارشناسی برق و الکترونیک و ارشد MBA بودم. یعنی از یک رشته ریاضی به رشته‌ای با پایه علوم انسانی تغییر رشته دادم. این تغییر رشته ساده نبود و مشکلاتی به همراه داشت که آثارش در بعضی از هم‌ رشته‌ای‌های خودم می‌بینم و من شاید به خاطر مادرم راحت‌تر با این قضیه کنار آمدم (مادرم از دوست داران علوم انسانی بود و بحث‌هاب علوم انسانی همیشه در خانه به راه بود). به صورت خلاصه اگر بیان کنم، در علوم دقیقه تقریبا همه چیز بر اساس قاعده‌ای مشخص است یعنی ۲×۲ در همه جای دنیا ۴ می‌شود. چه در ژاپن و چه در فنلاند و چه در ایران. جهان شمولی محاسبات ریاضی باعث می‌شود با به دست آمدن چهار چوبی کلی بتوان در همه جا از آن‌ها استفاده کرد. اما در علوم انسانی در اکثر مواقع چنین چیزی ممکن نیست! بدین معنی که جواب سوالات در همه جا یکسان نیست و بعضا مانند همین دو نظام آموزشی اشاره شده با هم تفاوتی ۱۸۰ درجه‌ای دارند. (به همین دلیل بسیاری از افرادی که از ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته می‌دهند به علوم مالی علاقه‌مند می‌شوند چرا که حداقلی از منطق ریاضی در آن وجود دارد)در  واقع دو نظام آموزشی بالا در جواب به یک سوال مشترک، دو جواب متفاوت ولی درست را ارائه کردن! در واقع بالا رفتن از کوه با دو مسیر و روش متفاوت ولی با هدفی مشترک یعنی قله که همان موفقیت است! استراتژی آموزشی این دو کشور با هم متفاوت بوده و این استراتژی بر اساس منابع و قابلیت‌های این دو کشور انتخاب شده است. فرهنگ غرب و سوسیالیستی فنلاند آن‌ها را به این نتیجه رسانده است که جامعه پذیرای این نوع از سیستم آموزشی است و فرهنگ شرق کشور ژاپن را به نتیجه متفاوتی رسانده. نکته مهم به نظر من  می‌تواند این باشد که استراتژی آموزشی چون در خدمت مردم باید باشد از پایین به بالا، یعنی از جامعه نشات گرفته و دلیل موفقیت نیز همین بوده است. سال‌هاست که نظام‌های آموزشی را تغییر می‌دهیم تقریبا می‌توان گفت که در هر دوره‌ی انتخابات! بنظر من این نوسان به دلیل نداشتن استراتژی آموزشی مجکم و درون زا است. ما سال‌هاست که شخصیت جامعه خود را برای انتخاب سیستم آموزشی (می‌توان تعمیم داد به بسیاری از امور دیگر) نشناخته‌ایم و همواره در حال نوسان و آزمون و خطا هستیم. ( باز هم این نا را‌ه‌ِحل را میتوان به بقیه مسائل کشور تعمیم داد)در آخر باید بگویم که نوشته بالا بهانه‌ای بود برای بیان اینکه در زندگی شخصی باید استراتژی داشت تا روند تصمیم گیری در بزنگاه‌ها ساده‌تر شود و این استراتژی حاصل شخصیت و تجربه‌ی زیستی هر شخصی است نه دیگران و فرد به فرد متفاوت است. لذا بر اساس شناختی که از خود دارید تصمیم بگیرید که روش شما در مواجهه با مسائل چگونه باید باشد. هرچقدر شناخت از خود به واقعیت نزدیکتر باشد، میزان خطا در تصمیم گیری‌ها کمتر خواهد شد.پ.ن: استراتژی بحث مفصل و پیچیده‌‌‌ای است و دسته بندی‌های مختلفی دارد. استراتژی که بر اساس منابع و قابلیت‌ها باشد RBV نام دارد و البته نوع معکوس را هم داریم که اول استراتژی تعیین و سپس منابع و قابلیت‌ها جذب می‌شود. ولی بنظر من با توجه به این که یک جامعه، خانواده و حتی یک فرد دارای تجربه‌ی زیستی است و چیزی را از صفر شروع نمی‌کند بهتر است بر اساس منابع و قابلیت‌های خود استراتژی را تعیین کند.</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 12:19:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته مدیریت فناوری (تکنولوژی) و نوآوری</title>
                <link>https://virgool.io/enline/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-dmokfp5h90x4</link>
                <description>مدیریت جریان علم به سمت صنعت. اینکه در کدام قسمت این جریان قرار داشته باشید آینده کاری را تعیین می‌کند.در یکی دو سال گذشته از خیلی‌ها شنیدم که در توضیح اینکه چه کاری دقیقا می‌کنند به پدر و مادر و یا فامیل و حتی دوستان مشکل دارند! به هر حال با این سرعت تغییرات طبیعی هست که شغل‌های جدیدی به وجود بیاد و برای گوش‌ها تازگی داشته باشه. به ویژه در رشته‌های علوم انسانی که نمود فیزیکی تقریبا نداره. در کنار شغل و کاری که انجام می‌دم در مورد رشته هم همچین مشکلی رو من تجربه کردم. البته رشته تحصیلی من در مقطع ارشد MBA مدیریت تکنولوژی و نوآوری بود!رشته مدیریت تکنولوژی دقیقا یعنی چی؟سوال خیلی از دوستان که از من پرسیدن و می‌خوام در این ویرگول بهش پاسخ بدم و از این به بعد به این ویرگول ارجاع بدم!خب در درجه‌ی اول دو واژه در عنوان رشته داریم: فناوری (تکنولوژی) و نوآوری که با هم به لحاظ کارکرد متفاوت هستند. اول بریم سراغ فناوری.فناوریمدیریت فناوری به لحاظ رشته از دهه ۵۰ میلادی بدین سو پایه ریزی شد! در اوج دورانی که R&amp;D بشدت از طرف شرکت‌ها و کشورها پیگیری می‌شد و نیاز به مدیریت تکنولوژی برای جلوگیری از هدر رفت منابع به نیازی اساسی از طرف مدیران ارشد تبدیل شد. اگه بخوام به صورت ساده توضیح بدم فرض کنید که دوگروه کوه‌نوردی داریم. هدف هر دو گروه صعود از یک کوه و فتح قله است؛ اما با دو استراتژی متفاوت! استراتژی گروه اول رسیدن به قله در کوتاه‌ترین زمان ممکن و استراتژی گروه دوم رسیدن به قله از طریق امن و بدون ریسک و بدون دغدغه زمان است! حال کار مدیر فناوری بعد از تعیین استراتژی، پیشنهاد فناوری‌های مورد نیاز برای گروه‌ها است. مثلا گروه اول که در سریعترین زمان ممکن باید قله را فتح کند احتمالا نیاز به تجهیزات صخره نوردی داره! یا حتی مدیر تکنولوژی میتومه هلیکوپتر را پیشنهاد می‌کنه!! به هر حال مجموعه‌ای از تکنولوژی‌ها، از مسیریاب تا تجهیزات را مدیر تکنولوژی به گروه اول پیشنهاد می‌کنه اما گروه دوم نیازی به هلیکوپتر یا تحهیزات صخره نوردی نداره چون با استراتژی این گروه مغایرت دارد و در صورت هزینه، هدر رفت منابع و حتی مانعه‌ای برای فتح قله خواهد بود! شاید تجهیزات ساده‌تر مانند چادر پاسخ بهتری به این گروه باشد! نمونه‌های واقعی این قضیه رو در ایران می‌توان در استراتژی دفاعی کشور دید. استراتژی تکنولوژی دفاعی بر روی موشک به جای هواپیما و قایق تندرو به جای کشتی‌های بزرگ جنگی ملاحظه می‌کنیم! در بنگاه هم تصمیمات این چنینی به وفور مشاهده می‌شه که اتفاقا بسیار سرنوشت ساز هستند!نوآوریاما نوآوری شاید ملموس‌تر از مدیریت تکنولوژی برای دوستان باشد. استارت‌آپ! البته نه فقط راه‌اندازی کسب و کاری نوپا بلکه نظام نوآوری در بعد بنگاه و ملی. کارل مارکس معتقد بود که سرمایه داری خودش، خودش را نبود خواهد کرد!! چرا که بنگاه‌ها بر اثر رقابت بی حد و مرز خود بر سر سهم از بازار همواره تلاش می‌کنند که بازار بیشتری را تصاحب کند و رقیب را از میدان به در کنند. جوزف شمپیتر، اقتصاددان اتریشی با تایید نظر مارکس این حقیقت را نه یک تهدید، بلکه فرصت طلقی کرد و تحولی در نظریه اقتصادی ایجاد کرد و اسم این واقعه را تخریب خلاق گذاشت! به صورت خیلی ساده چیزی که باعث می‌شه رقیب از میدان به در بشه، نوآوری در بخش‌های مختلف بنگاه هست! نوآوری یعنی هرگونه ابتکاری که منجر به منفعتی اقتصادی شود! در بخش‌های مختلف یک بنگاه از بازاریابی گرفته تا منابع انسانی و مالی و ... این کار توسط مدیر نوآوری از طریق فراهم سازی بستر گردش اطلاعات تولید شده در سازمان و ایجاد بستری که ایده‌های نو شکل بگیرد صورت می‌پذیرد. بعضی از این ایده‌ها که در درون سازمان شکل گرفته‌اند تجاری سازی می‌شوند و یا از طریق جذب استارت‌آپ‌ها (نوآوری باز) برای تولید محصولات یا خدمات جدید جریان درآمدی جدیدی برای سازمان ایجاد می‌شه. در واقع موج کارآفرینی که در کشور می‌بینیم و استقبال از اون، حاصل نظام نوآوری است که در سطح ملی برنامه  ریزی شده است. در چند سال اخیر عموما شرکت‌هایی که نوآوری را با موفقیت در کسب و کار خود ادغام کرده‌اند در بین بهترین‌ها بوده‌اند! گوگل، اپل، آی بی ام و ... نوآوری بازباز هم می‌تونیم از این بیشتر هم در این مورد صحبت کنیم و موضوع رو تبیین کنیم اما فک می‌کنم برای یک ویرگول همین مقدار کافی باشه.در صورت بروز سوال با کمال میل در بخش نظرات پاسخگو خواهم بود.</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 23:59:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریستف کلمب، کاشف آمریکا اگر امروز بود، احتمالا کارآفرین بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%81-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fyplwznvzkdm</link>
                <description>در طی جنگ‌های صلیبی، زیر پوست جنگ‌ها اتفاقی جالبی افتاد و آن تبادل فرهنگ بین طرفین درگیر بود! پاردوکسی جالب: جنگ و تبادل فرهنگی! در طی جنگ‌های طولانی، اروپایی‌ها با لباس‌های خوش دوخت با پارچه‌های ابریشمی مسلمان‌ها و غذا‌های ادویه‌دار آن‌ها آشنا شدن و این تبادل فرهنگی پایه تجارتی شد که بعد‌ها منجر به به وجود آمدن جاده‌ی ابریشم شد. تجارت موجوب رونق حمل و نقل دریایی و بنادر مدیترانه شد. امثال مارکوپلو در آن زمان به شرق دور مسافرت کردن و در ترویج این تجارت نقش بسزایی داشتند. در قرن ۱۵ میلادی اما امپراطوری عثمانی تنگه بسفر(استانبول) و منطقه‌ای که کانال سوئز امروز آنجا قرار دارد را تصرف کرد و بر کالای تجاری عبوری از این مناطق باج خراج سنگینی مقرر کرد. این عمل دولت عثمانی، موجب سکته در تجارت پر رونق تجار ساکن دریای مدیترانه شد و آنها را وادار به چاره‌جویی کرد. بعضی از دریانوردان تلاش کردن که قاره آفریقا که مسیری خطرناک و صخره‌ای بود را دور بزنند و در نهایت یکی از اون‌ها تونست از سخت‌ترین قسمت که از همان تاریخ به بعد دماغه امید نیک مشهور شد، عبور کنه. مسیر سخت و طولانی بود و پر ریسک. در همان سال‌ها کپرنیک تحقیقات و ایده‌هایی مبنی بر گرد بودن زمین را مطرح کرده بود; بر خلاف نظر کلیسا که بر مسطح بودن زمین تاکید داشت! کریستف کلمب ایده کپرنیک را خونده و به این فکر افتاده بود که اگر حق با کپرنیک باشه، در صورتی که به سمت غرب دریانوردی کنیم احتمالا به شرق و چین به عنوان منبع ابریشم خواهیم رسید. کریستف کلمب ایتالیایی، عزم خود را جزم و ایده خود را با دولت‌ها مطرح کرده بود و درخواست کشتی از آنان کرده بود. پرتغال، فرانسه و بریتانیا و ... دست رد بر سینه کریستف کلمب زده بودند و در نهایت اسپانیا قبول کرد که سه کشتی بزرگ در اختیار او قرار بده. کریستف کلمب به مدت ۹۰ روز به سمت غرب دریانوردی کرد و در نهایت به خشکی رسید.اما چرا ادعا میکنم کریستف کلمب امروز اگر بود کارآفرین بود!متن بالا را یک بار دیگه به زبان دیگه براتون بازنویسی کنم! مشکلی که دولت عثمانی ایجاد کرده بود نیازی برای پیدا کردن مسیری جدید بدون مزاحمت برای تجارت ایجاد کرده بود. عده‌ای با پذیرش مشکل با پرداخت باج همان مسیر سابق را ادامه می‌دادن عده‌ای در تلاش برای حل مشکل بودن. یک عده آفریقا رو دور زدن(راه حل شماره ۱) کلمب با توجه به تحقیق(با اجازتون یک جورایی همان R&amp;D) کپرنیک( کپرنیک دانشمند بود و احتمالا به جنبه تجاری ایده خود اصلا فکر نکرده بود!)، به جنبه تجاری ایده او فکر کرد. کلمب با سرمایه‌گذاران در رابطه با ایده خود صحبت کرد. سماجت کرد و علی رغم شکست در مذاکرات در نهایت توانست یکی از آنها را متقاعد کند. تیم همراه خود را(۱۵۰ نفر) رهبری کرد و ۹۰ شبانه روز در حالی که هیچ ایده‌ای نسبت به اینکه چه چیز در انتظار آن‌ها است مدیریت کرد. میشه تصور کرد شک و تردید‌های متعددی که در دل تیم و ترس از آبشار در انتهای مسیر مثل خوره چطور به جون اون‌ها افتاده بوده و مدیریت این ترس خیلی کار سختی هست! اما به هر حال در انتهای مسیر قاره‌ای جدید کشف شد که کوه‌ی از جنس طلا و نقره در اون وجود داشت. :) به نظر من کریستف کلمب روحیه یک کارآفرین رو داشت!</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 23:50:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Breaking Bad و مدیریت کسب  و کار!</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/breaking-bad-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-cpp7mi4duzsk</link>
                <description>بعد از سریال بازی و تاج و تخت و اون پایان آب دوغ خیاری بود که دنبال یه سریال جدید بودم. breaking bad رو چند قسمت قبلا دیده بودم و تصمیم گرفتم ادامه بدم. ضمن اخطار اسپویل، پاراگراف بعد یک خلاصه از داستان رو میگم و بعد زاویه دید خودم رو از داستان خدمتتون ارائه کنم!خلاصه داستانخطر اسپویل!!!  سریال در مورد معلم شیمی فوق العاده باهوشیه که متوجه ابتلاش به سرطان ریه میشه و با اینکه علاوه بر معلمی در کارواش کار می‌کنه، کلی بدهی داره و بعد از فهمیدن قضیه سرطان تمام دغدغه‌اش این میشه که بعد از مرگش خانواده‌اش دچار مشقت‌های فراوانی از نظر مالی میشن. هزینه‌ی درمان خودش از یک طرف و هزینه کالج پسرش، همسر آبستن‌اش و وام خانه و ... باعث میشه معلم شیمی ما، به فکر راه‌های دیگه‌ای بیافته! به واسطه یکی از اقوام که در دایره مبارزه با مواد مخدر کار میکرده با بیزینس غیر قانونی شیشه آشنا میشه و با توجه به استعداد فوق العادش در شیمی فکر میکنه که با تولید شیشه میتونه هزینه‌ی درمان و سایر هزینه‌های خانواده‌اش رو جبران بکنه! یکی از دانش‌آموزاش رو به عنوان شریک انتخاب می‌کنه و کسب و کار خودش رو شروع میکنه.پایان خطر اسپویل و حالا ...چالش‌های کسب و کارمن عادت خوب یا بدی که دارم اینه که بنا به رشته تحصیلی که دارم، دنیا رو بر اون اساس مدل سازی میکنم! یادمه دوره‌ی لیسانس که الکترونیک رشته‌ام بود حتی خیابون و چهار راه و میدون شهر رو هم به قطعات و مدارات الکترونیکی تشبیه میکردم. :))در طی دیدن سریال Breaking Bad هم چالش‌های والتر وایت(شخصیت اصلی سریال و همون معلم شیمی) که دچارش میشه از نظر کسب  و کاری برام جالب بود. دیدن سریال مصادف شده بود با دوران انتخاب رشته ارشد و تعدادی از دوستانی که از من در مورد گرایش‌های MBA می‌پرسیدن و اینکه کدومش اهمیتش بیشتر و اصلا همین گرایش خودم، یعنی فناوری و نو‌آوری چی هست؟اجازه بدید چالش‌های بیزینس والتر وایت رو توضیح بدم. آقای وایت اقدام به تولید ماده مخدر شیشه می‌کرد. شیشه‌ای که آقای وایت تولید می‌کرد از نظر خلوص بهترین بود و نظیر نداشت و به طور جالبی رنگ شیشه تولیدیش آبی رنگ بود که باعث شده بود تمایزی برای محصولش ایجاد کنه (با بقیه تمایز داشت! وقتی میگفتن همون شیشه آبیه منظورشون شیشه با کیفیت بالا بود. خودش نکته مهمی میتونه باشه که تمایز باید اشاره به یه ویژگی مثل کیفیت بالا داشته باشه. تمایز خشک و خالی به صرف رنگ یا طرح ویژه هیچ اهمیتی نداره). آقای وایت برای تولید شیشه نیاز به ماده اولیه‌ای داشت که اون هم به راحتی پیدا نمی‌شد و فقط بعضی از پتروشیمی‌ها تولید می‌کردن و فروش عمومی نداشت. از نظر منابع انسانی آقای وایت به چند دلیل دچار مشکل بود. اول اینکه افراد با استعداد شیمی به راحتی پیدا نمی‌شد(اصطلاحا میگن ظرفیت جذب). دوما بحث اعتماد بود!! به هر کسی نمیشه اعتماد کرد. اعتماد نه فقط از نظر غیر قانونی بودن کار! اعتماد از این نظر که تکنولوژیش توسط دستیارش دزدیده نشه و در عین حال انگیزه آقای وایت رو بدونه و نوعی همدلی داشته باشه. برای همین آقای وایت تقریبا همیشه سعی میکنه با شاگردش &quot;جسی&quot; همکاری داشته باشه. چالش بعدی آقای وایت در زمینه توزیع و فروش و بازاریابی بود. یادمه یکی از قسمت‌ها نشون می‌داد که آقای وایت مقدار زیادی شیشه تولید کرده بود ولی شبکه‌ای نداشت که شیشه‌ها رو بفروشه و پول ازش در بیاره. محصول تولید شده به تنهایی کافی نیست نیاز به فروشش هم هست تا تبدیل به پول بشه! در نهایت چالش مالی! هم تامین مالی برای مواد اولیه و تجهیزات و هم نیاز به پول‌شویی! قوانین پول شویی میگن باید منبع درآمد مشخص باشه و آقای وایت لازم داشت تا میلیون‌ها دلار رو منبع درآمدی قانونی معرفی کنه و درآمد حاصل از فروش شیشه رو به جای کسب و کار قانونی معرفی کنه( البته این قسمت پولشویی در کسب و کارها قانونی لزومی نداره مطمئنن).خب پس چالش‌های آقای وایت: ۱- منابع انسانی ۲- حفظ از تکنولوژی به عنوان مزیت رقابتی اصلی ۳-تامین مالی و سرمایه گذاری از درآمد حاصل از فروش شیشه ۴- شبکه بازاریابی و توزیع و فروش ۵- تامین مواد اولیهحالا گرایش‌های MBA: منابع انسانی، مالی، فناوری(تکنولوژی) و نوآوری، بازاریابی، زنجیره تامین، استراتژی(استراتژی آقای وایت در طول سریال همواره عوض می‌شد که برای یک کسب و کار نوپا طبیعیه این قضیه).در واقع من تلاش دارم در جواب دوستانی که می‌پرسیدن از من که کدوم گرایش اهمیتش یا بازار کارش بهتره بگم که هیچ کسب و کاری حتی کسب و کار غیر قانونی شیشه نمیتونه بدون توجه به گرایش‌های MBA زنده بمونه!! تمام کسب و کار‌ها مواد اولیه رو به عنوان ورودی دارن و باید بدست مشتری به عنوان خروجی برسونن! فرایندی که روی ورودی‌ها انجام میشه از طریق منابع انسانی و تکنولوژی صورت میگیره و در تمام مراحل مدیریت پول به عنوان خون در کسب و کار لازمه! در نهایت بنظرم ویژگی ام بی ای یا به طور کلی یک مدیر خوب که الزاما نیازی به خوندن ام بی ای هم نداره، این هستش که به این ۶ گرایش همواره اهمیت بده و یادشون بگیره تا بتونه کسب و کار خودش رو خوب مدیریت کنه!پ.ن ۱: من خودم اصلا اهل دود نیستم و کسب  و کار شیشه فقط یک مثال بود. خود آقای وایت هم به عنوان تولید کننده ندیدم که حتی یک بار هم ازش استفاده کنه و فقط با دستگاه خلوصش رو اندازه میگرفت! پ.ن ۲: گرایش دیگه‌ای هم در ام بی ای داریم به اسم سیستم‌های اطلاعاتی یا mis که من مصداقی ازش داخل سریال ندیدم!خوشحال میشم نظرتون رو در مورد مطلب بدونم :)</description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 19:27:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsaeedmusavi/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-wq6nx9xf25j9</link>
                <description>شرح دادن خودم به صورت منصفانه یکم چالش برانگیز هستش ولی در عین حال مثل پر کردن بوم کسب و کاره بنظرم! خیلی چیزا که قبلا بهش فکر نکردی و وادار میشی بهش فکر کنی و شرحش بدی برای همینه که می‌نویسم ...وقتی به سیر تاریخی زندگیم نگاه می‌کنم یک دوره بچگی دارم تا قبل مهاجرت به ارومیه که واقعیتش راضی نیستم ازش! دورانی بود که کور کورانه زندگی می‌کردم و کمتر فکر شده و حساب شده بود. نمی‌دونم بقیه چطور این دوران رو سپری کردن ولی من راضی نیستم! اما بعد از مهاجرت به ارومیه حس می‌کنم خیلی چیزا برام عوض شد. تغییر محیط برام اتفاق بزرگی بود و در عین حال بنظر خودم مثبتی بود. مثل یه تلنگر که نه یه تکون درست و حسابی. به سن سالم هم ربط داشت البته این حسمه که عرض می‌کنم خدمتتون! 17 سالگی برای من( و احتمالا بقیه) دورانی بود که بیشتر شکل دهی شخصیتم اتفاق افتاد. کنکور رو که دادم رشته پدری رو انتخاب کردم. برق رشته‌ی بورس اون موقع بود و من هم بر اساس مشاوره‌هایی که گرفتم، همین رشته رو انتخاب کردم و گرایش هم بعد اعلام نتایج معلوم شد: برق-الکترونیک! متاسفانه چیز زیادی ازش یادم نیست! رو راست باشم علاقه‌ای بهش نداشتم! علاقه اصلیم رو تابستون سال اول دانشگاه پیدا کردم!! شبکه‌های کامپیوتری! یادمه دوره‌ی Network+ تو دانشگاه برگزار شد و من بعد از یک جلسه آزمایشی حس کردم که دنیای جذابی هستش برام. شاید دلیلش کنجکاویم به نحوه کار کردن فیلترشکن بود. فیسبوک فیلتر بود و تقریبا همه بچه‌های دانشگاه اکانت فیسبوک داشتن. خلاصه دوره مقدماتی شبکه تموم شد ولی من مشاوره گرفتم و دوره ccna ثبت نام کردم! این از اون هم جذابتر بود و حرفه‌ای تر. بعد هم مایکروسافت و یکم اینور و اونور کار کردن(به معنای شغل) با همین مهارت شبکه!(آشناییم با سازمان و اینکه هستن تو دنیا شرکت‌هایی که یه بخشیشون مثلا تو بریتانیاست و یه بخششون آمریکا و به لحاظ زیر ساختی نیاز هستش که به هم وصل باشن به همین دوران شبکه برمی‌گرده. خجالت آوره ولی تا اون موقع از وجود چنین سازمان‌هایی بی‌اطلاع بودم!!) درسته که اصلیتم آذری بود ولی چون بچگی تا نوجوونی رو در کرج زندگی کرده بودم یه جورایی غریبه بودم با ارومیه. هنوزم با اینکه طبیعت و آب و هواش رو دوست دارم(عاشقشم) یه احساس غریبگی دارم باهاش! بعد یه مدت کار کردن و در آستانه فارغ‌التحصیلی متوجه شدم که خواست من از زندگی تو شهر ارومیه اونم با لیسانس برق و مهارت شبکه برآورده نمیشه! ترم آخر از درس‌های اختیاری اقتصاد مهندسی رو گرفته بودم و انگار دنیای جدیدی بهم معرفی شده بود! بلومبرگ ترکی شده بود یکی از شبکه‌های مورد علاقه‌ام. برنامه‌هاش اینطوری شروع می‌شد که صبح با خبرنگار آسیای شرق دور ارتباط میگرفتن و وضعیت اون ناحیه و بورس و بازارش رو جویا می‌شدن و بازارهای مهم رو تا آلمان پیش می‌رفتن و شب هم از بورس نیویورک گزارش می‌دادن! سر کلاس اقتصاد مهندسی استاد میگفت: شاید باورتون نشه ولی گروهی از تاجرا هستن تو دنیا که پولشون ۲۴ ساعته در حال گردش! اینطوری که 8 ساعت کاری شرق دور پول در حال استفاده و سودسازی برای تاجر و در انتهای ۸ ساعت اون ناحیه پول رو به یه کشوری تو ناحیه اروپا منتقل می‌کردن و در نهایت آمریکا. این روند هر روز ادامه داشت و خواب سرمایه به حداقل ممکن رسیده بود و به قول سریال Dark یه تکرار بی پایان بود. خلاصه عشق جدید دوران جوانی رو پیدا کرده بودم. بعد یکم تحقیق  با دوره MBA آشنا شدم که رشته‌ای بود برای مهندس‌های علاقه مند به کسب  و کار و اقتصاد در مقطع ارشد! یعنی امثال من!  برای کنکورش شروع کردم به خوندن و همزمان باهاش برای اینکه تفریح هم باشه گیتار رو شروع کردم! ( فقط اشاره کنم که هیچ وقت تصور نمی‌کردم موسیقی علمی به این جذابی باشه و فوق‌العاده‌ای باشه! اما این‌بار به عنوان شغل و حرفه نمی‌خواستمش! بهترین سرگرمیم موسیقی و ای کاش وقت کنم بیشر سرگرمش‌شم) نتایج کنکور اومد و کسایی که بشناسن MBA رو میدونن که نشده یک سال ثبات داشته باشه و بدون حواشی! ورودی 96 مدیریت کسب و کار(MBA) دانشگاه علامه طباطبایی شدم. اسم دانشگاه رو تا قبل انتخاب رشته نشنیده بودم راستش! دانشگاه تخصصی علوم انسانی! واقعیت این بود که برای ما ریاضی خوند‌ه‌ها به شدت ناشناخته بود! هم دانشگاه هم حوزه علوم انسانی! اما علامه طباطبایی تو حوزه خودش جزء بهترین‌ها بود به خصوص دانشکده مدیریتش. یادم رفته بود بگم که همزمان با بلومبرگ و دنیای جذابی که نشون می‌داد من هم وارد بورس ایران شدم اما هیچ ایده‌ای از اینکه چه اتفاقی داره تو بورس میافته نداشتم. ترم اول ام بی ای با درس حسابداری برای مدیران به صورت حرفه‌ای تر بورس رو ادامه دادم و تازه فهمیدم چه خبر! بی نظیر بود! به نظر من بورس ابزاری بی نظیر برای سرمایه گذاری و شناخت اقتصاد یک کشور و صنایع و کلا احوالاتش میتونه باشه! اما طی دوران ارشد مشکلی وجود داشت و اون حوزه علوم انسانی بود.( احتمالا مطلبی در این رابطه خواهم نوشت) حوزه علوم انسانی برای ما ریاضی خونده‌ها که تمام ذهنمون رو جواب قطعی، درست و استدلال تنظیم شده بود انگار کارایی نداشت و تنظیمات رو دوباره باید انجام می‌دادیم. حل این چالش به رشد مدل ذهنیم به نظر حودم کمک شایانی کردش به هر حال کار تو حوزه بیزینس رو شروع کردم . هنوز دارم ادامه میدم ... فعلا تا همینجا (24/5/98) </description>
                <category>mirsaeedmusavi</category>
                <author>mirsaeedmusavi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 00:05:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>