<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میرستوده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mirsotude</link>
        <description>ا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:06:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22744/avatar/uNfqdx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میرستوده</title>
            <link>https://virgool.io/@mirsotude</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره نمایش زندانی در دانمارک</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9-gb8jopjmvwrx</link>
                <description>درباره نمایش زندانی در دانمارکاکنون که می‌نویسم، چشم‌هایم باز نمی‌شود و به زور موسیقی و چای خود را هشیار نگه می‌دارم. با این حال تصمیم گرفتم بنویسم چراکه علی گفت:«بنویس و چرا هنوز متنی ننوشتی؟!» راستش را بخواهید با علی قراری گذاشته‌ایم برای نوشتن. ولی چرا؟ اجمالی‌ترین پاسخش این است که نوشتن از ننوشتن بهتر است و به جای کامنت‌نویسی و خشم‌پراکنی، مهمترین مبارزه و مقاومت در برابر امواج سهمگین ناامیدی و شکست همین نوشتن است. تازه به قول علی نوشتن دانه‌ای است که در ذهن مخاطبی کاشته می‌شود و شاید در ذهن او بارور شود، شاخ و برگ بگیرد و خودت نادانسته روزی از میوه آن بهره ببری. پس شما هم دست به قلم بشوید که ما تشنه‌ایم، تشنه اندیشه‌های شما.یکشنبه‌ای بود که من بلیت زندانی در دانمارک را خریدم. علی پیشتر از من دیده بود و گفت امیر برو که از دستت می‌رود. آن یکشنبه آخرین یکشنبه‌ای بود که زمان اجرا مناسب ما کارمندان سحرخیز بود. با دو تن از دوستانم که به تازگی با آن‌ها آشنا شده‌ام و هر یک سبزتر از دیگری است، به تماشای اجرا رفتیم. من زودتر رسیدم که دیدم یک کتابفروشی کنار مجموعه لبخند افتتاح شده و آقای دولت آبادی خوش‌تیپ‌تر از عکس‌ها و مصاحبه‌هایش در حال بیرون آمدن از کتابفروشی است. گروهی هم با انواع دوربین دور استاد می‌گشتند. گروه دیگری آن طرف‌تر هم ضرب گرفته بودند و با نوای گیتار می‌خواندند. من از جمعیت مشتاق گذشتم و به طبقه بالای مجموعه رفتم. اول سیاوش آمد، بعد سعید. درها باز شد. نشستیم. نور ما رفت. نور صحنه آمد و مساوات که هملت بود، در تابوت بود.نمایش زندانی در دانمارک اقتباسی از نمایش هملت است. هملتِ نمایش در تابوتی مونولوگ می‌گوید. روند مونولوگ نیز با پلات اصلی نمایشنامه اصلی همخوانی دارد. ولی آن چیزی که اجرای زندانی در دانمارک را متمایز می‌کند، چیز دیگری است. راستش را بخواهید پس از اجرا با سعید و سیاوش و بعدا با علی حرف زدم و از تجربه حیرت‌آور دیدن اجرا گفتم و همین طور گفتم که نمی‌توانم این تجربه را به طور صریح توضیح بدهم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که هنوز هم نمی‌توانم. با این حال به مغزم فشار آوردم و گفتم که حداقل می‌توانم درباره این تجربه شخصی و ویژگی‌های نمایش بنویسم. در این جا حرف آخر را اول می‌زنم. به نظرم مساوات مجموعه‌ای از عناصر مرتبط را کنار هم جمع کرده که هر چند در خود اثر به انسجامی نمی‌رسند اما در ذهن مخاطب کلیتی تشکیل می‌دهند و تشکیل همین کلیت منجر به ایجاد تجربه‌ای خاص در مخاطب می‌شود. اکنون موضعم را توضیح می‌دهم.بازیگر در تابوتی دیالوگ می‌گوید که می‌تواند در ذهن ما تداعی‌گر مرگ باشد و مرگ تداعی‎گر انزوا و ضعف. چنانکه می‌دانید یکی از معروف‌ترین صحنه‌های نمایشنامه هملت جایی است که او جمجمه‌ای را به دست می‌گیرد و دیالوگ می‌گوید. جمجمه بالای سر بازیگر است و همواره نوری به آن می‌تابد. بازیگر هم موی خود را تراشیده به گونه‌ای که استخوان‌های جمجمه‌اش بیرون زده و حالا سرش شباهتی با جمجمه بالای سرش دارد. جمجمه نیز می‌تواند تداعی‌گر مرگ باشد و این ارتباط بصری سر و جمجمه نیز راه را برای تداعی‌های دیگری در ذهن مخاطب باز می‌کند. در جایی از صحنه بازیگر از تابوت بیرون می‌آید و نور خیره‌کننده‌ای به چشمان مخاطبان می‌تابد و تابوت همچون آینه‌ای عمل می‌کند. بازیگر کناری می‌ایستد و سیگار می‌کشد. حالا ما مخاطبان که تا آن دقیقه هملت را در حال فروپاشی می‌دیدیم، تصویرمان در تابوت می‌افتد. این صحنه و این تصویر نیز با توجه به پیشینه نمایش تداعی‌های دیگری را در ذهن مخاطبان ایجاد می‌کند. این‌ها همه تداعی‌هایی است که در سطح ادراک بصری به مخاطبان منتقل می‌شود. حالا ببنیم که متن چه می‌کند.به نظر من متن نمایش دو کارکرد کلی دارد. یکی از آن‌ها نقشی است که در جلب توجه مخاطب ایفا می‌کند و دیگری دامن‌زدن به تداعی‌هایی است که در صحنه به صورت بصری شکل می‌گیرد. در روزی که من نمایش را دیدم، دیالوگ‌ها به سرعت گفته می‌شد، دیالوگ‌هایی آهنگین با نحوی ناآشنا. استفاده از این نحو و کلمات باعث می‌شود که مخاطب تمامی توجه و تمرکز خود را به کلمات و بازیگر معطوف کند تا اگر کلمه‌ای را هم از دست داد بتواند از طریق صحنه در اجرا بماند. همان طور که گفتم کارکرد دیگر زبان نمایش دامن‌زدن به تداعی‌هاست. هملتِ نمایش مساوات از ساختار مغز می‌گوید از کورتکس و شبکه نخاعی، حتی عکس ایکس ری مغز را هم به ما نشان می‌دهد. باز شاید شما نتوانید وجود این قسمت‌ها را در کلیت متن توضیح دهید ولی ساختار مغز در کنار آن جمجمه و در کنار گریم بازیگر برای مخاطب شبکه‌ای از تداعی‌ها را می‌سازد. در متن از مرگ، تاریکی و انسان سخن گفته می‌شود که همه به گونه‌ای به دیگر تداعی‌ها مرتبط‌اند. به نظرم اتفاق اصلی در نمایش زندانی در دانمارک این است که این تداعی‌ها در کنار شباهت‌هایی که با هم دارند، تجربه و حسی را در مخاطب ایجاد می‌کنند. مساوات هم به عنوان خالق اثر تلاش کرده که با تمامی عناصری که در یک صحنه تئاتر در دست دارد، دامنه این تداعی‌ها را افزایش دهد. حالا می‌رسیم به یکی از انتخاب‌های جالب توجه خالق اثر و آن هم زمان اجرا.راستش را بخواهید من و علی و دیگر دوستانمان بسیار از زمان اجرا ناراحت بودیم. اجرایی که ساعت 11 شب شروع می‌شود با حساب تأخیر و زمان ورود و خروج از سالن به احتمال زیاد در ساعت دوازده و نیم شب به پایان می‌رسد. مخاطبی که به اجرا می‌رود، با حسی از دلهره و ناامنی وارد سالن می‎شود. دلهره از این که چه زمانی به خانه خواهد رسید. ناامنی از این که این وقت شب آیا وسیله نقلیه‌ای برای رسیدن به خانه پیدا خواهد کرد. همه این حس‌ها در اجرا نیز در مخاطب زنده می‌شود و از طریق عناصر مختلف اجرا بر آن‌ها تاکید می‌شود و به نظرم بسیار انتخاب آگاهانه و جالبی است. جمله میانه متن را دوباره تکرار می‌کنم. به نظرم مساوات تلاش کرده تا از طریق عناصر مختلف اجرا شبکه‌ای از تداعی‌ها را بسازد. تداعی‌هایی که در ذهن مخاطب در هم می‌روند و تجربه‌ای می‌سازند که شاید برای هر شخص با توجه به پیشینه فکری و زیبایی‌شناختی‌اش متفاوت باشد.در کل که به هیچ عنوان نمایش را از دست ندهید و پس از دیدنش شما هم از تجربه خود بنویسد.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 21:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایش بر زمین می‌زندش</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B4-oiycvysjg8oh</link>
                <description>خیلی وقت بود که دوست داشتم، نمایش «بر زمین می‌زندش» را ببینم اما فرصت نمی‌شد تا این که در اولین فرصت به دست آمده، بلیتی در بالکن خریدم و به دیدنش رفتم. ده دقیقه‌ای از زمان معین گذشت تا این که صدایی آمد و گفتند بروید سر جایتان بنشینید که چون تماشاگران زیاد بودند باز حدود ده دقیقه‌ای طول کشید که همه نشستند و نمایش آغاز شد.نوشتن درباره نمایش بر زمین می‌زندش کار سختی است و من می‌خواهم در انتها به پاسخ چرایی این سختی برسم. مخلص کلام من این است، نمایش بر زمین می‌زندش پر است از ایده‌های اجرایی جذاب که پیوند منسجمی در یک روایت ندارند. حالا منظورم چیست؟ نمایش در قابی می‌گذرد که حضور یک بازیگر در آن ثابت است. در میانه این قاب گاوی سلاخی شده است و در برهه‌های مختلف نمایش بازیگرانی وارد صحنه و پس از مدتی از آن خارج می‌شوند. قاب حول محوری افقی می‌چرخد و این چرخش توانایی‌های بدنی بازیگران را به رخ می‌کشد. همچنان که قاب می‌چرخد، بازیکران موقعیت خود را در صحنه حفظ می‌کنند. دیدن همین چرخش صحنه و همین طور واکنشی که بازیگران به این چرخش دارند، از جذابیت‌های نمایش است که ما را در صحنه نگه می‌دارد ولی بیایید از این ایده جذاب گذر کنیم و بپرسیم که چرا این قاب می‌چرخد و چه دلالتی در نمایش دارد؟راستش را بخواهید پاسخ به این سوال چندان مشخص نیست. شخصیت اصلی نمایش که در بخش دیگری به پرسش از هویت آن می‌رسیم، به همراه شخصیت دیگری که چراغی بر سینه دارد، در تاریخ جابه‌جا می‌شوند و همگام با این جابه‌جایی صحنه می‌چرخد. اما موقعیت‌هایی دیگری هم وجود دارد که بدون جابه‌جایی در تاریخ قاب می‌چرخد و به همین دلیل چندان دلالت این چرخش در صحنه مشخص نمی‌شود.در هر کدام از این چرخش‌ها شخصیتی روی صحنه می‌آید که می‌توان از آن‌ها به مردی سومری، آوازخوانی ایرانی و درویش اشاره کرد. اجرای آواز مرد آوازه‌خوان بسیار گوشنواز و جذاب است. شوخی‌هایی که با درویش و مرد سومری هم می‌شود، مخاطب را سر شوق می‌آورد ولی باز سوالی در ذهن مای مخاطب شکل می‌گیرد که چرا این افراد وارد صحنه می‌شوند و با شخصیت اصلی دیالوگ می‌کنند و دلالت حضور آنان در نمایش چیست؟ راستش را بخواهید باز هم پاسخ به این سوال مشکل است. برای پاسخ به این سوال باید بدانیم که شخصیت اصلی چه نیتی در احضار آنان به صحنه دارد و با دیالوگ با آنان چه چیزی را دنبال می‌کند که باز در صحنه هیچ پاسخی به این سوال داده نمی‌شود. گاهی شخصیت اصلی نماینده مرگ است، گاهی فردی فرازمانی و فرامکانی است که آدمیان را به بازی می‌گیرد و گاه انسانی میراست و هیچ گاه در صحنه هویت مشخصی پیدا نمی‌کند. در نتیجه به همان حرف ابتدایی می‌رسم که هر چند هر کدام از این ایده‌ها به تنهایی جذاب هستند ولی پیوند منسجمی در یک روایت ندارند و ما نمی‌فهمیم که چرا باید نمایش را دنبال کنیم و اصلا موضوع سر چیست؟تا این جا من اثر را به دلیل عدم انسجام آن نقد کردم ولی بیایید طرف دیگر میز بنشینیم و تلاش کنیم از آن دفاع کنیم. می‌توانیم بگوییم که مگر همه آثار باید در نهایت به روایتی منسجم برسند ما جریان‌هایی پست مدرن در هنر داریم که اتفاقاً از شاخصه‌های آنان همین عدم انسجام و همین استفاده کلاژگونه از آثار پیش از خود است و در این نمایش نیز همه این شاخصه‌ها را می‌بینیم. به نظرم این دفاع تا حدی می‌تواند از یکپارچگی اثر دفاع کند ولی باز سوالی به وحود می‌آورد و آن سوال این است که پس چگونه باید با این اثر برخورد کرد؟ بیایید قبول کنیم که نیازی نیست، یک اثر روایتی منسجم داشته باشد اما باید حس، معنا یا تجربه ‎ای را منتقل کند تا از دیگر پدیده‌هایی که تصافی به وجود آمده اند متمایز شود.به نظرم «برزمین می‌زندش» معنایی منتقل نمی‌کند چرا که هر چند می‌توان گفت موقعیت‌های روی صحنه حول مفهوم زمان شکل می‌گیرند ولی هیچ درک تازه‌ای از این مفهوم به ما نمی‌دهد و ما صرفا مدام کلمه «زمان» را می‌شنویم. به نظرم نمایش هیچ حسی را هم به مخاطب منتقل نمی‌کند چرا که ما هیچ درکی از اتفاقاتی که روی صحنه می‌افتد نداریم و با کشته‌شدن و نجات یافتن شخصیت‌ها احساس خاصی به سراغمان نمی‌آید اما تجربه‌ای به ما منتقل می‌شود و آن تجربه چیده‌شدن عناصری چون آواز، مواجهه بدن بازیگران با قاب چرخان، المان‌های فرهنگ شرقی و مورادی این چنین است ولی آیا این تجربه برای ارزشمندی یک اثر نمایشی کافی است؟ راستش را بخواهید نمی‌دانم و به همین دلیل نظردادن درباره این نماش کار سختی است.خلاصه که «بر زمین می‌زندش» یکی از آثار مهمی است که این روزها روی صحنه می‌رود و اگر دوست داشتید، می‌توانید به دیدنش بروید.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 20:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایش امشب به صرف بورش و خون</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-pqa8ayqmhqh9</link>
                <description>پس از مدت‌ها تنهایی به تئاتر رفتن می‌خواستم پنجشبه شب با یکی از دوستانی که تازه با او آشنا شدم و او هم همچون من علاقه‌ای به کتاب و هنر دارد، به دیدن نمایش «امشب به صرف بورش و خون» برویم. خیلی هم برای آن ذوق داشتم اما از بخت بد من برای او کاری پیش آمد و نتوانست برسد و دوستش به جایش آمد و من هم که ثانیه‌های آخر روی صندلی‌ام نشستم، نتوانستم با او حال و احوالی بکنم و از همین جا از او معذرت می‌خواهم. :)در ابتدای صفحه نمایش«امشب به صرف بورش و خون» نوشته شده که نمایشنامه اقتباسی است از رمان نازنین داستایوفسکی. من نازنین را پیش از این خوانده بودم و برای آن که می‌خواستم، بعد از دیدن نمایش درباره آن بنویسم، دوباره رمان را خواندم. (راستی یکی از سوالاتی که چند وقتی است، ذهنم را درگیر کرده این است که چرا وقت می‌گذارم و می‎نویسم؟ تنها پاسخی که پیدا کرده‌ام این است که تفریح دیگری ندارم.) رمان را خواندم و از آن لذت بردم. همان طور که در متن‌های قبلی‌ام هم دیدید، من اول از هر چیز می‌گویم که چگونه به پیش خواهم رفت و به کجا خواهم رسید. در این جا هم اول درباره رمان می‌گویم پس از آن درباره نمایش و نسبت نمایشنامه اثر با رمان و اندکی هم درباره جنون حرف می‌زنم.نمایش درباره مردی است که بر سر جنازه زنش ایستاده و سخن می‌گوید. زنش خودکشی کرده و مرد به گفته خود داستایوفسکی در مقدمه رمان، انگار به همه اتفاقاتی که از سر گذرانده بلند بلند فکر می‌کند. حالا باید ببینیم که موقعیت شخصیت متن داستایوفسکی چیست؟ چرا او بالای سر جنازه همسرش بلند بلند حرف می‌زند؟ پاسخ در متن رمان این است که او خود را مسئول این اتفاق می‌داند و با مرور بلند بلند حوادث می‌خواهد به خودش ثابت کند که چنین نیست و او مسئولیتی بابت خودکشی همسرش ندارد. رمان داستایوفسکی دو کلیدواژه دارد، غرور و انتقام که این دو مفهوم در نهایت در شخصیت اصلی متن به هم پیوند می‌خورند.مرد از نظر اقتصادی و فرهنگی موقعیت بهتری نسبت به همسر خود دارد و می‌خواهد هر بار به او این موقعیت بهتر را نشان بدهد. او این کار را با سکوتش به رخ زن می‌کشد. او می‌خواهد به همسرش بگوید، اوست که باید برای به دست آوردن محبت گدایی کند و اوست که دست پایین‌تری در این رابطه دارد و این چنین غرور مردانه‌اش را ارضا می‌کند.«از دوران کودکی و نوجوانی‌اش، خانه پدر و مادرش و از خود آن‌ها برایم تعریف می‌کرد. اما من فورا روی آتش این شور و شوق آب ریختم. در اصل برنامه‌ام هم همین بود. شور و شوقش را با سکوت جواب می‌دادم. البته سکوتی محترمانه ... ولی او هم خیلی زود فهمید که با هم فرق داریم و من هم برای خودم معمایی‌ام. هدفم هم همین بود. این که برایش معما شوم!» (از متن رمان)حالا برای ما سوالی پیش می‌آید. مرد چرا این کار را می‌کند؟ اگر در متن بگردید، پاسخش را در انتقام پیدا می‌کنید. انتقام از چه کسی؟ انتقام از انسان‌ها! شخصیت اصلی امانت‌فروش است. امانت‌فروش هم به کسی می‌گویند که امانتی ارزشمند را به او می‌دهند و در ازایش پول دریافت می‌کنند. از آن جایی که گروگذارندگان همه افراد بی‌نوایی هستند. هیچ گاه نمی‌آیند تا گروی خود را پس بگیرند. این گونه کسی که امانت را دریافت کرده و پول اندکی را هم به امانت‌دهنده داده، امانت را برای خود برمی‌دارد و با فروش یا استفاده از آن سودی کسب می‌کند. یکی از اولین دیالوگ‌هایی که میان زن و مرد رد و بدل می‌شود، پرسشی است که زن از مرد درباره چرایی داشتن این شغل می‌پرسد. او از مرد می‌پرسد:«پس دارید از جامعه انتقام می‌گیرید؟» همین سوال علاقه مرد را به زن بیشتر می‌کند. زن در مرد چیزی دیده که هیچ زن دیگری نتوانسته به آن نزدیک شود. همین سوال دومین مسئله‌ای است که شخصیت در میان واگویی‌هایی خود به آن می‌پردازد. حالا به بازی سکوت غرورآمیز مرد برگردیم.زن که خود را در این رابطه پایین‌تر از مرد حس می‌کند، بیکار نمی‌ماند و او هم سکوت در پیش می‌گیرد و مرد هم در برابر سکوت زن سکوت خود را طولانی‌تر و سردتر می‌کند با این ایده که در نهایت زن از بازی خارج می‌شد و مرد به هدفش می‌رسد اما زن حربه دیگری به کار می‌بندد او به سرگذشت مرد نفوذ می‌کند. زن می‌فهمد که مرد پیش از این، نظامی بوده و دلیل جدایی‌اش از ارتش دوئلی است. او به دلیل اتفاقی که در رمان شرح داده می‌شود و این جا مجال تفصیلش نیست، به دوئل فراخوانده می‌شود اما دوئل را ترک می‌کند و به دلیل ضربه‌ای که به اعتبار و غرور نظامی‌گری‌اش می‌خورد، از ارتش خارج می‌شود. زن راست می‌گفت، مرد به امانت‌فروشی رفته تا از همین انسان‌هایی که غرور او را جریحه‌دار کرده‌اند انتقام بگیرد و زن نیز یکی دیگر از اسباب انتقام مرد است. زنی از طبقه‌ای فرودست و ضعیف که مرد می‌تواند بی‌باکانه غرور جریحه‌دارشده‌اش را از طریق او التیام بخشد. زن که برای به دست آوردن این اطلاعات تا همخوابگی دوست نظامی مرد پیش می‌رود حالا دیگر دست بالاتر را پیدا کرده و بازی میان آن‌ها خشونت‌آمیز می‌شود و تا پایان پیش می‌رود که زن بازی را نه با کشتن مرد که با کشتن خود به پایان می‌برد و مرد که می‌خواسته تنها فروافتادگی زن را ببیند نه مرگش را، در هم می‌شکند. او در پایان رمان این ضعف و نقطه تاریک زندگی‌اش را برای خود اعتراف می‌کند.«گفتم که آن روز در بوفه تئاتر واقعا ترسیده بودم اما نه از دوئل و این حرف‌ها بلکه از شخصیت خودم، از بزدلی‌ام. آن بوفه و محیط اطرافش مرا می‌ترساند. از این می‌ترسیدم که چطور می‌بایست پا پیش بگذارم و جلو طرف دربیایم. نکند مسخره به نظر برسد؟ از دوئل نمی‎ترسیدم بلکه می‌ترسیدم مبادا احمق جلوه کنم ... بعدها نمی‌خواستم به این موضوع واقف باشم و اعتراف کنم. همه را زجر دادم. او را هم به خاطر این قضیه عذاب دادم. اصلا برای همین با او ازدواج کردم که با ماجرایم آزادش بدهم.»آن چه در این قسمت نوشتم روایتی بود از رمان نازنین داستایوفسکی که البته رمان جزئیات بسیار بیشتر و مهمی دارد که در این متن کوتاه نمی‌شد به آن پرداخت. آن چه برای این نوشته مهم است، این است که چه شخصیت زن و چه شخصیت مرد با نیتی وارد موقعیتی می‌شوند، بازی آغاز می‌شود و تلاش می‌کنند در این بازی از هم پیشی بگیرند و منطقی‌ترین تصمیم‌ها را برای پیروزی می‌گیرند ولی مشکل آن جاست که در کنه روان خود از میلی رنج می‌برند و مرور همه این اتفاقات باعث می‌شود به آن میل نهفته آگاهی پیدا کنند. به این پاراگرف باز هم بر خواهیم گشت اما در نمایش چه اتفاقی می‌افتد؟در نمایش تماشاگران دور تا دور صحنه نشسته‌اند. در صحنه میز بزرگی است که روی آن مواد غذایی و شیر آب و گاز قرار دارد و زیر میز محفظه‌ای شیشه‌ای است که ما می‌فهمیم جنازه زن است و مرد نمایش همچون مرد رمان روی صحنه می‌آید و از ماجرای خودکشی زنش می‌گوید ولی قبل از این که به نمایش برسیم، روی همین صحنه بمانیم. مردی بالای جنازه همسرش غذا درست می‌کند. این صحنه با صحنه رمان مقایسه کنید. به راستی چه کسی بالای جنازه همسرش غذا درست می‌کند و آن غذا را به دیگران هم تعارف می‌کند؟! نخستین پاسخی که به ذهن می‌رسد، این است که او جانی است. از مرگ زنش لذت برده و زندگی خود را با درست کردن غذا و خوردنش به رخ جنازه زنش می‌کشد اما این پاسخ، پاسخی است که ما برای این طراحی صحنه می‌تراشیم. نمایشنامه یا اجرا به ما هیچ پاسخی درباره لزوم این طراحی نمی‌دهد.نمایشنامه امشب به صرف بورش و خون تقریبا مشابه با متن رمان است با این تفاوت که قسمت‌های مهمی که به شخصیت‌پردازی مرد برمی‌گردد که از مهم‌ترین آن‌ها صحنه دوئل است، حذف شده و به جای آن شخصیت مرد با بازی صابر ابر با تماشاگران ارتباطات برقرار می‌کند که هیچ انسجامی با نمایش ندارد. او مدام رو به تماشاگران می‌کند و می‌گوید سر خود را از تخت دیگران بیرون کنید. با شنیدن این جمله اگر قرار باشد، انسجامی میان این ارتباط‌گرفتن‌ها و نمایش باشد، باید تم اصلی متن این باشد که دخالت دیگران در زندگی این زوج منجر به این اتفاق و خودکشی زن شده ولی در اجرا و متن دیگر هیچ اشاره‌ای به این موضوع نمی‌شود. مسئله دیگر همین برقراری ارتباط بازیگر با تماشاگران است. سوالی که برای ما ایجاد می‌شود این است که این ارتباط چه دلالتی دارد؟اگر بخواهیم همدلانه با اثر برخورد کنیم باید گفت که احتمالا یکی از دغدغه‌های صاحبان اثر این بوده که پاسخ دهند چرا شخصیت اصلی آن‌ها باید بلند بلند از زندگی خود بگوید. آنان به این پاسخ رسیده‌اند که او انگار جمعیتی را به مهمانی فراخوانده و می‌خواهد در پیش آنان مرگ زنش را توضیح دهد ولی چرا چنین کرده؟ باز این پرسشی است که ما نمی‌توانیم در اثر پاسخی برای آن پیدا کنیم. این پرسش برای  داستایوفسکی هم پیش آمده و او در مقدمه اثر خود به آن چنین پاسخ داده:«شوهری را تصور کنید که زنش خودکشی کرده و حالا پیکر این زن جلوی رویش روی میزی قرار دارد. زن چند ساعت پیش خودش را از پنجره پرت کرده بیرون. مرد داستان پریشان و عصبی است و هنوز نتوانسته بر افکارش مسلط شود. در اتاق راه می‌رود و سعی می‌کند. آن چه اتفاق افتاده هضم کند و بر افکارش متمرکز شود. علاوه بر این‌ها او یک بیماری خیالی است .... از آن‌هایی که با خودشان حرف می‌زنند. حالا هم دارد با خودش حرف می‌زندو ماجرا را تعریف می‌کند و برای خودش روشن می‌کند.»داستایوفسکی در همان ابتدای رمانش می‌گوید که چرا شخصیتش بلند بلند فکر می‌کند که انتخاب بسیار بهتری است نسبت به این که شخصیت اصلی در پیش جمعیتی چنین کند. اتفاقا هر فردی و به خصوص شخصیت اصلی ما در برابر یک دیگری هیچ گاه دست به چنین اعترافی نمی‌زند و این اعتراف باید در تنهایی محض او و تنها در برای جسد همسرش اتفاق بیفتد.حالا همه آن چه در نمایش اتفاق می‌افتد، حذف شدن بخش مهم رمان، داد و فریادها و شوخی‌ها در میان گریه، پرتاب چنگال به صحنه و  .... از شخصیت اصلی ما یک مجنون می‌سازد که به نظرم از ارزش اثر کم می‌کند. حالا چرا؟ چون دیوانه منطقی تصمیم نمی‌گیرد و نگران پیامد تصمیماتش نیست. رفتارش را بررسی نمی‎کند و ما هم نمی‌توانیم درک و پیش‌بینی از اعمالش داشته باشیم. حالا شما می‌تواند مچ من را با ارجاعی که آورده‌ام، بگیرید که داستایوفسکی هم گفته که شخصیت اصلی رمانش روان‌رنجور است، آن وقت تو چرا می‌گویی چنین نیست؟این سوال پرسش مهمی است. تفاوت اصلی در این جاست که ما در آثار بزرگانی چون تورگنیف، داستایوفسکی و آندره‌یف تلاش می‌کنیم تا از دید یک روان‌رنجور به دنیا نگاه کنیم. مشخص است که یک بیمار روانی خود را بیمار نمی‌داند و تلاش می‌کند که خود را از هر اتهامی نجات بدهد و رفتار خود را توجیه کند. ما با خواندن توجیه این افراد اتفاقا در خود مسئله بیماری روانی شک می‌بریم و می‌فهمیم که به نظر می‌رسد آنان نه یک بیمار که افراد شجاعی هستند که زندگی خود را بدون ترس از هنجارها زیسته‌اند که البته برای آنان پیامدهایی چون طردشدگی داشته. همین موضوع باعث می‌شود که ما پیوندی میان خود و آنان بیابیم و عقده‌هایی را در خود کشف کنیم که در شخصیت‌های اصلی این آثار وجود دارد. همان طور که پیشتر هم گفتم، این شخصیت‌ها در نهایت به آگاهی ویژه‌ای نسبت به خود یا موقعیتی که در آن قرار دارند، می‌رسند که ما، انسان‎‌های به اصطلاح سالم به آن‌ها نرسیده‌ایم و می‌توانیم به کمک همین شخصیت‌های روان‌رنجور به خودآگاهی نسبت به روان خود برسیم. این خودآگاهی موضوعی است که در نمایش‌های اخیری چون «امشب به صرف بورش و خون» و «پس از» رخ نمی‌دهد و شخصیت‌های اصلی را تبدیل به افرادی می‌کند که تنها برای دقایقی ترحم‌انگیزند.ببخشید بابت روده‌درازی‌ام. به هر حال نمایش «امشب به صرف بورش و خون» توسط مهمترین هنرمندان سال‌های اخیر صابر ابر و مهدی یزدانی خرم به روی صحنه رفته و کسانی چون من باید همت آنان را غمیت بدانیم. برای گروه این نمایش که برای اجرای چندین ماهه‌اش بسیار زحمت کشیده‌اند، روزهای بسیار خوشی را آرزو می‌کنم. </description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 20:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایش «شاعرها به معلم تبدیل نمی‌شوند»</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-rf71pudusffb</link>
                <description>مهلا به من پیام داد که آن نمایشی که قریب به سالی است با گروهی آن را تمرین می‌کند، به روی صحنه می‌رود و اگر دوست دارم، به دیدنش بیایم و من هم که از فعالیت دوستانم گل از گلم می‌شکفد، دعوتش را به جان پذیرفتم و با علی رفتیم که کارش را ببینیم. به مجموعه که رسیدیم، جمعیت مشتاقی پشت درهای سالن نمایش تجمع کرده بودند و من در آن جمع نیما را دیدم. علی هم آمد و ما را دید. از فشار جمعیت نفس تنگی گرفتیم که ناممان را خواندند و به عنوان مهمانانان اجرا وارد سالن داشتیم. از آن جایی که من از ابتدا و حتی از پیدایش ایده اجرا در جریان نمایش بودم، این نوشته را به دو بخش تقسیم می‌کنم، اول درباره نمایشی که دیدم، می‌نویسم و بعد درباره فرایندی که صاحب اثر، مهلا، نمایش را در طی آن به سرانجام رساند.صاحب اثر سه بازیگر داشت و تصمیم داشت، بر اساس این سه بازیگر نمایشنامه ایوانف را اجرا کند و به همین دلیل بر روی سه شخصیت اصلی ایوانف دست گذاشت، ایوانف، آنا و لووف، پزشک آنا. در نمایشنامه اصلی این سه شخصیت رابطه پرتنشی دارند، آنا ایوانف را دیوانه‌وار دوست دارد و همچنین بیماری سختی دارد که می‌تواند جان او را بگیرد. ایوانف فرد ورشکسته‌ای است که برای بهبود وضعیتش کاری نمی‌کند و لووف پزشک آناست که سعی می‌کند آنا را نجات دهد و چون دل آنا را در گروی ایوانف می‌بیند، تلاش می‌کند تا ایوانف را سر عقل بیاورد. این مسائلی است که ما در نمایشنامه با آن‌ها مواجه می‌شویم ولی باز هر کدام از کنش‌های شخصیت‌ها در ما پرسشی را برمی‌انگیزند که چرا آنان چنین می‌کنند. چرا لووف به این میزان برای آنا تلاش می‌کند؟ آیا او هم آنا را دوست دارد؟ یا صرفا چون یک پزشک است؟ چرا ایوانف در قبال آنا دست به کاری نمی‌زند؟ چون دیگر عاشق آنا نیست؟ آیا عاشق دختر دیگری شده؟ بیایید این پرسش‌ها را همین جا رها کنیم و به نمایش برسیم.نمایش با مراقبه ایوانف شروع می‌شود، صدایی در سالن پخش می‌شود که صدای آناست و متنش شبیه به متن‌هایی است که برای مراقبه می‌شنوند. مدتی می‌گذرد که لووف به صحنه می‌آید و اسلحه‌ای که در مقابل ایوانف است، بر می‌دارد و رو به او می‌گیرد. تا همین جای نمایش اگر شما پیش‌زمینه‌ای از نمایش ایوانف را ندانید، نمی‌توانید بفهمید که چرا لووف چنین می‌کند؟ ولی اگر نمایشنامه را خوانده باشید می‌فهمید که لووف به صحنه آمده تا احتمالا آنا را از شر ایوانف راحت کند و چرا ایوانف مراقبه می‌کند و اسلحه‌ای روبه‌روی خود دارد؟ با توجه به نمایشنامه احتمالا برای این که در دوگانه‌ای است که خود را از این زندگی راحت کند یا باز ادامه دهد. این جا اولین مشکل نمایش نمایان می‌شود. نمایش خودبسنده نیست و برای فهمیدنش نیاز داریم آن را با پیش‌دانسته‌‌هایمان از نمایشنامه بسنجیم. ولی بیایید با اثر همدلی کنیم و بگوییم که شاید صاحب اثر می‌خواهد با این ارجاعات معنای جدیدی برای ما بسازد و نسبت‌های جهان نمایشنامه را تغییر دهد. پس ما از صحنه نخست و با توجه به نمایشنامه می‌فهمیم که لووف انگیزه‌ای برای قتل ایوانف دارد ولی با توجه به این که تفنگش را زمین می‌گذارد و او هم به مراقبه می‌پردازد، با توجه به پیش‌دانسته‌هایمان از نمایشنامه حدس می‌زنیم که احتمالا برای این که لووف چندان شخصیت با دل و جرئتی نیست.در این جا آنا هم به صحنه اضافه می‌شود و مونولوگی می‌گوید. اسلحه را در حالی که انگار در هشیاری نیست بر می‌دارد و لووف تلاش می‌کند تا سر اسلحه نزدیک به ایوانف باشد و مدتی این چنین ایوانف فرار می‌کند و لووف و آنا به دنبال ایوانف می‌روند. از این صحنه می‌توان پرسید که چرا ایوانف زودتر آنا را بیدار نمی‌کند؟ چرا وقتی بیدار شد از قصد لووف به آنا نمی‌گوید و ...؟ از این جا دیگر موقعیت اولیه نمایش یعنی تضاد میان ایوانف و لووف ادامه پیدا نمی‌کند و صحنه به صحنه رقص آنا و ایوانف تبدیل می‌شود. رقصی با حرکات نرم بازیگران که در میانش نشانه‌هایی از تنش میان آنا و ایوانف دیده می‌شود. باز این جا ما می‌پرسیم که چرا چنین است و برای پاسخش باید برگردیم به نمایشنامه و پاسخ دهیم که احتمالا رابطه آنا و ایوانف رابطه‌ای همراه با عشق و نفرت است ولی باز چرا چنین رابطه‌ای میان آن دو وجود دارد، پاسخش نه در صحنه که در نمایشنامه قابل جست و جو است. آنا بعد از رد و بدل دیالوگی ایوانف را از صحنه بیرون می‌کند و نمایش جایی تمام می‌شود که آنا شبیه به ایوانف در ابتدای نمایش روی زمین مراقبه می‌کند و دیالوگ‌هایی می‌گوید که انگار به این که شخصیتی روی صحنه است، خودآگاه شده و لووف هم احساسات خود را به انگلیسی به آنا می‌گوید و کنار او به حالت مراقبه می‌نشیند و به عنوان موسیقی مراقبه این بار صدای ایوانف پخش می‌شود با همان متن آغازین.مهمترین تفاوت نمایش روی صحنه و نمایشنامه جایی است که در نمایشنامه آنا وقتی ایوانف را در کنار زنی دیگر می‌بیند، می‌میرد ولی در نمایش نه تنها به سردی ایوانف واکنشی نشان نمی‌دهد که حتی او را از صحنه بیرون می‌کند. در واقع با توجه به این پایان‌بندی، نمایشی که می‌بینیم بیشتر درباره آناست و نه ایوانف. این جا چند مشکل به وجود می‎‌آید. یکی این که نمایش پر شده از موقعیت‌هایی که پیش نمی‌روند و این پیش نرفتن موقعیت‌ها باعث می‌شود که مسئله‌ها و شخصیت‌ها را نتوانیم به درستی در صحنه به طور مستقل بشناسیم. ولی بیایید باز از نمایش دفاع کنیم.اگر یادتان باشد، در همین ابتدای متن گفتم که وقتی نمایشی این چنین وابسته به اطلاعات ما از متن اصلی است باید بتواند در انتها از طریقی موقعیتی که در صحنه می‌سازد نسبت تازه‌ای با نمایشنامه برقرار کند. پایان‌بندی نمایش می‌توانست شروع خوبی برای چنین نمایشی باشد. یعنی فرض کنید، سوال ما از متن این می‌شد که اگر آنا با همه مختصاتی که از او می‌شناسیم که مریض است و دیوانه‌وار ایوانف را دوست دارد، تصمیم بگیرد هنگام دیدن خیانت ایوانف به جای مردن ایوانف را طرد کند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ و آنا از کجای نمایشنامه باید تلاش می‌کرد تا تصمیمات خود را تغییر دهد؟ و باید چه تصمیماتی می‌گرفت؟ به نظرم سوالات مذکور می‌توانست رویکرد جالبی در مواجهه با نمایشنامه ایوانف باشد. رویکردی که می‌خواهد دنیای ایوانف را از دید آنایی  ببیند که این بار قوی‌تر شده و می‌تواند بر احساساتش غلبه کند. حرفم‌هایم را در این بخش خلاصه می‌کنم. به نظرم صاحب اثر با توجه به داشته‌هایش چه از نظر بازیگر و چه از نظر فضا شخصیت‌های درستی از نمایشنامه را انتخاب کرده تا بتواند روایتی از ایوانف را ارائه دهد. همچنین به نظرم موقعیت‌های انتخاب‌شده هم می‌تواند نسبت شخصیت‌ها را با توجه به پیش‌دانسته‌هایمان از نمایشنامه به درستی بازنمایی کند ولی مشکل این جاست که موقعیت‌ها پیش نمی‌روند و پایان‌بندی که می‌توانست سوال اصلی صاحب اثر در مواجهه با اثر چخوف باشد، در انتها آمده و خیلی سریع تمام می‌شود. ولی بیاید نگاهی هم به فرایند ساختن نمایش ایوانف کنیم و این که من با دیدن این نمایش از دوستم چه چیزهایی آموختم.صاحب اثر کارش را با سه بازیگر شروع کرد و نمایشنامه‌ای را برای اجرا انتخاب کرد که اتفاقا شخصیت‌های زیادی دارد. او دست روی مسائلی از نمایشنامه گذاشت که بتواند نمایشنامه ایوانف را با همین سه بازیگر روایت کند. درس اولی که از او یاد گرفتم این بود که می‌توان به جای آن که هدف از اجرا نمایش تام و تمام یک نمایشنامه باشد، هدف اجرا می‌تواند به روایتی در صحنه تبدیل شود. ما باید اجرای درستی به صحنه ببریم و باید برای آن به توانایی‌های بازیگرانمان و فضایی که در اختیار داریم دقت کنیم و حتی آن را در اولویت قرار دهیم. به نظرم این موضوع برای صاحب اثر یکی از مهمترین تجاربی است که در آینده کاری خود می‌تواند از آن استفاده کند. درس دیگر این است که من تمرین‌های این گروه نمایشی را دیده بودم و اجرای نهایی به نظرم بسیار بهتر از آن تمرین‌ه بود. این موضوع هم نشان می‌دهد که صاحب اثر در این مدت اثر خود را نقد کرده، به انتقادات دیگران بها داده تا چنین نتیجه‌ای حاصل شده. درس دیگری که از صاحب اثر گرفتم این بود که نمایش حاضر پس از ماه‌ها تمرین حاصل شده و من می‌دانم در این مدت چه صاحب اثر و چه گروه با سختی‌های زیادی دست و پنجه نرم کردند ولی کم نیاوردند و ادامه دادند و ایده‌های خود را روز به روز بهتر کردند و نتیجه‌اش را هم دیدند و برای یادگرفتن این درس‌ها از دوست عزیزم ممنونم.در کل برای صاحب اثر، دوستم، مهلا بهترین آروزها را دارم و همین طور برای مایی که سرمان برای هنر درد می‌کند، آرزو می‌کنم هر روز بیشتر از دیروز درد بگیرد و خوب نشود و برای شگفتی هنر و برای درخشش چشمانمان هر روز بیشتر از قبل به جان هم بیفتیم و جان بیفزاییم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 20:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره نمایش جک نارن</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86-blntsgevseyx</link>
                <description>قرار بود روز پنجشنبه با علی به دیدن جک نارن بروم که علی روز قبلش گفت نمی‌رسد و نیامد. اما چون بلیت را علی گرفته بود، بلیت‌ها دست علی بود و من یادم رفته بود که به او بگویم بلیت‌ها را بفرست که زنگ زدم و پاسخ نداد و من هم از این ور و آن ور می‌پرسیدم که علی اگر بلیت‌ها را نفرستاد چه باید کرد که علی فرستاد و در باز شد و ما داخل سالن رفتیم و نور ما رفت و نور صحنه آمد.در این متن می‌خواهم علاوه بر این که به خود نمایش جک نارن بپردازم، نسبتی هم میان این اثر و نمایش مثلث برقرار کنم و مطابق با آن نتایجی بگیرم. ولی پیش از موضوع مذکور به خود جک نارن بپردازیم. جک نارن درباره ژنرال و سربازی هلندی است که موظف هستند از مرزهای هلند در برابر هجوم ارتش فرانسه محافظت کنند. اجرا به این شکل پیش می‌رود که گروهی با لباس و کلاه سفیدرنگ ژاپنی در انتهای صحنه اعمالی را انجام می‌دهند و همراه با این اعمال صدای شخصیت ژنرال پخش می‌شود، پس از پایان این قسمت چهار بازیگر به جلوی صحنه و پشت میزی قرار می‌روند و در آن جا بازیگردان عروسک‌ها می‌شوند. این رفت و برگشت تا پایان نمایش ادامه دارد. قبل از این که پیشتر برویم می‌خواهم درباره همین رفت و برگشت و نمایشنامه جک نارن بیشتر حرف بزنم.در بخش عمده نمایش به سرباز و ژنرال پرداخته می‌شود که زندانی ارتش فرانسه شده‌اند. چنان که بر همه عیان است، مسئله اصلی زندانی رهایی است. سرباز و ژنرال جک نارن هم اندک ایده‌هایی را برای رهایی مطرح می‌کنند اما برای انجام آن ایده‌ها حرکتی نمی‌کنند. در یک سوم پایانی نمایش می‌فهمیم که زندانی شدن ژنرال و سربازش کابوس ژنرال بوده و آن‌ها هنوز تا رسیدن ارتش فرانسه فرصت دارند تا این که باز نمایش جلو می‌رود و دوباره همان اتفاقاتی برای آنان تکرار می‌شود که ما در طول نمایش دیدیم و آنان در نهایت و در پایان نمایش دوباره زندانی می‌شوند. با تکرار این پیامد انگار سرباز و ژنرال در دور باطلی گیر کرده‌اند. ژنرال کابوس می‌بیند، کابوس محقق می‌شود، دوباره در کابوس محقق‌شده کابوس می‌بیند و ... . از آن جایی که اطلاعات داستان به خوبی در طول نمایشنامه تقسیم شده است، تعلیق در نمایش ایجاد می‌شود و ما می‌خواهیم بدانیم که در ادامه چه اتفاقاتی می‌افتد و با فهمیدن این که همه این اتفاقات دور باطلی است، حسی از کشف در ما به وجود می‌آید و راضی از سالن بیرون می‌آییم. هر چند که مای مخاطب در نهایت ناراضی از سالن بیرون نمی‌رویم اما این دلیلی بر عدم ضعف نمایشنامه نیست. جک نارن بدون هیچ منطق روایی مدام به ما رو دست می‌زند. ما ناگهان می‌فهمیم که همه چیز کابوس بوده و ناگهان می‌فهمیم که کابوس نبوده. یکی دیگر از ضعف‌های نمایشنامه جزئیاتی است که چندان کارکردی در نمایش ندارند. مثلا ایده اضافه‌کردن مردان ژاپنی و نریشن‌ها به داستان تقریبا هیچ استفاده‌ای ندارد. ولی راستش را بخواهید من می‌توانم وجود این جزئیات و همین طور رو‌ دست زدن‌های صاحبان اثر به مخاطبان را درک کنم.گروه جک نارن مدام در تلاشند تا فضای نمایش جک نارن را از یکنواختی خارج کنند و این کار را با تنوع عروسک‌ها، اضافه‌کردن بخش‌های بازی بازیگران و تنوع نور و ... انجام می‌دهند. به نظر می‌رسد که مسئله آن‌ها نه متن و کنش‌های متن بلکه اجراست. برای آنان مهم است که چگونه بتوانند بیشترین بازی ممکن را از عروسک‌ها و فضایی که در اختیار دارند، بگیرند. آن‌ها از طریق شوخی‌های کلامی و موقعیت‌هایی که با عروسک‌ها ایجاد می‌کنند، طنز به وجود می‌آورند و همین خنده‌هایی که از مخاطبان می‌گیرند، آنان را پای اثر نگه می‌دارد. (مثل شوخی با پتروس فداکار، مثل حسن تعلیل برای جک نارن و همین طور رفتارهای سرباز در برابر ژنرال) ولی همان طور که گفتم، این شوخی‌ها ضعف نمایشنامه را نمی‌پوشانند.با همه این اوضاف نمایش جک نارن تا به امروز همچون نمایش مثلث با استقبال مخاطبان مواجه شده و برای کسی که دوستدار نمایش کشورش است، مهم‌ترین سوالی که پیش می‌آید این است که دلیل موفقیت گروه مثلت و جک نارن چیست و آیا می‌توان الگویی برای آن پیدا کرد؟ به نظر من می‌شود، چنین کرد.به نظر من مهمترین دلیل موفقیت این گروه اولویت دادن به مخاطب است و شما می‌توانید این موضوع را از اسم‌ها و پوسترهای این گروه هم ببینید. مثلث که ما ابتدا آن را مثلَث می‌خوانیم و بعد می‌فهمیم، تلفظ صحیحش مثلِث است و اقتباسی است از نمایش مکبث، در ما پرسشی برمی‌انگیزد و تعلیقی ایجاد می‌کند که ما دوست داریم از آن سر دربیاوریم. این گروه با انتخاب دوباره اسم جک نارن که بخش‌های به هم ریخته کلمه نارنجک است، تلاش کرده‌اند تا دوباره این تعلیق را در مخاطب ایجاد کنند و با طراحی پوستر و المان‌های ژاپنی به این تعلیق افزوده‌اند. از طرفی وقتی مخاطب اجرا را می‌بیند، همه رازها کشف می‌شود و احساس نمی‌کند که سرش کلاه گذاشته‌اند. تفاوت دیگر گروه مثلث این است که هدف آن‌ها نه آگاهی‌بخشی به مخاطب و نه رساندن پیامی به آن‌هاست، گروه مثلث تنها می‌خواهند مخاطب خود را سرگرم کنند و این سرگرمی را از طریق ابزارهایی محقق می‌کنند که روایت و هنر در اختیار آنان گذاشته. به نظرم باز هم نیاز داریم به این گروه بپردازیم و از آن‌ها الگو بگیریم تا نمایش‌هامان پرمخاطب‌تر و ارزشمندتر شود. من که دوباره قرار است اواخر خرداد همراه با علی و کاوه به دیدن جک نارن بروم، به شما هم توصیه می‌کنم که دیدنش را از دست ندهید.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 11:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایش همت بلند جناب عالی</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-j2tzrh6sz1f1</link>
                <description>ساعت 7 بود و من مرکز شهر بودم و نمی‌خواستم به خانه بروم و می‌خواستم برای خودم بگردم که با خود گفتم چه کنم؟ و گزینه‌هایی که زیاد هم نبودند، در سرم زیر و رو کردم و به تئاتر رسیدم. گفتم بروم سالن هامون که همین نزدیکی‌هاست، تئاتری ببینم. صفحه تیوال هامون را دیدم و به تنها گزینه‌ام در آن ساعت رسیدم، همت بلند جناب عالی.همت بلند جناب عالی در همان توضیحات ابتدایی نمایشش نوشته که برنده و نامزد چندین جایزه در جشنواره تئاتر تهران شده و همین طور یکی از جایزه‌ها را در بخش لبخند جشنواره هم گرفته. در نتیحه من تماشاگر هم با همین پیش‌فرض‌هایی که در توضیحات ابتدایی نمایش برای تماشاگر می‌سازند، وارد سالن شدم. وارد سالن شدم البته با یک ربع تأخیر که کسی آمد و پوزشی خواست که مشکل سخت‌افزاری بود و حل شد و ما، تماشاگرانی که تعدادشان از بیست نفر تجاوز نمی‌کرد، پذیرفتیم و لبخند زدیم و نور ما رفت و نور صحنه آمد.همت بلند جناب عالی دکور جالبی داشت. کف صحنه شبیه کاشی‌های حمام بود. یک دوش با پرده انتهای صحنه سمت چپ قرار داشت و یک یخچال قدیمی سبزرنگ در انتها و سمت راست یک سینک ظرفشویی، یک چای‌ساز، یک صندلی کوچک و یک تلفن که همه اشیای صحنه در رنگ، تناسب بصری زیبایی داشتند و برای ما فضایی می‌ساختند که از همان ابتدا می‌فهمیدیم که مکان نمایشنامه کجاست. مدتی گذشت تا این که بازیگر مرد از در تماشاگران درآمد با تکه یخ بزرگی و آن را گذاشت جلوی صحنه و رفت و دستانش را شست و باز صابون برداشت و صابون را کناری گذاشت و دستانش را شست و ... . ناگهان از یخچال بازیگر زن هم بیرون آمد و پای یخ نشست و یخ را با انتهای چکشی می‌برید که یخ بریده نمی‌شد. خلاصه کنم که سرتان درد نگیرد. یک سری اتفاقات می‌افتاد که دلیلش چندان مشخص نبود و از همه مهم‌تر این که مسئله و موقعیت شخصیت‌ها هم مشخص نبود. در بین نمایش شخصیت‌ها می‌گفتند که اجاره خانه نداده‌اند و الان صاحبخانه می‌آید که مسئله مهمی است ولی شخصیت‌ها برای حل این مسئله چه می‌کنند؟ کاری نمی‌کنند. تنها گمان می‌کنند که آمدن تفاله چایی در سطح چای به معنای آمدن صاحبخانه است و او را به جای صاحبخانه می‌گیرند و می‌جوند و تفش می‌کنند. چرا این کار را می‌کنند؟ باز هم معلوم نیست. ولی من می‌خواهم به جای گفتن «معلوم نیست» یک احتمالی بدهم و آن احتمال این است که شاید شخصیت‌ها احمق باشند. حماقت شخصیت‌ها هم با نشانه‌های متن می‌خواند. شخصیت مرد برای شنیدن یک کلمه «قربونت برم» از زن فریاد می‌زند، خود را به زمین و زمان می‌زند. در حالی که در آن موقعیت گفتن این عبارت دردی از کسی دوا نمی‌کند. در قسمتی دیگر می‌خواهند به املاکی بروند و پنت هاوسی بخرند که صاحب املاکی می‌گوید:«قابل شما را ندارد. چهل تومان می‌شود.» و آن‌ها می‌گویند که اتفاقا پنجاه تومان دارند و در نهایت می‌فهمند معیار املاکی میلیارد است و معیار آن‌ها میلیون.بیایید با همین چند نشانه‌ای که آوردم حماقت شخصیت‌ها را قبول کنیم و این گونه از نمایشنامه دفاع کنیم که در صورت حماقت شخصیت‌ها عدم انسجام متن و رفتارهای بی‌ربط شخصیت‌ها قابل فهم می‌شود ولی باز چه مشکلی به وجود می‌آید؟ این که شخصیت‌ها اهمیت خود را از دست می‌دهند و دیگر تو نیازی نمی‌بینی آن‌ها را دنبال کنی. شغل شخصیت مرد بازیگری است و شخصیت زن مدام به او می‌گوید که او را اخراج کرده‌اند و نباید به این شغل فکر کند. اگر نمایش به درستی پیش رفته بود، من باید با شخصیت مرد همذات پنداری کنم و بپرسم که چرا او را بیرون کرده‌اند و برایش دل بسوزانم ولی الان می‌گویم که چون احمق بوده، او را بیرون کردند و اگر من هم بودم نه تنها از نمایشم که از هر کاری بیرونش می‌کردم یا به سازمانی معرفی‌اش می‌کردم که دستش را بگیرند و حداقل‌هایی برای او آماده کنند. اما حماقت زن از کجا می‌آید؟ چه کسی یخ را با دسته چکش می‌برد و اصلا چرا باید یخ را برید؟ و اصلا آن یخ به چه دردی می‌خورد؟ باز هم سؤال‌هایی که برای پاسخش به حماقت شخصیت زن می‌رسیم.حالا سؤال دیگری به وجود می‌آید. آیا حماقت شخصیت‌ها خنده بر لب می‌آورد؟ خیر! دیدن حماقت شخصیت‌ها رقت‌انگیز است تازه در همان اولین باری که آنان را می‌بینی و در ادامه حوصله‌سربر می‌شود. کافی است نگاهی به شخصیت‌های مهم کمدی مثل چارلی چاپلین بیندازیم. آیا شخصیت چارلی احمق بود؟ خیر! چرا که از مهم‌ترین مهلکه‌ها می‌گریخت. پس چرا ما به او می‌خندیم؟ برای این که مجبور می‌شد، برای حل مسائلش که بسیار سخت‌تر از توانایی او بودند، مذبوحانه تلاش کند و دست به هر اقدامی بزند. کافی است رینگ بوکس را در فیلم روشنایی‌های شهر به یاد بیاورید.در پایان به نظرم نمایش همت بلند جناب عالی به دلیل از هم گسیختگی متن و نبود موقعیت و شخصیت‌پردازی به تلاش‌های نافرجام بازیگران برای نجات اثر می‌انجامد که آن هم در چنین فضایی نه تنها کمکی به کلیت اثر نمی‌کنند که از دیدی بدبینانه حتی به خودنمایی بازیگر تبدیل می‌شوند. برای گروه اجرایی همت بلند جناب عالی که در چنین شرایطی به کار هنری مشغول‌اند، اجراهای بهتر و پرتماشاگر آرزو می‌کنم و می‌دانم که از تجربه این نمایش توشه‌ها خواهند اندوخت.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 21:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره بندار بیدخش</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%B4-n8q9f0fdfegd</link>
                <description>درباره بندار بیدخشبندار بیدخش پیش از این که به طور عمومی اجرا برود، در فستیوال مکتب تهران ( که روزی خانه‌مان بود) اجرا رفته بود و ما شاگردان مکتب (که روزی هیئت نویسندگانش بودیم) دیده بودیمش و من از همان روز با اجرای بندار بیدخش مشکلاتی داشتم. آن روزها قرار بود که هر یک از بچه‌های هیئت تحریریه مکتب نمایشی از فستیوال را انتخاب کند و متنی درباره آن بنویسد. من هم که خوشبختانه یا متاسفانه همه چیز را جدی می‌گیرم، نشستم و متن بلندبالایی درباره بندار بیدخش نوشتم. ولی گردون به گونه دیگری گشت و آن ایده‌ها و آرمان‌ها به جایی نرسید و متن من در حافظه لپ‌تاپم کپک زد و به دیدگان مخاطبی نرسید. با این حال همیشه می‌شنیدم، گروه بندار بیدخش به دنبال سالنی برای اجرا می‌گردند و منتظر اجرایشان بودم که این انتظار به سر رسید و بندار بیدخش در سالن کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه رفت. من به مهرنوش از بچه‌های هیئت تحریریه آن روزهای مکتب و یکی از دوستانم سپردم که هر وقت خواست برود و نمایش را ببیند، ندایی هم به من بدهد. مهرنوش هم گفت سه شنبه می‌رود و من نگاهی به صندلی‌های کم تعداد سالن انداختم که زود پر می‌شد و یکی از آن‌ها را انتخاب کردم و دیگر نتوانستم به کاوه و علی بگویم که از همین جا از این دو دوست عزیزم معذرت می‌خواهم. روز مقرر مهرنوش و خواهرش آمده بودند و روی سکویی سنگی نشسته بودند و مرا دیدند و با هم خوش و بش کردیم و جان افزودیم تا این که درها باز شد و به سالن رفتیم. نور ما رفت. نور صحنه آمد.نمایشنامه بندار بیدخش دو شخصیت دارد، بندار و جمشید. بندار وزیر و دانشمندی است که از طریق دانشش به جمشید جام جهان‌نمایی بخشیده و جمشید از ترس این که نکند بندار چنین جامی برای مخالفانش هم بسازد، او را زندانی کرده. ما از جایی نمایش را دنبال می‌کنیم که بندار در زندان جمشید است و جمشید در تخت پادشاهی. و انگار تک گویی بندار و جمشید در این دو مکان مختلف قیچی شده و لا به لای هم قرار گرفته. این مختصری از موقعیت نمایشنامه.نمایشنامه بندار بیدخش برای اجرا نمایشنامه سختی به نظر می‌رسد. بیشتر این سختی هم به زبان متن برمی‌گردد. برای یک گروه اجرایی این سختی از دو جهت قابل بررسی است یکی این که بازیگران باید تلاش کنند که متن را درست بخوانند و دوم این که به گونه‌ای بخوانند که مخاطب بتواند از آن سر در بیاورد و در اجرا گم نشود. راستش را بخواهید به نظرم گروه اجرایی بندار بیدخش هر چند که در بخش اول سربلند بیرون آمده‌اند اما در بخش دوم ضعف‌هایی اساسی دارند. در واقع هر چند که بازیگران از پس بیان متن برمی‌آیند اما گویا این دغدغه در ذهن کارگردان بوده که نکند مخاطب متن را تحمل نکند و خسته شود. در نتیجه کارگردان تلاش کرده مجموعه‌ای از تکنیک‌ها را در غافلگیری مخاطب استفاده کند تا او را به اجرا برگرداند و از یکنواختی متن جلوگیری کند که از این تکنیک‌ها می‌توان به پخش کاغذهای کوچک در میانه اجرا توسط بندار اشاره کرد یا بازشدن ناگهانی در. همین طور استفاده از نورهایی که پیشتر منطق آن‌ها برای ما ساخته نشده و به یک باره زمانی که اتفاق مهمی پیش می‌آید، نور قرمز می‌آید و وقتی تضاد دو شخصیت نمایش داده می‌شود، به روی بندار نور آبی و به روی جمشید نور قرمز تابیده می‌شود تا تنوع بصری در صحنه به وجود بیاید و اجرا از حالت یکنواختی خارج شود.اما به نظرم مجموعه این تکنیک‌ها چندان کمکی به رفع مشکل نمی‌کند ولی چرا؟ دلیل اصلی این است که اجرا به ما هیچ کمکی در فهم مسئله‌های شخصیت‌ها نمی‌کند و در یک نمایش آن چیزی که مای مخاطب را در صحنه نگه می‌دارد، تعلیقی است که ما برای فهمیدن عاقبت شخصیت‌ها و چگونگی مواجهه آن‌ها با مسائلشان حس می‌کنیم. اما گروه اجرایی از همان ابتدا این تعلیق را از بین برده. جمشید از همان ابتدای نمایش عصبی و آشفته و در آستانه نابودی است و بندار با سری بالا دور جمشید می‌گردد و دیالوگ می‌گوید و این صحنه و نورهایی که به روی جمشید و بندار تابیده می‌شود برای ما یادآور همان کلیشه‌ای است که دانشمندان در این مرز و بوم خیری نمی‌بینند و همواره پادشاه متفرعنی هست که این دانشمندان را زجر دهد. ولی نمایشنامه بندار بیدخش بسیار پیچیده‌تر از این جمله کلیشه‌ای است. اگر نمایشنامه را بخوانید. بندار و جمشید مسئله دارند و نسبتشان با این مسائل و همین طور نسبتشان با یکدیگر مدام در حال تغییر است. همین طور آن‌ها در وضعیت متعارضی هستند که باید تلاش کنند تا آن را بفهمند. جمشید در اوج قدرت خود فهمیده که این قدرت از او نیست و این آگاهی ته دل او را خالی کرده. با این حال جمشید در دیالوگ‌هایش به خود یادآوری می‌کند که او بوده که دستور ساخته‌شدن جام جهان‌بین و همه اقدامات بندار را داده و اعتبار این ساختن‌ها باید برای او باشد. از سوی دیگر بندار دانشمندی است که فهمیده دانش به او خیانت کرده و به احتمال زیاد عامل قتل او هم خواهد بود. بندار هم در دیالوگ‌هایش با این مسئله دست و پنجه نرم می‌کند که اصلا فایده دانش چیست؟ و اگر دانش صرفا منجر به رنج کشیدن می‌شود چه فایده‌ای دارد؟ این‌ها موقعیت‌های بسیار جذاب و نفس‌گیری هستند و ما هم دوست داریم ببینیم که آیا جمشید می‌تواند خود را قانع کند که بی بندار هم قدرتمند است یا آیا بندار به نتیجه می‌رسد که دانش راه رستگاری است یا عامل رنج آدمی؟ ولی همان طور که گفتم در اجرا هیچ کدام از این مسائل به چشم نمی‌آیند چرا که جمشید از همان ابتدا قافیه را باخته است و بندار هم به جایگاهی که دارد زیادی مطمئن است و ما از طریق میزانسن‌ها و بدن بازیگرها این اطمینان و شکست را پیش پیش می‌فهمیم و به همین دلیل آن تعلیقی که از آن سخن گفتم، از میان می‌رود..بد نیست درباره طراحی صحنه هم بگویم که به نظرم اشیای صحنه چندان به کار اجرا نمی‌آیند و من دلیل وجودشان را در صحنه نفهمیدم. مثلا آن آینه‌های کوچک روی سقف نشان دهنده چه چیزی بودند یا چه فضایی را می‌ساختند. طناب‌هایی که از زمین به سقف وصل شده بود و آن صندلی وسط صحنه که اول پارچه‌ای قرمز رویش بود و بعد آن پارچه برداشته شد و روی شانه جمشید گذاشته شد چه بود؟ باز هم دلیل آن را نفهمیدم.خلاصه که به نظرم نمایش بندار بیدخش سرشار از چالش‌های جذابی برای گروه اجرایی بوده و مواجهه با این چالش‌ها نتیجه‌ مبارکی چون یادگیری دارد. امیدوارم دوستان عزیزم از شب‌های یاقیمانده اجرا لذت ببرند و از تجربیات این نمایش بهره‌ها ببرند و اجراهایی از آن‌ها ببینیم که انگشتمان به دهانمان بماند.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 21:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نمایش کالیگولا</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%A7-frmodh7v7vo5</link>
                <description>کالیگولا را با علی دیدم. با هم به سالن قشقایی رفتیم و روی سکوی سفیدرنگ دایره‌ای شکلش نشستیم که دیدم علی بلند شد و سلامی گرم کرد. من هم بلند شدم و سلام کردم و علی معرفی کرد که:«امیر، سپهر؛ سپهر، امیر» خلاصه از همین سلام و علیک ابتدایی بحث جان گرفت و به تئاتر و تئاتردیدن و قیمت بلیت و ... کشید و از هر دری سخن رفت تا این که درها باز شد و من و علی در ردیف پنجم سر جایمان نشستیم. نور ما رفت و نور صحنه آمد.برعکس همه نوشته‌هایم می‌خواهم حرف آخر را اول بگویم و پس از آن موضوع را بررسی کنم. به نظرم نمایش کالیگولا موقعیتی بر صحنه نمی‌سازد. اما چرا و منظورم از موقعیت چیست؟ موقعیت زمانی پیش می‌آید که شخصیتی با مسئله‌ای مواجه می‌شود و تلاش می‌کند تا آن مسئله را حل کند. نمایشی که ما هم در صحنه می‌بینیم به خودی خود چندان تلاشی برای معرفی شخصیت‌هایش و همین طور مسئله‌ای که در آن قرار دارند، نمی‌کند. نمایش کالیگولا بر اساس دو نمایش ریچارد سوم از شکسپیر و همین طور کالیگولای آلبر کامو ساخته شده است. به این صورت که بریده‌ای از نمایش‌ها در لابه‌لای یک دیگر قرار گرفته‌اند و اگر شما نمایش‌های ریچارد سوم و کالیگولا را نخوانده باشید، بسیار بعید است که از موقعیت‌های آن سر دربیاورید. ولی بیایید با نمایش همراهی کنیم و بگوییم که این موضوع نه ضعف نمایش که بلکه خواست صاحب اثر است. در واقع صاحب اثر می‌خواهد نسبتی میان اثر خود با آن دو نمایشنامه ایجاد کند و از طریق این نسبت با توجه به خوانش ویژه خود از این دو نمایشنامه معنا یا حس تازه‌ای بر روی صحنه خلق کند اما واقعا چنین اتفاقی می‌افتد؟ برای این که این موضوع را بیازماییم باید مختصری به نمایشنامه کالیگولا و ریچارد سوم بپردازیم. در ابتدا کالیگولای آلبر کامو.کالیگولا درباره پادشاهی رومی به همین نام است که روزی معشوقه خود را از دست می‌دهد و از آن روز تصمیم دیگری برای اداره کشور خود می‌گیرد و خلق و خویی تازه پیدا می‌کند. او زیردستان خود را با دلایل مختلفی می‌کشد و به جان و مال بستگانشان تعرض می‌کند اما چرا چنین کند؟ پاسخ مبسوط به این پرسش چندان در اقتضای متن حاضر نیست ولی به کوتاه‌سخن کالیگولا با از دست‌دادن معشوقه‌اش به بی‌اعتباری زندگی پی برده است و حالا که فهمیده زندگی تا چه حد بی‌اصالت‌، ناپیدار و بیدون هیچ حقیقتی است، چرا باید به منطق برساخته دیگران و اطرافیانش بها دهد؟! چرا نباید خود منطق زندگی خود را بسازد و به دیگران تحمیل کند؟! کالیگولا در جهان خود این ایده را با زندگی‌اش آزمایش می‌کند. حالا برسیم به ریچارد سوم.ریچارد سوم شاهزاده‌ای است با مشکلات ستون فقرات که هم پشتش ‌برآمده است و هم نمی‌تواند به درستی راه برود. او تصمیم می‌گیرد که نردبان قدرت را یکی یکی طی کند و به پادشاهی برسد. در این راه هم البته با سدهای مخلفی روبه‌رو می‌شود اما در هر صحنه با شناختی که از مسئله خود دارد، می‌تواند بر مشکلش غلبه کند و پیش برود.چنان که در همین دو خلاصه گفتم، کالیگولا و ریچارد سوم در یک موقعیت قرار دارند و در این موقعیت مسئله‌ای دارند که باید آن را حل کنند با این وجود یک تفاوت بسیار مهم هم با هم دارند. ریچارد سوم از طریق خدعه و نیرنگ تلاش می‌کند که به قدرت برسد اما کالیگولا از پیش به قدرت رسیده و می‌خواهد زندگی را برای خود بازتعریف کند و هر چند که ریچارد سوم با نیرنگ قصد خود را پیش می‌برد اما کالیگولا با وجود این که از نیرنگ قتل خود آگاه می‌شود ولی تصمیم به مجازات خائنان نمی‌گیرد چرا که مسئله او صرفا نگه‌داشتن قدرت پادشاهی‌اش نیست.حالا بیایید به نمایش کالیگولا برگردیم. در نمایش کدام یکی از این دو موقعیت انتخاب شده است؟ به نظر من هیچ کدام. ما در صحنه، کالیگولای دیوانه‌ای را می‌بینیم که می‌کشد، می‌خورد، می‌رقصد و هیچ فهمی از چرایی اعمال او نداریم. اصلی‌ترین دلیل آن هم این است که دیالوگ‌هایی در نمایشنامه اصلی که جهان او را برای ما آشکار می‌کند، حذف شده است. حالا ما مجبوریم با منطقی که از بیرون صحنه آوردیم، کالیگولا را بفهمیم و به چه پاسخی می‌رسیم؟ به این پاسخ که به نظر می‌رسد پادشاهی جانی و دیوانه بر نمایش حکومت می‌کند. سوال بعدی این است که این پادشاه جانی و دیوانه چه مسئله‌ای دارد؟ باز به نظر می‌رسد که هیچ مسئله خاصی ندارد، چون بی‌دلیل دیگران را مسخره می‌کند و می‌کشد. پس حالا که پادشاه مسئله‌ای ندارد، به نظر می‌رسد که زیردستانش باید مسئله‌ای داشته باشند. آنان از قساوت پادشاه به تنگ آمده‌اند پس باید کاری کنند. در نمایشنامه اصلی زیردستان به تنگ می‌آیند و تلاش می‌کنند که مسئله خود را به نحوی حل کنند اما در نمایش حاضر زیردستان هم برای حل مسئله خود گامی برنمی‌دارند. تنها تمسخرشدنشان احساسات مخاطبان را به نحوهای گوناگون برمی‌انگیزد.حالا ریچارد سوم کجای نمایش قرار می‌گیرد؟ کالیگولا در برهه‌هایی از نمایش، نمایش ریچارد سوم را می‌بیند. چرا؟ باز هم دلیل مشخصی در صحنه ندارد. اگر کمی فکر کنیم و پاسخی برای آن بیابیم، به این نتیجه می‌رسیم که به نظر می‌رسد، از آن جایی که سبک زندگی مشابهی در قتل و قساوت دارند، کالیگولا به شخصیت ریچارد سوم علاقه دارد ولی این علاقه به چه می‌انجامد؟ باز هیچ. ریچارد سوم راه خودش را می‌رود و کالیگولا هم راه خودش را می‌رود و اما پایان نمایش.در دو نمایشنامه مذکور، با مرگ شخصیت اصلی نمایشنامه تمام می‌شود ولی در نمایش حاضر باز هم معلوم نیست که چه اتفاقی می‌افتد. نه ریچارد سوم می‌میرد و نه کالیگولا و انگار دوباره نمایش با شیوه‌ای تند جلوی چشمان ما پخش می‌شود. اگر بخواهم این بخش را خلاصه کنم، می‌توانم بگویم که در نمایش کالیگولا موقعیتی در صحنه ساخته نمی‌شود و هر چند که شخصیت‌های کالیگولا و ریچارد سوم در نمایشنامه‌های اصلی شخصیت‌هایی به شدت فکور و باهوش و دغدغه‌مند هستند، در این جا جانیانی سفاک به تصویر کشیده می‌شوند. صاحب اثر نیز نمی‌تواند از طریق ارتباط با آن دو نمایشنامه از متن اصلی فراروی کنند. حالا سوال دیگری بپرسیم. پس اگر ما از موقعیت‌های صحنه را سر در نمی‌آوریم نمایش کالیگولا نمایشی خسته‌کننده و ملال‌آور می‌شود؟ به نظرم جواب این پرسش منفی است. حالا می‌پرسید چرا؟به دلیل غافلگیری‌های بصری و حرکت و تغییر مداوم صحنه. نمایش پر از حرکت است. پر از بازی با نور و رفت و آمد بازیگرانی که بسیاری از آن‌ها تجارب ابتدایی خود را بر روی صحنه می‌گذرانند. بازیگران نمایش بسیار منظم و دقیق در زمان مختص به خود سر جایشان می‌ایستند و نقش خود را ایفا می‌کنند. این تغییر مداوم فضا از طریق حرکت و نور و همین طور اجرای دو نمایش ریچارد سوم و کالیگولا بین یکدیگر باعث می‌شود که نمایش یکنواخت و کسالت‌آور نشود و تماشاگران هم آن را دنبال کنند. ولی همان طور که گفتم در نهایت نه موقعیتی ساخته می‌شود و نه شخصیتی و نه پایانی برای مسئله‌های نمایش.با همه این غرولندهای این متن که شیرینی ما مخاطبان هنر است، برای عوامل اجرایی گروه کالیگولا روزهای درخشانی را آرزو می‌کنم که مشخص بود، اجرایشان از پس جلسات فراوان تمرین به دست آمده است و امیدوارم که اجرایشان در روزهای بعدی پرتماشاگرتر و پرفروغ‎‌تر باشد و در اجراهای درخشان آتی به روی صحنه بروند.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 11:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نمایش کاما</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%A7-cyq0d3uh0nvt</link>
                <description>یادداشتی بر نمایش کامابرای دیدن نمایش کاما به چند نفر از دوستانم پیام دادم و هر کدام گیر و گرفتاری‌های خود را داشتند و نیامدند. در نتیجه خودم تنها راه افتادم. وقتی رسیدم به ایستگاه متروی همت نسیم روح‌نوازی می‌وزید، درختان پارک به آمدن نسیم می‌رقصیدند و محوطه سبز باغ کتاب خلوت بود. و من هم راه می‌رفتم و از نورهای زرد و سبز کناره راه حظ می‌بردم که آن نسیم روح‌نواز کار به دستم داد، گرده‌های شکوفه‌ها را به مجرای تنفسی‌ام راه داد و بینی‌ام خارید. حالا ساعت چند بود؟ هفت و ربع. اجرا چه ساعتی بود؟ هفت و نیم. و من فهمیدم که این خارش بینی نسبتی دارد با حساسیت فصلی‌ام و عطسه‌های پیاپیی که از راه می‌رسند و عطسه‌ها رسیدند. و من می‌ترسیدم که عطسه‌ها قطع نشوند و به نمایش نرسم و اگر رسیدم، مجبور شوم که بلند شوم و بروم. وسط نمایشی بیرون بروم که اجراگرانش از دوستانم بودند. ساعت هفت و نیم شد و مسئولان سالن به تماشاگران اجازه ورود دادند. من هم بلیتم را نشان مسئولان مذکور دادم. مسئول سالن که بلیت من را دید، گفت:«جای شما در صندلی خالی بین آن خانم و آقاست ولی من به شما پیشنهاد می‌کنم که در سوی دیگر سالن بنشینید که دید بهتری دارد.» من هم گفتم احتمالا صندلی من را می‌خواهند بدهند به از من بهتر و در حالی که چندان در دل راضی نبودم، پیشنهادش را پذیرفتم و نشستم کنار آقایی با رگ دست بیرون‌زده مردانه، با کت چرمی قهوه‌ای رنگ، موهایی آراسته شانه‌زده و خالکوبی کوچکی بر گردن. کنار آن آقا هم دختر خانمی بود با مژه‌های بلند، رژ لبی صورتی، بینی عروسکی و موهای دم اسبی طلایی. آن آقا به گمانم آمریکانوی سردی داشت که به دفعات از آن می‌نوشید. حالا شما فکر کنید که هم عطسه‌های من در صدد بیرون آمدن بودند و هم به جایم اعتماد نداشتم و هم کسی کنارم نشسته بود که مدام می‌نوشید و هورت می‌کشید. باری نور ما رفت و نور صحنه آمد.نمایش کاما درباره زنی است که استاد یکی از رشته‌های علوم انسانی است و در رشته تخصصی خود نام و جایگاهی دارد. او مبتلا به سرطان شده و چنان که خود در ابتدای نمایش می‌گوید، با پایان نمایش از دنیا خواهد رفت. ما در طول نمایش وضعیت او را در جدال با موقعیتی که در آن قرار دارد می‌بینیم. در سوی دیگر نمایش، کادر درمان هستند که موظف‌اند مریض خود را تا ثانیه‌های آخر زندگی‌اش تر و خشک کنند. ما در نمایش به صورت کلی زن را در سه فضای مختلف می‌بینیم که در طول نمایش تکرار می‌شوند. اولی مواجهه زن با کادر درمان است. دومی مواجهه زن با خودش و همین طور با خاطراتش. سومی مواجهه زن با تماشاگر. هر کدام از این فضاها هم وجوهی از شخصیت زن و وضعیتش را برای ما به تصویر می‌کشد. زمانی که ما زن را در مواجهه با کادر درمان می‌بینیم. می‌فهمیم که او به چه اندازه تنهاست. او در برابر کادر درمان نه انسانی که دارای احساساتی لطیف است که انگار وسیله‌ای است در کنار دیگر وسایل بیمارستان. حتی در میان دیالوگ‌ها کادر درمان به شخصیت اصلی می‌گویند که از او برای تحقیقاتشان در تأثیر شیمی‌درمانی استفاده می‌کنند. مواجهه بعدی، مواجهه شخصیت اصلی با خودش است. و به نظرم در این جاست که نمایش موقعیت جالبی را به تصویر می‌کشد. برای این که بتوانم این موقعیت را به خوبی توضیح بدهم، بهتر است که دوباره برگردیم و صحنه را مرور کنیم.شخصیت اصلی ما پژوهشگری است که به دلیل آشنایی عمیق او با ادبیات و فلسفه دانش بسیاری از انسان، عواطفش و روابطش با دنیای پیرامون دارد و به دلیل همین شناخت در برابر دیگران شخص قدرتمندی شناخته می‌شود. حالا همین فرد در هشتمین مرحله شیمی درمانی است و انسان‌ها، دیگرانی که به نظرش می‌رسد، شناخت عمیقی از آن‌ها دارد، با او همچون موش آزمایشگاهی برخورد می‌کنند، همچون موجود متعفنی که باید تمیزش کرد، چیزی اضافی که کار ایجاد می‌کند و جلوی استراحتشان را می‌گیرد. در چنین موقعیتی شخصیت چه می‌کند؟ به نظرم نمایشنامه‌نویس بهترین تصمیم را برای پیشبرد متنش انتخاب می‌کند. شخصیت ما به نقطه قوت خود یعنی دانشش پناه می‌برد و به خود مذبوحانه می‌بالد که دیگرانی که او را متعفن می‌پندارند، چه قدر به این دانش جاهلند. این مواجهه در ادامه تبدیل می‌شود به مسئله اصلی شخصیت و همین طور مسئله اصلی متن که مای تماشاگر پس از اجرا هم می‌توانیم به آن فکر کنیم. منظورم از مسئله هم همین پرسش است که آیا شخصیت می‌تواند با این دانش همه ضعف‌های خود از جمله ترس از مرگ و تنهایی را تحمل کند یا نه و اگر نمی‌تواند پس به چه دردی می‌خورد؟سومین مواجهه، مواجهه شخصیت با تماشاگر بود و راستش را بخواهید به نظرم نقطه ضعف اجرا بود. هر چه قدر که من تلاش می‌کردم که در طول اجرا به شخصیتی که در طول اجرا ساخته شده بود، نزدیک‌تر شوم. ارتباط با تماشاگر باعث می‌شد که دوباره از نمایش دور شوم و نسبت به نمایش احساس بلاتکلیفی کنم. البته شاید بتوان از این ارتباط با تماشاگر کارکردی برای کلیت نمایش یافت. اگر برخی از تماشاگران از اجرا قطع می‌شدند، این روش می‌توانست به برگشتن تمرکز آن‌ها به صحنه کمک کند ولی همچنان که گفتم، برای منی که در دنبال‌کردن نمایش مشکلی نداشتم، به نمایش آسیب می‌زد. و البته به نظرم مواجهه با تماشاگر چالش جذابی برای بازیگر هم بود. اگر یادتان باشد، گفتم که مسئول سالن به من توصیه کرد که در طرف دیگر صحنه بنشینم و از قضا توصیه درستی بود. تماشاگران در نمایش در دو طرف اجرا می‌نشینند و هر چند که تخت بیمارستان در ابتدا در وسط صحنه است اما با جلورفتن نمایش اندک اندک به یک سمت از صحنه متمایل می‌شود و من در موازات بازیگر اصلی قرار داشتم و به راحتی می‌توانستم صورتش را ببینم اما کسانی که در طرف دیگر سالن بودند، به نظرم چندان دید خوبی به بازیگر و اتفاقاتی که در صحنه می‌افتاد نداشتند که به نظرم این هم یکی از ضعف‌های اجراست. به هر حال من و آن آقای کت چرمی و آن دختر خانم درست در دید بازیگر اصلی بودیم و آن دو نفر هم گویا خسته شده بودند و گاهی ریز زیر می‌خندیدند و گاهی هم چشمانشان را می‌بستند. در یکی از برهه‌هایی که بازیگر تماشاگران را مورد خطاب قرار می‌داد، بازیگر در همان نقش خود رو به آن دختر خانم فریاد زد:«نظر شما چیه؟ های دخترم! خانومی که چشمات رو بستی؟!» به نظرم تجربه جالبی بود از برخورد یک بازیگر در اجرا با تماشاگرش. و در کل اتفاق جالبی می‌افتاد که گروه اجرایی می‌توانستند نظر خود را درباره تماشاگران اجرای خود در جایی بنویسند و این گونه ما هم بازخوردی می‌گرفتیم.به عنوان نکته پایانی هم بگویم که در عکس‌هایی که از نمایش منتشر شده، سر بازیگر اصلی طاس است ولی در نمایشی که من دیدم، بر سر بازیگر اصلی پارچه توری مانندی بسته شده بود که به نظرم با توجه به شخصیتی که در صحنه ساخته می‌شود، پوشاندن نشانه‌های بیماری از طرف شخصیت انتخاب بهتری است. در کل من نمایش کاما را دوست داشتم و آن را توصیه می‌کنم و برای عوامل اجرایی‌اش، دوستان عزیزم آرزوی موفقیت می‌کنم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 11:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بدن‌های سوخته، برای دنیاهای ویران، برای فلسطین</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86-wc7mj3t8yx4h</link>
                <description>«من بچه این انقلابم» پدرم می‌گوید. هنگامی که من با گلوی خشکیده صدایم را روی صدایش می‌آورم. هنگامی که مادرم با چشم غره می‌خروشد که بس است و برادرم با دهانی پر از لقمه‌های ناجویده ناهار پوزخند می‌زند. من از تک و تا نمی‌افتم: «که چه ربطی دارد؟» و باز با زبان بی‌زبانی می‌افزایم که به جای کشیدن بالا به پایین انگشت شست دستت بر صفحه گوشی، سبابه‌ای به زبان تر کن و کتاب ورق بزن. آن سر و صداهای ناساز گوشی‌ات کلاه گشادی است، بر سر مردم ما. وقتی دور ملتی دیوار می‌کشند، آبش را می‌بندند، برقش را قطع می‌کنند‌، حق دارد، برآشوبد. حق دارد، بستیزد. اکنون بر عهده ماست که صدا روی این سر و صداها آوریم و از حق این ملت دفاع کنیم. پدرم می‌گوید، «من بچه این انقلابم» و می‌افزاید، «ما سالیان سال گوش خود را به آن سخنان که تو اکنون در دهان می‌گردانی، آکندیم. در پایان چه شد؟! جیب خالی تو. و آینده بی‌امیدت.» من این بار صدایم می‌لرزد و به زور آواز پدر نمی‌رسد که «چه ربطی دارد؟ اگر صدای کسی را نشنوی، اگر او را نبینی. بر می‌آشوبد. می‌ستیزد. حق هم دارد.» گفت‌و‌گویمان، جروبحثمان، دادوهوارمان آنگاه پایان می‌یابد که چشم‌های پدر برای چرت ناهار گرم می‌شود و بر تخت می‌خوابد. آنگاه که مادر هنوز چشم غره می‌رود و برادر لقمه‌های جویده و ناجویده‌اش را قورت می‌دهد، من به اتاقم می‌روم. می‌نشینم و می‌اندیشم.من در اتاقم، در تختم لم می‌دهم و انگشت شست دستم را از پایین به بالا بر صفحه گوشی می‌کشم که بیینم چند نفر را در بمباران پیش کشتند و با فروریختن بیمارستان رسانه‌ها چه گفتند. تا آن روز که به خبری رسیدم که جوانی در پیشه خبرنگاری، هم سن و سال من و بی‌گمان شیفته نوشتن، نوشته:«خدا لعنت کند شما را که خاموشید و ما را در خروش بمب‌ها تنها گذاشتید. من می‌مانم در خانه‌ام، در آخرین ثانیه‌های عمرم، با نفرینی بر لب برای شما.» و خواندم که این پیام آخرین نوشته‌اش بوده. ناگاه خودم را به جای او دیدم که گوشی در دست دارم، در ویرانه‌ای خانه‌نما، با خروش بی‌پایان بمب‌ها. نه می‌توانم دادی بزنم، نه برای بمب‌ها آغوشی بگشایم تا مگر در خانه خانواده عمویم، دایی‌ام، عمه‌ام، خاله‌ام نخورد که دختر خاله نوزادم هنوز نیامده، در آتش نسوزد. گفتم اگر به جای او بودم چه می‌کردم که دیدم، در تخت گوشی در دست، لم داده‌ام. و خود را نفرین کردم. من به این اندیشیدم که با او چه نسبتی دارم تا آن روز چه می‌کردم؟من تماشاچی بودم. همه این روزها من تماشاچی بودم. منی که آمارها از بر می‌کردم و خبرها را جا نمی‌انداختم تا دربرابر پدر از تک و تا نیفتم، می‌ترسیدم که با دوستان فرنگ‌رفته‌ام از فلسطین سخن بگویم که نکند پیام‌هایمان دیده شود، میزبانانشان حساس شوند، برآشوبند و آنان را از سرزمین موعودشان به این سوی دنیا، به این سوی دنیایی که از آتش جنگ می‌سوزد، برگردانند. آنان نیز می‌ترسند. آنانی که روزهایی با شمال و جنوب جهانی و چپ و راست سیاسی گردن یکدیگر را خرد می‌کردیم، امروز یادی از این دوست تنهای در خانه‌افتاده افسرده نمی‌کنند که نکند، بحث در بگیرد و از احوال‌پرسی‌های پیش پاافتاده به جنگ و سیاست برسد و میزبانانشان پیام‌هایشان را ببیند و براشوبند و ... . راستش نخست از آنان دل‌چرکین می‌شدم و قلبم می‌گرفت که آن شور کجا و این سکوت کجا. اما دانستم که همه چیز به پرسش بزرگتری می‌رسد و آن عمر دنیاست.عمر دنیا را به اشتباه دانشمندان و اندیشمندان از روزی می‌دانند که به مه‌بانگی گیتی گسترده شده و پایانش را روزی که خورشید خاموش شود، روزی که ناگاه گیتی سترگ ما از گسترش پاره شود، روزی که به ناگاه سیارات و ستاره‌ها به نزد هم بیایند و نابود شوند. اما این پایان عمر دنیا نیست‌. پایان عمر دنیا روزی است که من دیگر نبینم. دیگر نشنوم. دیگر برانگیخته نشوم. دیگر نخورم. دیگر ننوشم. دیگر نفس نکشم. آن گاه که من در ژرفای سرد و تیره خاک خفته‌ام و جیفه‌خواران خاک پوست و گوشتم را با لذت و برای بقا خورده‌اند، دنیای من پایان یافته است‌ و مرا دیگر با گسترش گیتی، خاموشی خورشید، برهم‌خوردن سیارات و ستاره‌ها چه کار.پدرم می‌گوید «من بچه این انقلابم» و در اندیشه دنیای خود است و نگران دنیای من. پدرم زمانی عمر دنیا را فهمید که دانست، بار درخت امیدش که با شور نوجوانی‌اش آبیاری می‌کرد، تنها جسد از جبهه برگشته برادرش بوده و سکته پدرش و قامت دو تای مادرش. پدرم با زبان بی‌زبانی می‌گوید که من تنها نگران دنیای خود باشم. او صدا بر فراز صدایم می‌آورد و من همه‌ی زورم را آوازی می‌کنم بر سرش‌ و زیر چشمی به انتهای دنیای خود می‌نگرم. در زمانه‌ای که دنیاها آوار می‌شوند. در زمانه‌ای که بسیاری در اندیشه آبادی دنیای خویشند. من به دنیایم می‌نگرم که هر گام تاریک‌تر می‌شود. به دنیایی که گویی خورشیدش به خاموشی می‌گراید و از فرط گسترش در خطر پارگی است. من این دنیا را نمی‌خواهم.پ.ن: من این متن را یک ماه پس از ۷ اکتبر نوشتم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 10:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ناگزیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1-sglwxwyiiw3t</link>
                <description>نوشتن درباره اثری که هنرمندش را از نزدیک می‌شناسی، کار بسیار عجیب و جالبی است. به این دلیل، عجیب و جالب است که می‌توانی نسبتی میان شخصیت آن هنرمند با آثار قبلی و اثر فعلی او بیابی. در متن حاضر هم می‌خواهم درباره ناگزیر در دو بخش صحبت کنم. بخش اول درباره خود نمایش و بخش دوم درباره نسبتی که میان صاحب اثر، امید و اثر، نمایش ناگزیر وجود دارد.من نمایش را در اولین روز اجرا دیدم. در صحنه تختی بود و رخت‌آویزی و بازیگران در دو سوی مختلف صحنه نشسته بودند. و اولین تصویری که از آن‌ها می‌دیدیم، مردی بود که با لباس و شلواری اتوکشیده نشسته بود و آرام آرام غذا می‌خورد و زنی که در سوی دیگری بود و به غذا لب نمی‌زد. موقعیت صحنه هم درباره بازجو و یک زندانی بود. بازجو هم چنان که شغلش اقتضا می‌کند، می‌خواست به اطلاعاتی دست یابد و زندانی هم به این درخواست تن نمی‌داد. نور در طول اجرا هیچ تغییری نمی‌کرد و صدای چکه‌های منظم آب شنیده می‌شد. پیش از این که پیشتر برویم، کمی از ویژگی صحنه بگویم.به نظرم گروه اجرایی در انتخاب وسایل روی صحنه و همین طور لباس بازیگران بسیار مناسب عمل کرده بودند. در همان شروع نمایش ما از طریق وسایل و لباس‌ها می‌فهمیدیم که احتمالا صحنه یک اتاق در زندان است و نسبت میان دو شخصیت روی صحنه نیز مشخص می‌شد. صدای چکه‌های آب هم روی همین فضاسازی تأکید می‌کرد. در نتیجه امکانات اجرایی که از آن نام بردم، نه مخل اجرا که اتفاقا کمک‌کننده بودند. حالا برسیم به دیالوگ‌ها و نمایشنامه.صحنه‌های بازجویی کلیشه‌هایی در دنیای نمایش دارد. بازجویی که فریاد می‌زند، زندانی را شکنجه می‌کند و زندانی زخم‌خورده‌ای که خسته و خونین در برابر همه این فشارها در حالی که چشمانش از اشک پر شده و بغض راه گلویش را گرفته، مقاومت می‌کند و دم بر نمی‌آورد. اما در اجرای ناگزیر صاحب اثر بر ضد همه این کلیشه‌ها حرکت می‌کند. هم بازجو آرام و متین است و هم زندانی. هر دو هدفی دارند و گام به گام و با سخنانی سنجیده سعی دارند که اهداف خود را جلو ببرند. در این جا صاحب اثر به درستی از طریق کلمات تضاد میان شخصیت‌هایش را نشان داده و از طریق همین تضاد نمایشش را جلو می‌برد. مثلا در جایی شخصیت زن می‌گوید:«نگفتم.» و شخصیت مرد می‌گوید:«می‌گی.» از طریق همین دو کلمه ساده نسبت میان دو شخصیت مشخص می‌شود. شخصیت زن زندانی هم چندان پا بسته نیست. اگر بازجو از خانواده زن می‌پرسد، زن در مقام پرسشگر نیز از خانواده بازجو می‌پرسد و این چنین دیالوگ به دیالوگ وزنه قدرت میان دو شخصیت جابه‌جا می‎شود. اما با همه این ویژگی‌های مثبت اجرای ناگزیر از مشکلاتی هم رنج می‌برد.هر چند که در نوشتن دیالوگ‌ها دقت بسیار زیادی شده است، اما دیالوگ‌ها نمی‌توانند داده‌ای درباره شخصیت‌ها یا مکان و زمان اجرا به ما بدهند. ما هر چند از طریق نشانه‌هایی می‌فهمیم که مکان نمایش ایران است ولی زمان آن مشخص نیست. همچنین نمی‌فهمیم که شخصیت زن دقیقاً چه عقیده‌ای دارد که به زندان افتاده و چرا بر خواسته خود پا می‌فشرد. همچنین از اعتقادات بازجو و ویژگی‌های اخلاقی او هم اطلاعاتی پیدا نمی‌کنیم. حالا شاید شما بگویید که مگر چه اشکالی دارد، باز هم دو شخص روی صحنه می‌توانند به عنوان تیپ بازجو و زندانی نمایش را جلو ببرند.مشکل اصلی جایی پیش می‌آید که نشانه‌هایی که از دیالوگ‌ها برمی‌آید و همین طور لباس و ظاهر شخصیت‌ها این حس را در ما به وجود می‌آورد که صاحب اثر اتفاقا عمدی در این عدم تعیین زمان، مکان و شخصیت‌ها دارد و اتفاقا می‌خواهد شعاری بدهد و آن شعار این است که رابطه بازجو و زندانی در دو برهه مختلف تاریخ ایران هیچ تفاوتی با هم ندارد. حالا این شعار چه مشکلی دارد؟فارغ از این که ما چه رویکردی به این گزاره داشته باشیم، برآمدن این شعار از دل یک اثر باعث می‌شود که ما به عنوان یک مخاطب نتوانیم در یک اثر کنکاش کنیم. منظورم از کنکاش این است که از چرایی کنش یک شخصیت بپرسیم و حتی پس از اجرا به این چرایی فکر کنیم و به کشف‌هایی تازه درباره شخصیت و اثر برسیم و سر شوق بیاییم. اما در نمایش ناگزیر اگر بپرسی که چرا شخصیت مرد با توجه به پوشش خاص خود چنین تسلطی به متون مقدس دارد و تسلط به متون مقدس چه ارتباطی با فضای بازجویی از یک زندانی دارد؟ تنها به شعاری می‌رسی که پیشتر از آن گفتم. برای آن که مشکلی را که از آن سخن می‌گویم با دقت و وضوح بیشتری تشریح کنم، از فیلم «مرگ و دوشیزه» استفاده می‌کنم که آن هم اقتباس از نمایشنامه‌ای است و موقعیتی دارد شبیه به موقعیت ناگزیر. در فیلم مرگ و دوشیزه جای زندانی و بازجو عوض می‌شود. ما هم به طور دقیق مکان نمایش را می‌شناسیم و هم زمانش را و هم اطلاعاتی درباره تک تک شخصیت‌ها به دست می‌آوریم. مثلا می‌فهمیم که شخصیت بازجو پزشک است، به شوبرت علاقه دارد و همین طور زن و بچه دارد. می‌فهمیم شخصیت شوهر زن، وکیل مجامع بین المللی است، هر چند انقلابی بوده ولی هیچ گاه زندانی نشده و اندکی هم ترسو و محافظه‌کار است. همین طور می‌فهمیم که شخصیت زن زندانی شده و شکنجه‌های طولانی پشت سر گذاشته و اکنون هم دچار افسردگی حادی است که می‌تواند قضاوت‌هایش را تحت تأثیر بگذارد. علاقه یک شکنجه‌گر که هم پزشکی حادق است و هم دوست‌دار موسیقی فاخر شوبرت، تعارضی به وجود می‌آورد که سوالی در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. مخاطب از خود می‌پرسد، به راستی خشونت چگونه در یک شخص به وجود می‌آید؟ نکند که علم و هنر به راستی نتوانند جلوی میل ویرانگر انسان را بگیرند؟ ایا می‌توان گناه شکنجه‌گر را نه گردن او بلکه گردن موقعیتی که در آن قرار گرفته انداخت؟  و ده‌ها پرسش دیگر که شما به عنوان مخاطب می‌توانید با هر بار خواندن نمایشنامه یا دیدن فیلم از خود بپرسید و به درک‌های متفاوتی برسید. حالا اگر این حرف را از من بپذیرید، می‌توانیم بپرسیم که «مرگ و دوشیزه» چه چیزی دارد که «ناگزیر» ندارد؟«مرگ و دوشیزه» انسان می‌آفریند. «مرگ و دوشیزه» موجودی می‌سازد با عواطف و نیازهای متعارض و این تعارض پرسش به وجود می‌آورد و از آن جایی که اثر درباره انسان‌هاست از یک منطقه مشخص در شیلی و از یک زمان خاص در زمان دستگیری پینوشه فراتر می‌رود و در هر نقطه دیگری از این جهان قابل بازسازی و بازخوانی است اما پای «ناگزیر» به دلیل تک‌بعدی بودن شخصیت‌های که فقط زندانی‌اند و بازجو بر روی زمین می‌ماند و راه را برای ما برای بازخوانی مجددش می‌بندد. این از بخش اول متن و اما بخش دوم.در بخش دوم می‌خواهم به جای کلمه نامأنوس صاحب اثر از دوستم نام ببرم، امید. من و امید وقت بسیاری با هم گذرانده‌ایم و گپ‌ها زده‌ایم و من از او متن‌ها خوانده‌ام. من دیدم که امید به مرور فهمید که زبان نمایشنامه‌هاش ترجمه‌ای است و به اهمیت و ظرفیت زبان پی برد. و دیدم که گلستان می‌خواند، خواندن تذکره الاولیا برایش جذاب شد و به ادبیات فارسی بیش از پیش توجه کرد. در این نمایش من پیشرفت شگفت‌انگیز او را در زبان دیدم. دیدم که با کلمات آهنگ ایجاد می‌‌کرد، دیدم که با تغییر دستوری کلمات بر روی صحنه کنش ایجاد می‌کرد و از این دیدن‌ها بسیار لذت بردم.همین طور من می‌دانستم که امید پیشتر علاقه به شخصیت‌هایی پرجنب‌وجوش و پرتحرک بر صحنه داشته و می‌دیدم که آرام آرام فهمیده که اگر حرکتی روی صحنه انجام می‌شود، باید دلالتی داشته باشد و تصمیم گرفته که شخصیت‌هایش اعمالی سنجیده انجام دهند. و من در روز اجرا با حرکات بازیگرها می‌دیدم که امید میل پیشین خود را سرکوب کرده و به خود اجازه داده که گزینه‌های بهتری برای پیشبرد اثر به ذهنش برسد و آن‌ها را اعمال کند.در کل که امید جان، دوست من از این که هنر برایت جدی است، از این که می‌جنگی، از این که خود را نقد می‌کنی، از این که در اعتقاداتت صادقی، با همه اختلاف نظرهایی که با تو دارم، به تو تبریک می‌گویم که به گمانم گام بلندی برداشته‌ای و از ته دلم آرزو می‌کنم که تماشاگران بسیاری آثارت را ببینند و بیش از پیش از ساختن لذت ببری.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 22:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نمایش بی‌پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-owprqfoltzld</link>
                <description>علی گروهی در تلگرام درست کرده بود و دوستان مشتاق تئاترش را جمع کرده بود تا در آن جا اجراهای دیدنی را به هم معرفی کنیم. یکی از گزینه‌ها بی‌پدر بود که پنج شش نفری داوطلب رفتن شدند و علی هم بلیت‌ها را خرید و چهارشنبه قرار دیدار گذاشتیم. اولین نفر کاوه به قرار رسید و بعد دور و بر ساعت پنج و نیم من به کاوه رسیدم و در میز بزرگ سوشیال کافه کنار هم نشستیم. بعد علی آمد، نه آن علی که بلیت‌ها را خریده بود و همیشه در متن‌ها هست، علی دیگری که تازه دوست شدیم و دوست قدیمی علی است. به همراه علی نیما هم آمد و ما از میز سوشیال کافه بلند شدیم و در میز چهارنفره نشستیم. گفتیم و گفتیم و از هر دری سخن رفت که پدرام هم آمد و دوباره از میز چهارنفره بلند شدیم و پشت میزی پنج نفره نشستیم. علی هم که گروهمان را درست کرده بود و به دلیل تنبلی و بی‌فعالیتی ما از گروه رفته بود، به جمعمان پیوست. طرفای یک ربع به 9 بود که به سمت مجموعه لبخند راه افتادیم. من پشت صف دستشویی مجموعه هنری لبخند مانده بودم و بچه‌ها دم در سالن منتظر من. من هم کارم راه افتاد و در دقایق پایانی به جمعشان پیوستم. با هم در سالن رفتیم. پدرام و علی و نیما در ردیف سوم نشستند و من و علی و کاوه کنار هم در ردیف چهارم نشستیم. حالا کدام علی کنار من نشسته بود؟ پاسخ را کامنت کنید. نور ما رفت و نور صحنه آمد.پیش از هر چیز درباره موقعیت نمایش بگویم که داستان نمایش درباره شنگول و منگول و حبه انگور خودمان است با این تفاوت که بزبزقندی دل به گرگ می‌سپارد و با هم پیمان ازدواج می‌بندند. با این تفاوت که گرگ از ازدواج قبلی خود پسری با نام گرگک دارد. حالا موقعیت چیست؟ گرگ‌ها گوشخوارند و بزها علفخوار، در نتیجه باید نیازهای خود را تعدیل یا به یکباره تغییر دهند تا بتوانند کنار هم زندگی کنند. گرگ‌ها باید علفخواری بیاموند و بزها باید به گرگ‌ها نزدیک شوند. صحنه نمایش هم خانه بزبزقندی بود و ما دو راه پله می‌دیدیم با دیواری سفید رنگ و نرده‌هایی بر روی راه‌پله‌ها و همین طور چراغ‌هایی که بازی با نور آن‌ها به ما حسی از تغییر شب و روز در صحنه می‌داد. همین طور در طراحی لباس هم تلاش شده بود که هر کدام از شخصیت‌ها از یکدیگر متمایز شوند. اما این نمایش علاوه بر لباس و دیالوگ از روش دیگری هم برای تمایز شخصیت‌ها استفاده کرده بود و این روش تأکید اصلی نمایش و می‌توان گفت که تجربی اصلی صاحب اثر هم بود. و آن چیزی نبود مگر حرکت.صاحب اثر کوشیده بود از طریق حرکت نه تنها تمایزی میان دو تیپ گرگ و گوسفند ایجاد کند که تلاش کند که هر کدام از شخصیت‌ها را هم از هم متمایز کند. به عنوان مثال بزها بدن لرزانی دارند، مایل به افتادن در گوشه‌ای هستند در حالی که گرگ‌ها سری رو به بالا دارند و استوار قدم بر می‌دارند. همین طور صاحب اثر کوشیده بود که حس شخصیت‌ها را نیز از طریق الگوهای تکرار شونده حرکتی نشان دهد. به عنوان مثال هر گاه که گرگ گرفتار می‌شد، دستش را به دیوار می‌چسباند و می‌گفت که مدت‌ها دستش روی دیوار گیر کرده، در ادامه شخصیت‌های دیگری هم از این الگو برای نشان‌دادن وضعیت خود استفاده می‌کردند. آن چه من درباره الگوهای حرکتی دو تیپ گرگ و گوسفند گفتم، صرفاً توصیفی کلی از حرکت آنان بود، مگرنه حرکت هر کدامشان جزئیات بیشتری داشت و به نظرم روی این جزئیات بسیار کار شده بود. همان طور که گفتم گرگ و بز برای این که کنار هم زندگی کنند، باید تغییری در رفتار و نیازهای خود ایجاد کنند. اینجا شخصیت‌های ما به جای این که صرفا گرگ یا بز باشند به ترکیبی از گرگ و بز می‌رسند. و همان طور که در ادامه گفتم تأکید اصلی نمایش برای نشان‌دادن شخصیت‌ها حرکت است. پس این بلاتکلیفی در چیستی شخصیت گرگ‌بز باید در حرکت نیز نشان داده شود، آن‌ها باید همچون یک گرگ‌بز حرکت کنند و این اتفاقی بود که در صحنه نیز افتاد. اتفاقا گرگ‌ها بیشتر می‌لرزیدند و می‌خواستند در گوشه‌ای بیفتند و بزها استوارتر شده بودند، همچنان که هر کدام هنوز آثاری از الگوهای حرکتی پیشین خود را همراه داشتند.اما به نظرم در این نمایش هم مشکلی بود. اگر به کامنت‌های زیر نمایش نگاه کنید، بسیاری از کندی اثر نالیده‌اند و میان ما که به نمایش رفته بودیم. کاوه و پدرام و نیما از ساعتی به بعد حوصله دیدن نمایش را نداشتند. راستش را که بخواهید من هم دقایق پایانی نمایش خسته شده بودم ولی این احساس خستگی در من و دیگران به چه چیزی برمی‌گردد؟ و آیا توضیح‌دادنی است؟ به نظرم می‌توان چرایی ملال تماشاگر را از اجرا توضیح داد.بیایید به همان موقعیتی برگردیم که از آغاز از آن حرف زده بودم. مامان بزی با گرگ ازدواج می‌کند. ما می‌توانیم بپرسیم چرا؟ ولی هیچ جوابی نمی‌گیریم. می‌توانیم این موضوع را بگذاریم به حساب شروع نمایش و بگوییم همه چیز از الان آغاز شده و اصلا به ما چه ربطی دارد که گرگی و بزی دل به هم ببازند. در ادامه گرگ تلاش می‌کند که شبیه به بزها شود. می‌توانیم بپرسیم چرا؟ باز هم به پاسخ درخوری نمی‌رسیم. بهترین پاسخ این است که شاید چون گرگ خیلی بز را دوست دارد، می‌ترسد او را از دست بدهد. هر چند که این پاسخ باز به پرسش اول برمی‌گردد ولی باز هم بیایید با اثر همدلانه برخورد کنیم. در ادامه بزبزقندی گرگک را تأدیب می‌کند تا شبیه به بزها رفتار کند باز می‌پرسیم چرا گرگک قانع می‌شود؟ باز به جوابی نمی‌رسیم چون مهمترین قسمت کنش پشت در بسته‌ای رخ داده که ما از آن بی‌خبریم. باز هم بیایید با اثر همدلی کنیم و بگوییم شاید بزبزقندی تراشه‌ای در سر گرگک گذاشته یا او را به مرگ تهدید کرده. در ادامه شنگول به سمت گرگ‌ها می‌آید و به آن‌ها می‌گوید که آن‌ها گرگ هستند و او بز است و می‌خواهد او را بخورند. این جا می‌پرسیم چرا وقتی شخصیتی وزنه قدرت را در اختیار دارد، بی‌دلیل می‌خواهد وزنه قدرت را برگرداند و حتی زندگی خود و همه دارایی‌اش را در برابر آن بدهد؟ راستش را بخواهید من هر چه فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم. می‌پرسید با این مواردی که برشمردم، می‌خواهم چه چیزی را نشان بدهم؟ اگر این روند را دنبال کنید، می‌بینید که در این نمایش کنش‌ها دلیل متقنی ندارند و روند سلسله‌وار آن‌ها به مرور مخاطب را از نمایش و داستان آن جدا می‌کند. تو به عنوان تماشاگر وقتی می‌بینی مهمترین اتفاقات صحنه، بیرون از دید تو رخ می‌دهند و چندان دلیل متقنی برای بروز آن‌ها نیست، پس برای چه باید آن را دنبال کنی؟! البته که صاحب اثر به عمد این کنش‌ها را که در سطح زبان و دیالوگ رخ می‌دهد، حذف کرده تا فرصت بیشتری برای مانور روی حرکت شخصیت‌ها ایجاد کند و به ما این الگوها را بشناساند ولی تآکید زیاد بر روی این الگوها هزینه بسیاری برای داستان و کنش‌های نمایش ایجاد کرده است.پایان نمایش هم ادامه همین روند معیوب است. بزی خودخوری کرده و نیمی از صورت خود را هم خورده که ما آن را به صورت خوابیده پشت یکی از درها می‌بینیم. چرایش که بماند ولی آن خون‌ها چیست که بر در و دیوار پاشیده می‌شوند که هیچ گونه دلیلی در صحنه برای آن وجود نیست. شاید تنها دلیل وجود این صحنه این است که صاحب اثر تلاش کند، به مخاطب شعاری بدهد تا او را از آن چیزی  دیده، راضی نگه دارد. البته که به نظر من این پایان و این تلاش نه تنها کمکی به اثر نمی‌کند که به کلیت آن ضربه می‌زند.از سالن که بیرون آمدیم ساعت یازده و نیم شب بود. نه مترو بود. نه بی‌آرتی بود و وقتی هم برای حرف‌زدن درباره اثر نداشتیم که من بتوانم نظر علی را هم در انتها بنویسم. کاوه برایم تاکسی اینترنتی گرفت و من هم دوستانم را در آغوش گرفتم و بدرود گفتمشان تا پشت در خانه نمانم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 18:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایش خانه وا ده</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D9%87-egwepqc9jcbx</link>
                <description>درباره نمایش خانه وا دهنمایش خانه وا ده مساوات را در مجموعه لبخند دیدیم با پدرام و کاوه و علی. کاوه جدا بلیت خریده بود و به من گفت که بیایم. من هم دیدم زمانش مناسب است، بلیت خریدم. پدرام هم خرید و علی که برای روز دیگری بلیت خریده بود، بلیت خود را عوض کرد و با ما آمد. با این حال من و کاوه و پدرام در صندلی‌هایی نزدیک به هم نشسته بودیم و علی آن طرف‌تر در ردیفی دیگر بود. پیش از شروع نمایش مسئولان سالن تماشاگران را راهنمایی می‌کردند که در صندلی خود بنشینند، همچون هر نمایش دیگری. ولی در این نمایش وظیفه دیگری هم داشتند، نگهبانی از خط سفیدی که دور تا دور صحنه کشیده شده بود و هر از چندگاهی تماشاگر آشفته‎ای به روی آن پا می‌گذاشت و صدای «آقا آقا» یا «خانوم خانوم» مسئولان سالن بلند می‌شد. به هر حال تماشاگران به سلامت نشستند و خط سفید با کمتری پاخوردگی ممکن همچنان سفید ماند. نور ما رفت و نور صحنه آمد.پیش از هر چیز، به روی صحنه رفتن کاری از مساوات بسیار اتفاق مهمی بود. پس از اتفاقاتی که شما از من آن‌ها را بهتر می‌شناسید، فضای هنری ایران تغییرات بسیاری کرده است. در آن برهه بسیاری از هنرمندان نامی عرصه نمایش دیگر حاضر نشدند تا کارشان به روی صحنه‌های عمومی برود. آیا بی کار ماندند؟ نه! برخی از آنان مهاجرت کردند، برخی رو به شیوه‌های دیگری از نمایش دادند و برخی هم همت خود را در تربیت هنرآموزان به کار بستند. بررسی این تحولات از نظر تخصصی در توان من نیست، هر چند روزی درباره مشاهداتم خواهم نوشت ولی در این جا جای ذکر همان مشاهدات هم نیست که مطلب ما درباره موضوع دیگری است. ولی این مقدمه کوتاه را گفتم که بگویم، مساوات هم از جمله همان هنرمندانی است که کوشید در این برهه به تربیت هنرآموزانی بپردازد که در طول شش ماهه اخیر اجراهای مختلفی را از آنان دیدیم. اجراهایی که می‌توان از میان آن‌ها به «به‌زور» و «بازسازی» اشاره کرد. «خانه وا ده» بازگشت خود استاد به صحنه بود و درس‌هایی داشت برای نوآموزان و شاگران خود استاد.نمایش «خانه وا ده» موقعیتی دراماتیک دارد. به این معنا که شخصیت‌های روی صحنه با مسئله‌ای روبه‌رو می‌شوند و می‌کوشند، به نحوی مسئله خود را پشت سر بگذارند. در هر قسمت از نمایش ما می‌بینیم که یکی از شخصیت‌ها به وجود واقعیتی که خانواده به آن اذعان دارد، مشکوک می‌شود و این موضوع مسائلی را پیش می‌آورد. این موقعیت نیز نه از طریق ارجاع به بیرون از صحنه که در خود صحنه شکل می‌گیرد. از طرف دیگر صاحب اثر چه در مقام نمایشنامه‎نویس و چه در مقام کارگردان تلاش می‌کند که شخصیت‌های متمایزی بسازد و آنان را به ما بشناساند. هر کدام از شخصیت‌ها زبان مختص به خود را دارند. شخصیت مادر انتهای همه سخنانش «نه؟» می‌گوید. پدر برخی از کلمات را دو بار تکرار می‌کند، «تو توی صورت برادرت عطسه عطسه کردی؟». مادربزرگ و پدربزرگ شوخی‌های تکراری خود را دارند و ... . تمایز شخصیت‌ها در زبان خلاصه نمی‌شود، آن‌ها لباس‌هایی کاملا متمایز از دیگری پوشیده‌اند. در نتیجه مساوات در طول اجرا هم به ساخت موقعیتش حساس است و هم به ساخت شخصیت‌هایش. از طرف دیگر اجرا و نمایشنامه در تم خود اشتراکاتی با هم دارند. موضوع اصلی نمایش درباره واقعیت و وانمود است و ما این وانمودکردن را در اجرا نیز می‌بینیم با وجود شخصیت‌هایی چون زن، دختر و مادربزرگ همه بازیگران مرد هستند و همین طور در گریم شخصیت‌ها برایشان ماسکی سفید کشیده شده که به نظرم تأکیدی است به نمایشی‌بودن رفتارها که تم اصلی نمایشنامه است. حالا که این همه درباره انسجام اثر و خوبی‌هایش گفتم با تمام احترام باید بگویم که من مشکلاتی با نمایش داشتم اما چه مشکلاتی؟ در یک جمله اگر بخواهم از دید مؤلف بگویم، به نظرم صاحب اثر دیدگاه خود را زیر سؤال نمی‌برد و اگر بخواهم از منظر اثر بگویم باید بگویم که از امکاناتی که موقعیت پدید می‌آورد، به خوبی استفاده نمی‌شود. حالا همه این‌هایی که گفتم یعنی چه؟نمایش از جایی شروع می‌شود که پدر برای خانواده هواپیمایی خریده و پسر بزرگ آن را نمی‌بیند. در حالی که همه برآنند که هواپیما قابل دیدن است. خانواده به خاطر جرم نابخشودنی پسر بزرگ تصمیم می‌گیرند که او را هم دیگر نبینند. پسر بزرگ بیکار نمی‌نشیند و تلاش می‌کند دیگرانی را هم با خود همراه کند. اعضای خانواده در اوقات فراغت با هم تنیس بازی می‌کنند با راکت و توپی نادیدنی. پسر بزرگ‌تر به دست برادر و خواهر کوچکتر خود راکت و توپ واقعی می‌دهد و آن‌ها را برمی‌انگیزد تا با او همراه شوند و به واقعیت ملموس تن دهند. آنان نیز به خصوص خواهر کوچکتر با نظر برادر همراه می‌شوند و راکت و توپ واقعی را به دست می‌گیرد. در این جای نمایش ما می‌فهمیم که گویی واقعیتی وجود دارد که اعضای خانواده نمی‌خواهند آن را ببینند. حالا می‌پرسیم چرا؟ و اگر خانواده هنوز اصرار دارد که واقعیت نادیدنی آن‌ها مطلوب‌تر از واقعیت ملموس پسر بزرگ است، باید برای توجیه عقیده خود استدلال محکمی بیاورند تا موقعیت به مرحله بعدی برود اما آنان چنین نمی‌کنند. آنان هیچ استدلالی ندارند و به نظرم در این جاست که به دلیل عدم تغییر نسبت میان پسر بزرگتر و خانواده نمایش تمام می‌شود و ما صرفا دست و پا زدن عده‌ای بی‌خرد را روی صحنه می‌بینیم که در حال فروپاشیدن هستند. راستش را بخواهید تطویل چیزی که مخاطبان از مدت‌ها قبل آن را فهمیده‌اند، کمی حوصله‌سربر است.در این جا مشکلات دیگری هم به وجود می‌آید. ما فهمیده‌ایم که دختر و پسر بزرگتر دیگر به واقعیت ملموسی که مای تماشگر هم آن را می‌بینیم، اعتقاد پیدا کرده‌اند اما در برخی از صحنه‌ها غذایی می‌خورند که نادیدنی است و حتی به میزی شک می‌برند که ما هم آن را می‌بینیم. این اتفاق باعث می‌شود، منطقی که در طول اجرا برای مخاطب ساخته شده از میان برود، بدون این که منطق جدیدی ساخته شود. همین موضوع باعث می‌شود که مخاطب بیندیشند که چرا صاحب اثر در انتهای صحنه چنین رودست‌هایی را به مخاطب می‌زند؟ تنها پاسخش به نظرم این است که مخاطب را غافلگیر کند و به او بگوید :«دیدی؟! اون چیزی که تو فک می‌کردی نبود.» ولی همان طور که گفتم این حربه نه تنها کمکی به اثر نمی‌کند که انسجام درونی نمایش را از میان می‌برد.پس از نمایش من و علی و کاوه و پدرام در کافه‌ای نشستیم و از نمایش گفتیم. علی هم به درستی اشاره کرد که در طول اجرا بسیار از پرسش‌ها بی‌پاسخ می‌ماند. مثلا ما حق داریم بپرسیم که چرا پسر بزرگتر اولین نفر بود که واقعیت خانواده را زیر سوال برد؟ مگر چه تفاوت شخصیتی یا روانی با دیگران داشت؟ ما در طول اجرا پاسخی در این زمینه نمی‌یابیم یا چرا شخصیت دختر با برادر بزرگ همراه شد در حالی که در همان صحنه آغازین با برادر بزرگ اختلاف پیدا کرده بود؟ در این زمینه هم پاسخی نیافتیم. پدرام هم چیزهای دیگری گفت که قابل پخش در عرصه عمومی نیست. پس از هم‌صحبتی درباره نمایش، از خانواده‌هایمان حرف زدیم و از هنجارهایی که با آن سر و کله می‌زنیم و در نهایت هم نمی‌دانیم که آیا حرف‌های ما واقعیت دارد و این هزینه‌هایی که می‌دهیم می‌ارزد یا خانواده‌هایمان راست می‌گویند که در آینده به خاطر کله‌شقی‌هایمان روزی سرمان به سنگ خواهد خورد.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 20:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نامه‌نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-n96p63xfb1kx</link>
                <description>روز یکشنبه در گروهمان قرار گذاشتیم تئاتری را ببینیم که دوستانمان ساخته بودند. برای علی کاری پیش آمد و بی‌علی شدیم. من و کاوه راه افتادیم و لحظه آخری هم پدرام به ما پیوست و با هم به خانه رویداد جریان رفتیم و چند دقیقه‌ای در آن جا نشستیم. درها باز شد و ما داخل رفتیم. پیش از اجرای نمایش یکی از دست‌اندرکاران اثر که یکی از دوستان عزیز ماست، به روی صحنه آمد و توضیحی داد که نوشتن درباره اجرا را می‌توان از همین توضیح آغاز کرد.او به حاضران گفت که در صندلی‌های سمت راست بنشینند چرا که در ردیف چپ دکور صحنه به طور کامل مشخص نیست. راستش را بخواهید این جمله فشرده اتفاقی است که در کل نمایش افتاده بود. حالا منظورم چیست؟ به نظر من تذکر دوستمان به حاضران که بعضاً در نمایش‌های دیگر هم دیده می‌شود، چندان به جا نیست. به این دلیل که شما در زمان اجرا باید به امکانات خود از جمله فضا و نور و جایگاه صندلی‌ها دقت کنید و اجرای خود را روی همین امکانات بنا کنید. پس اگر صحنه به شکلی است که ممکن است، جایگاه تماشاگران دیدن صحنه را دچار مشکل کند، پس باید دکور خود را عوض کنید. به نظر من این مسئله یعنی همین متناسب نبودن لوازم اجرا با یک دیگر مشکل کلی نمایش نامه‌نویس بود.من نمایشنامه را نخوانده‌ام اما تا آن جایی که فهمیدم، نمایشنامه درباره زنی بود که در انزوای مطلق است و هیچ همراهی ندارد. حالا که کسی حاضر نمی‌شود با او صحبت کند، او تصمیم می‌گیرد که با نوشتن نامه‌هایی به خود اهمیتی دروغین بدهد و این چنین هویت پیدا کند. ولی متاسفانه هیچ کدام از لوازم اجرا به ساختن چنین موقعیتی کمک نمی‌کرد. مثلا دکور عبارت بود از چارچوبی در سمت چپ صحنه که شخصیت اصلی ما از آن به عنوان پنجره استفاده می‌کرد. تختی در گوشه صحنه بود و وسیله چوبی تخت‌مانند دیگری که چندان اهمیت آن در اجرا آشکار نشد. هر چه نمایش پیش رفت ما در دیالوگ‌ها متوجه شدیم که او در زندان است ولی این دکور به ما هیچ درکی از زندان نمی‌داد و اتفاقا مخاطب را سردرگم‌تر می‌کرد. به نظرم لباس شخصیت اصلی از نظر بصری زیبا بود ولی آن هم به ما هیچ کمکی در ساخت موقعیت نمی‌کرد و به ما اطلاعاتی درباره شخصیت نمی‌داد.گروه اجرایی تصمیم گرفته بودند که نمایش‌نامه را به قسمت‌های مختلفی تقسیم کنند و این بخش‌های متفاوت را با کمک نور از هم متمایز کنند. هر چند الگوی این نورها برای دو سه قسمت مشابه بود که چندان معنایی تولید نمی‌کرد اما از جایی از نمایش به بعد حتی این الگو را هم از دست داد. حالا ممکن است که پرسشی به ذهن شما خطور کند و آن پرسش این است که چرا چنین عدم انسجامی در این اجرا وجود دارد؟ به نظرم دلیل مهمش این است که هر یک از اعضای گروه از طراح نور گرفته تا طراح لباس و ... تلاش خود را کرده‌اند که بهترین عملکرد خود را در صحنه نشان دهد اما این عملکردها بر سر درک مشترکی از نمایشنامه و امکانات صحنه متناسب نشده‌اند.به عنوان مثال اگر آن چه که من از نمایشنامه فهمیدم درست باشد، شخصیت اصلی ما زندانی است یا این که نمی‌تواند دوستی پیدا کند. پس طراحی لباس باید به‌گونه‌ای باشد که به ما اطلاعاتی از شخصیت بدهد که متناسب با زندانی‌بودن یا انزوای شخصیت باشد. همین طور دکور باید به ما اطلاعاتی درباره فضا بدهد که متناسب با داده‌های نمایشنامه و شخصیت روی صحنه باشد. به عنوان مثال از چیدمان اجزای صحنه بفهمیم که شخصیت ما چه سلیقه‌ای دارد یا چه عاداتی دارد و ... . اما در نمایش حاضر امکانات اجرا این چنین در کنار هم قرار نگرفته‌اند و مخاطب تا انتهای صحنه سردرگم است که به واقع شخصیت کیست یا مکان نمایش کجاست. در نتیجه به نظرم مهمترین مشکل اجرا این است که لوازم اجرا در تناسب با یکدیگر چیده نشده‌اند.در راه سوار ماشین پدرام شدیم و پدرام مردانگی کرد و هر کدام از ما را به خانه رساند. در راه با هم از اجرا سخن می‌گفتیم و بحث به پنجره سمت چپ سالن رسید که به دلیل آن همه مخاطبان تلاش می‌کردند تا خود را به صندلی‌های ردیف راست برسانند. پدرام می‌گفت که جای آن وسیله‌ای که میان صحنه بود و از آن استفاده‌ای نشد و پنجره‌ای که در نقطه کور صحنه گذاشته شده بود، می‌شد از تصاویر پروژکتور استفاده کرد و صحنه‌هایی را که شخصیت اصلی می‌دید، ما هم می‌دیدیم که به نظرم در آن سالن و با توجه به اجرا ایده بسیار بهتری بود.خلاصه از این که دوستانم کار می‌کنند و از کارهایشان بیشتر می‌آموزند، بیش از پیش خوشحال می‌شوم. یادمان نرود که ما همگی نوآموزیم و باید بسیار مشق کنیم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 20:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر شکارچی و قطار (بونکر دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D9%86%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-vuj6qoq1ioks</link>
                <description>برای بونکر دوم ذوق و شوق بسیاری داشتیم. من و علی و کاوه دور هم که می‌نشستیم، از دیالوگ‌های بونکر اول می‌گفتیم و به یادش جان می‌افزودیم. برای اجرای شکارچی و قطار هم علی پیش قدم شد که بلیت بگیرد. چون این دفعه سالن نمایش زودتر پر می‌شد، علی در یکی از همین روزهای ماه دی جایی خالی در سالن دید و سریع پیامی گذاشت و ما هم پاسخی دادیم و او سریع بلیت‌ها را خرید. در روز اجرا قبل از شروع نمایش هم در کافه‌ای نشستیم و با خود می‌گفتیم که از دیدن نمایش چه کیفی خواهیم کرد. به سالن قشقایی رفتیم و سر جایمان نشستیم. نور ما رفت و نور صحنه آمد. نور صحنه رفت و نور ما آمد و سرگشته و خاموش مسیر خروج از سالن را طی کردیم و در هوای سرد آن روز کنار تئاتر شهر ایستادیم تا ببینیم چه کسی به عنوان اولین نفر نظرش را می‌گوید. مثل همیشه این من بودم که سکوت را شکستم.برای صحبت‌کردن از بونکر به نظرم بهتر است، مختصری از داستانش بگویم و بعد توضیح دهم که به نظرم این تجربه جلال تهرانی شبیه به کدام یک از نمایشنامه‌های پیشین اوست و بعد از آن بگویم که مشکلم با بونکر دوم چیست. اولین موقعیتی که ما به عنوان تماشاگر بر روی صحنه می‌بینیم، این است که زنی آمده تا در یک بیمارستان روانی دخترش را بیابد و به پرستاری می‌گوید که دخترش را برای دیدار با او آماده کند. پرستار می‌رود و دختر می‌آید. به نظرم موقعیتی که برایتان توصیف کردم، پتانسیل بسیاری برای تبدیل‌شدن به یک موقعیت دراماتیک را دارد. می‌پرسید چرا؟ چون مادر تلاش می‌کند که پس از سال‌ها شکست در یافتن دخترش، دختری را متقاعد کند که مادر اوست و او را با خود ببرد. در نتیجه در صحنه هدفی دارد و مسئله‌ای. دختر هم زن را نمی‌شناسد و معقول است اگر به خواسته او تن ندهد یا ببیند که در راستای قبول خواسته زن چه مزایایی نسیبش خواهد شد و در این راه چانه‌زنی کند. در نتیجه دختر هم هدفی دارد و مسئله‌ای. پرستار نیز باید مراقب دختر باشد و همین طور مواظب باشد که زن بیمارش را فراری ندهند. در نتیجه حضور او در صحنه هم دلیل دارد و او هم دارای مسئله و هدفی است.اما موقعیت شکارچی و قطار در این جا متوقف نمی‌شود و چند بار دیگر تغییر می‌کند. ما از جایی به بعد می‌فهمیم که دختر مرتکب قتلی شده و او را در تیمارستانی بستری کرده‌اند و به او دارویی می‌خورانند که از خود و کرده‌اش بگوید و دختر هم زیر بار خوردن قرص نمی‌رود و این اتفاق باعث ایجاد توهم‌هایی در دختر می‌شود. از این جا به بعد موقعیت تغییر می‌کند. دختر تبدیل می‌شود به مجرمی که باید اعتراف کند. پرستار تبدیل به بازجو می‌شود و زن تبدیل به موجودی توهمی یا همکار پلیس در گرفتن اعتراف از دختر. نمایش با این دو موقعیت بازی می‌کند و دختر با بازی بهنوش طباطبایی در میان موقعیت یافتن مادری و اعتراف به جرمی مدام در رفت و آمد است. موقعیت به سطحی از ناپایداری می‌رسد که دختر حتی به وجود خودش و وجود دیگران هم شک می‌کند و حتی مای تماشاگر هم به نظرمان می‌رسد که نکند همه این اتفاقات کابوس یکی از شخصیت‌های روی صحنه باشد. در این میان ما می‌فهمیم که دختر نویسنده است و کتاب آخرش هیچگاه چاپ نشده که به نظر می‌رسد نسبت مستقیمی با اعترافات او در جنایتش دارد. ما هم در طول نمایش بریده‌هایی از این کتاب را به صورت مونولوگ از شخصیت‌های روی صحنه می‌شنویم. این از بونکر دوم. برسیم به به آن یکی نمایشنامه.جلال تهرانی نمایشنامه دیگری دارد به نام مکبث 2001 که می‌توان شباهت‌هایی میان ساختار آن نمایشنامه و بونکر دوم پیدا کرد. همان طور که احتمالا می‌دانید. مکبث در نمایشنامه شکسپیر توهم‌های مختلفی دارد، توهم‌هایی که برخی از آن‌ها تا پایان نمایشنامه هم معلوم نمی‌شود که نسبتی با واقعیت داشته یا نه. جلال تهرانی در نمایشنامه مکبث 2001 بر روی این ویژگی مکبث دست گذاشته و آن را در نمایشنامه خود گسترش داده است. در این نمایشنامه هم سه شخصیت داریم و در پایان هم نمی‌فهمیم که جز یکی از شخصیت‌ها دیگر اشخاص نمایشنامه واقعی هستند یا مجازی یا خیالی. البته آن نمایشنامه موقعیت سرراستی دارد و اگر متنم را درباره بونکر اول خوانده باشید، می‌توان با درک موقعیت دراماتیک متن به لایه‌های دیگر متن هم پی برد و فهمید سؤال مرکزی متن چیست و در آن عمیق‌تر شد. مثلا یکی از مسائل مکبث 2001 همین واقعیت است. این که ما به چه چیزی اعتبار واقعیت می‌دهیم و آیا اصلا اهمیتی دارد که ما چیزی را واقعی یا غیر واقعی بدانیم و ... .هر چند که بونکر دوم به مکبث 2001 شباهت‌های بسیاری دارد اما اختلافی نیز دارد که اتفاقا همان اختلاف به نمایشنامه ضربه زده است. همان طور که گفتم حداقل در نمایشنامه مکبث 2001 ما شخصیتی داریم که از وجود او آگاهیم و حتی می‌دانیم چه ویژگی‌های شخصی و روانی دارد و اعمالش به دلیل چه نیازهایی از او سر می‌زند ولی موقعیت‌های بونکر دوم آنقدر سیالند که ما هیچگاه نمی‌فهمیم که کدام یک واقعی هستند، کدام یک واقعی نیستند و اصلا کدام موقعیت، موقعیت اصلی صحنه است و ... . همین اتفاق باعث می‌شد که متن در سطح دراماتیک آن برای تماشاگر لاینحل بماند و نتواند به لایه‌های دیگر و پرسش‌های متن دست پیدا کند و اگر در جایی از نمایش حس کند که پیامی در حال انتقال است، آن پیام به شعاری تبدیل شود. از متن که بگذریم به نظرم این سیالیت در موقعیت که ابهام بر ابهام می‌افزاید، به اجرای اثر هم ضربه زده است.شکارچی و قطار دکور  خیلی ساده‌ای دارد. در ابتدای نمایش ما تنها تخته‌ای ایستاده و خاکستری‌رنگ در سمت چپ صحنه می‌بینیم که پرستار ورود و خروج خود را از پشت آن تخته چوب انجام می‌دهد. پس از دقایقی هم با تابیدن نورهایی عمق صحنه مشخص می‌شود و ما می‌بینیم اشکالی ساخته‌شده با چوب و فلز در آن جا قرار داده شده‌ است. هر چند که دکور بسیار ساده است اما نور تنوع زیادی دارد و نقش مهمی را در تغییر فضاهای صحنه ایفا می‌کند. حالا منظورم از این که ابهام نمایشنامه به اجرای آن ضربه زده، چیست؟ این گمگشتگی در این که در واقع چه اتفاقی در صحنه در حال رخ‌دادن است، هم در بازیگران وجود دارد و هم در طراحی صحنه و هم در نورها. عوض شدن نور از قرمز و سفید به آبی در برهه‌هایی از نمایشنامه به ما نشان می‌دهد که شخصیت دختر از یک موقعیت عینی وارد یک موقعیت ذهنی شده است ولی تغییر میان این دو موقعیت در نمایشنامه چنان سریع پیش می‌رود که حتی نور هم از آن جا می‌ماند و منطق اولیه خود را از دست می‌دهد و عملاً دیگر نمی‌تواند وظیفه فضاسازی خود را به خوبی ایفا کند. در طراحی دکور به خصوص اشکال انتهای صحنه به ما حسی از بودن در یک کابوس را می‌دهد اما این حس هم از طریق بخش دیگری از دکور نقض می‌شود و عملاً آن هم کارکرد خود را از دست می‌دهد. دختر در طول نمایشنامه به طور مدام می‌گفت که اگر به اتاقش نرود، از او حرکاتی سر می‌زند که در انتها پرستاران مجبور هستند، او را به تخت ببرند و دست و پای او را ببندند. در انتهای صحنه آن تخته چوبی برگشت و گروهی آمدند و دست و پای پرستار را به آن تخته بستند و با این اتفاق حداقل در سر من این فکر به وجود آمد که نکند همه این‌ها افکار پریشان بازجوی پرونده‌ای است که اکنون در تیمارستانی بستری شده.به طور خلاصه به نظرم نمایشنامه شکارچی و قطار موقعیت‌هایی می‌سازد که آن موقعیت‌ها سرانجامی در متن پیدا نمی‌کنند و این بی‌سرانجامی موجب سردرگمی عوامل اجرایی نمایش می‌شود و در نهایت همه این ابهام‌ها و سردرگمی‌ها به مخاطبان انتقال می‌یابد. در این قسمت از متن بهتر است که به یک سؤال بسیار مهم بپردازیم. چه نسبتی میان بونکر اول و بونکر دوم وجود دارد؟این سؤالی بود که علی پرسید و مصمم بود که ارتباط مهمی بین آن دو وجود ندارد، به این معنا که ندیدن اولی ما را از درک دومی باز نمی‌دارد. کاوه مخالف بود و می‌گفت که اگر کسی اولی را نمی‌دید، دومی را نمی‌فهمید و من هم در میانه ایستاده بودم. از آن جایی که متن دو نمایشنامه در دسترس نیست، نمی‌توان نظری دقیق داد و نظری که ارائه می‌کنم، ممکن است، به اندازه بسیار زیادی جنبه شخصی پیدا کند. اما به نظرم بین بونکر اول و دوم ارتباط‌هایی وجود دارد که هر چند ندانستن آن‌ها به درک بونکر دوم ضربه نمی‌زند اما می‌تواند آن را گنگ‌تر کند. به عنوان مثال در نمایش شکارچی و قطار به طور مداوم از مطبی سخن گفته می‌شود که در نزدیک ایستگاه قطار است. از مردی که با شانه‌های زخمی در قطار سوار شده. دختر به زن دست می‌زند و می‌گوید که چرا به نظر می‌رسد، او از جنس آهن است و نشانه‌هایی از این قبیل که تنها با دیدن بونکر اول انسجامی در روایت پیدا می‌کنند. ولی به قول علی اگر همه این نشانه‌ها را حذف هم کنید، اتفاقی در نمایشنامه نمی‌افتد.حالا که بونکر دوم تمدید شده، امیدوارم که گروه اجرایی در هر روزی که از اجرا می‌گذرد، تصمیمات قطعی‌تری درباره اجرا و موقعیت‌های نمایشنامه بگیرند و اثر روز به روز جذاب‌تر و پخته‌تر شود. ما هم با دیدن دو بونکر منتظر سومی خواهیم ماند.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 19:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر بیرون، شب، تحت فرمان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hwbicqliyifz</link>
                <description>یادداشتی بربیرون، شب، تحت فرمان استقرار بود روز چهارشنبه به دیدن اثری با بازی یکی از دوستانمان برویم. با همان گروه همیشگی. البته این بار پدرام هم بود. پدرام دوست کاوه بود که بعد دوست ما شد. از ساعت 6 در کافه‌ای دور هم جمع شدیم و از ساعت هشت سلانه سلانه با گپ و گفت‌های همیشگی‌مان راه افتادیم در ساعت هشت و بیست و هشت دقیقه به سالن مولوی رسیدیم. ما که رسیدیم، درها باز شد و داخل رفتیم. خواستیم سر جای خود بنشینیم که کسانی نشسته بودند. من خواستم بگویم که بلند شوند. علی گفت، خودم می‌گویم که بلیت را او خریده بود و اسکرین‌شاتش در گوشی او بود. آن‌ها هم بی‌گفت‌وگو بلند شدند که دوستی آمد و گفت:«این جا ننشینید که این طرف پرده است و در طول اجرا نوشته‌ها رویش نقش می‌بندد و گردنتان برای دیدنش آزرده می‌شود. بروید آن طرف‌تر.» ما هم تا جایی که جا بود، آن طرف‌تر نشستیم. پدرام که دیگر این سر ردیف افتاده بود و دیدن پرده برایش سخت شده بود، به سوی صندلی‌های آن سوی سالن رفت و کاوه برای آن که پدرام تنها نباشد، او هم به همان سو رفت و کنارش نشست. نور ما رفت و نور صحنه آمد.می‌خواهم نوشته‌ام را از این جا شروع کنم که به نظرم اگر نمایشی قواعد کلاسیک درام را رعایت نمی‌کند پس ما هم دیگر نمی‌توانیم با ابزارهای درام بررسی‌اش کنیم. پس باید چه کنیم؟ باید ببینیم که آیا آن اثر تجربه‌ای از سر گذرانده که ارزش این قاعده‌شکنی‌ها را داشته باشد یا نه. به نظرم نمایش «بیرون، شب، تحت فرمان است» ذیل همین قاعده قابل بررسی است. صاحب اثر در این نمایش به هیچ کدام از قواعد درام تن نداده. حالا منظورم از قواعد درام چیست؟اثر دراماتیک عناصری دارد و هر اثری با داشتن آن عناصر به اثری دراماتیک تبدیل می‌شود. عناصری چون موقعیت، شخصیت، موضوع و ... . ما در هیچ کدام از اپیزودهای نمایش نمی‌بینیم که موقعیتی شکل گرفته باشد که تعادل شخصیت‌ها را به هم ریخته باشد و آن‌ها بخواهند از طریق کنش‌هایی مسائل خود را حل کنند و به تعادل برگردند. در هر اپیزود انگار اتفاق‌ها از پیش رخ داده و ما شاهد پیامدها و نتایج هستیم. مثلا در اپیزود اول ما شخصی را می‌بینیم که دست‌بسته بر روی زمین نشسته و دخترش به او سیب می‌دهد. در دیوارنوشته نیز داستانی می‌خوانیم از مردی رومی، محکوم به گرسنگی که دخترش به او غذا می‌رسانده. در این جا موقعیتی وجود دارد. کسی گرسنه است و شخص دیگری برخلاف خواست زندانبان (شما بخوانید آنتاگونیست) به فرد گرسنه غذا می‌رساند. اما در نمایش، همه چیز در این جا موقف می‌شود. اتفاقاتی می‌افتد که در ادامه روند منطقی موقعیت نیست و ما هم هیچ درکی از آن نمی‌توانیم داشته باشیم. تصمیم دیگر صاحب اثر این است که شخصیت‌ها به جای آن که دیالوگ‌های مرتبط به موقعیت بگویند، چیزهایی بگویند که هیچ گونه انسجامی با آن چه در صحنه می‌بینیم، ندارد. پس در این اپیزود صاحب اثر قواعد اثر دراماتیک را می‌شکند.آن چه درباره اپیزود اول گفتم، تقریبا درباره همه اپیزودها صادق است. دیالوگ‌های نامرتبط به آن چه در صحنه می‌بینیم، نوشته‌هایی بر پرده که در نهایت مشخص نیست به صحنه مرتبطند یا نه و همین طور حرکاتی که عموما وابستگی چندانی به موقعیت ندارند. حالا می‌توانیم بپرسیم اکنون که به نظر می‌رسد صاحب اثر با تأکیدی چندباره در چهار اپیزود خود قصد دارد، عناصر نامنسجمی را در قالب یک اپیزود گرد هم بیاورد، می‌خواهد چه چیزی را تجربی کند؟ اولین پاسخی که به ذهن من می‌رسد، این است که می‌خواهد ببیند اگر عناصر نامنسجم را گرد هم بیاوریم، آیا باز می‌توانیم مخاطبمان را روی صندلی نگه داریم؟ دومین پاسخی که به ذهنم می‌رسد، این است که آیا به این طریق نیز خواهیم توانست معنایی را به مخاطب منتقل کنیم یا نه؟درباره پرسش اول باید بگویم که هر چند صاحب اثر از هیچ کدام از ابزارهای درام استفاده نمی‌کند اما تلاش می‌کند، به طریق دیگری مخاطب را در نمایش نگه دارد و آن هم استفاده از صحنه‌های خشونت است. در اپیزود اول زندانبان سیب را از دهان مرد زندانی بیرون می‌آورد و حتی دست در دهانش می‌کند تا سیب‌ها را از دهانش بیرون بکشد. زن موی دختر را برخلاف خواسته او شانه می‌کند. در اپیزود سوم مرد چون سگی به دنبال توپ می‌رود. در اپیزود چهارم دو نفر دست و پای مرد را می‌گیرند و او را جابه‌جا می‌کنند. به نظرم صاحب اثر قصد داشته از طریق این خشونت‌ها احساسات مخاطب را برانگیخته کند و او را در صحنه نگه دارد. ولی اگر راستش را از من بخواهید، به نظرم این راه نه تنها در این نمایش موفق نیست، بلکه در دیگر نمایش‌ها هم موفق نمی‌شود. هر چند که ممکن است، احساسات ما را برانگیخته کند ولی منشأ این برانگیختگی نه در صحنه که به غریزه‌های انسانی ما بر می‌گردد. ما مسابقات ورزشی را می‌بینیم یا حتی با دیدی کنجکاوانه مشاجرات خیابانی را دنبال می‌کنیم. به نظرم اتفاقاتی که در صحنه رخ می‌دهد، چیزی به این جذابیت ابتدایی اضافه نمی‌کند.اما درباره پرسش دوم. هر چند که یک اثر در چنین شرایطی هم می‌تواند معنا داشته باشد ولی باز هم آن پیام نه در درون صحنه که از طریق ارجاعات مداوم به دانسته‌های مخاطبان و قراردادهای بیرون صحنه ساخته می‌شود. یکی از این اپیزودها که سعی در انتقال معنا داشت، اپیزودی بود که در آن دو نفر با توپی نامرئی به بازی تنیس مشغول بودند و مردی در طلب توپ تنیس به سگ تبدیل می‌شد و آن دو نفر به صرف داشتن نیازی از طرف مرد او را به سگ خود تبدیل کرده بودند. همراه با این صحنه صدایی به زبان آلمانی پخش می‌شد که ضرباهنگ سخنانش مخاطب را به یاد هیتلر می‌انداخت. همان طور که می‌بینید فهم ما از آن چه در صحنه رخ می‌دهد، به کلی به دانسته‌های پیشینمان و همین طور قراردادهای بیرون از صحنه بر می‌گردد. دانسته‌ها و قراردادهایی نظیر این که هیتلر دیکتاتور بوده است و نباید کسی را به خاطر داشتن نیازی برده خود کنیم و ... .در کل به نظرم صاحب اثر و گروه اجرایی باید توجه بیشتری به موقعیت‌های صحنه می‌کردند و تلاش می‌کردند که امکانات آن را کشف و از آن استفاده کنند و همچنین اگر قصد بر نگه‌داشتن مخاطب یا انتقال معنایی داشتند، این کار را از طریق پرورش همان موقعیت انجام می‌دادند. برای آن که حرفم را دقیق‌تر کنم، بد نیست به قسمتی از فیلم آگراندیسمان اشاره کنیم که در طول نمایش پخش شد. در این قسمت موقعیتی ساخته می‌شود و کنش فردی نسبت به آن موقعیت، شخصیت او را می‌سازد. در این جا هم زن و مردی با توپ و دسته‌های خیالی تنیس بازی می‌کنند و اتفاقا این کار را بسیار جدی انجام می‌دهند. گروهی هم بسیار جدی بازی این دو تن را می‌بینند. دو نفری که بازی می‌کنند و تماشاگرانشان صورت خود را سفید کردند و در تضاد با مردی قرار می‌گیرند که با ظاهری معمولی و متمایز از آن‌ها در طرف دیگر زمین تنیس بازی را نگاه می‌کند. ما در طول این بازی می‌بینیم که توپ به سمت تماشاگران می‌خورد و آنان از ترس دستشان را روی صورتشان می‌گیرند یا برای موفقیت یکی از بازیکنان ابراز شادی می‌کنند. در عین حال واکنش مرد معمولی تنها را هم می‌بینیم که گاهی لبخندی از روی طعنه به آن‌ها می‌زند. تا این که توپ خیالی بازیکنان به آن طرف زمین و به سمت مرد تنها می‌افتد. حالا او دو انتخاب دارد. توپ خیالی را بردارد و به بازی آنان اعتبار بدهد و به این صورت درک قبلی خود را نقد کند یا این که همچنان بازی آنان را نامعتبر بشناسد و به همان قضاوت سابق ادامه دهد. اما شخصیت ما به سمت توپ خیالی می‌رود و آن را برای بازیکنان پرتاب می‌کنند. وقتی هم که کلوزآپ شخصیت را می‌بینیم صدای توپ تنیس از بیرون قاب شنیده می‌شود. صدایی که قبلا شنیده نمی‌شد. در این تکه فیلم صاحب اثر به واسطه تکرار موقعیت برای ما قراردادی ساخته و از دل آن موقعیت مسئله‌ای را شکل داده و با توجه به رویکرد شخصیت نسبت به آن مسئله شخصیت‌سازی کرده. حالا برای مای مخاطب پرسش‌هایی به وجود می‌آید. او چرا چنین کرد؟ آیا صرفاً تنهاست؟ آیا خیالاتی است؟ نکند که آن جماعت صورت سفید اتفاقاً درک واقع‌بینانه‌تری نسبت به قواعد دارند نه آن مرد معمولی؟ همین سوالات مسیری است برای کشف مای مخاطبان و صاحب اثر.و در پایان این که من در این نمایش یکی از دوستانم را در صحنه دیدم که برایم تجربه‌ای بی‌اندازه دوست‌داشتنی بود. از این همه حرف‌ها و غرغرکردن‌ها بگذریم که برای ما دوست‌داران هنر است و اگر چنین نکنیم، دق‌مرگ می‌شویم. راستش را که بخواهید ما خیلی تنهاییم و جز خودمان کسی را نداریم. باید هوای یکدیگر را داشته باشیم. با هم معاشرت کنیم. برای هم آرزوی خوب کنیم و با همین دلشوره‌هایی که برای یکدیگر داریم، به هم کمک کنیم و قوت قلب بدهیم. من هم به دوستم، دوستانم می‌گویم از این که کار می‌کنید،از این که هنوز می‌جنگید، به شما افتخار می‌کنم و امیدوارم شما را در سالن‌های بزرگ‌تر، آثار ماندگارتر ببینم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 22:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر سه نمایشنامه از محمد مساوات</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AA-ckoaxrl9q0g8</link>
                <description>نمایش «سه نمایشنامه از محمد مساوات» را با کاوه در مجموعه لبخند دیدم. قبلش در کافه‌ای در وصال یکی دو ساعتی با هم نشستیم و گفتیم و شنیدیم. وقت از دستمان در رفت. من دمنوشم را داغ داغ برای این که پولم حیف نشود، در گلویم ریختم و گلویم سوخت و کاوه سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده‌اش را پیش از آن که قبلی به گلویش برسد، در دهانش می‌چپاند تا سفارش‌هایمان را بلعیدیم و هفت و بیست دقیقه از آن کافه به مجموعه لبخند راه افتادیم. وقتی رسیدیم درها باز بود و به سالن رفتیم. چون جدا جدا بلیت گرفته بودیم، کاوه ردیف اول نشست و من ردیف آخر. کسی هم که می‌خواست کنار دوستش بنشیند، گفت:«می‌خوای دو ردیف پایین‌تر باشی که من کنار دوستم باشم.» گفتم:«باشه.» و من دو ردیف پایین‌تر نشستم. هفت و سی و پنج دقیقه بود که هوتن شکیبا هم آمد. ردیف اول به جز کاوه که همان طور بی‌تفاوت نشسته بود، همه بلند شدند و بغلش کردند و هوتن شکیبا هم جواب مهر و محبت‌ها را می‌داد تا آن که او هم در صندلی وسط ردیف اول نشست و نمایش آغاز شد.چنان که از نام نمایشنامه پیداست که به نظرم چندان نام خوبی نیست و دلایلش را خواهم گفت، این نمایش سه بخش مختلف داشت. با وجود این سه نمایش و سه موقعیت متفاوت، دکور ثابت بود و تنها میزی در صحنه بود که جابه‌جا می‌شد. پیش از هر چیز بگویم که به نظرم دکور صحنه نه تنها هیچ کمکی به نمایش نمی‌کرد که حتی زیبایی بصری هم نداشت و به نظرم جای بازیگران را هم تنگ می‌کرد. دلیلش را هم نمایش به نمایش می‌گویم.موقعیت اول درباره دو پرستار بود که خبر از مرگ نوزاد یک مادر داشتند و نوزاد دیگری را به آن مادر داده بودند. یکی از پرستارها که گویی نوزادها را جابه‌جا کرده بود، در اتاق کثیف نشسته بود. موقعیت این گونه پیش می‌رفت که پرستار دیگر تلاش می‌کرد تا او را از اتاق کثیف بیرون بیاورد. نمایشنامه موقعیتی داشت که مطابق با آن هر کدام از شخصیت‌ها با توجه به زاویه دیدشان می‌توانستند هدف خود را به پیش ببرند. مکانی که در نمایشنامه انتخاب شده هم مکان مهمی است، اتاق کثیف. اتاقی که زباله‌های بیمارستان را در آن می‌گذارند و عفونت و بیماری در آن زیاد است. در نتیجه پرستار خاطی خطر کرده و خواسته با رفتن به اتاق کثیف تنهای تنها باشد. ولی نمایش هیچ کدام از این جزئیات را به ما نشان نمی‌داد. بازیگران به راحتی در صحنه رفت و آمد می‌کردند و به جز چند دقیقه ابتدایی که یکی از بازیگران مقنعه خود را جلوی بینی‌اش می‌گرفت، بازیگران رفتار دیگری که نشانگر مکان ملتهب نمایش باشد، نشان نمی‌دادند. البته که به نظرم گناهی هم ندارند چرا که دکور هم هیچ کمکی به شکلگیری فضا نمی‌کرد. آخر شما تصور کنید، یک میز سفید در اتاق کثیف که یکی روی آن نشسته و دیگری بر روی آن تکیه داده چه کمکی به ایجاد این التهاب در صحنه می‌کند؟! با این حال گروه اجرایی تصمیم مناسبی برای ایجاد فضا گرفته بود و آن تصمیم استفاده از صدای بیمارستان بود. صدای بیمارستان حداقل به فضاسازی در صحنه کمک می‌کرد اما درست در صحنه‌ای که شخصیت‌ها به تصمیم نهایی خود می‌رسند صدای بیمارستان قطع و یک موسیقی احساسی پخش شد که هیچ دلالت صحنه‌ای نداشت.مکان نمایش دوم فرودگاه بود. دختر می‌خواست از ایران برود و پسر که روزگاری با دختر در رابطه بود، نمی‌توانست او را همراهی کند. رابطه این دو یکی از مسائل این موقعیت بود. مسئله دیگر چمدانی بود که از طرف یک مسافر به آن‌ها سپرده شده بود و آن‌ها نمی‌دانستند که باید با این امانتی چه کنند در حالی که زمان پرواز هم هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود. در این نمایش هم مشکلات قسمت قبلی وجود داشت. دکور نمایشنامه مطلقا کمکی به اجرا نمی‌کرد. در این جا هم گروه سعی کرده بود با استفاده از صدای زمینه فرودگاه فضاسازی کند و درست در زمانی که ما فراز و فرود رابطه این دو را می‌شنیدیم، صدای زمینه به موسیقی تغییر می‌کرد. در این جا به نظرم باید به نکته‌ای دقت کرد. وقتی دیالوگ‌ها حس و رابطه دو شخصیت روی صحنه را می‌سازند ما چرا باید بدون هیچ دلیلی قراردادی که مبنی بر واقع‌گرایانه بودن موقعیت است، بشکنیم و به تماشاگران احساس القا کنیم. شاید بازی با همان صدای فرودگاه می‌توانست کارکرد بهتری در نمایش داشته باشد. مثلا بلند و کم کردن صدا یا تکرار ساعت پرواز و ... .نمایش سوم درباره رابطه زوجی بود که در آن مرد می‌خواست پرده از راز زن بردارد. در این نمایش هم موقعیتی داشتیم ولی باز هم همان مشکلات اجرایی دو بخش قبلی برقرار بود. در کل این که به نظرم بزرگترین مشکل اجرا در طراحی صحنه، طراحی حرکات بازیگران و بی‌توجهی به امکانات اجرایی نمایشنامه بود.حالا برسیم به نام نمایشنامه. به نظرم نام نمایشنامه خوب نیست به این دلیل که از خود نمایش برنیامده است و به چیزی به بیرون از اثر ارجاع می‌دهد. انگار که گروه اجرایی تلاش می‌کند از طریق اعتبار شخص معتبری در تئاتر به خود اعتبار بدهد و مخاطبان را به تماشای خود بخواند. حالا شاید شما بگویید که چه اشکالی دارد؟ اتفاقا تا قسمتی اشکالی ندارد چرا که مهمترین دغدغه هر صاحب اثری این است که اثرش دیده شود و این هم یکی از راه‌هایش است اما به نظرم در این جا انتخاب نام به اثر لطمه زده است. شاید اگر گروه تلاش می‌کرد در نمایشنامه‌ها عمیق‌تر شود و در واقع مضامین مشترکی میان آن‌ها برقرار کند و با دراماتورژی مناسب و ایجاد پیوند میان نمایشنامه‌ها انسجام بیشتری در اجرای خود ایجاد کند، به اثر نهایی جذاب‌تری می‌رسیدیم. یکی از راه‌های تعمق در این سه نمایشنامه هم تفکر برای انتخاب نام مناسب بود. شاید نام نمایش واسطه‌ای می‌شد برای برقراری پیوند میان سه نمایشنامه.به هر حال وقتی من و کاوه از سالن بیرون آمدیم، به هم گفتیم که پولمان را دور نریخته‌ایم و نمایش قابل قبولی دیده‌ایم. به همین دلیل هم به گروه اجرایی تبریک می‌گویم و برای آنان سالن‌های بزرگ‌تر و شلوغ‌تر و تشویق‌های قطع‌نشدنی آرزو می‌کنم.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 19:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نمایش بازسازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vjwqtyzwkixl</link>
                <description>نمایش بازسازی را هم با همان گروه همیشگیمان دیدیم. در تئاتر هامون. برادرم شب یلدا تولدش بود و من به انقلاب رفته بودم که کتابی برایش بخرم. علی هم گفت زودتر به من می‌پیوندد. در راه برای خودمان قهوه‌ای خریدیم و من هدیه‌ام را خریدم و با هم به هامون رفتیم و به کاوه ملحق شدیم. همچون هر نمایش دیگری در شب نخست نمایش بازسازی نیز تماشاگران بسیاری بودند که دسته گلی در دستشان بود که در پایان به عوامل اجرایی اهدا کنند. من و علی و کاوه هم دیگران را می‌پاییدیم و تلاش می‌کردیم حدس بزنیم که آن آقای کروات بر گردن یا آن خانم فامیل چه کسی می‌توانند باشند. خلاصه که سرمان را گرم می‎‌کردیم که درها باز شد. نشستیم. نور ما رفت. نور صحنه آمد.در صحنه تنها پرده‌ای بود، همچون کف و دیوارهای سالن سیاه‌رنگ. دو بازیگر در هم فرو رفته بودند و تا دقایقی از نمایش همچنان در هم بودند که صدای ضربی آمد و من جا خوردم و دیدم که آن دو بازیگر گره‌خورده تکانی خوردند. به هماهنگی ضرب‌های منطقع، بازیگران به همین نسبت تکان‌هایی می‌خوردند. من و کاوه هم نیم‌نگاهی به هم می‌کردیم. نیم‌نگاهی معنادار و پرسشگر که چه می‌بینیم و در نهایت چه خواهد شد؟ علی هم جز صحنه به کسی نگاه نمی‌کرد چون بلیت‌ها را او خریده بود. به هر حال این بخش از نمایشنامه با دیالوگ بازیگر دیگری که در میان مخاطبان نشسته بود، پایان گرفت و تازه نمایش شروع شد.نمایش بازسازی درباره بازسازی یک صحنه قتل است. قاتل و همکار بازپرس با هم گلاویز می‌شوند تا قاتل بتواند به درستی هر آن چه که در صحنه قتل پیش آمده روایت کند. بازپرس هم گام به گام روایت را بررسی می‌کند. همین جا بهتر است که به یکی از نقاط قوت نمایش اشاره کنم. هر چند که نمایش بازسازی تلاش دارد که تأکید بسیاری به بدن و حرکات بازیگران کند ولی در یک زمینه از آثاری که با همین دغدغه به روی صحنه می‌روند، برتری دارد. نمایش بازسازی موقعیت دارد. به این معنی که اشخاصی بر سر یک مسئله روی صحنه در حال کشمکش هستند و به جهت نسبتی که با آن مسئله دارند، هر کدام نگاه متفاوت و کنش متفاوتی نسبت به یکدیگر می‌کنند. برای این که حرفم چندان گنگ و مبهم نشود، این موضوع را در نمایش بازسازی توضیح می‌دهم.اشخاص صحنه در این نمایش مسئله دارند. به این معنی که قاتل سعی دارد، به‌گونه‌ای صحنه را بازسازی کند که از اشد مجازات نجات یابد. همکار بازپرس در عین این که می‌کوشد، صحنه به درستی پیش رود و کارش را به درستی انجام دهد، باید به قاتل هم بدبین باشد که از چنگش فرار نکند. بازپرس هم وظیفه دارد از خلال روایت قاتل به روایتی منسجم از قتل برسد. این موقعیت هم در خود نمایش پی می‌رود و نیازی به ارجاع‌های برون‌متنی ندارد. با این حال به نظرم نمایشنامه هنوز قابلیت بسیاری برای پرورش موقعیت دارد و قسمتی در آن وجود دارد که به درستی پرداخته نشده.هر چه قدر که نمایش به پیش می‌رود، ما می‌بینیم که بازپرس دخالت بیشتری در نمایش می‌کند و اتفاقا واقعیت را به نفع روایت خود تسخیر می‌کند. به نظرم نقطه ضعف نمایشنامه دقیقا همین قسمت است. بازپرس وارد بازی روی صحنه نمی‌شود و تا انتها بیرون از آن می‌ماند. این اتفاق باعث می‌شود که موقعیت نمایشنامه به سمت شعاری‌شدن یا کلیشه‌ای‌شدن برود. شعاری همچون این که شخصیتی هست که واقعیت را به نفع خود تحریف می‌کند و به این شکل بر مسائل درپوش می‌گذارد. در حالی که اگر با نسبت میان همکار بازپرس و قاتل و خود بازپرس بازی می‌شد. شخصیت‌ها عمیق‌تر می‌شدند و لایه‌های بیشتری به اثر اضافه می‌شد. در واقع نقطه تمرکز اجرا به جای انتقال پیام نهایی نمایش به شخصیت‌های روی صحنه منتقل می‌شد.حالا که از نمایشنامه گذشتیم، به اجرا می‌رسیم. عمده اجرا برمی‌گشت به حرکاتی که دو بازیگر برای بازسازی صحنه انجام می‌دادند. در این میان هم بازپرس چهار بار از صندلی خود در جایگاه تماشگران بلند می‌شد و با گچ محل قرارگرفتن بازیگران را همچون کارگاه‌ها مشخص می‌کرد. و آن نقوش روی پرده به نمایش در می‌آمد. با این حال به نظرم اجرا هم مشکلاتی داشت. یکی از آن‌ها همان قسمت افتتاحیه نمایش بود که در نهایت هیچ استفاده‌ای در طول نمایشنامه از آن نشد و هیچ کارکردی نداشت. در راه که با علی و کاوه می‌رفتیم با هم می‌گفتیم که این قسمت از نمایش می‌توانست روایتی از واقعیت یا روایت یکی از طرفین حاضر در صحنه باشد و اتفاقات بعدی نسبتی با افتتاحیه نمایش پیدا کند. به این شکل قسمت افتتاحیه معنادار می‌شد که متأسفانه چنین نشده بود. از طرف دیگر به نظرم آن نقوش و آن تصاویر بر پرده نیز استفاده چندانی در نمایش نداشتند که البته علی به درستی گفت که شاید مقصود صاحب اثر از این خطوط گچی این بوده که به مخاطبان خلاصه‌ای نشان دهد، روایت در چهار مرحله چه تغییراتی کرده. و باز هم همان طور که علی در آن گفت‌وگو به درستی اشاره کرد، اصلا نیازی نبود چرا که مخاطب به صرف دیدن اثر متوجه این تحول می‌شد.با همه این انتقادات به نظرم بازسازی بازیگران خیلی خوبی داشت. بازیگران با هم هماهنگی خیلی خوبی داشتند. حرکات اضافه نمی‌کردند و در خدمت کار بودند. همچنین حضور علی محمودی به عنوان کارگردان و بازیگر به دو بازیگر جوان اثر انرژی می‌داد و اثر را دیدنی‌تر می‌کرد. خلاصه که ما از دیدن بازسازی پشیمان نشدیم و مطمئنم در روزهای آینده نمایش بهتر و بهتر روی صحنه می‌رود. پس توصیه می‌کنم اگر دوست داشتید، به دیدنش بروید.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 10:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره نمایش به‌زور</title>
                <link>https://virgool.io/dialogue/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%B1-ixcaxahb94ga</link>
                <description>به‌زور را هم سه نفری دیدیم، به توصیه علی. نیم‌ساعت مانده به اجرا وارد تماشاخانه لبخند شدیم که افراد بسیاری از جمله تیوالی‌ها علی را به جا آوردند و علی رو به ما گفت که دقیقه‌ای می‌رود و سلامی می‌کند و برمی‌گردد که رفت و برنگشت. من و کاوه هم سر می‌چرخاندیم و از بیکاری دیگران را از نظر می‌گذراندیم و گاهی سر می‌کشیدیم که ببینیم علی کجاست که نمی‌یافتیمش از بس حلقه مریدانش تنگ بود. با این حال درها باز شد و منتظر ماندیم تا همه نشستند. سپس ما رفتیم و نشستیم و ضرب آغاز شد و به همراهش نمایش.من نمایشنامه به‌زور را دوست نداشتم. و در این متن می‌خواهم دلیل این دوست‌نداشتن را توضیح دهم. من در طول مدتی که نمایش را می‌دیدم که هر لحظه که می‌گذشت، بیشتر از آن دور می‌شدم، از خود می‌پرسیدم که گروه اجرایی نمایش به‌زور تلاش داشته‌اند که چه تجربه اجرایی‌ را پشت سر بگذارند و به یک پاسخ رسیدم. اگر پاسخ من همان چیزی باشد که در ذهن کارگردان و طراح اثر بوده، به نظرم تجربه موفقی از آب در نیامده.به نظرم گروه اجرایی به‌زور کوشیده‌اند تا با حذف دیالوگ‌ها و با کمک از مجموعه‌ای از حرکات متعلق به نمایش‌های ایرانی یا حرکات زورخانه‌ای متعلق به فرهنگ ایرانی داستانی را تعریف کنند. داستانی نه متعلق به صحنه‌ای که صاحب اثر از طریق زنگ و ضرب و زورخانه تصویر می‌کند بلکه در جایی بیرون از صحنه است. حتی جایی بیرون از ذهنیت مخاطبانش. در مقاطع مختلفی از نمایش بر دیوار سفیدی که مرشد زورخانه بالای آن نشسته است، نوشته‌هایی می‌آید مبنی بر این که خارجی زابلستان یا داخلی قصر کیکاووس. حالا انگار تو که مخاطب نمایشی وظیفه داری که معما حل کنی. تو باید بفهمی که کدام بازیگر به جهت حرکاتی که انجام می‌دهد، کیست و چرا این کار را انجام دهد و اصلا چه انسجامی در مجموعه این حرکات وجود دارد و از آن جایی که در حل این معما شکست می‌خوری یا به بیان درست‌تر اجرا نمی‌تواند به درستی به این معماها پاسخ دهد، ابهام‌های مخل اندک اندک بر هم انباشته می‌شوند و تو از نمایش جدا می‌شوی. از چند دقیقه ابتدایی متن به بعد، بقیه حرکات بازیگران تبدیل به حرکاتی بدون منطق روایی و تصادفی تبدیل می‌شود. در نتیجه به نظرم تلاش گروه در روایت از طریق این حرکات و به این قصد ناکام می‌ماند.حالا بیایید فرض اولیه خود را اصلاح کنیم و به این بیندیشیم که گروه اصلا قصدی نداشته که داستانی تعریف کند که به بیرون از صحنه تعلق دارد و عبارات داخلی کیکاووس و خارجی زابلستان را نادیده بگیریم. آیا باز حرکات به خودی خود می‌توانند برای ما معنا یا احساسی خلق کنند؟ باز به نظرم جواب منفی است و این موضوع را می‌توان در خود نمایش هم نشان داد. به نظرم گروه اجرایی تلاش کرده بود که از مجموعه حرکاتی چون حرکاتی شبیه به حرکات عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی و حرکات زورخانه‌ای بر روی صحنه استفاده کند و برای آن که تغییری در ریتم اجرا ایجاد کند، در برهه‌هایی از نمایش حرکات را تند یا کُند کند و از طریق این تغییرات، معنایی در صحنه بسازد. به عنوان مثال یکی از بازیگران که کشتی می‌گرفت، چند بار زمین خورد و در نهایت در گوشه‌ای ایستاد و گریه کرد. به نظر می‌رسید که گروه تلاش داشته از این طریق شخصیتی را معرفی کند یا اطلاعات تازه‌ای بدهد ولی هیچ کدام از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد چرا که شخصیت بازیگر مذکور پیش از این گریه‌کردن اصلا شکل نگرفته بود که الان با گریستنش تغییر یا معناسازی در صحنه شکل بگیرد. یا مثلا در جایی از صحنه یکی از بازیگران زن رو به کسی که ضرب می‌زند, علامت سکوت را نشان می‌دهد و به این طریق یکی از قراردادهایی که اجرا با ما در ابتدا گذاشته است، شکسته می‌شود. (قراردادی مبتنی بر این که نوازنده مدخلیتی در کنش‌های روی صحنه ندارد) ولی باز هم این شکستن قرارداد معنایی در صحنه ایجاد نمی‌کند. چرا که ما هنوز نسبت میان نوازنده و بازیگران را نشناخته‌ایم. باز مثالی دیگر دیوار سفید است. یکی از کارکردهای دیوار سفید در اجرا نمایش توضیح صحنه است. در قسمتی از نمایش شخصیت زن از طریق نوشتن توضیح صحنه تلاش می‌کند، قرارداد ابتدایی نمایش با مخاطب را بشکند و نشان دهد، اتفاق تازه‌ای در صحنه افتاده است ولی باز هم چون معنایی برای دیوار سفید ساخته نشده، شکستن این قرارداد هم بی‌اثر می‌ماند. به نظرم اگر گروه حرکات مشخص‌تر و گزیده‌تری برای بازیگران در طول اجرا انتخاب می‌کرد، می‌توانست با تأکید بر روی آن‌ها معنایی بسازد و سپس با تغییر آن نشان دهد، تغییری در طول اجرا پیش آمده. ولی انقدر دامنه حرکات متنوع و شلوغ بود که چنین نشد.حالا بیایید یک گام جلوتر بریم و بگوییم که اصلا گروه قصد روایت چیزی را درون یا بیرون صحنه نداشته‌اند و صرفا هماهنگی ریتم و بدن بازیگران تجربه اصلی گروه اجرایی بوده است. ولی آیا در آن موفق بوده‌اند؟ به نظرم باز جواب منفی است. حداقل در شبی که ما اجرا را می‌دیدیم، جمعه شانزدهم آذز، در قسمت‌های مختلف اجرا ناهماهنگی رخ می‌داد و حرکات از نظر بصری هم جذاب نبودند و نمی‌شد آن را دنبال کرد. چنان که می‌دانید، امروزه ورزش زورخانه‌ای در کشورمان فدراسیونی دارد و عده‌ای به ورزشگاه می‌روند تا مسابقاتش را از نزدیک ببینند. جذابیت این ورزش هم این است که ورزشکاران دست به اعمالی می‌زنند که از تماشاگران ناآزموده برنمی‌آید. از آن جمله می‌توان به میل به هوا پرتاب‌کردن و به سرعت به دور خود چرخیدن و ... اشاره کرد. حتی با پذیرش این که تکرار این اعمال در سالن تئاتر می‌تواند به عنوان یک اثر هنری فهمیده شود، گروه اجرایی به این نوع از جذابیت نزدیک به آن هم نمی‌شود.حالا بیایید بگوییم که حرکات بر روی صحنه را هم در نظر نگیریم، به هر حال در پایان نمایش ضرب خوبی شنیده‌ایم. راستش را بخواهید با پایان نمایش و نشستن در ماشین کاوه نظرم همین بود و به او که چندان از دیدن نمایش خوشحال نبود، گفتم حداقل ضرب جذابی بود که گفت آن هم تکراری شد که دیدم راست می‌گوید. اگر قسمت‌های کوتاهی را از اجرا در نظر نگیریم، ضرب نیز تکراری بود. ولی اگر این حرف را کنار بگذاریم و باز به نمایش به زور به عنوان یک تجربه نگاه کنیم،  از دیدن این نمایش چه درسی می‌توانیم بگیریم؟ به نظرم درس نخست این است که اگر شما متریالی به اسم دیالوگ را حذف می‌کنید باید ما به ازایی که کارکردی همتای دیالوگ داشته باشد، به اثر اضافه کنید که مشخصا گروه به‌زور این کار را نکرده بودند. وقتی می‌خواهید که اجرایی با محوریت حرکت به روی صحنه ببرید باید موقعیت‌های خود را از طریق همان حرکات و در خود صحنه خلق کنید و نمی‌توانید به صرف ارجاع‌هایی به دانسته‌های مخاطب تلاش کنید که موقعیت و شخصیت‌های خود را معرفی کنید.در پایان می‌خواهم بگویم که می‌دانم اغلب اعضای گروه به‌زور اولین تجربه روی صحنه‌رفتنشان را به طور جدی تجربه کرده‌اند و برای آنان این نمایش ابتدای مسیر است. و می‌دانم که برای آن شور و ذوق بسیاری دارند و زحمت بسیاری کشیده‌اند. به همین دلیل برای آنان آرزو می‌کنم که شوقشان بیشتر شود. از هر اجرایشان بیاموزند. سخن دیگران را بشنوند. دست به تجربه‌های بهتر بزنند و روز به روز رشد کنند. امیدوارم شاید روزی در آینده بتوانند اجرای خود را بازبینی کنند و پخته‌تر و پالوده‌تر آن را به صحنه ببرند.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 21:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر نمایش بونکر</title>
                <link>https://virgool.io/@mirsotude/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%86%DA%A9%D8%B1-cdyqimslnrqb</link>
                <description>به روی صحنه رفتن بونکر برای ما اتفاق خیلی مهمی بود. ما که می‌گویم، منظورم من، علی و کاوه است. ما پیشتر با جلال تهرانی آشنا بودیم و دوره‌های تئاترش را گذرانده بودیم و مدتی بود که از آقای تهرانی می‌شنیدیم به فکر نمایشنامه‌ای است به نام بونکر با شباهتی ساختاری به نمایشنامه مخزن. از ماه‌ها پیشتر هم می‌دانستیم که به روی صحنه می‌رود. اما این زمان مدام به تعویق می‌افتاد و ما هم به کلی ناامید بودیم که علی پوستر بونکر را در تیوال دید. در نتیجه در گروه کوچک سه نفره خود به بحث پرداختیم که چه روزی برویم و نمایش را ببینیم که علی حرف آخر را زد و گفت، بگذاریم برای روزهای آخر نمایش. همین کار را هم کردیم. در هفته‌های پایانی روز یکشنبه چهارم آذر بلیت نمایش بونکر را خریدیم. اما این بار تنها من و علی و کاوه نبودیم. مهران هم آمد. نیما هم آمد. تازه نیما با سبیل آمد. درست همان جمعی که هر هفته دوشنبه‌ها در کلاس‌های جلال تهرانی نمایشنامه‌هایمان را می‌خواندیم. همان جمعی که در مکتب تهران می‌رفتیم و می‌گشتیم و سخن می‌گفتیم و جان می‌افزودیم. حالا پس از گذشت ماه‌ها کنار هم جمع شده بودیم تا بونکر معلممان، جلال تهرانی را ببینیم.درهای سالن باز شد. من و کاوه در کنار هم ردیف اول نشستیم و بقیه بچه‌ها هر کدام به گوشه دیگری رفتند و در جای خود نشستند و اجرا آغاز شد. دوست دارم در این جا از همان ابزارهایی که آقای تهرانی برای فهم متن به ما آموزش داد، برای فهم اثرش استفاده کنم و آن را هم با شما که این متن را می‌خوانید به اشتراک گذارم. آقای تهرانی در کلاس‌های نمایشنامه‌نویسی به ما می‌گفت که یک متن نمایشی در سه سطح قابل بررسی است. سطح اول مسئله دراماتیک متن است. سطح دوم مسئله فلسفی متن و سطح سوم مسئله روشنفکری متن. حالا منظور او از مسئله دراماتیک چه بود؟مسئله دراماتیک همه آن چیزی است که بازیگران را وابسته به صحنه می‌کند. همه آن چیزی که بازیگران بر سر آن دیالوگ می‌کنند. در بونکر مسئله دراماتیک متن. بیمار و درمانگر و کنش، درمان‌کردن است. در این جا به ظاهر بیماری داریم که ذهن مشوشی دارد و از دکترش که می‌خواهد او را درمان کند. جلال تهرانی به ما یاد داده بود که اگر در طول متن یک نسبت میان شخصیت‌ها باقی بماند، نماشنامه‌تان ملال‌آور و حوصله‌سربر و از مهم‌تر غیردراماتیک می‌شود، در نتیجه همواره باید راهی پیدا کنید تا شخصیت‌هایتان بتوانند نسبت میان خود را تغییر دهند. این دقیقاً اتفاقی بود که در نمایشنامه بونکر می‌افتاد. شخصیت بیمار تلاش می‌کرد که به دکتر نشان دهد که او هم نیاز به درمان دارد و در برخی از قسمت‌های نمایشنامه به گونه‌های مختلف دست به درمان دکتر می‌زد. نخست به او نشان می‌داد که تنهاست و اتفاقا حضور او به عنوان بیمار باعث می‌شود که از این تنهایی و افسردگی نجات یابد. همین طور در جایی به صورت فیزیکی زخم‌های دکتر را درمان کرد. از طرفی دکتر نیز همچنان سعی داشت تا فاصله خود را به عنوان یک پزشک با بیمارش حفظ کند و به او یادآور شود که معالج اوست. این کشمش نمایش را پیش می‌برد و شخصیت‌ها را وادار به کنش و واکنش در مقابل یکدیگر می‌کرد. پیش از این که پیشتر روم. بهتر است که در همین جا به یکی از نکته‌های کلیدی متن بونکر اشاره کنم. این نکته بسیار مهم «زبان» است.جلال تهرانی به ما یاد داده بود که آن چیزی که نمایشنامه را پیش می‌برد نه گفته‌های شخصیت‎‌ها بلکه چگونگی سخن گفتنشان است. او به ما یاد داده بود، آن چیزی که نمایشنامه را پیش می‌برد، تضادی است که در سطح زبان شخصیت‌ها به وجود می‌آید. این اتفاق کاملا در نمایشنامه بونکر قابل درک بود. شخصیت زن و مرد زبان متفاوتی نسبت به یکدیگر داشتند. شیوه‌های مختلفی که آنان از زبان استفاده می‌کردند، به ما نشان می‌داد که چه حسی دارند. به عنوان مثال شخصیت زن در برهه‌هایی از نمایش کلماتی می‌گفت که با «شششش» پایان پیدا می‌کرد. این مجموعه از کلمات در ابتدا بی‌معنا به نظر می‌رسیدند اما تکرار آن‌ها در موقعیت‌های مشخصی به ما نشان می‌داد که شخصیت زمانی که به این شیوه صحبت می‌کند، حال خاصی دارد و شاید در حال فروپاشی روانی است. درست در همین مقاطع بود که دستانش هم می‌لرزید.حالا برسیم به مسئله فلسفی متن. از نظر جلال تهرانی منظور از مسئله فلسفی این است که هر کدام از شخصیت‌ها چه زاویه دیدی نسبت به موضوع دارند. می‌دانم کمی مبهم گفتم و شاید اصلا نفهمیدید که حق دارید. تلاش می‌کنم این مفهوم را هم روشن‌تر کنم. فرض کنید. دو شخصیت با موضوعی چون تنهایی دست و پنجه نرم می‌کنند. هر کدام از آن‌ها می‌تواند رویکردی نسبت به حل این موضوع داشته باشد. کسی معتقد است که به صرف با دیگری بودن می‌تواند مشکل تنهایی خود را حل کند اما شخص دیگری ممکن است کاملا مخالف باشد و اعتقاد داشته باشد که اتفاقا وجود دیگری ممکن است، تنهایی او را عمیق‌تر و لاینحل‌تر کند، پس باید خود را به کاری که دوست دارد، بدون حضور دیگری مشغول کند. شخص سومی ممکن است که بر این باور باشد تنهایی حل‌نشدنی است و باید با آن کنار آمد. رویکردهای مختلف شخصیت‌ها در مواجهه با یک موضوع چیزی است که جلال تهرانی به آن مسئله فلسفی متن می‌گوید. حالا مسئله فلسفی شخصیت‌های متن چیست؟از نظر من موضوعی که شخصیت‌های بونکر رویکرد متفاوتی نسبت به آن دارند، کارکرد زبان است. شخصیت زن به پیش شخصیت مرد آمده است که با او سخن بگوید. از نظر او استفاده از زبان می‌تواند او را درمان کند. او به تازگی خواندن کتاب‌های بسیاری را شروع کرده، به این قصد که بتواند آن چیزی را که در دل دارد، به شخصیت مرد، دکتر، بگوید. اما دکتر نظری مخالف شخصیت زن دارد. او معتقد است که زبان نه تنها کمکی نمی‌کند که اتفاقا رابطه میان اشخاص را تخریب می‌کند. او کلمه‌ای دارد که با تکرار مداوم آن، کلمه را از معنای اصلی‌اش خارج می‌کند و دلالتی تازه به آن می‌افزاید. او با شنیدن سخنان شخصیت زن، بیمار، مدام می‌گوید که:«اینا ادبیاته.» و ما به مرور می‌فهمیم منظور از «ادبیات» و «شعار» مجموعه کلمات زیبایی است که هیچ دلالتی ندارند. هیچ کاری نمی‌کنند. در رابطه میان آن دو چیزی را جلو نمی‌برند. اگر به مسائل نیفزایند، مسئله‌ای را حل نمی‌کنند. در جایی از نمایش شخصیت زن از شخصیت مرد می‌پرسد که چرا در پایان هر جلسه روان‌درمانی در سکوت او را تا بونکرش همراهی می‌کرده و مرد به او می‌گوید که با این سکوت سعی داشته، رابطه ساخته‌شده میان آن دو را حفظ کند. رابطه‌ای که زبان تخریبش می‌کند.حالا به سومین سطح تحلیل نمایشنامه می‌رسیم که مسئله روشنفکری متن است، مسئله صاحب اثر، مسئله جلال تهرانی. صاحب اثر در بونکر از زبان می‌پرسد. این که به راستی زبان چه کارکردی دارد؟ آیا زبان می‌تواند ما را به مقصودمان برساند یا همواره ما را از آن دور می‌کند؟ آیا زبان می‌تواند معنی چیزها را به ما نشان دهد یا معنای چیزها را از بین می‌برد؟ آیا احساسی که شما برای دلدار خود دارید با کلمه عشق، با کلمه‌ای که همه آن را می‌فهمند، به یک معنی است؟ آیا زمانی که شما از کلمه‌ای استفاده می‌کنید، معنای اصلی آن را مدنظر دارید یا دلالتی دیگر را منظور دارید؟ مثلا آیا وقتی شما هر روز صبح به مدیر اداره خود سلام می‌کنید، برای او آرزوی سلامتی دارید یا امید دارید که دیگر او را نبینید؟پس از نمایشنامه به اجرا و کارگردانی می‌رسیم. جلال تهرانی به ما یاد داده بود که کارگردانی تغییر و تعیین نسبت ابزار و مصالحی است که در اختیار داریم. با این هدف که در پایان و روز اجرا کوچکترین تغییری نقضان بزرگی در کل اثر به نظر برسد. به نظرم اثر در کارگردانی نیز به این معنی به کمال رسیده بود. شخصیت دکتر بدون بازی حمیدرضا آذرنگ غیر قابل تصور بود و این موضوع در بازی سارا رسول‌زاده در شخصیت زن نیز صادق بود. جلال تهرانی به این نتیجه رسیده بود که حرکت شخصیت‌ها را در اکثر زمان نمایش به کمترین حالت ممکن برساند که این موضوع می‌توانست به ملال‌آوری نمایش بینجامد که او با افزودن صحنه چرخان این مشکل را برطرف کرده بود. به جای آن که شخصیت‌ها حرکت کنند. این زمین اجرا بود که حرکت می‌کرد. همچنین نور در صحنه به موقعیت‌ها از نظر بصری تنوع می‌بخشید. باز جلال تهرانی به ما یاد داده بود که در فهم یک اثر هنری دست به تفسیر نزنیم و با ادراکات حسی پنج گانه خود صحبت کنیم. همین تکرار المان دایره و تأکید بر روی آن حتی زمانی که دکتر می‌خواهد بطری آب را به بیمار خود بدهد و شیشه دایره‌ای شکل میز را می‌چرخاند، همچون جایگاه دایره‌ای تماشاگران و صحنه چرخان مضامینی را در ذهن می‌سازند که برخی از مضامین متن را تداعی می‌کنند. مثل تکرار ملال‌آور زندگی شخصیت‌ها، تکرار دیدار آنان و ... .از سالن که بیرون آمدیم. بسیار خوشحال بودیم. حالمان خوب بود که اثر خوبی دیده‌ایم. در راه میان تفسیر و تحلیل آن چه دیده بودیم، از هم می‌پرسیدیم که در این ایام که یکیدیگر را نمی‌دیدیم چه می‌کردیم و حالمان از این احوال‌پرسی‌ها در این روزهای نه چندان خوب، خوب و خوبتر می‌شد. راه می‌رفتیم. راه می‌رفتیم و می‌گفتیم به یاد دوشنبه‌ها، به یاد جلسات کلاسمان. به همین شیوه مسیری طولانی را از مجموعه لبخند تا میدان انقلاب طی کردیم. در پایان دیدار نمی‌خواستیم یکدیگر را ترک کنیم ولی چاره‌ای نبود. می‌دانستیم همه اتفاقات خوب لحظه‌ای تمام می‌شود. اما در تمام‌شدن همه این گفت‌وگوهای گرم در راه، در هوای سرد پاییز تهران نشانه‌ای بود. به نظر می‌رسید که ما توانسته‌ایم در این قدم‌زدن‌ها و حرف‌زدن‌های به ظاهر بی‌هدف و دوستانه کارکردی هم برای زبان بیابیم که هنوز معنا داشه باشد.پ.ن: همه آن چه من به عنوان آموزه‌های جلال تهرانی گفتم. چیزی است که من از گفته‌های او فهمیده‌ام. در نتیجه ممکن است در آن اشتباه و خلل باشد.</description>
                <category>میرستوده</category>
                <author>میرستوده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 21:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>