<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های @faria_writer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mishe_bargardi</link>
        <description>فاریا صدام کن:  )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:03:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1619600/avatar/Ljeisw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>@faria_writer</title>
            <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت 10 رمان«خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-10-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-ivso14rcuhgb</link>
                <description>پارت دهم – · – · – · 𔘓 · – · – · –💞شادی💞. . لب های به هم فشرده شدش رو به سختی باز کرد تا چیزی به من بگه که صدایی از بالای پله ها اومد -اون این جا میمونه! منظورش.. من بودم؟؟ سرمو بلند کردم.. اون.. کاژه بود ؟؟ پسر تایلر بزرگ..؟ استرسم بیشتر شده بود.. این دو تا برای نفس کشیدن هم بادیگارد لازم داشتن.. و حالا به قدری بهشون نزدیک بودم که میتونستم بهشون دست بزنم.. گفت -اونو میبرم.. برای مصاحبه کاژه- فکر نکنم اینجا کاروانسرا باشه.. شب یکی رو بیاری. بخوابه. صبح بیای ببریش! دیاکو-جای مطمئن دیگه ای نداشتم. اوضاع خرابه کاژه. باید هر چه سریع تر این مسئله رو روشن کنم تا کل ترکیه شروع به قصه بافی نکرده. -اقا ببخشید... من چیکار کردم.کار بدی کردم؟ من هزار بار معذرت خواستم.. منو ببخشین بذارین من برم ازتون خواهش میکنم.. کاژه-بی بی ببرش داخل من-نه نه... توروخدا بذارین برم من کار دارم زندگی دارم. من فقط یه سوال پرسیدم دیاکو-میخوای چیکارش کنی!؟ نفس عمیقی کشید و گفت-بالا بهت گفتم ببرش.. اما با ندونم کاریات میترسم کار دستم بدی.. اینجا میمونه. تو حق نداری بخاطر اشتباهی که کردی برای این دختر دردسر درست کنی دردسر؟؟ برای من؟ دیاکو با تشر گفت- چه دردسری؟ سکوت کردم... جلوی گریه هامو گرفتم. شاید بهتر باشه این جا بمونم. شاید این جا امن تر باشه. بی بی- بیا دخترم.. بیا بریم داخل. تا رسیدم به پله ها زدم زیر گریه - اخه من چیکار کردم.. اخه من چیکار کردم.. بخدا یه سوال عادی بود...بی بی-دخترم بلند شو قشنگم.. بلند شو اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی.  - معلوم نیست چه بلایی میخوان سرم بیارن.. من کاری نکردم خانوم! - چیزی نیست. همه چی درست میشه تو که کاری نکردی پس از چی میترسی!؟ نگاهی بهش انداختم... راست میگفت... نباید میترسیدم. اما اینا هیچیشون منطقی نبود.. بی بی دستمو محکم گرفت و منو با خودش برد پایین. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  @khanoom_khabarnegar 🌝🥐 °✧</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 19:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت9 رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-inxynb1knlno</link>
                <description>پارت نهم ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 - خیلی خب.. یکاریش میکنم. دختره کجاست؟ -پایین از جام بلند شدمو به سمت در حرکت کردم بی‌بی با عجله داشت میومد بالا - آقا. اقا جان! بیا آقا جان من- سلام بی‌بی چیشده؟ کاژه بالاعه - اقا جان با خودتون کار دارم. شما.. شما این دختره رو دیدین؟  همونی که اوردینش؟ - دختره؟. اها.. چطور؟ -دیدینش اقا؟ -خب.. نه.. ینی هوا هوا تاریک بود.. چطور چیشده؟ -اون.. اون خیلی.. #شادی از پله ها رفتم بالا و یواشکی به اطرافم نگاه کردم یه عمارت خیلی بزرگ.. اما تاریک..صبح و شب معلوم نبود همه در حال جنب و جوش بودن.. اما نه با لباسای عادی. لباسی با دامن صورتی... سبز.. ابی...صدای افتادن چیزی اومد به رو به روم نگاهی انداختم اون... خودش بود.. دیاکو! تاحالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش.. حتی تو تصوراتمم نمیتونستم تجسم کنم خواستم برم سمتشاما اون سر جاش خشک شده بود و به من زول زده بود کمی که بیشتر نزدیک شدم.. قطره اشکی که از روی گونش ریخته شد رو با تعحب نگاه کردم نکنه... صورتم واقعا چیزیش شده دستس به صورتم کشیدم موهامو مرتب کردم با چشمام دنبال اینه گشتم اما اینه ای نبود داشت به سمتم میومد اما ترسیدم که جلوتر برم من- سـ.. سلام اقا... من.. خیلی خوشحالم از این که.. اممم. اینکه من شمارو.. دارم.. چیز.. من شمارو ملاقات کردم هیچ واکنشی نشون نمیداد..  خیره نگاه میکرد و اشک میریخت وای... حتما بیچاره شدم خودم خبر ندارم... بغض کرده بودم -اقا دیاکـو... بخدا من نمیدونستم انقدر ناراحت میشین از این که من سوال ازتون بپرسم. باور کنین دیگه چیزی نمیگم... ینی من اصلا.. دیاکو-اسمت... گفتی اسمت چیه؟؟ -شا.. دی... ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 19:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت8 رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA8-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-c6oeafmd0pur</link>
                <description>پارت 8▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 دستای لرزونی که داشت رو بالا اورد روی گونه هام گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد اما چشماش پر از ترس و غم بود بهش میگفتن بی بی... -دخترم.. من- بلـ.ـه.. - ببینم... تو اهل کجایی؟- من؟؟. خب... من نمیدونستم چی بگم. اصلاچرا ازم این سوال رو میپرسه سریع دستمو گرفت و گفت- باهام بیا - چی؟.. کجا؟؟ - من باید تورو به دیاکو نشون بدم. من دیشب صورتت رو ندیدم وگرنه همون موقع.  - خانوم!! صورته من چشه؟ دوباره بهم خیره شد -صورتت... یکی دویید پایین و گفت- بی‌بی! اقا دیاکو امروزم اومده این جا.. بی‌بی خیلی عصبانیه!! دستمو ول کردو گفت- همین جا بمون دختر جان رفت بالا... #دیاکو در عمارت رو باز کردمو سریع از پله ها رفتم بالا-اقا... آقا کجا تشریف میبرین.. آقا من-بگو کسی بالا نیاد- ولی آقا کاژه هنوز بیدار... در اتاقشو زدم و وارد شدم سرش رو بالا اورد و نگام کرد... روزنامه ی لوله شده رو انداختم رو میزش و خودمو پرت کردم رو مبل - باز چه گلی کاشتی؟ من- اون دختره ی خیره سر نمیدونم از کدوم جهنمی پایین افتاد که این همه دردسر برای من درست کرد روزنامه رو باز کرد و حالته مسخره ای شروع کرد به خندیدن کاژه- فکر میکردم عاقل تر از این حرف ها باشی که همین جوری ادمو از ماشینش بکشونی بیرون ببریش من- من.. کاژه- هنوز نمیدونی بعد مرگ پدر همه ی چشم ها رو توعه؟ گندیه که خودت بار اوردی خودتم درستش میکنی - داشت برامون دردسر درست میکرد - یه بچه جوجه؟ برای آقای دیاکـــو دردسر درست کنه؟ - یکی خبردار شده... یکی قضیه رو میدونه... پوفف.. چندروزی این جا نگهش دار تا ببینم.. کاژه- نگه‌نمیدارم... مثل اینکه چیزی از وضع من نمیدونی...!اگه قرار بود دنبال دردسر باشم این جا نمیموندم، وسطه ترکیه زندگی میکردم. ورش دار ببرقبلش شیرفهمش کن، باهاش یه مصاحبه کن و بگو قضیه یه چیز دیگس. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 16:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 7 رمان خانوم خبرنگار</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-n94gcdxdnhos</link>
                <description>#part7پارت هفتم▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃شادی با صدای همهمه از خواب بیدار شدم اما بیدارشدنم فرقی با خواب نداشت اطرافم تاریکی مطلق بود کمی که به صداها دقت کردم اسم کاژه به گوشم خورد من هنوز توی اون خراب شده بودم؟؟ سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت در نه... مثل این که خواب نبودم. نشستم و از زیر در به اون طرف نگاه کردم پاهایی که سریع این طرف و اون طرف میرفت با استرس بلند شدمچند بار که محکم کوبیدم داد زدم-من جــــا موندم!! درو بازکنین ! من جا موندم. صدای کلید اومد رفتم کنار.... یک خانوم با قدی بلند و صورتی لاغر جلوم ایستاده بود با ترس گفتم-من جا موندم! - چی؟ از چی جا موندی- چرا.. انقدر همه میدوعن این ور اون ور خانومی که دیشب دیده بودم داشت نزدیکم میشد - دارن اماده میشن برن بالا... کم کم باید هم ناهار بار بزا... تازه چهرش رو دیده بودم..  زن مهربونی به نظر میومد ولی جور عجیبی بهم خیره شده بود کارتونی که دستش بود رو بدون این که چشم ازم برداره گذاشت زمین خانوم لاغر با جدیت گفت-بی بی لباسارو بهش بده. بعد بیارش بالا من- من چی؟؟ نمیتونم بیام بالا؟  یه نگاهی بهم انداخت و رفت...با رفتارش میخواست بگه اون قدر حرفام براش اهمیت نداره که جواب بده.   شایدم من زیاد سوال پرسیدم.   - خانوم ببخشید... با دیدن قطره اشکی که از گوشه ی چشماش چکید ماتم برد دستی کشیدم به سرو صورتم... مقنعه رو منظم تر کردم و گفتم-خیلی بدم؟▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 21:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 6 رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-whqqrfbejx98</link>
                <description>شادیپارت ششم💞شادی💞سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم توی دستام- خانوم!! به پسر اربابتون یعنی... کا.. کا-کاژه- اره کاژه... مگه نمیگید اینجا مال اونه؟میشه باهاش حرف بزنین. میشه از شرایط من بهش بگینخواهش میکنم.! شما که میگی مثل مادرشی.. روی شمارو زمین نمیندازه... - این جا همه فارسی رو بلدن چون خیلی ساله که  با اقا داریم زندگی میکنیم. من هرکاری بتونم برات انجام میدم... اما نمیتونم بهت قول بدم اره کاژه مثل پسرمه.اما به خاطر مریضیش یکم عصبیه.. بستگی به شرایط داره عزیزمبگیر بخواب... فردا بهت خبر میدم.از دیوار گرفت و بلند شد- این جا... سوسکی... حشره ای چیزی نداره؟- نترس دختر. من اتاق بغلیم. کاری داشتی بیا اتاق خودم..لرزی که به جونم افتاده بود که تمومی نداشت..جای غریب دیگه برام آشنا بود... من خیلی وقت بود مه غریب بودم..اما.. اینجا فرق داشت. اتاقی که با یک شمع کم‌سو روشن شده بود... نه پنجره و نه تختی داشت. زمینی که با حصیر پوشیده شده بود و با هر تکان خش خش میکردو هوایی که لرز شونه هامو بیشتر میکردقرار بود چه بلایی سرم بیاد؟ پتورو کشیدمو سرمو به دیوار تکیه دادمتاحالا انقدر از اینده نترسیده بودم.   تاحالا... وارد همچین جای عجیبی نشده بودمطمئنم این اتفاق برای هیچ خبرنگاری نیفتاده...اون حتی من رو ندید... فقط برای یه سوال ساده؟مگه این دنیا قانون ندارهمگه میشه انقدر ساده با آدم ها بازی بشه..خسته بودم و حوصله ی فکر به این اتفاق عحیب رو نداشتمگوشه ی اتاق پاهامو جمع کردمو چشمامو بستمفردا همه چی درست میشه...</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 15:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۵ رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B5-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-e7dvvi1abzvo</link>
                <description>پارت5💞شادی💞یک نفس عمیق کشیدلبخندی روی لب داشت اما پشت لبخندش هیچ ذوقی نبود...-قضیه برمیگرده به چندین سال پیشپدر اقای دیاکو یه زنه ترک داشتن.مادره آقای دیاکو رو میگم...من همون سال ازدواجشون وارد این خونواده شدم..آقا دیاکو به دنیا اومد... اقا تایلر و خانوم چیزی کم نداشتناما امون از جنگ...به زمین یه دستی کشید و ادامه داد-بعد دوازده سال جنگ شد... دیاکو اون موقع دوازده سالش بود.اقا تایلر میخواست از مرز فرار کنه... با خانوم و دیاکوبماند که چقدر اصرار کردیم..اما پاش گیر بود و میترسیدجوون بود.. خام بود... اما دیاکو رو با تموم جونش دوست داشت..با لبخند بهم نگاه کردتوی تاریکی هم چشماش برق میزد..-میدونم چی تو سرت میگذره دختر جونمیگی اینا به من چه ربطی داره..به خودم اومدم و گفتم-نه نه. میشنوم-نمیدونم به مرز رسیدن.. نرسیدن..اما نصف شب صدای در اومدرفتم درو باز کردمتایلر با صورتی خونی افتاده بود دم دردیاکو با ترس بغلم کرده بودو بلند گریه میکرد...خانوم کجا بود؟ نمیدونم...دسته پلیس افتاده بود یا اون نامردا نمیدونم!اقا برای این که دیاکو خیلی چیزا یادش بره و یکی باشه که حس مادر رو دوباره براش زنده کنه زن گرفتخوب یادمه... وقتی اقا میخواست دوباره ازدواج کنه همه ی خبرنگارا از درو دیوار میریختن داخل.. اقا با خانومی به نام آفتاب ازدواج کرد.الهی بمیرم براش.. خیلی مهربون بود.همه رو مثل دوستای خودش میدونستخیلی مظلوم بود خیلی...همون سال اقا کاژه بدنیا اومدارباب خیلی آفتاب خانوم رو دوست داشت. براش هرکاری انجام میدادچند وقت بود اقا رو اذیت میکردناقا آفتاب خانوم رو فرستاد این جااما یه از خدا بی خبری... از این جا تلفن میزد و جای خانوم بالاخره لو رفتیه روز از خواب بلند شدیم که دیدیم خانوم نیست..اقا به پلیس خبر داد...میگن وقتی پول رو خواستن بدن پلیس ها ریختن خونهاما اونا خانوم رو دستگاه شوک قوی کشته بودن..کاژه سنی نداشت...تموم تلفنارو اتیش زدکسی دیگه اجازه نداره گوشی داشته باشه... یا هر وسیله ارتباطی...مریض شد... گوشه گیر شد... من هیفده سال بعدیه عمره اقا کاژه رو مثل مادرش همراه بودممثل پسرم میمونه...چند وقتم هست که آقا فوت شده...  این جا دیگه هیچ نوری جز اقا کاژه نداره...خوده اقا هم که نزدیک دو ساله انگار روزه ی سکوت گرفتهمیشینه اتاق و بامریضیش سر میکنه</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 23:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 4 رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-4-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-dgot297kqs5j</link>
                <description>💞 شادی💞انقدر به در کوبیده بودم که تموم دستم کبود شده بود... بی حال پشت در افتادمو به دیوار خیره شدم... بیست روز دیگه باید سی میلیون جمع میکردم و هنوز ده تومن هم نشده بود.   خداروشکرحداقل داییم بود... مراقبش هست اما خب چه فایده... داییم که این همه پول نداره.. با حقوقش چهارتا نون بتونه ببره خونه کلاشو میندازه بالا... بوی غذا تموم اتاق رو پر کرد. دستم رو محکم دور شکمم حلقه کردم. صدای کلید اومد. ازجام بلند شدمو رفتم کنار یه خانوم تقریبا شصت ساله با قدی تقریبا کوتاه وارد اتاق شد. به ترکی سلام دادم اما به فارسی جوابم روبا گرمی داد -شما... شماهم فارسی بلدین؟  - اره دخترم... به خاطر وزن زیادش به سختی نشست... - بیا بشین... گفتم امشب شب اولیه که این جایی شاید بخوای یکی پیشت باشه. من- خانوم.... من نمیخام اینجا باشم.. من نمیتونم... باید هر جور شده از این جا برم خانوم -فعلا که اینجایی... بشین تا بعد ببینم چیکار میتونم برای تو و مامانت بکنم من-شما از کجا میدونیخندید و گفت-خودت با جیغ و داد همشو داشتی تعریف میکردی. -اها... با ناراحتی به غذا نگاه کردم - ببینم گشنت نیس؟ -چرا.... اما تانفهمم قراره سر اینده ی مامانم چی بیاد غذا ازگلوم پایین نمیره. اون بدون من میمیره. هیچ کس نیست براش پول بفرسته.یدونه لقمه برام درست کرد و گفت- بخوری یا نخوری الان این جایی و کاری نمیتونی انجام بدی. نمیشه از گشنگی بمیری! لقمه رو از دستش گرفتممن- چند تا سوال میتونم بپرسم - اره دخترم -ببخشید ولی شما از کجا فارسی رو یاد گرفتین؟  خندید و گفت-این جا همه فارسی صحبت میکنن دیاکو... برات اشنا نیست؟  اسمش کُردیه -من فقط میدونم یه زن ایرانی داشتن... - این جاهمه ایرانین... خدمتکارا... دستیارا.. آقا... - آقا کیه؟ -آقا کاژه... این عمارت برای کاژست... -خیلی گیج شدم -میدونی اینجا یه قانون عجیبی هم دارهبا تعجب گفتم- قانون؟ </description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 10:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۳ رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-svqaufxbfuuw</link>
                <description>خودمو بغل کردمو سرمو گذاشتم رو زانو هامو سعی کردم به چیزی فکر نکم.بعد از چند دقیقه صدای در اومد که سریع از جام بلند شدمتا دیدمشون شروع کردم به حرف زدن- اقا باور کنین من کاره ای نیستم.. دیاکو از بینشون اومد جلوتر.با دیدنش سکوت کردم.دیاکو-خب... مثل این که سوال داشتی.خواستم مثل همیشه ترکی حرف بزنم که...- لازم نیست... فارسی حرف بزنبا تعجب بهش نگاه کردم-شما... فارسی بلدین.  -فکرنکنم سوالت این بوده باشه.- من. من اون جا یه سوال همین جوری رو هوا به ذهنم رسید که فوت پدرتون فقط سکته ی قلبی بوده یا نه.- این سوال نمیتونه رو هوا باشه... ریشه ی سوال از زیره زمینه! -من...  واقعا نمیدونم منظورتون چیه.  اما منظور من این بوده که فقط سکته کردن ایشون یاکسایی بودن که باهاشون دشمنی داشتن یا به خاطر پول... ایشون فوت شده باشن.- پشت خبرنگاری تو کیه؟- کسی.. کسی نیست اقا من خودمم.   یعنی من اطلاعات رو جمع میکنم.   خب عکاسی هم انجام میدم. و بعد میفرستم برای یه انتشاراتی که تازه قرارداد بستمتازه باهاشون اشنا شدم بخدادیدن پول نیاز دارم قبولم کردن. قبلش من با کسی نبودم... اطلاعاتو میبردم و به هرکی خواست میفروختم.- به هرحال...  راه خروجی نیست.یا میمونی یا....دستای لرزونمو رسوندم به پاشو محکم ازش گرفتمو زدم زیر گریه- اقا... اقا توروخدا. غلط کردم... بخدا یه مادر مریض دارم. مجبورم شب تا صبح کار کنم پول عملش دربیاد اقا... تورو خدا رحم کن.اقا منو مامانم تو روستا زندگی میکنیم... بخدا تموم جونشو برام گذاشت تا بتونم بیام این جااقا پول هر ماه عملش رو نریزم بخدا میمیره. من به درک به مامان بیچارم رحم کن اقا.دو تا کلفتی که داشت اومدنو منو ازش جدا کردنبه گریه و ناله ادامه دادم.. -اقااااا بهم رحم کننن.. بخدا من از هیچی خبرر ندارممم.در بسته شد و مثل قبل پشت در موندمبلند شروع کردم به گریه کردناخه مگه میشه؟  به خاطر یه سوال بندازنت تو ماشین و ببرنت هر جا که میخان..</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 07:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۲ رمان «خانوم خبرنگار»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-yj16hzzwccmh</link>
                <description>هرچقدر خواستم که بهم دلیلشو بگن انگار نه انگار سکوت کردم و باهاشون رفتم. از یه جایی به بعد حتی چشمامم بستن. سوالام بی جواب موند تا این که صدای در اومد منو پیادم کردن و کشوندن. - اقا... بخدا من کاری نکردم من فقط...یه خبرنگار ساده ام.   از این که سوال پرسیدم ناراحت شدین؟  اقا... خب...  دیگه سوال نمی پرسم.اصلا میخواید درباره ی شما چیزی ننویسم؟  اقا...چشمامو باز کردن... نور شدی خورد به چشمم تا چشمام رو باز کردم منو هول دادن تو یه اتاق و درم قفل کردن از جام بلند شدم و تند تند دستگیره ی در رو تکون دادم - اقااااا.... حداقل بگین چرا منو اوردین.. من کاره ای نیستم!!! با ترس به اطرافم نگاه کردم. این جا حتی یه فرش هم نداشت... دیواره ها از چوب ساخته شده بود... اتاق انگار برای دوران قدیم بود. من برای چی این جا بودم... کاش باهاشون نمیومدم. چشمم به گوشه ی اتاق خورد رفتمو پارچه ی ضخیمی که گذاشت بودن رو باز کردم. مثل پتو بود... دورم کشیدمو همون جا نشستم. اروم باش چیزی نیست... حتما اشتباه منو گرفتن.</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 22:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۱ رمان «»خانوم خبرنگار</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-fozjziepy9bq</link>
                <description>تا ماشینا از پارکینگ اومدن بیرون همه به سمتش حرکت کردناین خبر برام خیلی حیاتی بود و باید براش کلی عکس و مدرک جمع میکردماگه خوب پیش نمیرفت باید قید خبرنگاری رو میزدم. انقدر جمعیت زیاد بود که هیچی معلوم نبود بزور خودمو از لابه لای جمعیت رسوندم جلو هول هولکی دوربینو گرفتم دستمو پوشمو جاکردم تو کیفمچند تا ماشین درست حسابی از کنارمون رد شدورفت ماشین ها جلو منتظر موندن... اسمش دیاکو بود. یه مرد جوان که به تازگی پدرش رو از دست داده بود و صاحب تموم ثروت های پدرش شده بود. امروز ساعت 5:20 دقیقه قرارداد مهمی داشت و من هرطور که شده باید خودمو سریع تر از بقیه میرسوندم. شرکت بزرگ جاست‌وان که به تازگی رئیس جدیدی پیدا کرده بود ممکن بود هرلحظه از هم بپاشه. چون تایلردیاکو تصمیم دیگه ای برای شرکت گرفته بود. -اومدن!!اومدن!! تند تند شروع کردم به عکس گرفتن و تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتم چند نفر از بادیگاردهاش اومدن و کنارماشین ایستادن. به چندتا دونه سوال بیشتر جواب نمیدادتا شیشه رو داد پایین همه شروع کردن به عکس گرفتن و سوال پرسیدن فقط بله یا خیر میگفت... انقدر هم سوالا زیاد بود که معلوم نمیشد جواب چه سوالیه از بین جمعیت داد زدم- ایا تنها دلیل فوت پدرتون سکته ی قلبی بود؟ سوالم بین جمعیت گم شده بود اما احساس کردم شنید با استرس بهش نگاه کردم از بالای عینک افتابیش به یه بادیگاردش نگاه کرد و بادیگارد سرشو تکون داد شیشه بالا رفت و حرکت کردن.    دیگه این قرارداد کشتی جز اخرین قرارداد ها بود.... و فقط سه تا کشتی بیشتر نمونده بود تا توسط دیاکو به فروش برسه سریع رفتم سوار ماشینم شدم یه استارت... استارت بعدییی اههه لعنتی!! الان باید خراب شی؟؟ باز ماشین خرابمو روشن کردم... تق تق!! -هااااا؟؟ هیننننن.... یه مرد کچل هیکلی با عینک دودی..  . این که... بادیگارد این یارو دیاکوعه..  شیشه رو به زور دادم پایین -بله؟ -شما باید همراه ما بیاید من-اخه.... برای چی؟ -مشخص میشه. درو باز کردمو دوربینمو انداختم رو گردنم. با ترس بهش خیره شدم. خیلی جدی از بازوهام گرفت و سمت ماشینش حرکت کرد- اخخخ اقا!! ولم کنین دارم میام!! اخه با من چیکار دارین؟  دستم شکست اقا!!</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 22:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خانوم خبرنگار</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-vmmvwlukdwog</link>
                <description>رمان خانوم خبر نگار به قلم: فاریاژانر: کلاسیک معمایی عاشقانه خلاصه: دختری که در ترکیه مشغول به خبرنگاری است... اما بخاطر سوال چالش برانگیزی که در مصاحبه اخرش از دیاکو میپرسد؛ پای خود را به عمارت دیاکو میکشاند. او خیلی زود متوجه ی قانون عجیب عمارت میشود و... برای خواندن رمان به ایدی @aria6623 در تلگرام پیام بدین ???</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 09:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه برگردی «قسمت آخر»</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-cwbj9wvl0gy1</link>
                <description>قسمت آخر میشه برگردی به قلم فاریا به زودی... آیلین با استاد دانشگاهش«دژاگه» وارد دوستی ساده میشه دژاگه پدرشو در سن کم از دست داده و به همین خاطر سختی های زیادی رو تحمل کرده روزی که قاتل پدرش پیدا میشه ایلین متوجه میشه که قاتل پدرش.... </description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 14:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان تصادف ساده، فاریا</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-nkak8fie7xmx</link>
                <description>رمان تصادف ساده به قلم فاطمه آریافر ژانر:عاشقانه قسمتی از رمان _خب.. اول کدومتونو بفرستم جهنم؟.... فکنم تو بهتری.بهم اشاره کردو تفنگو سمته من گرفت..با من من کنان اسمه شروینو بردم...خواست با صندلی که بهش بسته بودن بلند شه که نذاشتن...با داد گفت: تو غلط میکنی همچین کاری رو بکنی..._منو بزن... تو رو خدا منو بزناشکای شروین باز ریخته شد... امیر: ولش کن اونو...من: شروین چی داری میگی لعنتی.. اسی: پس انتخاب اول تویی...غزل با ترس به تفنگ زول زده بود....دستای لرزونمو گذاشتم رو سینمو گفتم: نه من منو بزن. اون بمیره این دنیا از صد تا جهنم بد تره.منو بزن.شروین: ایناز خفه شو... گفتم منو بزن ...داشتم دیوونه میشدم....همین طور که داشتم شهادتین رو میخوندم میگفتم اول منو بزنگریه هاش بیشتر شدو گفت_خفه شو.. این جوری نگو... شروین. ..#امیر .زول زده بودیم به هم.... هیچی نمی گفتیم... اشکامون یکی در میون میریخت....خیلی خونسرد گفت: بیا اخرین خاطره ای که از هم داریم لبخند باشه...و بعد خندید...راست میگفت...دله من بیشتر از هر چیز لبخندشو میخاست...منم خندیدم...چشمامون بسته شد...#آینازچشمامونو بستن._شروین... شروین باهام حرف بزن...._اینجام ایناز...تر از اینا برسن... اسی به چهار تا از نوکراش که بالا سره ما باتفنگ وایساده بودن گفت: من باید ازین جا زود تر برم... پلیسا ممکنه زودصدای داد امیر اومد..._شک نکن می گیرنت... چه ما زنده باشیم چه مرده...صدای کوبیده شدن در اومد...یه مرده گفت: حرف اخر....هر چهار تاییمون انگار فقط یه چیزی میتونستیم بگیم...ما: دوست دارم....با شنیده شدن صدای تیر و جیغ های غزل دیگه چیزی نفمیدم...</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 06:46:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان میشه برگردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mishe_bargardi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-te7ajrlixusk</link>
                <description>رمان میشه برگردی؟به قلم فاطمه اریافر«فاریا»ژانر: طنز/عاشقانه ایلین‌دانشجوی استاددژاگه‌که‌داخل‌یه‌مراسم‌با استاددژاگه‌بیشتراشنا میشه...دژاگه‌به دنبال قاتل پدرش میگرده اما نمیدونه که ایلین...ارام دختری که روز خواستگاریش با ارشیا متوجه ی سرطانش میشه و ارشیا اونو به بیمارستانی میبره که دکترشه و...ترگل دختری که عاشق ایدین میشه...پسری که بچگیاشو باهاش گذرونده... اما تصمیم میگیره اونو فراموش کنه و برای فراموش کردن عشقش به شیراز میره طی اتفاقاتی فراموشی میگیره.ایدین به دنبال ترگل میگرده...ولی ترگل بخاطر بیماریش با پسری اشنا میشه که... «سه ماجرا در یک رمان»ایدی رمان در روبیکا @mishe_bargardiبه صورت انلاین ?</description>
                <category>@faria_writer</category>
                <author>@faria_writer</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 17:11:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>