<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میترا دانشور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mitra.daneshvar</link>
        <description>پرنده‌نگرم و فعلا همواره در سفر؛ تجربیاتم رو با بقیه به اشتراک می‌ذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:43:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1040516/avatar/iFuV2P.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میترا دانشور</title>
            <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه چیز درباره تجربه استفاده از کاپ قاعدگی برای پریود</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%BE-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-mn6m8xnptncn</link>
                <description>پریود بخش جدایی‌ناپذیر زندگی ما خانوماست و واقعیت اینه که خیلی از ماها چندان دل خوشی ازش نداریم و هر بار که پریود میشیم انگار دنیا روی سرمون خراب شده. اما یه سری راه‌حل‌ها واقعا کمک می‌کنه این دوران راحت‌تر سپری بشه. من به عنوان کسی که دو ساله داره بی‌وقفه در سفره و بیش از سه ساله که داره از کاپ قاعدگی استفاده می‌کنه، میخوام از تجربه‌ای بگم که یه جورایی زندگیم رو متحول کرده!سال ۹۸ بود که به دنبال تلاش برای کاهش تولید زباله و نزدیک شدن به سبک زندگی بدون زباله، با راهکارهایی درباره پریود و استفاده از نوار بهداشتی آشنا شدم. تا قبل از اون اصلا فکرش هم نمی‌کردم راه جایگزینی براش وجود داشته باشه، ولی حالا شدیدا کنجکاو شده بودم و داشتم همه راه‌حل‌ها رو چک می‌کردم. از نوار بهداشتی پارچه‌ای که بگذریم که اصلا تصورش هم برام امکان‌پذیر نبود، کاپ قاعدگی گزینه خیلی جذابی به نظر می‌رسید، ولی شک و تردیدم و البته سوال‌هام درباره‌اش خیلی زیاد بود.حالا اصلا کاپ قاعدگی چی هست؟ یه فنجون از جنس پلاستیک (سیلیکون پزشکی) که انعطاف‌پذیره، داخل واژن قرار می‌گیره، خون رو داخل خودش نگه می‌داره و هر چند ساعت یک بار لازمه که تخلیه بشه. چند نمونه کاپ قاعدگیمن خودم رو جزو آدم‌هایی می‌دونم که رابطه نزدیک، عمیق و خوبی با بدنم ندارم. یعنی خیلی اوقات حس می‌کنم دانشم نسبت بهش کمه و خیلی چیزهاش برام مجهوله، مخصوصا ناحیه اندام تناسلی. حالا فکر کردن به اینکه چیزی مثل کاپ قراره داخل بدنم قرار بگیره واقعا وحشتناک بود! (ضمنا من توی زندگیم از تامپون هم استفاده نکردم!)چطور کاپم رو انتخاب کردم و خریدم؟پاییز ۹۸ دنبال کاپ می‌گشتم و اون موقع یه برند آلمانی به اسم Me Luna توی اینستا پیدا کرده بودم (البته هنوز هم فعاله) ولی سایز و مدلی که می‌خواستم رو نداشت. کاپ معمولا اندازه‌های مختلفی داره که بستگی به سایز بدن، میزان خونریزی و تجربه زایمان می‌تونه متفاوت باشه. از نظر مدل هم عموما دنباله کاپ مدل‌های مختلف داره که جلوتر میگم کاربردشون چیه. این صفحه خیلی خوب من رو راهنمایی کرد و بهم برند Lunette فنلاندی رو پیشنهاد داد که اتفاقا توی داروخونه‌ها هم پیدا میشد. کاپ لونت (ساخت فنلاند) که من سال ۹۸ از داروخونه خریدممن داروخونه‌هایی که نمایندگی این کاپ رو داشتن چک کردم و رفتم حضوری یه دونه خریدم. قیمت دقیق یادم نیست ولی فکر می‌کنم حدود ۲۵۰ هزار تومن بود که یکم اون موقع گرون بود، ولی همچنان در مقایسه با هزینه برای نوار بهداشتی خیلی به‌صرفه‌تر درمیومد. اولین باری که کاپ رو امتحان کردم!کاپ رو خریدم، اومدم خونه و باید امتحانش می‌کردم. پریود نبودم و گفتم داخل حموم شاید بهتر باشه سراغش برم. ولی نه! هر مدلی که امتحان کردم دیدم نمیشه که نمیشه! اولش کلی نگران شدم که نکنه الکی هزینه کرده باشم! ولی بعد فهمیدم که کلا کاپ رو نمیشه خارج از زمان پریود استفاده کرد، چون واژن خشکه و کاپ اصلا داخل نمیره. بعد هم حالت ایستاده واقعا پوزیشن مناسبی نیست. دفعه بعدی که نشستم روی توالت فرنگی، تازه دستم اومد که قضیه چیه. آره، راستش اینه که دو سه بار اول اصلا راحت نبود، مخصوصا که وسواس داشتم که آیا کاپ توی بدنم درست جا گرفته یا نه. ولی با تمرین خیلی چیزها دستم اومد که در ادامه دقیقا می‌خوام همون نکات ریز براساس تجربه‌ام رو بگم.نکته مهم: کاپ رو خارج از زمان پریود امتحان نکنین!چطور کاپ رو داخل بدن قرار بدیم؟ + بهترین پوزیشناول از همه مهم اینه که حالت بدن درست باشه. از نظر من توالت فرنگی بهترین موقعیته به دو دلیل: ۱) وقتی روش می‌شینین، واژن حالت باز پیدا می‌کنه و راحت میشه کاپ رو داخل بدن گذاشت یا ازش خارج کرد. ۲) اگه یه درصد کاپ از دستتون بیفته می‌تونین از داخل کاسه توالت فرنگی برش دارید، ولی توالت ایرانی به نظرم این خطر رو داره که اگه جلوی چاهش باز بشه، کاپتون به فنا بره. و فکر می‌کنم برای توالت ایرانی زیادی خم می‌شیم و باز حالت بدن عالی نیست.اما درباره گذاشتن کاپ داخل بدن، به روش‌های مختلفی میشه تاش کرد. من دوتا روش رو خیلی بیشتر می‌پسندم و به کار می‌برم: روش سی (C) که کاپ رو کامل  به داخل تا می‌کنید. یک روش (Punchdown) هم هست که فقط لبه بالایی کاپ تا میشه. وقتی کاپ رو تا کردید، کافیه اون رو به داخل واژن هل بدید و زمان پریود که واژن مرطوبه کاپ به راحتی داخل می‌ره. نیازی نیست خیلی بالا بفرستینش و در حدی که فقط از واژن بیرون نباشه (مخصوصا اگه دنباله داره) که خودتون اذیت نشین، کافیه. روش تا کردن به شکل سیروش تا کردن قسمت بالایی کاپتوصیه: بهتره ناخن‌هاتون کوتاه باشه، مخصوصا برای شروع. چون اولش که قِلِق کار دست آدم نیست و اگر مثل من وسواس داشته باشین و بخواین یکی دوبار هی دربیارین و دوباره بذارین تا مطمئن بشین که همه چی درسته، با ناخن بلند ممکنه خودتون رو زخمی کنین.نکته خیلی خیلی مهم: چطوری مطمئن بشم که کاپ توی بدنم باز شده؟ تجربه فردی من میگه وقتی کاپ داخل بدن باز میشه، راحت می‌تونین باز شدنش رو حس کنین (حس بدی نیست اصلا). اگه به این حسه توجه کنین، دیگه حتی نگران نشتی کاپ به خاطر جاگذاری نادرستش نیستین. و جالبه اگه خیلی دقیق باشید، حتی صدای باز شدنش توی بدن هم می‌تونین بشنوین :)کاپ چقدر می‌تونه داخل بدن بمونه؟به طور کلی گفته میشه کاپ نباید به طور مداوم بیشتر از ۱۲ ساعت داخل بدن باشه. البته منظور اینه که صرفا دربیارینش، تخلیه کنید و بشورید و دوباره استفاده کنید. اما تخلیه‌اش کاملا بستگی به میزان خونریزی داره. مثلا من روز اول معمولا چهارساعت یک بار این کار رو می‌کنم، ولی بعدش میشه ۳ بار در شبانه روز و آخرها فقط دوبار (صبح و شب). کاپ در شب! (اگه کاپ پر بشه چی میشه؟!)فکر می‌کنم همه یه ترسی از شب و خوابیدن موقع پریود دارن، مخصوصا احتمالا دو روز اول! یکی از کابوس‌های من نشتی خون موقع استفاده از نوار بهداشتی توی شب بود و عملا همش استرس داشتم و خوابم راحت نبود. اما با کاپ این مسئله فوق‌العاده کمرنگ شد. اول اینکه هیچ فرقی نداره بدن شما در چه حالتی باشه (حتی اگه کله‌پا باشین!) کاپ جاش محکمه و همچنان کارش رو انجام میده! پس دیگه خوابیدن توی هر پوزیشنی بی‌دردسره! دوم، نشتی کاپ به نسبت نوار بهداشتی واقعا خیلی خیلی کمه. یعنی اگه جاگذاریش درست باشه، حتی اگه پُرِ پر بشه و سرریز کنه، صرفا یه مقدار خیلی کمی ازش نشت می‌کنه. من وقتی خیلی حساسیت داشته باشم که نکنه اتفاقی بیفته محض احتیاط یه نوار بهداشتی خیلی نازک هم میذارم ولی تقریبا طی دو سال گذشته تا الان هیچ وقت نشتی نداشتم (دو بار کلا اون اوایل استفاده نشتی برام پیش اومد).نگرانی! اگه کاپ داخل بدنم گیر کنه چی؟!موضوعی که خیلی‌ها نگرانش هستن. تقریبا غیرممکنه کاپ داخل بدن گیر کنه! اول اینکه کاپ اصلا اونقدر بالا نمیره که شما دیگه دستتون بهش نرسه. وقتی کاپ داخل بدن میره، به خاطر چهارتا سوراخ ریزی که قسمت بالاش داره، حالت مکش ایجاد میشه و به محض اینکه توی فضا قرار می‌گیره، باز میشه و به دیواره داخلی می‌چسبه. ولی باز برای اینکه خیال آدم‌ها راحت بشه، کاپ‌ها معمولا دنباله دارن که عموما یه به شکل یه خطه ولی گاهی حتی مدل دستگیره‌ایش هم هست. ولی باور کنین وقتی با کاپ راحت باشین، اصلا این دنباله‌ها لازم نیست و من شخصا دنباله کاپم رو بریدم (کار رایجی هست وقتی ببینید براتون بلنده و اذیتتون می‌کنه). بعد هم در نظر داشته باشین که وقتی توی دستشویی هستین که کاپ رو تخلیه کنید، با یه فشار به ماهیچه‌های واژن (مثل زمان تخلیه ادرار یا مدفوع) کاپ خود به خود میاد پایین و حتی ممکنه یکم از بدن بیرون بزنه. ولی خیالتون راحت باشه که هیچ وقت همین‌جوری نمی‌افته بیرون (به خاطر همون قضیه مکش).مدل‌های مختلف دنبال‌های کاپدستشویی رفتن با کاپ چه جوریه؟یه قشنگی کاپ اینه که لزوما هر بار که می‌رید دستشویی نیازی نیست بیرون بیاریدش. این قضیه هست که چون کاپ داخل بدنه و به خاطر فضایی که می‌گیره یکم به مثانه فشار میاره و یکم زود به زود می‌رید دستشویی،‌ ولی تداخلی بین وجود کاپ داخل بدن با تخلیه ادرار یا مدفوع نیست. اگرچه گاهی واقعا راحت‌تره که خب کاپ رو خارج کنید یا اگه فشار ماهیچه‌ها زیاد باشه تا حد زیادی از بدن بیرون می‌زنه که خب میشه دوباره جاگذاریش کرد.نحوه ضدعفونی کاپضدعفونی کردن کاپ اصلا کار سختی نیست. به طور کلی میگن دوبار (یک بار قبل از شروع پریود و یه بار بعد از پایان استفاده در پریود) باید اون رو توی آب در حال جوش، به مدت ۱۰ تا ۲۰ دقیقه گذاشت (داخل آبی که قُل قُل می‌کنه، نه صرفا یه لیوان آب جوش!). من قبلا یه قابلمه کوچولو مخصوص کاپم داشتم. اما الان که سفر می‌کنم و خیلی جاها نه دسترسی به گاز دارم و نه اون قابلمه همراهمه، یه ظرف پلاستیکی خیلی کوچیک همراهم دارم با قرص کلر و کاپم رو اینجوری ضدعفونی می‌کنم و تا حالا هم هیچ مشکلی برام پیش نیومده. در حین پریود هم اصلا نیازی نیست هر بار کاپ رو ضدعفونی کنید (و اصلا توصیه میشه هیچ ماده شوینده‌ای حتی صابون بهش نزنید، مخصوصا چون اگه خوب شسته نشده، این مواد میره داخل بدن و احتمال عفونت داره). بهترین کار شستشو با آبه و خیلی راحت تمیز میشه. یه عده می‌گن کاپ بو می‌گیره (من اصلا نمی‌دونم چرا باید کاپ رو بو کرد!) و برای جلوگیری از این موضوع می‌گن بهتره اول با آب سرد بشوریدش، بعد اگه خیلی وسواس تمیزی دارید آب گرم هم روش بگیرید. طول عمر کاپاما موندگاری کاپ چقدره؟ زیااااد! تا جایی که می‌دونم حتی میشه تا ۱۰ سال از کاپ استفاده کرد! و تجربه سه ساله من نشون داد که توی این مدت کاپم هییییچ تغییری نکرد! مزایای استفاده از کاپاحتمال حداقلی عفونتمسئله عفونت برای خیلی از خانوم‌ها موضوعی جدیه. ولی به نظر من اتفاقا استفاده از نوار و پد بهداشتی فوق‌العاده احتمال عفونت و قارچ رو بالا می‌بره، به خاطر اینکه برای مدت طولانی با ناحیه تناسلی در تماسه. اما کاپ با ناحیه بیرونی که اصلا کاری نداره و تا وقتی همون شستشویی معمولی در حین پریود و بعدش ضدعفونی کردنش با آب جوش رو داشته باشید، به نظرم اصلا باعث عفونت نمیشه. باز تأکید می‌کنم که اصلا نباید کاپ رو با مواد شوینده تمیز کرد.امکان رفتن به استخر (راحتیِ شورت نپوشیدن!)کاپ و تامپون گزینه‌هایی برای رفتن به استخر در زمان پریود هستنقضیه استخر یا حتی تنی زدن به آب در سفر، برای خیلی‌ها مهمه و احتمالا اگر پریود بشن یا بی‌خیالش میشن، یا تامپون می‌ذارن یا حتی سعی می‌کنن پریود رو عقب بندازن. ولی کاپ یه راهکار دائمیه و راحت. حتی اگه بحث استخر رفتن مطرح نباشه، حمام کردن توی این دوران با کاپ خیلی تمیز و جذاب و راحته. فکر کن بری حموم و یه قطره خون نبینی! من حتی هیچ وقت حین حمام کردن کاپم رو تخلیه نمی‌کنم و این کار رو فقط توی دستشویی انجام می‌دم. بعد تصور کن توی کل دوران پریودت حتی لازم نباشه شورت پات کنی! واقعا جذاب نیست؟هزینه بسیار کم در بلندمدتواقعیت اینه که چون کاپ هنوز خیلی ناشناخته است، خیلی‌ها اولی که می‌رن سراغش و حتی مطمئن نیستن که بتونن ازش استفاده کنن، به نظرشون چیز گرونیه. ولی بیاین یه دودوتا چهارتا کنیم. نوار بهداشتی باکیفیت خیلی هم ارزون نیست و اگه ماهی یه بسته هم استفاده کنیم، هزینه کاپ حتی به اندازه یک سال استفاده از پد بهداشتی و نوار نیست! در حالی که میشه سالیان سال از کاپ استفاده کرد. یعنی عملا فوق‌العاده مقرون‌به‌صرفه است. امکان استفاده طولانی مدت و رساندن تولید زباله بهداشتی به صفر!همونطور که بالاتر هم گفتم، عمر کاپ خیلی زیاده، حتی در حد ۱۰ سال! حالا فکر کن توی ده سال حتی یه دونه نوار بهداشتی استفاده نکنی! می‌دونی اگه ۱۰ سال رو ضربدر تعداد نوارهای مصرفی در هر سال کنی چه عدد وحشتناکی میشه؟!کاپ قاعدگی در سفریادمه دومین ماهی که می‌خواستم از کاپم استفاده کنم، رفتم یه سفر خارجی. خب هنوز یکم نگران داشتم، ولی دل به دریا زدم و گفتم اگه شرایطش باشه استفاده می‌کنم. اتفاقا همون روز اول سفر به سریلانکا هم پریود شدم و دیدم تا وقتی یکم آب در دسترس باشه، تقریبا همیشه میشه از کاپ استفاده کرد. فقط بعد از اتمام پریود، گذاشتم کاپ رو بعد از سفر ضدعفونی کنم. دو سال بعد، یه سفر به کنیا رفتم و دوباره روز اول پریود شدم. خوشبختانه چون اقامت توی هتل بود، آب جوش هم دم دستم داشتم. در حین سفر اگه حتی جایی شلنگ آب نداشتن، با یه بطری آب می‌رفتم دستشویی یا خیلی اوقات دستشویی و حمام توی یه فضا بود و میشد به آب دسترسی داشت. بعدش سفرهای خارجی طولانیم شروع شد و طی یک سال و نیم گذشته که تقریبا بی‌وقفه دارم خارج از ایران سفر می‌کنم، بارها روز اول سفر با روز اول پریودم یکی بوده ولی همچنان کاپ راحت‌ترین گزینه حتی توی سفره. فقط قضیه ضدعفونیش تغییر کرده و معمولا به جای جوشوندنش، توی آب جوش یه قرص کلر می‌ندازم.نکته: من متأهل بودم که رفتم سراغ کاپ و استفاده ازش برام مشکلی نداشت، ولی افرادی هستن که دغدغه دارن که با وجود پرده بکارت چطور باید از کاپ استفاده کنن. راستش اطلاعات من در این زمینه کافی نیست و فکر می‌کنم اگه همچین حساسیتی وجود داشته باشه نمیشه سراغ کاپ رفت، ولی باز میشه در این زمینه بیشتر تحقیق کنید و شاید اصلا مشکلی پیش نیاد.جمع‌بندیاغراق نیست اگر بگم از وقتی دارم از کاپ استفاده می‌کنم، پریود خیلی خیلی برام راحت‌تر از قبل شده. راستش یه وقت‌هایی میگم کاش خیلی زودتر از اینا باهاش آشنا شده بودم، ولی خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است! طی این دوسالی که مداوم در سفر بودم، کاپ همیشه همراهم بود. طی چند ماه گذشته که سفرم خارج از ایران بود و مخصوصا توی کشورهایی که گاهی شلنگ آب هم توی دستشویی‌ها نداشتن، باز هم دیدم که کاپ از همه چیز راحت‌تره. یکم موقعیت پیدا کردن برای ضدعفونی کردنش سخت بود ولی بالاخره یه راهی پیدا می‌کردم. تا اینکه حین جابجایی از کامبوج به لائوس، ظاهرا کاپم که توی پلاستیک گذاشته بودم تا سر فرصت ضدعفونی کنم، بدون اینکه متوجه بشم از داخل کوله‌ام بیرون افتاده بود. یادمه لائوس پریود شدم و باورم نمیشد کاپم رو گم کردم! صادقانه اصلا دوست نداشتم برگردم به نوار بهداشتی یا پد، ولی پیدا کردن کاپ به شکل حضوری واقعا سخت بود و من توی لائوس، سنگاپور و مالزی هر چی داروخونه رفتم به بن‌بست خوردم. همه می‌گفتن باید آنلاین سفارشش بدم ولی چون جای ثابتی نداشتم واقعا نمی‌تونستم. تا بالاخره رسیدم بالی و همون روز اول یه فروشگاه پیدا کردم که برام با پیک می‌فرستاد. کاپ الانم خوبه، ولی اصلا قابل مقایسه با کاپ قبلی نیست و با اینکه تقریبا هیچ مشکلی باهاش ندارم، ولی به نظرم کاپ لونت هم از نظر مدل فنجونش و هم جنس پلاستیکش بهتر بود. اما مهم اینه که دوباره از شر پد بهداشتی خلاص شدم! مخصوصا که اصلا چیز ارزونی نیست و حتی گاهی مدل‌هایی خریدم که اصلا باهاشون راحت نبودم! می‌خوام بگم با استفاده از کاپ، بهش معتاد می‌شین و وقتی یه موقعی ندارینش تازه متوجه راحتی‌هاش میشین! موقعی که می‌خواستم یه پست درباره استفاده از کاپ در سفر توی صفحه اینستاگرامم بذارم، داشتم کلمه پریود و ترکیب «پریود در سفر» رو چک می‌کردم و دیدم چقدر پست درباره این هست که چطور پریود رو عقب بندازیم که مثلا توی سفر پریود نشیم! راستش جا خوردم، چون من از اون دسته آدم‌هایی هستم که به همه چیز به طور طبیعیش باور دارم و تا جایی که بشه توی روند هیچ چیزی خللی ایجاد نمی‌کنم، چون به نظرم تبعاتی داره که شاید در لحظه به چشم نیاد، ولی در بلندمدت احتمالا یه جایی خودش رو نشون میده. پریود هم اگرچه واقعا تجربه دوست‌داشتنی و لذتبخشی نیست (مخصوصا اگه روز اول مثل من حسابی درد بکشید)، ولی بخشی از وجود و طبیعت ماست. پس من توصیه می‌کنم دنبال راه‌هایی باشیم که تجربه‌اش رو راحت‌تر کنیم نه اینکه بخوایم کلا صورت مسئله رو پاک کنیم! اگه سوالی دارید خیلی راحت می‌تونید من رو توی فضای مجازی پیدا کنید. توی اینستاگرامم از داستان سفرم و نکاتی که یاد گرفتم می‌گم و توی سایت شخصیم جزئیات بیشتری رو به اشتراک می‌ذارم.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 06:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز درباره ترکینگ بیس کمپ آناپورنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-milybsuopojf</link>
                <description>زمانی که داشتم برای سفر نپال برنامه می‌چیدم، تقریبا اصلا به کوهنوردی فکر نمی‌کردم. سفرم رو از هند شروع کردم و همون موقع، یکی از دوستانم رفت نپال و پیشنهاد کرد که بعدا من هم ترکینگ بیس کمپ آناپورنا رو توی برنامه‌ام بچینم. اون دوست شناخت خیلی خوبی از من داشت و مطمئن بود حتی با حداقل تجهیزاتی که همراهم داشتم هم از پسش برمیام و چون خودش همین مسیر رو با یه گروه رفته بود، اصرار کرد که حتی نیاز به راهنما نیست. منم که به دوستم اعتماد کامل داشتم، تصمیم گرفتم خودم رو به این چالش دعوت کنم. من ماه نوامبر این مسیر رو رفتم که یکی از بهترین زمان‌هاست (فصل بارندگی تموم شده و هوا هنوز خیلی سرد نیست). توی این مطلب سعی کردم در کنار توصیف تجربه شخصی‌ام، نکات مهم برای انجام این ترکینگ رو هم دسته‌بندی کنم. در نظر داشته باشید که همیشه امکان تغییر قوانین و هزینه‌ها هست، ولی کلیت ماجرا معمولا ثابته.{هزینه‌ها به روپیه نپال هست. اون موقع ۱ دلار آمریکا = ۱۳۰ روپیه نپال بود)بیس کمپ آناپورنانمای کلی از مسیرمن اولی که اسم بیس کمپ آناپورنا [Annapurna] رو شنیدم واقعا ترس بَرَم داشت، ولی واقعیت اینه که مسیر و شرایطش خیلی راحته. این ترکینگ یکی از زیباترین مسیرهای کوهنوردی توی نپال، مخصوصا به خاطر قله ماچاپوچره (یا ماچاپوچار که به معنی دم ماهی هست) [Machhapuchhure]. البته آناپورنا یه منطقه است و فقط ۴تا قله به اسم آناپورنا داریم و با کلی قله دیگه، و چندتا مسیر مختلف رو میشه رفت، از جمله مسیر دایره‌وار آناپورنا که طولانی‌تر و سنگین‌تره. ولی بیس کمپ رو آدم‌ها عموما بین ۵ تا ۸ روز انجام میدن. اینم بستگی به توان بدنی، فرصت زمانی و بودجه داره. من ۵ روزه مسیر رو رفتم و برگشتم. روزی تقریبا ۸ ساعت راه می‌رفتم، ولی با سرعت معمولی. نکته مهم اینه که بخش زیادی از مسیر، شاید حتی بیشتر از ۵۰ درصد، حالت پلکانی داره. زیاد ارتفاع کم و زیاد می‌کنید، ولی مسیر کاملا مشخصه. اوایل مسیر ایستگاه‌ها در واقع روستا هستن، ولی بالاتر دیگه فقط ایستگاه‌هایی برای موندنِ کوهنوردهان. همه این ایستگاه‌ها یه سری مهمون‌خونه‌ان که جای خواب و غذا فراهم می‌کنن. ولی کلا هزینه همه چی از حالت عادی بیشتره و گاهی یه سری چیزها مثل دوش آب گرم، وای‌فای و حتی پریز شارژ گوشی مخصوصا توی فصل شلوغ پولیه.نقشه ایستگاه‌های مسیر ترکینگ بیس کمپ آناپورناتوی نقشه بالا اسم تمام ایستگاه‌ها نیومده و فقط به ایستگاه‌های اصلی اشاره شده (بین سینووا تا دورالی سه تا ایستگاه بامبو، دُوان و هیمالایا هستن). من در چهار شب و پنج روزم، در مسیر رفت ایستگاه چُمرُنگ، دورالی و بیس کمپ ماچاپوچره موندم و در مسیر برگشت هم یک شب در دورالی توقف داشتم.مجوزهاکشور نپال به کوهستان‌هاش معروفه و یک سری از این کوه‌ها توی مناطق حفاظت‌شده و پارک‌های ملی قرار گرفتن. یه مجوز خاص به اسم THIMS دارن و یه دونه هم برای خودِ منطقه آناپورنا که روی هم هزینه‌اش برای من ۵۰۰۰ روپیه شد. گرفتن مجوز فوق‌العاده راحته و توصیه می‌کنم اصلا سراغ آژانس‌ها نرید، چون موقع صدور مجوز فرد حتما باید برای امضای مدارک حضور داشته باشه، در نتیجه فقط یه پول اضافه به آژانس میدید. برای گرفتن مجوز کافیه به اداره گردشگری توی مرکز شهر کاتماندو مراجعه کنید. یکی دوتا فرم پر می‌کنید، پول رو نقد پرداخت می‌کنید و تمام! ضمنا حتما چندتا عکس (۳*۴ کاربردی‌ترینه ولی بد نیست یکی دوتا ۶*۴ هم داشته باشین) همراه خودتون ببرین. توی فرم ازتون زمان حضور رو می‌پرسن، سعی کنین محض احتیاط از هر طرف یکی دو روز بیشتر در نظر بگیرین. برای بیس کمپ آناپورنا، یه نقطه‌ای توی مسیر هست (نزدیکای روستای چُمرُنگ) که رفت و برگشت مجوزتون رو مهر می‌زنن. تابلوی مشخصی داره و یه نفر هم معمولا آدم‌ها رو راهنمایی می‌کنه.* خیلی‌ها با راهنما و حتی باربر این ترکینگ رو انجام میدن، ولی من چالش تنهایی طی کردنش رو خیلی دوست داشتم. مسیر فوق‌العاده واضح و پر از تابلو هست و من حتی نقشه فیزیکیش رو هم نخریدم! یه عکس از اینترنت دانلود کردم که اسم ایستگاه‌ها و ارتفاعشون رو نوشته بود و همون برام کافی بود.تجهیزاتهمونطور که بالاتر گفتم، چون مسیر خیلی جاها پله است، حتی نیاز به کفش کوهنوردی نیست. من با کفش مخصوص دویدن این مسیر رو طی کردم و اصلا مشکلی نداشتم.من به طور کلی لباس مناسب و متنوع همراهم داشتم که جلوتر ازش می‌گم، ولی سه تا چیز رو توی کاتماندو خریدم. اول، باتوم کوهنوردی (۲تا)، چون بالا و پایین شدن حتی توی مسیر پلکانی فشار فوق‌العاده زیادی به زانو میاره و با اینکه برای خودِ من باتوم دست‌وپاگیر بود، خیلی بهم کمک کرد. یک جفت دستکش خیلی معمولی و یه کلاه گرم هم خریدم.کل وسایل من برای ۵ روز ترکینگاز نظر کوله، شاید کوچیک‌ترین کوله ممکن رو همراهم داشتم و هر کس توی مسیر من رو می‌دید کف می‌کرد :) من با یه کوله ۵۰ لیتری سفر می‌کنم که اصلا لازم نمی‌دیدم همراهم ببرم و توی کاتماندو پیش یه نفر امانت گذاشتمش. یه کوله حمله ۱۸ لیتر هم برای لپ‌تاپم داشتم که برای این یک هفته انتخابش کردم. در کنار وسایلی که خریدم، سه تا بلوز، یه شلوار و یه لگ، حوله سفری، کاپشن پر، دوتا اسکارف، دو جفت جوراب، چندتا لباس زیر، ]، چراغ پیشانی، قمقمه ۱ لیتری، لاینر (ملافه سفری) و یه سری خرده وسیله ضروری مثل شونه و شارژر، کل تجهیزاتم بود و البته دوربین عکاسیم با کیف مخصوصش هم همیشه بهم آویزون بود. یه مقدار محدود خوراکی مثل بیسکوییت و شکلات هم خریدم که جلوتر بیشتر درباره‌شون میگم. برای اینکه پول برای آب ندم (اونجا آب معدنی نمی‌فروشن ولی آب فیلترشده هم پولیه)، قرص کلر خریدم و یکی دوبار توی مسیر، از چشمه‌ها قمقمه‌ام رو پر کردم، قرص کلر رو داخلش می‌انداختم و چند ساعت بعد از اون آب می‌نوشیدم که مشکلی هم برام پیش نیومد.با توجه به دمای هوا در آبان، من در طول روز یه بلوز آستین‌بلند و یه شلوار طبیعت‌گردی پاییزه داشتم. در طول روز  هوا خیلی خوب و حتی گاهی گرم بود، می‌شد حتی با شلوارک هم مسیر رو طی کرد، ولی من با شلوار خیلی راحت بودم. شب‌ها تا قبل از ایستگاه یکی مونده به آخر (بیس کمپ ماچاپوچره) هوا خیلی سرد نبود. من یه بیسِ گرم زمستانه داشتم که برام کافی بود. ولی شب آخر که رسیدم ماچاپوچره، هوا زیر صفر بود و من از کاپشن پر استفاده کردم. فردا صبح برای صعود به بیس کمپ آناپورنا هم که قبل از طلوع راه افتادم، بیشترین لباس ممکن تنم بود، البته که برگشتنی باز هوا گرم شد و لباس‌هام رو عوض کردم.ایستگاه‌هامهمون‌خونه‌های هر ایستگاه یه سری اتاق و تخت برای کرایه دارن و منوهای غذاشون تقریبا همه یک‌شکل و یک‌قیمته (و هر چی بالاتر میری قیمت‌ها بیشتر میشه). پایین‌ترها که روستاها هستن توی فصل شلوغی مشکل اقامت نیست، ولی انگار توی ایستگاه‌های بالاتر مثل دُوان [Dovan] و دورالی [Deurali] که ایستگاه‌های اصلی شب‌مانی به حساب میان، گاهی اگه خیلی دیروقت به ایستگاه برسین، ممکنه سخت جا پیدا کنین. من یه نفر بودم و هیچ وقت مشکلی نداشتم. اصلا خیلی جاها یه تخت توی اتاق دو یا سه تخته می‌گرفتم ولی همیشه تنها بودم. توی وسایل نوشتم لاینر همراهم داشتم، علتش اینه که این مهمون‌خونه‌ها واقعا اونقدر تمیز (در حد هتل) نیستن و خب این ملافه سفری خیلی کاربردیه. اگه دوست دارین درباره کل لوازم سفر من برای یه سفر چندین ماهه بیشتر بدونین، این مطلب رو بخونین. ضمنا بعد از عبور از روستاها تقریبا آنتن‌دهی موبایل صفر میشه و هر بار که به ایستگاهی برسید می‌تونید سراغ وای‌فای برید که البته برای من همیشه پولی بود و البته سرعتش هم نه چندان بالا.خونه‌های روستایی در اوایل مسیر غذاتغذیه اونم موقع کوهنوردی اهمیت زیادی داره. از طرفی توی این مناطق کلا غذا و خوراکی قیمتش حداقل دوبرابر داخل شهره. من هیچ وقت سه وعده غذای کامل نخوردم، به جاش یک یا دو وعده اصلی برای خودم تعریف کردم و بقیه‌اش رو با خوراکی‌هایی که از قبل خریده بودم یا حتی از ایران همراهم داشتم، جبران کردم. آجیل خیلی مقوی و شکم‌سیرکنه. بیسکوییت هم که همیشه یه راهکار خوبه برای من. از قبل دوتا سیب هم خریده بودم و یه جا وسط راه پرتقال هم خریدم و گاهی صبحم رو با همون سیب و یکم آجیل شروع می‌کردم و معمولا وعده اصلی رو ناهار در نظر می‌گرفتم. ساعت‌های حرکت من معمولا از ۷ صبح تا ۴ بعدازظهر بود، ناهار رو بین ۱۲ تا ۱ می‌خوردم و چون بعدش زمان کمتری راه می‌رفتم، معمولا شام رو خیلی خیلی سبک میخوردم. منوی غذاها به نسبت متنوعه، از دال بَت و مومو (غذاهای محلی نپال) تا سوپ و نودل و پاستا و ساندویچ کلاب، اینا اکثرا انتخابم بودن و قیمتشون هم به نسبت ارزونتر بود.دال بَت (غذای محلی نپالی)، شام شب اولمهزینه‌هانکته مهم اینه که قبل از خروج از شهر، حتما پول کافی (روپیه نپال) همراهتون داشته باشین، چون توی کوه عملا هیچ جایی برای تبدیل دلار وجود نداره و کلا هم که نقد قبول می‌کنن. من هزینه‌هام رو از شهر پخارا و از زمانی که با تاکسی رفتم تا ایستگاه اتوبوس نوشتم که فقط هزینه‌های مربوط به کوهنوردی لحاظ بشه، ولی شاید خوب باشه بدونین بلیط اتوبوس از کاتماندو به پخارا حدود ۱۰۰۰ روپیه هست. من دو شب هم پخارا موندم ولی چون هر کس ممکنه یه جور اقامتگاه انتخاب کنه، اون رو اصلا داخل این جدول نیاوردم. اگه دقت کنین روز چهارم هزینه‌ام خیلی بالاتر بوده. اون روز من به بیس کمپ آناپورنا رسیدم و خودم رو به یه صبحانه خوب دعوت کردم که خب هزینه‌اش خیلی بالاتر از ایستگاه‌های دیگه بود. از طرف دیگه چون اون روز خیلی طولانی‌تر پیاده‌روی کردم، استثنائا هر سه وعده رو کامل خوردم.جدول هزینه‌های ترکینگ چند نکتهبرای رفتن به ترکینگ بیس کمپ آناپورنا، باید از شهر کاتماندو به پخارا [Pokhara] برید که با اتوبوس و با توجه به جاده‌های وحشتناک نپال خودش حدود ۹ ساعت راهه. از پخارا اول باید به نایا پول [Naya Pul] رفت. یه عده از همین‌جا مسیر پیاده‌روی رو شروع می‌کنن، ولی یه عده با جیپ تا گاندورک [Ghandruk] می‌رن. من از پخارا سوار اتوبوس مستقیم تا گاندورک شدم و البته راننده وسط مسیر همراه دو نفر دیگه سر یه میانبر به مسیر اصلی پیاده‌مون کرد و من در واقع از یه جایی بین نایا پول و گاندورک شروع کردم.ارتفاع‌زدگی: ارتفاع اولیه‌ شروع حدود ۱۰۰۰ متر هست. تا ایستگاه هیمالایا [Himalaya] همچنان زیر ۳۰۰۰ هستید، ولی سه تا ایستگاه آخر بالای ۳۰۰۰ متر هستن: دورالی ۳۲۳۰، ماچاپوچره ۳۷۰۰ و بیس کمپ آناپورنا ۴۱۳۰ متر. من به دو دلیل یه جوری برنامه چیدم که اصلا بیس کمپ آناپورنا نموندم: ترس از ارتفاع‌زدگی و سرما! شب ماچاپوچره خوابیدم، صبح قبل از طلوع رفتم تا بیس کمپ آناپورنا (حدود ۲ ساعت کوهنوردی) و بعد از دو ساعت استراحت در بیس کمپ، راه برگشت رو در پیش گرفتم. ولی اگر می‌خواید طولانی‌تر بمونید، حتی شاید بد نباشه دو شب ماچاپوچره بمونید که بدنتون هم‌هوا بشه. ضمنا من چون تجهیزاتم برای سرما خیلی زیاد نبود، ترجیح دادم زودتر برگردم پایین به دمای معتدل.برخلاف مسیر رفت، مسیر برگشت رو میشه بعد از یه پل معلق به پایان رسوند و تا گاندورک یا نایاپول پیاده نرفت. ولی نکته اینه که اینجا دیگه فقط جیپ هست. من شخصا خیلی خسته بودم و قبل از غروب به این نقطه رسیدم و با چهار نفر دیگه پول جیپ دادم که البته گرونه ولی خیلی راحت‌تر و سریع‌تره.عکس یادگاری با تابلوی بیس کمپ آناپورناجمع‌بندیچند روز قبل از اینکه ترکینگ رو شروع کنم، وقتی آب و هوا رو چک کردم و دیدم بیس کمپ دماش زیر صفره، حسابی نگران شدم. بعد هم من واقعا هیچ وقت تنهایی طبیعت‌گردی (یا کوهنوردی) طولانی نداشتم و کلا توی عمرم دوبار توی ایران همراه با گروه در حد یک شب کمپ کرده بودم. درسته اینجا قضیه چادر و کمپ مطرح نبود، ولی می‌خواستم برای اولین بار تنهایی اونم توی یه کشور غریب برم کوهنوردی. برای همین طی این مدت تا روز شروع، با هر کسی حرف زدم گفتم دارم مسیر بیس کمپ رو میرم، ولی اصراری ندارم تا تهش برم. واقعیتش اینه که به خودم اطمینان نداشتم و می‌خواستم اگه یه موقع نتونستم تا آخرش برم، از نظر ذهنی آمادگی داشته باشم. من یک پرنده‌نگرم، یعنی همیشه دارم دنبال پرنده‌‌های آزاد می‌گردم. روز اول که مسیر رو حدود ۱۱ صبح شروع کردم، بارها و بارها برای عکس گرفتن از پرنده‌ها ایستادم و کلی هم وسط راه برای استراحت توقف داشتم. از روی نقشه ایستگاه‌ها و تجربه دوستانم و البته افرادی که در مسیر می‌دیدم، تقریبا می‌دونستم هر روز باید به کدوم ایستگاه برسم و جالبه که روز اول در کمال ناباوری به مقصدم رسیدم! روز دوم رو که شروع کردم، هنوز پر از شک بودم، ولی عصر که به ایستگاه هدفم رسیدم، دیگه باورم شده بود که می‌تونم! و حالا ذوق داشتم که زودتر به تهش برسم! این مسیر بسیار راحت‌تر از تصورم بود و چقدر خوشحالم که همه جوره به حرف‌های دوستم گوش کردم: از رفتن به ترکینگ، تا خرید باتوم، و تنهایی و بدون راهنما بودن. وقتی برگشتم پخارا، تصمیم گرفتم یک روز بیشتر بمونم و استراحت کنم. اون روز برای اولین بار توی عمرم رفتم یه ماساژ کامل گرفتم و بعد هم خودم رو به یه پیتزا دعوت کردم. بعدها با آدم‌هایی آشنا شدم که بیس کمپ اورست رو بدون راهنما و تنهایی طی کرده بودن و راستش این روزها دارم فکر می‌کنم اگه قرار باشه برگردم نپال، هدف بعدیم بیس کمپ اورسته. من نه کوهنوردم و نه طبیعت‌گرد، یه کوله‌گردم که دارم دنیای رو می‌چرخم و تجربه کسب می‌کنم و بهتون توصیه می‌کنم اگر روزی گذرتون به نپال افتاد، این مسیر فوق‌العاده رو از دست ندین.اگر دوست دارید من با بیشتر آشنا بشید، می‌تونید توی اینستاگرام دنبالم کنید و به وبسایتم سر بزنید. توی ویرگول به طور خاص دارم از تجربه‌های مختلفم، به ویژه در سفر می‌گم.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 08:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور برای سفر طولانی کوله ببندیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-orkhng02h55u</link>
                <description>یکی از مهم‌ترین بخش‌های برنامه‌ریزی سفر، تصمیم‌گیری درباره وسایلی هست که می‌خوایم همراهمون داشته باشیم. من اینجا به طور خاص درباره سفری صحبت می‌کنم که حداقل چند هفته طول می‌کشه و با توجه به تجربه خودم که الان نزدیک ۲ ساله در سفر هستم، تمرکزم روی کوله (و نه چمدون) هست. این توصیه‌ها قطعا برای همه مناسب نیست، فقط شاید بهتون کمک کنه یه ایده کلی داشته باشین که چطور وسیله انتخاب کنین و بعد براساس نیازها و خواسته‌های خودتون، به بهترین نتیجه برسید.حداقل وسیله ممکن ولی کامل‌ترین!وقتی می‌دونی قراره مدت زیادی توی سفر در حال جابجایی باشی و بارها و بارها کوله‌ات رو حمل کنی، مهم‌ترین دغدغه وزن کوله است! از طرفی سفر کم‌بودجه یعنی تا حد امکان وسایل لازم رو همراهت داشته باشی که نخوای هزینه کنی. همین‌طور تا جای ممکن بهتره وسایل جمع‌وجور انتخاب بشه.کل لوازم من برای سفر بلندت مدت آسیا (حداقل ۹ ماه)عوامل دخیل در تصمیم‌گیری درباره وسایل ضروریشخصیت خودت!به نظرم مهمترین عامل، شناخت خودتت، عادت‌ها و ترجیحاتت هست؛ برای همین هم میگم این مطلب قرار نیست راه دقیقی مشخص بکنه که برای همه مناسب باشه. مثلا من میدونم که آدم شستنِ لباس با دست نیستم و اصلا خیلی اوقات توی هاستل‌ها این امکان وجود نداره، پس لباس زیر برمی‌دارم. یا ترجیح میدم از یه سری وسایل نیمه‌ضروری بگذرم، ولی به جاش تنوع لباسم رو بیشتر کنم.سبک سفرخیلی مهمه که بدونی قراره چه جور مسافری باشه. آیا قراره صرفا توریست باشی؟ یا ممکنه یه جا برای کار داوطلبانه هم اقدام کنی؟ یا مثلا بخوای طبیعت‌گردی و کوهنوردی هم داشته باشی. حتی مدل تفریح‌ها هم روی انتخاب وسایل اثرگذاره. مثلا من پرنده‌نگرم و تحت هر شرایطی دوربین عکاسیم همراهمه، یا لپ‌تاپ جزوی از کار و زندگیمه. مدت زمان سفر و مقصدهاوقتی داری به چندتا کشور سفر می‌کنی، باید مخصوصا به آب‌وهوا و تغییراتش توجه کنی. مثلا سفر چهارماهه من به ترکیه، گرجستان و ارمنستان، از اسفند شروع شد و با اینکه قصد نداشتم خیلی لباس گرم بردارم، یه سرمای شدید و بارش برف بی‌سابقه توی ترکیه حتی باعث شد با خودم چکمه ببرم. یا توی سفر آسیا، می‌دونستم حداقل ۴ماه اول سفرم هوا بیشتر خنکه و اصلا هیچ جایی نمیرم که آب و دریا باشه، پس مایوم رو که به نظرم فضا می‌گرفت حذف کردم تا زمان مناسب، دوباره بخرمش.قاعده کلی: تا حد امکان وسیله‌ها با استفاده از کیسه‌های مختلف (مربعی، توپی یا هر مدل دیگه‌ای) باید دسته‌بندی بشن که مخصوصا استفاده ازشون توی سفر راحتتر باشه. خیلی اوقات وقتی توقف کوتاهی در حد یه شب داری، نمیشه واسه یه دست لباس یا هر وسیله دیگه‌ای کل کوله‌ات رو بریزی بیرون. ۵ دسته وسایل سفرملزومات: دارو، مدارک، ...این دسته یعنی هر چیزی که عملا بدونش نمیتونین زنده بمونین :) البته که آدمیزاد خیلی سخت‌جون‌تر از این حرف‌هاست و حتی بدون این ملزومات باز جون سالم به در می‌بره، ولی اگه این دسته رو به هر دلیل گم کنید یا از دست بدید، ممکنه شرایط براتون خیلی سخت بشه.برای دارو، حتما حواستون باشه که اگه داروی ویژه‌ای مصرف می‌کنین که با نسخه تهیه میشه، ممکنه توی یه سری کشورها این دارو مجاز نباشه یا حداقل یه نسخه رسمی از دکتر باید همراهتون داشته باشین. مُسکن‌های معمولی تا الان برای من هیچ مشکلی ایجاد نکرده، ولی کلا توی انتخاب این چیزها نهایت احتیاط رو به خرج بدین.بدون شک مهم‌ترین مدرک پاسپورته، ولی خوبه یه سری چیزها از جمله چندتا قطعه عکس همراهتون باشه. من شخصا از قبل از اولین سفر طولانی خارج از کشورم، وکالت تام به پدرم دادم و همین‌طور شناسنامه و کارت ملیم رو کپی برابر اصل کردم و همراهم آوردم، به اضافه پاسپورت‌های قبلی که شاید یه زمانی برای کار خاصی مثل ویزا نیازم بشه.لباس و کفشبه نظر من بخش اصلی وسایل سفر رو تشکیل میده و حجم قابل توجهی هم اشغال می‌کنه. اگه قرار باشه سه ماه فقط توریست توی شهر باشی، شاید انتخابت راحت باشه، ولی وقتی میخوای تجربه‌های متفاوتی از طبیعت‌گردی، کار داوطلبانه، تفریحات ساحلی و کارهای دیگه داشته باشی، موضوع پیچیده میشه. من یه قانون برای خودم گذاشتم که پنج دست لباس برای بالاتنه و سه تا برای پایین‌تنه انتخاب کنم، به اضافه حداقل یه دونه پیراهن که خودش یه لباس کامل محسوب میشه. مبنای انتخاب لباس‌هام خیلی چیزهاست: آب‌وهوا، فرهنگ کشور مقصد، راحتی خودم. با تمام این فاکتورها، سعی کردم سراغ گزینه‌هایی برم که تا حد امکان توی موقعیت‌های مختلف کاربردی باشن. مثلا تیشرتی انتخاب کردم که نه خیلی خنک بود نه خیلی گرم. همین‌طور یه بلوز آستین بلند یا با آستین سه‌ربع با مدل و طرحی که مناسب بیشتر موقعیت‌های روزمره باشه. با توجه به تجربه کارهای داوطلبانه‌ام توی مزرعه که دیده بودم چقدر لباس‌هام آسیب می‌بینن، سعی کردم لباس‌های خیلی نو یا لطیف برندارم که بعدا اگه خراب هم شدن ناراحت نشم. برای شلوار هم یه لگ انتخاب کردم که هم تنهایی استفاده می‌شد هم به عنوان یه لباس گرم زیر شلوارهای دیگه. شلوار جین برای من یه باید بود، چون به نظرم اکثر جاها به کار میومد. شلوار طبیعت‌گردی رو هم مناسب فصل پاییز/بهار انتخاب کردم. سر کفش، خیلی با خودم کلنجار رفتم. می‌دونستم که آدم مهمونی یا جاهای رسمی نیستم، پس یه صندل انتخاب کردم که هم شبیه دمپایی بود، هم به خاطر بند پشتش، یه صندلی بیرونی محسوب می‌شد و حتی دیگه دمپایی برنداشتم. ولی در کنارش صندل طبیعت‌گردیم رو برداشتم که تا حد زیادی پاهام رو می‌پوشونه و حتی با جوراب هم همیشه پوشیدش و توی خیلی از موقعیت‌ها قابل استفاده است. در نهایت هم یه کفش اسپورت که ضدآب بود و توی موقعیت‌هایی مثل طبیعت به کار می‌اومد. اول کفش ترکینگ برداشتم، ولی خیلی‌ها گفتن با توجه به یکی از مقصدهام که نپال بود و پر از گزینه برای خرید کفش کوه خوب، بی‌خیالش شدم.وسایل الکترونیکیشاید این بخش برای خیلی‌ها مهم نباشه، ولی من لپ‌تاپ، دوربین عکاسی، هارد و مچ‌بند هوشمند دارم و کلی شارژر. یه کیسه مخصوص لوازم جانبی دارم، ولی به طور کلی لوازم الکترونیکم همیشه توی یه کوله حمله ۸ لیتری جداگانه است که مخصوصا موقع پرواز با خودم توی کابین می‌برم. یه چیزی که کمتر کسی باور می‌کنه اینه که من پاوربانک همراهم ندارم. تجربه سفر چهارماهه‌ام نشون داد تقریبا پیش نمیاد که بیشتر از ۲۴ساعت از تمدن دور باشم و توی اون سفر فقط یک بار ازش استفاده کردم. تا الان هم پیش نیومده گوشیم خاموش بشه و حتی گوشی من از مدل‌های جدید با باتری‌های خفن نیست. اصلا این یه تمرین خوب واسم هست که مثلا وقتی برای ساعات طولانی توی جاده هستم، به جای اینکه با گوشی خودم رو مشغول کنم، از مناظر لذت می‌برم و یا حتی میشینم فکر می‌کنم و یکم به چشم‌ها و مغزم استراحت می‌دم. لوازم بهداشتیاین دسته برای یه عده خیلی مهم و گسترده است و برای یه عده کوچیک. من آدمی رو دیدم که حتی با خودش شامپو حمل نمی‌کرد، ولی برای من یه سری چیزها مهمه: مثل نرم‌کننده، کرم مرطوب‌کننده، ضدآفتاب. توصیه‌ام اینه که تا حد امکان همه چیز رو در اندازه سفری تهیه کنید. با اینکه خرید این جور لوازم با حجم بالا به‌صرفه‌تره، وزنشون و فضایی که اشغال می‌کنن گاهی به‌شدت آزاردهنده میشه. متفرقهخیلی سخت میشه این دسته رو تعریف کرد و شامل هر چیزی میشه. ولی شاید عمومی‌ترهاش کیت خیاطی، قاشق چنگال سفری، لاینر (ملافه سفری)، چراغ پیشونی، پشه‌بند و قمقمه باشه.من یه کیت کوچیک مخصوص قرص دارم که توش انواع لوازم کاربردی رو گذاشتم، مثل سنجاق قفلی، قفل، گیره‌های مختلف، کِش، سوزن مخصوص موبایل و غیره.ضمنا شاید بحث خوراکی رو بشه اینجا مطرح کرد. با توجه به مدت طولانی سفر، من هیچ وقت غذاهای آماده مثل نودل همراهم برنداشتم، ولی همیشه یک کیلو آجیل از ایران می‌خرم چون مقویه و خیلی جاها نجات‌دهنده! واسه اول سفر هم شاید یه تعداد بیسکوییت و چوب شور، ولی اصولا ترجیح میدم چیزهایی که جاهای دیگه پیدا میشه رو نخرم. از ملزومات خوراکی برای من نباته، که مخصوصا برای سفر توی کشورهایی با غذاهایی که شاید با معده ما سازگار نباشن، کمک بزرگیه. یکم نعناع خشک هم خیلی خوبه، چون وزن چندانی نمی‌گیره.توی متفرقه‌ها همیشه چندتا کیسه پلاستیکی (و حتی پارچه‌ای) اضافه داشته باشین. ۶ وسیله کاربردی برای من!کوله حمله: من در کنار کیسه‌های معمولی که لوازمم رو باهاشون دسته‌بندی می‌کنم، دوتا کوله جمع‌شو دارم. خوبیه این کوله‌ها اینه که وقتی استفاده نمیشن، در حد یه مشت جمع میشن و میتونی به کوله اصلی آویزونشون کنی. کیسه ضدآب: دیدین هر چقدر هم شامپو رو توی پلاستیک می‌پیچین، باز آخرش یه راهی پیدا می‌کنه که منفجر بشه و همه چی رو به گند بکشه؟ کیسه ضدآب برای من حکم کیسه مایعاتم رو داره، مثل شامپو، لاک، کرم، و هر چیزی که ممکنه از ظرفش بیرون بریزه و همه جا رو کثیف کنه. البته که کاربرد اصلی کیسه ضد آب مثلا برای روی قایق هست که وسایلت خیس نشن، ولی خب کاربرد برعکسش هم برای من تا الان عالی بوده.لاینر (ملافه سفری): گاهی پیش میاد که توی سفر کم‌بودجه بری جایی که ملافه‌هاش به قدر کافی تمیز نیستن. اگه کسی خیلی وسواس داشته باشه، احتمالا دوتا ملافه (رو و زیر) همراهش برمی‌داره، ولی واقعیت اینه که ملافه معمولی خیلی جاگیره و حتی سنگین. لاینر چیه؟ یه چیزی شبیه کیسه خواب فقط بدون لایه گرم‌کننده‌اش! یه زمانی برند دکتلون لاینر داشت، ولی الان کلا به سختی پیدا میشه، ولی من توی نپال یه مدل خیلی سبک و ارزونش رو پیدا کردم که وقتی جمع میشه، یکم بزرگتر از مشت دسته. لاینر چیز پیچیده‌ای نیست و میشه سفارش داد که دوخته بشه.کیف کمری مخفی: خیلی‌ها کیف کمری دارن، ولی برای من کیف کمری که خیلی نازکه و حتی میشه زیر شلوار پوشیدش احساس امنیت بیشتری بهم میده. و مخصوصا موقع جابجایی‌های طولانی با پرواز یا اتوبوس خیلی کاربردیه.تبدیل دوشاخه به سه‌شاخه: احتمالا به این مسئله برخوردین که یه سری کشورها پریزهاشون سه‌تاییه. یه جاهایی مثل هم نپال و هند هم اصلا تکلیفشون معلوم نیست و پریزها واقعا عجیب و غریبن. برای ما که اغلب وسایلمون دوشاخه هستن، خوبه یه تبدیل دوشاخه به سه‌شاخه همراهمون داشته باشیم که هیچ جا گیر نکنیم.قفل: شاید در نگاه اول اصلا چیز مهمی نباشه، ولی یه سری هاستل‌ها برای کمدهاشون قفل نمیذارن و خوبه محض احتیاط یه قفل کوچیک همیشه همراهتون باشه.جمع‌بندیقصد من توی این مطلب ارائه یه چک‌لیست از لوازم سفر نبود، بلکه براساس تجربه شخصی خودم، سعی کردم یه سری نکات رو بگم و احتمالا هر آدم سفربرویی که بخواد از تجربه‌اش بگه، یه جور متفاوت وسایل رو دسته‌بندی میکنه. درباره تک‌تک وسایل و دسته‌ها میشه ده‌ها مطلب نوشت و شاید به زودی درباره بعضی‌هاشون بیشتر توضیح بدم. من کی‌ام؟ یه کوله‌گرد خانه‌به‌دوش که دو سال پیش دارم و ندارم رو فروختم و زدم به دل جاده. اوایل داخل ایران سفر می‌رفتم و الان مدتیه خارج از ایرانم. توی صفحه اینستاگرامم از سفرها و تجربه‌هام میگم.  </description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 06:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه روز جهانی زن و جنبش زن، زندگی، آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%B2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-oc2e7vyylq2z</link>
                <description>من هیچ وقت خودم رو فمینیست ندونستم. چون خیلی از آدم‌هایی که از این برچسب برای خودشون استفاده می‌کنن، نگاه‌های افراطی دارن و دیگه از اون ور بوم افتادن. افراط از چه نظر؟ اینکه چشم‌بسته خواهان همه جور حق برابر برای زن‌ها هستند و خیلی از تفاوت‌های انکارناپذیر بین دو جنس (فیزیکی، روانی، روحی و غیره) رو نادیده می‌گیرن یا توی اصرار به دفاع از حق زن‌ها (یا گاهی تلاش برای به‌اصطلاح توانمندسازی زنان یا حتی تقدیس و بالا بردن جایگاهشون)، تا جایی زیاده‌روی می‌کنن که عملا کار به تحقیر و توهین به جنس مخالف می‌رسه. بدتر از اون، از نگاهِ قربانی به زن خوشم نمیاد و اینکه سر هر چیزی مرد رو مقصر بدونی. خیلی از واژه‌ها هم درست به کار برده نمیشن. اگه این پیش‌فرض رو قبول کنیم که جامعه امروزی همچنان مردسالاره، واقعا معنیش این نیست مسئله به مردها برمی‌گرده! نه، اتفاقا حرف من اینه که خیلی از ساختارهای معیوب جامعه و ارزش‌ها و باورهای فرهنگی، توی ناخودآگاه (جمعی) همه ما آدم‌ها وجود داره و هر دو جنس در تقویت اونا نقش دارن.پس خیلی عجیب نیست که بگم هیچ وقت از ۸ مارس و روز جهانی زن هم چندان خوشم نمی‌اومده، مخصوصا توی سال‌های دانشجویی، توی محیط دانشکده ما، یعنی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، این روز که از راه می‌رسید، کلی آدم شال سفید می‌پوشیدن و من اگرچه اهمیت کارهای نمادین رو درک می‌کنم، ولی همیشه سؤالم این بود که این نمادگرایی چه کمکی می‌کنه، اگه فقط یه روز توی سال باشه یا اصلا توی زندگی فردی، ردی ازش نباشه.یکی از نمادهای زن، زندگی، آزادیولی خب، چند وقته نگاهم خیلی عوض شده. جای تعجبی هم نداره که شروع این تغییرات با جدایی بوده. آخه توی ازدواج، یه «ما»یی شکل می‌گیره که خیلی اوقات «من» رو توی سایه می‌بره. ولی بعد از اینکه دوباره تنها میشی، تازه فرصت داری حسابی خودت رو بکاوی و به خیلی چیزها پی ببری. تغییرهایی که میگم، توی نگرشی که توی پاراگراف اول ازش گفتم نبوده، بلکه متوجه شدم چقدر زن‌بودنم نقش پررنگی توی ابعاد مختلف زندگیم داشته و داره.نزدیک شیش ماه از شروع جنبش زن، زندگی، آزادی می‌گذره. من تقریبا دو هفته بعد از شروع این جنبش، از ایران خارج شدم و شاید به خاطر دور بودنم از ایران و البته نگاه منفی به فضای مجازی (که اونم داره عوض میشه)، هیچ وقت از هشتگ #زن_زندگی_آزادی استفاده نکردم (یا دقیق‌تر، خودم رو لایق استفاده ازش ندونستم).احتمالا کمی به واسطه رشته‌ام (جامعه‌شناسی) و علاقه زیادم به مشاهده‌گری و داشتنِ ذهنی که عاشق تحلیله، توی تمام این ماه‌هایی که در حال سفرم به خیلی چیزها برخوردم که هیچ وقت برام مطرح نبودن. مخصوصا چون مدل سفر کردنم (تنهایی، اقامت توی هاستل، کار داوطلبانه و...) خیلی جاها باعث شده هم با مردم محلی و هم با توریست‌هایی مواجه بشم که به لحاظ فرهنگی، زمین تا آسمون باهام فرق دارن و بارها جرقه سؤال‌های مختلفی روی توی ذهنم زدن که بخش زیادیش حول زن‌بودن می‌چرخه.یکی دیگه از نمادهای زن،‌ زندگی، آزادیتا همین چند روز پیش خودم رو مستحقِ حضور توی این جنبش نمی‌دیدم، ولی وقتی به تمام آدم‌هایی نگاه می‌کنم که بهم می‌گن توی سبک زندگی‌ای که انتخاب کردم و راهی که در پیش گرفتم، مشوقشون بودم و یا بهشون انگیزه دادم، می‌بینم قضیه خیلی فراتر از استفاده از یه هشتگه، مهم اینه که این سه‌تا واژه روی توی زندگیت عملی کنی! و خب من الان خودم رو اینجوری تعریف می‌کنم: زنی که داره تلاش می‌کنه آزادانه زندگی کنه! :)البته همچنان علاقه‌ام ندارم خودم رو فمینیست بدونم، ولی الان بیش از گذشته به تأثیرگذاریِ خیلی کارها و حرف‌ها معتقدم، و البته می‌دونم هر کس به طریقی که خودش درست می‌دونه یه کاری رو انجام میده؛ مهم اینه که که کوچیک‌ترین چیزها، حتی در حد چند دقیقه تأمل، می‌تونه در بلندمدت اثرات عظیمی داشته باشه. تصمیم شخصی من این بوده که این روزها هر فرصتی که پیش میاد، دغدغه‌هام رو مطرح می‌کنم.و البته به مناسبت این روز جهانی، دعوتتون می‌کنم توی اینستاگرام از پیچ مدرسه هاوین بازدید کنید که از نظر من، محتواهای فوق‌العاده‌ای با تمرکز بیشتر بر زنان تولید می‌کنه که خیلی‌هاش در جهت تغییر طرز فکر ماست.ضمنا اگر دوست دارید بیشتر با من آشنا بشید،‌ می‌تونید سراغ صفحه اینستاگرامم برید که معمولا از سفرهام میگم یا اگه می‌خواید شخصی‌تر من رو بشناسید، سری به وبسایتم بزنید. همینجا توی ویرگول هم تجربه‌های سفرهام رو به اشتراک می‌ذارم.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 10:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار داوطلبانه در کمپ سافاری (هند) - مهر ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-fliollclsevo</link>
                <description>پیدا کردن کار داوطلبانه توی هند، متفاوت از کارهای دیگه‌ای بود که قبلا توی ترکیه و گرجستان داشتم. این دفعه قبل از اینکه خودم دنبال کار باشم، یه میزبان توی سایت Workaway بهم پیام داد! پروفایلم رو دیده بود و با توجه به اینکه توی پروفایلم مقصد بعدیم رو هند تعیین کرده بودم و گفته بودم پرنده‌نگر هستم و و تمرکز کمپ سافاریش روی پرند‌ه‌ها بود، بهم پیشنهاد داد برم پیشش. تعداد نظرهای پروفایلش کم بود،‌ ولی انقدر کارش هیجان‌انگیز بود که حاضر به ریسک شدم و بهش اعتماد کردم.زمانی که دانراج (صاحب کمپ) بهم پیام داد ویزام رو گرفته بودم، ولی هنوز بلیطم رو نخریده بودم، پس قرار شد صحبت جدی‌تر رو به بعد از قطعی شدن تاریخ‌هام موکول کنیم. توی همون پیام اول شماره واتس‌اپش رو گذاشته بود و ارتباط ما دیگه کلا توی واتس‌اپ بود. از همون شروع صحبت‌هامون دانراج بهم گفت که چقدر همیشه ایران رو دوست داشته و ۲۵ ساله که می‌خواد بیاد ایران.محل کمپش توی ایالت گوجرات بود، توی روستایی که چند ساعتی با احمدآباد، مرکز ایالت فاصله داشت.ورودی کمپ سافاری با نام Desert Coursers (که اسم یه پرنده است)با توجه به اینکه من کلا یک ماه بیشتر برای هند ویزا نداشتم، دوست داشتم تا حد امکان وقتم رو برای این کار داوطلبانه بذارم. پس گفتم فقط دو روز توی دهلی می‌مونم که پروازم از تهران به اونجا بود. بعد می‌تونستم با قطار برم تا احمدآباد. اما از اونجایی که طرفدارهای قطار توی هند خیلی زیادن و معمولا از سه ماه قبل امکان خرید بلیط رو باز می‌کنن و همون روزهای اول همه چی تموم میشه، من هیچ بلیطی پیدا نکردم و دانراج خودش برام یه پرواز داخلی گرفت. با این کار، نشون داد که خیلی جدیه و با هزینه ۴۰ دلاری برام،‌ خیالم راحت شد که می‌تونم روش حساب کنم.گور آسیایی در ایالت گجرات هندیه روز قبل از پروازم به هند، پیام داد که دخترعموش دنبال یه چیزیه که توی ایران پیدا میشه! چی؟ یه جور دعا! من که کلا کاری به کار دین و مذهب ندارم، اصلا نفهمیدم این چیزی که می‌خواد چیه. یکم توی نت گشتم تا بفهمم اسم این دعا دقیقا چیه. بله، جالبه بدونید که ایالت گوجرات هند جزو بخشی هست که اکثرا مسلمونن. حالا اون موقع دقیقا تعطیلات اربعین و بیست و هشت صفر بود و همه جا تعطیل. از خوش‌شانسی هاستلم  نزدیک میدون انقلاب بود و می‌دونستم اول کارگر جنوبی کلی مغازه‌هایی هستن که چیزهای مذهبی می‌فروشن. صبح روز پروازم که بیست و هشت صفر بود، رفتم و دیدم تقریبا همه بسته‌ان، به جز دو سه‌تا مغازه. خوشبختانه مغازه دوم این دعا رو پیدا کردم.۵ مهر سوار پرواز ماهان شدم. بین مسافرها هم تعداد زیاد هندی مسلمون و حتی چادری که ظاهرا توی ایران حوزه می‌رفتن، خیلی به چشمم اومد. دو روز بعد، صبح دوباره رفتم فرودگاه دهلی، این بار برای پرواز داخلی به احمدآباد که خیلی راحت انجام شد. بعدش از فرودگاه احمدآباد باید می‌رفتم ترمینال که سوار یه اتوبوس به سمت داسادا بشم و یه جای خاصی باید پیاده می‌شدم که دانراج می‌اومد دنبالم. توی ترمینال یکم سخت بود اتوبوس رو پیدا کنم. هیچ جا انگلیسی ننوشته بودن و کمتر کسی می‌تونست انگلیسی حرف بزنه. ولی یه خانومی کمکم کرد و بعد هم اتوبوسش که اومد سوار شدم. این اولین تجربه اتوبوس‌سواری بین‌شهری من توی هند بود و چه تجربه‌ای! یه اتوبوس کثیف با کلی آدم‌هایی که چندان تمیز نبودن و شلووووغ. خوشحال بودم که قرار نیست بیشتر از دو سه ساعت اون تو باشم. دانراج چند بار زنگ زد و من گوشی رو به آدم‌های دیگه می‌دادم که بتونن بگن کجاییم. بالاخره سر قرارمون پیاده شدم و منتظر موندم.یه پیک‌آپ قرمز نگه داشت و دانراج که عکسش رو قبلا روی پروفایلش دیده بودم پیاده شد و اومد سمتم. سلام کردیم و دیدم یه خانوم توریست هلندی به اسم نیکول هم همراهشه. سه‌تایی راه افتادیم سمت کمپ. اونجا با زَییدا، همسر دانراج و ایان آشنا شدم. ایان یه آقای انگلیسی ۴۷ ساله بود که اولین بار به عنوان داوطلب اومده بود پیششون ولی حالا بعد از چند سال به یه دوست خانوادگی خیلی خوب براشون تبدیل بود و ۴ سال بود که هند زندگی می‌کرد. البته چون معلم یوگا بود، بیشتر وقتش رو توی شهر ریشیکِش که به مهد یوگا معروفه می‌گذروند و چند ماهی هم می‌اومد اینجا.نمای بیرونی کلبه محل اقامتمداخل کلبه‌ام،  سمت چپ پشت اون پرده یه اتاق رختکن و بعدش دستشویی و حمام قرار داشتاین کمپ سافاری یکی از چندتا کمپ شناخته‌شده توی اون حوالیه که نزدیک منطقه حفاظت‌شده گور آسیایی قرار داره و حتی توی کتاب Lonely Planet هم معرفی شده. محل اقامت‌ مهمون‌ها عموما کلبه‌های مجزا بود و حتی به من به عنوان داوطلب یه کلبه اختصاصی دادن. هر کلبه دوتا تخت داشت، با میز و صندلی و دستشویی و حمام جداگانه. زییدا همراهم اومد که کلبه‌ام رو نشونم بده و بعد هم دعوتم کرد به ناهار که البته بقیه ناهار خورده بودن و زییدا کنارم نشست که تنها نباشم. بعد هم گفتن همون عصر می‌ریم سافاری. من قبلا کنیا و سریلانکا رفته بودم و به عنوان توریست سافاری رو تجربه کرده بودم که خب مخصوصا کنیا، به نظرم به لحاظ کیفیت سافاری، تعداد و تنوع حیوون‌هایی که میشه دید واقعا بی‌نظیره، ولی اینجا مدل متفاوتی رو تجربه کردم. این قسمت هند به اون معنا سبز نیست و در کنار بخش‌هایی که بوته‌ها و درختچه‌هایی هستند که به شدت من رو یاد جنوب ایران (مخصوصا حد فاصل چابهار تا بندرعباس) می‌انداختن، یه تیکه‌هایی کاملا کویریه و اتفاقا یه محل مهم برای تولید نمک به حساب میاد. اون روز هم ما علاوه بر تماشای کلی پرنده، سری زدیم به مردمان تولید‌کننده نمک که در واقع غیرقانونی توی این منطقه حفاظت‌شده سکونت دارن، ولی گفته میشه ۶۰ درصد از نمک هند رو تأمین می‌کنن. وضع زندگی‌هاشون واقعا اسف‌باره و استخراج نمک کار فوق‌العاده سخت و پرخطریه، در ازای قیمت‌هایی که انقدر ناچیزن که آدم باورش نمیشه. غروب همین کویر واقعا زیباست و ما بعد از غروب که داشتیم برمی‌گشتیم هم دنبال یه سری حیوون و پرنده بودیم که در واقع اولین تجربه سافاری من توی شب بود.غروب‌ جذاب منطقه حفاظت از گور آسیاییباید بگم موقعی که من رفتم هنوز فصل اصلی توریست شروع نشده بود، تعداد مهمون‌ها خیلی کم بود و هر چند روز یه بار برامون مسافر می‌اومد. فصل اصلی حدود یک ماه و نیم دیرتر شروع می‌شد که از گرمی هوا کم می‌شد و پرنده‌های مهاجر هم از راه می‌رسیدن. اون موقع کلی پرنده‌نگر و عکاس حیات وحش میان اینجا، ولی خب من بیشتر مسافرهای معمولی رو دیدم که می‌اومدن یکی دو شب بمونن و یه سافاری هم برن. البته این وسط یه عکاس پرنده اومد که دوتا سافاری باهاش رفتم و کنارش کلی نکات عکاسی یاد گرفتم.هجده روزی که اونجا بودم، معمولا توی سافاری‌ها با توریست‌ها همراه می‌شدم تا یکم از پرنده‌ها براشون بگم و البته خودم هم کلی پرنده ببینم. ولی بهم گفتن اصل کارم نظارت روی آماده‌سازی کلبه‌ها برای مهمون‌هاست. قرار نبود من هیچ کار فیزیکی‌ای انجام بدم. دانراج کلی آدم داشت که براش کار می‌کردن. صادقانه‌اش اینه که من بیشتر حس یه مهمون رو داشتم تا داوطلب. برای همین توی وبسایت کمپ که ایان چند سال پیش راه‌اندازی کرده بود، یه مطلب برای تبلیغش نوشتم و بعد هم برای کمک به رشد کار دانراج، دوباره شبکه‌های اجتماعیش رو فعال کردم. از نظر غذا هم بگم که همه وعده‌ها سلف سرویسی بود و تنوع غذا هم خوب بود. فقط یکم برای من تند بود که دیگه عادت کردم.چیزی که خیلی واضح به چشم می‌اومد، نظام کاست بود. دانراج از یه خانواده اصیل بود و در واقع پسر شاه روستای زین‌آباد بود. اگرچه الان دیگه این شاه و خانواده سلطنتی رسمیت ندارن، ولی به‌شدت توی روستا بهشون احترام می‌ذارن. کسایی هم که براش کار می‌کنن، همگی نسل اندر نسل برای خانواده‌اش کار می‌کردن، یعنی راننده سافاری فعلیش، پسر راننده پدرش بود یا آشپز، پسر آشپزی بود که قبل‌تر برای پدر دانراج کار می‌کرد.با اینکه سافاری‌های که مسافرهای معمولی رو می‌بردیم معمولا تو یه مسیر خاص بودن و از یه جایی به بعد دیگه خیلی پرنده جدید نمی‌دیدم، بارها دانراج برای من، برنامه شخصی گذاشت و چند نفری رفتیم به مناطقی که بقیه رو نمی‌بردن تا مثلا یه گونه خاص مثل فلامینگوی کوچک رو ببینم. یا برای اینکه بتونم از پرنده شبگرد عکس بگیرم که یه پرنده خیلی خاصه و اصلا هم دیدن و عکاسی ازش راحت نیست، چند بار سافاری‌های غروب و شب رفتیم. یه روزهایی هم می‌رفتیم دنبال گونه‌های خاصی که برای پرنده‌نگرها و عکاس‌ها مهم هستن و چک می‌کردیم که از راه رسیدن یا نه: مثل جغد تالابی.پرنده شبگرد که فقط اول غروب میشه برای عکاسی پیداش کردداستان‌های زیادی از سه هفته حضورم توی کمپ دارم که چندتاش رو اینجا تعریف می‌کنم چون واقعا قشنگ بودن.داستان مدرسهروز دوم حضورم، دانراج از من و نیکول و ایان دعوت کرد باهاش بریم دبیرستان روستا که قرار بود یه مراسمی داشته باشن و دانراج به عنوان یکی از اعضای خانواده‌اش که این مدرسه رو حمایت می‌کرد قرار بود حضور داشته باشه. مراسم چی بود؟ دولت به دخترهایی که امسال جدید بودن و تازه توی این دبیرستان ثبت‌نام کرده بودن، دوچرخه رایگان می‌داد تا مسیر خونه و مدرسه که گاهی خیلی دور بود رو راحت‌تر و با امنیت بیشتری طی کنن. این مدرسه یه نکته مثبت مهم داشت: اگر پسری می‌خواست ثبت‌نام بشه و خواهری داشت که به مدرسه نمی‌رفت،‌ تا اون خواهر هم نمی‌اومد به مدرسه، پسر رو ثبت‌نام نمی‌کردن! این موضوع محلی بود و قانونی بود که مؤسس‌های مدرسه گذاشته بودن، ولی واقعا تحسین‌برانگیز بود. توی مراسم هر کدوم از ما هم یه کوچولو صحبت کردیم، از خودمون گفتیم و دخترها رو تشویق کردیم که تحصیل نقش مهمی توی زندگی افراد، مخصوصا زنان در جامعه داره و آخری هم دوچرخه‌ها رو به دخترها دادیم.دخترهایی که  منتظرن دوچرخه‌های رایگانشون رو تحویل بگیرنمن در حال اهدای دوچرخه داستان ملاقات با خانواده سلطنتی!گفتم که روز قبل از رفتنم به هند، دانراج ازم خواهش کرد یه دعایی برای دخترعموش بخرم. چند روز بعد از اینکه وارد کمپ شدم، قرار شد همراه نیکول، زییدا و سالینا دختر ۲۶ ساله‌شون بریم خونه دخترعموی دانراج تا شخصا امانتی رو به دستش برسونم. همون‌طور که دانراج پسر شاه روستای زین‌آباد بود‌، خانواده عموش هم شاه روستای دیگه‌ای بودن. البته همچنان تأکید می‌کنم که الان دیگه خبری از اون جلال و شکوه نیست، ولی توی روستاهای هند که فقر مردم کاملا مشهوده، همون خونه‌های خانواده دانراج که شاید چندان مجلل به نظر نیان، بزرگن و داخلشون که میری می‌تونی نشونه‌های اصالت و شکوه گذشته رو ببینی.از میزان احترامی که بهمون گذاشتن هر چی بگم کمه،‌ مخصوصا توی این ایالت انگار حداقل به خاطر مسلمون بودن، ما ایرانیا رو خیلی دوست دارن. و با اینکه خانواده همگی سُنی بودن،‌ مهناز (دختر عموی دانراج که دختری ۳۰ ساله بود) عاشق شیعه‌ها و امام‌های ما بود! یه نکته جالب دیگه هم اسم‌های آدم‌ها توی این منطقه بود که خیلی‌هاش به نظرم ریشه عربی داشتن یا گاهی حتی ایرانی بودن: مهناز، آرمان، عارف، موسی.توی دو ساعتی که خونه عموی دانراج بودیم، کلی ازمون پذیرایی کردن و انواع اسنک‌های هندی رو اونجا امتحان کردم. واسم جالب بود که یه چیزی دقیقا عین پشمک ما داشتن. مهناز من رو برد و اتاقش رو بهم نشون داد. ساختمون به سبک معماری نمی‌دونم کجایی، ولی شبیه یه کاخ کوچولو، اتاق‌هایی با سقف‌های خیلی بلند (حداقل ۳ متر) داشت و من از دیدنشون حس خیلی خوبی گرفتم. آخری هم مهناز به رسم تشکر بابت همون دعای کوچولویی که من فقط براش ۳۰ هزار تومن هزینه کرده بودم، یه دست لباس هندی قشنگ با یه جفت گوشواره از پر طاووس که خودش ساخته بود، بهم هدیه داد.سمت راست: تصویر پادشاه‌های خاندان | سمت چپ: من با لباسی که مهناز بهم هدیه دادداستان شب آخرتوی وبسایت کمپ دیده بودم که برنامه‌های متنوعی برای توریست‌ها اجرا میشه که خب اکثرشون به خاطر نبودِ مهمون‌ها یا فصل مناسب، الان وجود نداشت. ما اونجا شب‌های پرستاره قشنگی داشتیم و گاهی مخصوصا با ایان که آخر شب کارمون بستن در کمپ و خاموش‌کردن چراغ‌ها بود، قبل از شب‌بخیر گفتن یه نگاهی به آسمون می‌انداختیم و ستاره‌ها و وضعیت ماه رو چک می‌کردیم. توی همین صبحت‌ها اشاره کردم که انگار واسه مهمون‌ها شام وسط کویر هم دارن. من این حرف رو صرفا از سر کنجکاوی زدم، ولی روز آخری که توی کمپ بودم،‌ دانراج گفت آخرین سافاریمون رو با هم بریم و اتفاقا کلی گونه‌های جذاب دیدیم،‌ و چون من از یه شبگرد خاصی عکس خوب نداشتم،‌ یه جا صبر کردیم تا هوا یکم تاریک بشه. بعد که راه افتادیم، دیدم یه جا وسط بیابون یه ماشین و چندتا آدم هستن. نزدیک که شدیم، دیدم ایان و زییدا با کمک بچه‌های کمپ،‌ میز و صندلی چیدن و قراره شام آخرمون رو زیر آسمون پرستاره یه غذای هندی خاص بخوریم. هنوز که هنوزه،‌‌ یاد اون شب که می‌افتم از حجم عشقی که برام خرج کردن چشم‌هام پر از اشک میشه و بغضم می‌گیره.شام آخر همراه با دانراج، ایان و زییداروز آخر، دانراج شخصا من رو تا یه اتوبوس رسوند که می‌رفت تا ایستگاه راه‌آهن (قبلش کلی کمک کرد و برای چندتا مقصد کوتاهم توی هند، بلیط قطار برام تهیه کرد) و حتی پولش هم خودش داد. و من با قلبی که یه تیکه بزرگش پیش اون آدم‌های بی‌نظیر جا مونده بود، سفرم رو ادامه دادم. ضمنا با اینکه اولی که رسیدم، پول پرواز داخلی رو با دانراج حساب کردم، بعدا تقریبا کل پول رو بهم برگردوند.این کار داوطلبانه توی هند، اولین کارم توی سفر بلندمدتم به جنوب و جنوب شرق آسیا بود و بی‌اغراق، حس می‌کردم تمام این مدت توی رویاهام زندگی می‌کنم و انقدر بهم خوش گذشت که هر لحظه حس می‌کردم اگه بمیرم واقعا راضی‌ام. و این یه جورایی سخت بود، چون می‌دونستم ممکنه به این زودیا تجربه مشابهی با این کیفیت نداشته باشم. ولی خب، از طرفی باعث شد قدر تک‌تک لحظه‌ها رو بدونم و نهایت استفاده رو ببرم.یه نکته هم بگم و اون اینکه تجربه هر کس متفاوته و من بعد از اینکه کمپ رو ترک کردم،‌ به چندتا خارجی دیگه که می‌خواستن برن اونجا از خوبی‌هاش گفتم، ولی فکر نمی‌کنم هیچ کدومشون به اندازه من کیف کرده باشن و حتی یکی‌شون بعدا به من گفت که شرایط با اون چیزی که من تجربه کردم فرق کرده بوده و حتی اونقدر لذت نبرده بود.سفر بلندمدت من به آسیا و جنوب شرقش ادامه داره و اگه علاقه دارید می‌تونید توی اینستاگرام دنبالم کنید تا از جریان سفرم و تجربه‌هام باخبر بشید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 09:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار داوطلبانه در مزرعه (گرجستان) – خرداد ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-akcce8us8b9w</link>
                <description>گرجستان دومین کشوری بود که می‌خواستم کار داوطلبانه رو توش امتحان کنم و برخلاف ترکیه تعداد کارها خیلی کمتر بود. قبلا از طریق سایت Workaway که اینجا معرفیش کردم، دوتا کار توی ترکیه، یکی توی اقامتگاه و یکی دیگه توی مزرعه، پیدا کرده بودم. از بین چندتا جایی که پیام فرستادم فقط یه نفر جواب مثبت داد که یه مزرعه نزدیکی شهر کوتایسی بود. با هم قرار گذاشتیم اول یک هفته امتحانی کنار هم کار و زندگی کنیم و بعدش اگه دو طرف موافق بودن، مدتش رو میشد تمدید کرد.من از ترکیه و از طریق مرز سارپی، با اتوبوس وارد گرجستان شدم و بعد از ۵ روز اقامت توی باتومی، رفتم کوتایسی. هاستلی که توی کوتایسی انتخاب کرده بودم، چندتا داوطلب داشت و بعدا فهمیدم اتفاقا یکی از جاهایی بوده که درخواست داده بودم ولی هیچ وقت بهم جوابی ندادن. البته این موضوع رو هیچ وقت با صاحب هاستل مطرح نکردم.قرار من با میزبانم این بود که بعدازظهر جلوی مک‌دونالدی که دور میدون اصلی شهر بود، منتظر راننده آشناشون باشم که بیاد دنبالم. خیلی راحت راننده رو پیدا کردم و من رو تا دم در مزرعه رسوند. پیاده که شدم مریم، صاحب مزرعه اومد استقبالم. بعد با همسرش، ویل، آشنا شدم و دوتا داوطلب سوئیسی به اسم آنیا و بِنی.خونه‌ای که همه‌مون طبقه بالاش زندگی می‌کردیم و داخل مزرعه قرار داشتاول اتاقم رو نشونم دادن که طبقه دوم یه اتاق خیلی بزرگ با پنجره‌هایی به سمت مزرعه بود.اتاقم توی خونه‌ای قدیمی که پر از حس نوستالژی بودبعد که رفتم پایین نشستیم به صحبت کردن و بیشتر با هم آشنا شدیم. مریم، ۳۹ ساله و اهل گرجستان بود و همسرش، ویل، ۵۲ ساله، اهل آفریقای جنوبی که اتفاقا آشنایی و ازدواجشون از طریق همین کار داوطلبانه بود که وقتی ویل به مزرعه مریم اومده بود،‌کرونا شده بود و مرزها رو بسته بودن و بعد از یک سالی که کنار هم بودن، با هم ازدواج کردن.آنیا و بِنی هم یه زوج دوست‌داشتنی بودن که چندماهی در سفر بودن و اتفاقا قبل از گرجستان ایران بودن و بدجوری عاشقش شده بودن، مخصوصا که زن‌دایی آنیا ایرانی بود. اونا یک هفته پیش به مزرعه اومده بودن و قرار بود یک هفته دیگه هم بمونن.طبق صحبتی که کردیم صبح‌ها از حدود ۸ کارمون شروع می‌شد و تا ظهر، قبل از یک، کار تموم می‌شد و بقیه زمانمون دست خودمون بود. وعده غذای اصلی شام بود که همگی دور هم می‌‌خوردیم و مریم و ویل آماده می‌کردنش. صبحانه و ناهار قانون خاصی نداشت و هر کس هر چی دوست داشت می‌خورد.خاچاپوری، نون معروف گرجستان، دستپخت مریمیکم از مزرعه بگم. اینجا یه مزرعه شخصی و خانوادگی بود. مریم خودش توی حوزه گردشگری کار می‌کرد و قبل از کرونا تلاش کرده بود توی منطقه، گردشگری غذا رو با تأکید روی قارچ‌های خوراکی متنوع رواج بده و مخصوصا برای زن‌ها اشتغال ایجاد کنه. ولی الان بعد از کرونا،‌ تمرکز روی خودِ‌ مزرعه بود که یه بخشش فعال بود و یه بخش دیگه زمینی بود که می‌خواستن برای کشت آماده کنن. یه قسمت مزرعه، باغچه محصولات ارگانیک بود،  یه گوشه‌اش خرگوش نگهداری می‌کردن و کلی هم گربه با یه سگ و چندتا اردک داشتن.کارهای ما توی مزرعه متنوع بود: چیدن علف‌های هرز توی قسمت سبزیجات، جمع کردن علف برای  غذای خرگوش‌ها، ساختن لونه برای خرگوش‌ها، پاک‌کردن زنگ‌زدگی در ورودی و میز و نیمکت داخل حیاط و رنگ‌آمیزی‌شون، تعویض فنس‌های کهنه با فنس جدید، آماده‌سازی زمین بایر با کَندنِ خندق و ایجاد مسیر آبیاری، آوردنِ کود از مزرعه همسایه واسه سبزیجات و جابجایی یه سری شبدر و کاشتنشون تو یه قسمت دیگه مزرعه.کارها عموما سنگین نبود و معمولا ما سه تا داوطلب کنار هم کار می‌کردیم و مریم و ویل هم تا جای ممکن بهمون کمک می‌کردن.خیلی اوقات ما سه تا ناهار یه چیز سبک می‌خوردیم و بعد از شام، شستنِ ظرف‌ها با ما بود که بهترین فرصت برای صحبت کردن بود. آنیا و بنی کلی خاطره داشتن که از ایران بگن و خیلی اوقات تجربه‌های زندگیمون رو توی ایران و سوییس با هم به اشتراک می‌ذاشتیم. آهنگ گوش می‌دادیم و درباره هر چیزی حرف می‌زدیم.توی اون مدت یکی دوباری هم با هم بیرون رفتیم. یه سوپری نزدیکِ مزرعه بود که گاهی بهش سر می‌زدیم و یه بار رفتیم تا یه دریاچه که بالاتر از مزرعه، وسط جنگل قرار داشت. بعدازظهرها هم معمولا یه ساعتی می‌نشستیم و تخته نرد بازی می‌کردیم. بچه‌ها توی ایران این بازی رو یاد گرفته بودن و هر روز یه حالت مسابقه‌ای دو به دو با هم رقابت می‌کردیم.منظره دریاچه نزدیک مزرعه‌مونتجربه این یک هفته واقعا شیرین و قشنگ بود. گاهی پیش می‌اومد که کار برای من از نظر فیزیکی سنگین باشه، مثل روزی که زیر بارون داشتیم با بیل زمین رو می‌کندیم. یا گاهی ویل سختگیری می‌کرد که کار دقیقا طبق نظرش پیش بره، ولی در کل همه چیز خیلی خوب بود و مخصوصا مریم یه زن مهربون و مثل یه خواهر بزرگتر برای من بود.در حال آماده کردن زمین برای کِشتمن و بنی در حال بازیِ تخته نردولی به دو دلیل تجربه من به همون یک هفته محدود شد: با رفتنِ آنیا و بنی، من خیلی تنها می‌شدم و دلم نمی‌خواست یه نفری اونجا بمونم و از طرف دیگه، ویل و مریم از نظر مالی خیلی تحت فشار بودن و ما آخرین داوطلب‌هاشون بودیم و می‌خواستن تا مدتی کسی رو برای کمک قبول نکنن.پس شب آخر یه آتیش حسابی به پا کردیم و یه جشن خداحافظی گرفتیم و نشستیم ساعت‌ها به حرف زدن و ویل داستان عجیب و غریب زندگیش رو برامون تعریف کرد. فردا صبحش ما سه تا با هم به کوتایسی برگشتیم و بعد از اینکه یک نصف روز رو با هم سپری کردیم، با چشم‌های پر از اشک از هم جدا شدیم.عکس دسته جمعی، روز  آخرمن همچنان در سفرم و اگر دوست دارید تجربه‌هام رو دنبال کنید، به صفحه اینستاگرامم سر بزنید و اینجا هم من رو دنبال کنید تا نوشته‌های جدیدم رو از دست ندید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 04:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر پوست شهر با تورهای پیاده‌گردی رایگان</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-jzmprvvttprz</link>
                <description>شاید شما هم مثل خیلی از آدم‌ها، از دیدن جاهای معروف یه شهر خسته شده باشین و دلتون بخواد با ابعاد ناشناخته‌ترش آشنا بشین، از زبون یه آدم محلی درباره تاریخچه و فرهنگش بشنوین و توی کوچه پس‌کوچه‌هاش قدم بزنین. این امکان تقریبا توی اکثر شهرهای مهم دنیا وجود داره و اون پیدا کردن تورهای پیاده‌گردیه که اتفاقا اسمشون «رایگان» هست. البته منظور از رایگان اینه که برای حضور در تور، هزینه اولیه‌ای پرداخت نمی‌کنین ولی آخر برنامه،‌ هر چقدر که به نظرتون مناسب و منصفانه بود، به راهنما انعام میدین.ایدهٔ تور پیاده‌گردی رایگان اولین بار سال ۲۰۰۳ توسط کریس ساندمان، توی شهر برلین اجرا شد و الان توی خیلی از شهرهای دنیا میشه مجری‌ها و وبسایت‌های مختلف رو پیدا کرد. اجراکننده‌های این تورها، معمولا انواع مختلف تور دارن که یکیش این تور رایگانه. و حتی گاهی چند مدل تور رایگان دارن. یکی از بهترین جاهایی که میشه از این مدل تورها باخبر شد، هاستل‌ها هستن که گاهی خودشون این تورها رو برگزار می‌کنن.تجربه شخصی من:گرجستان:اولین بار توی شهر تفلیس با این عبارت آشنا شدم. وقتی که رفتم هاستل معروف فابریکا،‌ کارمند پذیرش بهم پیشنهاد داد که میتونم فردا ظهر ساعت ۱۲ توی تور پیاده‌گردی رایگانشون شرکت کنم و من که برنامه خاصی نداشتم، فرصت رو غنیمت شمردم.فردا ظهر، ساعت ۱۲ توی لابی، راهنما با اسم زورا (Zura) منتظر بود و یه گروه حداقل ده نفره جمع شدیم که عملا از همه جای دنیا بودیم: بلژیک، سوییس، عراق، روسیه، پرتغال، نیوزلند و چندتا کشور دیگه. پیاده‌روی ما حدود ۲ ساعت طول کشید و ما از جلوی در هاستل شروع کردیم و توی کوچه‌های اطراف گشتیم و راهنما برامون درباره معماری دوران مختلف و تاریخ و فرهنگ مردم توضیح می‌داد. برای من که شخصا حوصله ندارم بشینم تاریخ بخونم، این مدل تور مثل شنیدن یه داستان خیلی جذاب بود. اطلاعاتی که راهنما بهتون میده می‌تونه خیلی کاربردی باشه، مثلا زورا یه رستوران رو برای خینکالی (یکی از غذاهای معروف گرجستان) معرفی کرد که من همون روز بعد از تور رفتم و امتحانش کردم و راضی هم بودم. اینجوری نیست که حرف‌ها همش تاریخی و کسل‌کننده باشه و تنوع موضوعات خیلی زیاده. مثلا ما از جلوی خونه رئیس‌جمهور گرجستان که اتفاقا یه خانوم هست، رد شدیم، با هم رفتیم و نوشیدنی معروف گرجستان رو امتحان کردیم، رفتیم داخل یه گالری که معماری ساختمونش و سقف‌های داخل اتاق‌ها به سبک قاجار بود، چون صاحبش یه ایرانی بود و آخری هم توی بازار سرپوشیده تورمون به پایان رسید. من آخری ۵ لاری = ۵۰ هزار تومن انعام دادم که البته شاید کمترین انعام ممکن بود، ولی خب حس کردم بیشتر از اون واقعا در بودجه‌ام نبود.تور پیاده‌گردی رایگان تفلیسارمنستان:بعد از تجربه جذاب تفلیس، مطمئن بودم که توی ایروان هم می‌خوام این تجربه رو تکرار کنم و جالبه که حتی قبل از رسیدن به ارمنستان، یک دوست اهل روسیه که توی شهر کوتایسی گرجستان باهاش آشنا شده بودم و شیش ماه ایروان زندگی کرده بود، بدون اینکه من ازش بخوام، برام یه تور پیاده‌گردی رایگان فرستاد. من از لحظه ورود به ارمنستان، با یه دختر آلمانی آشنا شدم و سه روزی که می‌خواست ایروان بمونه قرار بود با هم باشیم. منم بهش این تور رو پیشنهاد دادم و اونم به یکی از دوستانش از دانمارک پیشنهاد داد و ما سه تا برای تور اسم نوشتیم و سر قرار که رسیدیم، یه خانوم از ایسلند، دوتا پسر از آلمان و یه پسر دیگه از انگلیس اومده بودن. راهنمای ما، وَکو (Vako) صحبتش رو با تاریخچه ارمنستان در مقابل موزه ملی تاریخ ارمنستان شروع کرد و بعد هم مثل تور قبلی پیاده‌روی توی شهر رو شروع کردیم. اطلاعاتی که من از این تورها به دست آوردم واقعا بی‌نظیر بود و مطمئنم هیچ جای دیگه‌ای نمی‌تونستم اینجوری از یه منبع دست اول این داده‌های جالب رو بشنوم. تور ما حدود سه ساعت طول کشید و من حدود ۱۰۰۰ درام = ۷۰ هزار تومن انعام دادم.تور  پیاده‌گردی رایگان ایرواناین روزها که سفر طولانی دیگه‌ای رو شروع کردم و قراره تعداد زیادی شهر و کشور رو ببینم، تلاشم اینه که تا جای ممکن حداقل توی هر کشور یه بار تور پیاده‌گردی رو امتحان کنم. توی اولین مقصد سفر فعلیم که کشور هنده، یه روز توی دهلی برای تور پیاده‌گردی ثبت‌نام کردم، ولی متأسفانه تور تشکیل نشد و هماهنگی‌ها هم اصلا خوب پیش نرفت. اما حالا می‌خوام توی شهر جیپور این مدل تور رو بچشم تا ببینم چطوریه. سفرها و تجربه‌های من رو می‌تونید در اینستاگرام و فیسبوک دنبال کنید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 18:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار داوطلبانه در مزرعه (ترکیه) - اردیبهشت ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87-jlki3u2naham</link>
                <description>یکی از فانتزی‌های من همیشه کار کردن توی مزرعه بود، شاید بیشتر از همه به خاطر اینکه از بچگی توی محیط شهر بزرگ شدم و نه خودمون و نه اطرافیانمون باغی نداشتن که زمانی رو توش سپری کنیم. در نتیجه برای دومین کار داوطلبانه‌ام توی ترکیه (زمان: اردیبهشت ۱۴۰۱)، سراغ یکی از میزبان‌هایی رفتم که کارش کشت پایا (کشاورزی پایدار) بود، حوزه‌ای که من عملا چیزی درباره‌اش نمی‌دونستم. تا جایی که متوجه شدم این مدل کشاورزی حتی یه مرحله از کشت ارگانیک بالاتره و حداقل دخالت انسانی توش هست و همواره تلاش می‌شه از همه چیز توی چرخه کشت استفاده بشه.از ده روز قبل‌تر روی یک تاریخ دقیق با صاحب مزرعه توافق کردم و دو روز قبل از اینکه کار داوطلبانه‌ قبلیم تموم بشه، با توجه به فاصله زیاد بین دوتا شهر (من جنوب ترکیه بودم و مزرعه توی استان بیله‌جیک، نزدیک استانبول بود)، تصمیم گرفتم یه شب رو وسط راه برم قونیه. اشتباه من این بود که اول هتلم رو توی قونیه رزرو کردم و یه پیش‌پرداخت خیلی کم، در حد دو دلار پرداخت کردم و بعد به سلجوق (صاحب مزرعه) پیغام دادم که بگم دارم میرم. و در کمال ناباوری بهم گفت چون تعطیلات عید فطره، داره میره سفر و نیست! قرار ما اول ماه می بود، ولی حالا می‌گفت پنجم می‌تونم برم اونجا. من چون به این یکی کارم اعلام کرده بودم که فردا دارم میرم و برنامه قونیه رو هم چیده بودم، تصمیم گرفتم همچنان طبق برنامه پیش برم و بعد اون چند روز رو برگردم استانبول و پیش دوستم بمونم.اما به خاطر یه سری تغییرات توی برنامه سلجوق، من در نهایت ۹ می رفتم مزرعه. و البته چون شرطش این بود که باید حداقل سه هفته توی مزرعه‌اش بمونم، با وجود این ناهماهنگی‌ها همون اول گفتم که حداکثر همون ۲ هفته می‌تونم بمونم. رفتن تا اونجا خیلی سخت نبود. باید می‌رفتم یکی از پایانه‌های مسافربری استانبول و اتوبوس گل‌پازاری رو سوار میشدم و ۳۰ کیلومتر نرسیده به روستای گل‌پازاری، وسط جاده جنگلی، مزرعه سلجوق قرار داشت.فضای مزرعهبهار همه جا زیادی قشنگه. اینجا هم فوق‌العاده سرسبز بود. پیاده که شدم سلجوق اومد استقبالم و مادرش هم از بالای بالکن خونه‌شون بهم سلام کرد. سلجوق از قبل بهم گفته بود که مادرش تقریبا انگلیسی بلد نیست. یه کلبه خیلی کوچیک و جمع‌وجور محل اقامتم بود. کلبه یه مستطیلِ کشیده بود. یه تختخواب داشت، با یه تخت نشیمن و دستشویی و حمام. قسمت جلوی کلبه هم یه ورودی داشت که طی روزهای آینده،‌ من ساعت‌های زیادی رو همون جلو رو به جنگل نشستم و زمانم رو سپری کردم.منظره روبروی کلبه‌امبا اینکه تخت و آلونکم خیلی تمیز و باحال بود، قسمت دستشویی به‌شدت ناامیدم کرد. عملا هیچ‌کدوم از شیرها کار نمی‌کردن، به جز شیر پایین دوش که بهش شلنگی وصل بود که باهاش یه سطل بزرگ رو پر می‌کردیم و حتی توالت فرنگی سیفون نداشت و با همون سطل و شلنگ باید کار رو راه مینداختیم. حتی روشویی هم شیرش کار نمی‌کرد. هیچ ایده‌ای هم نداشتم که حموم چه جوری خواهد بود.روز اول سه‌تایی کنار هم ناهار خوردیم، یکم حرف زدیم و من به آماده‌کردن چندتا دبه ترشی به مادرش کمک کردم. سلجوق یه مرد ۴۵ ساله بود که از همسرش جدا شده بود و یه پسر ۱۷ ساله داشت و از چند سال پیش کلا اومده بود به مزرعه و روی اینجا سرمایه‌گذاری کرده بود و با گذروندن کلاس زبان و دوره‌های کشت پایا، داشت تلاش می‌کرد کارش رو توسعه بده، اگرچه وضع بد اقتصادی ترکیه اون روزها حسابی داشت بهش فشار می‌آورد.مزرعه سلجوق چندتا بخش داشت. قسمت عمده‌اش درخت‌های زیتونش بودن که حتی اسم مزرعه‌اش هم همون بود و این درخت‌ها توی چندتا تیکه مختلف قرار داشتن. یکی دوتا باغچه کوچیک با گیاه‌های مختلف داشت و یه گلخونه که بیشتر صیفی‌جات توش کاشته بود. بعدا فهمیدم توی فصل زمستون با محصولات مختلف زیتون و گیاه‌های دیگه، صابون و روغن و چیزهای دیگه آماده می‌کنه. یه تعداد مرغ و خروس هم داشت و همون روزهایی که من اونجا بودم یه گاو و گوساله هم خرید.کار توی مزرعه خیلی متنوع بود. بعضی کارها روتین بودن و ثابت و بقیه بستگی به شرایط داشتن. مثلا همون روز دوم متوجه شدم که یکی از کارهای سلجوق، خرید سبزیجات و میوه و لبنیات تازه از روستایی‌ها و فروشش به مشتری‌هاش توی استانبول بود. سه‌شنبه‌ها صبح با ماشین ونی که داشت می‌رفت به بازار محلی و سفارش‌های مشتری‌هاش رو تأمین می‌کرد، بعدش تا عصر مشغول بسته‌بندی و آماده‌سازی سفارش‌ها بود و چهارشنبه می‌رفت استانبول. من هر دوتا سه‌شنبه‌ای که اونجا بودم همراهش رفتم بازار و توی حمل خریدها و گذاشتنشون توی ون کمک می‌کردم. سه‌شنبه عصرها هم قسمت محبوبم بود که خریدها رو براساس سفارش‌ها وزن و تقسیم و بسته‌بندی می‌کردیم.بازار محلی گل‌پازاریکار ثابت من آبیاری باغچه و گلخونه، هر روز صبح قبل از صبحانه بود که با وجود وسعت کمشون، چون باید آبیاری عمیق انجام می‌شد، حداقل نیم‌ساعت طول می‌کشید. از کارهای دیگه‌ام، تمیز کردن پنجره‌های آشپزخونه و چیدن یه سری گیاه دارویی و معطر بود که تنهایی انجامشون دادم.من در حال چیدن گیاهان داروییعمده کار من کنار مادر سلجوق بود، با هم نعناع‌ها رو دسته می‌کردیم، یه بار لونه مرغ‌ها و محل استراحت گاو و گوساله رو تمیز کردیم، چند روزی هم اون طرف جاده که یه تیکه از درخت‌های زیتون قرار داشتن، علف‌های هرز رو می‌چیدیم.آشپزی تماما به عهده مادر سلجوق بود و منم همیشه ظرف‌ها رو می‌شستم، ولی فشار آب انقدر کم بود که این شستشو خیلی زمان می‌برد و حتی طولانی ایستادن یکم اذیتم می‌کرد.یکی از کارهای فیزیکی سنگین برای من، سم و کودن دادن به درخت‌های زیتون بود. سلجوق یه تانکر بزرگ رو از آب و کود و سم پر می‌کرد و با تراکتور می‌رفت سمت درخت‌ها و ما نوبتی به اندازه نیم‌ساعت تا چهل دقیقه باید با شلنگ تک‌تک درخت‌ها رو آبپاشی می‌کردیم و چون لازم بود یه جوری آبپاشی کنیم که عملا تمام برگ‌ها خیس بشن، لازم بود برای مدت طولانی شلنگ رو بالا نگه داریم و وزن شلنگ برای من فوق‌العاده سنگین بود و به نظرم کار واقعا مردونه بود. ولی خب، چاره‌ای نبود و حداقل سه چهار روز صبح و عصر کارمون همین بود. و مخصوصا به خاطر سمی که استفاده می‌کردیم،‌ مجبور بودیم تمام مدت ماسک بزنیم.دلخوشی بزرگ من محیط زیبایی بود که توش بودم و چندباری برای پرنده‌نگری به تپه‌های اطراف رفتم و لذت بردم، ولی یه سری چیزها برای من آزاردهنده بود. سلجوق اکثر مواقع سرش توی گوشی بود و حتی خیلی اوقات وعده‌های غذاییش رو با ما نمی‌خورد. از طرفی اصلا برنامه درست و دقیقی نداشت و من هیچ وقت نمی‌دونستم کارم از چه ساعتی شروع میشه و چه کارهایی باید انجام بدم. من که کلا آدم درونگرایی هستم و تنهایی رو دوست دارم، طی همین مدت کوتاه واقعا از این ارتباطات کم اذیت شدم و اگر مادر مهربونش نبود که البته عملا هیچ حرفی نمی‌تونستیم بزنیم چون زبان مشترک نداشتیم، همون ۱۲ روز هم دووم نمیاوردم. فشار به حدی روی من زیاد بود که مجبور شدم بهش بگم برای کاری باید زودتر برگردم استانبول و حتی دو هفته رو کامل نموندم و دو روز زودتر برگشتم. خوش‌شانس بودم که دو روز آخر، یکی از دوستان سلجوق به اسم زینب که یه زن تحصیل‌کرده توی خارج از ترکیه بود، از استانبول اومد پیشمون بود و هم تونستم با یه نفر دیگه صحبت کنم و هم توی کارها دیگه تنها نبودم. البته همون دو روز هم حجم کار واقعا بالا بود و مثلا یک روز کامل از صبح تا غروب داشتیم صدها پیاز رو توی زمین می‌کاشتیم. کاشت صدها پیاز در یک روزاز حمام هم بگم. یه بخاری هیزمی داخل حموم بود که پایینش رو باید با میوه کاج پر می‌کردیم و آتیش می‌زدیم و بالاش رو پر از آب می‌کردیم تا آب رو گرم کنه و بعد با پارچ از اون آب برمی‌داشتیم و خودمون رو می‌شستیم. این حمامی بود که همه‌مون باید ازش استفاده می‌کردیم. آب لوله‌ها از همون کوه اطراف می‌اومد ولی به خاطر املاح زیاد و یکم لجنی که داشت، من هیچ وقت بعد از حموم احساس تمیزی نمی‌کردم و همین هم توی حس بد من به اونجا تأثیر داشت.وضعیت حمام؛ بخاری هیزمی سمت راست برای گرم کردن آب استفاده می‌شد.پایان همکاریمون هم اونطوری که انتظار داشتم پیش نرفت. سلجوق تلفنی برای روز شنبه واسم اتوبوس رزرو کرد که باید می‌رفتم گل‌پازاری. جمعه شب قرار بود زینب برگرده استانبول و صبح شنبه که بیدار شدم، فهمیدم سلجوق شخصا اون رو برده استانبول و تا یکشنبه هم برنمی‌گرده. مادرش هم دست‌وپا شکسته گفت که داره با دوستش میره گل‌پازاری و منم باید همون موقع باهاشون می‌رفتم. شوک بزرگی بهم وارد شده بود و باورم نمی‌شد سلجوق حتی باهام خداحافظی نکرده. فقط وسایلم رو سریع جمع کردم که با مادرش و دوست مادرش بریم گل‌پازاری. جلوی جاده هر چی ایستادیم کسی سوارمون نکرد و مجبور شدیم با اتوبوس بریم که نفری ۲۰ لیر دادیم. مادر سلجوق یه خونه توی گل‌پازاری داشت که زمستون‌ها اونجا زندگی می‌کرد. دوتایی رفتیم خونه‌اش، بعد هم حاضر شدیم که برای یه جشن توی پارک روستا، همراه دوستاش بریم. متوجه نشدم دلیل جشن چی بود، ولی غذای رایگان می‌دادن و یه سری مرد و یه خانوم لباس‌های خاصی پوشیده بودن و رژه رفتن. بعد از ناهار برگشتیم خونه، منم وسایلم رو برداشتم که برم ترمینال و تنها چیزی که مرهمی بر اون حجم از ناراحتی من بود، مهربونی مادر سلجوق بود که به خاطر حضورم ازم تشکر کرد و من رو راهی کرد.دومین تجربه کار داوطلبانه‌ام برخلاف کار اولی که اینجا ازش گفتم، اونقدری که باید دلچسب نبود. البته خودِ تجربه برام ارزشمند بود و من چیزهای زیادی یاد گرفتم، ولی وقتی تجربه اولت زیادی خوبه، توقعت بالا می‌ره. یه مشکل اساسی توی سایت workaway که اینجا معرفیش کردم، توی قسمت نوشتن نظرات، اینه که میزبان و داوطلب می‌تونن نظر طرف مقابل رو اول ببینن و بعد نظرشون رو بنویسن. من هم که دوست نداشتم سلجوق امتیاز پایینی بهم بده، مجبور شدم با احتیاط نظرم رو ثبت کنم و خیلی امتیاز پایینی ندادم. البته تا امروز اون هیچ نظری برای من ننوشته و شاید یه جورایی اینطوری بهتر هم باشه. در هر حال، همیشه باید آمادگی داشت که همه چیز طبق انتظارمون پیش نره.اگر علاقه دارید تجربیاتم از زندگی همواره در سفر رو دنبال کنید، به صفحه اینستاگرام من سر بزنید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 15:33:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار داوطلبانه در اقامتگاه (ترکیه) - فروردین ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87-k6seg6boqu4t</link>
                <description>یکی از راه‌های پیدا کردن کار داوطلبانه، عضویت توی سایت Workaway هست که اینجا طرز کار باهاش رو توضیح دادم.براساس معیارهایی که داشتم، سراغ میزبانی رفتم که می‌گفت جنوب ترکیه اقامتگاه یا به قول خودشون پانسیون داره. بازخوردهای خوبی هم داشت و به نظر جذاب می‌اومد. خیلی زود جوابم رو داد. صحبت‌هامون رو توی واتس‌اپ ادامه دادیم و سر یه تاریخ با هم به توافق رسیدیم. ولی کار من توی استانبول طول کشید و مجبور شدم تاریخ رو عوض کنم. دفعه دوم که با هم صحبت کردیم، شرایط طوری شد که گفت بهتره هر چی زودتر برم تا چند روز فرصت داشته باشم شرایط رو ببینم، چون بعدش یه داوطلب دیگه هم می‌اومد. پس سریع‌ترین راه ممکن رو انتخاب کردم که پرواز از استانبول به قاضی‌پاشا بود.(زمان: فروردین ۱۴۰۱، هزینه پرواز حدود ۵۰۰ لیر = ۱ میلیون تومان).پانسیونی که ۱۸ روز توش کار کردماسم کسی که باهاش در ارتباط بودم، بولَنت (Bülent) بود. روزی که داشتم می‌رفتم گفت که اون شب برگشته شهر و دیگه نمی‌تونه بیاد تا پانسیون و فردا صبح میاد منو می‌بینه، ولی خانواده‌اش منتظرم هستن. راهنماییم کرد که چطور از فرودگاه قاضی پاشا باید برم تا پانسیون که وسط جاده (بین قاضی پاشا و آنامور) بود.برخورد اولم با خانواده بولنت جالب بود. وقتی با مینی‌بوس به جایی رسیدیم که از قرار معلوم پانسیون بود، تقریبا همه چراغ‌ها خاموش بود و چند متر بالاتر یه خونه چراغش روشن بود. رفتم در زدم و یه خانومی در رو باز کرد. هیچ ایده‌ای نداشتم کیه و فقط خودم رو معرفی کردم. رفتم دیدم یه عده دور میز نشستن. کسی چندان انگلیسی بلد نبود و بیشتر از همه همون خانوم اولی که اسمش فتوش (Fatoş) بود و بعدا فهمیدم زن‌برادر بولنته، دست‌وپا شکسته باهام حرف زد. بعد متوجه شدم که دور اون میز، مادر و پدر بولنت، برادر کوچیکترش باریش (Barış) و خانومش و سه تا پسر‌هاش و دوتا خاله‌هاش با یه شوهرخاله‌اش بودن. چون ماه رمضون بود، معلوم بود تازه افطار کردن و شامشون رو خورده بودن، واسه همین همه مشغول چایی نوشیدن بودن ولی واسه من شام آوردن که یه جور خوراک بود. بیشتر از یک ساعت کنارشون نشستم، ولی خب فقط یه سری کلمات رو توی حرف‌هاشون می‌فهمیدم. آخری بلند شدم و گفتم خسته‌ام و فتوش من رو به اتاقم راهنمایی کرد.اتاق داوطلب‌ها داخل مجموعه پانسیون بود. بهم ملافه داد که روی تشک و بالشم بکشم. توی نگاه اول، از کهنه بودن همه چی جا خوردم.شب هم به قدری سرد بود که تا صبح با چند دست لباس عملا درست نخوابیدم. ولی صبح که بیدار شدم و تازه توی روشنایی تونستم ببینم چقدر اطرافم زیباست، کلا سختی دیشب فراموشم شد.قبل از ۸ از اتاق زدم بیرون و رفتم ببینم چی کار باید کنم. مادر بولنت توی رستوران (یا چایخونه) بود. سلام کردم. ولی از جمله دوم رو بلد نبودم ترکی بگم و اونم هیچی انگلیسی بلد نبود. با ایما و اشاره بهم فهموند که باید ظرف‌های داخل ماشین‌های ظرفشویی رو خالی کنم و سر جاشون بذارم. بعد هم میزها رو دستمال بکشم.کم‌کم سروکله مشتری‌هایی پیدا می‌شد که واسه صبحانه و به طور خاص، نون محلی معروف ترکیه یعنی گوزلمه (Gözleme) می‌اومدن و من گاهی سیب‌زمینی برای گوزلمه پوست می‌کندم یا گوجه و خیار واسه سالاد ریز می‌کردم. حسابی سرگرم سالاد بودم که یکی بهم سلام کرد. سرم رو که بالا آوردم فکر کردم باریش،‌ برادر بولنته. ولی تازه فهمیدم خودِ بولنته، عجیب شبیه هم بودن.نون محلی ترکیه، گوزلمه که خیلی پرطرفدار و خوشمزه استبولنت کنار زن و شوهری که از دوستاش بودن و شب قبل توی پانسیون بودن مشغول صبحانه شد. ازم پرسید صبحانه خوردم که گفتم نه و دعوتم کرد سر میزشون. اون زن و شوهر رفتن، و بعدش من و بولنت حین صبحانه بیشتر با هم آشنا شدیم.جالب بود که دوتامون مترجم بودیم. البته بولنت به جز انگلیسی، مجاری هم بلد بود. همسرش هم اهل مجارستان بود و دو تا بچه، یه پسر سه ساله و یه دختر سه ماهه داشتن و فهمیدم که کلا توی قاضی‌پاشا زندگی می‌کنن. بولنت قبلا معلم بود و حالا استعفا داده بود و چند روز توی هفته میومد پانسیون و هم به والدینش کمک می‌کرد، هم در حال ساخت یه مزرعه ارگانیک توی محوطه بود.بعد از صبحانه، من رو برد تا فضا رو نشونم بده و اینکه چه کارهایی باید انجام بدم. کار اصلی من آماده‌سازی اتاق‌ها بود. هر اتاقی که مهمونش می‌رفت، باید کل ملافه‌ها و حوله‌ها رو عوض می‌کردم، همه جا رو تمیز می‌کردم و اتاق آماده مهمون‌های بعدی می‌شد. هر روز به توالت‌های عمومی پایین ساختمون هم سرکشی می‌کردم و کل زباله‌ها رو هم خالی می‌کردم. بعدا که هوا یکم گرم‌تر میشد، به گلدون‌ها هم آب میدادم. یه کار هنری کاشی شکسته هم روی یکی از دیوارها بود که میتونستم توی اوقات فراغتم بشینم پاش و تکمیلش کنم. اینطور به نظر می‌رسید که روزی حداکثر ۲، ۳ ساعت کار داشته باشم.یکی از اتاق‌های پانسیون که وظیفه آماده‌سازیش با من بوداز روز دوم، تقریبا کل کار دستم اومده بود. هر روز حدود ۷ بیدار میشدم، ولی چون شب‌ها سرد بود، صبح‌ها کلی طول می‌کشید تا از زیر پتو دربیام. دیگه ۸ می‌رفتم داخل رستوران. اول ماشین‌های ظرفشویی رو خالی می‌کردم. بعد اگه ظرف کثیفی بود داخل ماشین می‌چیدم. میزها رو دستمال می‌کشیدم و بعد هم مشغول آماده‌کردن سالاد می‌شدم. معمولا یکی دو ساعت توی آشپزخونه کمک می‌کردم تا مادر بولنت یه گوزلمه برام آماده می‌کرد. بعد از صبحانه‌ام می‌رفتم سراغ اتاق‌هایی که خالی شده بودن و یکی دو ساعت هم اتاق‌ها رو آماده می‌کردم.همون شب دوم، یه توریست انگلیسی اومد که توی پانسیون بمونه و بولنت گفت فردا برم باهاش اطراف رو بچرخم. سه روز آینده که ناتان (توریست انگلیسی) اونجا بود، معمولا چند ساعتی با هم می‌رفتیم جاهای مختلف. اتفاقا بولنت و خانواده‌اش هم دو روز بعد اومدن که چند روزی پیش خانواده‌اش بمونن و من با زالان،‌ پسر سه‌زبانه‌شون آشنا شدم که اعجوبه‌ای بود.بعد از رفتن ناتان و برگشتن خانواده بولنت به قاضی‌پاشا، از بولنت اجازه مرخصی گرفتم تا برم آنتالیا یکی از دوستانم که از ایران میومد رو ببینم و بعد هم با هم بریم فتحیه. بدون هیچ حرفی قبول کرد و گفت هر چقدر می‌خوام می‌تونم برم مرخصی. داستان اون تجربه رو اینجا گفتم. سه روز بعد برگشتم و دوباره روال هر روزم رو پیش گرفتم.باریش (برادر بولنت) و خانواده‌اش چندتا خونه بالاتر توی کوه زندگی می‌کردن و تقریبا همیشه افطارها پیش ما بودن. گاهی واسه صبحانه یا ناهار هم می‌اومدن. ولی چون مادر و پدر بولنت روزه می‌گرفتن،‌ منم عادت کرده بودم وعده‌های اصلیم صبحانه و شام باشه. معمولا از ساعت ۱۲ ظهر هم تا حدود ۷ شب وقتم آزاد بود و کارهام رو توی اتاقم انجام می‌دادم.توی مدت ۱۸ روزی که اونجا بودم، داوطلب دیگه‌ای نیومد. روزهایی که بولنت نبود هم من عملا با هیچ کس حرف نمی‌زدم ولی حس و حال فضا انقدر خوب بود که این سکوت‌های طولانی حکم مدیتیشن رو برام داشت. محیطی که توش کار می‌کردم فوق‌العاده زیبا بود. از پنجره اتاقم دریای مدیترانه رو می‌دیدم و روبرو و پشت سر هم جنگل بود و مزارع موز و بادوم.غروب‌های شگفت‌انگیز دریای مدیترانهاین وسط‌ها کارهای متفرقه هم گاهی انجام می‌دادم. یه روز دو ساعت وقت گذاشتم و یه سبد موز رو پوست کندم یا یه روز دیگه کمک پدر بولنت کردم و دوتایی کلی کیوی پوست کندیم. وقت‌هایی هم که ماشین لباسشویی رو روشن می‌کردن،‌ وظیفه پهن کردن ملافه‌ها و بعد هم جمع‌کردنشون با من بود.یکی از دفعه‌های دیگه‌ای که بولنت و خانواده‌اش اومده بودن، خانومش ایوِت (Ivett) بهم گفت مادر بولنت خیلی ازم راضیه و حتی گفته کاش بهم پیشنهاد حقوق بدن که بمونم. خودم اصلا باورم نمیشد چون مادرش از اون آدم‌هایی بود که به ندرت لبخند روی لبش می‌اومد،‌ هر چند می‌دونستم قلبش خیلی مهربونه. و اتفاقا همون روز بهشون خبر دادم که یه کار داوطلبانه دیگه برام جور شده و به زودی باید برم. یکی دوباری که خانواده بولنت اومدن پانسیون، منم همراه خودشون بردن گردش و تفریح. یه بار رفتیم ساحل،‌ یه بار همراه با خاله‌اش رفتیم محلی که بولنت قصد داشت خونه آینده‌اش رو وسط جنگل بسازه. و تک‌تک این تجربه‌ها بی‌نظیر بودن.تمام مدت حضور من ماه رمضون بود و گاهی برای افطار می‌رفتیم مسجد روستا و مخصوصا اواخر حضورم همزمان با شب‌های قدر بود و دیگه هر شب مسجد بودیم. من صرفا از روی احترام همیشه دستمال سر می‌ذاشتم روی سرم و موهام رو می‌پوشوندم.روز آخری که قرار بود اونجا باشم،‌ بولنت هم اومد و ازش اجازه گرفتم که باهاش برگردم قاضی پاشا و خودش دعوتم کرد که برم پیش خانواده‌اش. موقع خداحافظی، مادرش خیلی با محبت بغلم کرد و یه شیشه مربا هم بهم داد. بعد دوتایی با بولنت سوار ماشینش شدیم و وقتی رسیدیم قاضی‌پاشا من رو داخل شهر گردوند و حتی یکی دوتا ساحل رو نشونم داد. بعد هم رسیدیم خونه و همگی نشستیم سر شام: اسپاگتی با ریحون و تن ماهی. آخر شب هم من عکس‌ و فیلم‌هایی که از پانسیون داشتم روی لپ‌تاپ ایوت ریختم و چون قرار بود صبح زود سوار اتوبوس بشم، با هم خداحافظی کردیم. یه خداحافظی احساسی، چون این آدم‌ها عجیب به دلم نشسته بودن و واقعا دوست داشتم بیشتر کنارشون باشم یا خیلی زود دوباره پیششون برگردم و جمله بولنت حسن ختام فوق‌العاده‌ای بود: یادت باشه که اینجا یه خونه دیگه داری و هر وقت بخوای می‌تونی برگردی...چند هفته بعد توی سایت Workaway از تجربه‌ام در کنار بولنت و خانواده‌اش نوشتم و اون هم متقابلا نظر مثبتش رو درباره‌ام نوشت. خوش‌شانس بودم که تجربه اولم خیلی خیلی خوب بود. اگر دوست دارید سفرها و تجربه‌های من رو دنبال کنید، می‌تونید به صفحه اینستاگرامم سر بزنید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 18:51:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سایت کار داوطلبانه در سفر (Workaway)</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-workaway-ay6s4hn42jue</link>
                <description>یکی از راه‌های سفر ارزون و بلندمدت توی دنیا، انجام کار داوطلبانه است. منظور از کار داوطلبانه به طور معمول انجام کاری در ازای جای خواب و غذاست و البته گاهی شرایط خاص و متفاوتی هم وجود داره.یکی از سایت‌های معتبر برای پیدا کردن کار داوطلبانه، وبسایت Workaway.info هست که بیست ساله داره به عنوان واسطه بین میزبان‌ها (ارائه‌دهنده‌های کار) و داوطلب‌ها (افراد جویای کار) خدمات ارائه می‌ده. با اینکه اگر همین الان به این سایت سر بزنید می‌تونید اطلاعات زیادی از جمله میزبان‌های مختلف توی هر منطقه، کاری که ارائه می‌دن و نظرات داوطلب‌ها درباره‌شون رو بخونید، برای برقراری ارتباط و درخواست کار،‌ حتما باید عضو سایت بشید و پروفایل بسازید و این عضویت پولیه.صفحه اول سایت Workawayنوع کارها و شرایطخیلی‌ها می‌پرسن منظور از کار داوطلبانه چیه و چه جور کارهایی میشه پیدا کرد. تنوع کارها زیاده، ولی عموما نیاز به تخصص ویژه‌ای ندارن و مهارت‌هایی هستن که تعداد زیادی از آدم‌ها می‌تونن انجام بدن، مثل کار خیریه، نگهداری از سالمند، باغبانی، مراقبت از حیوانات،‌ نگهداری از کودک، کمک توی کارهای خونه، پروژه‌های هنری، کمک توی پروژه‌های هنری، پخت و پز، مشارکت توی بخش گردشگری (کار توی  هاستل و اقامتگاه) و غیره.همونطور که گفتم در کل اساس این نوع کار، انجام یه خدمت در ازای جای خواب و غذاست، ولی گاهی یه میزبان بنا به دلایلی مثل سختی کار، یه حقوق حداقلی هم به داوطلب میده. و حتی برعکس، توی کارهایی مثل فعالیت داخل سازمان‌های غیرانتفاعی (NGO) حتی از داوطلب‌ها پول هم گرفته میشه،‌ چون منبع درآمدی برای تأمین نیازهاشون ندارن.چطور میزبان پیدا کنیم؟توی سایت قسمت «Find a host» برای پیدا کردن میزبانه و براساس شهر،‌ منطقه یا کشور میشه جستجو کرد. البته جستجوی پیشرفته‌ای هم داره که میشه فیلترهایی مثل نوع میزبان (خانواده، اجتماع، سازمان غیرانتفاعی، هاستل، مدرسه و....)، شرایط اقامت (تعداد داوطلبی که قبول می‌کنن، شرایط خاصی که دارن)، و نوع کار رو میشه به جستجو اضافه کرد.مثلا وقتی اسم کشور ترکیه رو توی کادر می‌نویسیم، لیستی از میزبان‌های موجود میاره که کافیه روی هر کدوم کلیک کنین تا جزئیات بیشتری رو بخونین.جستجوی میزبان براساس کشور یا شهرچه اطلاعاتی داخل صفحه میزبان هست؟برای نمونه،‌ صفحه یکی از میزبان‌ها رو باز کردم تا بهتر متوجه بشین که چه اطلاعاتی بهتون میده:نمونه صفحه میزبانبعد از تیتر و محل کار، اولین گزینه (Host rating) امتیاز میزبانه. دومی (Review) تعداد بازخوردهایی هست که داوطلب‌ها براش نوشتن. بعدش آخرین باری که توی سایت فعال بوده. چهارم، تعداد دوستانش توی فیسبوکه و دوتا گزینه بعدی به ترتیب میزان پاسخگوییش و میانگین مدت زمانیه که طول می‌کشه تا جواب بده.پایین‌تر توی صفحه، اطلاعات کامل میزبان رو می‌تونید ببینید، از جمله یه شرحی از کار و شرایط، نوع کمکی که می‌خواد و فرصت‌های موجود، زبان‌هایی که صحبت می‌کنه، امکاناتی که در اختیار داوطلب قرار می‌ده و شرایط خاصی که داره. توی قسمت پایین صفحه هم میشه یه سری عکس از میزبان و کارها دید و بازخوردهای داوطلب‌ها و نظر میزبان درباره‌شون رو خوند.پروفایل داوطلباگر جدی تصمیم دارین در طول سفر به خارج از ایران، کار داوطلبانه رو هم تجربه کنین باید توی سایت عضو بشین تا هم بتونین یه پروفایل برای خودتون بسازین، هم به میزبان‌ها پیام بدین (آخرین قیمتی که من بهمن ۱۴۰۰ داشتم، سالانه ۴۰ دلار بود).توی پروفایل یه سری اطلاعات درباره خودتون ارائه میدین. اهل کجا هستین، کجاها رفتین، کجا می‌خواین برین و چه زمانی، چه علایقی دارین و شرایطتون چیه.نمونه پروفایل داوطلبعضو شدم، بعدش چی؟بعد از اینکه میزبان مورد نظرتون رو پیدا کردین، بهش پیام میدین. نکته مهم اینه که اگر می‌خواین به چندتا میزبان همزمان پیام بدین، نباید پیام‌ها عین هم و کپی پیست باشن و ممکنه اینطوری سایت شما رو بلاک کنه. بهتره هر بار برای هر میزبان متنی یکم متفاوت بنویسین. مهمه که خودتون رو به درستی معرفی کنین و نشون بدین که چرا دوست دارین برای کار پیش میزبان برین و چرا اونا باید قبولتون کنن.حتی با اینکه توی صفحه میزبان‌ها مشخص شده که چه زمانی از سال جای خالی دارن، اصلا به این معنی نیست که با پیام به اولین میزبان، کار گیر میارین. مهمه که از قبل با میزبان‌ها ارتباط رو شروع کنین تا وقتی زمان سفرتون میرسه به مشکل نخورین. معمولا وقتی جواب اولیه مثبته، صحبت‌ها توی یه جای دیگه مثل واتس‌اپ ادامه پیدا می‌کنه.حرف آخر‌، چطور اعتماد کنم؟هیچ جا هیچ تضمینی وجود نداره که برای آدم اتفاق بدی نیفته، اما با رعایت یه سری اصول میشه ریسک رو به حداقل رسوند. سایت Workaway یکی از باسابقه‌ترین سایت‌هاست، در نتیجه همین گام اول مهمه که از کجا کار رو پیدا می‌کنیم. بعد هم میشه سراغ میزبان‌هایی رفت که قبلا حداقل چندتا داوطلب داشتن و از روی نظرات هم تا حدی میشه فهمید شرایط چطوره. اما به طور کلی، این مدل سفر همیشه با درصدی ریسک همراهه و مخصوصا چون عملا بین طرفین پولی ردوبدل نمیشه و قرارداد رسمی بینشون وجود نداره، هر لحظه ممکنه یکی از طرفین زیر قولش بزنه و همیشه باید انعطاف‌پذیری و برنامه‌های جایگزین داشت که به کلیت سفر ضربه نخوره.من تا الان از طریق این سایت، تجربه سه تا کار داوطلبانه، دوتا داخل ترکیه و یکی توی گرجستان رو داشتم و به زودی توی یه مطلب جداگانه از تجربه شخصیم میگم.یک سالی هست که سبک زندگی همواره در سفر رو برای خودم انتخاب کردم و دارم کم‌کم از تجربیاتم می‌گم. اگه دوست داشتین می‌تونین توی اینستاگرام من رو دنبال کنین.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 13:17:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه گشت‌وگذار در فِتحیه و اولودنیز (فروردین ۱۴۰۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%90%D8%AA%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B2-mkw3i6zkizhu</link>
                <description>(زمان این سفر یعنی آخر فروردین ۱۴۰۱، قیمت لیر حدود ۲۰۰۰ تومن و دلار حدود ۲۸۰۰۰ تومن بود)نقطه شروع سفر من و دوستم از آنتالیا بود. ترمینال آنتالیا نسبتا بزرگه ولی جوری نیست که توش گم بشی. جایی که اتوبوس‌ها مسافر رو پیاده می‌کنن مشخصه و قسمت‌های سوار شدن به اتوبوس/مینی‌بوس هم با یه سری شماره مشخصه. برای خرید بلیط، من از قبل نرم‌افزار obilet.com رو روی گوشیم داشتم، که مخصوص چک کردن و خرید بلیط اتوبوس، پرواز و کشتیه. زبانش ترکی هست ولی انقدر کار باهاش راحته که اصلا اذیت نمیشی. روی هر اتوبوس که بزنی نشون میده چند ساعت تو راهه و چندتا صندلیش پر شده. از روی این نرم‌افزار دیده بودم که هر نیم‌ساعت یا یه ساعت یه اتوبوس (یا مینی‌بوس) از آنتالیا به فتحیه میره و مدت زمان سفر هم ۳ ساعت و نیمه. ما حدود ۱۱:۴۰ به ترمینال رسیدیم، پس برای ساعت ۱۲ توی نرم‌افزار چک کردیم ببینیم کدوم تعاونی سرویس داره. اسم شرکت Bati Antalya بود که با پرس‌وجو بهمون گفتن کدوم سمت ترمینال باجه داره. برای خرید بلیط پاسپورتمون رو نشون دادیم، نفری ۱۰۰ لیر (۲۰۰ هزار تومن) نقدی پرداخت کردیم و اطلاعات خریدمون (و شماره صندلی‌هامون) به خط ترکیه من پیامک شد. بعد هم سوار شدیم و مینی‌بوس بدون تأخیر راه افتاد (حتی نصف ظرفیتش هم پر نشده بود).نمایی از نرم‌افزار Obilet.com برای خرید بلیط اتوبوس،‌ قطار و کشتیاز زیبایی‌های مسیر هر چی بگم کم گفتم. مخصوصا الان که هوا داره رو به گرما می‌ره و همه جا سبز شده. البته نوک کوه‌های بلند هم می‌شد برف دید. مینی‌بوس وسط راه برای ناهار نگه داشت (تجربه من طی چند باری که اتوبوس بین‌شهری سوار شدم، این بوده که همه‌شون حداقل یه بار رو نگه می‌دارن و کلاً بیشتر از ۱۵ دقیقه توقف ندارن). برای ناهار خوراک دل‌وجیگر مرغ و کوفته ترکی (همون شامی خودمون) و سیب‌زمینی گرفتیم که شد ۷۵ لیر.یکی از مهم‌ترین مسائل ما، رزرو هتل بود. توی گوگل مپ که سرچ می‌کردیم، کلی گزینه با قیمت‌هاشون میومد، اما مشکل اونجایی بود که می‌خواستی قیمت دقیق و وضعیت رزرو رو ببینی که سایت مهمی مثل Booking.com کار نمی‌کرد (به نظر می‌رسه این سایت دیگه ترکیه رو ساپورت نمی‌کنه!). بهترین محل برای اسکان، قسمت قدیمی شهر و نزدیک به اسکله است که تعدادی زیادی هم هتل داره. قیمت‌ها هم از شبی ۳۰۰ به بالا شروع می‌رشه. از یه هتل خیلی خوشمون اومد که نزدیک کوه بود، اما یه سایت گفته بود واسه اون شب پره. ولی ما تصمیم گرفتیم حضوری بریم چک کنیم تا مطمئن بشیم.بعد از اینکه رسیدیم فتحیه، تا هتل پیاده رفتیم که ۲۰ دقیقه بیشتر راه نبود. اونجا که رسیدیم هر چی گشتیم در ورودی رو پیدا نکردیم. من زنگ زدم و با مسئولش انگلیسی حرف زدم که گفت برای شب جای خالی داره و تا چند دقیقه دیگه میاد که اتاق رو بهمون نشون بده. اسم این هتل «خونه سنگی» (Stone Home) بود که نماش سنگ بود و داخلش تا حد زیادی با چوب ساخته شده بود. ما یه اتاق با آشپزخونه و بالکن اختصاصی گرفتیم، برای دو شب (هر شب ۳۵۰ لیر = ۷۰۰ هزار تومن). از نظر قیمت واقعا یکی از بهترین هتل‌ها بود و ظاهر و امکاناتش هم از نظر ما خیلی خوب بود. صاحب هتل هم بسیار خوش‌خورد بود. همونجا پول دو شب رو نقد دادیم (کلا توی ترکیه بهتره همیشه پول نقد زیادی داشته باشین. حتی وقتی کارت بانکی داری،‌ اکثر جاها به کار نمیاد و باز باید نقد حساب کنی).قسمت شهر قدیم فتحیهبعد از اینکه مستقر شدیم، راه افتادیم سمت اسکله. از خیابون‌هایی با ساختمون‌های قدیمی رد شدیم که بالکن‌هاشون چوبی بودن. بعد یه چرخی توی بازارشون زدیم که یه قسمتش خوراکی‌ها و ادویه‌جات رنگی و خوشگل ترک بود. بازار رو که رد کردیم، سر از اسکله درآوریم که سرتاسرش قایق‌های تفریحی لنگر انداخته بودن. قیمت این قایق‌ها رو نپرسیدیم،‌ ولی تورهای مختلفی دارن که مثلا یه روزه چندتا جزیره می‌برن. این رو بگم که امسال هوا داره دیرتر گرم میشه و هنوز آب و هوا برای ورزش‌های آبی و شنا مناسب نیست، در نتیجه هنوز فصل شلوغی نرسیده، البته که همین‌جوری هم همه جا پر از اروپاییه.ادویه‌فروشیبعد از گشت، یکی از رستوران‌های نزدیک اسکله (اسمش: Address) رو برای شام انتخاب کردیم که قیمت‌هاش به نسبت رستوران‌های معمولی بیشتر بود. اورفا کباب (شبیه کباب کوبیده) و پیده میکس سفارش دادیم، ولی از کیفیت غذا چندان راضی نبودیم و آخری باز هم باید پول نقد می‌دادیم! (۲۰۵ لیر = ۴۱۰ هزار تومن)اورفا کبابقصد ما این بود که فردا یک مسیر پیاده‌روی رو بریم و چون اتاقمون تجهیزات پخت‌وپز داشت، رفتیم یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای (میگروس) و برای صبحانه دو روز و ناهار فردا یکم خرید کردیم: تخم‌مرغ، نون، گوجه، پنیر، سوسیس، موز و توت‌فرنگی، آب و یکی دوتا تنقلات (مجموعا ۱۳۵ لیر = ۲۷۰ هزار تومن). بعد هم پیاده برگشتیم هتل.اسم شهر فتحیه در نزدیکی اسکلهصبح روز بعد رو با صبحانه جانانه سوسیس و تخم‌مرغ روی بالکن شروع کردیم. پیاده ۵ دقیقه‌ای رسیدیم به ایستگاه مینی‌بوس فتحیه که هر ده دقیقه برای اولودنیز سرویس داشت. یکم از مقصدمون بگم. اولودنیز، در واقع یه دهکده تو فاصله ۱۵ کیلومتری فتحیه و احتمالا معروف‌ترین سایت پاراگلایدر توی ترکیه است و علتش منظره بی‌نظیریه که آدم‌ها موقع فرود تجربه‌اش می‌کنن. معنی اولونیز چیه؟ دنیز (deniz) توی زبان ترکی یعنی دریا و اولو (ölü) یعنی مُرده، پس اولودنیز یعنی دریای مرده و علتش هم اینه که بخشی از آب دریا توی قسمتی جمع شده و حالت راکد داره و رنگش هم نسبت به قسمت‌های دیگه تیره‌تره. اما سمت دیگه که دقیقا جایی هست که پاراگلایدرها فرود میان، رنگ آب خاص و یه آبی روشنه که دلیلش اینه که به جای ماسه، ساحل و کف دریا سنگ‌ریزه‌های سفید هستن.منظره اولودنیز از مسیر لیکیانبرای مینی‌بوس نفری ۱۳ لیر (۲۶ هزار تومن) دادیم که کمتر از کرایه کامل بود، چون وسط راه پیاده می‌شدیم تا وارد مسیر پیاده‌روی معروف لیکیان (Lycian Way) بشیم. این مسیر که حدود ۵۰۰ کیلومتره، یکی از مسیرهای باستانی و معروف‌ترین مسیر پیاده‌روی توی ترکیه است و از شهر فتحیه شروع میشه و تا نزدیک‌های آنتالیا ادامه داره. البته ما عمدا از اولودنیز شروع کردیم چون قسمت اولش آسفالت بود و ما چون فقط چند ساعت فرصت داشتیم، ترجیح می‌دادیم قسمت‌های قشنگ‌ترش رو ببینیم.بعد از یه مسافت کوتاه، دیگه از هتل‌ها و دست‌سازه‌های انسانی دور میشی و می‌افتی تو طبیعت. این مسیر عملا کوهنوردیه و حداقل قسمت اولش کلا ارتفاع می‌گیری. به ما گفته بودن یه نقطه به اسم دره پروانه هست که خیلی قشنگه ولی واقعا دور بود و اصلا نمی‌رسیدیم بریم و برگردیم، چون دوست داشتیم سری هم به ساحل اولودنیز بزنیم. از ساعت ۱۱ تا ۲، حدود ۵.۵ کیلومتر از مسیر رو طی کردیم و تا ارتفاع ۹۰۰ متر بالا رفتیم. تمام این مدت منظره سمت راست،‌ دریا و ساحل زیبای اولودنیز بود و پاراگلایدرها بی‌وقفه از بالای سرمون رد می‌شدن و گاهی انقدر فاصله‌شون با ما کم بود که صدای حرف‌زدنشون با هم یا جیغ‌زدنشون هم می‌شنیدیم. من شخصا تمایلی به امتحان پاراگلایدر نداشتم، چون از اول هدفم از این سفر یه استراحت کوتاه بدون خرج‌های زیادی بزرگ بود؛ اما توی یکی دوتا سایت که چک کردم، قیمت روز تقریباً بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار (با دلار ۲۸ تومن میشه بین ۴.۲۰۰ تا ۵.۶۰۰ میلیون تومن) بود. ضمنا همون مسیر برای پرش، تله‌کابین هم داره که من قیمتش رو ندارم.بعد از ناهار که نون و پنیر و گوجه در دل طبیعت بود، همون مسیر رو برگشتیم و وقتی لب جاده رسیدیم، به جای اینکه مینی‌بوس سوار بشیم، حدود چهل دقیقه تا ساحل پیاده‌روی کردیم که البته شیبش خیلی تند بود.لب ساحل، با اینکه عملا کسی توی آب نبود، کلی پاراگلایدری می دیدی و به تماشا که می‌ایستادی هر چند دقیقه یه نفر فرود می‌اومد. جالب اینجا بود که انگار خیلی‌ها تک بود و چتربال خودشون رو داشتن، و تعداد آدم‌ها با مربیِ همراه، انگشت‌شمار بود. آب دریا برای اینکه پات رو توش بزنی اصلا سرد نبود،‌ ولی پابرهنه راه رفتن روی همون سنگ‌ریزه‌هایی که باعث قشنگی ساحل و دریا بودن، حسابی دردناک بود. ما امتداد ساحل رو گرفتیم تا اون قسمت دریای مرده رو هم ببینیم که در نوع خودش خیلی جذاب بود، چون هیچ موجی نداشت و آرامش عجیبی داشت، و البته همچنان شفاف بود. قصد داشتیم قایل پدالی سوار بشیم،‌ ولی انگار چند روز گذشته هوا خراب بود و هنوز اجازه نمی‌دادن کسی روی آب بره. دوتا قیمت هم درآوردم: قایق پدالی ساعتی ۲۰۰ لیر و پدل‌برد ساعتی ۱۰۰ لیر.ساحل زیبای اولودنیزقسمت دریای مردهبرگشتنی سوار همون مینی‌بوس‌هایی شدیم که صبح باهاشون اومده بودیم و این بار چون کل مسیر رو می‌رفتیم، نفری ۱۸ لیر (۳۶ هزار تومن) دادیم. برای شام دیگه خطای شب قبل رو مرتکب نشدیم و داخل خیابون‌هایی که یکم از اسکله فاصله داشتن گشتیم و رسیدیم به یه کافه‌رستوران فوق‌العاده جذاب (اسمش: Limon H2O) که منوی خیلی متنوعی داشت و قیمت‌هاش هم مناسب بود. ما دوتا غذای اصلی، اسکندرکباب با خلال سیب‌زمینی (خیلی شبیه بیف‌استراگانف بود فقط به جای سس، ماست داشت)، خوراک مرغ کاری و یه سالاد خوش‌رنگ‌ولعاب سفارش دادیم که مجموعا شد ۲۱۹ لیر (۴۳۸ هزار تومن). قیمت کل خیلی نزدیک به دیشب بود،‌ ولی سالاد خودش یه غذای کامل بود و کیفیت اصلا با شب قبل قابل‌مقایسه نبود، تازه تونستیم با کارت حساب کنیم :)اسکندر کباب با خلال سیب‌زمینینزدیک اسکله یه مغازه موتور برقی و اسکوتر و دوچرخه کرایه می‌داد و ما خیلی دوست داشتیم موتورش رو کرایه کنیم (نیم‌ساعت ۱۰۰ لیر = ۲۰۰ هزار تومن) ولی متأسفانه دیر رسیدیم و داشتن می‌بستن. دوباره یه ربع تا هتل پیاده‌روی کردیم و اون روز در نهایت چیزی بیش از ۲۵ کیلومتر راه رفتیم. سفر یک‌ونیم روزه من به فتحیه و اولودنیز، فردا صبح با جدا شدن از دوستم و برگشتن با مینی‌بوس به آنتالیا (با همون قیمت رفت، ۱۰۰ لیر = ۲۰۰ هزار تومن) به پایان رسید.بخوام جمع‌بندی کنم، سفر دونفره از آنتالیا به فتحیه و اولودنیز، تقریباً با کمترین هزینه‌های ممکن کلاً ۱۷۵۰ لیر (۳.۵ میلیون تومن) برامون دراومد، و البته ما برای هیچ تفریحی پول ندادیم و حتی یه وعده ناهار رو خیلی سبک خوردیم. ضمنا قطعا توی فصل شلوغی که از یکی دو هفته دیگه شروع میشه،‌ قیمت‌ها بالاتر هم میره.اگر دوست دارید عکس و فیلم‌های بیشتری از این سفر رو ببینید، می‌تونید به صفحه اینستاگرام من سر بزنید.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 18:51:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه سفر با اتوبوس از تهران به استانبول (اسفند ۱۴۰۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-rzc0mpi8djuo</link>
                <description>(زمان این سفر یعنی اسفند ۱۴۰۰، قیمت لیر نزدیک به ۲۰۰۰ تومن بود)از خیلی سال پیش از دوستانم شنیده بودم که میشه با اتوبوس به ترکیه رفت و برام جالب بود که یه مسیر خیلی طولانی رو بین دوتا کشور زمینی رد کنم. اینکه مسیر چقدر طولانیه رو دقیق نمی‌دونستم. توی جستجوهام توی سایت‌های مختلف دیده بودم که همه حدودی می‌گن بین ۳۵ تا ۴۰ ساعت، و بعدا فهمیدم چرا هیچ قطعیتی وجود نداره.از اواخر بهمن که تصمیمم برای رفتن به ترکیه قطعی شد، در حال بررسی بلیط‌ها بودم. خیلی‌ها از سایت علی‌بابا برای خرید بلیط استفاده می‌کنن، ولی من خیلی قبل‌تر از اینکه علی‌بابایی وجود داشته باشه، از سایت پایانه خرید می‌کردم (و البته اصلا سایتش کاربرپسند نیست، ولی من به رسم عادت باهاش خیلی راحتم). قیمت‌ها رو که نگاه می‌کردم همیشه ثابت بود، یک میلیون تومان. ولی از ۲۰ اسفند به بعد بلیطی برای خرید وجود نداشت، در نتیجه من هم همین تاریخ رو انتخاب کردم و بلیطم رو خریدم. حرکت از ترمینال غرب و ساعت همه اتوبوس‌ها هر روز ۹ صبح بود و چندتا شرکت مختلف وجود داشتن که من همین‌طوری شانسی شرکت گیتی‌پیما رو انتخاب کردم. برای تاریخی که من بلیط اتوبوس خریدم، قیمت بلیط هواپیما از ۳.۲۰۰ شروع میشد و بالا می‌رفت.دو روز قبل از زمان سفر، برف بی‌سابقه‌ای توی ترکیه و به طور خاص در استانبول بارید و تمام پروازها کنسل شد و حتی احتمالش می‌رفت که رفت‌وآمد اتوبوس‌ها هم با اختلال همراه باشه، اما من تا شب قبل از رفتن، سه بار با شرکت گیتی‌پیما تماس گرفتم و هر بار گفتند که هیچ مشکلی وجود نداره. فقط آخرین بار گفتن که باید نیم ساعت قبل از حرکت اونجا باشم.تا همون حدودای بهمن و اسفند، تست کرونا (PCR) برای همه جور سفری الزامی بود، اما یکی دو هفته قبل از موعد سفر من، ترکیه اعلام کرد که برای ورود از مرزهای زمینی، نیازی به این تست نیست و کلا قوانینش حتی درباره استفاده از ماسک هم در کل کشور خیلی راحت‌تر شد (قبلا یه چیزی به اسم HES هم می‌خواستن انگار).صبح روز جمعه، ۲۰ اسفند، ساعت ۸:۲۰ ترمینال غرب بودم. رفتم سراغ گیتی‌پیما، ازم پاسپورتم رو خواستن و بعد بلیطم رو صادر کردن. ازشون پرسیدم کِی میرسیم، گفتن فردا شب. کوله‌ام رو دادم که توی قسمت بار بذارن که با ماژیک شماره پاسپورتم رو روی کاورش نوشتن.اتوبوس معمولی‌تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم. آدم فکر می‌کنه اتوبوس وی‌آی‌پی حداقل برای سفر خارجی و برای یه مدت خیلی طولانی باید حسابی مجهز باشه، اما این اتوبوس حتی ال‌سی‌دی اختصاصی که الان خیلی از اتوبوس‌ها دارن رو هم نداشت. موقع خرید بلیط دیده بودم که اتوبوس شارژر اختصاصی داره و بعد متوجه شدم، منظورش دوتا دونه یواس‌بی کوچولو روی دسته صندلیه که برای بعضی‌ها انگار حتی کار نمی‌کرد، ولی خوشبختانه برای من سالم بود. (یه احتمال هم می‌دادم که اتوبوس وای‌فای داشته باشه که نداشت و توی راه راننده به یکی از مسافرها گفت درخواستش رو دادن به شرکت، ولی هنوز تأمین نکرده). پذیرایی هم در حد همون اتوبوس‌های معمولی بود، دو سه تا دونه کیک و شکلات و آب معدنی لیوانی که انگار میشد چند بار هم درخواست کرد.اتوبوس تهران به استانبول - شرکت گیتی‌پیمامن یه تک‌صندلی وسط‌های اتوبوس گرفته بودم. اصلا خوشحال نبودم که می‌دیدم یه دونه بچه سه چهار ساله توی اتوبوس و دقیقا ردیف کناری من هست! برام جالب بود ببینم چه تیپ آدم‌هایی با اتوبوس میرن ترکیه و می‌دیدم ظاهر اکثر آدم‌ها معمولی (در حد طبقه متوسط جامعه) و گاهی رو به پایین بود. همون خانواده‌ای که بچه کوچیک داشتن و بعدا فهمیدم ترکمن هستن، اصلا بهشون نمیخورد واسه تفریح برن ترکیه و باز بعدا فهمیدم کارشون جابجایی جنسه. واقعیتش اینه که خیلی حس جالبی پیدا نکردم از دیدن همسفرهام و یه جورایی حس کردم یا باید اهل جابجایی کالا (یا حتی بهتره برای بعضی‌هاشون بگیم قاچاقچی) باشی یا مثلا خیلی دو سه میلیون اضافه‌تر دادنه (یا وقتی خانواده‌ای و این اختلاف میشه نزدیک ۱۰ میلیون) برات سخت باشه که اتوبوس رو انتخاب کنی. برای من بیشتر از هر چیزی ماجراجویی و کنجکاوی بود و حس نمی‌کردم آدم دیگه‌ای تو این جمع با همچین دلیلی اینطوری سفر کنه.ساعت ۹ شده بود ولی دوتا از مسافرها نیومده بودن! بالاخره ۹:۳۰ راه افتادیم. توی سفرهای داخلی خیلی کم دیده بودم اتوبوس‌ها تأخیر داشته باشن، بعد اینجا برای سفر خارجی یه نفر انقدر دیر کرده بود! مسیر حرکت از قزوین و زنجان و تبریز بود و قرار بود از مرز بازرگان خارج بشیم. یه بار نزدیکای زنجان و دفعه بعد، حوالی تبریز اتوبوس برای غذا و استراحت نگه داشت. نزدیکای ۱۰ شب رسیدیم به سه‌راهی خوی، جایی که من اصلا نمی‌دونستم چه خبره. اونجا همه پاسپورت‌ها رو گرفتن، بعد اول نیروی انتظامی به طور تصادفی چند نفر رو انتخاب کرد تا با کل وسایلشون برن و چک بشن. بعد نوبت اطلاعات رسید که تعداد بیشتری رو چک می‌کرد، البته فقط در حد اینکه چندتا سوال بپرسه و با وسایل کاری نداشت. منم جزو اونایی بودم که اطلاعات صدام زد. پرسیدن هدفت از سفر چیه و بابات چه کاره است! :|غروب در حوالی تبریزهمین بازرسی‌ها نزدیک یکی دو ساعت طول کشید. ساعت از ۱۲:۳۰ نصف شب گذشته بود که رسیدیم لب مرز. اونجا همه رو با وسایلشون پیاده کردن تا آدما از گیت رد بشن و اتوبوس هم جداگانه بازرسی بشه. توی سالن ورودی همه به جنب‌وجوش افتادن که عوارض خروج از کشور رو با دستگاه‌های عابر بانک پرداخت کنن (من ترجیح دادم یه روز قبل اینترنتی پرداخت کنم و رسیدش رو توی گوشیم داشتم). بعد هم صف کشیدیم تا مأمورها درها رو باز کنن. باز اینجا از اونجاهایی بود که بهم حس بدی منتقل شد. آدم‌ها تمام فکر و ذکرشون رد کردن وسایلشون (و مهم‌تر از همه سیگار!) بود و من فقط بی‌خیال نگاه می‌کردم.بعد از نیم ساعت در باز شد. من جزو اولین‌ها بودم. وسایلم رو گذاشتم توی دستگاه و خودم رد شدم. از همون چندتا چمدونی که جلوتر از من بودن به یکی دوتاشون گیر دادن که باید باز بشن، ولی من بدون مشکل رد شدم. رسیدم به پلیس ایران که مهر خروج بزنه و بعد پلیس ترکیه مهر ورود بزنه و آخری هم باز رد کردن وسایل از دستگاه که در واقع داخل خاک ترکیه است. کل این قسمت شاید نیم ساعت هم طول نکشید. رسیدم به یه سالن کوچیک که هنوز خلوت بود. هر گوشه وسیله‌ای بود و کلی پسر ترک جوون. یه گوشه رو انتخاب کردم و وسایلم رو گذاشتم. به مرور مسافرهای دیگه هم رسیدن. همزمان دو سه تا اتوبوس با هم بودیم، فقط یکم زمان‌های رسیدنمون با هم فرق داشت. از یه جا شنیدم که اگه اتوبوس تا دو سه ساعت دیگه بیاد خیلی خوبه!هوا ناجوانمردانه سرد بود! من که ترجیح می‌دادم خیلی توی فضای خفه نباشم، نزدیک در بودم ولی رفت‌وآمد خیلی خیلی زیاد بود و در تقریبا همش باز بود و سوز سرما میومد داخل، بیرون هم داشت برف می‌بارید. هیچ جای نشستنی وجود نداشت. سالن هم انقدر شلوغ شده بود که دیگه خیلی جایی برای جابجایی هم نبود. کنار وسایل‌هام ایستادم و توی گوشیم مشغول کتاب خوندن شدم. یه جا تصمیم گرفتم برم دستشویی که بهم گفتن طبقه زیرزمینه، ولی وقتی محیطش رو دیدم کلا پشیمون شدم و برگشتم. انقدر وایستاده بودم که پاهام درد گرفته بودم. آخرش پلاستیک صندل‌هام رو درآوردم و رو زمین، روشون نشستم. بیشتر از همه دست‌هام سرد بودن. بعدش شدیدا خوابم گرفت. تو همون چند ساعت بارها به خودم فحش دادم که چرا این مدلی سفر کردم! آخرش تصمیم گرفتم چشم‌هام رو روی هم بذارم تا شاید چند لحظه خوابم ببره. میدونستم اتوبوس که برسه، انقدر سروصدا میشه که بیدار می‌شم. ساعت نزدیکای ۵ صبح بود که بالاخره صدا زدن گیتی‌پیما! وسایلمون رو سروسامون دادیم و تقریبا همه از خستگی بیهوش شدیم!حول‌وحوش ساعت ۷ و ۸ صبح از خواب بیدار شدم. پرده رو که کنار زدم با سفیدی مطلق مواجه شدم. همه جا برف نشسته بود و ما داشتیم تو جاده‌های ترکیه پیش می‌رفتیم. از دیدن مناظر انقدر لذت بردم که تمام سختی‌های شب گذشته یادم رفت :)۹ صبح یه جا برای صبحانه ایستادیم. از قبل شنیده بودم دستشویی توی ترکیه پولیه. اونجا یه پیرمرد ازمون ۱.۵ لیر خواست، ولی کسی پول خرد نداست (من از ایران ۴۰۰ لیر همراهم داشتم ولی دوتا ۲۰۰ لیری بود). جالبه که پول ایران رو قبول می‌کرد و نفری یه ۵ تومنی بهش دادیم. دستشویی‌ها شکل ایرانی بود و شلنگ هم داشت، هر چند همه شلنگ‌ها رو زمین افتاده بودن. ولی برای اول کار خوب بود :))اولین توقف در ترکیه برای صبحانهمن ترجیح می‌دادم تا جایی که میشه چیزی نخرم و از ذخایر خوراکیم که از ایران مونده بود بخورم. یکم که توی جاده پیش رفتیم، به یه ایست بازرسی رسیدیم. وحشتناک سختگیر بودن و همه چیز و همه جا رو گشتن. من که به قسمت بار دید نداشتم، ولی آدم‌ها میگفتن همه چی رو دارن میریزن پایین و باز می‌کنن. کاری هم از دست کسی برنمیومد و هیچ کس اجازه دخالت نداشت، پس من به کارهای خودم مشغول شدم. مأمورهاشون داخل اتوبوس هم اومدن و تصادفی یه سری کوله و کیف هم چک کردن. حتی با آچار برقی، دسته یه صندلی رو باز کردن که مطمئن بشن چیزی داخلش جاساز نشده!اینم بگم که من از ایران یه سیم کارت ایرانسل همراهم داشتم و از قبل رومینگش رو فعال کرده بودم و بسته اینترنت خریده بودم، در نتیجه خیلی حوصله‌ام سر نمی‌رفت (یک هفته، ۳۰۰ مگ، ۱۵۰ هزار تومان).همین بازرسی حداقل یک ساعت طول کشید. ظهر جای دیگه‌ای ایستادیم و اینبار ورودی دستشویی ۳ لیر بود. من با پررویی ۲۰۰ لیری رو جلوی پسره گذاشتم و قبول نکرد. در نتیجه بدون پرداخت هزینه رفتم دستشویی. اینجا دیگه به پارچ‌های معروف توی دستشویی‌های ترکیه برخوردم! بازم بهتر از هیچی بودن واقعا.توقف بعدی برای شام بود. اینجا دستشویی یه لیر بود و خب دیگه هیچ خبری از آب نبود! عذاب واقعی اینجا بود، ولی من با تجربه‌ای که از سفرهای خارجیم داشتم، همیشه انواع دستمال خشک و مرطوب و یه بطری آب کوچولو همراهمه. با توجه به اینکه به نظر می‌رسید همچنان قراره به این زودی نرسیم، رفتم سوپرمارکت و چندتا خرید کردم. یه آبمیوه، یه چیپس، یه چوب‌شور، یه شکلات و یه بسته بیسکوییت که شد ۳۶ لیر (حدود ۷۰ تومن).مسیری که می‌رفتیم یک‌دست سفید بود و گاهی از روستاهای کوچیکی رد می‌شدیم. برام جالب بود که معماری انقدر متفاوت بود که کاملا مشخص بود داخل ایران نیستی. مقصد نهایی اتوبوس استانبول بود، ولی چون نصف مسافرها می‌رفتنن آنکارا، باید مسیر رو دورتر می‌کرد تا اونا رو آنکارا پیاده کنه. بین ۱۲ و ۱ شب آنکارا بودیم. از آنکارا تا استانبول هم حداقل ۵، ۶ ساعتی راه داشتیم. سه صبح یه بار دیگه یه توقف کوتاه داشتیم، دستشویی پولی نبود ولی آب و پارچ داشت خوشبختانه. راننده گفت تا ۲، ۳ ساعت دیگه می‌رسیم.تقریبا ۶ صبح وارد استانبول شدیم و از قبل پرسیده بودم که قراره کدوم پایانه پیاده بشیم (آکسارای). سفر ۴۵ ساعته ما بالاخره به پایان رسید. استانبول حسابی سفیدپوش بود و حتی همون موقع داشت برف میومد. پایانه اصلا شبیه به ترمینال‌های ما نبود و قشنگ انگار کنار یه خیابون پیاده‌ات کردن. وقتی رفتم کوله‌ام رو بردارم، دیدم کاورش روش نیست و کل وسایل جیب‌های کنارش هم بیرون ریخته بود و مهم‌تر از همه، کیف دوربین عکاسیم که داخل (و وسط) کوله گذاشته بودم،‌ بیرون بود. متأسفانه توی همون بازرسی ترکیه انگار کوله منم خالی کرده بودن. سریع وسایل رو جمع کردم و کاور کوله رو کشیدم و با آدرس دقیقی که داشتم که چطور باید خودم رو به خونه دوست برسونم، به سمت ایستگاه تراموا راه افتادم.پایانه آکسارای در استانبولاگه بخوام از این تجربه نتیجه‌گیری کنم، باید بگم برآیندش خوب بود. همین که من یه سری چیزها از جمله معطلی توی مرز بازرگان رو نمی‌دونستم، کارم رو سخت کرده بود، یا شاید همین مسیر اگه فقط برف نبود، حتی خیلی قشنگ‌تر هم میشد، ولی به یک بار امتحانش می‌ارزید. این مدل سفر برای اینکه ساعت‌ها بشینی با خودت فکر کنی عالیه! و البته عذاب گریه‌های مداوم یه بچه یا سروصدای آدم‌ها که با بلندترین صدای ممکن با هم حرف می‌زدن گاهی واقعا اذیت‌کننده است. همین تجربه باعث شد دید بهتری به خیلی چیزها پیدا کنم، هر چند مطمئن نیستم که برگشت رو دوباره بخوام با اتوبوس بیام! :)این روزها توی اینستاگرام دارم از تجربه اولین حضورم در استانبول میگم، می‌تونید اونجا دنبالم کنید:https://instagram.com/mitra.daneshvar/</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 14:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار داوطلبانه در اقامتگاه بومگردی - گیلان (مرداد ۱۴۰۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%88%D9%85%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-xqji82eh1fu2</link>
                <description>دو سال پیش یکی از دوستان راهنماییم کرد که اگر زمانی بخوام سفر خیلی ارزونی به کشورهای دیگه داشته باشم، یه راه‌حلش کار داوطلبانه‌ایه که در ازاش مثلا اقامت و غذا رایگان در اختیارم قرار بگیره. همون دوست صفحهٔ اینستاگرام ایرانوالنتیرینگ رو بهم معرفی کرد که کارهای مشابهی رو توی ایران تبلیغ می‌کرد. امسال تابستون که می‌خواستم دنبال تجربه‌های جدید برم، یاد این صفحه افتادم و تصمیم گرفتم چندتا سفر با همین قصد برنامه‌ریزی کنم.اول یکم از صفحه ایرانوالتیرینیگ بگم که پست‌هاش معمولا یا کاور زرد دارن یا زرشکی. زرد برای ارائه کار داوطلبانه است و زرشکی تجربه داوطلب از کار. من برای انتخاب کار به چندتا نکته توجه می‌کردم: تجربه داوطلب‌های قبلی، نوع کار و مهارت‌های لازم، محل جغرافیایی کار و شرایط کلی. با بررسی‌هایی که انجام دادم بهترین گزینه برام کار توی اقامتگاه‌های بومگردی شمال بود (مرداد ۱۴۰۰)، ولی با چندتا تماس متوجه شدم که کار اصلا راحت جور نمیشه. مخصوصا که تابستون بود و خیلی‌ها ظرفیتشون تکمیل. بالاخره قرعه به نام اقامتگاه بومگردی پیله بابا افتاد. توی واتس‌اپ پیام دادم، باهام تماس گرفتن و شرایط رو توضیح دادن و من هم عکسی از کارت ملیم فرستادم که رفتنم قطعی بشه.صفحه اینستاگرام ایرانوالنتیرینگحداقل زمان حضور یک هفته بود و با توجه به حجم بالای درخواست‌ها، تا اطلاع ثانوی امکان موندن بیشتر از این مدت نبود. نوع کار هم کمک در پذیرایی و امور آشپزخونه بود که حدود ۴ الی ۵ ساعت در روز می‌شد. محل اقامتگاه هم روستای کچا از توابع شهر سراوان در استان گیلان بود.شنبه صبح زود رسیدم سراوان. از قبل برام شماره آژانس فرستاده بودن و با یه تماس خیلی زود یه راننده اومد دنبالم. قبل از ۸ اقامتگاه بودم، ولی ظاهرا هنوز کسی بیدار نبود. یکم از مناظر زیبای اونجا لذت بردم تا بالاخره در باز شد و با یاسمین آشنا شدم. یاسمین، داوطلبی بود که چند وقت قبل یه هفته مونده بود، ولی در پایان هفته، صحبت‌ و توافق کرده بودن که حداقل یک ماه بمونه. سمیه و سحر از بچه‌های ثابت پیله‌بابا بودن که مخصوصا آخر هفته‌ها حضور داشتن. ایمان هم یکی دیگه از نیروهای ثابت بود. همزمان با ورود من، شقایق، داوطلب قبلی داشت می‌رفت و همراهش آرمین، داوطلبی که قرار بود سه ماه تابستون اینجا باشه هم به مرخصی رفت. یک داوطلب دیگه هم باید در کنار من می‌بود که اصلا نیومد. طی روزهای آینده با آقای یداللهی مدیر پیله‌بابا آشنا شدم و آخر هفته، ساناز، یکی دیگه از بچه‌های ثابت پیله‌بابا رو دیدم.از بعد صبحانه کمک به بچه‌ها رو شروع کردم. اینجا کار اصلی از صبحانه تا ناهار بود که فاصله زمانی کمی با هم داشتن و چون صبحانه مفصل بود، ظرف‌های شستنیش هم کم نبود. کار اصلی من کمک در آماده‌سازی و چیدن سفره‌های صبحانه، ناهار و شام بود و بعد هم جمع کردن سفره و شستن ظروف.اگر کسی علاقه داشت می‌تونست موقع آشپزی کنار بچه‌ها باشه و غذاهای گیلکی یاد بگیره که من خیلی علاقه نداشتم. ولی مثلا طی مدتی که من در پیله‌بابا بودم، دوبار بادمجون کبابی برای میرزاقاسمی آماده کردیم.اقامتگاه پیله‌بابا شناخته شده است و توی یک هفته‌ای که حضور داشتم، تقریبا هیچ وقت اتاق خالی نداشت (در حالی که در اوج محدودیت‌های منع تردد به خاطر کرونا بودیم). در نتیجه، یکی دیگه از کارهای ما بعد از تخلیه هر اتاق، نظافت و آماده‌سازیش برای مهمون‌های بعدی بود. اتاق رو جارو می‌زدیم و همه چیز، مخصوصا رختخواب‌ها رو مرتب می‌کردیم.با توجه به اینکه در زمان حضور من، یکم کمبود نیرو وجود داشت، حجم کارها زیاد بود، ولی معمولا بعدازظهرها تا وقت شام آزاد بودیم. این بخش محبوب من تو روز بود که توی فضای زیبای اونجا، دور میز چوبی با صندلی‌هایی که کنده‌های درخت بودن می‌نشستیم و در کنار مهمون‌ها چایی می‌خوردیم و معاشرت می‌کردیم.توی همین معاشرت‌ها من با دوتا هیچ‌هایکر خوش‌انرژی، مهرشید و رهی آشنا شدم. همین‌طور مریم، مشتری ثابت اقامتگاه که طبیعت‌گرد و روانشناس بود و عاشق رقص سماع. چند شبی هم میزبان یه آدم معروف بودیم: هومن شاهی (گامنو). در خلال هم‌صحبتی‌ها با مهمون‌ها کلی اطلاعات با هم ردوبدل می‌کردیم و چیزهای جدیدی یاد می‌گرفتیم.اطراف اقامتگاه هم واقعا زیبا بود، یه رودخونه پایین اقامتگاه بود و با چند قدم دور شدن از اونجا، وارد جنگل می‌شدی. در واقع اینجا جزو آخرین خونه‌های مسیر بود و بعدش دیگه فقط جنگل بود.دوتا تفریح جذاب برای من، صبح‌ها باز کردن در لونه اردک‌ها و مرغ و خروس‌ها بود و عصرها، سرکشی به لونه مرغ‌ها برای جمع کردن تخم مرغ.محل اقامت من اتاقی بود که فقط خودم داخلش بودم. وعده‌های غذایی هم یا مشابه غذایی بود که به مهمون‌ها داده می‌شد یا برای خودمون غذای جداگانه درست می‌کردن. یه نکته مهم این بود که اینجا آنتن موبایل خیلی ضعیف بود و به‌سختی فقط در یه سری نقاط خاص اینترنت داشتیم. با اینکه من توی مرداد اینجا بودم، هوا خیلی مطبوع بود و اکثر روزها یه نم بارون می‌زد.در مجموع، این یه تجربه دلپذیر برام بود، با کلی آدم جدید آشنا شدم و متوجه نکات ریزی توی گردوندن یه اقامتگاه بومگردی شدم که وقتی مسافر و مهمون بودم، اصلاً به چشمم نیومده بودن.</description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 12:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه طلاق توافقی با وکیل (تیر ۱۴۰۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@mitra.daneshvar/%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-tjhl6juvlvjg</link>
                <description> روزی که تصمیم گرفتیم رسماً از هم جدا بشیم (تیر ۱۴۰۰)، با دوتا از دوستانمون که وکیل بودن مشورت کردیم و متوجه شدیم اگر خودمون بخوایم اقدام کنیم، پروسه خیلی طولانیه (حداقل ۴ یا ۵ ماه) و مخصوصا باید به یه سری جلسات مشاورهٔ اجباری بریم. در نتیجه، تصمیم گرفتیم هزینه کنیم و کار رو با وکیل پیش ببریم. برای اینکه مدت زمان و هزینه رو دربیاریم، من توی گوگل مؤسسات حقوقی رو جستجو کردم و با چندتاشون تماس گرفتم. جواب‌ها تقریبا مشابه بود:‌ بین ۷.۵ تا ۱۰ میلیون هزینه و انجام کار طی ۲۰ روز. در نتیجه ما «مؤسسه حقوقی وکلای دادگستر پاسارگاد» رو انتخاب کردیم. برای دو روز بعد وقت گرفتیم و با شناسنامه‌هامون و عقدنامه رفتیم اونجا. یه وکیل باهامون صحبت کرد و قرارداد رو نوشت. با توجه به اینکه قضیه مهریه مطرح نبود و سر همه چیز توافق داشتیم، پروسه سریع به جریان می‌افتاد. بعد از امضای قرارداد، مبلغ ۷ میلیون و ۵۰۰ رو همونجا کارت کشیدیم. مدارکمون رو هم تحویل دادیم و به ما گفتن پروسه کلا ۲۰ روز (یا دقیق‌تر ۱۵ روز کاری) طول می‌کشه. کاری که باید انجام می‌دادیم، ثبت‌نام در سامانه ثنا (سامانه احراز هویت قوه قضاییه) بود که اول فکر کردیم باید به دفاتر خدمات الکترونیک قضایی مراجعه کنیم، ولی دیدیم امکان ثبت‌نام آنلاین هم وجود داره. بعد از ثبت‌نام، یه رمز برای هر کدوممون اومد که باید به وکیلمون می‌دادیم. مجسمه بانوی عدالت در دفتر وکیلالبته اواخر پروسه، یه کار دیگه هم باید از طرف زن انجام بشه. یه روز وکیلم از دادگاه تماس گرفت که باید برم اونجا و تست بارداری بدم. منم همون روز رفتم دادگاه خانواده سمت تهرانپارس، یه فیش ۵۰ تومن بابت آزمایش پرداخت کردم، آزمایش خون دادم و طی نیم ساعت جوابش هم اومد. چند روز بعد هم از مؤسسه تماس گرفتن که کار قانونی تموم شه و دیگه باید بریم محضر. البته گفتن با پرداخت هزینه حتی میشه وکلا از طرف ما قسمت محضر رو هم انجام بدن. من با چندتا دفتر طلاق تماس گرفتم و دیدم ارسال مدارک و نوبت گرفتن ازشون کم طول نمی‌کشه و هزینه‌اش هم چندان کمتر نبود. پس همون روز به وکلا گفتیم کار محضر رو هم انجام بدن و با هزینهٔ ۲ میلیون و ۵۰۰ همون روز عصر ما رسما از هم جدا شدیم. بعد هم مدارک رو برامون ارسال کردن. در مجموع کل کار ما ۱۰ روزی کاری طول کشید و کلاً ۱۰ میلیون هزینه کردیم. </description>
                <category>میترا دانشور</category>
                <author>میترا دانشور</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 19:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>