<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد جواد نوری اقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mj.noori_aghdam</link>
        <description>دانش آموز علوم انسانی، دوستدار دانش فلسفه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:50:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2669605/avatar/COeB94.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد جواد نوری اقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@mj.noori_aghdam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم &quot;فانی و الکساندر&quot; اثر برگمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mj.noori_aghdam/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-yizv9puuw0yw</link>
                <description> &quot;فانی و الکساندر&quot;... در واقع الکساندر و فانی اما نامردی است بیش از حد واقع بین شده و فقط الکساندر را ببینیم، فانی هم عزیز و دوست داشتنی است. شروع فیلم بسیار عالی با الکساندر(بازی درجه یک) آغاز می‌شود. برگمان از ابتدا تکلیف ما را مشخص می‌کند. این پسر کنجکاو و باهوش که از ابتدا مشتاق خوشبختی و رستگاری‌اش بودم مرا کشاند تا برای دیدن سرنوشتش پای فیلم بنشینم. خانه با وجود بزرگی، تجملی و اشراف بودنش اصلا سرد و بی روح نیست. مادربزرگ خانه را زنده نگه می‌دارید. خاطراتش در عمق خودش هر آن بر دیدگان ما قابل رویت است.در تئاتر اجرای بسیار دلپذیری را شاهدیم(با وجود تفاوت فرهنگی). در پایان با گنج لطیفی آشنا می‌شویم، پدر الکساندر. مردی که در تئاتر آمده تا سختی(متضاد لطافت) جهان بزرگ را برای خود و دیگران فراموش سازد. علّت غایی‌اش چیزی نیست جر عشق. عشقت رِسَد به فریاد، اَر تو به سانِ حافظ، قرآن زِ بَر بخوانی، در چارده روایت. مشتاق بودم بیشتر با او آشنا شوم و هنوز در سوگ یکی از دوستان ملاقات نکرده‌‌ام هستم.میهمانی خانوادگی بسیار گرم و دوست داشتنی بود. مخصوصا قسمت قطار بازی و خوشحالی آلکساندر حین دویدن. بالِش بازی بچه‌ها در اتاق هم خوب بود. با دختر خدمتکار آشنایی بسیار کودکانه قشنگی بود.چقدر همسر عموی فقیر الکساندر شریف بود. خدا بیامرزتش. مرد به استیصال رسیده و بازگشت به زندگی با کمال تاسف برایش ناممکن است. احتمالا اهل میخوارگی یا قمار بوده.سر صحنه تمرین آلکساندر(برتیل گُو) بازی فوق العاده‌ای دارد. پدر می‌میرد. برگمان  در نمایش توهم حضور پدر در ذهن الکساندر بی‌نظیر عمل می‌کند. مخصوصا یکی از دفعات دوربین روی پدر به نرمی زوم می‌شود که شاهکار است.همینجا بگویم میزانسن و حرکت دوربین و جاگیری آن نسبت به شخصیت ها عالی، به قدری مثال زیاده که میتوانم بگویم کل فیلم! یکی از حسرت های زندگی‌ام این است که تنها چند دقیقه بیشتر او را در فیلم می‌دیدم. اگر در فرهنگسرای وِلا(شهرری) اجرا می‌کرد که چه بهتر!از همان ابتدا معلوم است که کشیش قصدِ دل ربایی و ازدواج با امیلی را دارد. بازی این بازیگر فوق العاده است. من از او متنفرم که باعث بی‌دینی و وحشت الکساندر شد. حتی اگر او روزی کشیش کشیش را از یاد بَرَد من هرگز فراموش نخواهم کرد. واقعا برایم سوال شد که چگونه اینان امانیسم را ترجیح ندادند؟!خوبی فیلم اینجاست که قصد پیش بینی نداریم. آنقدر جذاب است که صرفا ما با داستان همراه می‌شویم. جایی که کشیش می‌گوید &quot;تمام تعلقات را رها کن&quot; از خانه گرم امیلی به خانه‌ای سرد، بی خدا،بی هدف و بی روح می‌رسیم. مرد یهودی به موقع از راه می‌رسد و بچه ها ها را نجات می‌دهد. با اسماعیل نتوانستم رابطه برقرار کنم حتّی بنظرم اضافی بود.فیلم در عین اینکه ۳ساعت است ابدا حس زیادی بودن محتوا به معنای منفی نمی‌دهد. با اینکه از سطحی بودن هالیوود عاری است اما بسیار سرگرم کننده است. بر خلاف مهر هفتم و توت فرنگی های وحشی سرد نیست. رویا در این فیلم بسیار خوب درآمده و اصلا حس آزمودن تئوری های روانکاوی را نداریم و به کل این دانش را از یاد می‌بریم یا برایمان پررنگ نیست.تقابل کشیش و بازیگر تئاتر در مهر هفتم به شکل قرون وسطایی به تصویر کشیده شده است. برگپان به خدا ایمانی ندارد اما حتی یکبار هم توهین نمی‌کند و در همین اثر هم در جستجوی خدا. این بحث درباره خدا به هیچ وجه فیلم را فلسفی یا روشنفکرانه نمی‌کند.شخصیت پردازی فیلم با مجموعه نویسندگی خوب، بازی قوی و فیلمبرداری درست و البته گریم و طراحی لباس به شکل فوق العاده.ای شکل می‌گیرد چیزی که حتی از ارتش سایه ها هم بهتر عمل می‌کند(از سرگیجه قطعا چون کاراکتر آمریکایی(!)). الکساندر، پدرش و مادربزرگ احتمالا تا آخر عمر در یاد من خواهند ماند. آیزاکِ توت فرنگی های وحشی گرچه در خودِ فیلم ساخته شده اما با فیلم تمام می‌شود. در حالی که این ۳ شخصیت فانی و الکساندر دیگر تنها در فیلم نیستند و از دیواره زمانی و مکانی و حتی فرهنگی اثر عبور کرده‌اند.این موفقیت بزرگ را به برگمان تبریک می‌گویم.فانی و الکساندر روایتی از پسری دوست داشتنی که پس از مرگ پدرش با حوادث بسیار تلخی روبرو می‌شود و خاطِرَش تا پایان عمر با ما می‌ماند.نوشته شده در جمعه۳اسفند۱۴۰۳چند نکته:۱-افتتاحیه فیلم خیلی عالیه.۲-گریم پدر در توهمات پسر خوب نیست و میتوانست بهتر باشه.۳-بازی کشیش جاهایی از فیلم کلیشه‌ای میشه و فیلم را معمولی و بی حس میکنه.۴-بعضی جاها اضافی داره مثل شخصیت اسماعیل یا نمایش رابطه عمو با خدمتکار یا مسخره بازی عموی دیگر جلوی بچه ها(جهت اسپویل نگفتم)</description>
                <category>محمد جواد نوری اقدم</category>
                <author>محمد جواد نوری اقدم</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 23:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصیحت به شاگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@mj.noori_aghdam/%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF-h0cyzxwexeif</link>
                <description>ساعت ۷و نیم سوار بر اتوبوس، در مسیر مدرسه بودم. شنیده‌ام که اخیرا ویروسی به نام &quot;کرونا&quot; گسترش یافته که بسیار مسری است.وارد حیاط شدم. بچه ها به کلاس رفته بودند. به دفتر دبیران رفتم.  همکار ها هیچ وقت فرقی نمی‌کنند. ظاهرا درباره ویروس جدید صحبت می‌کردند. مشغول کار خودم شدم. قرار است امروز درس جدید کتاب تفکر را درس بدهم. از کلاس صدای خنده و سر و صدا می‌آمد. در کمال تعجب دیدم فقط یازده نفر سر کلاس بودند.دیدم که درس دادن فایده نداره. پس یه داستان براشون تعریف کردم:&quot;یه پسر مجرد بود.مادرش گفت: برو زن بگیر.پسر پرسید: چرا؟مادر گفت: برای اینکه بچه دار بشی.-خب، بچه‌دار شم که چی بشه؟مادر گفت: که آرامش داشته باشی.پسر پاسخ داد: من که همین الآن آرامش دارم!دوستان عزیزم، راه را پیچیده نکنید. یه هدف برای خودتان مشخص کنید و در مسیرش حرکت کنید. دنیا خیلی ساده تر از این حرفاست. از هر لحظه اش استفاده کنید. از هر نفسش بهره ببرید.&quot;ناگهان از خواب بیدار شدم. بعد صبحانه، راهی مدرسه شدم. از سالن که می‌آمدم بالا، معاون ازم خواست &quot;شیوه نامه مناظره علمی را بدم به آقای اصغری&quot;.در دفتر دبیران را زدم و یازده شاگرد در خواب را دیدم!تیر۴۰۱-محمد جواد نوری اقدم</description>
                <category>محمد جواد نوری اقدم</category>
                <author>محمد جواد نوری اقدم</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 08:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(داستان)سفر به جزیره</title>
                <link>https://virgool.io/@mj.noori_aghdam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-kpej16w26zdp</link>
                <description>&quot;آخیش رسیدیم&quot;. خیل جمعیت به تندی حرکت میکردند. وضعیت نه مثل تابلو نقاشی که مثل توپ چهل تیکه بود. به ساختن جمالت قصار عادت داشت. نگاهی به موبایلش انداخت. ساعت، هشت و پنجاه و پنج دقیقه صبح بود. تصمیمش را گرفته بود.. میخواست موضوع را با نزدیک ترین دوستش، سروش در میان بگذارد. مردی کنار صندلی ها، سهتار میزد. مّدتی گوش داد. یک ده تومانی از جیبش در آورد و در کاله مرد انداخت. -سالم. چطوری؟-سالم. مخلصم. خوبی؟سروش طبق معمول با موهای شانه زده و ناخن های گرفته شده، سر ساعت حاضر شده بود.-خب، تعریف کن برام. یک ربع گذشت.-نه به قرآن، شوخی میکنی؟--وایسا یه لحظه، آلان تو میخوای بری تو جزیره زندگی کنه؟-آره-بابا تو دندان پزشکی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شدی. راحت نونت تو روغنه.-خب، تو جزیره که پول الزم ندارم.-بابا اصال برای چی میخوای بری جزیره؟ بشین مثل آدم زندگی تو بکن.اما هر چه گفت، قبول نکرد. آخرین لحظات بود. پشت شیشه های فرودگاه برای پدر و مادرش که با نگرانی به پسرشان مینگریستند، دست تکان داد. دو چمدان بزرگ حاوی ده هزار صفحه کتاب، تور ماهیگیری، کبریت، شمع، تبر، قرص استامینوفن، دو دست پیراهن و شلوار برای سایرروز ها، بیست تا کنسرو با چهل نان لواش، یک کیلو سیب و پرتغال و چراغ قوه همراه داشت. میدانست جزایر جنوب گرم اندبه ابرها نگاه کرد. به خورشید نگریست. صحنه جادویی بال زدن پرنده و دیگرچه میخواهید؟ برنامهاش این بود که یکسال بماند؛ اما هیچ چیز قطعی نیست. به فکر آیندهبود؛ ولی میدانست نگرانی هیچ مشکلی را حل نمیکند. از این خوشحال بود که مانند هزاران نفر، نفس مرده نمیکشد. او زنده بود و آنچه میخواست را تجربه میکرد. به معنی واقعی کلمه خوشبخت بود.در بوشهر داییاش زندگی میکرد. از فرودگاه بیرون آمد. تاکسی گرفت و پیش او رفت. بوشهر بسیار گرم است. و این گرمی، نه فقط در پوست، که در دل مردمانش هم اثر کرده است. عشقی سرشار، نهفته در وجود ماست. زمانی ارزش آن پدیدار میشود، که ببخشیم. به خودمان و دیگران محبّت کنیم. شاید آدمی متحّول شد. فهمید که در بوشهر خرما زیادمیخورند و چاشنی بیشتر غذاهایشان است. وقتی ماجرا را تعریف کرد؛ داییاش گفت: &quot;تو هم فکر های من را میکنی. حالل زاده به داییش میره.&quot; زندایی وقتی حرف رفتن به جزیره را شنید؛ بسیار ذوق زده شد. بوووو، دایی و زندایی زیر آفتاب داغ برای بدرقه آمده بودند. خالصه دست تکان دادند و جوان ما تنها شد. دیگر آخر کار بود. هیچ راه برگشتی نبود. به سیمای بیپایان آب نگریست. پرنده آواز سر میداد. همه چیز محیا بود. نزدیکی های جزیره بودندکه از ملوان خواست قایق هایی را که قبال خریده بود، به آب بیاندازد. این پس انداز چند سالهاش بود. سوار شد. پارو زد و پارو زد تا پس از دو ساعت پارو زدن به جزیره رسید.&quot;خدایا شکرت! خدایا ممنونم ازت. ایوال!&quot; باالخره به جزیره رسید.  کفش هایش را در شن های آفتاب خورده را، بی واسطه لمس کند. آرام آرام هوا ابری شد و ناگهان باران شدیدی بارید که اصال انتظارش را نداشت. به دنبال غاری که بتواند زیر آن پناه بگیرد دوید. خیس خالی شده بود. شاید دیگران درست میگفتند. شایداین کارش احمقانه بود. غاری پیدا کرد. پس از یک ساعت باران بند آمد. درختان نارگیلمیدرخشیدند. درختان طراوت تازهای یافته بودند. رنگین کمانی زیبا بر بام جزیره نقش بسته بود. زندگی پر از رنج و سختی است. ا ّما کیست که یک دقیقه تمام شادکامی را تجربه نکرده باشد؟ خوشی باالخره فرا میرسد. مهم اینست که در رنج صبور باشیم و ایمانداشته باشم.محمد جواد نوری اقدم-اسفند۴۰۱</description>
                <category>محمد جواد نوری اقدم</category>
                <author>محمد جواد نوری اقدم</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 21:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا داستان؟چرا ادبیات؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mj.noori_aghdam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-zzrrqob4hvv1</link>
                <description>زمانی که در کودکی داستان میشنیدیم، اتفاقاتی که در آن مکان و زمان نبودیم را دیدیم! یعنی در وهله اول، &quot;تجربه زندگی دیگران&quot; بدون اینکه واقعا زندگیش کنیم.داستان خوب، شخصیت(های) واقعی و دقیق باید داشته باشد؛ درک کردن و فهمیدن آدمیزاد با خواندن داستان شکل میگیره.نویسنده، اشکالات مردم جامعه‌اش را آسیب شناسی میکنه. یعنی مشکلات را میگه تا راهی باز کنه برای توجه و حل اون قضیه.ادبیات برای ما مسئله میسازه. مسئله‌ای که باهاش بتوانیم جلو بریم و این زندگی کوتاه را بهتر ادامه بدیم.ادبیات، حس آدم را تربیت میکنه. کلامش را ادب میکنه. فکرش را راه می‌اندازه. زبانش را ناخودآگاه روان میکنه.از همه مهمتر اینکه سرگرمی بسیار لذت بخشیه.اگر جامعه ما به سمت ادبیات برود، در اخلاق و شعور و مدنیت رشد چشمگیری خواهیم داشت.چه بخوانیم؟گر اهل خواندن رمان های پرحجم و روایت غنی هستید: بینوایان/ویکتور هوگواگر میخواید درباره زندگی مدرن و نگاه متفاوت به زندگی بخوانید: شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپریاگر یه رمان نوجوان پر احساس و انسانیت میخواید: ساراکورو/فرانسس هاجسن برنتاگر رمان سیاسی میخواید: مزرعه حیوانات/جورج اورولاگر داستان جنگی ایرانی میخواید: داستان های شهرجنگی/حبیب احمدزادهاگر نمایشنامه طنز میخواید: بازرس/گوگولمهمتر از همه، اگر دوست کتابخوان دارید، ازش مشورت بخواید برای کتاب اول که خیلی موثر تره.نظر شما درباره داستان و ادبیات چیه؟چه کتابهایی برای شروع مناسب میدانید؟</description>
                <category>محمد جواد نوری اقدم</category>
                <author>محمد جواد نوری اقدم</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 15:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>