<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مانی جهانپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mjahanpoor</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 06:53:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2600363/avatar/iENhj0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مانی جهانپور</title>
            <link>https://virgool.io/@mjahanpoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقوط امپراتوری</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-pcyofvkzfu1p</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زداگر از نسل من بپرسی که در روزهای جنگی، اخبار را از کجا دنبال می‌کردی، پاسخ نه لزوماً نام یک شبکه تلویزیونی و نه حتماً یک روزنامه وزین است. حقیقت این است که ما کمتر مخاطب رسانه‌های رسمی هستیم؛ ما شکارچیان روزنه حقیقت در میان توفان اخبار هستیم. در جریان جنگی که چهل روز به طول انجامید، یک گزاره بیش از هر زمان دیگری عیان شد؛ عصر مرجعیت رسانه‌های دولتی و حتی خصوصی جریان اصلی به سر آمده است و تاج حکومت روایت بر سر انسان رسانه‌ها گذاشته شده؛ همان کاربران توییتر و اینستاگرامی که حالا دیگر برای میلیون‌ها نفر، از نیویورک‌تایمز معتبرترند. برای نسل ما در همه جای دنیا که با حقیقت‌های مصلحتی بزرگ شده، شک به روایت رسمی یک غریزه است. در طول این جنگ، ایالات متحده و شخص ترامپ، تمام توان خود را نه فقط بر میدان جنگ که بر میدان رسانه گذاشتند.اما نتیجه چه بود؟ در آمریکا، FCC تهدید کرد که مجوز شبکه‌هایی را که روایت دولت از جنگ را پوشش نمی‌دهند، لغو می‌کند. ترامپ شخصاً نیویورک‌تایمز و وال‌استریت ژورنال را روزنامه‌های پست خواند و آن‌هارا به خیانت متهم کرد. این اوج استیصال است، وقتی صاحب قدرت نمی‌تواند ذهن مردم را تسخیر کند، به حذف تریبون متوسل می‌شود. اما در عصر گوشی‌های هوشمند، خفه کردن صدا ممکن نیست. نظرسنجی‌ها نشان داد اعتماد به رسانه‌های جریان اصلی در آمریکا به زیر 30 درصد سقوط کرده است.شکاف میان بالاترین و مردم عادی چنان عمیق شده که دیگر هیچ عبارت رسمی‌ای نمی‌تواند از آن عبور کند. در ایران نیز داستان مشابه است؛ جایی که مخاطب می‌داند تصاویر تلویزیون، تنها سایه‌ای کمرنگ از واقعیت خیابان‌ها و آسمان‌هاست. علت این چرخش نسلی فقط بی‌اعتمادی نیست که سرعت و خامی آگاهانه است. در این جنگ، ما شاهد فاجعهبارترین اتفاقات بودیم، اما نه از لنز دوربین‌های حرفه‌ای که از صفحه‌های لرزان موبایل. اینفلوئنسرها و کاربران عادی در توییتر و اینستاگرام و بله و روبیکا تبدیل به شاهدان اصلی شدند. یکی از نکات تراژیک و البته گویای این دوران، همین پدیده بود. درحالی‌که دولت‌ها با میلیون‌ها دلار هزینه به دنبال تولید محتوای دروغین نابودی ایران با هوش مصنوعی بودند، کاربران عادی در لحظه، راکت‌های عبوری ایران از آسمان را فیلم می‌گرفتند و پوچی کلام آن‌هاروشن می‌شد. درست است که در این میان سوداگران کلیک هم کم نبودند؛ بودند اینفلوئنسرهایی که از ترس جنگ و فرار سرمایه گذاران میلیاردها تومان درآمدزایی کردند، اما از میان همین هیاهو، چهره‌هایی بیرون زدند که جای خالی خبرنگاران مستقل میدان دیده را پر کردند.وقتی شبکه‌های خبری در حال بحث بر سر گمانه‌زنی های سیاسی هستند، آن کاربر ناشناس که صدای انفجار را می‌گذارد، برای من نوعی تبدیل به منبع می‌شود. این عصر، عصر رسانه‌های ضدانحصار است؛ جایی که یک تحلیلگر مستقل در کانال بله می‌تواند از تحلیل‌های آبکی و سانسور شده ژنرال‌های بازنشسته در استودیوهای میلیارد دلاری برج‌های نیویورک معتبرتر باشد. این واقعه، صرفاً یک اپیزود گذرا نیست، بلکه یک فرآیند پیش‌رونده است. ما اکنون وارد دوران پساحقیقت از نوع وحشیانه‌اش شده‌ایم، جایی که هوش مصنوعی می‌تواند فیلم حمله به برج‌های دوبی را جعل کند و پنتاگون هم می‌تواند واقعیت جنایت حمله به مدرسه را انکارکند.در این میدان مین اطلاعاتی، انسان رسانه صرفاً یک میانبر نیست، یک ضرورت شده است. نتیجه این فرآیند برای ما دانشجویان و نسل بیدار، پذیرش یک مسئولیت تاریخی است، ما دیگر تماشاگر صرف نیستیم، بلکه هر یک تبدیل به یک اتاق خبر کوچک شده‌ایم. در این جنگ، فهمیدیم که بقای حقیقت نه در محافظت از نهادهای کهنه و ناکارآمد رسانه‌ای که در شبکه‌های مجازی اعتماد نهفته است.شاید نهادهای رسمی رسانه‌ای هرگز به شکوه سابق بازنگردند، زیرا ما دیگر گمان نمی‌کنیم حقیقت از بالا به پایین دیکته شود؛ ما حقیقت را در لحظه، در میان پست‌ها، استوری ها و توییت‌هایی می‌سازیم که از دل خطر بیرون می‌آیند. این پایان اعتبار رسانه‌های سنتی نیست، این طلوع عصر جدیدی از آگاهی است؛ عصری که در آن، هر شهروند اگر چشمانش را باز نگه دارد، می‌تواند دیده‌بان تاریخ باشد.منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ ۴ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل خودکار</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-gcnbxrioscfm</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زد۹ اسفندماه ۱۴۰۴، مدرسه شجره طیبه در میناب، دیگر یک مدرسه نبود، یک آزمایشگاه مهمات بود. آزمایشی که پنتاگون سال ها روی آن کار کرده بود؛ اولین قتل دسته جمعی با راهبری هوش مصنوعی. بیش از ۱۶۰ دانش آموز ۷ تا ۱۲ ساله، زیر آوار دفن شدند؛ نه با خطای اطلاعاتی و نه با اشتباه اپراتور بلکه با تصمیمی که در کمتر از چند ثانیه توسط سامانه ای به نام میون (Maven) گرفته شد. و حالا ایالات متحده می گوید پایگاه داده قدیمی باعث اشتباه عملیاتی شد. اشتباه؟ مدرسه ای که بیش از یک دهه پیش از هر تاسیسات نظامی جدا شده بود و نشانی و اطلاعاتش روی نقشه های عمومی بود، اشتباهی شناسایی می شود؟ آنهم توسط ارتشی که ادعا می کند ثانیه ای اطلاعات خود را به روزرسانی می کند؟ این دیگر اشتباه نیست. طراحی جنایت است.رسانه های غربی روایت را تحت عنوان خطای فنی چیدند، اما حقیقت چیز دیگری است. سامانه میون که توسط شرکت پالانتیر ساخته شده، نه یک ابزار منفعل، بلکه ماشین هوشمندی است که برای سرعت بخشی افراطی به زنجیره قتل و جنایت طراحی شده است. نکته کلیدی اینجاست که وقتی ارتش آمریکا عامدانه سازوکار و سیستمی می سازد که در هر ۳.۶ ثانیه یک تصمیم هدف گیری می گیرد، این به اصطلاح خطا، جزئی از طراحی است، نه یک حادثه غیرعمدی. آنها با علم به اینکه چنین سرعتی راه را بر هرگونه نظارت انسانی می بندد و این موجب عدم عاملیت شرافت بشری و اخلاق مداری جنگی است، این سیستم را به کار گرفتند. این سهل انگاری نیست، عمد در تولید و گسترش جنایت و فاجعه است؛ همان چیزی که مسئولیت کیفری فرماندهان را قطعی می کند.پنتاگون ادعا می کند نظارت انسانی بر تصمیمات ماشین های خودکار وجود دارد. اما این یک دروغ وقیحانه و بزرگ است. در دکترین نظامی آمریکا، سامانه میون طوری طراحی شده که هدف آن رسیدن به ۱۰۰۰ تصمیم هدف گیری در یک ساعت باشد. این یعنی هر ۳.۶ ثانیه یک تصمیم مرگ آور. در چنین سرعتی، اپراتور های انسانی نه یک ناظر، که یک مهر تایید اخته و منفعل برای تصمیمات این ماشین کشتارجمعی است. پنتاگون عامدانه انسان را از چرخه تصمیم گیری حذف کرده تا سرعت کشتار را افزایش دهد و حالا در مواجهه با جنایت، تقصیر را گردن داده های قدیمی می اندازد. خطای نرم افزاری و دیتای قدیمی یک چیز است، ساختن ماشین کشتارجمعی که ذاتا قادر به تفکیک مدرسه از محوطه نظامی نیست چیز دیگر.سامانه های هوش مصنوعی مانند میون حتی برای طراحانشان هم کاملا شفاف نیستند؛ یعنی هیچ کس نمی تواند دقیقا توضیح دهد چرا یک هدف خاص برای نابودی انتخاب شده یا چه مسیری برای این انتخاب طی شده است. آمریکا با آگاهی از این عدم شفافیت ذاتی، این فناوری را در میدان نبرد به کار گرفته است. چرا؟ چون هوش مصنوعی بهترین بهانه برای فرار از پاسخگویی و عواقب کیفری است. وقتی منطق دستگاه مبهم باشد، وکلای پنتاگون می توانند تا ابد ادعا کنند خطای فنی رخ داده است. اما حقوق بین الملل می گوید استفاده از ابزاری که ذاتا با اصول بنیادین حقوق بشردوستانه یعنی تفکیک اهداف نظامی از غیرنظامی ناسازگار است، خود یک جنایت جنگی مستقل محسوب می شود.گزارش های مستند بین المللی نشان می دهد که ساختمان مدرسه شجره طیبه حداقل از سال ۱۳۹۵، یعنی یک دهه پیش از حمله، کاملا غیرنظامی بوده و از هرگونه تاسیسات نظامی جدا شده است و اطلاعات مربوط به ماهیت غیرنظامی آن نه فقط در دسترس، که در معرض دید همگان قرار داشته است. وقتی یک مدرسه ابتدایی با این سطح از حضور و فعالیت علنی، توسط پیشرفته ترین ماشین هوشمند اطلاعاتی-نظامی جهان به اصطلاح اشتباهی هدف قرار می گیرد، و اتفاقا این اشتباه درست در آغاز یک جنگ تمام عیار رخ می دهد، و ده ها مدرسه دیگر هم در ایران، فلسطین و لبنان به همین شیوه اشتباها! بمباران می شوند، دیگر نمی توان از سهو و خطا حرف زد. این یک حمله عمدی با بهانه سازی قبلی است.مطابق با حقوق بین الملل، به کارگیری سلاحی که قادر به تفکیک اهداف نظامی از غیرنظامی نباشد، ممنوع است. میون به واسطه سرعت سرسام آور و ذات مبهم مسیر تصمیم گیری خود، عملا فاقد این توانایی است البته که نیت ساخت . پس مسئولیت این جنایت صرفا متوجه اپراتور یا برنامه نویس نیست. طبق دکترین مسئولیت فرماندهی، مقامات ارشد نظامی و سیاسی آمریکا که دستور به کارگیری این سامانه را در مناطق پرجمعیت و شهری صادر کرده اند، مستقیما مسئول کشتار دانش آموزان میناب هستند. فرقی نمی کند این دستور را پنتاگون داده باشد یا کاخ سفید؛ این جنایت، مصداق بارز نقض فاحش کنوانسیون های ژنو و پروتکل اول الحاقی است که متخصصان حوزه حقوق بین الملل باید بیشتر درباره آن صحبت کنند.جنایت میناب یک خطای انسانی یا نقص فنی نبود؛ نتیجه منطقی و اجتناب ناپذیر یک دکترین نظامی جنایتکارانه است که سرعت کشتار را بر اخلاق و حدود انسانی جنگی ترجیح می دهد، برای گریز از پاسخگویی به آغوش سیستم ها پناه می برد، و اکنون پشت نقاب پیشرفت فناوری پنهان شده است. آمریکا نه فقط قاتل ۱۶۰ دانش آموز، بلکه معمار سازوکاری است که این قتل عام را به یک رویه تبدیل خواهد کرد.منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلی برای نسل نو</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%86%D9%88-xj8hu5cco7a7</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زددر همه گفت‌وگوهایی که درباره جوانان و دانشجویان می‌شود، یک نقطه پرتکرار اما کم‌دیده‌شده وجود دارد، آن‌ها نخواسته‌اند فقط بنشینند و بشنوند؛ خواسته‌اند وارد شوند، کار کنند، بسازند و از دلِ کار کردن، یاد بگیرند. این میلِ سالم و زنده، اگر به درستی دیده و هدایت شود، می‌تواند نه تنها سرنوشت فردی یک دانشجو، که مسیر نوسازی نهادهای مدیریتی و اجرایی کشور را تغییر دهد. اما این اتفاق زمانی می‌افتد که کارآموزی و کارورزی را نه یک الزام اداری یا یک واحد درسی تشریفاتی، که پلی میان یادگیری و کنشگری واقعی ببینیم.تصور کنید مسیری طراحی شود که در آن، یک دانشجوی رشته مدیریت، اقتصاد یا حتی علوم تجربی و مهندسی، از نخستین سال‌های تحصیل، به جای آنکه صرفاً متون نظری را مرور کند، به تدریج وارد بدنه اجرایی یک سازمان دولتی یا شرکت خصوصی شود. نه با شعار، که با تعریف یک فرایند پلکانی. این فرایند از رده‌های ابتدایی و متناسب با دانش و مهارت فعلی او آغاز می‌شود؛ جایی که کارش ساده، اما واقعی است. او گزارش تهیه می‌کند، داده‌ها را تحلیل می‌کند، در جلسات حضور می‌یابد و با منطق گردش کار آشنا می‌شود. این آشناییِ تدریجی، همان گنجِ پنهان کارورزی است؛ فهمیدنِ قواعد نانوشته‌ای که در هیچ کلاس درسی تدریس نمی‌شود. از زمان‌بندی و اولویت‌بندی گرفته تا هنر تعامل، مدیریت منابع و تصمیم‌گیری.با پیش‌روی در این مسیر، نقش‌ها پیچیده‌تر می‌شوند. دانشجویی که دیروز داده‌ها را مرتب و تحلیل اولیه می‌کرد، امروز بخشی از تحلیل اصلی را بر عهده می‌گیرد و فردا در طراحی یک راه‌حل مشارکت می‌کند. او نه به شکل تصنعی، که در دلِ کار واقعی، رشد می‌کند. و مهم‌تر از همه، در این مسیر تنها نیست. اینجاست که گام نخست شکل می‌گیرد؛ بهره‌گیری از تجربه مدیران و نیروهای باسابقه. آن‌ها نه صرفاً به عنوان ناظر یا امضاکننده گواهی، که به مثابه هم‌آموز و آموزنده در کنار جوانان قرار می‌گیرند. ساختارها می‌توانند فرآیندهایی تعریف کنند که در آن، انتقال تجربه، نه به شکل سخنرانی‌های یک‌سویه، که در خلال پروژه‌های مشترک رخ دهد. وقتی یک مدیر باتجربه، جوان دانشجو را در مواجهه با یک مسئله واقعی راهنمایی می‌کند، آنچه منتقل می‌شود فقط دانش فنی نیست؛ نوعی از نگاه، اخلاق حرفه‌ای، و شیوه حل مسئله است که نسل‌ها در سینه دارند و در متن کار جاری می‌شود.اما این فرایند، گام دومی هم دارد که بدون آن، تمام تلاش‌ها ناتمام می‌ماند؛: بهره‌گیری نظام‌مند از ظرفیت خود جوانان در لایه‌های مختلف. دانشجوی امروز، فارغ از سن، صاحب مهارت‌ها، نگاه‌های تازه و توانایی‌هایی است که می‌تواند مستقیماً به کار بیاید. او با فناوری‌های نوین آشناست، شیوه‌های ارتباطی متفاوتی می‌شناسد و ذهنی انعطاف‌پذیر و خلاق برای مواجهه با تغییرات سریع دارد. وقتی سازمانی به او نه به چشم یک کارآموز منفعل، که به چشم یک همکار دارای توانمندی‌های مشخص نگاه کند، اتفاق بزرگی می‌افتد کخ اعتماد به نفس در او شکل می‌گیرد، حس تعلق ایجاد می‌شود، و انگیزه برای ماندن و رشد کردن چند برابر می‌گردد.اینجاست که می‌توان از تربیت لایه‌لایه مدیران و کنشگران آینده سخن گفت. جوانی که از رده‌های ابتدایی شروع کرده، به تدریج با سازوکارهای اجرایی، تحلیلی و تصمیم‌سازی آشنا شده، و در کنار نیروهای باتجربه آموخته که چگونه می‌توان در عین دانش نظری، عمل‌گرا بود، در نهایت به یک مدیر، یک سیاستگذار، یا یک کنشگر توانمند در حوزه‌های گوناگون بدل خواهد شد. کنشگری که لزوماً در چارچوب‌های رسمی محدود نمی‌ماند؛ ممکن است در بخش خصوصی نوآوری کند، در نهادهای مدنی اثر بگذارد، یا در دل همان ساختار دولتی به نیرویی برای بازاندیشی و به‌روزرسانی تبدیل شود. مسیر روشن است، کارآموزی هدفمند و کارورزی معنامحور، مسیری می‌سازد که در آن، جانشین‌پروری نه یک پروژه مقطعی یا نمادین، که یک فرایند زنده و مستمر می‌شود.واقعیت این است که وضعیت کنونی شاید هنوز با این تصویر فاصله کلانی داشته باشد. بسیاری از کارآموزی‌ها هنوز درگیر روزمرگی و بی‌اثری هستند. اما نکته دقیقاً همین است، این فاصله، یک امکان و فرصت است، نه یک بن‌بست. می‌شود آن را پر یا اصلاح کرد. می‌شود سازوکارهایی طراحی کرد که حلقه مفقوده میان آموزش و اشتغال، و میان نسل‌های مختلف را بازسازی کنند.در چنین چشم‌اندازی، یکی از ساختارهایی که می‌تواند نقش تسهیل‌گر و میانجی را ایفا کند، شورای مشاوران نسل زد است؛ شورایی که در آن، نمایندگان جوانان و دانشجویان، نه در جایگاه تزئینی، که به عنوان صاحبان ایده و تجربه، حضور دارند.این شورا به پلی میان دولت، نهادهای اجرایی و آموزشی و جوانان بدل شده است؛ جایی که نیازهای واقعی دانشجویان شناسایی شود، ظرفیت‌های بالفعل و بالقوه آنان دیده شود، و مسیرهای هدفمند با همکاری سازمان‌های دولتی و بخش خصوصی طراحی گردد. تصور کنید شورایی که به جای صرفا صدور بیانیه، نقشه راه تدوین می‌کند؛ به جای کلی‌گویی، فرصت‌های مشخص و یادگیری را به دانشجویان معرفی می‌کندو به جای حاشیه‌نشینی در تصمیم‌گیری‌ها، در متن گفت‌وگو با مدیران ارشد قرار می‌گیرد تا بگوید نسل جوان چه می‌تواند، چه می‌خواهد، و چگونه می‌توان این خواست را به نیروی پیشران تبدیل کرد.این شورا می‌تواند در گام عملی، بستری برای اتصال دانشجویان به فرصت‌های کارورزی واقعی ایجاد کند؛ فرصت‌هایی که در آن، مسیر رشد شفاف باشد، ارزیابی مستمر وجود داشته باشد، و خروجی آن فقط یک گواهی نباشد، بلکه یک کارنامه واقعی از مهارت‌های کسب‌شده و تجربه‌های زیسته باشد. همچنین می‌تواند با دعوت از مدیران بخش‌های مختلف، جلسات انتقال تجربه را نه در قالب سخنرانی‌های خشک، که در قالب کارگاه‌های مشارکتی و پروژه‌محور برگزار کند؛ جایی که دانشجو و مدیر، با هم روی یک مسئله واقعی کار کنند و هر دو از این هم‌آموزی سود ببرند.در نهایت، آنچه اهمیت دارد، تغییر نگاه است. جوان دانشجو نه ظرفی خالی برای پرشدن، که چراغی آماده برای تابیدن است. اگر مسیر را بگشاییم، اگر کارورزی را از حاشیه به متن آموزش بیاوریم، و اگر ساختارهایی چون شورای مشاوران را جدی بگیریم، آنگاه می‌توانیم امیدوار باشیم که لایه‌لایه، نسلی از مدیران، سیاستگذاران و کنشگران پرورش یابند که هم ریشه در تجربه نسل‌های پیشین دارند و هم بال در آسمان آینده گشوده‌اند. این مسیر، نه آسان است و نه کوتاه، اما در میان‌مدت شدنی است. کافی است باور کنیم که بزرگ‌ترین سرمایه برای ساختن فردا، همین جوانانی هستند که امروز ایستاده‌اند و منتظر فرصتی برای نقش‌آفرینی ورود هستند.منتشر شده در خبرگزاری جماران - به تاریخ ۲۲ خردادماه ۱۴۰۵</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار گام تا شکستن دور باطل؛ درباره داشبورد ملی مهارت و اشتغال</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-lbb2nj9ohcde</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زدجوان ایرانی امروز، در میانه یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های تاریخ کار و اشتغال این سرزمین ایستاده است. از یک سو، بازار کار از نبود نیروی ماهر و آماده‌به‌کار می‌نالد و سازمان‌ها و بنگاه‌ها، چه دولتی و چه خصوصی، ماه‌ها به دنبال نیروی متخصص می‌گردند بی‌آنکه گزینه مناسبی بیابند. از سوی دیگر، انبوه دانش‌آموختگانی که با مدارک دانشگاهی معتبر، ماه‌ها و گاه سال‌ها پشت درهای بسته می‌مانند، درحالی‌که رزومه‌شان در بهترین حالت، فهرستی از عناوین درسی و معدل‌هایی است که هیچ تصویری از توانایی واقعی آنها ارائه نمی‌دهد. میان این دو سوی ماجرا، شکافی عمیق و فرساینده دهان باز کرده که نه با بخشنامه‌های مقطعی مدیریت و ارتقای بهره‌وری پر می‌شود، نه با زور چپاندن آشنایان و دوستان در دستگاه‌ها و شرکت‌ها. آنچه این شکاف را پر می‌کند، یک معماری هوشمند زنجیره‌ای است که بتواند دانش، مهارت، تجربه و توانمندی را به زبانی مشترک و روشن برای جوان و کارفرما ترجمه کند. ایده‌ای که این یادداشت به آن می‌پردازد، داشبورد (پیشخوان) ملی مهارت و اشتغال است؛ سامانه‌ای یکپارچه که مسیر جوان ایرانی را از کلاس درس و کارگاه مهارتی تا میزکار در یک شرکت خصوصی یا سازمان دولتی، روشن، قابل ردیابی و سنجش و معنادار می‌کند.گام نخست؛ تصور کنید دانشجویی را که در ترم سوم مهندسی مکانیک درس می‌خواند. او درس‌های تئوری را می‌گذراند، فرمول‌ها را حفظ می‌کند و امتحان می‌دهد، اما وقتی به خودش نگاه می‌کند، هیچ تصویر روشنی از آنچه می‌تواند انجام دهد نمی‌بیند و طبیعتاً برای مصاحبه‌کننده شغلی نیز نمی‌تواند ارائه بدهد. حالا فرض کنید همین دانشجو به داشبورد ملی مهارت و اشتغال متصل می‌شود. سیستم، بر اساس رشته تحصیلی، علاقه‌مندی‌های موضوعی و تحلیل نیازهای بازار کار، مجموعه‌ای از دوره‌های مهارتی را به او پیشنهاد می‌دهد؛ دوره‌هایی که نه در فضای انتزاعی کلاس‌های متداول، بلکه در مراکز و کارگاه‌های تخصصی سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای کشور برگزار می‌شوند. او می‌تواند در کنار تحصیلات دانشگاهی، یا حتی بدون آن، مهارت‌های مشخص و استانداردی را فرا بگیرد؛ از برنامه‌نویسی تا کنترل کیفیت آماری، از طراحی با نرم‌افزارهای مدل‌سازی سه‌بعدی تا اصول استانداردسازی فرآیندها، از جوشکاری و مکانیک خودرو تا مهارت‌های اداری.تجربه جهانی نشان داده که این پیوند میان آموزش نظری و مهارت عملی، دقیقاً حلقه مفقوده نظام‌های آموزشی سنتی است (که در یادداشتی در بهمن‌ماه سال گذشته تفصیلی‌تر به آن پرداخته‌ام). آلمان، با نظام دوگانه آموزش حرفه‌ای خود، سال‌هاست که دانش‌آموختگانش را نه صرفاً بر اساس مدرک، که بر مبنای توانایی و مهارت اثبات‌شده به بازار کار می‌فرستد. در این نظام، جوان هم‌زمان که در مدرسه حرفه‌ای درس می‌خواند، دو تا سه روز در هفته را در یک مجموعه مشغول به کار است و آنچه می‌آموزد، بلافاصله در معرض آزمون عملی قرار می‌گیرد. نتیجه این پیوند، نرخ بیکاری جوانان در آلمان است که به طور مداوم یکی از پایین‌ترین ارقام اروپا بوده است و همواره الگوی مناسبی برای سیستم‌های آموزی فنی و مهارتی در جهان بوده است. سوییس نیز الگوی مشابهی را دنبال می‌کند، با این تفاوت که در آنجا، مسیرهای حرفه‌ای به حدی متنوع و منعطف طراحی شده‌اند که یک جوان می‌تواند از دل یک دوره کارآموزی دو ساله، به تحصیلات تکمیلی دانشگاهی نیز راه پیدا کند؛ مسیری که در ذهن جوان ایرانی ما تقریباً ناشناخته مانده است. نمونه دیگر، مدل مهارت‌های آینده سنگاپور است که در آن، هر شهروند یک حساب مهارتی دیجیتال دارد و دولت، با تحلیل مستمر داده‌های بازار کار، دوره‌های به‌روزرسانی مهارت را به افراد پیشنهاد می‌دهد. این حساب، یک کیف پول آموزشی نیز هست که بخشی از هزینه دوره‌ها را دولت تقبل می‌کند.در گام نخست داشبورد ملی ما، دقیقاً چنین کارنامه مهارتی‌ای شکل می‌گیرد. هر دوره‌ای که جوان می‌گذراند، نه فقط با یک عنوان کلی، که با شرح دقیق شایستگی‌های کسب‌شده، سطح مهارت بر اساس استانداردهای بین‌المللی و پروژه‌های انجام‌شده، در پروفایل او ثبت می‌شود. این پروفایل، بر خلاف رزومه‌های سنتی که تنها گوینده‌شان خود فرد است، توسط نهاد آموزشی صادرکننده گواهی می‌شود. به این ترتیب، برای نخستین بار، جوان ایرانی صاحب یک شناسنامه و کارنامه مهارتی معتبر و قابل استناد می‌شود که فراتر از عناوین کلیشه‌ای، نشان می‌دهد او واقعاً چه توانایی‌هایی دارد.گام دوم؛ مهارتِ کارگاهی، هرچند ارزشمند، هنوز فاصله‌ای ظریف با توانمندی حرفه‌ای در یک محیط واقعی دارد. اینجاست که گام دوم داشبورد از راه می‌رسد؛ پل کارآموزی. جوانی که دوره‌های مهارتی خود را گذرانده، اکنون یک شناسنامه شفاف و غنی دارد که نه فقط برای خودش، که برای کارفرمایان بالقوه نیز قابل مشاهده است. شرکت‌های دولتی و خصوصی، سازمان‌ها و نهادهای عمومی، نیازهای کارآموزی خود را در همین سامانه ثبت می‌کنند؛ نیازهایی واقعی، با شرح وظایف مشخص و مدت معین، معمولاً بین سه تا شش ماه. سیستم، بر اساس تطبیق هوشمند (معمولاً برپایه هوش مصنوعی) مهارت‌های ثبت‌شده در پروفایل جوان با نیازهای اعلامی کارفرما، دو طرف را به هم پیشنهاد می‌دهد. جوان می‌تواند برای موقعیت‌های کارآموزی درخواست بدهد و همزمان، کارفرما نیز می‌تواند جوانان واجد شرایط را پیدا کند و به آنها درخواست همکاری بدهد.نکته کلیدی در این میان، وجود یک دستمزد پایه کارآموزی است؛ نه آنچنان بالا که بار مالی سنگینی بر دوش بنگاه بگذارد و انگیزه استفاده از این ظرفیت را از بین ببرد، و نه آنچنان پایین که کارآموز احساس کند نیروی کار ارزان، موقت و بی‌اعتبار است. رقمی متعادل، مورد توافق نهاد مرتبط در وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی، که از یک سو ارزش کار جوان را به رسمیت بشناسد و از سوی دیگر، مسیر را برای مشارکت حداکثری بنگاه‌ها هموار کند. این دستمزد پایه، می‌تواند از محل ترکیبی از منابع یا تسهیلات دولتی، معافیت‌های بیمه‌ای برای کارفرما و در مواردی پرداخت بخشی از سوی خود بنگاه تأمین شود.تجربه کشورهایی چون فرانسه و کره جنوبی نشان داده که نظام‌های کارآموزی با دستمزد تنظیم‌شده، نه فقط بیکاری جوانان را کاهش می‌دهند، بلکه بهره‌وری بنگاه‌ها را نیز افزایش می‌دهند. در فرانسه، طرح یک جوان، یک راه‌حل که در دوران پساکرونا اجرا شد، با ارایه کمک‌هزینه به کارفرمایان برای جذب کارآموز، توانست ظرف تنها یک سال، بیش از یک میلیون موقعیت کارآموزی و در پی آن اشتغال جوانان ایجاد کند. در کره جنوبی نیز، سیستم کارآموزی مبتنی بر شایستگی که توسط دولت طراحی شده است، مسیر مشخصی را از آموزش مهارتی تا کارآموزی و سپس اشتغال دائم ترسیم می‌کند و موفق شده نرخ ترک شغل در سال اول را به شکل چشم‌گیری کاهش دهد.در گام دوم، جوان ما نه فقط مهارت فنی، که مهارت‌های سازمانی را نیز فرا می‌گیرد. اینکه چگونه با همکاران تعامل کند، چطور گزارش کار بنویسد، مسئولیت‌پذیری در یک پروژه واقعی یعنی چه، و مهم‌تر از همه، منطق کاری یک سازمان چگونه کار می‌کند. اینها چیزهایی نیست که در هیچ کلاس درسی تدریس شود، اما اغلب همان عواملی هستند که موفقیت یا شکست شغلی یک فرد را رقم می‌زنند.گام سوم؛ اگر گام اول و دوم را برداشته باشیم، اما حلقه سومی به نام سنجش و ارزیابی شفاف وجود نداشته باشد، کل سازه فرو می‌ریزد. جوانی که سه ماه در یک شرکت کارآموزی کرده، حالا باید عملکردش سنجیده شود؛ نه بر اساس رابطه و پارتی و گزارش‌های دل‌به‌خواهی افراد، که بر مبنای شاخص‌های از پیش تعریف‌شده، کیفی و کمی و شفاف. شرکت یا نهاد میزبان کارآموزی، در پایان دوره، پرسشنامه‌ای استاندارد را در داشبورد تکمیل می‌کند؛ از میزان تسلط کارآموز بر وظایف محول‌شده، روحیه همکاری، وقت‌شناسی، ابتکار عمل، توان حل مساله و سایر معیارهایی که اهمیت دارند. این ارزیابی، برخلاف توصیه‌نامه‌های سنتی که اغلب به تعارفات بی‌اثر محدود می‌شوند، عددی، مستند و دارای بخش‌های توصیفی مشخص است.اما داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. در یک سازوکار دوسویه و کاملاً بدیع، کارآموز نیز میزبان خود را ارزیابی می‌کند. آیا وظایفی که به او محول شد با شرح اولیه موقعیت کارآموزی هم‌خوانی داشت؟ آیا فرصت یادگیری واقعی فراهم بود یا صرفاً کارهای حاشیه‌ای و بی‌ربط به او سپرده شد؟ آیا هم‌یار یا سرپرست، وقت و حوصله آموزش داشت؟ این بازخورد، برای نهاد ناظر و رگولاتور، از جهت نظارت بر عدم بهره‌کشی از کارآموز، و همچنین کارآموزان بعدی که در حال بررسی گزینه‌های خود هستند، یک راهنمای ارزشمند خواهد بود. به این ترتیب، شفافیت، نه فقط برای فرد، که در کل زیست‌بوم اشتغال جریان پیدا می‌کند و بنگاه‌هایی که کارآموزی را صرفاً به مثابه نیروی کار ارزان می‌بینند، به تدریج از گردونه خارج می‌شوند.گام چهارم؛ حالا به نقطه اوج این زنجیره می‌رسیم. جوان ما، پس از گذراندن دوره‌های مهارتی، انجام یک یا چند دوره کارآموزی و دریافت ارزیابی‌های عملکرد، صاحب چیزی می‌شود که می‌توان آن را پیشینه علمی-مهارتی نامید. این رزومه، دیگر آن سند ایستا و تک‌بعدی گذشته نیست که تنها نام دانشگاه، نمره واحدها و معدل را فریاد بزند. اینجا، در یک نما، می‌توان دید که این فرد چه مهارت‌هایی دارد (با ذکر سطح و مستندات)، کجا کارآموزی کرده (با شرح دقیق وظایف و دستاوردها)، میزبانان قبلی درباره او چه نظری دارند، و خود او چه پروژه‌هایی را به سرانجام رسانده است.برای کارفرمایی که به دنبال جذب نیروست، این رزومه یک گنجینه اطلاعاتی است. او دیگر مجبور نیست از میان انبوهی از رزومه‌های مشابه و پر از عناوین کلی، با حدس و گمان و مصاحبه‌های زمان‌بر و بعضاً بی‌دستاورد دست به انتخاب بزند. می‌تواند بر اساس داده‌های واقعی، فردی را بیابد که دقیقاً مهارت‌های مورد نیازش را دارد، در محیطی مشابه کارآموزی کرده و عملکردش قابل ردیابی است. این یعنی کاهش چشمگیر هزینه‌های جست‌وجو و استخدام، و افزایش احتمال تناسب شغل و شاغل.برای جوان اما، این رزومه چیزی فراتر از یک ابزار کاریابی است؛ یک آینه حرفه‌ای است. او می‌تواند مسیر رشد خود را ببیند، نقاط قوت و ضعفش را بشناسد و برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. آن مشکل مزمن نبود سابقه کار برای ورود به بازار کار که به دور باطلی فرساینده برای نسل جوان تبدیل شده، در این سازوکار به طرز ظریفی حل می‌شود. سابقه کار، دیگر الزاماً به معنای استخدام و همکاری چندساله نیست؛ کارآموزی‌های مستند و ارزیابی‌شده و کارنامه‌های علمی و مهارتی فرد، خود بخش معتبری از سابقه حرفه‌ای فرد را تشکیل می‌دهند.آنچه توصیف شد، یک رؤیای دور از دسترس نیست. سنگاپور، با گذرنامه مهارت دیجیتال خود، استونی با سیستم یکپارچه داده‌های شغلی و آموزشی، و کانادا با بانک استعداد مبتنی بر مهارت، همگی نشان داده‌اند که چنین سامانه‌هایی، با عزم سیاسی و طراحی هوشمند، کاملاً عملیاتی هستند. تفاوت اما در اینجاست که ایران، با انبوه جوانان مستعد و تشنه فرصت، و با شبکه گسترده آموزش فنی و حرفه‌ای که در سراسر کشور پراکنده است، ظرفیت عظیمی برای جهش در این مسیر دارد؛ ظرفیتی که تنها نیازمند یک اراده معطوف به اجراست.داشبورد ملی مهارت و اشتغال (با تکیه بر کارورزی و کارآموزی)، بیش از آنکه یک پروژه فناورانه باشد، یک پروژه فرهنگی و اجتماعی است. این سامانه، اگر درست طراحی و اجرا شود، به تدریج ذهنیت جوان ایرانی را از دنبال کار گشتن به مسیر شغلی و حرفه‌ای ساختن تغییر می‌دهد. او دیگر خود را نه یک جوینده منفعل موقعیت‌های از پیش موجود، که یک معمار فعال آینده حرفه‌ای‌اش می‌بیند. مشکل اشتغال جوانان، علی‌رغم خطرات و آسیب‌هایی که می‌تواند در آینده نزدیک برای کشور داشته باشد، با همه عمق و پیچیدگی‌اش، یک بن‌بست نیست؛ یک پیچ تاریخی است که برای عبور از آن، نیازمند نقشه‌ای تازه‌ایم. نقشه‌ای که نه بر اساس امیدها و رؤیاهای دروغین، که بر پایه فناوری‌، داده، شفافیت و پیوند واقعی آموزش با کار طراحی شده باشد. این داشبورد ملی، یکی از همین نقشه‌هاست؛ نقشه‌ای که اگر امروز آغاز نکنیم، فردا، وقتی شکاف میان جوان و بازار کار عمیق‌تر از همیشه شده باشد، حسرت امروز را خواهیم خورد. زمان، در این معادله، نه یک متغیر خنثی، که مهم‌ترین عنصر بازی است.منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب تاب‌آوری جمعی در شرایط بحرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-ctgmywazketd</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زددر شرایط جنگی، معمولا همه نگاه ها به سمت نیروهای مسلح، فرماندهان و مدیران ارشد حاکمیتی و دولتی است. حق هم همین است. همه ما به طور مداوم از درگاه های گوناگون به دنبال اخبار جدید تصمیم های سیاسی و مواضع داخلی و جهانی هستیم؛ گویی که ما تصمیم گیران و اثرگذاران نهایی این ماجرا هستیم! همه ما باید به خودمان یادآوری کنیم که نیروهای مسلح و مدیران ارشد کشور ماموریت های مشخص دارند و سال ها برای چنین روزهایی ساختار و شبکه و دیوان سالاری طراحی کرده و ساخته اند و خلاصه کارشان را بلدند. اما بعد از این نتیجه گیری به یک پرسش می رسیم، پس نقش ما به عنوان جامعه و خود ما چیست؟ پاسخ نه در یک حرکت بزرگ که در هزاران کنش کوچک روزمره پیدا می شود. ما باید توانایی بقا، صبوری و سطح تحمل خود را بالا ببریم برای اینکه فضای پرتنش اطرافمان را در گام اول برای خودمان و سپس برای دیگران قابل زیست و زندگی کنیم.این یادداشت تلاشی است برای شمردن چند راهکار ساده، اما اثرگذار. اولین و شاید مهم ترین گام، قطع کردن زنجیره بی پایان دریافت اخبار است. نه به معنای بی خبری و ناآگاهی، بلکه به معنای جلوگیری از مسمومیت روانی. جنگ همیشه میدان پهپاد و موشک نیست؛ بخش بزرگی از آن، جنگ روانی و جنگ نرم است که با انتشار دایمی گمانه زنی های گوناگون، موضع گیری های متناقض، شایعات و دروغ ها و بزرگ نمایی مسائل و تهدیدها پیش می رود. کافی است فقط چند منبع معتبر و رسمی را انتخاب کنید و در زمان های مشخص برای آگاهی از مسائل کلی سری به آنها بزنید و بقیه روز را به زندگی خود اختصاص دهید؛ نه هر ۱۰ دقیقه یک بار چک کردن، نه خواندن نظرات آدم های ناشناس به اصطلاح کارشناس در شبکه های اجتماعی، نه تحلیل های بی سر و ته فرساینده از کانال های مبهم. از رسانه ها، کانال ها و درگاه های خبری پروپاگاندایی و تبلیغات سیاسی به جد دوری کنید؛ اینها ناخودآگاه آرامش شما را می خورند و برخلاف رسالت اصلی رسانه های خبری که وظیفه آگاه سازی، اطلاع رسانی و ارتقای امنیت روانی جامعه را دارند، با درگیر کردن دایمی و روزمره شما با مسائل پیچیده واقعی یا دروغین سیاسی، امنیتی، نظامی، اجتماعی و... آرامش و آسایش را از شما و اطرافیان تان می گیرند. به یاد داشته باشیم که دشمنان این ملت و سرزمین دقیقا جامعه ای مضطرب، دائما درگیر با یکدیگر، ناآگاه و بی تاب را می خواهند. مدیریت ورودی اخبار، یک اقدام دفاعی شخصی، اما با پیامدهای جدی جمعی است. جنگ که می شود، ناگهان متوجه می شویم همسایه مان را نمی شناسیم. نمی دانیم در ساختمان روبه رویی چه کسانی زندگی می کنند، چه ظرفیت هایی دارند، چه کمکی می توانند بکنند یا چه کمکی نیاز دارند. یک کار ساده اما بی نهایت موثر کنید، بروید با چند همسایه آشنا شوید. نه لزوما برای تشکیل گروه های همیاری پیچیده، فقط برای اینکه بدانید در یک ساختمان یا محله چند خانواده هستید، آیا فرد سالمندی نیاز به مراقبت دارد، آیا کسی تجربه امدادگری دارد یا نه؟ شناخت ایمن ظرفیت های جمعی محلی، به اندازه یک پناهگاه فوق مجهز می تواند اضطراب شما را کم کند. حس تنهایی و واماندگی در بحران، بدتر از خود بحران است. این آشنایی ساده، شبکه ای از همدلی خاموش می سازد که در روزهای سخت، بی آنکه سروصدا کند، کار می کند. اولین یاریگر انسان در بحران، همسایه اش است. پس این سرمایه اجتماعی را از امروز بسازیم. اگر در محله یا شهر شما برنامه های جمعی برگزار می شود، چه در سطح سرای محله، چه در پارک ها یا سالن های ورزشی، شرکت کنید. نه برای فراموش کردن اوضاع، بلکه برای اینکه یادتان نرود زندگی هنوز جاری است. یک دوچرخه سواری ساده، یک پیاده روی صبحگاهی، یک شب شعر محلی یا حتی یک کارگاه کوتاه نقاشی برای بچه ها. تاثیر چنین برنامه هایی بر کاهش اضطراب و خشم، به درازای تاریخ در بلایای طبیعی و حوادث و جنگ ها ثابت شده است. وقتی انسان در حرکت جمعی قرار می گیرد، ذهن او از چرخه تکراری ترس و درماندگی خارج می شود. این نه فرار از واقعیت که بازتعریف نسبت ما با واقعیت است؛ ما می توانیم هم مراقب باشیم، هم زندگی کنیم. این روزها، در شهرها، برنامه های تجمع و گردهمایی شبانه برگزار می شود که شاید ساده و تکراری به نظر برسند، اما آثار عمیقی دارند. در جنگ روحیه جمعی، از موشک هم مهم تر است؛ شرکت در این برنامه ها، نه به معنای فراموش کردن خطر، بلکه به معنای یادآوری این حقیقت است که زندگی متوقف نمی شود. امید، یک باره به وجود نمی آید؛ در دل همین تجربه های کوچک جمعی جوانه می زند. اگر چنین برنامه ای در محله یا شهر شما برگزار می شود، خود را محروم نکنید. نه برای شادی اغراق شده، برای همان احساس ساده زیست شهری. تاریکی شب، با حضور جمعی روشن می شود و دیگر ترسناک نیست. البته همیشه نمی توان بیرون رفت. گاهی امن ترین مکان، خانه خودمان است. اما خانه می تواند به زندان ذهنی یا به پناهگاهی آرام بخش تبدیل شود. انتخاب با ماست.با چند کار ساده می توان این آرامش فرسوده شده را بازیابی کرد؛ ورزش های سبک مثل حرکات کششی یا نرمش روزانه، برای اینکه بدن از حالت انقباض مزمن خارج شود یا کتاب خواندن، هر چند در روزهای پراسترس تمرکز را سخت می کند، اما اگر صفحه ای به صفحه ای پیش برویم، ذهن را از دایره تنگ مسائل روز خارج می کند. دیدن فیلم یا سریال، حتی آنهایی که قدیمی و تکراری هستند، به شرطی که آرام کننده باشند و هیجان انگیز و اضطراب آور نباشند. بازی های ویدیویی (طبیعتا غیرجنگی!) یا بازی کردن با اعضای خانواده، اما فقط بازی هایی که سطح تمرکز خیلی بالا نمی خواهد؛ تخته نرد ساده، پازل یا حتی بازی های کارتی، مانند دوختن وصله هایی بر پارچه پاره آرامش ما هستند. شاید مسخره یا کلیشه ای به نظر برسند، اما در روزهای جنگی، همین وصله ها هستند که مانع از پاره شدن کامل روانمان می شوند. برای بسیاری از ما، پناهگاه نهایی در لحظات تاریک، چیزی فراتر از روش های روانشناختی است. قرآن خواندن، حتی یک صفحه در روز، با صدای آرام یا گوش دادن به ادعیه یا مناجات هایی که سال هاست در فرهنگ این سرزمین جاری بوده و هست. این کارها، بی آنکه نیازی به تحلیل داشته باشند، مستقیما به بخشی از وجود ما متصل می شوند. نه به عنوان یک وظیفه معمول دینی، بلکه به عنوان یک ارتباط شخصی با آنچه از خودمان بزرگ تر است. الا بذکر الله تطمئن القلوب؛ این فقط یک آیه قرآن نیست. در روزهای جنگ، وقتی هیچ چیزی نمی تواند اطمینان بخش امنیت یا آرامش باشد، تکیه بر پروردگار بخشایشگر و مهربان، اولین و آخرین و البته محکم ترین دیوار انسان است. اما در آخر بگویم، شک نکنید. هیچ کس حریف تمدن چند هزار ساله ایران نمی شود. نه با موشک، نه با تحریم، نه با جنگ روانی و نه با تفرقه اندازی میان این ملت بزرگ؛ مردمان این سرزمین، هزاران سال از دل آتش و خاکستر بازگشته اند و با سرافرازی از نو ساخته اند.توان انسان در بقا و زندگی کردن و حتی بازسازی و بازیابی توان از دست رفته، آن هم در جامعه پرصلابت ایران، بیش از حد تصور خود ماست. شاید در این روزهای سخت، گاهی فراموش می کنیم چه ریشه های عمیقی داریم. اما خواسته و ناخواسته این ریشه ها کار خود را می کنند، حتی وقتی ما آنها را نمی بینیم. با توکل بر خدا، با مدیریت خردمندانه اضطراب و تنش، با کمک به دیگران، با پناه بردن به آرامش های ساده شخصی، نه تنها از این بحران عبور می کنیم، بلکه چیزی به نام همبستگی و بلوغ جمعی را برای مرتبه چنددهم در تاریخ ایران باز هم به دست می آوریم. حتما در آینده همه چیز بهتر خواهد بود. این خوشبینی ساده لوحانه نیست؛ تجربه تاریخی ماست، ما ایرانی ها از آنهایی هستیم که می مانند و می سازند.منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 14:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمی که آینده را نشانه گرفته است</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-htamazts4vei</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زد دولتدی‌ماه ۱۴۰۴ برای بسیاری از جوانان ایران فقط یک تقویم ورق خورده نبود؛ زخمی بود که روی ذهن و دلشان نشست. زخمی که شاید هرکدامشان به شکلی متفاوت تجربه‌اش کردند، اما در یک‌چیز مشترک بودند: حس فقدان، ناامنی، ابهام و اندوهی که جمعی شد. ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که اسمش را می‌شود گذاشت سوگ جمعی.اولین نکته‌ای که باید گفته شود این است: این سوگ واقعی و غیرقابل انکار است. حتی اگر همه جزییات را ندانیم، حتی اگر تحلیل‌های سیاسی متفاوتی داشته باشیم، حتی اگر روایت‌ها متنوع باشد، احساس جوانی که دچار غم، خشم یا اضطراب شده، قابل انکار نیست. بی‌اعتنایی به این احساس، ساده‌سازی آن، یا تمسخرش، نه نشانه عقلانیت است و نه بلوغ؛ بیشتر نشانه فقدان عزت‌نفس و ناآگاهی فرد است. هرکس اندوه نسل جوان را تحقیر کند یا به سخره بگیرد، درواقع کرامت انسانی را زیر پا گذاشته است. اختلاف‌نظر سیاسی یک‌چیز است، لگدمال کردن احساسات انسانی یک نسل چیز دیگر.اما همدردی صرف کافی نیست. اگر این سوگ مدیریت نشود، اگر فضای امن برای بیانش فراهم نشود، تبدیل به خشم فروخورده، بی‌اعتمادی عمیق و گسست اجتماعی می‌شود. اینجاست که نقش نهادهای میانی و آموزشی حیاتی می‌شود.مدرسه و دانشگاه در چنین روزهایی باید بیش از هر زمان دیگری به سلامت روان دانش‌آموزان و دانشجویان توجه کنند. این به معنای برگزاری برنامه‌های پر سروصدا نیست؛ گاهی یک مشاور در دسترس، از ده‌ها برنامه موثرتر است.بسیاری از نوجوانان و جوانان هنوز زبان دقیقی برای بیان احساسات پیچیده‌شان ندارند. اضطراب پس از حادثه را با پرخاشگری نشان می‌دهند، غم را با انزوا، خشم را با بی‌حوصلگی. حضور فعال و حرفه‌ای روانشناسان و مشاوران در مدارس و دانشگاه‌ها می‌تواند کمک کند این هیجانات نام‌گذاری شود، فهمیده شود و مسیر سالم‌تری برای تخلیه پیدا کند.در این روزها، طبیعی است که تمرکز پایین بیاید، افت تحصیلی موقت دیده شود یا انگیزه‌ها کم رنگ شود. رویکرد خشک و روتین در چنین شرایطی فقط فشار و آسیب را بیشتر می‌کند. آنچه نیاز است، انعطاف همراه با مسئولیت پذیری است؛ یعنی هم استانداردها حفظ شود، هم شرایط روانی جامعه خصوصاً دانش‌آموز و دانشجو در نظر گرفته شود.دانشگاه‌ها هم باید دسترسی به خدمات مشاوره فردی در مراکز مشاوره را جدی‌تر کنند. مراجعه به روانشناس نباید انگ تلقی و در وضعیت فعلی باید افزایش ظرفیت مراکز و تعلیق هزینه‌ها انجام شود. اتفاقاً در شرایط سوگ جمعی، صحبت با یک متخصص می‌تواند جلوی شکل‌گیری اختلالات جدی‌تر مثل افسردگی عمیق یا اضطراب مزمن را بگیرد. این اهمیت دارد که بدانیم این هزینه نیست.در سال‌های اخیر، سرمایه اجتماعی در بسیاری از جوامع آسیب‌دیده و ایران هم مستثنی نیست. سوگ = جمعی می‌تواند این سرمایه را بیشتر فرسایش دهد یا برعکس، اگر درست مدیریت شود، آن را بازسازی کند. اینجاست که مراکز محلی، فرهنگسراها، خانه‌های جوانان و سازمان‌های مردم‌نهاد (سمن‌ها) نقش کلیدی دارند.برگزاری کارگاه‌های مهارت‌های زندگی، جلسات مشاوره گروهی کوچک با حضور روانشناس، یا حتی فراهم کردن فضایی امن برای گفت‌وگوی چند دوست با حضور یک تسهیلگر آموزش دیده، می‌تواند به تخلیه سالم احساسات کمک کند. گاهی همین که جوان بداند تنها نیست و دیگران هم تجربه‌ای مشابه دارند، بار روانی‌اش سبک‌تر می‌شود.سمن‌ها همچنین می‌توانند خطوط مشاوره تلفنی یا آنلاین کوتاه‌مدت راه‌اندازی کنند تا کسانی که امکان مراجعه حضوری ندارند، بتوانند با یک متخصص صحبت کنند. در دوره‌ای که بسیاری از ارتباط‌ها دیجیتال شده، ارایه خدمات سلامت روان در بسترهای آنلاین هم یک ضرورت است.در کنار نقش نهادها، نقش روابط شخصی را دست‌کم نگیریم. بسیاری از زخم‌های روانی نه با نسخه رسمی، که با یک گفت‌وگوی صادقانه ترمیم می‌شود. دوستی که فقط گوش می‌دهد، بدون قضاوت و نصیحت‌های شتاب‌زده، می‌تواند از یک درمان ناتمام موثرتر باشد.در روزهای سوگ، لازم نیست همه جواب داشته باشیم. کافی است با درک سوگ، شوک یا اضطراب دوستان، شاید گاهی با سکوت و همدلی به همدیگر کمک کنیم. در مقابل، رقابت بر سر این که چه کسی تحلیل بهتری دارد یا چه کسی منطقی تر است، فقط فاصله‌ها را بیشتر می‌کند.خانواده‌ها هم باید حواسشان باشد. نوجوانی که کمتر حرف می‌زند یا بیشتر در اتاقش می‌ماند، لزوماً «لجباز» یا «بی‌ادب» نشده؛ ممکن است درگیر سوگی باشد که توان بیانش را نداشته باشد. گفت‌وگوی آرام، بدون پرخاش و تهدید، کلید باز شدن بسیاری از این گره هاست.جامعه زنده، جامعه‌ای است که در آن نقد وجود دارد. اما نقد با بی‌رحمی فرق دارد. می‌شود درباره ریشه‌ها و پیامدهای حوادث بحث کرد، می‌شود تحلیل متفاوت داشت، اما تحقیر احساسات جوانان، هیچ نسبتی با نقد سازنده ندارد.اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، با نسلی ساخته می‌شود که امروز در حال تجربه این سوگ است.خرد کردن روحیه او، یعنی تخریب همان آینده.سوگ جمعی، اگر درست مدیریت شود، می‌تواند در آینده به همدلی عمیق‌تر و بلوغ اجتماعی منجر شود. اما اگر انکار یا تمسخر شود، تبدیل به خشم انباشته و بی‌اعتمادی پایدار و تداوم چرخه نابودکننده کینه خواهد شد. انتخاب مسیر با ما است.در این روزهای سنگین، شاید مهم‌ترین کار این باشد که انسان بمانیم؛ به هم گوش بدهیم، همدیگر را تحقیر یا تهدید نکنیم و اگر توانش را داریم، دست یکدیگر را بگیریم. هیچ جامعه‌ای بدون عبور از بحران رشد نکرده است؛ اما نحوه عبور، آینده را تعیین می‌کند. اگر با همدلی و گفت‌وگو پیش برویم، این سوگ می‌تواند به نقطه‌ای برای تحول و بازسازی اجتماعی بدل شود.منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 14:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارورزی و کارآموزی؛ حلقه نادیده آموزش</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-r0elmyzeavqg</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زدجایگاه کارآموزی و کارورزی در نظام آموزش عالی، همواره بازتابی از نحوه فهم این نظام از نسبت میان دانشگاه و جامعه خصوصا بازار کار بوده است. در بسیاری از دوره ها، این نسبت نه بر اساس یک فرآیند تدریجی ورود به جهان کار، بلکه بر پایه تفکیکی صلب میان آموزش نظری و مهارت و عمل حرفه ای تعریف شده است؛ گویی دانشگاه فضایی مستقل از واقعیت های اقتصادی و اجتماعی است و مواجهه با کار، رخدادی است که باید پس از پایان تحصیل و به عنوان یک دوره جدید و کاملا متفاوت آغاز شود.در چنین چارچوبی، کارآموزی یا کارورزی اغلب به واحدی حاشیه ای و کم اثر که با صدور گواهی های غیرقابل استناد و عموما جعلی گذرانده می شود، فروکاسته شده، حال آنکه در منطق آموزش مهارت محور، این مرحله می تواند به یکی از کلیدی ترین نقاط اتصال آموزش دانشگاهی با اشتغال و زیست واقعی جامعه بدل شود. یکی از مسائل ساختاری آموزش عالی، همین گسست میان زمان یادگیری و زمان به کارگیری است. دانشجو سال ها در فضایی آموزش می بیند که در آن، خطا هزینه ای محدود دارد، تصمیم ها عمدتا روی کاغذ و نظری اند و پیامد عمل، اغلب به نمره یا ارزیابی شخص محورانه استادان در پایان ترم ختم می شود.این شرایط، هر چند برای شکل گیری بنیان های فکری و آموزش روش ها و دانش ها ضروری است، اما وقتی به کل دوره و تجربه دانشگاهی تعمیم می یابد، دانشجو بدون هیچ آمادگی، مواجهه ناگهانی با جهانی پیدا می کند که در آن، کارآمدی، سرعت تصمیم گیری و مهارت های قابل سنجش و مشاهده معیارهای اصلی اند. اینجاست که کارآموزی، اگر در متن آموزش قرار گیرد، می تواند این گذار را از یک شکاف ناگهانی، به فرآیندی تدریجی و قابل فهم تبدیل کند.در یک نگاه اجرایی، کارورزی را باید مرحله ای میانی در فرآیند اجتماعی شدن نیروی متخصص دانست. دانشجو در این موقعیت، نه صرفا مشاهده گر است و نه متحمل بار کامل مسوولیت، بلکه در جایگاهی قرار می گیرد که می تواند آموخته های خود را در مقیاسی محدود، اما اجرایی و عملی بیازماید و از خطا کردن هم نترسد و آن را به اندوخته تجربی تبدیل کند.همین موقعیت میانی است که نسبت فرد با مساله را تغییر می دهد. مساله ها دیگر شفاف، تمیز و دارای پاسخ هایی از پیش تعیین شده نیستند، بلکه چندلایه و وابسته به تصمیم ها و شرایطند. این مواجهه، ذهن دانشجو را از جست وجوی پاسخ درست، به سمت یافتن راه حل های ممکن و تصمیم گیری بهتر سوق می دهد.همزمان، کارآموزی فرد را وارد منطق درونی محیط های کاری می کند؛ منطقی که اغلب در آموزش رسمی غایب است. زمانبندی، اولویت بندی، تعامل منحصر به شخص با دیگران، محدودیت منابع و کنار آمدن با عدم قطعیت، همگی در دل تجربه زیسته شکل می گیرند. بسیاری از فاصله های موجود میان دانشگاه و بازار کار، نه از کمبود دانش تخصصی، بلکه از ناآشنایی با همین قواعد نانوشته ناشی می شود. کارورزی، پیش از آنکه مهارت فنی و تخصصی را منتقل کند، فرد را با شیوه حضور در یک فرآیند تصمیم گیری و اجرایی جمعی آشنا می سازد.از منظر فنی و تخصصی نیز کارآموزی نقشی به روزکننده ایفا می کند. سرعت تحولات فناورانه به گونه ای است که محتوای آموزشی دانشگاه ها ناگزیر با فاصله ای زمانی از واقعیت عمل می کند. حضور در محیط کار، این فاصله را کاهش می دهد و به دانشجو می آموزد چگونه دانش آکادمیک خود را با ابزارها و شرایط متغیر تطبیق دهد. در این فرآیند، دانش از مجموعه ای ایستا از اطلاعات، به ابزاری پویا برای تحلیل و تصمیم گیری تبدیل می شود. کارورزی همچنین در شکل گیری هویت حرفه ای نقش آرام، اما تعیین کننده ای دارد. بسیاری از انتخاب های تحصیلی، پیش از آنکه بر تجربه استوار باشند، بر تصور و انتظار شکل می گیرند.مواجهه بهنگام دانشجو با واقعیت کار، این تصورات را تعدیل می کند و امکان بازاندیشی و تغییر بهینه مسیر را فراهم می آورد؛ گاه با تقویت انتخاب اولیه و گاه با تغییر جهت، پیش از آنکه هزینه های فردی و اجتماعی انباشته شوند. این خودآگاهی حرفه ای، از دستاوردهایی است که در هیچ سرفصل رسمی ثبت یا تجربه نمی شود. با این حال، تمام این ظرفیت ها زمانی فعال می شود که کارآموزی به تجربه ای واقعی تقلیل ناپذیر باشد. کارورزی صوری که در آن نقش دانشجو مبهم و مسیر یادگیری نامشخص است، نه تنها بی اثر، بلکه گاه مخرب است و می تواند به بی اعتمادی نسبت به مفهوم کار دامن بزند.آنچه اهمیت دارد، تعریف موقعیت های معنادار، ارتباط زنده با محیط های واقعی و پذیرش این واقعیت است که آموزش بدون تجربه، ناتمام می ماند. در چنین بستری، کارآموزی نه وعده ای برای اشتغال قطعی است و نه راه حلی فوری برای حل موقتی بحران بازار کار با نیروی ارزان قیمت دانشجو. بیشتر امکانی است برای نزدیک تر شدن آموزش به واقعیت های زیست اقتصادی و اجتماعی؛ جایی که دانشگاه، بدون ادعای آمادگی کامل، اجازه می دهد دانشجو بخشی از این واقعیت را لمس کند، با آن درگیر شود و نسبت خود را با آن بسازد. تجربه ای که نه با قطعیت آغاز می شود و نه لزوما به نقطه ای مشخص ختم، اما آرام آرام در متن آموزش جریان پیدا می کند.منتشر شده در روزنامه اعتماد - دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 14:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر آموزش؛ شکاف انتظارات نسل زد و سنت</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-d1fhbwrjchtw</link>
                <description>نویسنده: مانی جهانپوردبیر شورای مشاوران نسل زدسیر تحول در شیوه های آموزش و پرورش، همواره آیینه ای از تغییرات بنیادین در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی هر عصر بوده است، اما این دگرگونی در مواجهه با نسل زد، به نقطه ای حیاتی رسیده است که دیگر اصلاحات جزیی کافی نیست، بلکه نیازمند یک بازنگری کلان در مبانی آموزش است. این نسل، که عملا بزرگ ترین نسل دیجیتال محسوب می شوند، با جهان هایی متفاوت از نسل های پیشین، به ویژه بومرها و حتی نسل ایکس، وارد عرصه کسب دانش و آماده سازی برای ورود به جهان کار شده اند. در این میان، بزرگ ترین چالش، فاصله عمیق میان مدل آموزشی سنتی و الزامات مهارت محور و کاربردی بازار کار قرن بیست و یکم است.نسل های پیش از این، به ویژه در دوران رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی، با یک نظام آموزشی نسبتا خطی و تضمین شده مواجه بودند. در آن زمان، گذراندن موفقیت آمیز دوره های آکادمیک و اخذ مدارک رسمی، دروازه ای تقریبا تضمین شده به سوی اشتغال باثبات و پیشرفت تدریجی بود. محوریت آموزش بر حفظ دانش، درک مفاهیم نظری و اطاعت از ساختارهای سلسله مراتبی فکری استوار بود. دانشگاه، محفلی برای انباشت خرد گذشته تلقی می شد و فارغ التحصیل، فردی دانش محور (Knowledge-based) قلمداد می گشت که با تکیه بر آن دانش، مسیر شغلی خود را تا انتها ترسیم می نمود.اما نسل زد با شرایطی متفاوت روبه رو شد؛ اقتصادی که با سرعت سرسام آور فناوری و تغییرات ساختاری مواجه است، جایی که بسیاری از مشاغل مطمئن دیروز، امروز در معرض تهدید اتوماسیون یا بازتعریف کلی قرار دارند. این عدم قطعیت ذاتی، نگرش آنها به آموزش را به شدت عمل گرا کرده است. آنها پرسشی اساسی را در برابر نهادهای آموزشی مطرح می کنند: «این آموخته ها چه سودی در دنیای واقعی من دارد؟» این نسل به دنبال کسب مهارت هایی است که بتواند بلافاصله و به شکلی ملموس، اثربخشی خود را نشان دهد. آنها به مدارک صرفا به دیده اعتبار نگریسته و اگر محتوای آموزشی فاقد کاربرد عملی باشد، به سرعت از آن دلسرد می شوند. خواست اصلی نسل زد، حرکت از چارچوب «دانستنی ها» به سمت «توانستن ها» است. این امر به معنای اولویت دادن به مهارت هایی است که قابلیت انتقال (Transferability) بالایی دارند؛ نه صرفا تخصص در یک حوزه محدود، بلکه توانایی به کارگیری اصول در موقعیت های گوناگون. تفکر انتقادی برای هدایت در میان دریای اطلاعات، سواد دیجیتال به معنای خالق بودن با فناوری نه صرفا مصرف کننده بودن و مهم تر از همه، انعطاف پذیری و توانایی یادگیری سریع، کلیدواژه های این نسل در فضای کسب و کار است. آنها دوره های کوتاه مدت تخصصی، گواهینامه های عملی و تجارب پروژه محور را، که مستقیما به بهبود کارنامه کاری شان می انجامد، بر آموزش های بلندمدت نظری ترجیح می دهند.این تغییر در تقاضای یادگیرندگان، بالطبع باید فضاهای آموزشی را نیز متحول سازد. کلاس های درس سنتی، با چیدمان ردیفی که استاد در راس هرم قرار دارد، دیگر نمی تواند پویایی مورد نیاز این نسل را تامین کند. نسل زد نیازمند محیط هایی است که در آن، یادگیری امری مشارکتی و فعال باشد. ساختارهای آموزشی باید امکان کار گروهی، بحث های چالشی و حل مساله مشارکتی را فراهم آورند؛ جایی که هر فرد بتواند از دریچه دیدگاه خود به مساله بنگرد و در کنار همکارانش راه حلی بیابد. فناوری دیگر نباید صرفا ابزاری کمکی در کنار تخته سیاه باشد، بلکه باید هسته مرکزی فرآیند آموزش قرار گیرد تا از طریق شبیه سازی ها و واقعیت های افزوده، یادگیری را از حالت انتزاعی خارج کرده و به سطح تجربه درآورد.علاوه بر این، آینده نگری نسل زد نشان می دهد که آنها مسیر شغلی را یک خط مستقیم نمی بینند، بلکه مجموعه ای از ایستگاه های یادگیری متوالی می دانند. آنها پذیرفته اند که هر چند سال یک بار، برای به روز ماندن، باید مهارت های جدیدی کسب کنند. این نگرش، مفهوم «آموزش مادام العمر» را نه یک شعار، بلکه یک ضرورت بقا می سازد. سیستم آموزشی باید به گونه ای منعطف طراحی شود که پذیرای ورود سریع مباحث نوین و حذف محتوای کهنه باشد، بدون اینکه هر بار نیاز به بازنگری کامل در ساختار درسی باشد.درنهایت، تقابل این نسل با سیستم های گذشته، در جوهره خود، درسی برای تمام ارکان آموزشی است: اعتبار یک نهاد آموزشی دیگر تنها با قدمت یا تئوری های ارایه شده سنجیده نمی شود، بلکه با میزان توانایی آن در آماده سازی دانش پذیر برای کارآمد بودن در دنیای امروز سنجیده می شود. نسل زد نیازمند سیستمی است که صداقت در انتقال مهارت های کاربردی را سرلوحه کار خود قرار دهد و ثابت کند که دانش آموخته شده، زرهی کارآمد برای نبرد در میدان های رقابت شغلی فردا خواهد بود. این تحول، نه یک انتخاب، بلکه یک الزام برای حفظ ارتباط نظام آموزشی با واقعیت جاری جامعه است.</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 12:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با رئیس جمهور ملاقات کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/maanijahanpour-bizm6ku4mvmi</link>
                <description>دکتر مسعود پزشکیان در مستند انتخاباتی زدنویسنده: مانی جهانپورساعت ۷ صبح یکشنبه ۳ تیر برای ضبط مستند نسل زد همراه با دکتر مسعود پزشکیان در یک استودیو جمع شدیم. پیش از ورود او، فضای صحبت‌ها مثبت نبود و همان ناراحتی‌ها و دلخوری‌هایی که خارج از استودیو در جامعه بود، در جمع ما هم وجود داشت و این مسئله در حدی بود که انتظار داشتیم فضای گفت‌وگوی ما با دکتر پزشکیان به سمت تندی بکشد. اما با ورود او فضا تغییر پیدا کرد؛ با او احساس راحتی کردیم. او گویی آشنای قدیمی همه‌مان بود. برخلاف بسیاری از مقامات سابق و فعلی کشور که حتی دقیقه‌ای نمی‌توان تحمل‌شان کرد، می‌توانستیم شفاف اعتراض و ناراحتی‌مان را به او بگوییم و او هم بدون توهین و تکذیب حرف‌ها را بشنود، و پاسخ بدهد. شاید بسیاری از پاسخ‌هایش قانع‌کننده و کافی نبود اما می‌فهمیدیم که نمی‌خواهد سوالات ما را بی‌جواب بگذارد. ما حس نمی‌کردیم که او از روی ناچاری آنجا نشسته است؛ او واقعا ما را دوست داشت و ما هم این را درک کردیم و متقابلا دوستش داشتیم. با کاپشن‌هایش شوخی کردیم و با شوخ‌طبعی دوست‌داشتنی‌اش پا‌به‌پای ما به شوخی ادامه داد. مجتبی چندتا از میم هایی که برایش ساخته بودند را به او نشان داد، کیف کرد! ما احساس می‌کردیم با یک دوست و معتمد برخورد داریم. در همان آغاز پیش از شروع ضبط به او گفتم: «راه سختی در پیش دارید»، پاسخ داد: «قطعا همینطوره، اما برای کشور تا آخر می ایستیم.» از او پرسیدیم اگر پیروز نشدید چی؟ گفت «جاهای دیگه کار می‌کنیم تا بتونیم کشور را درست کنیم؛ مهم منافع کشور و مردم هست که از این وضعیت دربیایند.» او نیامده بود تا برنامه‌ای ضبط کند، نمایشی اجرا کند و برود؛ واقعا آمده بود تا باهم گپ بزنیم و در کل آن نزدیک به ۴ ساعتی که مشغول ضبط بودیم، لحظه‌ای احساس غریبگی یا راحت بودن نکردم و به اندازه یک دورهمی دوستانه صمیمی از آن لذت بردم. کلیدواژه‌ای که مدام به کار می‌برد: حق با شماست. ما را زیرسوال نبرد، درک و سواد ما یا عمق مسائلی که مطرح کردیم را زیرسوال نبرد؛ نگفت به سن شما نمی خورد، شما هنوز آنقدر بلد نیستید، سابقه اجرایی ندارید. مسئولانه ایستاد و هرچه می‌دانست و به آن معتقد بود گفت؛ شفاف اشتباهات و خطاهای گذشته خودش و هم‌نسلان و همکارانش را پذیرفت و از مسیر و راه‌های اصلاح آن اشتباهات گفت. استوار بود و مطمئن؛ نه به پیروزی در انتخابات، بلکه به باورها و مسیر شخصی خودش.در هنگام استراحت میان کار، نزدیک به ۱۰ دقیقه با او صحبت کردم. گفتم شما را انسان صادق، شفاف، پاکدست و شریفی می‌دانم، چگونه در سیستم دولتی ایران که سرشار از فسادهای متنوع و حتی عرفی است می‌توانید کار کنید؟ یا باید بایستید و جمعش کنید، یا آغشته شوید یا کنار بروید. کدام مسیر شماست؟ گفت که باید ایستاد و جمعش کرد اما نه با روش‌های از رده خارج این دوستان! با شیوه‌های علمی مورد تأیید کارشناسان و شیوه‌های تجربه شده و متداول جهان؛ به سوابق کشورها نگاه کنیم و کارهای موفق مشابه را الگو بگیریم و استفاده کنیم. درباره هم‌نسل‌ها و دوستان خودم، درباره طیف رقیب، اقتصاد و البته یک مسئله مهم هم فرصت یافتم با او کوتاه صحبت کنم که در فرصت دیگر آن را شرح می‌دهم. وقتی از کنارش بلند شدم، به او گفتم: «آقای دکتر، تکلیف من با شخصیت دکتر پزشکیان روشن شد».آن آرامش و اطمینان او، استوار بودن بر اصول اخلاقی و فکری‌اش، و صداقت و شفافیتش من را جذب او کرد. در سه هفته کارزار انتخاباتی؛ من و دوستانم برای او و در اصل برای ایران هرقدر زمان و توان که داشتیم و می‌توانستیم، گذاشتیم و از هیچ کاری که فکر می‌کردیم می‌تواند اثرگذار باشد، دریغ نکردیم. آن گروه‌ها که در طیف‌های مختلف داخلی و خارجی، با تحقیر، تهدید، توهین، و با متشنج کردن فضا و تحت‌فشار گذاشتن همیشه تلاش می‌کنند مردم را از مسیر رشد و توسعه و تعادل و زیست در کنار هم خارج کنند و به نوبه خودشان پیروز میدان شوند، با پیام و پاسخ روشن ملت مواجه شدند؛ این رفتارهای تنش‌زا و هدفمند و این تندروی‌ها (از هرگونه) انتخاب و مسیر عموم مردم ایران نیست. مردم ایران، چه کسانی که رأی دادند و چه کسانی که رأی ندادند، توهین و تحقیر و تهدید را مسیر درست و مطلوب زیست اجتماعی نمی‌بینند. فرهنگ کهن مردم بزرگ ایران، همواره الگوی ملت‌ها و کشورهای گوناگون بوده و هست و انتخاب و رواج مسیری که همراه با تندروی و تنش باشد، در دایره بزرگ و همه شمول این فرهنگ نمی‌گنجد.پیروزی دکتر مسعود پزشکیان در انتخابات ۱۵ تیر، امیدبخش و شادی‌بخش بخش بزرگی از مردم ایران بود؛ حتی از کسانی که حاضر نبودند به دلایل روشنی پای صندوق رأی بیایند، پیام امید به آینده و روشنی شنیده‌ام. پزشکیان به آن عبارت مشهوری که در پایان همه سخنرانی هایش می‌گوید اعتقاد قلبی دارد: «خاک پای مردم ایران». امیدوارم خداوند به او توانی اعطا کند و او را حفاظت کند تا در برابر مشکل‌ها و سختی‌ها، ناامیدی‌ها، کارشکنی‌ها و آزار و اذیت‌ها و سنگ‌اندازی‌ها استوار بماند و بایستد و همچون همیشه زندگی‌اش، در برابر ملت ایران سربلند باشد. در پیام پیروزی دکتر مسعود پزشکیان حرف مهمی گفته شد که اعتقاد دارم پیمان او با ملت ایران است: «تنهای تان نمی‌گذارم، تنهایم نگذارید!»منتشر شده در روزنامه اعتماد - به تاریخ چهارشنبه ۱۰ امرداد ۱۴۰۳ </description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 12:29:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر درگیری مجازی ملت ایران و افغانستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mjahanpoor/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-llvvjhj9tptq</link>
                <description>نقشه حوزه تمدنی پارس/ایران بزرگ   بیش از دو هفته ای هست که تنش ایرانی ها و افغانستانی ها در فضای مجازی بالاگرفته و توجه همه را به خود جلب کرده است. فرومایگی، پستی و زنندگی جملات و لفظ هایی که دو طرف در کامنت های اینستاگرام و توییت ها علیه هم به‌کار برده اند، من را واداشت که در میانه امتحان هایم این مطلب را نوشته و به اشتراک بگذارم.از شرق تا نزدیکی چین، از شمال تا مرزهای فعلی اذربایجان و روسیه، از جنوب تا عربستان و از غرب تا دریای مدیترانه و کرانه باختری، همه جزئی از یک تمدن و حوزه تمدنی و فرهنگی مشترک اند؛ در اسناد تاریخی و پژوهش ها از آن تحت نام پارس یا ایران بزرگ (Greater Persia/ iran) یاد کرده اند البته که در نامگذاری پژوهشگران جدید غربی، آن را خاورمیانه می گویند. به این معنا که همه ما ملت هایی که در این ناحیه مهم تمدنی هستیم، افغانستان، ایران، ازبکستان، تاجیکستان، پاکستان، عراق، سوریه و… ریشه تمدنی مشترکی داریم. در دوره باستان و حتی سالهای بسیاری پس از میلاد مسیح، ما همه یک تن و پیکر و جان بوده و هستیم. فرهنگ هایمان، هنر، موسیقی، ادبیات، علم، شهرسازی، معماری و… هایمان همه باهم نقاط اشتراک و شباهت دارند. جنگ های قبیله ای و امپراطوری ها و شاهان نیز که بخشی از تاریخ همه سرزمین ها است. حال به سبب دخالت های کشور های قدرتمندتر عموما در دوران پس از انقلاب صنعتی (پس از صفویه) و نامگذاری های جدید و مرزکشی های جدید، هرکدام از ما تحت عنوان یک ملیت جدا شناخته می‌شویم؛ اما یعنی این نقشه های جدید که سابقه تاریخی‌شان کمتر از هزارسال است، می توانند موجب‌به اختلاف و نزاع و به‌کار بردن عبارت های زشت و زننده و ناروا بین این مردم تمدن (حداقل) ۷ هزار ساله منطقه ما بشود؟ توانسته موجب به‌کار بردن دشنام ها و حرف های پست و زننده علیه اقوام و ملیت های یکدیگر بشود؟ یعنی اختلاف های دولت ها و رجزخوانی های منزجرکننده خصوصاً دولت امارت اسلامی افغانستان،که ذات و خوی او بر همه واضح است، موجب به آن شده که ما تاریخ و عناصر فرهنگی و هویتی یکدیگر را (که در ان باهم اشتراک داریم !!!) با لحنی رکیک و دور از شأن هردو ملت به سخره بگیریم ؟! سالها زندگی برادرانه و تاریخی باهم دیگر را فراموش کنیم ؟! با کمی تأمل و فکر همه ما به راحتی متوجه میشویم که این تنش از کجا ریشه می یابد؛ حواسمان باشد به زوزه کفتار ها نرقصیم و با همه اختلاف ها و مشکلات مشترکمان، این برادری و همسایگی هزاران ساله را با مکر و فریب کفتارها مخدوش نکنیم !!!هر کجا مرز کشیدند، شما پُل بزنیدروی گور همه ی تفرقه‌ها گُل بزنید(نجیب بارور)* منبع تصویر را متاسفانه نمی‌دانم، از طریق دوستانم به دستم رسیده بود #ایران #افغانستان</description>
                <category>مانی جهانپور</category>
                <author>مانی جهانپور</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 00:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>