<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های unknown</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mjbs1380</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:03:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>unknown</title>
            <link>https://virgool.io/@mjbs1380</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشته بیست و نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-js5hzufvfdse</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرامروز نسبت به چند روز گذشته حالم بهتر بود الحمدلله. کار هام بهتر پیش رفت و خیلی نسبت به روز های پیش از خودم راضی بودم. یه سری عادت های بد رو کنار گذاشتم که پا برجا موندنش خیلی برام سخته چون یه جورایی با روزمرگیم یکی شده اما همچنان دارم تلاش میکنم که انجامشون ندم.بگذریم.امروز با یکی از رفقام صحبت کردم که توی اوضاع خوبی به سر نمیبره و متوجه شدم که تنها کسی که داره این روزا باهاش ارتباط داره من هستم و احساس میکنم که مسئولیتم نسبت بهش از قبل هم بیشتر شده. وقتی از مشکلاتش صحبت کرد، تازه فهمیدم که چقدر زندگی آرومتری نسبت به بعضی زندگی ها دارم و بابت این از خدا متشکرم. متوجه شدم که قسمتی از مشکلاتش مالی هست و حدس میزنم که اگر بشه این مشکلات رو حل کرد زمینه برای رفع بقیه مشکلات هم باشه. ماه پیش که تصمیم داشتم توی یه شهر دیگه(که خانواده هیچ کدوممون اونجا زندگی نمیکنه) خونه مجردی بگیرم و تصمیم داشتم اگر این اتفاق افتاد، ازش دعوت کنم که یه تایمی رو بیاد خونه من و با هم زندگی کنیم. اما متاسفانه یا خوشبختانه فعلا خونه ای نگرفتم.اول هفته هم یکی دیگه از رفقا تماس گرفت و یه مبلغی پول نیاز داشت. پول نقد نداشتم اما بهش گفتم که به محض اینکه پولم رو نقد کنم برات میزنم. هر چند خودش گفت که راضی نیست که این اتفاق بی افته اما من بازم به حرفش گوش ندادم و به کسایی که میدونستم میتونن پول نقد بهم برسونن پیام دادم و صحبت کردم اما متاسفانه نشد و بابت این موضوع خیلی ناراحت شدم. هیچ وقت دوست ندارم که کسی که ازم درخواست کمک میکنه دست خالی برگرده. گاهی بهم گفته شده که این کار درستی نیست اما بعد از یسری اتفاقاتی که برام افتاده بهم اثبات شده که اتفاقا تنها کار درست کمک کردنه.وقتی کسی درخواست کمک از شما داره، احتمالا شما جزو محدود و معدود اشخاصی هستید که اون شخص بهشون رو زده، پس بهترین کار اینه که به اون شخص در حد توان خودتون بهش کمک کنید. حتی اگر اون کمک خیلی کوچیک به نظر برسه، ممکنه برای اون شخص خیلی بزرگت باشه. این تجربه شخصی من توی این سالهایی هست که زندگی کردم و کمابیش با بعضی از مشکلات هم روبرو بودم.خیلی جالبه، این متن هایی که بالا نوشته شد، حاصل این بود که ذهنم رو رها گذاشتم تا هر چیزی که ازش عبور میکنه رو تایپ کنه و الان که دارم بهش نگاه میکنم احساس میکنم یکم خودپسندی یا حتی خودبزرگ بینی درش دیده میشه. بعید میدونم هیچ کدوم از این هایی که گفتم توی دسته محاسن اخلاقی قرار بگیره پس باید سعی کنم این ها رو از زندگیم حذف کنم. شناخت نشانه ها مهمترین قسمت ترک یه عادت هستش. باید بشینم و توی اولین فرصت نشانه هاشون رو توی زندگی روزمره ام پیدا کنم.از این هم بگذریم. نوشتن درباره خاطراتی که با هم داشتیم خیلی آرومم میکنه. امشب هم مینویسم. تا هر جایی که یادم بیاد و حوصله ام بگیره.چند روزی بود که از اولین و آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم میگذشت. اینجوری که آقای مرادی گفته بود، دختر بود و همین یکم کار رو برای من سخت میکرد که بخوام بهش نزدیک بشم و بکشمش بین بچه ها. اولین کسی که به ذهنم رسید که بفرستم باهاش صحبت کنه، نازنین بود.نازنین دختر خیلی خوبی بود. چند ماهی میشد که همدیگرو میشناختم. بعد از من اومده بود. اولین باری که همدیگه رو دیدم توی یک از دورهمی ها بود. خودش اومده بود که سرک بکشه و همین باب آشنایی ما شد. یکی دو سالی از من کوچیکتر بود و داشت برای کنکور تلاش میکرد. دختر قوی ای بود و خیلی کم پیش میومد که شکسته شدنش رو ببینی. حتی یادمه خیلی زودتر از بچه های دیگه با قضیه کنار اومده بود همیشه میگفت که قوی تر از بیماریشه و حتما به روزی زنگ رو میزنه. هر چند دوستی ما فقط به بیمارستان محدود شد. اما همیشه مهر و محبت های نازنین توی قلب من باقی میمونه.قبل از اینکه برم سمت اتاق نازنین، خانم سهرابی رو دیدم ازش احوالش رو گرفتم. گفت که داره دارو میگیره. ازش تشکر کردم و خواستم برم اما با خودم فکر کردم بد نیست احوال همون جدیدالوروده رو هم بگیرم. چشمامو ریز کردم و سرم رو بردم نزدیک تر، مثل کسایی که میخوان یه صحبت دزدکی داشته باشن؛ خیلی آروم پرسیدم از این جدیدالوروده خبری ندارید؟برخلاف چیزی که فکر میکردم خانم سهرابی حوصله کافی برای اینکه سر به سرم بذاره نداشت. ولی با همون شیطنت زنانه همیشگیش، سرش رو نزدیک آورد خیلی آرومتر گفت که دیروز با شما دارو گرفته. مادرش رفته رو پدرش کنارشه. تشکری کردم و رفتم سمت اتاق خودم.از شنیدن این موضوع یکه نخوردم اما فهمیدم که کارم سخت تر شده. احتمالا تا یکی دو روز آینده موقتا برمیگشتم خونه و بعید میدونستم که تا اون موقع بتونم از نازنین خواهش کنم که بهش نزدیک بشه و بتونیم به نتیجه خاصی برسیم. تو همین فکرا بودم که سنگینی یه نگاهی رو خودم حس کردم. سرمو بلند کردم و دیدم که دختر خانم ساجدی داره از گوشه در نگاهم میکنه. لبخندی زدم و سری تکون دادم اما واکنشی ازش ندیدم. خیره شده بود. بیشتر که دقت کردم دست راستش رو جلو بدنش رد کرده بود و دقیقا کنار صورتش روی چارچوب در تکیه داده بود. چشماش پر از اشک بود یا اینکه من اینجوری فکر میکردم؟ نمیدونم. احساس کردم که احوالاتش عادی نیست. توی یه لحظه هزاران سناریو مختلف از ذهنم گذشت.سعی کردم که جلوی خودم برای اینکه بدوم رو بگیرم و خیلی ریلکس رفتم به سمتش. کمی که نزدیکتر شدم از فکر بیرون اومد و سرش رو پایین انداخت و شونه هاش شروع به بالا پایین شدن کرد. بند دلم پاره شد. امن یجیب توی دلم خوندم و آروم صداش کردم. خانم ساجدی! خانم ساجدی! حالتون خوبه؟جوابی ازش نشنیدم.رفتم سمت یخچال تخت خودم و یه بطری آب برداشتم و دوباره رفتم سمتش. اینبار سریعتر. توی چند قدمی که با هم فاصله داشتیم، در بطری رو باز کردم و وقتی بهش رسیدم؛ تعارفش کردم که کمی آب بخوره. با یکم تعلل آب رو از دستم گرفت اما همچنان بی صدا داشت آروم گریه میکرد. خواستم از کنارش رد بشم و خودم رو به اتاق بقلی برسونم. دل تو دلم نبود. خانم ساجدی رو خیلی دوست داشتم. احساس میکردم که میتونم به اندازه مادربزرگ خونی خودم دوستش داشته باشم. سرم رو که توی راهرو چرخوندم همه چیز خیلی عادی تر از چیزی بود که فکر میکردم.صورتم رو به سمت داخل اتاق چرخوندم. دو تا از همراه ها با تعجب داشتن نگاه میکردن. عجیبه که یادم نمیاد اون تایم کیا هم اتاقیم بودن. سمت چپ من دختر خانم ساجدی داشت اشک میریخت و من با فاصله خیلی کمی ازش ایستاده بودم. احساس کردم فضا خیلی سنگین شده. با صدایی که بقیه هم بتونن بشنون ازشون خواهش کردم به بریم سمت تخت من. منتظرش نموندم و راه افتادم به سمت تختم. پرده بین دو تا تخت رو کشیدم اما گذاشتم که پرده روبروی تخت همون کنج بمونه. بعد از کمی انتظار قلپی از آب خورد و راه افتاد سمت تخت من. به تخت که رسید تخت تاشو همراه رو انتخاب کرده بدون اینکه جابجاش کنه همون کنج خودش رو روی تختی که حالا شبیه صندلی بود رها کرد. سرش هنوز پایین بود اما دیگه اشک نمیریخت. اینو از شونه های آرومش میشد فهمید.من : بند دلم پاره شد. فکر کردم خدایی نکرده، زبونم لال چیزی شده.دختر خانم ساجدی : (با کمی بغض و صدای گرفته) یه لحظه حس کردم خیلی تنهام. معذرت میخوام که نگرانتون کردم. دست خودم نبود.+ میدونم، درک میکنم، اشکالی نداره. چیزی نشده الحمدلله و همین کافیه. نیازی به عذرخواهی هم نیست. الان حالتون بهتره؟- (هنوز صداش گرفته بود، قلپ دیگه از آب خورد، صداش بازتر شد) ممنونم، بهترم.+ گاهی اوقات نیازه. نیازه که آدم خودش رو خالی کنه. بابت این قضایا متاسفم. اما چه میشه کرد؟ زندگیه دیگه.چیزی نگفت و هر لحظه فضا داشت سنگین تر میشد.+ اشکاتون رو که ندیدن؟- نه. خوابه. وقتایی که اینجوری میخوابه انگار یه طفل معصومه. (دوباره قطره اشکی روی گونه اش لغزید و قبل از اینکه بخواد به پایین صورتش برسه با دست پاکش کرد)چیزی نگفتم. یعنی چیزی نداشتم که بگم! اون دلش گرفته بود و من گزینه مناسبی برای درد دل کردن نبودم اما تقریبا تنها کسی بودم که توی اون محیط میشناخت. برادرم اومد و نذاشت که ادامه اش رو بنویسم. رفتیم سایت گردی. کلی خوش گذشت.1404.03.20_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 00:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-y8idvc6qwfqx</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرامروز کمی دیر تر از روز های عادی بیدار شدم. خیلی حال و حوصله نداشتم و میدونستم که بخاطر اینه که روز های پیش چند ساعتی رو توی یوتیوب چرخ زدم و ذهنم دوباره به اون حجم از دوپامین نیاز داره اما من نمیتونم به سادگی تامینش کنم. راستش رو بخواید حال صحبت کردن درباره موضوع دوپامین ندارم. اما پیشنهاد میکنم که درباه اش بخونید. میتونه خیلی مفید باشه براتون.بگذریم.از دیشب چند باری به این موضوع فکر کردم که بهتره که اسامی که توی خاطرات هستن رو با اسم خودشون روایت کنم یا اینکه مثل قبل با حرف اول و تعدادی ستاره؟ هر چند که خیلی بعیده که اگر اسامی واقعی استفاده کنم کسی متوجه بشه که پشت داستان کی هستش اما بازم ترسش توی وجودم هست.میترسم که آشنایی این خاطرات رو بخونه و رازی که چندین ساله دارم تنهایی حملش میکنم لو بره. هیچ دوست ندارم که کسی از آشنایان یا حتی اطرافیانم از این موضوع بویی ببره. تراپیستم که میگه این فقط یه ترس مسخره است و باید کنارش بذارم. میگه اگه حتی نزدیکترین افراد خانواده ام هم از این موضوع و اتفاقات با خبر بشن قرار نیست اتفاق خیلی بدی بی افته. اما من همچنان دوست ندارم که کس دیگه ای از این موضوع با خبر بشه.نوشتن توی ویرگول اما، میتونه فشار بزرگی رو از روی دوشم برداره. من که برای اینکه دیده بشه یا کسی بخواد این داستان ها رو بخونه نمینوسم که، پس بهتره به همون منوال قدیم ادامه بدم. نه؟گاهی اوقات خودم فکر میکنم بعضی از چیز هایی که مینویسم شبیه نوشته یه دیوونه به نظر میرسه اما با این حال با این موضوع مشکلی ندارم. همین که ذهنم رو خالی میکنم برام لذت زیادی داره.امشب مهمون داشتیم برای همین اینقدر دیر شروع کردم به نوشتن. پلکام هم خیلی سنگین شدن. شاید از فردا دویدن رو دوباره شروع کنم. امیدوارم زانوم با هام راه بیاد دوباره درد نگیره.1404.03.19_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-k02cae0ari0g</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیردوباره چند روزی بین نوشته ها وقفه افتاد و از فراموشی خودم بود که اینجوری شد. باید سعی کنم به یه روتین با سباط‌تر برسم. یکم ذهنم آشفته است این روزا اما باید بتونم خودم و اوضاع رو کنترل کنم تا از این که هست بدتر نشه. برای شروع باید ساعت خواب رو دوباره برگردونم به روز هایی که گذشت. توی این سال ها فهمیدم که حدود 5 ساعت خواب در روز بهترین میزان خواب برای من هستش، عجیب به بدنم میسازه و کل روز رو پرانرژی ام.برای امشب هم تصمیم نداشتم بنویسم اما به نظرم نوشتن خیلی کمکم میکنه.توی نوشته بیست و یکم درباره اولین دیدارمون صحبت کرده بودم. میخوام امشب یکمی دیگه مرور خاطرات کنم، این روزا فکر میکنم بیشتر از قبل به یادآوری اون روزا دارم.از اتاق که اومدم بیرون، از پشت در شیشه که سمت راست اتاق بود و ورودی بخش به حساب میومد نگاهی به بیرون انداختم، معمولا راهرو اصلی شلوغ نبود مگر اینکه خدایی نکرده اتفاق خاصی می افتاد یا اینکه تایم ملاقات بود. الان هم مثل خیلی زمان های دیگه خبر خاصی نبود.روی پاشنه پا چرخیدم و صدای جیغ دمپایی پلاستیکی سفید روی سرامیک های کف سالون پیچید. لبخند ریزی زدم و رفتم سمت انتهای راهرو. بین راه با یکی دو تا از پرستار ها چاق سلامتی کوتاهی کردم و خسته نباشیدی گفتم. هزار بار به بچه ها تاکید کرده بودیم که رعایت بقیه رو هم بکنن و خیلی شلوغ کاری نشه اما گاهی از دستمون در میرفت و از خود بی خود میشدیم و بخش که هیچ، بیمارستان رو رو سرمون میگرفتیم. این سری هم از همون موقع ها بود اما نکته مثبتش این بود که بچه ها در اتاق رو بسته بودن و آخرین اتاق هم بودن. چند تا اتاق کناری خودمون بودیم خبری از غریبه نبود.به انتهای راهرو که رسیدم از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و رفت و آمد مردم رو زیر نظر گرفتم. با خودم فکر کردم که چند نفر از همین هایی که اینقدر شق و رق دارن راه میرن ممکنه مریض باشن و روحشون هم خبر نداشته باشه؟! مثل چند ماه پیش من که از همه جا بی خبر فقط مثل همیشه رفتم که یه چک آپ عادی بدم اما نتیجه عادی ای عایدم نشد.صدای ع** از پشت در شنیده میشد. دوباره مجلس رو دست گرفته بود داشت روی میز غذا خوری پلاستیکی یک از تخت ها ضرب شیش و هشت میزد. از این کار خوشم نمیومد. ولی چه میشه کرد، ع** بود و همین مسخره بازیاش دیگه. در ضمن فقط من بودم که از این موضوع دل خوشی نداشتم واگرنه بقیه بچه ها کلی حال میکردن. منم خیلی تو جمع و خلوت گیر مستقیم نمیدادم بهش. بیشتر سعی میکردم متقاعدش کنم میتونیم کار های مفید تری هم بکینم. هر چند هیچ وقت کار ساز نشد.دوباره لبخند زدم و دستگیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم. ع** مسخره بازیش گل کرد و با صدای بلند شروع کرد برای من خوندن. &quot;زلفای تو لوله لوله لوله آی پسر سیاه قد کتوله ...&quot; :)یهو همه زدن زیر خنده.اینو برای کسی میخوند که نه مویی داشت، نه سیاه بود. تازه این لاغری ای که بعد از دوره جدید دارو ها دامن گیرم شده بود قد بلندتر از قبل هم نشونم میداد. :)انگشت اشاره رو روی بینیم گذاشتم و با دست دیگه ام اشاره کردم که ولوم رو بیارید پایین. با بچه ها دست دادم و حواسم بود که بچه هایی که آنژکت دارن رو اذیت نکنم. بعد یه احوال پرسی همیشگی، رفتم و یه گوشه ای یه جایی برای خودم پیدا کردم. همیشه سعی میکردم خیلی تو دید بقیه بچه ها نباشم. اینجوری میتونستم تک تکشون رو زیر نظر بگیرم تا اگر لازم بود بعد از جلسه بیشتر هوای اونهایی که داره بهشون سخت میگذره رو داشته باشم.به غیر از زمان هایی که مشاعره میکردیم. بقیه تایم رو سعی میکردم همون گوشه بشینم و خیلی اهل مجلس دست گرفتن نبودم. همین باعث میشد یه سری از بچه هایی که تازه بهمون ملحق میشدن توی برخورد های اول فکر کنن که من خودم رو میگیرم. اما ابدا اینجور نبود.ع** و پ*** داشتن برای هم کوری میخوندن و بقیه هم ریسه میرفتن. یادم نمیاد اون روز کسی حال بد بوده باشه. بیشتر یادم میاد که ذهنم پیش ر** بود. همش به این فکر میکردم که چقدر براش سخته؟ و چجوری میشه کمکش کرد؟ با این موضوع کنار اومده؟ مشکلش چیه؟ دکترش کیه؟ آره خودشه، باید ببینم دکترش کیه، اینجوری شاید بتونم از طریق دکتر بکشونمش پیش خودمون تا شاید یکم اوضاع براش ساده بشه.بحث های داغ بچه ها کم کم داشت میخوابید بیشتر داشت میرفت سمت صحبت های در گوشی و خنده های انفجاری. تقریبا همیشه این اتفاق می افتاد مخصوصا اگه دختر ها کیفشون کوک بود. من خیلی با این داستان حال نمیکردم، گاهی اوقات احساس میکردم که چندتایی از این خنده های و صحبت های در گوشی درباره منه(هر چند ممکن بود اینجوری هم نباشه) و این موضوع روی مخم میرفت.تو همین گیر و دار منم داشتم با یکی از بچه ها صحبت میکردم. دقیق یادم نیست که کی بود و اصلا درباره چی صحبت میکردیم. حدس میزنم یه چیزی درباره فیزیک بوده باشه. اگر همین باشه احتمالا داشتم با ن**** یا ع** صحبت میکردم. چون بین بچه ها فقط همین ها بودن که حال و حوصله همچین بحث های رو باهام داشتن.اون روز گذشت و بعد از جلسه مستقیم رفتم سمت پیشخوان پرستاری، خوب یادمه که شیفت آقای م**** بود. وقتی احوال همون بنده خدای جدیدالورود(این اصطلاحی بود که برای خنده بیشتر به کار میبردیم) رو گرفتم بازم سر به سرم گذاشت که &quot;نکنه دلت گیر کرده شیطون؟&quot;. تازه فهمیدم که دختره. اینجا تا وقتی با کسی درست و حسابی صحبت نمیکردی متوجه نمیشدی که پسره یا دختر. بگذریم.از صحبت با آقای م**** متوجه شدم که همسن و سال خودمه و از یه بیمارستان دیگه اومده اینجا که تحت نظر باشه. دکترش هم به صورت موقت دکتر ت***** بود که دکتر خوبی بود و توی این چند ماهی که همدیگر و میشناختیم ارادت خاصی نسبت به ایشون داشتم. از م**** تشکر کردم و رفتم سمت اتاق خودم. قبل از اینکه برم رو تخت احوالی از هم اتاقی ها گرفتم و با همراهاشون صحبت کوتاهی کردم. این عادت همیشگیم شده بود. با این موضوع به خودم کمک میکردم که یه قسمتی از تنهاییم رو پر کنم.از اون روز تا دو روز بعد دیگه ندیدمش. همون شب خودم تزریق داشتم و روز بعدش نای بلند شدن نداشتم. روز بعدترش هم با توجه به برخورد اولی که مادرش با من داشت، روم نشد که برم بهش سر بزنم. تا اینکه دکتر ت***** رو دیدم و بهش سفارش کردم که هواش رو داشته باشه و نرمش کنه که بیاد سمت بچه ها و اینقدر توی خودش نباشه.بعد از دو روز بالاخره کم کم یخ ها داشت آب میشد و مثل اینکه دکتر خودش و مادرش رو خوب پخته بود. مادرش که من رو دید ازم معذرت خواهی کرد و گفت که اعصابش خورد بوده و یکم تند برخورد کرده. منم خودم رو جوری جلوه دادم که انگار متوجه هیچ تندی ای نشدم و گفتم که درک میکنم که روز های سختی رو میگذرونن. گفت دکتر و خانم ع**** خیلی ازتون تعریف کردن و ... .یکم تعارف تیکه پاره کردیم و بهشون گفتم که من اتاق 3 هستم، روبری کانتر پرستاری. اگر امری بود در خدمتم. تجربه ام از بعضی ها کمتره اما بالاخره یه کار هایی از دستم برمیاد گاهی اوقات. تشکر کردن و رفتن. همین باعث شد که همون شب به خودم جرعت بدم و دوباره برم اتاقشون.1404.03.18_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:12:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-dzwg7ihrjdok</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرنوزده روز از آخرین یادداشتی که داشتم میگذره، چند روز بخاطر فراموشی بوده و روز های دیگه بخاطر مشغولیت.امشب دوباره تصمیم گرفتم که شروع به نوشتن کنم. راستش فراموش کرده بودم که باید هر شب بنویسم اما وقتی با تراپیستم صحبت کردم بهم گفت که نوشتن نامه یا هر چیز مشابه ای میتونه کمک کنه تا ذهنم رو از آشفتگی دور کنم. یادم اومد که توی ویرگول میتونم بنویسم.روز های گذشته خیلی سرم شلوغ بود و تقریبا هر روز بیشتر از 17 ساعت کار کردم. اگر براتون این سوال پیش میاد که مگه میشه!؟ باید بگم که رکورد های بیشتر از این هم دارم :). ساعت 5 صبح بیدار میشدم و 10 شب دست از کار میکشدم. از طرفی فشار روانی زیادی رو هم تحمل میکردم و همین باعث شد که یا حوصله نوشتن نداشته باشم یا اینکه به کلی فراموش کنم که باید هر شب بنویسم.کار کردن رو دوست دارم. زیاد کار کردن رو بیشتر. اما از بهم ریختن کار ها متنفرم و دوست دارم که همیشه کار ها روی نظم و اصولی که از قبل برنامه ریزی شده پیش بره.دو هفته گذشته رو خیلی پر کار بودم، و با این موضوع ابدا مشکلی نداشتم. مشکل اصلی من دوری از خانواده و اجبار به زندگی با یک خانواده دیگه(یکی از آشناها) توی یه شهر غریب و عدم وجود برنامه ریزی برای هندل کردن کار ها بود که اذیتم میکرد.این روز ها رو بین دوتا شرکت در رفت و آمد بودم. با هر دو شرکت قبلا هم کار کرده بودم اما نه همزمان. همزمان توی دو تا شرکت کار کردن ایده خوبی نبود. مخصوصا برای من که دانشجو هم هستم و لازمه که برای دانشگاه هم وقت بذارم. برای همین تصمیم گرفتم که از یکی از شرکت ها بیرون بیام.بعد از جنگ اوضاع شرکتی کار میکردم خیلی خوب به نظر نمیرسید. تعدادی از نیرو ها رو تعدیل کردن و خبر های خوبی هم به گوش نمیرسید. با افزایش حقوق خیلی از نیرو ها موافقت نشده بود و حرف هیئت مدیره این بود که از نیرو ها خواهش میکردن که با این اوضاع بسازن تا شرکت بتونه از این مخمصه خارج بشه.همین قضیه دلیل بر این شد که کنار کار توی شرکت به دنبال یه گزینه باشیم که بتونیم هم شرکتی که توی روزهای خیلی سخت کنارمون بوده رو تا حفظ کنیم و هم بتونیم زندگی خودمون رو حفظ کنیم :). چند تا پروژه گرفتیم و بین رفقا تقسیم کار شد که پروژه های انجام بشه و هزینه اش هم بین بچه هایی که کار کرده بودن تقسیم شد. این خیلی کمک کرد که چهار ماه گذشته رو کج دار مریض گونه پیش بریم و تا حد خوبی فشار از روی بچه ها برداشته شد.اما برای من و یکی دیگه از رفقا هنوز کمبود بودجه موجود و محسوس بود. تصمیم گرفتیم که با یکی از شرکت هایی که از قبل براشون کاری رو انجام داده بودیم و درخواست همکاری داشتیم کار کنیم. فرآیند مصاحبه و چانه زدن برای میزان حقوق و تایم کاری و ... حدود یک ماه طول کشید و از اول خرداد مشغول به کار شدیم. شرکت خودمون تا چند روز پیش پروژه های خیلی خیلی کمی رو پیگیری میکرد و همین این امکان رو بهمون میداد که کار های هر دو شرکت رو پیش ببریم. اما هفته گذشته با موفق شد که قرارداد چند تا پروژه بزرگ رو ببنده و فشار کاری به روال قبل برگشت. مجبور بودیم هر روز حداقل 5 ساعت رو توی شرکت خودمون باشیم و حداقل 7 ساعت رو هم توی شرکت جدید.میانترم های دانشگاه هم که شروع شده و من تقریبا وقتی برای درس خوندن نداشتم. شرکت خودمون هم توی اولویت بالاتری از شرکت جدید هست. برای همین تصمیم دارم که قراردادم رو فسخ کنم و برگردم به شرکت خودمون. میدونم که ممکنه از نظر اقتصادی بهم فشار بیاد اما باید یه روزی لطف هیئت مدیره شرکت قبلی رو هم جبران میکردم و به نظرم الان وقشته. اینجوری هم میتونم به درسم برسم و هم از فشاری که این روزا روی دوش شرکت هست بردارم.این روزا از یه جنبه دیگه هم برام سخت بود. چند روز اخیر رو با فکر کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم و الان نیست سر کردم. این برام خیلی سنگین بود. شب ها رو خیلی خوب نمیخوابیدم و حتی یک شب فقط یک یا یک و نیم ساعت خوابیدم. همش تصورش میکردم. باهاش صحبت میکردم. قربون صدقه اش میرفتم و ... . اما هیچکدوم واقعی نبود.یاد بیتی از &quot;هوشنگ ابتهاج&quot; افتادم که میگه &quot;من نمیدانستم معنی هرگز را! توی چرا باز نگشتی دیگر؟!&quot;. و واقعا من معنی هرگز رو نمیدونستم. هیچ وقت فکر نمیکردم که قراره داستان یک آشنایی اینجوری پیش بره. هیچ وقت تصور نمی کردم که لازم باشه و بتونم که این حجم از غم رو تحمل کنم. سخته. خیلی سخته. گاهی با خودم فکر میکنم چی میشد اگه اینا فقط یه کابوس بود و من از خواب بیدار میشدم و چشم هایی که پشت پلک هایی که هزاران بار بوسیده بودم قایم شدن رو دوباره ببینم. ولی این فقط یه خیال واهیه.روشن ترین دوران زندگی من از نظر خودم دقیقا توی تاریک ترین دوران زندگی من از نظر دیگران رقم خورده. و من هنوز دلم میخواد که بتونم به اون روز ها برگردم. به شرط اینکه داشته باشمش.تراپیستم میگه که بهتره با واقعیت کنار بیام. نه اینکه فراموش کنم. فقط کنار بیام. اما خیلی سخت تر چیزیه که تصور میشه. میگه که تو که تونستی اون همه روز سخت رو پشت سر بذاری این رو هم میتونی. اما من اینجوری ام که چرا باید پشت سر بذارم؟ چطور پشت سر بذارم؟ مگه میشه که پشت سر بذارم؟مثل اینه که یه تفنگ به یه نفر بدی و بگی که خودت رو بکش. آسونه؟ معلومه که نیست. احساس میکنم که با پشت سر گذاشتن قرار خودم رو پشت سر بذارم. نمیتونم. سخته.درد و دل کردن آرومم میکنه اما هیچ وقت دوست نداشتم کسی دیگه رو برای آرامش خودم ناراحت کنم. پس به همین میزان بسنده میکنم. میدونم که خوندن این کلمات برای کسانی که من رو نمیشناسن ساده تر هستش و امیدوارم که کسی رو ناراحت نکنم._MJ_1405.03.15</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-oksbmmobvdke</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیربالاخره امروز با مادرم درباره اینکه باید از خانه بروم صحبت کردم. چیزی نگفت اما در چشمانش خواندم که ناراحت است. همیشه حرص میخورد که چرا به من چیزی نمیگویی؟!از زمانی که 13 14 ساله شدم، سعی کردم به هیچ کس نگویم که چه کار میکنم. کجا میروم و چه تصمیم هایی گرفته ام یا چه در سر دارم. معتقدم &quot;گور خانه‌ی راز تو چون دل شود    آن مرادت زودتر حاصل شود&quot;.برای خانه گرفتن پول پیش کم دارم و باید یخچال هم بخرم. حقوق هم که از ماه آینده قرار است بگیرم. نمیدانم پول از کجا جور کنم؟ به رئیس شرکت جدید پیام دادم و گفتم که اگر میخواهند که برایشان کار کنم، نیاز به وام دارم تا بتوام خانه اجاره کنم. میدانم که به من نیاز دارد اما مطمئن نیستم که این را قبول کند. امیدوارم که موافقت کند.شاید یکی دو روز زودتر به تهران بروم تا به دنبال خانه بگردم. مدنظرم است حوالی جمهوری خانه و یا سوئیتی اجاره کنم. اگر شما از چنین خانه ای مطلع هستید ممنون میشوم که به بنده اطلاع دهید.نمیدانم دلیل این همه تنبلی ام چیست. بر خلاف اینکه میدانم که این هفته را باید خیلی خوب کار کنم. اما امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. یا بهتر بگویم خودم را به خواب زدم تا بتوانم فکر کنم. مدتی است حتی فکر هایم هم مفید نیست و خیلی سطحی شده.خداروشکر امروز قسمت خوبی از برنامه هایم را پیش بردم و انتظار دارم که روز های آینده عملکرد بهتری داشته باشم و برای این لازم میدانم که شب ها زودتر بخوابم.با کلی امید و انرژی. پیش به سوی بهتر شدن.1404.02.27_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 22:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-wfdzft6shdzu</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیردیروز و امروز رو کمی تنبلی کردم و به بهانه خستگی سفر، کار هایی که میبایست انجام میشد را پشت گوش انداختم. باید برگردم.به خودم.به برنامه هایم.به اهدافم.به تلاش.باید دوباره به یک شهر جدید نقل مکان کنم. با رخ دادن اتفاقات اخیر مجبور شدیم فعالیت شرکت را کمی محدود کنیم که نهایتا منجر به کاهش درآمدمان شد. از طرفی درآمد خانواده هم کاهش پیدا کرده و نمیخواهم اجازه بدهم فشار های اقتصادی دوباره شروع شود. برای همین برای چند شرکت در حوزه مرتبط، رزومه ارسال کرده ام و نتیجتا باید به شهر دیگری برای کار کردن نقل مکان کنم.قیمت خانه ها را برای اجاره بالا پایین که میکردم، نزدیکی های شرکت گزینه خوبی پیدا نکردم؛ مگر چند گزینه که پاسخگو نبودند. شاید نیاز باشد حضوری سری بزنم و مشاور های املاک را یکی یکی پرس و جو کنم.کمی احساس بلاتکلیفی میکنم. میدانم که اگر قبول کنم که به شهر دیگری بروم. سال آینده فشار های مضاعفی به من وارد خواهد کرد. اگر نروم هم تعریف چندانی نخواهد داشت. ترجیح میدهم که تلاش کنم و زندگی سخت بگذرد تا اینکه بدون تلاش کردن زندگی را به همین منوالی که هست ادامه دهم. من آدم یک جا نشستن نیستم.از همان سال های کودکی کار کرده ام و این بعد از وجود خودم را دوست دارم. دوست دارم که همیشه تلاش میکنم و ناراحتم که چرا گاهی دست از تلاش کشیده ام و یا تصمیمات اشتباهی گرفته ام. هر چند سن و سال زیادی ندارم اما فکر میکنم بیش تر از 10 یا حتی 15 شغل مختلف را تجربه کرده ام. هر کدام از آنها تجربیاتی را به من داده اند که به بهای گذر عمرم برایم تمام شده است.سال گذشته از همه سال های دیگر بیشتر کسب درآمد کردم و به طبع آن کمتر تفریح کردم و حتی کمتر کنار خانواده بودم. من راضی ام. اما اطرافیان کمی گله دارند. به آنها هم حق میدهم اما انتظار دارم آنها هم به من حق بدهند که خودم را در اولویت اول زندگی بگذارم نه آنها را.هفته پر کاری را پیش رو دارم. تهیه و تدوین جزوه ای که به استادم قول داده ام. پروژه ای که تا دوشنبه بیشتر وقت ندارم برای تحویلش. پروژه ای که از سال گذشته مانده و لازم است گزارش کار آنرا به مدیر پروژه ارسال کنم. دو تا از پروژه های عقب افتاده دانشگاه را هم باید انجام دهم. م*** را هم باید راهنمایی کنم تا پروژه پایان نامه اش را انجام دهد. ا******* هم میخواهد نرم‌افزار جدیدی یاد بگیرد از من خواسته که گاهی کمکش کنم. چالشی که برای کتاب خواندن هم در نظر گرفته ام همچنان برقرار است. از طرفی دوره ش****** را هم باید تا آخر هفته به پایان برسانم. رفتن به شهر جدید هم که امروز به اینها اضافه شد.1404.02.26_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-xcsbw1zve500</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرچند روزی ننوشتم. نه اینکه یادم بره یا تنبلی کرده باشم. دانسته و با کلی انرژی مثبت این کار رو نکردم. سعی کردم تمام لحظات سفر رو در کنار خانواده باشم.ایده این نوشته رو از یکی از رفقا گرفتم که بیشتر 8 یا 9 سال هست که همدیگرو میشناسیم. میدونم که روز های سختی رو داره سپری میکنه. امیدوارم این نوشته رو ببینه و ازش انرژی بگیره.پوریا:	روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم. از دست دادن کسی که خیلی دوستش داری هیچ‌وقت برایم قابل تصور نبود… تا وقتی که واقعاً اتفاق افتاد.	بعد از رفتن رها، زندگی برایم شبیه اتاقی شد که چراغ‌هایش را خاموش کرده باشند. همه چیز هنوز سر جایش بود، اما دیگر دیده نمی‌شد.	افسرده شده بودم. جلسات تراپی بیشتر از آنکه آرامم کند خسته‌ام می‌کرد، اما چاره دیگری هم نداشتم. خانواده‌ام از این ماجرا خبر نداشتند. کسی هم نبود که بتوانم با او درد دل کنم. پدر و مادر رها خبر داشتند. اما آن‌ها خودشان بیشتر از هر کسی به تسلی احتیاج داشتند. دیدار ما همیشه ختم به زاری و شکستن بغض ها و دل هایمان بود.	از وقتی فهمیده بودم بیمار است، کار و بارم را کنار گذاشته بودم. تنها فکر و ذکرم سلامتی‌اش بود. چند سالی می‌شد که نه تفریحی، نه مسافرتی، نه مهمانی‌ای. مهمانی‌هایم محدود شده بود به دیدارش در اتاق ایزوله بیمارستان. تفریحم شده بود دیدن لبخندهایش. تنها رفیقم هم خودش بود.	راستش را بخواهی، راضی بودم که هیچ نداشته باشم…هیچ جا نروم.هیچ نخندم.هیچ‌کس را نبینم.اما او را داشته باشم.لبخندش را داشته باشم.	تراپیستم می‌گفت کمتر به خودم فشار بیاورم. می‌گفت باید فاصله بگیرم از چیزهایی که مرا یاد رها می‌اندازد؛ آهنگ‌هایی که با هم گوش می‌دادیم، کافه‌ای که همیشه می‌رفتیم، کتاب‌هایی که با هم می‌خواندیم… حتی محله و خانه پدری‌اش.	گفته بود به چیزهایی برگردم که قبل از آشنایی با رها دوستشان داشتم. بعید می‌دانستم تأثیری داشته باشد. اما راستش را بخواهی، خودم هم خسته شده بودم.	قبل از این، پسر دبیرستانی‌ای بودم که تمام فکرش درس بود و تنها تفریحش کتاب خواندن در کتابخانه شهر. گه گاهی هم قدم زدن در پارک همان حوالی. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد دوباره امتحانش کنم.	آن روز عصر، وقتی در سنگین کتابخانه را باز کردم، بوی کاغذهای قدیمی و چوب کهنه قفسه‌ها به استقبالم آمد. همان بویی که سال‌ها پیش برایم بوی آرامش بود. همه چیز همان‌طور ساکت و آرام بود و فقط صدای آرام ورق خوردن کاغذها یا جیر جیر کفش های کتابدار روی سنگ تمیز سالن قفسه ها سکوت را می‌شکست.	برای لحظه‌ای حس کردم زمان عقب رفته.	بی هدف بین قفسه ها قدم زدم، حتی حوصله خم شدن و نگاه کردن به قفسه های پایینی را هم نداشتم. چند راهرو جلو رفته بودم، بین چند کتاب با جلد روشن، یک کتاب قهوه ای تیره که روی کمر آن با خط بلد شده سفید نوشته شده بود هستی و زمان توجه ام را جلب کرد. همیشه معتقد بودم که نباید کتاب را از روی جلدش قضاوت کرد، اما نه الان حوصله قانون مند بودن را داشتم و نه دیگر آن آدم سابق بودم.	کتاب را از قفسه برداشتم و خرامان خرامان یه سمت سالن مطالعه رفتم. پشت یکی از میزها نشستم. اما هنوز صفحه اول را کامل نخوانده بودم که ذهنم دوباره سراغ همان جایی رفت که همیشه می‌رفت.«اگر رها اینجا بود… احتمالاً از این سکوت بیزار می‌شد.»لبخند کوتاهی روی لبم نشست.«شاید هم می‌گفت کتابخانه همچین جای بدی نیست، چطوره سری بعد بجای حروم کردن پولمون توی کافه بیایم اینجا؟»الناز:	تعطیلات بین‌ترم برای خیلی‌ها یعنی سفر، مهمانی یا خوابیدن تا ظهر. برای من اما مفیدترین کاری که می‌توانستم بکنم رفتن به کتابخانه بود.	از همان سال‌های مدرسه هم همین‌طور بودم. هیچ‌وقت خیلی با اطرافیانم نمی‌جوشیدم. همیشه یک حاشیه امن برای خودم نگه می‌داشتم و نسبت به آدم‌های جدید کمی گارد داشتم. برای همین هم اوقات فراغتم معمولاً شبیه بقیه نبود.	ذائقه ادبی‌ام هم در این سال‌ها خیلی تغییر کرده بود. یادم هست سال اول دبیرستان که تازه پایم به کتابخانه باز شده بود بیشتر کتاب‌های علمی می‌خواندم. نه از آن‌هایی که درباره فیزیک و شیمی و ریاضی باشند. نه. من عاشق منطق بودم. عاشق فلسفه بودم.	با کلی کش مکش با پدرم، بالاخره او را راضی کرده بود که رشته انسانی بخوانم و پر بودم از آرزوهای بزرگ و کوچک. گاهی خودم را روی سن تصور می‌کردم؛ وقتی که تندیس رالف شوک را در دست گرفته‌ام و به دوربین‌ها لبخند می‌زنم. گاهی خودم را استاد دانشگاهی در آن سر دنیا میدیم که دارم که به دانشجوهایم قضیه(اینجا اسم یه قضیه فلسفی رو بذار) را توضیح میدادم. حتی گاهی خودم را مثل یک فیلسوف خانه نشین میدیدم که چیزی غیر از فلسفه برایش نمانده و قرار است سال ها بعد نظریاتی که در همان خانه نمور پایه گذاری کرده دنیای فلسفه را تغییر دهد.	اما کمی بعد همه‌اش پنبه شد.	از وقتی با محمد آشنا شدم، آرام‌آرام همه چیز تغییر کرد. کمتر به کتابخانه می‌رفتم. بیشتر وقتم را با محمد می‌گذراندم و زندگی را در همین شادی‌های ساده می‌دیدم. هر روز یک کافه جدید. هر شب یک جمع دوستانه. آخر هفته‌ها مهمانی کسانی که گاها آنها را نمیشناختم اما محمد میگفت که از دوستان قدیمی اش هستند.	هر روز پول توجیبی‌های بیشتری از پدرم می‌گرفتم و منی که قبلاً بیشتر پولم خرج کتاب هایی میشد(اینجا رو گسترش بده) می‌شد، حالا مدام لباس‌های جدید و مد روز میخریدم تا پیش دوستان جدیدم دِمُده به نظر نرسم.	خیلی خوش می‌گذشت. کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود_ یا لااقل من این‌طور فکر می‌کردم_ کنارم بود. اما وقتی فهمیدم پای کسی دیگر هم به زندگی محمد باز شده و او به جای اینکه آن پا را قلم کند، برایش کفش هم خریده… دنیا روی سرم خراب شد.	افسرده شده بودم. همش از خودم می‌پرسیدم چرا؟ مگر من عاشقش نبودم؟ مگر او عاشقم نبود؟ خسته بودم از این همه خود خوری، از این همه خودخواهی دیگران که انتظار داشتن همه چیز را فراموش کنم. چند روزی بود تصمیم گرفته بودم دوباره به کتابخانه برگردم. فکر می‌کردم شاید برگشتن به روزهای قبل از &quot;محمد&quot; کمکم کند.	آن روز عصر، وقتی پشت میز نشستم و کتاب(اسم یک کتاب رمان عاشقانه رو بنویس) را باز کردم، سعی کردم روی متن تمرکز کنم. اما ذهنم آرام نمی‌گرفت. دوباره در فکر فرو رفته بودم.پوریا:	کتاب را ورقی زدم اما تمرکز نداشتم، ذهنم پیش رها بود. دوباره همه لحظاتی که با هم بودیم را مرور میکردم تا جایی که به لحظه آخرین باری که دیدمش رسیدم. هر چند رنگ پریده بود اما هنوز به نظر میرسید که لبخند میزند. به خودم آمدم، قلبم تند تند میتپید و مثل یک دونده ماراتن نفس نفس میزدم. عرق سرد روی پیشانی ام نشسته بود.	دست رو پیشانی ام گذاشتم و سرم را بالا گرفتم. دختری آن طرف سالن روبروی من نشسته بود. بیشتر از هر چیز لباس رنگ جیغش توجه ام را جلب کرد. پیراهن نارجی با کفش های پارچه ای یک رنگ بودند و شلواری با نارنجی چند پرده روشن تر. شال تیره اش پوست صورتش را روشن تر نشان میداد. از وضع و لباسش معلوم بود از آن پولدار هاست.	کتاب را روبری صورتش گرفته بود و طوری روی صندلی چوبی کتابخانه لمیده بود که کف جفت پایش نیم متری جلوتر از صندلی روی زمین سریده بود. کتاب توی دست هایش آشنا به نظر میرسید. زمینه کرمی تیره با یک صورت وق زده درست چند سانتی متر بالاتر از مرکز کتاب. خودش بود، غرور و تعصب. خوانده بودمش. یک داستان عاشقانه عمیق که مثل رمان های آبکی عشق را بیان نمی کرد. دوست داشتنی بود.الناز:	کتاب را جلوی صورتم گرفته بودم اما هیچ تمرکز نداشتم. ذهنم رفته بود آنجایی که نباید. سکوت کتابخانه هم مزید بر علت شده بود تا بی هیچ مزاحمی در افکارم غوطه بخورم. صدای نفس نفس زدن کسی توی سالن پیچید و رشته افکارم را برید. سر بلند کردم. پسری آنطرف سالن روبری من نشسته بود. سرش کمی رو به پایین بود و زل زده بود به کتاب روبرویش. از همین جا هم میشد برق عرق صورتش را که نور زردی را بازتاب میداد.	لباس ساده ای تنش کرده بود. پیراهن پارچه ای چهارخانه ای با زمینه خاکستری تیره و خطوط طوسی و استخوانی که خیلی مرتب توی شلوار پارچه ای سیاهش کرده بود، با آن کفش های چرمی رسمی، سنش را بیشتر از صورتش نشان میداد. کنجکاو شدم که چه میخواند که اینقدر پریشانش کرده. سرم را پشت کتاب قایم کردم و سعی کردم حرکاتش را زیر نظر بگیرم.	یک آن تکان محکمی خورد و حس کردم که به خودش آمده، دست راستش را پیشانی خیس عرقش گذاشت و سرش را بالاتر گرفت. وانمود کردم که مشغول کتابخواندن هستم. سر دادم زیرمیز و بالای کمرم را به پشتی سفت صندلی تکیه دادم. احساس کردم دارد نگاهم میکند. چند ثانیه همانطور ماندم و بعد کمی خودم را جابجا کردم تا دید بهتری داشته باشم.	کتاب را مثل من بالاتر گرفته بود و معلوم بود که در فکر فرو رفته. کتاب آشنا به نظر میرسید. جلد قهوه ای رنگ و رو رفته اش با نوشته های بزرگ. فونت نوشته روی جلد اینقدر بزرگ بود که از همین جا هم میشد روی اسم کتاب را خواند. &quot;هستی و زمان&quot;! آه، یادم آمد، این کتاب را خوانده بودم. فکر میکنم دبیرستانی بودم که این کتاب را خواندم. هر چند آن موقع چیز زیادی از آن متوجه نشدم اما چند سال بعد توی دانشگاه نقدی درباره آن خواندم که ملتفتم کرد کتاب سنگینی است و منِ دبیرستانی حق داشتم که چیزی از آن متوجه نشدم.	چه چیزی در این کتاب بود که پسر را اینقدر آشفته کرده بود؟ شرط میبندم که او هم چیزی از کتاب حالی اش نمی شود. به قیافه اش نمی خورد چیزی از منطق و فلسفه بنداند. بیشتر شبیه بچه مهندس های مثبت بود.الناز : «واقعاً می‌فهمی‌اش؟»پوریا : «نه. اما لازم نیست همه چیز را کامل بفهمم.»- «پس چرا سراغش آمده‌ای؟»+ «چون بعضی سؤال‌ها را نمی‌شود با رمان جواب داد.»- «و فکر می‌کنی فلسفه جواب می‌دهد؟»+ «فلسفه حداقل دروغ نمی‌گوید.»- «عشق هم دروغ نمی‌گوید.»+ «نه. هرگز. اما آدم ها چرا.»- «پس عشق تقصیری ندارد؟»+ «اگر داشت، این‌قدر دوام نمی‌آورد.»- «یا شاید چون دوام نمی‌آورد، اسمش را عشق می‌گذاریم. چیزی که قرار نیست هیچ کس به آن برسد!»+ «اگر دوام نداشت، چرا هنوز تمام نشده؟»- «برای تو هم تمام نشده؟»+ «چیزهایی که با زمان تعریف می‌شوند، با زمان هم از بین می‌روند.»- «پس چرا بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشان واقعی‌تر می‌شوند؟»+ «چون دیگر نمی‌توانند اشتباه تازه‌ای بکنند؟!»- «پس ماندن خطرناک‌تر از رفتن است؟»+ «ماندن یعنی احتمالِ شکستن.»- «و رفتن؟»+ «رفتن یعنی قطعیتِ شکستن.»- «اگر بتوانی دوباره انتخاب کنی، باز هم عاشق می‌شوی؟»+ «اگر دوباره انتخاب نکنم، یعنی هنوز هم هست.»- «عشق؟»+ «خاطره‌اش.»- «فرقشان چیست؟»+ «یکی نفس می‌کشد. اما آن یکی فقط تکرار می‌شود.»- «و تو کدام را داری؟»+ «نمی‌دانم.»- «پس چرا هنوز این‌قدر جدی گرفته‌ای‌اش؟»+ «بعضی چیزها ممکن است تمام شوند، اما پیش از آن تعریفِ ما را عوض می‌کنند.»- «پس عشق تعریف است؟»سکوت بین پوریا و الناز زمان را کش میداد و تعصبشان به گذشته را تحلیل میکرد. بی آن که متوجه باشند به یک دیگر زل زده بودند. رخ در رخ گویی فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتند. الناز کمی شالش را شل کرد. احساس گرما و خفگی داشت. پوریا اما یخ زده بود. بی تحرک.- «تو هنوز باور داری؟»+ «به چی؟»- «به اینکه یک‌بار دیگر ممکن است؟»+ «اگر ممکن نباشد، چرا هنوز درباره‌اش فکر می‌کنیم؟»- «شاید چون هنوز تمام نشده.»+ «یا شاید چون هنوز نبخشیده‌ایم.»- «دیگری را؟»+ «خودمان را.» - «تو بخشیده‌ای؟»+ «نمی‌دانم.»- «بخشیدن یعنی فراموش کردن؟»+ «نه… یعنی دیگر با آن زخم زندگی نکردن.»- «و اگر هنوز درد داشته باشد؟»+ «یعنی هنوز چیزی درونت مانده.»- «عشق؟»+ «یا غرور؟»- «فرقشان چیست؟»+ «عشق می‌خواهد بمانی. غرور نمی‌گذارد برگردی.»- «پس چرا هنوز به گذشته فکر می‌کنیم؟»+ «چون بخشی از ما هنوز آنجا مانده.»- «و اگر آن بخش برنگردد؟»+ «آن وقت باید یاد بگیری بدون آن زندگی کنی.»- «پس عشق تمام می‌شود.»+ «شاید رابطه تمام شود…»- «اما؟»+ «اما چیزی از آن در ما ادامه پیدا می‌کند.»- «پس می‌شود دوباره دوست داشت؟»+ «اگر دل هنوز زنده باشد… بله.»- «دل کی می‌فهمد که زنده است؟»«وقتی دوباره عاشق شود!»	چند نفری که توی سالن نشسته بودند سرشان را بلند کردند! سنگینی نگاهشان نفس هر دویشان را بند آورد. پوریا حس کرد رها دارد قهقه میزند. الناز دوباره صدای نجوای محمد در گوشش را شنید. هنوز به هم زل زده بودند. چند ثانیه بعد پوریا به یاد زمان هستی رها لبخندی زد و همزمان نفس حبس شده اش را بیرون داد. الناز به لبخندش پاسخی نداد و ترجیح داد پشت ورقه های کتاب خنده اش را پنهان کند. با خودش فکر کرد. کار غرور است یا تعصب؟!1404.02.25_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 02:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-txdadcv6mnmb</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرتوی کمتر از دو ماه، این چهار یا پنجمین سفری هستش که اومدم. دومین سفر خانوادگی. خیلی لذت بخشه. بیشتر از 4 یا 5 سال بود که با خانواده سفر نرفته بودیم و انگار امسال قراره تلافی همه این سال ها دربیاد.از اونجایی که خونه خودمون نیستم نمیخواستم امشب چیزی بنویسم. اما مینویسم.امشب میخوام یکی دیگه از خاطرات کودکیم رو بنویسم.خاطره ای که میخوام بگم دومین خاطره دور من از کودکی هام هستش. مثل خاطره چیزی از قبلش یادم نیست.پرده کنار میره و چشمم به خواهر بزرگترم می افته که توی حیاط، زیر درخت انجیر بزرگی که کنار دیوار ایستاده و داره من رو صدا میزنه. سر میچرخونم. توی خونه ام. از لبه پنجره بزرگی که به حیاط دید داره درام خواهرم رو نگاه میکنم که بهم لبخند زده و با اشتیاق داره صدام میکنه.درکی از تاریخ ندارم اما میدونم که چند روزی از خاطره اول گدشته، چون سه چرخه فلزی مشکی سبزی که داشتم از کمر شکسته و دارم میبینم که چرخ جلوش به درخت آوریزونه. دیگه با دیدن سه چرخه شکسته گریم نمیگیره پس احتمالا لااقل چند روزی از این ماجرا میگذره.لنگه پنجره بازه. روی پنجه پا بلند میشم و سعی میکنم که پنجره رو بیشتر باز کنم. از به انداز باز بودن پنجره که مطمئن میشم دستم رو توی قاب خالی می برم و پنجه میزنم به قاب فلزی سفید. خنکی فلز میدود توی زیر پوستم. مشتم را محکم تر میکنم و پنجه پای راستم را چند سانت بالاتر از کف زمین به دیوار زیر پنجره فشار میدهم. وزنم را روی دست هایم می اندازم و سعی میکنم پای چپم را کمی بالاتر از پای راست روی دیوار بذارم. چند بار این مرحله تکرار میشود تا جایی که مطمئن میشوم میتونم پای راستم را از کنار دستم عبور دهم و زانویم را آنطرف پنجره ببرم. از اینجا به بعدش ساده تر است. بدنم را به کمک دست هایم بالا میکشم رو مثل یک سوارکار توی پنجره مینشینم. با کمی استرس پای دیگرم را هم بیرون میبرم و محکم تر از قبل قاب پنجره را مشت میکنم. آرام آرام پایین میروم و سعی میکنم که یا نک پنجه پا زمین را حس کنم. سیمان دیوار پارچه لباسم را کنار میزند و پوست شکمم را میخراشد.نمیدانم این کار را چند بار قبل از این انجام داده ام. اما مطمئن باید زیاد باشد.بر میگردم و خواهرم را میبینم که آغوش باز کرده و به سمتم می آید. تا به خودم به جنبم با زحمت زیاد مرا بغل میکند و به سمت درخت انجیر میبرد. نصفه سه چرخه ای که دوتا چرخ عقب به آن متصل است همان نزدیکی است. مرا رو آن میگذارد و دست می اندازد به میله پشتی صندلی. تنه را که رو به عقب خم میکنم نمیتوانم خودم را کنترل کنم و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده قسمت بالایی دیوار حیاط و آسمان توی چشمانم قاب میبندد.با سرعت زیاد شروع میکند به حول دادن من توی حیاط و با صدا بلند میخندد.1404.02.19-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 01:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیست و یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-px1p1helcoqp</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرهمیشه به این فکر میکنم که آیا نیازه من با کسی در ارتباط باشم یا نه؟! و همیشه جوابم اینه که خیر!بر خلاف چیزی که دوست داشته باشم، یک لیست توی ذهنم دارم که طبق اون افرادی که میشناسم برای تماس های منظم طبقه بندی میشن. از خونواده شروع میشه و به کسایی که توی دبیرستان، دانشگاه، کار یا هر جای دیگه ای همدیگه رو شناختیم ختم میشه. هر کسی که یک راه ارتباطی با اون شخص داشته باشم.اولویت بندی هر کس که بالاتر باشه تعداد تماس های من با اون شخص بیشتر میشه. خانواده هر روز یا یک روز درمیان. عمه، خاله، دایی و عمو هر هفته. رفقا هر هفته. دوستان هر ماه. بچه های دانشگاه هر دو یا سه ماه. بچه های دبیرستان هر دو یا سه ماه. همکارها خودشون دسته بندی های جدا گونه دارن از یک هفته تا چند ماه متغیره.هر کسی که جواب بده، احساس کنم که از این تماس خوشحال شده، احساس کنم نیاز به کمکی داره که ممکنه بتونم کاری کنم، خودش هم زنگ بزنه و هر نکته مثبت دیگه ای میتونه اولویت شخص رو جابجا کنه.این کار رو به مدت 4 ساله که دارم انجام میدم. تا قبل از این نه با کسی در ارتباط بودم و نه کسی سراغی از من میگرفت.تاریخ یا روز های مشخصی از هفته برای این کار وجود داره. طبق برنامه چند روزی از ماه یا هفته، هر بار که آنلاین بشم یا گوشی رو چک کنم. تعداد زیادی پیام خوانده نشده وجود داره که در جواب پیام هایی که به بقیه دادم به دستم رسیده. در غیر این صورت اکثر اوقات پیامی برای خوندن ندارم؛ مگر پیام های کاری و یا پیام هایی که برای کسی کاری پیش اومده باشه که با خودش فکر کرده باشه فلانی میتونه کمک کنه بذار بهش پیام بدم.بالا تر هم گفتم که این کار از روی دوست داشتن نیست. توی این سال هایی که زندگی کردم متوجه این  داستان شدم که دیگران بر اساس نوع رابطه ای که با ما دارن، انتظاراتی از ما دارن و این کار فقط برای براورده کردن انتظارات دیگرانه. برای اینه که فراموش نکنن که حداقل یکی بیرون هست که به یادشون باشه. برای اینکه اگر کاری هست که از دستم بر میاد براشون انجام بدم. برای اینکه کاری کنم که حس کنن زندگی اونقدرا هم سخت نیست.شاید غیر عادی به نظر بیاد. با این قضیه مشکلی ندارم. من ابعاد غیر عادی زیادی دارم، اینم روش.ممکنه حتی برای این کار یه فایل اکسل بسازم. تاریخ، موضوعات، چیزهایی که لازمه پیگیری کنم یا حتی اولویت تماس ها رو مدیریت کنم.چندباری تست کردم که اگر هیچ کدوم از این تماس ها برای مدتی انجام نشه، انگار کسی متوجه نمیشه. یعنی کسی منتظر نیست که گوشیش زنگ بخوره و اسم من رو روی صفحه ببینه و با خودش بگه بالخره زنگ زد!راستش خودم همیشه منتظر همچین تماسی هستم. تماسی که گوشیم زنگ بخوره و اسم ... رو روی گوشیم ببنیم. خیلی وقته که دیگه بهم زنگ نمیزنه. سر نمیزنه.میگن دستش از این دنیا کوتاست. ولی کسی نمیگه دستش از دنیای خواب و خیال هم کوتاست. پس احتمالا میتونه به خوابم بیاد. میتونه توی خیال بیاد یه سلام خشک و خالی کنه. نمیتونه؟!اگه کابوس های ماه های اولی که دیگه نبود رو حساب نکنم، الان سه سالی میشه که دیگه حتی به خوابم هم نمیاد.حتی کابوس هاش هم قشنگ بودن.نه! نبودن.اگه بگم دیدنش توی اون شرایط قشنگه                  نه نه! قشنگ نیست.هیچ وقت دوست نداشتم که توی اون حال ببینمش. دیگه هم دوست ندارم که دوباره تکرار بشه.هر بار که پدرش زنگ میزنه و من رو دعوت میکنه که برم خونشون، از خوشحالی بال در میارم اما یه گوشه دلم راضی نیست. همش میگه بری خونشون که چی بشه؟! میخوای بری جای خالیش رو ببینی؟ میخوای بری داغ دل پدر مادرش رو تازه کنی؟ برای چی میخوای بری؟... تنها کسی بود که میتونستم باهاش حرف بزنم.حالا که اینجوری شده دیگه کسی نیست که بتونم باهاش در و دل کنم.اولین باری که همدگیرو دیدیم :)خیلی قشنگ بود، خیلیهنوز مثل تصویر شفاف و واضح روبرومه. همه چی یادمه.صداش گرفته بود.تازه وارد بود.مثل همیشه داشتم بچه ها رو صدا میزدم که توی یکی از اتاقا جمع بشیم و مسخره بازی درباریم.هر چند گاهی اوقات کتاب و شعر و ادبیات هم توی بساطمون پیدا میشد. اما هیچ کس از یه گروه جوون 17 18 ساله انتظار نداشت که آتیش نسوزونن. یه جورایی بقیه هم راضی بودن.از همون روز های اولی که خودم یه تازه وارد بودم، فهمیدم که بچه ها بیشتر از هر چیزی به روحیه نیاز دارن! به امید نیاز دارن! همین بود که دست به کار شدم و با بقیه گرم گرفتم. کسی به عنوان مراقب نداشتم و فراغ بال بیشتری بهم میداد.شاید داستانش رو یه روزی همینجا تعریف کردم.خلاصه از اتاق که زدم بیرون، تازه متوجه سر و صدای بچه ها شدم. ناخودآگاه سرم رو چرخوندم سمت صدا. همه توی اتاق یکی به آخر سمت راست راهرو جمع شده بودن. معمولا مایی که سنمون پایین بود رو میدانختن ته راهرو. به غیر از تازه واردا! مخصوصا کسایی که جلسه اولشون بود.یه حسی بهم گفت که انگار یک داره فضولی میکنه! سرم رو که چرخوندم سمت راست یه تازه وارد رو دیدم. سمت راست بدنش رو آورده بود بیرون داشت انتهای راهرو رو نگاه میکرد.تا حالا ندیده بودمش. درسته که همه یه شکل بودیم اما همونطور که چینی ها همدیگه رو میشناسن ما هم معیار های خودمون رو برای شناختن دیگران داشتیم. بهترین مولفه قد بود. مطمئن شدم که ندیدمش.روی پاشنه پا چرخیدم سمتش و جیر صدای دمپایی ابری سفید توجه رو جلب کرد. چند قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم. رفتم سمتش، خودش رو کشید توی اتاق! عجیب نبود. همه تازه واردا همینجوری بودن. ارتباط گرفتن باهاشون سخت بود.جلوی در که رسیدم، سرکی توی اتاق کشیدم. هفته اول من هم توی همین اتاق بودم. بهونه خوبی به نظر میرسید. تخت 2 رو بهش داده بودن. گزینه خوبی بود. هم پنجره رو به فضای سبز داشت و هم اینکه کنج اتاق بود. بقیه رو میشناختم. آروم در زدم و سلام کردم. همه سلام کردن و اجازه گرفتم و رفتم تو.به بقیه سر زدم و با همراهاشون صحبت کردم. حالشون رو پرسیدم و برخلاف اینکه میدونستم امروز چیکاره بودن، بازم پرسیدم امروز چطور بوده و چیکار کردن. ... خیلی دوستم داشت. به دخترش گفت که تخت رو نیم خیز کنه. تو این فاصله منم یه صندلی جور کردم و رفتم کنارش نشستم. چند ثانیه بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم که فهمیدم اذیته و خسته و شده. بلند شدم و با ابرو به تخت دو اشاره کردم و ازش اجازه مرخصی گرفتم. مثل همیشه تعظیم کردم و وقتی سرم رو بالا آوردم دو تایی پقی زدیم زیر خنده. دخترش هم که اینو دید جلوی دهنش رو گرفت و شونه هاش بالا پایین شدن. یه چشمک زدم و رفتم سمت تخت دو.از پشت پرده صدا زدم &quot;اجازه هست؟!&quot;. اولین بار بود که مادرش رو میدیدم و مطمئن تر شدم که تازه وارده. مادرش خیلی استوار بود و خیلی ناراحتی رو نمیشد توی چشماش دید. برای همین حدس زدم که از یه مرکز دیگه به اینجا منقلش کرده باشن و این اولین جلسه نبوده باشه.- سلام، بفرمایید.+ سلام، ممنونم، حالتون خوبه؟!+ ... هستم، چند وقتی هست که پام به اینجا باز شده.- ممنونم، لطف دارید، خوشبختم. ... هستم.+ ما با رفقا این موقع ها برنامه داریم. با هم صحبت میکنیم. کتاب میخونیم. شعر میخونیم و از این کارا.+ احتمالا صدای بچه ها رو شنیدید!- درسته! آره اتفاقا شنیدم. خدا رو خوش نمیاد راهرو رو اینجوری رو سرتون بذارید!+ (جا خوردم و برای اینکه یه خورده فضا رو از تنش دور کنم و دلجویی کرده باشم) من به نوبه خودم معذرت میخوام. همیشگی نیست. گاهی پیش میاد فقط. خانم ... میدونن(و همزمان به تخت 4 اشاره کردم)- درسته! بفرمایید! امری هست؟!+ (فهمدیم که برخلاف چشم های استوارش خیلی ناراحته) خواستم از آقا زاده دعوت کنم که با هم بریم پیش بچه ها. خودتون هم اگر دوست داشتید میتونید تشریف بیارید. (سرم رو نزدیک تر کردم و آروم گفتم) برای روحیشون خیلی خوبه.- نمیدونم، هر طور خودش راحت باشه. بهش میگم الان.- (سرش رو کرد اونطرف پرده) مامان جان آقای ... میگن که با بچه ها توی یکی از اتاقا جمع شدن. دوست داری ما هم بریم؟همونطور که انتظار داشتم یه نه بی حال با کمی بغض از اونظرف پرده خورد تو صورتم. اما بازم خوب بود. باب آشنایی با مادرش باز شده بود و همین هم قدم خوبی بود. هممون میدونستیم که برای یه تازه وارد چقدر سخته.برگشتم سمت تخت ... و دوباره یه چشمک زدم و شروع کردیم به ریسه رفتن.مادرش هم اومد و طوری که نشنوه گفت حالش خوب نیست اذیته و با صدای بلند تر _طوری که خودش هم بشنوه_ گفت ممنون از دعوتتون آقای ...، از آشنایی باهاتون خوشحال شدم.سری به علامت تایید تکون دادم و آروم پلک زدم. چند ثانیه ای رو تعارف کردیم و بهشون گفتم که فلان اتاق هستم. اگر چیزی نیاز داشتید حتما به من بگید.نهایتا با یه خداحافظی از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت بچه ها.1404.02.18_MJ_</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 01:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته بیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-oyy5e3wxm0tq</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرامروز هم درگیر خرید های عروسی بودم بیشتر اما یکی از رفقا ازم خواست تا چند دقیقه ای رو با هم صحبت کنیم و فقط این رو گفت که حالش خوب نیست.نمیدونم چرا خیلی از اطرافیان احساس راحتی با من میکنن و درباره چیز هایی با من صحبت میکنن که لزومی نداره. مثل همون خانومی که دیروز ازش گفتم. چرا باید حتی گاهی بزرگتر ها از من مشورت بخوان؟؟گاهی فکر میکنم که شاید اینم بعدی از غیر عادی بودنه منه.... زنگ زد و همون اول کار پیشنهاد دادم که تماس تصویری بگیریم. اینجوری هم میتونستم چهره اش رو بعد از مدت ها ببینم و هم اینکه بهتر از حالش با خبر بشم.پشت تلفن صداش خیلی ترکیده بود و وقتی تماس تصویری گرفتیم چهره اش ترکیده تر.گفتش که خیلی سر در گمه و نمیدونه که باید چیکار کنه.دوتا موضوع کلی داشت. اول تصمیمش برای آینده شغلیش و برنامه ریزی برای زندگی. دوم تصمیمش برای ازدواج با دختری که قبلا توی صحبت هامون جسته گریخته درباره اش صحبت کرده بودیم.بنده خدا فکر میکرد که احتمالا مشورت با من میتونه گزینه خوبی برای تصمیم گیری درباره آینده اش باشه. از خیلی چیزا حرف زدیم. مهاجرت، ادامه تحصیل کنار کار کردن، ادامه تحصیل برای مهاجرت تحصیلی، آموزش دیدن توی چند تا حوزه ترند که میشناختیم و ... .درباره ازدواج هم صحبت کردیم. از طرفی داشت با دختری که دوستش داره صحبت می کرد که بتونن به یه جامع برسن و از طرف دیگه مجبور بود که خونواده اش رو طوری بپزه که قبول کنن لزومی نداره از فامیل دختر بگیره و شاید لازم باشه بعد از ازدواج توی یه شهر دیگه زندگی کنن و ... .خیلی خسته بود، از همه چیز و همه کس.بهش پیشنهاد کردم که بره سمت تراپی. اما حوصله اون رو هم نداشت. ازش خواستم که کمتر خودش رو اذیت کنه بهم وقت بده تا درباره این همه سر درگمی فکر کنم و بیشتر بخونم. یکی دو تا لینک که فکر میکردم براش مفید باشه رو هم براش فرستادم و گفتم که چکشون کنه، اگر باهاش حال میکرد به خوندشون ادامه بده.امیدوارم هر چه زود تر بتونم بهش کمکی بکنم.این روز ها بر خلاف اینکه دارم بیشتر کتاب میخونم، کمتر ایده برای صحبت کردن و نوشتن دارم. فکر میکردم که بتونم درباره کتاب هایی که میخونم یا خاطرات کودکیم بتونم بنویسم. اما دستم برای نوشتن کار نمیکنه و ذهنم بسته است. شاید روز های آینده بهتر و بیشتر بنویسم.میدونم که میدونید این متن ها برای اینکه توسط کسی خونده بشه نوشته نشدن.1404.02.17-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته نوزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-p5730zses7dc</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرحالتون چطوره؟چند روزی هست که کنار همه کار های روزمره، برای عروسی پسرعمه هم آماده میشم‌. امروز یه پیراهن خریدم که خیلی دوستش دارم. هرچند دکمه سرآستینش رو دوست ندارم. اما همونجا به این فکر کردم که دکمه سر آستین های خودم رو میزنم.برای برادر هم خرید کردیم.برادرم داخل اتاق پرو چند تا لباس عوض کرد و من داشتم نظر میدادم. یکم که گذشت خانم فروشنده ای که داشت راهنماییمون می‌کرد گفت برادرتونه؟!بلهچند سال با هم اختلاف سنی داریدبا خنده گفتم زیادمثلا چقدر؟۱۳ سالبه نظرت وجودش واجب بوده؟میخواستم بگم جلسه تراپیه؟ اما خودم رو کنترل کردم. و بهش گفتم بله حتما.قصد فضولی نداشتم، اما یه پسر بچه ۱۴ ساله دارم که امونمو بریده که یه خواهر یا برادر برام بیارداشتم فکر میکردم که چی جواب بدم ‌که برادرم صدام زد و از این مخمصه نجاتم داد.دوتا مسئله برام جالب بود‌ اول اینکه دقیقا این سوال درباره خودم از خودم پرسیده بودم و با اختلاف کمتر از یک روز همین سوال توسط یکنفر دیگه درباره وجود یکنفر دیگه ازم میپرسه! دوم اینکه اون خانم چی توی من دیده بود که می‌خواست ازم مشاوره بگیره؟!تا حالا این سوال رو درباره خودتون پرسیدید که &quot;آیا وجوبی برای وجود من هست یا نه؟!&quot;، اگر این کار رو کردید ممنون میشم توی نظرات تجربه تون رو با من به اشتراک بذارید. اگر هم نکردید پیشنهاد میکنم این کار رو بکنید، از یه قلم و کاغذ برای جواب دادن بهش استفاده کنید. اینجوری جواب های صادقانه تری رو بخودتون میدید.1404.02.16-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-gwv9wuoc61xr</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیردستم به کیبورد نمیره برای نوشتن. احساس میکنم اتفاقات خاصی توی زندگیم نی افتاده غیر از اینکه این روز ها کلی تلاش برای ساختن عادت های خوب کردم. همین</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 22:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته هفدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-dvdxcky7vqef</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرامروز رو بهتر از روزهای دیگه گذروندم هر چند کمی وقت نیاز دارم تا بتونم دوباره به برنامه کلی برگردم. به این فکر میکنم که چرا برای اینکه یه عادت بد داشته باشیم نیاز به زمان نداریم و خیلی زود بهش عادت میکنیم؟ نکنه گرایشمون به بدی ها بیشتره یا شاید هم تعریف ما از خوب و بد اشتباهه!بگذریمایده خاصی برای نوشتن ندارم، اگر بخوام شرح بدم که امروز چه کار هایی کردم باید از اینجا شروع کنم که بر خلاف اینکه هنوز خوابم میومد زودتر از روز های دیگه بیدار شدم و مستقیم نشستم پای سیستم تا داکیومنت پروژه ای که شرکت ازم خواسته بود رو ارسال کنم. یکم طول کشید تا نسخه نهایی رو پیدا کنم و بفرستم. بعدشم قسمت خوبی از پروژه جدید رو پیش بردم و اگر همینجوری پیش بره ان‌شاءالله تا آخر هفته تکمیل میشه.از طرف یه شرکت دیگه که قبلا براشون یه پروژه رو انجام دادم، دعوت به همکاری دارم و امروز همش دو دو تا چار تا میکردم که برم یا نرم؟ شرکتی که هستم رو دوست دارم، جو گروهی که تشکیل شده رو دوست دارم و از کار کردن تو این شرکت لذت میبرم. اما شرکتی که درباره اش صحبت کردم پیشنهاد حقوق بیشتر از دو برابری داده و این وسوسه انگیزه برام.میدونم که حوزه کاریشون چیه و تفاوت زیادی با کاری که الان دارم میکنم هم نداره اما از مدیر عامل شرکت خیلی خوشم نمیاد. وقتی نیازت داشته باشه مثل یه پدر مهربون باهات صحبت میکنه و قول و قرار میذاره که چنان میکنیم و چنین میشه. ولی اگه کارت به مشکل بخوره 180 درجه تغییر میکنه و همه چیز رو فراموش میکنه. نمیدونم که استراتژی مدیریتیش هست یا اینکه همینقدر دو روعه و این جزئی از زندگیشه.با برادرم بازی کردیم.بچه تر که بودم برای اینکه بتونیم با پسر داییم دوتا سیستم رو شبکه کنیم و کانتر بزنیم اینقدر اذیت کننده بود که قیدش رو میزدیم و هر کی روی سیستم خودش بازی میکرد. اما به لطف پیشرفت تکنولوژی از وقتی اومدم خونه تقریبا هر روز با برادرم CS میزنیم و انصافا میچسبه. وقتی ازش جلو می‌افتم کری میخونم و حرصش رو در میارم. اما اگه همینطوری پیش بره تا یکی دو روز آینده دیگه خبری از کری خوندن نیست. خیلی قوی شده.بعد از ناهار با خواهرم نشستیم به جدول حل کردن، این هم خیلی کیف میده. اذیتش میکنم ولی دوستش درام خیلی بیشتر از چیزی که تصور کنه و بتونم از خودم بروز بدم!.امروز پیاده روی هم رفتم، سر ظهر رفتم که تا حد ممکن خیابون خلوت باشه و بتونم تند تر راه برم. اینم خوب بود، انرژی خوبی داد بهم. شاید از فردا ادامه بدم.تقریبا کل بعد از ظهر رو درگیر کار های دانشگاه بودم. یکم برام گنگه که دارم چیکار میکنم اما استاد میگه که روند پیشرفت قابل قبوله و بد نیست. باید دید چی پیش میاد.کتاب خوندن رو هم گذاشتم برای بعد از نوشتن، احتمالا بیشتر از چیزی که روز های پیش در نظر داشتم رو بخونم که روز هایی که سستی کردم رو جبران کنم1404.02.14-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 23:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-m1lpla7nfais</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرچهار شب پیش آخرین نوشته رو نوشتم و به مدت 4 شبانه روز دیگه از زندگیم رو تلف کردم. برای چی؟! نمیدونم! البته یه حدسایی دارم اما دقیق نمیدونم. شاید اگر چند وقت پیش بود با خودم میگفتم مهم نیست گذشته دیگه، مهمه اینه از این به بعد رو خراب نکنم. اما این نقطه ابتدایی یه دور باطله و من این رو با تجربه متوجه شدم و به قیمت گزافی برام تموم شده. به قیمت زندگیم تا قبل از اون!همیشه &quot;میشنویم که گذشته ها گذشته&quot; یا &quot;گذشته رو بذار توی گذشته بمونه، حال رو دریاب&quot; ولی واقعیت این نیست. این ها فقط جملات (به ظاهر)زیبایی هستن که ما دوست داریم بشنویم.اگر من یه اشتباه کوچیک یا بزرگ توی گذشته داشتم، اگر یه برهه ای از زندگی رو با سختی گذروندم، اگر از یک نفر نارو خوردم، اگر یکی یا حتی چند تا رابطه ناموفق داشتم، اگر کاری رو کردم که بر خلاف خواسته ام بوده و ...میشه با همین دو تا جمله ساده ازشون بگذرم؟ طوری که انگار اتفاق نی‌افتاده؟همه دوست داریم که اینجوری باشه، پس همیشه این جملات اینقدر برای ما زیبا هستن که همیشه قابل پذیرش باشن. اما واقعیت اینه که تجربیات ما توی گذشته هستن که حال ما رو میسازن و حال ماست که آینده رو میسازه. پس گریزی از گذشته نیست و آینده هر چی که باشه ساخته دست خودمونه. آره آره میدونم، شاید بخواید بگید که اگر آینده فقط دست ماست پس تکلیف اتفاقاتی که بیرون رخ میده و خارج از ماست چی؟ خب منکر این نمیشم که شرایط بیرونی برای همه یکسان نیست. اما در نهایت این ماییم که تصمیم میگیریم که چیکار کنیم. کلی مثال هست که آدم ها تو شرایط خیلی خیلی سخت آینده رو ساختن که آدم هایی با شرایط خیلی خیلی بهتر حتی از نزدیک اون آینده هم رد نشدن.من دیگه نمیخوام که از گذشته ام بگذرم، میخوام بهش فکر کنم، الگو هایی که تکرار میشن رو پیدا کنم، اشتباهاتم رو تشخیص بدم و برای رفعشون تلاش کنم.اگه به موضوع اصلی برگردیم، میگم که برای من اینجوریه که از موفقیت میترسم. نه یه ترس آشکار که ازش استرس بگیرم و نگرانش بشم(هنوز اینقدر به سرم نزده که با فکر کردن به موفقیت استرس بگیرم)؛ یه ترس پنهان که خیلی بدتر از استرس و اضطرابه، چون متوجهش نمیشی و اون پشت داره کار خودش رو میکنه.برای من حرف دیگران خیلی مهم بود(حتی هنوز هم هست)، پس موفقیت توی یه حوزه میتونه برای من ایده‌آل باشه. اما اینطور نیست چون من همیشه باید موفق به نظر برسم. حالا اگر توی یه زمینه موفق بشم و دیگه زمینه ای برای یه موفقیت جدید وجود نداشته باشه چی؟ خب پر واضحه که من دیگه آدمی نیستم که حرفش سر زبون ها باشه! و این همون ترسی هست که ازش حرف زدم.حالا راه حل چیه؟ ساده ترین راه! موفق نمیشم پس یا اینکه موفق شدن رو طول میدم. پس اینجوری همیشه یه چیزی هست که من بتونم که موفق بشم.پس هر بار که مغزم فکر میکنه که برای دارم موفق میشم، به هر بهونه ای جلوی من رو میگیره.میدونم که خیلی مسخره به نظر میرسه. ولی واقعیت داره. نمیدونم، حتی ممکنه از نظر روانشناسی هم اثبات شده باشه. یحتمل به اسم دهن پرکن هم براش تراشیدن. اما مطمئنم که برای من اینطوری بوده. مثل کمالگرایی! کمالگرایی نمیذاره ما کاری رو انجام بدیم چون میترسیم که اون کار به اندازه کافی خوب پیش نره. این هم برای من یه چیزی تو این مایه هاست.و من داشتم کلی کار خوب رو پیش میبردم، چند تا عادت خوب میساختم و یه عادت بد رو ترک میکردم. دو هفته امتداد این قضیه مدت کمی نبود. نه برای منی که کلی عادت بد داشتم و خودم رو دگیر مسائل پیچیده ای کرده بودم که گاهی ازشون سر در نمی آوردم.پس چی شد؟ درسته! یه ناراحتی کوچیک کافی بود تا انگیزه ام کم رنگ بشه، از دور تلاش خارج بشم و مسابقه رو به غم به بازم.قبلا هم گفتم که نویسنده خوبی نیستم و این چیز ها رو برای این نمینویسم که کسی بخونه. صرفا برای اینه که بتونم خودم رو خالی کنم. اینجوری خیلی کمتر از قبل غمگین میشم و احساس سبک بودن پیدا میکنم.اینجا تنها جاییه که میتونم صحبت کنم. بدون کسی ناراحت بشه. بدون اینکه برای کسی مهم باشه. و همین کافیه.1404.02.13-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-jvjjxwpj7hy9</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرباز هم تا دیر وقت بیدار ماندم، دیگر از این همه سستی و اعتیاد به دوپامین خسته شده ام، صبح اگر پدرم زنگ نزده بود فقط خدا میداند که تا کی قرار بود بخوابم. باید تغییر بدهم، زندگی را، شرایط را، خودم را!به کار هایی که باید رسیدگی کردم و نسبت به روز های قبل کمتر کار عقب افتاده داشتم. اما باز هم داشتم و این برایم آزار دهنده است.امروز دوباره جلسه خانوادگی داشتیم. پدرم همه را صدا زد، هر کس هر جا که بود با صدای بلند گفت &quot;الان میام&quot; و من هم از این قاعده مستثنی نبودم. از پشت میز بلند شدم و رفتم سمت پذیرایی.همه که آمدند پدرم شروع کرد به صحبت کردن و یک راست مسئله را در طبق اخلاص و احترام تقدیممان کرد!پدر : کلی فکر کردم و به نظرم باید خونه رو عوض کنیم. خونه آپارتمانی بدردمون نمیخوره. خودمون صاحب خونه ایم ولی هر بار که یه مستجر جدید میاد هر روز یه درگیری داریم.مادر : آره! من هم بهش فکر کرده بودم، ولی چون فعلا پولی تو دست و بالمون نبود با خودم گفتم بهتره فعلا مطرحش نکنم. پول اومده دستت؟!پدر : نه. پولی تو دست و بالمون نیست، خودت که بهتر میدونی. ولی اینجوری هم نمیشه. یعنی من دیگه طاقتش رو ندارم. یه عمر با آبرو زندگی کردیم، دوست ندارم بخاطر درگیری با همسایه آبرو ریزی بشه. دیگه حوصله سر و کله زدن باهاشون رو ندارم. بریم یه خوه ویلایی، راحت زندگیمون رو بکنیم.من : ....برادر : آره، خیلی هم خوبه، دیگه کسی به من نمیگه ندو همسایه پایینی اذیت میشه. تازه میتونم کلی دوست جدید پیدا کنیم. کی باید بریم؟خواهرم : جایی رو هم پیدا کردید؟ با کسی صحبت کردید؟من : ایده خوبیه! ولی باید ببینیم چقدر عملیه، خبر دارید اینجا قیمت ها چطوره؟ محله ای رو مدنظر دارید؟پدر : آره به نظرم بریم محله ...، همه محله آرومیه هم رشد ملکش خوبهمن : خب قاعدتا قیمت ها هم بالاتره، بخصوص که میخوایم از آپارتمان بریم ویلایی....نتیجه جلسه بر این شد که خونه پدریم رو بسپرم برای فروش و همزمان دنبال یه خونه ویلایی بگردم. با خودم گفتم خیر باشه ان‌شاءالله و رفتم تو &quot;دیوار&quot; و دنبال خونه گشتم. یکی دو تا مورد هست که باید فردا برم ببینم چطوره اوضاشون.اولش سعی کردم ادبی بنویسم، ولی از اونجایی که خیلی ساله که دست به قلم نشدم، هنوز برام سر و کله زدن با کلمات لذت بخش نشده.میخواستم امشب یه خاطره دیگه از بچگیم بنویسم، اما خواهرم اومد و مشغول جدول حل کردن شدیم. الان ساعت 3 صبحه و تازه تصمیم گرفتیم که بخوابیم :).خانواده یکی از بزرگترین نعمت هاست.1404.02.08-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 03:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-gqzdsw6e35f9</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیردیشب خیلی ناراحت بودم، یه عادت قدیمی هم به سراغم آمد و نذاشت تا نزدیک سحر بخوابم.گوشی رو روی ساعت 8 تنظیم کردم اما بیدار نشدم. حدود ساعت 10 بود که با داد و بیداد واحد پایینی بیدار شدم. با دو دستش در میزد و صدا میزد. با عجله و چشم های خواب آلود دویدم سمت در. در رو که باز کردم یهو داد و بیداد کرد که لوله آبتون شکسته و آب خونه ما رو برداشته.دویدم سمت دستشویی، فلکه آب رو سریع بستم و اومدم سمت اتاق خودم. لباس عوض کردم و سرم رو شونه زدم و رفتم طبقه پایین. خدانکنه با یه آدم وسواسی همسایه باشید. داد و بیداد میکرد و با اضطراب میگفت که سقف خونه ام خراب شد و ... .راستش رو بخوای حوصله بحث کردن نداشتم، گفتم الان که دیگه آب نمیاد، منم فلکه رو باز نمیکنم و زنگ میزنم لوله کش. اومدم بالا، یکم دور خودم چرخیدم. رفتم سمت آشپزخونه و فرش رو جمع کردم. با اون حجم آبی که توی خونه اون بنده خدا بود قطعا کف آشپزخونه ما رو هم باید آب برمیداشت. ولی دریغ از یک قطره آب یا حتی نم!تعجب زده با پدرم هماهنگ کردم که لوله کش خبر کنه، استاد کار اومد و یکم دو دو تا چار تا که کرد، گفت کف آشپزخونه رو بکن، بعدش زنگ بزن تا بیام برات اوکی کنم. با خودم حساب کتاب کردم و الحمدلله گفتم چون هنوز کلی پول داشتم، بالاخره سر ماهه و تازه حقوق گرفتم :).استاد کار داشت صحبت میکرد که گوشی دوباره زنگ زد. جواب که دادم همساییه پایینی بود، گفتش که استاد کار آوردید. نفس عمیقی کشیدم و گفتم بله، گفتش بی زحمت بگو که خونه ما هم بیاد نگاه کنه!من با بیخیالی گفتم چششم. به استاد کار قضیه رو گفتم، چک چونه هامونو که زدیم، رفتیم سمت خونه همسایه، در زدیم و یا الله گفتیم و رفتیم داخل. انگشتاش رو لای هم کرده بود و خیلی استرسی گفت این لوله پکیج ما هم خراب شده! نگاه که کردم تا ته ماجرا رو خوندم. لوله بالایی رادیاتور ترکیده بود و آب رو پاشیده بود تو سقف :).هم خنده ام گرفته بود هم حرصی شده بودم، ولی نذاشتم که عصبانیتم از طنز ماجرا کم کنه. به اوستا گفتم بی زحمت براش اوکیه اش کن و رفتیم سمت در. بنده خدا هنوز نفهمیده بود ماجرا از چه قراره. همش میگفت آقای ... کی کارگر میاری که بکنن لوله ها رو درست کنن. بهش گفتم امروز اوکی اش میکنم. رفتم بالا و فلکه آب رو باز کردم.بقیه روز رو درگیر کار های دانشگاه و پروپوزال شدم. یکم کار های شرکت رو جلو بردم.در کل روز خوبی بود الحمدلله.بقیه اش هم با کنار خانواده بودن گذشت.الان هم باید به یسری کار دیگه رسیدگی کنم. پس خاطره تعریف کردن بمونه برای روز های آینده ان‌شاءالله.1404.02.07-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 23:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-gsjasdp0bavt</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرچند روزی هست که نمیتونم خیلی درست و حسابی برای نوشتن وقت بذارم. برای خوندن هم همینطور.کلپس بودن مغزم برای تصمیم گیری روی یک موضوع خیلی مهم که به احتمال خیلی زیاد آینده خودم و ... و حتی خانواده ام رو تحت الشعاع قرار میده از یه طرف و مهمون های عزیزمون از طرف دیگه باعث شده که نتونستم این روز ها خیلی روی روال پیش برم.ذهنم کمی آشفته است و نمیتونم بگم بالخره یه طوری میشه دیگه، چون نقش مهمی توی رقم خوردن احوالاتی دارم که اگر خوب تصمیم نگیرم تا آخر عمر دامن گیرم میشه و بلعکس اگر تصمیم درستی بگیرم حتی بعد از مرگ هم میتونم آسوده باشم.ممنون میشم برام دعا کنید.صدای زندگی ...خیلی کوچیک تر که بودم گوشم گاهی صوت میکشید. شاید کلمه صوت خیلی هم مناسب نباشه. بیشتر مثل این بود که یه ناقوس رو به صدا درآورده باشن و زنگ ممتد بعدش توی گوش پیچیده باشه. فکر میکنم 3 سالم بود یا حتی کوچیک تر، درست یادم نیست که کی بود(دور ترین خاطراتم برای عکسی است که در آلبوم کودکی هام دارم، اون روزا وقتی عکس رو چاپ رو میکردن تاریخ عکس برداری یا چاپ عکس رو هم یه گوشه چاپ میکردن. طبق تاریخ عکس تازه دوساله بودم!)، از مادرم پرسیدم- شما هم میشنوی؟ این صدای چیه؟ از کجا میاد؟!+ کدوم صدا عزیزم؟ صدای کوچه منظورته؟!- نه! همین صدای زنگ دیگه!!+ زنگ؟!! کسی زنگ زده؟ نشنیدم!- نه. همین زن.. اع رفت!+ کدوم زنگ؟! رفت؟ کجا رفت؟ مگه صدا ها جایی میرن؟ :)- نمیدونم؟! نمیرن؟ پس اگه اینجان چرا باز هم نمیشنویمشون؟؟+ قربونت برم. آره میرن. من حواسم نبود. احتمالا میرن پیش خونوادشون. پیش بچه هاشون پیش پدر مادرشون.+ نگفتی کدوم صدا رو میگی.- بعضی وقتا توی گوشم یه صدا میاد که نمیدونم برای چیه. نمیدونم از کجا میاد. خیلی بهم نزدیکه ولی هر چی میگردم پیداش نمیکنم.+ آها. تازه فهمیدم. اون صدای زندگیه عزیزم. برای اینکه خدا بهت بگه هنوز زنده ای اون صدا رو میفرسته تا بشنوی.- یعنی برای همه میفرسته؟+ آره. منم گاهی اوقات میشنوم.- پس چطور من نمیشنوم؟؟!+ مگه نگفتی میشنوی؟!- منظورم صدای زندگی شما بود.+ :) هر کس فقط برای خودش رو میشنوه.- یعنی شما هم برای من رو نمیشنوی؟+ نه.- خوبه....این خاطره ای بود که هر باز که گوشم بی دلیل(منظورم دلیلی که من ازش خبر ندارم بود) صوت میکشه، برام تداعی میشه. من این خاطره رو فقط یک بار گفته بودم(و این دومین بار بعد از 11 سال هست). برای مادرم. وقتی درباره اش صحبت کردیم فهمیدم که فقط میخواسته من رو دست به سر کنه. ولی من از همون بچگی هر بار که اون صدا میاد میفهمم که هنوز زنده ام. هنوز دارم صدای زندگی رو میشنوم.این صدا یکی از بهترین گزینه های من برای مدیتیشنه. عمیق. نزدیک. ممتد. دلنواز. امیدوار کننده و آرامش بخش.خیلی وقت پیش با خودم فکر کردم که بشینم و خاطراتم رو بنویسم. سرگذشتم رو. زندگیم رو.درسته که خیلی قلم خوبی ندارم. ولی شاید بد نباشه دوباره شروع کنم به نوشتن.بین خانه ما و پدر پدرم فقط یک دیوار مشترک قدیمی 70 سانتی فاصله انداخته بود. درواقع خانه ما دو تا اتاق قدیمی از خانه پدربزرگم بود که حالا تغییر کاربری داده شده بود و ما آنرا به اسم خانه میشناختیم. دو در چوبی با چارچوب فلزی که کمتر از یک متر با هم فاصله داشتند هنوز ارتباط بین خانه ما پدربزرگم را حفظ کرده بودند. پشت یکی از در ها مادرم رخت خواب ها را میچید و درب دیگر _منظورم همان است که سمت چپ بود_ برای رفت و آمد استفاده میشد.مادرم خیلی خوش نداشت که این در باز بشود، مگر اینکه برای پدربزگم مهمان بیاید. اینجور مواقع در را باز میکردیم و اکثر اوقات این آقایان بودند که به خانه ما می آمدند و خانه پدربزگم شهر زنان میشد و آماده غیبت های پس و پیش بین خانم ها.گویا دو ساله بودم.این اولین تصاویری است که در ذهن دارم. قبل از آنرا به یاد نمی آورم. مثل یک صفحه تئاتر بداهه میماند که قرار است نقش اول آنرا بازی کنم اما ایده ای برای اینکه قرار است چه کار کنم؟ و اصلا کجای صحنه هستم؟! پارتنرم کیست و قرار است چه نتیجه ای حاصل شود ندارم!.نور می آید. خودم را روبروی در صورتی سمت چپ _همان که پشتش(راستی چه کسی تعیین میکند پشت در کدام طرف آن است؟ اصلا چرا از هر طرف که می‌آییم پشت در میمانیم نه جلوی آن؟!) رختخواب نداشتیم_ میبینم. یک تستگیره فلزی با قاب کلید سفید منتهی علیه چپ در جا خوش کرده. دستگیره صاف نیست و کمی به سمت پایین خم شده است. کلید روی در نیست و این یعنی در قفل نیست؛ اینکه این را از کجا میدانم را نمیدانم! شاید کارگردان قبل از اینکه من را روی صحنه بفرستد توی گوشم زمزمه کرده. در به قاعده نیم متر عقب تر از لبه دیوار است و لبه چارچوب با دیوار خانه ما یکی نیست. اینکه از کجا میدانم اینجا خانه ماست را هم نمیدانم؛ یحتمل این هم جزوی از طراحی صحنه است که از قبل از آن مطلعم. وسط در دو شیشه طرح دار وجود دارد که اجازه دیدن نور و سایه های آنطرف در را فراهم میکنم. بالایی به شکل یک بابادک(به قول ریاضی دان ها کایت) و پایینی یک مربع که 45 درجه حول یکی از گوشه های چرخیده و بیشتر به شکل لوزی دیده میشود. شیشه ها را زهوار های چوبی که از قضا آنها هم طرح گله های کوچکی روی آنها منبط شده نگه داشته شده اند. بالای چارچوب در یک تکه شیشه بزرگ صاف و شفاف قسمت خالی بین در تا سقف را پر کرده. گوشه چپ و بالای شیشه مثل یک نیم هلال چند سانتی متری شکسته.با چند قدم کوچک به سمت در میروم. از لبه دیوار عبور میکنم و در دل آن فرو میروم. برای یک بچه دوساله نیم متر خیلی بزرگ است، به قدری که همان فرورفتگی از لبه دیوار یک دیوار دیگه به حساب بیاید. دست چپم را روی (فرورفتگی)دیوار میگذارم، پنجه دستم را تا جایی که متوانم باز میکنم و کف دستم را با دقت روی سطح دیوار که با رنگ روغنی کرم پوشیده شده است پهن میکنم. گردن میچرخانم و با دقت بیشتری پشت دستم را نگاه میکنم. باید مطمئن شوم که جای درستی دست گذاشته ام. روی پنجه پا می ایستم تا دستگیره را بگیرم و وقتی مطمئن شدم با وزنم آنرا پایین بکشم تا در باز شود. هم زمان صدای کلی زن و مرد از شیشه لوزی شکل وسط در به گوشم میرسد. صدا ها آشنا هستند، هر چند تفکیک آنها خیلی کار ساده ای نیست. سایه ها از جلوی در میشوند. درکی از اوضاع ندارم غیر از اینکه میخواهم برم آن طرف در. حدس میزنم صحنه اصلی آنجا باشد.بالاخره در را باز کردم و هشت انگشت دست هایم را بین در و چاچوب فرو بردم. انگشتهای شصتم پشت در چوبی چفت شد، با اولین فشار سفید شدن ناخن هایم را دیدم. با کلی زحمت و زور در را باز کردم و دویدم. یک مرد عینکی دقیقا آن در امتداد ظلع چهار متری فرش دوازده متری نشسته بود و با صدای بلند میخندید. یک عینک بزرگ با شیشه بزرگتر روی صورتش جاخوش کرده بود و به راحتی فشردگی بینی اش زیر آن دیده میشد. سمت چپ خانم ها زیر گلخانه تکیه زده بودند و میخندیدند. مادر توی آشپزخانه بود، سمت راست.همان مرد عینکی صدا زد که:(( ...یییی بیا. بیا پیش عمو)). سمت چپ هال پذیرایی، پشت بخاری سبز و مشکی کنار در اتاق روربریی، یک سه چرخه فلزی مشکی با زین و دسته و پدال های سبز توجهم را جلب میکنم. با سرعت به سمت آن میدوم و قبل از اینکه متوجه ارسال دستور از سمت مغزم بشوم، خودم را روی زین سه چرخه در حال رکاب زدن میبینم. روی قطر هال مستطیلی، از گوشه سمت راست بالایی خودم را به گوشه سمت چپ پایینی میرسانم و سعی میکنم جلوی همان در صورت چپ(که الان راست قرار گرفته) به ایستم. با کمی جلو عقب کردن سه چرخه، بالاخره موفق میشوم آنرا مماس با دیوار و روبروی در نگه دارم.داد میزنم:((همه نگاه کنن، میخوام نمایش در بیارم(هیچ کس از منه دوساله انتظار ندارد که فعل ها را خیلی هم درست استفاده کنم ولو اینکه آن فعل در زبان محلی ما به اشتباه استفاده شود))) روی زین سه چرخه می ایستم و از آنجایی که جای کافی برای کف هر دو پایم نیست، سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم. همزمان همان مرد ریشو عینکی بلند میشود و خنده کنان به اتاق بغل دستی میرود. سر میچرخانم تا مطمئن شوم همه مرا تماشا میکنند. خانم هایی که در امتداد گلخانه پشت سرم نشسته اند، سرشان را سمت راست چرخانده اند و با قربان صدقه نگاهم میکنند. حتی آنهایی که دور هستند و گلدان ها اجازه آنکه مرا ببینند به آنها نمیدهند، روی زانو خود نیم خیز شده ان. پدربزرگم که همیشه جلوی تلویزیون مینشستد برای آنکه مرا ببیند، بلند شده و میخندد. مادرم و مادر بزرگم توی چارچوب آشپزخانه که الان درست روبری من است ایستاده اند.به حالت رکوع خم میشوم و با وسواس زیادی دستگیره های پلاستیکی حلقه حلقه سبز را توی مچ هایم حس میکنم. به آرامی پای چپم را بلند میکنم و همزمان با خم کردن زانو آن را روی پشتی زین سه چرخه که هم سطح با دسته سه چرخه است میگذارم. وقتی از تعادلم مطمئن شدم، زانوی بعدی را هم روی پشتی میگذارم!. و نمایش کامل است.همه با صدای بلند میخندند و دست میزنند. پاهای عمویم را رو فرش میبینم که به سمت من می آید. سرم را به زور بالا میگرم و همزمان حواسم هست که تعادلم بهم نخورد و نمایش خراب نشود. وقت سعی میکنم صورت عمویم را نگاه کنم، فلاش دوربین توی دستش کار میکند و این صحنه را برای همیشه روی کاغذ عکاسی و ذهن من حک میکند.1404.02.06--</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-ujhn9ko52mud</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلام. وقت بخیرامروز برای نوشتن به لپتاپ دسترسی نداشتم و دارم با گوشی مینویسم.یه سفر خانوادگی کوتاه، باعث شد که امروز بر خلاف اینکه به خیلی از کارهای مهم رسیدگی نکردم. پر از انرژی مثبت بشم.سفر یک روزه به یه شهر نزدیک برای کنار هم بودن. واقعا درک نمیکنم چطور بعضی ها از کنار هم بودن لذت نمی‌برند. از اینکه عزیزانت رو ببینی(ولو عزیزانت همسرت باشن). از اینکه بگی و بخندی یا حتی گاهی جای خالی یکی دیگه باعث بشه بغضت بگیره و گریه کنی.مهم باهم بودنه، شادی یا غم اولویت کمتری داره به نظرم. هر چند شادی لذت بخش تره.۱۴۰۴۵.۰۲.۰۶-MJ---</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 02:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-k0u43hcxlmqa</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرچرا هر بار که سعی میکنیم یک عادت خوب بسازیم و یا حتی یه عادت بد رو ترک کنیم، کلی تلاش نیاز داریم اما برای اینکه به یه چیز بد عادت کنیم کافیه یک بار انجامش بدیم تا به راحتی درگیرش بشیم؟؟فرض کنید کلی سعی میکنیم که هر روز زود بیدار شیم و بعد از 6 ماه تلاش مستمر بالاخره متوجه میشیم که گویا عادت کردیم بهش. اما امان از روزی که فقط یکی دو روز سستی کنیم. همه چیز برمیگرده به روز اولش. میشیم همون آدمی که تا لنگ ظهر میخوابید.فرض کنید که کلی سعی میکنیم که رژیم غذایی خاصی رو رعایت کنیم اما خدانکنه مهمونی دعوت شیم و نشه اون رژیم رو رعایت کرد. از فرداش عذاب آور ترین کار دنیا برگشتن به رژیم غذایی که داشتی رعایت میکردی.نمی دونم شاید واقعا انسان گرایش بیشتری به بدی داره تا خوبی. شایدم چون اکثر عادت های بد راحت تر و باحال تر به نظر میرسن اینجوریه.حالا سوالی که برام پیش اومده اینه که اصلا کدومش درسته؟؟اینکه کل زندگی حواسمون باشه که داریم فلان عادت درسته یا غلط؟ یا اینکه بذاریم همینجوری که هست ادامه پیدا کنه؟!به قول حامد بهداد &quot;کی تعیین میکنه درست و غلط چیه؟!&quot;امروز یکی دو ساعتی رو با ... درباره این موضوعات صحبت کردیم. به اینکه چطور میشه یه عادت بد رو از خودمون دور کنیم. امروز خیلی گرفته بودم همش خدا خدا میکردم که ... بهم زنگ بزنه که بریم بیرون و دور بزنیم. یهو گوشی زنگ و زد؛ وقتی شماره اش رو روی صفحه گوشی دیدم خوشحال شدم. گفتش که کجایی و همین کافی بود تا ته داستان رو بخونم. کور از خدا چی میخواد؟! دو چشم بینا! و در اون لحظه دو چشم بینایی که من دنبالش بودم صحبت کردن با کسی بود که بتونم خودم رو پیشش خالی کنم. هر چند همچین کسی رو تو زندگیم ندارم!! اما ... هم گزینه بدی نیست که گه گاهی نمی پس بدیم و یکم خودمون رو خالی کنیم.چند دقیقه نگذشته بود که پایین آپارتمون این پا اون پا میکردم که ... برسه. بالاخره اومد، اولش خیلی ناراحت بودم و گرفته و مثل انبار باروتی بودم که فقط با کبریت بی خطر &quot;چته؟&quot; جوری منفجر میشدم که خودم هم بسوزم چه برسه ... بنده خدا. الحمدلله که نپرسید! واگرنه از بعد ها از این داستان ناراحت میشدم.یه خورده توی شهر دور زدیم و موقع نماز هم که شد پریدیم توی یه مسجد همون نزدیکیا و نمازی به کمر زده نزده اومدیم سمت خونه ما، سر کوچه وایسادیم شروع کردیم چرت و پرت گفتن از این در و اون در. نکته جالب اینجاست که همیشه چرت و پرت های ما دو نفر به یه جای درست و حسابی ختم میشه.اینقدر چونه زدیم که ساعت از دستمون در رفت.امشب لابلای حرفایی که زدیم یه سری چیزا که تو دلم بود رو بیرون ریختم اما نذاشتم که بفهمه اینا حرفای دل خودمه. همین هم برای منی که کسی رو ندارم خیلی خوب بود. از عادت های بدی که داشتم و دارم گفتم. از اینکه خودم رو به خواب میزنم که بتونم فکر کنم گفتم. از اینکه دیگه بعضیا اینقدر برام مهم نیستن که حتی فکر کردن به مرگشون هم چیزی رو توی من تکون نمیده. از اینکه میترسم که کسی نباشه که بتونم دوستش داشته باشم. از اینکه علی رغم اینکه دوست ندارم که با کنایه صحبت کنم و باهام صحبت بشه. اما بازم برای اینکه عادی به نظر برسم خودم رو مجبور میکنم که تک تک کلمات دیگران فکر کنم و به کلمات خودم فکر کنم. از اینکه ...میدونم که ... چیزایی داره که هیچ جا نمیتونه بگه، برای اینکه حداقل بتونم ... رو راحت و سبک تر کنم بحث های مختلف رو پیش میکشم و هر جایی که میبینم مشتاق تره و داره با ولع صحبت میکنه، میفهمم دقیقا همون جاییه که باید ساکت بشم و بشینم به گوشه تا هر چی تو ذهنش هست رو بریزه بیرون. گاهی حس میکنم همزمان بغض میکنه ولی به سختی کنترلش میکنه. نمیخواد پیش من بشکنه اما میرسه روزی که اینقدر بهش احساس امنیت بدم که بتونه راحت گریه هم بکنه بابتش خجالت نکشه. باید از این به بعد بیشتر براش وقت بذارم، میدونم که خیلی تنهاست، میدونم که میتونم کمکش کنم، پس باید کمکش کنم.این روزا از ناراحتی کسی که خیلی دوستش دارم، شدیدا ناراحت و بی قرارم. مخصوصا وقتی دیگران توی زندگیش دخالت میکنن و میبینم که این دخالت احساسی هستش بیشتر ناراحت میشم. انقدر ناراحتم که دوست دارم یه دل سیر گریه کنم اما نمیشه. بجای گریه کردن باید فکر کنم و یه راهی به ذهنم برسه که بتونم بهش کمک کنم.به امید روزهای بهتر برای عزیزانمبه امید شادی بیشتر برای ...به امید ...1404.02.04-MJ-</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 00:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mjbs1380/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%85-rcs4r1cvgabm</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلاموقت بخیرامروز روز خوبی نبود، میتونست روز خوبی باشه اما خودم خرابش کردم. با یه کار خیلی کوچیک کل خونواده رو خوشحال کردم. اما حال خودم خوب نبود.چطور ممکنه که یه شخص برای آدم اینقدر مهم باشه؟!البته که از این مهم بودن ناراحت نیستم، از اینکه ... ناراحته، ناراحتم.راستش رو بخوای الان اصلا حال نوشتن ندارم، الان فقط دوست دارم که ... رو بغل کنم و ازش بپرسم که مشکل کجاست؟ چطور میتونم کمک کنم که حل بشه؟!اگر این کار رو بکنم، احتمالا همه میگن که یه چیزی غیر عادیه. و من از غیر عادی بودن مثل همیشه میترسم.بگذریم.خوشحالم که امشب هم جا نزدم و نوشتم.میدونم که وقتی این متن ها رو میخونید ممکنه که انرژی منفی بگیرید و بابت این متاسف و عذرخواهم. به امید روزهای بهتر که بتونم بهتر بنویسم.</description>
                <category>unknown</category>
                <author>unknown</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 00:26:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>